هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۰۱ سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۵
#31
- ای بوووووق. هیچ.. راه دیگه‌ای.. نداره؟

قبل از اینکه جوابش رو بشنود, بدنش را به سمت راست کج کرد. چند متر پایین‌تر برادرش مثل پاندول تاب می خورد و به سختی سعی می‌کرد نقطه اتکایی به غیر از جیمز که در حال نصف شدن بود, پیدا کند. و پیدا کرد. نفس‌ نفس زنان گفت:

- پروفسور گفت.. گفت احتمالاهمه ی منطقه طلسم ضد جادو... لعنت.. چقدر سنگین شدی تو.

این بار نوبت جیمز بود که از طنابی که آن دو را بهم وصل میکند آویزان شود و در جستجوی نقطه اتکایی جدید و بالاتر از قبلی, به چپ و راست خودش را پرتاب کند.
بالا رفتن از این دیوار که دستکم ده متر ارتفاع داشت بیشتر از یک ساعت طول کشید. به محض اینکه جیمز پایش را به سطح صاف گذاشت و تدی را بالا کشید, مهلت استراحت او به نداد.

- حالا من سنگینم شدم دیگه؟ آویزون بودی خوش گذشت؟ ضمنا همه ی این عملیات صخره نوردی پیشنهاد تو بود.

چشمانش بر خلاف لحن جدی و پر از شکایتش می‌خندیدند. بالا رفتن از این دیوار راست کار راحتی نبود ولی آن دو از پسش بر آمده بودند, آن هم بدون جادو.
تدی نفس عمیقی کشید و چند لحظه ای پشت پلک‌های بسته ماند. برادر کوچکش به او اطمینان داده بود که می‌تواند وزن او را تحمل کند و در عمل نشان داده بود این اطمینان بی دلیل نبوده است. زیر لب گفت:

- کی تو انقدر بزرگ شدی؟
- چی؟

تدی سرش را تکان داد.

- گفتم کدوم وری بریم؟
- به نظرم از این ور یه راهی باید باشه. کجا ما رو فرستادی پروف؟!

توانایی استفاده از جادو یک موهبت است که هر کسی ندارد, مرز بین جادوگر بودن و مشنگ بودن است, تفاوت بین انجام کارهای خارق العاده با کمترین امکانات است اما همین موهبت می‌تواند یک نفرین باشد. جادوگرممکن است آنقدر به جادویش متکی ‌شود که وقتی امکان استفاده از آن را از او بگیرند, از یک بچه ی مشنگ هم ناتوان‌‌تر شود.

- حتما دلیل خوبی داشته که فرستادمون دیگه. میدونی اگه پیداش کنیم ممکنه جون چند نفرو بشه نجات داد؟

منتظر جواب جیمز نماند و به سمت ورودی حرکت کرد و پشت یک پیچ ناپدید شد. صدای برادرش که با نگرانی میگفت, " هی! جایی نرو که نتونم ببینمت." تدی را همانجا متوقف کرد.

- مطمئنی اینجاست؟
- باید به پروف اطمینان کنیم جیمز. اگه درست اومده باشیم باید همینجا باشه.
اتاق بزرگی پیش رویشان بود, در واقع خیلی بزرگ. همه چیز تقریبا دو برابر چیزی بود که به دیدنش عادت داشتند و ابعاد این اتاق و وسایلش اغراق شده بودند.
- فک میکردم غولا تو غار و کوه و اینا زندگی میکنن ولی اینجا انگار.. در مورد غولای متمدن چیزی نشنیدی؟

تدی شانه‌شو بالا انداخت. مشغول بررسی اتاق بود که از این پایین یک صندوقچه ی قدیمی, چند جلد کتاب خاک گرفته, پایه های یک میز و صندلی و یک تخت خواب دیده میشدند.. و صدایی شبیه نفس کشیدن به گوش می‌رسید. زمزمه کرد:

- یه چیزی اون بالاست و احتمالا خوابه. اونطوری نگاه نکن جیمز.. نفس کشیدنشو نمیشنوی؟

جیمز پشت چشمی نازک کرد و سرش را بالا گرفت.

