هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۶
#53

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۰۸:۰۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
-تام خیلی ناراحتم... خیلی وقت بود اینقدر ناراحت نبودم... یک سال و نیم میشد که اینجوری در خود فرو نرفته بودم، هنوز نتونستم بیام بیرون حتی...تام همه فکر میکنن من دلبسته کاغذا هستم، ولی نمیدونن چه پیوند عاطفی عمیقی بود بین ما!
-ما اگه اینقدر ابهت نداشتیم قطعا تا الان زده بودیم زیر گریه و به نوتلاخوری افتاده بودیم. بسه دیگه.
-

رودولف همچنان می خواد غر بزنه. آرزوهای رودولف زیرپا لِه شده بودن. آینده رودولف جلوی چشماش، خرچ خرچ کنون از دور بازوی تام دراومده و فرار کرده بودن. اما تام دیگه تحمل غرهای رودولف رو نداره. به همین دلیل جارو رو توی صورتش پرت میکنه و خودش هم سراغ برگه های دیگه‌ای می ره. ساعت ها از پی هم می‌گذرن و زمان سپری می‌شه. ولی همینطور که تام و رودولف توی آسایش کامل به تمیزکاری و جستجوی ورقه مشغولن، فکری ذهن فعال تام رو مخدوش می‌کنه.
-رودولف... چرا باید همون اول که شروع به کار کردیم، یه برگه کاغذ بهمون حمله کنه ولی حالا که چندساعت گذشته، ما توی آسایش کارمون رو پیش ببریم؟

رودولف مقداری فکر می‌کنه. بعد دستش رو میاره بالا و چونَشو می‌خارونه. مقداری با سیبیل های کوچولوش ور می‌ره و درنهایت می‌گه:
-نمی‌دونم.

تو همین لحظه، یهو صدای فیلچ از پشت در اتاق به گوش می‌رسه.
-به کجا رسیدین؟ الان دارین چیکار می‌کنین؟

رودولف با چشمای ورقلمبیده به تام نگاه میکنه و می‌گه:
-توجهی جلب نکن. ما داریم فقط اینجا رو تمیز می‌کنیم. دنبال برگه‌ت نمی‌گردیم.

تام روشو بر می‌گردونه سمت در و رو به فیلچ داد می‌زنه:
-توجهی جلب نمی‌کنیم.

فیلچ متوجه منظور تام نمی‌شه. به هرحال مغز فیلچ کوچیک‌تر از چیزیه که بخواد باهاش صحبت های پیچیده رو رمزگشایی کنه. به همین دلیل، راهشو می‌کشه و می‌ره.
رودولف به تام می‌گه:
-چقدر کارت خوب بود! منم امتحان می‌کنم الان.

رودولف کمی صبر می‌کنه. بعد دوباره تارهای کوچولوی سیبیلشو تاب می‌ده. برای چند دقیقه گیگیلی های دماغشو قلقلک می‌ده و درنهایت سرشو برمی‌گردونه سمت در.
-آره. توجهی جلب نمی‌کنیم.

تام به سختی متوجه می‌شه چیزی درست نیست. درنتیجه کله رودولف رو بر می‌گردونه سمت خودش و می‌گه:
-ما چرا این شکلی شدیم؟
-چون ژن های بدنمون فرق می‌کنه و هرکدوممون قیافه متفاوتی رو می‌گیریم و نسبت بهش علاقه خاص پیدا می‌کنیم؟
-نه نه. می‌گم که ما چرا شبیه تو شدیم؟
-خب من که شبیه خودمم. ولی تو چرا باید شبیه من بشی؟

تام فکر می‌کنه. رودولف زیاد هم بد و بیراه نمی‌گه. درنتیجه تام به دست و پای خودش نگاه می‌کنه و اونارو با دست و پای رودولف مقایسه می‌کنه.
-تو چرا دست و پا داری اصلا؟ تو مگه رودولف نبودی؟ رودولفا هم دست و پا دارن عین ما؟
-نمی‌دونم. فکر کنم همین الان دچار علاقه خاص به خودم شدم.
-یعنی می‌گی همه انسان ها، چه مشنگ و چه غیرمشنگ، عین ما دست و پا دارن؟

بله! اتاق، تام و رودولف رو به طرز عجیبی متوهم کرده.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶
#52

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۶:۲۳
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1112
آفلاین
_دو و نیم...دو هفتاد و پنج...دو....عه!

