هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱:۰۳ شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۸
#51

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۲:۴۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 453
آفلاین
سلام.

گفتن بیام سوژه انشا بدم من.
اومدم نتیجتا!
همونطور که میدونید شرکت همه آزاده. لذت ببرید نتیجتا!

موضوع انشا هم هست:

هاکونا ماتاتا


ببینم چه میکنید دیگه.
منتظر انشاهای پر بارتون هستیم!

ویرایش:
یه هفته وقت دارید راستی!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۰ ۱۱:۲۷:۰۲


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#50

کنت الاف old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۳:۵۲ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
آیا چیزی از رماتیسم می‌دانید؟ اگر بله؛ آیا شما دکترید؟
رماتیسم مغزی چطور؟ تا به حال شنیده اید کسی به رماتیسم مغزی مبتلا باشد؟
آیا تاکنون به استعداد نویسندگی خود گفته اید "زرشک!" ؟


وزارت سحر و جادو با همکاری گروه گریفیندور برگزار می‌کند:

زنگ انشا!

بدون ترس از نقد و یا قضاوت شدن بنویسید. ذهن خود را کاوش کرده و رماتیسم استخراج کنید!

**با حضور اساتید مجرب رماتیسم نویسی گروه گریفیندور**

برای اولین بار زنگ انشا را از نزدیک ببینید، یا حتی بنویسید!


با هماهنگی صورت گرفته، قرار بر این شد تا به مناسبت روز گروه گریفیندور(21 مهر ماه) اعضای این گروه یکی از موضوعات زنگ انشا را در ملا عام و در جهت آشنایی بیشتر بقیه اعضا با این سبک انجام دهند. همچنین ناظرین موافقت کردند تا شرکت برای عموم آزاد باشد.

*موضوع انشا به زودی در همین تاپیک اعلام خواهد شد.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#49

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۶:۱۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 314
آفلاین
پست پایانی سوژه

جیمز با شتاب بیشتری از مک گونگال در حال دویدن بود. کمی بعد جیمز در تاریکی مرموز شبانه پشت درختان سر به فلک کشیده جنگل ممنوعه بدون توجه به فریاد های هشدار آمیز مک گونگال ناپدید شد.

صدای نفس نفس های خشم آلود مک گونگال به وضوح به گوش می رسید. خسته بود و نگران...بسیار نگران.

***


هرچه جیمز به عمق جنگل نفوذ میکرد تاریکی و انبوهی درختان افزایش می یافت.
_تد...تدی...

صدایش آکنده از ترس بود. صداهایی که نمیتوانست به عمق جنگل نفوذ کند.

کمی بعد به محوطه ای رسید که انبوهی جنگل بسیار کاهش یافته بود اما...
جسد تدی در محوطه آرام و بی حرکت افتاده بود. جیمز دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت...هیچ توجه ای به اطرافش نداشت. به سرعت خودش را به تدی رساند.
_تدی...تدی...نه...پاشو.

به شدت تدی را تکان می داد اما ناگهان پیکر عظیم گرگینه ای جلویش ظاهر شد. ریموس بود که با چهره ای خالی از روحی انسانی به او چشم دوخته بود و هر لحظه به اون نزدیک و نزدیک تر می شد. جیمز ترسیده بود...نه بخاطر آن گرگینه. جیمز بدون تدی دیگر برایش زندگی اش اهمیتی نداشت؛ اما آیا تدی را برای همیشه از دست داده بود؟

چشمهایش را بست. دست سرد تدی را در دستش گرفت. نفس های شدید گرگینه را می شنید که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد.

***


پرتو های نور صبگاهی خورشید از پنجره های درمانگاه قلعه بر روی صورت خسته جیمز می تابید.
چشم هایش را باز کرد و منظره تار درمانگاه را دید.
_تدی...تدی...

بغضی که تمام شب مجالی برای ترکیدن نداشت بلاخره به مقصودش رسید و اشک های گرم بر صورت جیمز جاری شد.

مینروا مک گونگال به سرعت خود را به تخت جیمز رساند.
_آروم باش...همه چیز تحت کنترله.
_تدی کجاست؟

مک گونگال به تختی کمی دورتر از جیمز اشاره کرد. جیمز به سرعت از تختش پایین آمد و بدون توجه به غر غر های مادام پامفری و ناراحتی های مک گونگال خود را به تخت تدی رساند.