- من که گوشای گرگی ندارم.
- کمکم کن برم بالا.
- نخیرم! تموم شد زورم. تو قلاب بگیر, من میرم بالا.

تدی آهی کشید ولی مخالفت نکرد. به پایه ی صندلی تکیه زد و انگشتانش در هم قفل شدند.

- مواظب باش.

و برادرش را تماشا کرد که از صندلی خودش را بالا کشید, بعد با پرشی نسبتا بلند خود را به میز رساند و ناپدید شد.
زمان کاملا مسئله‌ای نسبیه. وقتی خوشحالیم, چند ساعت به سرعت چند لحظه میگذره و امان از وقتی که نگرانیم. اینطور وقت‌ها چند لحظه انگار همینطور بی وقفه کش می‌آیند.
بالاخره یک دسته موی نامرتب مشکی از لبه‌ی میز ظاهر شد. صورت جیمز هیجان‌‌زده به نظر می‌رسید و صدایش هم دست‌کمی از ظاهرش نداشت.

- تدی! هاگرید میگفت چطوری هیپوگریف اهلی میشه؟

چشمان برادرش از تعجب گرد شدند.

- هیپوگریفه اون بالا؟
- آره. داره چرت میزنه. تدی!!

تدی با نگرانی دستانش را از هم باز کرد.

- دیگه چی اون بالاست؟
- یه کتاب قدیمی. فکر کنم همونیه که پروفسور میگفت.
- صبر کن من بیام.
- داره بیدار میشه. بگو چیکارش کنم!
- تعظیم کن,‌تو چشاش نگاه کن, تعظیم کنه حله.
- اول تعظیم کنم یا اول تو چشاش نگاه کنم؟ واای..
- جیمز؟.. جـــــــیـــــــــــــــــــــمــــــــــــز!

صدای بال زدن هیپوگریف تنها چیزی بود که به گوشش می‌رسید و بعد از لحظه‌ای سایه‌اش روی زمین می چرخید, خودش بالای اتاق و بعد بالاخره فرود آمد و با سایه‌اش یکی شد.

- تو چشاش نگاه کن و همینطوری که نگاه میکنی تعظیم کن.

جیمز از پشت گردن هیپوگریف سرک کشید و با نگاهش دوباره حرفش را تکرار کرد. گرگینه و پرنده بهم تعظیم کردند.

- به نظرم این هنوز بالغ نشده, باید بزرگتر از این باشه.
- الان به سنش چیکار داری؟ بپر بالا کتابه رو ببین.

تدی انتظار داشت که کتاب هم مثل بقیه ی وسایل آن اتاق زیادی بزرگ باشد. در واقع کتاب بزرگی هم بود ولی نه آنقدر که " خیلی" را به آن بچسبانیم. حدود یک متر طولش بود و نیم متر عرضش و به غایت قطور!

- طلسم و پاد طلسم .. نویسنده ش کیه؟ صفحاتشو چک کردی؟
- راستش یه هیپو گریف داشتم که نجاتش بدم و اهلیش کنم. نه, بازش نکردم.
- نجات؟!

و یک مرتبه زنجیر بلندی که به یک میخ بزرگ در یک سر میز متصل شده بود, معنی پیدا کرد.

- چطوری بازش کردی؟
- با چوبدستی.
- اما جادو..

جیمز به پهنای صورتش خندید و دندانهایش را به نمایش گذاشت.

- با چوبدستی و آموزش از فیلمای دزد و پلیسی مشنگی.
- پسر تو معرکه‌ای.
- تو هم گرگ بیریختی. این کتابه همونه؟
- هوومم.. فکر کنم. ببین این مورد اولو.. طلسمایی که باعث نقص عضو میشه رو نوشته. صفحه بعدش آموزش یه معجونه که نقص عضو رو بشه درمان کرد.
- حتی اگه با جادوی سیاه باشه؟
- هووم.. پیچیده است ولی به نظر میاد که ..

