هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۰:۵۸ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۷
#6

ریگولس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
سوژه ي جديد


کليه خانواده در سالن بزرگي که براي اجتماعات فاميلي درنظر گرفته شده بود ، دور هم بودند تا در مورد ليست مهمان هاي جشن تولد عمو آلفرد تصميم بگيرند . اين جشن قرار بود هفته آينده ، در همين ويلا برگزار شود .

-------
عمو آلفرد به ملت خانواده ي بلك نگاه يانداخت. ظاهرا تصوير روي گيرنده اش ، وضوحي نداشت . پس عينك تلسكوپي اش را به چشم زد و به دقت مشغول بررسي خاندان شد:

ريگولس دستي به موهايش كشيد و هرچه آشفته ترش كرد.
_هوم! الان ديگه فقط چشم راستم ديد داره. خوبه.

سيريوس با دقت هرچه تمام تر پشت موي جواتي اش رو تنظيم ميكرد.
_ايول داش جوات! بچز محفل ببيننن، چي ميگن؟

بلاتريكس لبخندي بس مخوف به خواهرش نارسيسا تحويل داد.

رودوولف لسترنج ، همسر بلاتريكس در كنارش نشسته بود و ظاهرا در كمبود "چيز " چرت ميزد.

نارسيسا ، موي دراكو را شونه ميكرد و از حالت "سيخ سيخي گشت ارشاد متوجه كن" خارج ميكرد.

_بچه نميگي تو اين دوره زمانه ، يه محفلي بياد بهت واسه موهات گير بده بايد پنجاه گاليون بسلفي؟
حالا چجوري موهات اينجوري سيخ كردي؟

دراكو چوبش رو در جيب بقل ردايش قرار داد و خيلي مغرورانه جواب داد:

_خب معلومه مادر! اتو كشيدمش! چطور انتظار داريد كه من هم مثل گندزاده ها و خائنين به اصل و نسب موهام رو آرايش كنم؟
لوسيوس از پشت سر پس گردني اي به دراكو زد :
_چطور ميتوني مثل اونا نمره بياري ولي...؟ نارسيسا ، معدل اين ترم هاگوارتزش رو ديدي؟ 15! افتضاحه.

عمو آلفرد بعد از چرخي كه درميان خاندانش زد ، ظاهرا به اسفناكي وضعيت موجد پي برد و اهمي كرد.

همه ساكت شدند. عمو آلفرد به زور عصاي عقاب نشان اش از صندلي اش بلند شد:

_اهم ..اوهوم! خب عزيزان خاندان بلك! همونطور كه ميدونيد شما اينجا جمع شديد كه به مناسبت 111 امين سالروز تولدم ، يك جشن با شكوه برقرار كنيد. خب ...برقرار كنيد ديگه.

بلاتريكس بروي صندلي اش خم شد : ولي عمو جان ! خودت كه خوب ميدوني ما خاندان بلك كسي رو كه به اصالت خانواده پشت كرده باشه ، از خاندان طرد ميكنيم. پس بيخيال بقيه...

ريگولس در حالي كه با يكي از چشمانش به بلاتريكس نگاه ميكرد ، جواب داد:

_ ولي طبق درخواست عمو جان ، من تمام خاندان رو دعوت كردم .دختر عمو اندرومدا و دخترش ، نيمفادورا تانكس به همراه شوهرش و عمه لاكروسيا و... و...و تا الان بايد برسن ديگه.

بلاتريكس ديگر از جايش بلد شد: خوهرم آندرومدا؟ اونهم با بچه ي دورگه اش؟ هرگز!

دينگ بنگ دينگ! (افكت زنگ در)

_هــــــــــــــــــــــي ! ماماني ؛من ميخوام برم بقل عمو سيريوس! عمــــــو!


اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱:۴۱ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۷
#5

نارسیسا مالفویold**


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 392
آفلاین
صدای پای ریگولس درون سرسرا پیچیده بود . نارسیسا همچنان که به سمت اتاق بعدی پیش می رفت پاسخ داد :
- بیا بالا ریگولس . بگو ببینم چکار کردی .