تام که تازه داشت از رودولف خوشش می آمد،ناگهان با سرازیر شدن آب از دهان رودولف،تعجب کرد و گفت:
_رودولف...چرا دست از شمارش برداشیت؟بگو سه و یه بلایی سر برگه بیار...با تو ام!
_آخه چطوری میتونم باعث آسیب به برگه ای با این کمالات بشم؟

تام دوباره نگاهی به برگه انداخت...از نظر او آن برگه صرفا یک برگه ی سفیدِ وحشی جادویی بود که خط هایی به رنگ آبی داشت!
_رودولف...کدوم کمالات رو داری اشاره میکنی؟
_به این رنگ آبی عمیق نگاه کن..انگار آب اقیانوسه و این کمالتش اینقدر مثل اقیانوس عمیقه که ادم رو تو خودش غرق میکنه!

تام دوباره نگاهی به برگه انداخت...اصلا دلش نمیخواست که از رودولف بپرسد که از کجا جنسیت کاغذ را تشخیص داده و جواب رودولف را بشنود!
_رودولف...تو میتونی حتی در یک برگه امتحانی هم کمالات ببینی،در اینده مطمئنا یکی از یارانمون رو که به خاطر اخلاقش طبیعتا خواهد ترشید رو به همسریت درمیاریم تا اینجوری از تو استفاده مفیدی کرده باشیم...حالا هم زود باش یک جوری برگه رو از دست مبارکون جدا کن!
_دست مبارکمون؟دستمون مگه مبارکه؟
_دست تو نه..دست ما!
_دست مشترک داریم مگه؟
_خیر..دستمون بسیار باارزش تر اینه که با کسی مشترک بشه!
_پس در مورد کدوم دستمون صحبت میکنی؟
_دستمون نه..دستمون!

رودولف کلافه شد و ترجیح داد بحث را ادامه ندهد...به این فکر کرد که بعد از تمیز کردن این اتاق و پیدا کردن برگه امتحانی تام، به همراه برگه جادویی به گردش هاگزمید برود و در آینده با هم ازدواج کنند، چند رودولف-برگه به دنیا بیاورند و در یک جای دور تا سالها با خوشی زندگی کنند!
_خب..خانوم برگه...وضعیت تاهلتون چجوریاس؟من به شما علاقه خاص پیدا کردم!

برای یک لحظه به نظر رسید جملات رودولف،مانند وردهای جادویی، برگه را از حرکت کردن متوقف کرد...ولی پس از چند ثانیه برگه که معلوم شد شوکه شده بود،جیغ بلندی کشید و به سرعت از دست تام جدا و پا به فرار گذاشت!
این اولین شکست علاقه خاصی رودولف بود!
_چرا گذاشت رفت؟
_هوم...اشکال نداره رودولف...به این فکر نکن که تو حتی یه برگه امتحانی مونث رو هم فراری میدی..به این فکر کن که در آینده جزو زمره یاران با وای ما خواهی بود!
_تام...میخوام غر بزنم!




پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶
#51

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۰:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
دستش را به طرف دست تام برد و آن را گرفت!

-اوهووووی!

انتظار عکس العملی به این بی فرهنگی از تام نداشت. با این حال دستش را عقب کشید. تام با حالتی مغرورانه گفت:
-کسی جرات نمی کنه به دست ما دست بزنه! این دست در آینده قراره کارهای بزرگی انجام بده. و لمسش نصیب هر کسی نمی شه. حالا روش دیگری بیاب!

رودولف مطمئن نبود که با همان روش خشونت فیزیکی هم بتواند برگه را جدا کند. حالا که لمس ممنوع شده بود، کارش هم سخت تر می شد.
دو قمه قدیمی و برق که روی دیوار نصب شده بودند توجهش را جلب کرد.
-ایول...عجب کنده کاریایی داره. چه تیغه تیز و برانی. از اینا دیگه درست نمی کنن.