صدای بوووم بلندی از بیرون اتاق صحبتشان را نیمه کاره گذاشت. صاحبخانه هر که بود, صدای گام‌هایش با سایز وسایل خانه هم‌خوانی داشت.

- باس بزنیم به چاک داداش.
- موافقم. رفیق اینو میتونی برامون بیاری؟

هیپوگریف دو بار سرش را پایین آورد و بعد کتاب را به پنجه هایش گرفت. جیمز و تدی جای خود را لابلای پرهایش محکم کردند و او به طرف دریچه‌ی بالای اتاق خیز برداشت. در اتاق یک مرتبه باز شد.

- پناه به ریش مرلین! بجنب.. بجنب!

صاحبخانه دقیقا غول نبود بلکه بیشتر شبیه به یک بانشی غول پیکر بود که هر لحظه ممکن بود جیغ بکشد.

- گوشاتونو بگیرین! همین الان.

بانشی جیغ کشید و انگار هزاران ناخن روی دیوارها را همراهش کشید. جیغ او توی گوششان زنگ می‌زد. نفس میگرفت و دوباره جیغ میزد و هیپوگریف بیچاره بی هدف اطراف دریچه دور میزد.
با جیغ آخر, شیشه ها از هم شکست. تدی بین شیشه‌ها ی شکسته و جیغ‌های آن زن فریاد کشید:

- حالا!

و پیش از آنکه دست او به آنها برسد, از قلعه بیرون پریدند. مقصدشان خانه ی گریمولد بود.
جیمز همینطور که پشت گوش هیپوگریف را می‌خاراند گفت:

- میخوام اسمشو بذارم باک بیک.

تدی با تردید نگاهش کرد.

- توله بلاجر تو اسم مراحل اهلی کردنشو یادت رفته بعد یادته صد سال پیش اسم هیپوگریف هاگرید چی بوده؟
- هر چی من بگم همونه! اسمش باک بیکه.

هیپوگریف با خوشحالی دو بار منقارهایش را بهم کوبید.

- چه اینجا شبیه هاگوارتزه جیمز.
- بابا میگه سیریوسو پشت باک بیک از مدرسه فراری داده.
- هووم.. فکر کنم خوب اسمی برای این یکی هم انتخاب کردی.

به قدر کافی از قلعه دور شده بودند و خورشید تا ساعتی دیگر غروب میکرد. هنوز تا لندن چند ساعتی راه بود و اگر هیپوگریف با آنها نبود, قطعا یک آپارات ساده آنها را خیلی زودتر به خانه رسانده بود, از طرفی اگر این هیپوگریف نبود, احتمالا هنوز در آن قلعه بودند.

- برو پایین باک بیک. همه لازمه یه کم خستگی در کنیم.

هیپوگریف نزدیک لبه ی پرتگاه کوتاهی فرود آمد. جیمز, چوبدستی به دست مشغول بررسی امنیت اطرافش شد.

- دهه! بیا کمک کن جا اینکه بشینی اونجا.

تدی روی نیمکت کهنه‌ای نشسته بود و منظره را تماشا می‌کرد. خورشیدی که به سرعت پشت کوه‌ها می‌رفت, رودخانه‌‌ای که رنگ خون گرفته بود و آبش را به دریا می‌ریخت و باد ملایمی که لابلای برگ ها می‌پیچید.

- چقدر راه میری! بیا یه دقیقه اینجا بشین.
- وسط ماموریت نشستی به افق خیره ش.. وااااااو!

جیمز نشست. منظره‌ی پیش رویش نفس‌گیر بود. چند ثانیه ای به احترام زیبایی طبیعت سکوت کرد و بعد لبخندی شیطانی کنج لبش ظاهر شد.

- میخوام اداتو در بیارم.

صبر نکرد که تدی متعجب از او سوال کند. دو دستش را دور دهانش حلقه کرد و زوزه کشید.
تدی از ته دل خندید. او هم سرش را بالا گرفت و زوزه کشید.