ریگولس درحال بالا رفتن از پله ها بود که صدای جیغ نارسیسا برای دومین بار بلند شد . ریگولس ( که از جیغ اولی خبر نداشت ) با نگرانی پله ها را چهارتایکی طی کرد و خود را به نارسیسا رساند و او را رنگپریده و تکیه داده به درب یکی از اتاقها یافت . نگاهی به درون اتاق انداخت و :
- سیریوس ! تو اینجا چکار می کنی ؟ مگه نرفته بودی هاگوارتز ؟

سیریوس که با صدای جیغ نارسیسا از خواب پریده بود ، غرید :
- من از یه ساحره دستور نمی گیرم ! خوابم میومد ، اومدم خوابیدم . چیزی شده حالا ؟

نارسیسا که به زحمت خودش را جمع و جور کرده بود با صدای خفه ای گفت :
- نکنه انتظار داری همه وسایلمو خودم بیارم اینجا ؟ یا اون موتور عجیب و غریبت رو میخوای تو خیابونای ماگلی حرکت بدی ؟ میخوای تو رو ببینن که باهاش پرواز می کنی ؟ یا وسایل عمو آلفرد ! اون همه طلسمای عجیب و غریب و مومیائی زندۀ عزیزش رو که از سفرهای دور دنیاش آورده ! اونا رو چطور منتقل کنیم اینجا ؟

سیریوس خمیازه ای کشید و دوباره روی تخت لم داد :
- هیچ کدومش مشکلی نیس ! شما متاهلا که لازم نیس خیلی وسیله بیارین ! همه جا مبله هس . کافیه به کریچر بگین بیاد ! اونم با کله میاد . چون عاشق خاندانه .... نه ... اون نمیاد ! یادم نبود که به تابلوی مادرم خیلی وابسته س ! خوب می تونین یه جن خونگی از وزارتخونه بگیرین واستون سوئیت شمارو تمیزش می کنه ! من و ریگولس و عمو آلفردم مجردی با هم خوشیم ! نگران ما نباش خودمون به داد خودمون می رسیم ! بلاتریکس و فک و فامیلشم به من مربوط نیس !

بعد چشمانش را بست و نشان داد که مزاحم نمی خواهد . نارسیسا و ریگولس به هم نگاهی انداختند که در پی آن ، ریگولس شانه ای بالا انداخت که حاکی از موافقتش با برادرش بود .

****

فردا عصر - جلسه خانوادگی

همه ساختمان به لطف جن خانگی که از وزارتخانه گرفته شده بود تمیز و مرتب بود . سیریوس با تمام کله شقی که نشان داد ، نتوانست موتورش را داخل آپارتمانش بیاورد و به ناچار آنرا در گاراژ مخصوصی که کنار باغ قرار داشت گذاشت . تنها کسی که توانست او را مجبور به این کار کند ، عمو آلفرد بود که قاطعانه عصایش را بر زمین کوبید و گفت که نمی گذارد چنین وسیله ماگلانه ای ، آرامش مومیائی عزیزش را به هم بزند .

کلیه خانواده در سالن بزرگی که برای اجتماعات فامیلی درنظر گرفته شده بود ، دور هم بودند تا در مورد لیست مهمان های جشن تولد عمو آلفرد تصمیم بگیرند . این جشن قرار بود هفته آینده ، در همین ویلا برگزار شود .


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۳ ۱:۴۵:۱۶


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷
#4

فنریر گری بکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۰ چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۷ سه شنبه ۳ دی ۱۳۸۷
از اون دنیا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
-آی....ایش...دستمو ول کن احمق.


جن خانگی همچنان دست او را گاز گرفته بود و نارسیسا او را از دندانهایش بلند کرده بود ولی باشنیدن احمق اخمانش در هم رفت و دهان خود را برای گفتن کلماتی باز کرد .


-شما کی هستین؟... چطور میتونین با یک باغبون با تجربه و ...و...واهان ، وظیفه شناسی مث من اینطوری صحبت کنین؟


نارسیسا که انگشتش را وارسی میکرد گفت: ساکت شو جن بی ادب...این ویلا از این به بعد به خانواده ی اصیل بلک تعلق داره .

-چی...چی...منو چی خطاب کردین؟ ...من جن نیستم ، ممکنه نژادم از جنیان باشه ولی به هیچ کس تعلق نداشتم و ندارم اینو ساحره هایی که قبلا اینجا بودن هم میدونن. وظیفه ی من اینجا فقط حفاظت از روح این خونه ی بزرگه یعنی فضای سبزش و همونطور که میبینین خیلی کار دارم ، پس برای کارهای دیگه روی من حساب نکنین خانم...خانم...