تام با چهره ای نسبتا نگران به رودولف که محو قمه ها شده بود و قدم به قدم به طرف دیوار می رفت نگاه کرد.
-هی...هی...گفتم لمس ممنوع. ولی منظورم این نبود که. با قمه چطور قصد داری این مشکل رو حل کنی؟ روش های مورد حدس ما اصلا مورد تایید ما نیستن. ما فرمودیم این دست ها قراره در آینده کارهای بزرگی انجام بدن. ولی این در صورتیه که به ما وصل باشن. متوجهی؟ می فهمی؟ اصلا لمس آزاده!

رودولف که هنوز چشم از قمه ها برنداشته بود، برای لحظه ای با خودش فکر کرد که فکر بدی هم نیست!
-هوووم...راستش فکر بدی هم نیست. ولی به هر حال قصد انجام این کارو نداشتم. من از بچگی به قمه علاقمند بودم. ولی این اتاق عادی نیست. در نتیجه این قمه ها هم عادی نیستن! و بهشون اعتماد نمی کنم. حالا دستتو بده ببینم.

تام این بار اعتراضی نکرد و دستش را جلوی رودولف گرفت.

رودولف چهره خشمگینی به خود گرفت...اخمی کرد...و با لحنی جدی اخطار داد:
-ببین برگه...من رودولفم. شوخی موخی با کسی ندارم. همین الان این دسته رو که در آینده قراره کارای بزرگی انجام بده ول می کنی...تا سه می شمرم...روشنه؟...یک...دو...


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶
#50

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
رودولف نگاه تسترال اندر اصطبلى به تام انداخت.
-برگه دستت رو مورد حمله قرار داد؟ بيام دست تورو نجات بدم ؟!

تام سعي كرد از تأثير گذارترين نگاهش استفاده كنه.
-رودولف يا الان دست مارو نجات ميدي و يا...

مثل اينكه نگاه تام، تاثيرش را گذاشته بود.

-نه...لازم نيست ادامه بدي...نجاتت ميدم. اما خب، بعدش چي؟ چي به من ميرسه؟!

نه! مثل اينكه خيلي هم تأثير نگذاشته بود!

-تو به ما كمك ميكني و ما هم اين كمكت رو فراموش نميكنيم...در آينده، تورو در زمره ياران وفادارمون قرار ميديم.

رودولف با تعجب به تام نگاه ميكرد.
كم كم داشت از گير افتادن با او، در اتاقي پر از برگه هاي امتحانى وحشي ميترسيد. خصوصا كه چوبدستي اش هم كار نميكرد.
به خودش قول داد بلافاصله بعد از رها شدنشان از اين اتاق، تام را به سنت مانگو معرفى كند!
ولى فعلا چاره اى نداشت. بهتر بود برگه را از تام جدا كند. وگرنه مجبور ميشد تمام اتاق را به تنهايي مرتب كند!



پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶
#49

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-خب...برگه ها مرتب شوید و اتاق تمیز شو!

رودولف به تام نگاه میکنه. سعی میکنه بفهمه که داره شوخی میکنه یا جدیه! آرزو میکنه که تام یهویی بزنه زیر خنده. ولی از این خبرا نیست. تام جدی جدیه!

-تام...الان که حتی چوب دستیت هم کار نمیکنه، واقعا انتظار داری اینا به فرمانت عمل کنن؟

-اینا به فرمان ما عمل نکردند...چرا؟

رودولف با عصبانیت دستشو به پیشونیش میکوبه.
-بابا تو چرا توهم زدی؟ چرا فکر میکنی چند تا تیکه کاغذ به حرفت گوش میکنن؟ به جای حرف زدن دست بکار شو. مرد عمل باش!

تام عصبانی میشه!