_حالش خوبه... ظاهرا گاز گرگینه ای که کاملا زنده و فانی نیست نمیتونه تاثیر قطعی داشته باشه. البته شانس آوردید...میتونست عواقب وحشتناکی داشته باشه.

تدی با شنیدن طنین صدای جیمز کم کم چشم هایش را باز کرد. بعد از ساعتها بلاخره لبخندی بر لبان جیمز ظاهر شد.

_شب سختی گذروندین. ریموس با سنگ زندگی مجدد دوباره به جایی که بهش تعلق داشت برگشت.

چهره غم زده تدی به فاصله ای دور چشم دوخته بود. اما مصمم بود. دیگر می دانست که پدرش به این دنیا تعلق نداشت و برگرداندنش به چه قیمتی تمام شده بود.
تدی نمیخواست دوستانش را از دست دهد...نمیخواست جیمز را از دست دهد.

_بابت تمام قانون شکنی هاتون هم در اولین فرصت جریمه میشین.
_اخراج؟
_گفتم جریمه آقای پاتر...فکر نمیکنم حرفی از اخراج زده باشم. امیدوارم این جریمه های سنگین بتونه کمی از این جسارت هول آورتون کم کنه. هرچند چندان مطمئن نیستم.

تدی نگاهی عذرخواهانه به جیمز انداخت ولی برای جیمز تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که کابوس شب قبل پایان یافته بود و تدی دوباره سالم کنارش بود.




پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۰:۲۹ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
#48

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۲۲:۴۲ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
آرام آرام از تالار گریفیندور دور میشد و به دور و برش هم توجهی نداشت. تدی سرش را پایین انداخته بود و به اتفاقاتی که حولش در حال رقم خوردن بود، فکر میکرد. چرا او میبایست گرفتار چنین مصیبتی میشد؟ چرا باید تمامی بلاهای دنیا سر او می آمد؟ با ذهنش کلنجار رفت. سعی کرد کمی منطقی باشد... خود او بود که این همه فضاحت را به بار آورده بود... او میدانست که دنیای فانی جای پدر او نیست و او در جهانی دیگر براحتی زندگی میکند ولی به دانسته های خود توجهی نداشت... او فقط میخواست پدر خود را ببیند و در آغوش بگیرد و شاید هم چند کلمه ای با او حرف بزند ولی نباید این را نادیده میگرفت که مردگان به دنیای گذرا تعلق ندارند. قطره اشکی از چشمان غمبارش چکید و پیش از رسیدن به گونه هایش خشک شد. دیگر زانوی غم بغل گرفتن کافی بود... میبایست به هر قیمتی اوضاع را به حالت عادی بر میگرداند.

وارد حیاط شد... نسیم خنکی وزید و دست نوازش بر سرش کشید. همانطور که به سوی پل میرفت، به فکر فرو رفت... کجا میتوانست با پدرش روبرو شود؟ اصلا میتوانست تنهایی با پدرش روبرو شود؟! پدری که منتظر طعمه ای بود تا شکارش کند... طعمه ای که مهم نبود چه کسی باشد... تصمیم سختی بود. ابتدا خواست که به تالار برگردد و از جیمز کمک بخواهد ولی آیا درست بود که بخاطر خودش، جان دیگری را نیز به خطر می انداخت؟ اگر یک نفر هم باید برای این تمام شدن این ماجرا قربانی میشد، خود او بود.

چند دقیقه ای میشد که لب پل ایستاده بود. باد خنکی می وزید و سردی تمام وجودش را فرا گرفته بود که ناگهان چیزی از دور دید. از آنطرف پل... نزدیک کلبه هاگرید. درست حدس زده بود. ریموس بود. فرصت خوبی برای تدی بود که پیش ریموس برود و کاری کند. ولی چکار میتوانست بکند؟ کاری از دستش بر نمی آمد... ریموس به پل نزدیکتر میشد... تد باید فرار میکرد یا بی پروا به سمت ریموس میرفت؟ نقشه ای نداشت ولی راه دوم را انتخاب کرد...

اتاق مدیر

- یعنی چی که تد توی خوابگاه نیست جیمز؟ مگه نگفتم حواست بهش باشه؟

آب دهان جیمز خشک شده بود. استرس داشت. میترسید که تدی کار دست خودش داده باشد.

- پروفسور... پدر تد ممکنه هر جایی دور این این قلعه باشه. اون در حالت عادی نیست... میدونین که تد میخواد اونو پیدا کنه و اگه ریموس تد رو ببینه... تدی ممکنه کشته بشه.