-نارسیسا مالفوی ...بهتره منو ارباب صدا کنی ودفعه ی آخرت باشه دستمو گاز میگیری فردریک.

-شما هم دفعه ی آخرتون باشه گل میچینین خانم مالفوی.

نارسیسالحظه ای در ذهنش به خودش میگه: وا... جنی به این پررویی ندیده بودم خوبه والا. سپس نگاه سردی به فردریک(میترسم بگم جن بیاد یقه ی مارو هم بگیره) میندازه و به راهش ادامه میده . جن هم دوباره مشغول راست وریست کردن گل میشه.

نارسیسا از پله های عمارتی که در وسط باغ بوده بالا میره و با کنجکاوی درب قهوه ای رو با تکان ساده ی چوبش باز میکنه. نگاه خون اصیلانه ای به داخل میندازه .

چندین ستون طلایی رنگ دور پاگرد بزرگ ویلا را احاطه کرده بودند که به طرز باشکوهی گچبری شده بودند. از نحوه ی گچبری معلوم بود که کار یک مشنگ نمیتوانست باشد . درمقابلش راهرو بزرگ سنگ فرش شده ای قرار داشت . چند قدم به جلو برداشت و از پاگرد خارج شد نگاهی به اطرافش انداخت.

نور طلایی خورشید از لابلای شیشه های چند ضلعی رنگارنگ که به صورت گنبدی دربالای سقف بلند عمارت قرار داشت نقش اژدهای خفته زیر پای اورا رنگ آمیزی میکرد. در مقابلش از سه طرف پله های مرمری ای قرار داشتند که با فرش قرمز پوشانده شده بود و تا چهار طبقه بالا رفته بود. در اطراف این سه ردیف پله چندین درب چوبی بزرگ و کوچک دیده میشد که به نقاط اصلی خانه اورا هدایت میکردند . در حالیکه دستش را از نرده گرفته بود از اولین پله بالا رفت .

قرییییییژژژژ (صدای باز شدن در)


نگاهش را به طرف راست برگرداند. درب دروازه ای اتاق نیم باز شده بود و تکان می خورد.لحظه ای مکث کرد سپس روی پاشنه اش چرخید و به سمت اتاق به راه افتاد.درب را آهسته باز کرد و وارد اتاق شد دیوارهای شیشه ای دوطرف اورا گرفته بودند و درختچه های تزئینی طبیعی از پشت آن به چشم میخوردند و از ورود نور شدید خورشید به داخل اتاق جلوگیری میکردند . در وسط اتاق میز پذیرایی سنگی درازی وجود داشت که چهار پایه ی آن را چهار عقاب بزرگ تشکیل میدادند.

-نارسیسا...سیسی...کجایی؟

نارسیسا دستی به روی میز خاک گرفته کشید و پنجره ی باز اتاق را بست.

صدای پای ریگولس درون سرسرا پیچیده بود...


[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲:۵۴ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۷
#3

نارسیسا مالفویold**


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 392
آفلاین
پرانتز باز :


خوب ، من نه تنها از ماجراهای هاگوارتز بی اطلاعم ( چون سیریوس به من در اینمورد حرفی نزد ! ) ، بلکه این پسرخاله ی ( یا پسرعموی ؟ ) گرامی خودمو اونقدری نمی شناسم که بتونم یه ماجرای جالب درموردش بنویسم !

پس فقط ماجرایی رو تعریف می کنم که وقتی رفتم استراحت کنم ، برام اتفاق افتاد .

پرانتز بسته !

نارسیسا قدم زنان مسیر درب باغ تا درب ورودی ویلا را طی کرد . ویلا به نظرش جالب نبود ولی بنا به قولی « می شد یه کاریش کرد » . ساختمانی وسیع و شش ضلعی که هر ضلع ، دربی داشت که به باغ باز می شد . با خود فکر کرد :
- تا این فک و فامیلم نیومدن برم ببینم کدوم قسمت واسه من و خونواده م بهتره ! ما که نمی تونیم هممون چفت تو چفت هم زندگی کنیم ! شاید بلا بخواد روز و شب کروشیو دریافت کنه ، یا سیریوس بخواد با اون موتور غیرعادیش تو سوئیت خودش ویراژ بده ( ویرایش نگارنده : خوب یه ساحره نمی تونه تصور کنه که با موتور نمیشه تو خونه جولون داد ) . شاید ریگولس بخواد مرتب جلو آینه بایسته و موهاشو چپ و راس کنه و بره رو اعصاب من . یا عمو آلفرد که موقع خواب ، خر و پفش گوشخراشه ! هنوزم بابت اینکه ارثش رو به سیریوس بخشید ازش دلخورم !