درسته که هنوز لرد نیست. ولی تام که هست. تام بودنم به خودی خود چیز وحشت برانگیزیه. تصمیم میگیره اینو عملا ثابت کنه و رودولف رو همونجا بکشه و با جارو هلش بده زیر کمد.
کمی هم عطر بهش بزنه که تا مدتها جسدشو کشف نکنن. ولی یهو در میابه که در اون صورت مجبور میشه تنهایی اتاق تمیز کنه و این اصلا خوب نیست. برای همین تصمیمش رو مدتی به تعویق میندازه.

به طرف دسته ای برگه ی نامرتب میره. همین که دستشو دراز میکنه یکی از برگه ها جیغ بلندی میکشه و دور دست تام لوله میشه!
سعی میکنه دستشو آزاد کنه ولی برگه محکمتر لوله میشه.
-رودولف...رودولف...برگه ما رو مورد حمله قرار داد! بیا دستمونو نجات بده!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۶
#48

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۲:۵۷ دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
آره واقعا. تام هم يكي بود مثل بقيه. و گيريم كمي خوش تيپ، ولي رودولف هم چيزي كم نداشت. تازه رودولف هيكل ورزشي هم داشت و از يه خانواده ي اصيل بود.

رودولف خوبي هاي خودش رو تو ذهنش مرور مي كنه و بعد اينكه كمي روحيه مي گيره جرئت اعتراض پيدا مي كنه.
- تو نمي توني به من زور بگي. يا هر دومون تميز مي كنيم يا من دست به اين برگه ها نمي...

تام دوباره چوبدستيش رو درمياره.

- مي زنم.

تام سرش رو به علامت رضايت تكون ميده.

- همه رو خودم تميز مي كنم. تو هم كمي لم بده... ارباب.

تام كه اصلا تعارف رو متوجه نمي شه سريع روي يه صندلي مي شينه و رودلف اول از جارو زدن شروع مي كنه.

كثيف كثيف بدون اينكه چيزي رو از روي زمين برداره، يه نيم ساعتي جارو مي زنه. اما از طول اتاق كم نشد!
عصباني مي شه.
- هر طلسمي مي خواي بزن اما من ديگه تنهايي كار نمي كنم.

تام بدون معطلي چوبدستي مي كشه و يه وردي زمزمه مي كنه به سمت رودولف.
اما هيچي نشد!
- نشد؟ طلسممون كار نكرد!
- فكر كنم تو اين اتاق چوبدستي كار نمي كنه.

تام از روي اجبار بلند مي شه تا به رودولف توي تميز كردن يه اتاق پر از طلسم و برگه هاي وحشي كمك كنه.



Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۶
#47

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۰:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
خلاصه:

تام ریدل امتحانشو خوب نداده و می خواد ورقه امتحانیشو پیدا و اصلاح کنه. برای این کار رودولف رو مجبور به همراهی با خودش می کنه. فیلچ شبانه اونا رو دستگیر می کنه و به عنوان مجازات به اتاق نگهداری ورقه های امتحانی می فرسته که تمیزش کنن.

نکته:

1-این تام ریدل دانش آموزه، نه لرد ولدمورت.
2- اتاق نگهداری یه اتاق معمولی نیست. پر از طلسم های محافظ و ورقه های امتحانی وحشیه!

.....................

کلید را چرخاند...و در باز نشد!

-این در چر ا باز نشد رودولف؟...سریع وادارش کن باز شه ما وارد شویم! ما اصلا حوصله این لوس بازیا رو نداریم. اصلا هم از انتظار خوشمون نمیاد.
-من نمی فهمم تو چرا خودتو جمع می بندی! باز نشد که نشد. می ریم از فیلچ یه کلید دیگه می گیریم. حتما اشتباهی داده.

تام تمایلی به مشاهده مجدد چهره نچسب فیلچ نداشت. برای همین دست به چوب دستی شد! و رودولف احساس خطر کرد.
-هی...داری چیکار می کنی؟ اون چوب دستی رو بگیر اون طرف...مگه من چی گفتم؟ چی داری می گی الان...هی...

رودولف فرصت زیادی برای اعتراض پیدا نکرد. چون طی چند ثانیه، کوچک شد!

کوچک تر...

و کوچک تر...

به اندازه سوراخ کلید!

تام جادوهای عجیبی بلد بود!