صدای زوزه‌ها دعوت‌نامه‌ای بود برای نهنگ هایی بود که در آستانه ی دریا, سر از آب بیرون آوردند. نهنگ‌هایی که با زوزه‌های آنها به رقص در آمده بودند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵
#32
زندگی روزمره در خانه‌ی شماره ی ۱۲ گریمولد مثل همیشه در جریان بود, تکاپویی در آشپزخانه, گزارش ماموریت‌های گاه و بیگاه, سهمیه ی روزانه از فریادهای تابلوی خانم بلک..
همه چیز به نظر عادی بود و در عین حال عادی نبود.
سکوتی پر هیاهو بین حرف‌ها و نگاه‌ها حاکم بود, سکوتی که انگار از نفس‌های حبس در سینه نشات می‌گرفت و مفهومش انتظار بود.

آلیشیا به سرعت صفحه های پیام روز که تازه به دستش رسیده بود را ورق می‌زد و رون هم از بالای صندلی سعی می‌کرد پا به پایش اخبار را بررسی کند.

- دنبال چی میگردی؟ فک میکنی اگه خبری از گرگ فیروزه‌ایمون بشه اول تیتر روزنامه میشه؟

سیر وقایع معمولا اینگونه است. به دنبال بی‌خبری نگرانی می‌آید و بعد نوبت سکوت است تا نگرانی را ساکت کند و انتظاری مداوم که شاید خبری آدم را از این وضعیت نجات دهد.
و تدی لوپین بر خلاف قرارشان, روزها بود که اعضای محفل را بی‌خبر گذاشته بود.

آلیشیا با تعجب پرسید:
- گرگ فیروزه‌ای؟

و سرش را بالا گرفت و به رون نگاه کرد:
- منظور ربکا چیه؟
- بچه ها گاهی تدی رو گرگ فیروزه‌ای صدا میکنن. خب .. حق داری تعجب کنی, تو اونو وقتی تبدیل میشه ندیدی.

آلیشیا سعی کرد لرزش خفیف اندامش را با غرق شدن مجدد در پیام روز پنهان کند. بعد از دقیقه‌ای فریاد کوتاهی کشید, روزنامه را پایین آورد و با صدای بلند گفت:

- گری بک کشته شده! جسدش رو دیشب پیدا کردن.. با طلسم مرگ کشته شده.

این بار واکنش بقیه ی اعضای محفل هم شبیه او بود. پروفسور دامبلدور از روی صندلیش بلند شد تا خودش خبر را بخواند. چشم‌هایش با سرعت بین خطوط و کلمات حرکت می‌کرد.

- اگه درست فهمیده باشم, این فقط میتونه کار تام باشه و کشتن گری‌بک فقط یه شروعه براش.

بیل به او یادآوری کرد:
- اما این دومین جسد گرگینه هاست.
- این اولین جسده که با طلسم مرگ کشته شده, گرگینه ها بخوان همنوعشون رو تنبیه کنن از راه‌های دیگه ای استفاده میکنند. ما باید نقشه رو نهایی کنیم و دست به کار بشیم.

نگاهی به آشپزخانه انداخت, تقریبا اکثر یاران ققنوس آن اطراف بودند.

- لوئیس! لطفا برو طبقه ی بالا و به پسر عمه‌ات بگو جلسه ی فوری در مورد تدی داریم.
- اممم...

پیرِ محفل پشت سرش را نگاه کرد, جایی که ویولت کفش‌هایش را نگاه میکرد و پشت سرش را می‌خاراند.

- چیزی هست که بخوای بهم بگی دوشیزه بودلر؟

خنده‌ای عصبی روی صورت ویولت نشست.
- اممم... خب.. قضیه اینه که جیمز رفته.

*******


اردوگاه گرگینه‌ها دقیقا مطابق با تعریفهای متداول از اردوگاه نبود. تدی این را از همان روز اول که به جمع آنها وارد شده بود, فهمید.

شاید تعداد زیادی از گرگ‌های سراسر کشور به یک هدف آنجا جمع بودند اما تنش, رقابت و بی اعتمادی باعث پراکندگی اعضا در گروه‌های کوچکتری میشد که به نظر می‌رسید هر کدام منشور اخلاقی خود را داشته باشند, هر چند اخلاق واژه‌ی مناسبی برای توصیف بیشتر اعضای این گروه‌های سه, چهار نفره نبود.