قسمت غربی ویلا ، رو به استخر بود . پس مناسب نبود . نارسیسا علاقه ای به تماشای صحنه شیرجه و شنای اهل خانواده نبود ، و ابدا دلش نمی خواست چشم عروسش به دیدن این مناظر باز شود !!

قسمت شمالی بادگیر بود و ممکن بود دراکوی عزیزش بیمار شود .

قسمت جنوبی مناسب نبود چون :
- کی می تونه حتی تصورشو بکنه که من قسمتی رو انتخاب کنم که تو کتابای جغرافی جادویی پایین ترین قسمت زمین دیده شده ! کلاس زندگیم میاد پایین !

پس قسمت شرقی مناسب ترین جا بود . هیچ یک از ایرادات فوق را نداشت و درضمن ، تماشای طلوع آفتاب ، هر روز صبح باعث نشاط می شد :
- کی میره کله سحر خورشیدو تماشا کنه ، اون موقع من دارم خواب شکلاتایی که به خاطر رژیمم از خوردنشون محرومم می بینم !

( نگارنده : اوه ! ببخشید ! یادم نبود شما سحر خیز نیستید ! )

اصلاح می شود :
قسمت شرقی مناسب ترین جا بود ، صرفا چون نتوانست ایرادی در آن پیدا کند . وارد سوئیت های قسمت شرقی شد . یک یک اتاقها را برانداز کرد ، و کشف کرد که درست وسط ساختمان ، یک محوطه باز پر از انواع گل های زیبا وجود دارد . با لبخند مغرورانه کوچکی ( که امیدوار بود اشرافیت خانواده اش را مشخص کند ) به سمت گل ها رفت و خواست یکی از آنها را بجیند که درد شدیدی را در دست خود حس کرد و :
- ( با تشکر از سفارش دهنده و تهیه کننده این شکلک )

موجود کوچکی با دندان های محکمش از دست نارسیسا آویزان شده بود . یک جن خاکی سمج .

باقی بقای نفر بعدی !!!


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۳۰ ۳:۰۱:۳۰


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۷:۴۵ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۷
#2

ریگولس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
_...ريگولس ، تو هم دست از سر اون ريگ ها بردار و برو خبر پيدا کردن ويلا رو به بلاتريکس و عمو آلفرد بده . منم ميرم توي ويلا ، يه استراحتي بکنم.

ريگولس آخرين ضربه اش رو به سنگي زد كه شبيه يك توپ گرد بود. و سرش رو بالا گرفت و به عقب تكان داد تا انبوه موهايش جلوي ديدش را نگيرد. ابروان مشكي و پر پشتش را كمي خم كرد و خيلي ملايم گفت:

_پس تو سخت ترين كار رو ميكني ،سيسي؟!

نارسيسا سعي كرد حرفش رو نشنيده بگيره و روي پاشنه ي پايش چرخي زد و به سمت پله هاي عمارت اربابي رفت. كيف دستي اش هنگام بالا رفتن به طرز ناجوري تكان ميخورد و سر و صدا ميكرد.

ريگولس به سمت سيريوس برگشت و بي اراده گفت:

_چيه ...چي شده؟ چرا اينطوري نگاهم ميكني؟

سيريوس لبخندي زد و به ريگولس نزديك شد.دستش رو روي شونه ي ريگولس گذاشت و گفت:

_تو بايد با خانم ها برخورد بهتري داشته باشي،ريگولس!

ريگولس به پارك مشنگي روبرويش به طرز معنا داري نگاهي كرد و با بي خيالي جواب داد:

_ولي من با اون ها كاري ندارم! هيچ وقت خوشم نيومده كه...كه...

و شونه اش رو از زير بار دست سيريوس خارج كرد.سيريوس هم با خنده اي موهاي پركلاغي ريگولس رو بهم ريخته تر كرد.


خانه ي شماره ي دوازده ميدان گريمالد؛ خانه ي باستاني و اصيل خاندان بلك

از پله ها بالا رفت و در اولين پاگرد وارد اتاقي شد كه درش نيمه باز بود. ظاهرا خيلي وقت بود كه كسي وارد انجا نشده بود.به محض وارد شدندش درب صداي غرژژژژژي كرد.با چوبش اتاق را روشن كرد و دست به كمر به آنچه روزي بايد فرشينه ي شجره نامه ي بلك مي بود، نگاهي انداخت.