رودولف را برداشت و داخل سوراخ کلید گذاشت.
-حالا برای یک بار هم که شده به درد بخور و درو برای ما باز کن...ده ثانیه وقت داری...وگرنه همین کلیدو می کنیم توی سوراخ...و احتمالا می دونی که بعدش چی می شه.

رودولف وحشت زده داخل سوراخ سرگرم فعالیت شد...تام چیزی نمی دید. فقط سرو صدای پیچ و مهره ها و فحش های گاه و بیگاه رودولف به گوشش می رسید.

درست در ثانیه دهم در باز شد.

-جونت نجات پیدا کرد. باید از ما ممنون باشی. حالا شروع به تمیز کردن اتاق کن.

رودولف که حالا به ابعاد اصلی اش برگشته بود رو به تام کرد.
-من اتاق تمیز کنم؟ و تو چیکار می کنی؟

-ما کمی لم می دهیم...کمی استراحت می کنیم...و بعد تو به دنبال ورقه امتحانی مون می گردی. می گم...نظرت چیه ما رو ارباب خطاب کنی؟

نظر رودولف منفی بود...تام هم دانش آموزی بود مثل بقیه! چرا باید ارباب خطاب می شد؟


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۶
#46

جرالد ویکرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
رودولف از همان اول میداست کارشان عاقبت خوبی ندارد ، اما حالا باید راهی برای نجات پیدا کردن از این وضعیت پیدا میکرد ، اگر راهی پیدا نمیکرد پس از خلاص شدن از دست فلیچ درگیر لرد سیاه و مریدانش و میشد و تکه بزرگش گوشش بود ، ناگهان به باللای سرش نگاه کرد و مشعل روشنی را دید ، از خوشحالی فریاد زنان گفت .
_ فهمیدم ، فهمیدم !

که با نگاه های ناجور مارمولک و فلیچ رو به رو شد . فلیچ اعتراض کنان گفت .
_ واسه ی هر دو تون دو بار جریمه مینویسم .

تام ریدل که عصبی تر شده بود .
_احمق ، الان چه وقت این مسخره بازیائه ؟
_ خب آخه فهمیدم باید چیکار کنیم
_ چیکار ؟
_ باید یه جوری فلیچ رو گول بزنیم تا کلید رو از ویولت بودلر بگیره و به ما بده .
_ نه این نقشه ی خوبی نیست :/ .
_ پس چیکار کنیم ؟
_ به نظر من باید یه جوری فلیچ رو گول بزنیم تا کلید رو از ویولت بودلر بگیره و به ما بده

رودولف از این همه هوش و ذکاوت لرد سیاه در خود میماند و تا وقتی که به اتاق فلیچ میرسند از خودش در نمیاد ، فلیچ به سمت میزش میرود ، کشویی را بیرون میکشد و دو ورق از آن در می آورد .
_ خب وقتشه که ی مجازات خوب براتون بنویسم ، نظری ندارین ؟

فلیچ میخندد و قیافه اش شبیه اسبی خسته به نظر میرسد ، رودولف و تام در هر زمانی که این صحنه را میدیدند خنده شان میگرفت غیر از این موقع ، تام ریدل سریع گفت .
_ میخواهی برای ما مجازات بنویسی ؟
_ آره ،مشکلیه ؟

تام ریدل قصد داشت جواب دندان شکنی بدهدولی در عوض گفت .
_ نه !

رودولف که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت .
_ تمیز کردن اتاق نگهداری ورقه های امتحان .

فلیچ پیر و بی قیافه و مسخره بود ولی احمق نه در نتیجه هدف آن دو را فهمید .
_ انگار تا به حال چیزی در مورد وضعیت اتاق نگهداری اوراق امتحان نشنیدی نه ؟ خود من هم جرئت نمیکنم اونجا برم ، کاغذ هایی هستند که در مدت حبسشون دیوونه شدند ، تعدادی به دلیل حجم زیاد اراجیفی که روشون تلمبار شده وحشی شدن و گاز میگیرن ولی خب مجازات خوبی برای شماست .