در این مدت او متوجه اقلیتی شد که ظاهرا شبیه‌تر به خودش بودند و نه از روی میل بلکه به اجبار و از سر ناچاری در اردوگاه بودند. گروهی که در شرایط بهتر حتما می‌توانست به آنها خودش را نزدیک کند اما همیشه یکی از گرگینه‌های نزدیک به سرگروه او را می‌پایید و نه فرصت آشنایی با آنها را به او می دادند و نه مجالی برای تماس با محفل.

- میگه فنریر کشته شده..
- فنریر گری بک؟ کی میتونه همچی غولیو بکشه؟
- اگه فنریر رو تونستن بکشن پس کشتن ما براشون کاری نداره.

صدای زمزمه ها هر لحظه بلندتر میشد. لوپین جوان با تردید به سمت مرکز اردوگاه, جایی که صداها بلندتر بود, حرکت کرد.

زن جوان تنومندی وسط حلقه ی گرگ‌ها ایستاده بود. موهای قهوه‌ای روشن کثیف و نامرتبش روی کمرش ریخته بود و چشمان زردش از پشت چتری‌های کوتاه و بلند برق میزد. وقتی که حرف می‌زد صدایش و اندامش از خشم می‌لرزید.

- جسدشو جلوی خونه ول کرده بود. انقدر جرئت نداشته که مث یه مرد باهاش رو در رو بجنگه.. عین یه جادوگر بزدل از پشت طلسمش کرده... یه بزدل فقط همچین کاری میکنه و بعد جسد مخوف ترین گرگو ول میکنه و میهره و میتونه انقد حقیر باشه که به کارش افتخار کنه و از خودش رد بذاره.

یکی از گرگینه های ارشد به او نزدیک شد.
- اون انقدر احمقه که هم پدرتو کشته و هم از خودش رد گذاشته, خیلی زود پیداش میکنیم پِترا.

پترا گری‌بک غرشی کرد و جمعیت اطرافش را از نظر گذراند.
- زحمت نکش دوایت. خودم پیداش کردم.

و با خیزشی بلند به طرف جایی که تدی ایستاده بود, پرید.


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۳ ۱:۱۹:۳۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بيلبورد وزارت خانه
پیام زده شده در: ۱۵:۵۲ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۹۵
#33
باشد که وزارت نباشد.


رانده‌شدگان زنده است!
رانده‌شد‌گان صلاحیت کاندیداهای انتصابی مورد تائید مدیریت رو زیر سوال می‌برد!


باشد که مدیریت نباشد.


چشم‌ها و گوش‌هاتون رو باز کنید!
فریب نخورید!
به هوش باشید!

در تحریم انتصابات به ما بپیوندید.

* برای اطلاعات بیشتر به دفتر مرکزی ستاد رانده‌شدگان واقع در دهکده‌ی هاگزمید - نبش زونکو - بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی مراجعه کنید.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۷:۱۸ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۵
#34
- گوشنمه!

محفلی‌ها طبق روال عادی برنامه به هاگرید علیک سلام گفتن و از اونجایی که همیشه همشون دور هم دور میز آشپزخونه نشستن تا تصمیمای مهم مملکتی بگیرن, برگشتن سر کارشون.

دامبلدور گلوش رو صاف کرد و اعضا رو از پشت عینک نیم هلالی زیر نظر گرفت:
- یه ققنوس دارم روزی سه بار خودسوزی میکنه!
+ چرا سه تا؟
- پس چند تا؟
+ هشت تا!

از اونور میز, ویولت نگاه خشمگینش رو به طرف جیمز پرتاب کرد و دهنش رو باز کرد که بپرسه, "چرا هشت تا؟" که نگاهش وسط راه روی هاگرید که پشت به جیمز داشت برای خودش چایی دم می‌کرد, گیر کرد.

- اممم... هاگرید..