روي فرشينه را غبار فرا گرفته بود و به زحمت،تنها ميتوانست عبارت اصالت جاودان رو در بالاي فرشينه ببيند.

صدايي از پشت در بلند شد و در باز تر شد. كريچر در پايين در ظاهر شده بود.

_كريچر تو هستي ...فكر كردم يكي از اون محفلي هاي بوقي اومده.

_اوه ارباب ريگولي! واقعا از ديدنتون خوشحال شدم...پس بلاخره اومدين تا اين مشنگ دوست ها و گند زاده ها رو از خونه ي اصيل بلك ها بندازين بيرون؟

_اوه نه كريچر! ما نميتونيم اين كار رو بكنيم...اونها كه معني اصالت رو نفهميدن، مثل جن هاي خاكي زاد و ولد ميكنن! تعدادشون خيلي زياده ، تازه مديران هم اجازه ندادن كه ما دوباره اين خونه رو صاحب بشيم،ميگن اون ديگه مال محفله... الان يه خونه ي ديگه توي لندن پيدا كرديم كه خيلي باشكوهه و قراره خاندان بلك به اونجا نقل مكان كنن..من هم اومدم تا از روي شجره نامه افراد خاندان بلك رو پيدا كنم تا دعوتشون كنم به اون ويلا.

كريچر دندان غروچه اي كرد و با حركت دستش قسمتي از فرشينه را از خاك پاك كرد.ريگولس نگاه دقيقي به آن قسمت كرد و اسم ها رو به دقت دنبال كرد:

تصویر کوچک شده


_اوه...عمو آلفرد! چند وقته نديدمش؟! خاله لاكروسيا ...و عمو كيگانوس و دخترانش: بلاتريكس و نارسيسا و ....آندرومدا...و دختر اندرومدا؛ نيمفادورا.

كمي به فكر فرو رفت و يك قلم پر و تكه اي كاغذ از غيب ظاهر كرد و روي آن نامه هايي به 4 نفر نوشت و به دست كريچر داد.

_ببين كريچر ، اين نامه ها رو به آلفرد بلك ،لاكروسيا بلك، اينيگو بلك و آندرومدا بلك_خواهش ميكنم اين آخري رو هم انجام بده_ ميدي و بعد به ويلاي ما ميري تا من وسايل ام رو جمع كنم و شخصا به بلاتريكس اطلاع ميدم.تاكيد كن توي جلسه ي خانوادگي بايد شركت كنن.

كريچر تعظيم كوتاهي مقابل ريگولس انجام داد و در هوا غيب شد.


********************
نخواستم پست زياد طولاني بشه، لطفا توي پست بعدي سيريوس به دنبال جن هاي خونگي هاگوارتز بره و اگه نتونست اون ها رو از دامبل قرض بگيره، بره وزارتخونه از محمد اينا و جاسم اينا ي وزاتخونه ، اگه نشد از ارتش بيست ميليوني وزارتخونه() كمك بگيره.

بلاخره صاحب خونه شديم!


ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۲۹ ۱۷:۴۹:۳۶
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۲۹ ۱۸:۰۰:۲۲
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۲۹ ۱۸:۰۲:۵۶
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۲۹ ۱۸:۱۵:۰۵
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۲۹ ۱۸:۴۲:۰۰
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۲۹ ۱۹:۲۷:۵۸

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۷
#1

نارسیسا مالفویold**


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 392
آفلاین
نارسیسا کیف خریدش را روی ساعدش جا به جا کرد و نگاهی به ساختمانی که در برابرش قرار داشت انداخت ، ریگولس بی تفاوت به سنگریزه های زیر پایش لگد میزد و سیریوس ، با بی قیدی تکه چوب نازکی که گوشه لبش گذاشته بود ، با زبانش می چرخاند و به درخت هایی که در پارک روبرو قرار داشتند ، زل زده بود .

نارسیسا :
- واقعا که سیریوس ، ساختمون کوچیکتر از این تو لندن نبود ؟ آبروم پیش دوستام میره وقتی واسه دوره های شعر جادویی دعوتشون کنم اینجا ! کاش جد مادریت موقع تجهیز این خونه اینقدر تجملات رو توی این خونه ، پیش پا افتاده ندونسته بود !