لبخندی میزند و در کاغذ ها چیز هایی مینویسد . سپس کلیدی از کشو در می آورد .
_ بگیرین ، کلید یدک اتاق نگهداری از ورقه های امتحانات ، 7 روز برای تمیز کردن اونجا وقت دارید ولی بعد از مهلتتون کوچکترین کثیفی تو اتاق به معنی یک مجازات دیگست ، پس سریعتر شروع کنین .

فلیچ بیشتر میخندد که باعث میشود دیوانه به نظر برسد
تام کلید را میگیرد و همراه با رودولف از اتاق فلیچ بیرون میروند .
_ اون پیرمرد احمق ما رو به خواسته مون رسوند .
_ من یه مقدار میترسم ، اونطور که اون میگفت اون اتاق آزکابانیه برا خودش .
_ ما از هیچ نمیترسیم .

رودولف به یاد ویولت بودلر و مارمولک باسیلیسک پنداشته میفتد .
_ ولی اون موقع که ...
_ چیزی گفتی ؟
_ نه
_ خوبه

به اتاق نگهداری اوراق امتحانات میرسند ، تام کلید را در در میگذارد و میچرخاند و .......


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱:۴۸ سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۶
#45

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
لحظه حساسي بود...از يك طرف باسيليسك و از طرف ديگر، ويولت بودلر!

درست در همين لحظه، فرشته عذاب سر رسيد!

-دانش آموزا خارج از ساعت مجاز، بيرون از رخت خواب؟!... دانش آموزا در حال پرسه زدن تو راه رو ؟!... تك تكتون رو مجازات ميكنم...سر و ته، سر درِ تالار هاتون آويزون ميكنم... وايسين تا ببينين!

فليچ، در حالي كه داد ميزد و آب دهانش به اطراف ميپاچيد، لخ لخ كنان، از آسمان بر آن راهرو نازل شد.
-اينجا چه غلطي ميكنين؟!

لرد سياه، نگاهي به باسيليسك انداخت كه با ديدن فليچ، ساكت و آرام گوشه اى چنبره زده بود. سپس نگاهى به ويولت بودلر انداخت. او نيز گوشه اى كز كرده بود.

-با شما هام! وقتي از قوزك پا آويزون شدين، زبونتون باز ميشه!

لرد سياه قدمي به جلو برداشت.
-من لرد سياهم و...

فليچ با پوزخند، صحبت لرد سياه را قطع كرد.
-باشه! تو لرد سياهى پس منم وزير سحر و جادو ام !
راه بيوفتين ببينم... راه بيوفتين بريم دفتر من! بيا ژينو!

فليچ، جمله آخر را خطاب به باسيليسك گفت و در كمال تعجب، باسيليسك، فلس هايش را باز كرد و به سمت فليچ رفت!

-ژينو؟! اسم اين باسيليسك ژينوِ ؟!

فليچ، به سمت رودولف برگشت.
-باسيليسك چيه احمق! اين مار خونگيه منه! به جاي خانوم نوريس آوردمش! حالا ديگه وراجي بسه ! را بيوفتين!

لرد سياه همانطور كه همراه سايرين به سمت دفتر فليچ ميرفت، صدايش را پايين آورد و در گوش رودولف گفت:
-مرتيكه بوقي! بخاطر تو كه فرق باسيليسك و اين مارمولك رو نميدوني گير افتاديم! قبل از اينكه پاي مباركمون به دفتر اين فشفشه برسه و لو بريم، يه كاري كن...وگرنه جفتتون رو تيكه تيكه ميكنم!




پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
#44

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
این سوژه عه خیلی از اولین پست پرت شده بود به طوری که تاجایی که من دست گیرم شد در ابتدا لرد و رودولف در سال های تحصیل در هاگوارتز بودند یعنی زمانی که لرد ولدمورت تام ریدل بوده. درحالی که الان سوژه مال زمان لرد ولدمورته نه تام ریدل. ما هم از الان به بعد ادامه می دیم:

تام ریدل امتحانش را خیلی خوب نداده و به خاطر هرمیون بازی رودولف او را مجبور می کند تا در دزدیدن برگه ی امتحانی اش شریک شود اما کلید در اتاق گردن ویولت بودلری است که حتی باسیلیسک هم از دستش به فرار است...
-----

چهره ی رودولف به شکل یک سوال خیلی بزرگِ " خب الان چه فرقی کرد؟! " در آمد اما عاقل تر از اون بود که این سوال را مطرح کند و به جایش سوال دیگری پرسید:

- ارباب؟
- بله.
- دختره نزدیک مونه.