پروفسور به جیمز حق داد. ریموس باید مهار میشد و به آرامگاهش برمیگشت. ولی فرصت کمی داشتند و تد هم در معرض خطر بود.

- الان یه جغد میفرستم وزارتخونه ولی...
- نه پروفسور! خواهش میکنم اجازه بدین من برم و تد رو پیدا کنم. تا وقتی که ماموران وزارتخونه برسن، ممکنه اتفاقات ناگواری بیفته.

مک گوناگال چهره جیمز رو بسیار مصمم دید. اراده و پایبندی در دوستی در چهره جیمز موج میزد. مک گوناگال چاره ای جز پذیرش خواسته جیمز نداشت.

- باشه فقط یه دقیقه بیرون وایسا چون منم باهات میام.

جیمز قبول کرد و مدیر هاگوارتز بعد از فرستادن یه جغد به وزارتخونه، با جیمز همراه شد.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۶
#47

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
خلاصه:
جیمز و تدی سنگ زندگی مجدد رو پیدا کردن و ریموس رو به زندگی برگردوندن. ریموس خودش نیست و گرگینه شده و به هاگوارتز حمله کرده و تدی که این اتفاقات رو تقصیر خودش میدونه، میخواد به تنهایی باهاش روبرو بشه...
=====

نگاه غم باری به جیمز انداخت، طوری که گویا آخرین بار است او را میبیند. شاید همینطور هم بود... نمیدانست قرار است با چه چیزی رو به رو شود... یا حتی، چه کسی.
بغضش را به سختی فرو برد؛ باید خرابی که به بار آورده بود را، درست می کرد. سعی کرد به پشت سرش نگاه نکند و از حفره تابلو بانوی چاق، به آرامی بیرون رفت...

***


کابوس... آزار دهنده ترین چیز ممکن، هنگام یک خواب شیرین شبانه...
بدترین کابوسی که میتوان دید، چیست؟ به قتل رسیدن یک دوست؟ بدترین خاطرات گذشته؟ چیزهای ترسناکی که در یک فیلم ترسناک دیده اید؟

یکی از تخت های خوابگاه پسرانه گریفندور، آرام و قرار نداشت... میلرزید. جیمز، کسی که روی آن تخت خوابیده بود، مدام این پهلو آن پهلو میشد و چیزهایی پشت سر هم ردیف می کرد.
- بابا... لوپین... گرگینه... هاگوارتز... تدی!

آخرین اسم را، همانطور که هراسان مینشست، فریاد زد. نفس نفس زنان، به امید دیدن تدی، به تختش نگاه کرد؛ اما با دیدن تخت خالی، نگاهش نا خودآگاه به سمت در خوابگاه رفت، و حالا دیگر مطمئن شده بود که باید دست به کار میشد... یعنی تدی کجا رفته بود؟!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶
#46

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
آب دها نش را قورت داد و چشمانش را مالید . بار دیگر در افکار خود غوطه ور شد . 

اگر پروفسور اجازه نداد ، چه؟

سرش را تکان داد . سعی می کرد به این جای کار فکر نکند . نفس عمیقی کشید . نگاهی به تخت جیمز انداخت . دوستش... دوست عزیزش ... نزدیک بود تنها دوستش را به خطر بندازد .

منو ببخش !

به آرامی تخت جیمز را دور زد . 

بهش نمی گم !

.قصد نداشت از تصمیمش چیزی به جیمز بگوید . حتما مثل همیشه یکی از آن سخنرانی های پرطمتراق همیشگی اش را برای او می کرد و می خواست با او برود .... اما او نمی توانست دوباره جیمز را به خطر بیاندازد .

این کار از توان من خارجه!

دوباره چشم هایش را مالید . چشم هایش می سوختند .

اشک های لعنتی!