سیریوس تکه چوب را به بیرون تف کرد :
- ببین نارسیسا ! دیگه زیادی شلوغش نکن . این خونه 15 هکتار مساحت ساختمون و باغ و استخر و جکوزی و کوفت و زهرمارشه ! می دونم زیر بنای خونه نزدیک یک و نیم هکتاره ! یه گله تسترالم می تونن با آسایش تمام اینجا زندگی کنن ، چه برسه به چار تا بلک ِ ...

نارسیسا نگاهی جدی به وی انداخت و سیریوس به ناچار حرف خود را تغییر داد :
- اهم ... خوب جمعی از اصیل زادگان خاندان بلک ! ما میتونیم همزمان جلسات محفل رو تو قسمت شرقی برگزار کنیم ، جلسات مرگخواران تو قسمت غربی ، تد ریموس می تونه تو قسمت شمالی با برو بچ جیغ جیغوی خودشون سرگرم بشه و تو قسمت جنوبی هم ، مسن ترا با آرامش زندگی کنن و به جلسات ماهانه شون برسن . ضرر نمی کنیم . از هیچ نظر .

نارسیسا بینی اش را به نشانه نارضایتی چین داد ، ولی چیزی نگفت . ریگولس لگد محکمی به سنگریزه های زیر پایش زد و گفت :
- همه اینا به کنار ، بگین من پی سی جادوییمو کی بیارم . دلم واسه چت یه ذره شده .

سیریوس جواب داد :
- همین فردا صبح . همه فامیل همون موقع اثاث کشی می کنن . باید ببینم عمو آلفرد چه برنامه ای داره و وسایل شخصیش رو چطوری میخواد بیاره .

نارسیسا گفت :
- مهم تر از همه اینا ، جلسه خانوادگی ماست که حتما باید فردا راس ساعت پنج بعد از ظهر و در کمال آرامش برگزار بشه . سیریوس ، خودت از دامبلدور جن های خونگی هاگوارتز رو بخواه که برای اثاث کشی بیان . و اگه نخواست همکاری کنه ، میری وزارتخونه و از آسپ کمک می گیری ! ریگولس ، تو هم دست از سر اون ریگ ها بردار و برو خبر پیدا کردن ویلا رو به بلاتریکس و عمو آلفرد بده . منم میرم تو ، یه استراحتی بکنم .

---------------------

همونطور که متوجه شدین ، اینجا ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک هاست ، که از وقتی خونه شماره 12 میدون گریمولد به تصرف محفلی ها در اومده ، بلک ها ناچار شدن به این خونه ، که نسخه شماره دوی خونه اجدادیشون هست ، نقل مکان کنن . خونه ای که به خاطر مدرن بودنش ، تا بحال مورد علاقه هیچ کدوم از اعضای قدیمی و سنت گرای فامیل نبوده !

رول هایی که اینجا زده میشه ( و بنا به فرمایش ناظرین گرامی برای عموم اعضای ایفای نقش آزاده ) حول ماجراهایی می چرخن که برای خاندان بلک و دوستانشون که باهاشون رفت و آمد دارن اتفاق می افته و تمامش توی همین خونه س .

اعضای خاندان بلک تا اینجا که من شناختم ، و میشه درموردشون نوشت :

سیریوس بلک ( به دلیل ناظر بودن و همون قضیه آستکبار که می دونین ! اسمش اول آورده شده )
ریگولس بلک ( داداش همون بالائیه خوب )
آلفرد بلک ( عموی بزرگ خاندان )
بلاتریکس لسترنج ( تو کتاب نوشته دختر خاله گمونم ، ولی دختر عمو بهش بیشتر می خوره ) و همسرش رودلف
نارسیسا مالفوی ( خواهر همین بالایی ) و همسرش لوسیوس و پسرش دراکو ، همراه با عروس و نوه نازنینش ( اسکورپیوس بوود گمونم اسمش )
آندرومدا تانکس ( خواهر همیین دو بانوی اخیر ) و همسرش تد و دخترش نیمفادورا و دامادش ریموس لوپین و نوه ( ناچارم اعتراف کنم ) دوست داشتنی اش ، تد ریموس لوپین


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۲۸ ۲۳:۲۳:۱۴
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۲۹ ۰:۴۳:۵۶
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۲۹ ۱۹:۵۲:۴۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.