نیمه غول همینطور که سعی می‌کرد قوری رو از دست جوجه ماتیکوری که لای ریشش قایم کرده بود, بکشه بیرون به طرف صدا برگشت.

- هن؟
- داوش حس نمیکنی یه چی بِت چسبیده؟
- کیک عصرونه خیلی چسبید.. کم بود. کیک بیشتر میخوام بیشتر بچسبه.
- اون کیکه پسِ..هِم.. کمرت؟

هاگرید یه کم بیشتر چرخید و سعی کرد کمرش رو ببینه ولی چرخیدنش همان و جیغ و ویبره زدن پاتر پدر همان!
- O.M.M. * .. این که تامه! اکسپلیارموس.. شینی **

خلع سیاه هاگرید باعث پرت شدن ولدمورت تو بغل هری پاتر شد.

- نه! قرار نبود اینطوری بشه! این خیلی پیش پا افتاده بود! باید چوبدستیهامون که جالبه بدونین دوقلو هستن پل میزدن بینشون و این به اون تعارف میکرد, اون به این! این خیلی کلیشه‌ای بود!

دامبلدور دوباره گلوش رو صاف کرد که پسر برگزیده رو ساکت کرد.

- هری پسرم! اونطوری نگام نکن.. مجبور شدم ادای آمبریج رو در بیارم. کمی به اعصابت مسلط باش فرزند روشنایی و کمتر مثل هری سال پنجمی رفتار کن. الان زدی تام رو کشتی و ما حتی نفهمیدیم چرا به هاگرید چسبیده بود, چی میخواست بدونه! چه نقشه‌ای داشت؟ چرا به جای اینکه مرگخواراش رو بفرسته, خودش اومد اینجا؟
- اشتباه کردم پروفس! جبران میکنم!

یه لنگه ابروی دامبلدور به هوا رفت.

- خودم کشتمش, خودم زنده‌اش میکنم ببینم چیکارمون داشت!

* O.M.M = Oh My Merlin
** شینی = بمیر (جون من یعنی انیمه نمی‌بینین؟)


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۴:۰۰ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵
#35
کاش می‌تونستم ازت متنفر باشم.
سعی کردم... نشد!
یعنی خاطرات نذاشت.. این لعنتیای دوست داشتنی.. این دارایی‌هایی غیر مادی.

اون دور دورا رو یادته؟
اون موقع که ما تازه اومده بودیم و اونایی که قدیمی بودن داشتن میرفتن؟ نه که تیریپشون میدون دادن به جوونا و امید من به شما پیش‌دبستانی‌های هاگوارتز باشه.. نه.. اونا نخواستن پشت رفقای تبعیدیشون رو خالی کنن.. دسته جمعی رفتن.. نه اینکه خاطره نداشته باشن! خیلی‌هاشون حق آب و گل داشتن ولی رفتن به خاطر رفیقاشون.

اونا رفتن و یاد دادن که رفاقتای اینجا میتونه خیلی عمیق‌تر باشه.. یاد دادن میتونم بیشتر از تدی باشم.. میتونم جیمزتدیا باشم!
اونا رفتن و ما موندیم.

یکی دو سال بعدش یادته؟ ما که سعی کردیم یادمون بره هم یادمون نرفت.. اونایی که نبودن هم یادشون نرفت.
اون لشگر کشیا و جنگای داخلی رو میگم.. اون موقع که خیلیا نشون دادن هر کی اسم رفیق رو یدک میکشه رفیق نیست.. که رفاقتای واقعی رو محک زدن..
که اینجا رو جهنم کردن!
که تا پای تهدید به تبعید رفتیم..
بازم نتونستم ازت متنفر باشم.
یادته آخرش چی شد؟
اونا رفتن و ما موندیم.

میدونی.. حتی اون موقع که چند سالی نبودم هم بودم.. در حد یه سر زدن و گفتن " هر چه می خواهد دل تنگم" .. یا یه زوزه کشیدن وسط چت باکس و چرت ولدکو پاره کردن..شده در حد ورق زدن دفتر خاطرات تلخ و شیرینم..