دوباره فکرش پیش ریموس برگشت . اگر یک بار دیگر با او ملاقات می کرد چه ؟ ولی این بار تنهایی ؟


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶
#45

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۹:۵۴ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
تدی بر طبقه ی دوم تخت سفید و نرمش دراز کشیده بود. چشم هایش را محکم بسته بود و سعی می کرد بخوابد. دوست داشت وقتی از خواب بیدار می شود ببیند که همه ی اینها و همه این اتفاق ها یک مشت دروغ و خواب بوده.
به شدت بر تختش تکان خورد و ملافه را بیشتر بالای سرش کشید. اگر مجبور نبود هرگز به هاگوارتز باز نمی گشت. اما جیمز تدی را گرفت و هری هم وقتی به هوش آمد با طلسمی تدی را زمین گیر کرد. بعد با هم به هاگوارتز رفتند تا این خبر مهم و جنجالی را به مدیر برسانند. آن روز چقدر خجالت زده شده بود! حتی فکر کردن به آن باعث می شد آرزو کند ای کاش نامریی می شد و از اینجا می رفت! می رفت به ان سوی دنیا و یک زندگی جدید را شروع می کرد. بیچاره جیمز! به خاطر او به چه دردسر ها که افتاد. پدرش حسابی او را دعوا کرد. اصلا نزدیک بود جیمز و تدی هر دو به خاطر این افتضاحی که به بار آورده بودند از هاگوارتز اخراج شوند. اما هری التماس کرد که آنها را ببخشند. کلی منت کشی کرد تا مدیر راضی شد که آنها در مدرسه بمانند. البته اگر کسی می مرد بدون شک اخراج می شدند و حتی شاید کارشان به آزکابان هم می کشید. آزکابان... حتی فکر کردن به آن باعث می شد یخ بزند. یک بچه ی نوجوان بین ده ها و صد ها مرد جانی و قاتل و دیوانه ساز های ترسناک...
به خاطر اصرار های هری و به وجود نیامدن اغتشاش و نگرانی اصل ماجرا به دانش آموزان هاگوارتز گفته نشد. مدیر مدرسه فقط در یک جلسه ی اضطراری دانش آموزان را در سالن اصلی هاگوارتز جمع کرد و گفت که یک قاتل روانی از آزکابان فرار کرده و به سمت هاگوارتز آمده. گفت باید همه مواظب خود باشند. مدیر قانونی گذاشت که به محض غروب خورشید هیچ کس از دانش آموزان حق به رفتن به حیاط را ندارد و به هیچ وجه چه در روز و چه در شب به نباید جنگل ممنوعه نزدیک نشوند. ده ها نگهبان به هاگوارتز آمدند که در دسته های چند تایی در حیاط و راهرو ها و سالن های هاگوارتز می چرخیدند و مراقبت می کردند. تازه قرار بود تعدادشان چند برابر شود.
تدی دوباره قلط خورد و سرش را تو بالشت نرمش فرو کرد. هیچ وقت نمی توانست خودش را به خاطرهمچین کار احمقانه ای ببخشد. واقعا چرا به حرف رز گوش نداد؟ چرا انقدر اصرار داشت که پدرش را زنده کند؟ آن هم پدری را که هیچ شباهتی به گذشته نداشت. اگر می دانست شاید این کار را نمی کرد. البته شاید... چیزی نمانده بود که پدر او و جیمز را بکشد. ریموس که حتی به پسر خود رحمی نداشت چه تضمینی بود که هر کسی که سر راهش بود را نکشد؟ اگر همین الآن یکی از نگهبان ها کشته شده باشد چه؟ آیا این واقعا درست بود؟ کسی که خودش آن قاتل را از قبر بیرون آورده اینجا در تخت گرم و نرمش دراز بکشد و بخوابد و یکی دیگر که هیچ تقصیری در این ماجرا ندارد آن بیرون بمیرد؟اگر ریموس کسی را مثل تدی بی پدر می کرد و مزه ی تلخ یتیمی را به او می چشاند چه؟
قلبش آتش گرفت. آهی از اعماق وجودش بیرون آمد. احساس خفگی می کرد. بغض گلویش را فشرد. چشم هایش داغ شد و قطره ی اشکی به آرامی از چشم هایش بیرون ریخت. احساس می کرد الآن است که سینه اش از این همه غضه و درد بترکد. او مقصر بود. مقصر همه چیز. چطور می توانست انقدر بی خیال و بی اهمیت اینجا دراز بکشد؟ دیگر نمی توانست تحمل کند.
ملافه را کنار زد و از تخت پایین آمد. تصمیمش را گرفت. او باید هر طور شده نگهبانی می داد. باید هر طور شده مدیر را راضی می کرد که برای تنبیهش هم که شده شب نخوابد و مثل بقیه نگهبانی بدهد. او باید این کار را می کرد.