لرد دستی به سیبیل نداشته اش کشید و سر بی مویش را خاراند تا بلکه لامپی، چراغی، چیزی بالای سرش روشن شود اما دریغ از یک جرقه!

- رودولف آماده ی شنیدن پیشنهادات مزخرفت هستیم.

این موقعیت یکی از معدود ترین زمانی هایی بود که رودولف تاسف می خورد چرا در کلاس مراقبت از موجودات جادویی هواسش را جمع نکرده بود و الان از کجا دقیقا باید می فهمید که باسیلیسک ماده است یا نر؟ بلاخره دلش را به دریا زد و تصمیم گرفت لکه ی قرمز روی سر باسیلیسک را موهای مش کرده در نظر گیرد. در حالی که همچنان در شک و تردید بود، پیشنهاد داد:

- ارباب ابراز علاقه ی خاص بکنیم!
- نه این چه فکر افتضاحی ست؟ من می گویم برویم و به این حیوان خانگی جدم ابراز علاقه ی خاص بکنیم!

و این بار چهره ی رودولف " چه فرقی داشت؟! " را داد می زد. لرد سیاه تا به حال به هیچ ساحره ای ابراز علاقه ی خاص نکرده بود و درواقع اصلا نمی دانست ابراز علاقه ی خاص را چگونه انجام می دهند! اما او لرد بود و لرد ولدمورت همه چیز را می دانست پس جلو رفت تا ابراز علاقه ی خاصی بکند که حتی رودولف هم تا به حال نکرده باشد.

- اهم...اهم..باسیلیسک ما لرد ولدمورت هستیم!

باسیلیسک:

- گفتیم ما لرد هستیم!.
- اممم. ارباب با زبون مارها باهاش صحبت کنین شاید بهتر بفهمه.
- اصلا فکر خوبی نیست! باید با زبان مارها باهاش صحبت کنیم.

این سومین بار بود سوال " چه فرقی داشت؟!" برای مرگخوار همراه لرد سیاه پیش می آمد.

- هیسسسس! سیسسس هیس هیسسس سسسس! ( ما لرد هستیم!)
-
- هیسسسس! (گفتیم ما لرد هستیم )
-

رودولف با نگرانی به ویولتی که هر لحظه نزدیک تر می شد نگاه کرد، آب دهانش را قورت داد و پرسید:

- ارباب ابراز علاقه کردید؟
- اگه تو بذاری داریم می کنیم.
- آخه ارباب الان می رسه بهمون.

لرد برگشت و با فاصله ی کمی ویولت را پشت سرش دید. تصمیم گرفت از مرحله ی مهم معرفی بگذرد و به مرحله ی ابراز علاقه برسد.

- هس...هیس هیس هیس! ( اهم... باسی افتخار می دهیم بهت که مارا در فرار از دست این دختره یاری دهی.)

صد در صد این جمله اسکار بهترین ابراز علاقه اونم از نوع خاص را نمی گیرد اما برای شروع و برای لرد همین کافی بود...البته اگر که کمی وقت بیشتری می داشت و اگر که باسیلیسک پسر نبود!

باسیلیسکی که تا چند دقیقه ی پیش قرار بود آنان سوار بشوند حالا هیس هیس کنان به حالت خطرناکی بهشان نزدیک می شد. مشخصا هدفش کمک کردن نبود و بیشتر به نظر می رسید که هدف خوردنشان باشد.

- ارباب...
- رودولف...
- محاصره شدیم!

رودولف و لرد نمی دانستند از دست کی فرار کنند ویولت بودلری که با ماگت دنبالشان بود و یا باسیلیسک خانگی اسلاترین؟


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۳۱ ۹:۵۶:۵۸









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.