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۰:۱۷ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۶
#44

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
باید فکرشان را متمرکز میکردند... اتفاقات آن شب، همه حواسشان را مشغول خود کرده بود. اما هیچکس، انتظار اتفاق ناگواری که قرار بود رخ بدهد را نداشت...

- تدی!

تدی یک گرگینه بود...
او به سختی، سعی میکرد از آنجا دور شود. به اندازه کافی، از دست خودش ناراحت شده بود، نمیخواست دیگر آسیبی به آنها برساند.

هنوز میتوانستند به مک گوناگال اطلاع بدهند تا هاگوارتز را آماده کند... هنوز فرصت داشتند، هرچند کم. هری پاترونوسی به سمت هاگوارتز روانه کرد، و امیدوار بود که قبل از ریموس، به آنجا برسد...


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ یکشنبه ۳ دی ۱۳۹۶
#43

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
جیمز برای لحظاتی نمیتونست از سر جاش تکون بخوره. فقط به ریموس نگاه میکرد که تد رو روی زمین انداخته و هر لحظه بهش نزدیک تر میشه. ناخن های ریموس زیر نور ماه میدرخشیدن و همین باعث شد که جیمز بتونه به خودش بیاد و به سمت تدی حرکت کنه.

-ولی پدر؟ من تدم ، تدی، پسرت!

ریموس ولی به حرفهای تد توجهی نمیکرد. حیوون درونش تد رو فقط به عنوان یه شام خوشمزه میدید و ترحمی در کار نبود. وقتی دستش رو بالا آورد تا ناخن تو گردن تدی فرو ببره ، جیمز بالاخره به ریموس رسید و از پشت گرفتش. دو نفر کمی از تدی دور شدن و روی زمین افتادن. حالا هم جیمز هم تدی روی زمین بودن و ریموس بالا سرشون وایستاده بود. چند لحظه مکث کرد تا تصمیم بگیره کدوم رو واسه شام اصلی بخوره و کدوم رو واسه دسر.

-بابایی؟

تد با گریه گفت و سعی کرد از سر جاش بلند شه ولی نتونست. باور اینکه پدرش میخواست جفتشون رو بکشه مثل بار سنگی روش افتاده بود و اجازه نمیداد تکون بخوره. ریموس بالاخره تصمیم گرفت و به سمت جیمز حرکت کرد. جیمز سعی کرد کمی خودش رو بلند کنه و به عقب حرکت کنه. آخرین لحظات زندگیش جلوی چشماش بودن و حتی به ریموس نگاهی نمیکرد. نگاهش به تد بود و اینکه چقد ناراحت گوشه ای افتاده. اشک چشمای خودش رو هم فرا گرفت و فریاد زد.
-تدی. خودت رو نجات بده. سریع بلند شو و برو.

بووووومب

چندین طلسم به ریموس برخورد کرد و به گوشه ای دور از جیمز پرت شد. وقتی سعی کرد بلند شه، رز رو دید که با چوب دستی و خیلی جدی جلوش وایستاده و منتظره که حرکتی کنه. شرایط رو برای انتقام نامناسب دونست؛ از جاش بلند شد و به طرف قلعه هاگوارتز فرار کرد. رز به سمت جیمز رفت و بهش کمک کرد که بلند شه. جیمز هم سریعا به طرف تدی رفت و به رز اشاره کرد که هری هم کمی اونطرف تر بیهوش روی زمین افتاده.

بوی دانش آموزان خوشمزه تمام فکر ریموس رو فرا گرفته بود و با سرعت به طرف هاگوارتز میدوئید.




پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸ چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۶
#42

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
و درست همان لحظه نور ماه بر روی ریموس افتاد . دردی وحشتناک و غیر قابل تحمل . دندان هایی که فک را می گرفتند و گرگینه پدیدار شد .

کمی جلوتر:

جیمز به پشت سر نگاهی انداخت .
- بدو تد بدو!

تد وایستاد .
-چی شده؟

جیمز برگشت . فقط چون ریموس به دلیل بیرون آمدن از قبر هنوز گیج بود تا حالا نمرده بودند.
- به پشت سرت نگاه نکن تد و فقط بدو. بدو!

دومین بدو را فقط یه مرد کر واقعی می توانست نشنود ؛ و جیمز فریاد زده بوده چون تد هنوز از جایش تکان نخورده بود. و ... درست همان لحظه بزرگ ترین کابوس جیمز به حقیقت پیوست. ریموس خودش را روی تد پرت کرد.
-تد!


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.