مزه‌ی خونه به همینه.. همیشه میدونی درش به روت بازه.. میتونی سرتو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره‌ای اونجا.. چون جوابش معلومه.. خونه‌‌ت اونجاست.. حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی.

هیچوقت نتونستم ازت متنفر باشم..
اگه می‌تونستم دوباره برنمی‌گشتم که بیشتر از یه سر زدن باشم.. بر نمی‌گشتم حتی به بهونه ی سرنگونی وزارت مورفین گانت!
اما موندم و صفحه صفحه اضافه شد به این دفتر.. خاطره‌ها تجدید شد..توی صفحات خالیش از نو نوشته شد..

دیگه خیلی حرص نخوردم که اثری از بازی‌های تیمم قدیمم نیست..
اون تیم رفت و ما موندیم
ما موندیم و شدیم یه تیم جدید.. با خاطرات جدید..

میدونی؟
دیشب نبودنت رو باور نکردم.. خاموش شدن همیشگی‌ات رو باور نکردم..
مثل عزاداری بودم بودم که بهش خبر مرگ عزیزی رو دادن و توی بهت نشسته و به یه گوشه زل زده..

بیا و نذاریم دوباره ماتم نبودنت رو بگیریم!
روزای سوت و کورت غم انگیزه .. آره. اما تو مثل ققنوسی...با همه ی محفلی‌هات و مرگخوارات.. با شادی‌ها و دعواهات.. با گروه‌‌های چهارگانه‌ات.. با امید‌هات و نا امیدی‌هات..
تو مثل ققنوسی و هر از گاهی میسوزی تا از نو پا بگیری..
و این ققنوس رو ... این خونه ی ما رو که هر کدوم یه گوشه‌ایش رو این سیزده سال گرفتیم.. هیچکس نمی‌تونه از بین ببره..

نمی تونم تو رو به چوب یکی دیگه بزنم و ازت متنفر باشم.. اگه یکی زمین زدن خونه رو امضا میکنه که تقصیر خونه نیست!

یادت باشه...

ترک کردنت تو کار ما نیست..

چون آخرش, اونا میرن و ما می‌مونیم.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۷:۲۱ پنجشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۵
#36
- فکر نمی‌کنی دیر کرده؟

بیل ویزلی سرش را بالا گرفت و به ساعت چوبی پشت پیشخوان نگاه کرد.
- تازه ساعت نه شده! حتی منِ کارمند بانک هم به این نمیگم دیر.

تدی بی توجه به او, زیر لب چیزی گفت و به قدم زدن در عرض کله گزار ادامه داد.
کافه‌ی قدیمی و خاک گرفته, خالی بود. حتی تک مشتری‌های معمولا پنهان شده پشت کلاه ردای سفری هم آنجا نبودند و بیل آن را مدیون تمهیدات صاحب کافه بود که آنجا را در اختیارشان گذاشته بود.

- تو واقعا.. واقعا هیچی حس نکردی بیل؟
- شرایط من با شما فرق داره, ماه روی من اثری نداره.. هیچوقت نداشته.
- یعنی باور کنم که این چند روز چیزی درونت عوض نشده؟حواست قوی‌تر نشده؟ زوزه‌های دعوتشونو نشنیدی؟ یا مثلا حس بویاییت ...

و سکوت کرد, روی یکی از نیمکت‌ها نشست و سرش را در میان دستانش گرفت. انگار هزاران گرگ با ریتمی خطرناک در سرش زوزه می‌کشیدند, هزاران گرگی که هر شب که یک لایه‌ی نورانی به هلال ماه اضافه میشد, صدای آن‌ها هم بلند‌تر میشد..نزد‌یک تر میشد. هزاران گرگی که از او فقط یک درخواست داشتند.

- من.. می‌ترسم.

اعتراف تدی صادقانه بود.
گریفیندور به انتخاب شجاع‌ترین جادوگرها شهرت داشت, آن‌هایی که کله‌شق‌تر از بقیه بودند, جادوگرانی که از خطر کردن, ابایی نداشتند.
و تنها یک گریفیندوری واقعی معنی اعتراف هم‌گروهیش به ترس را می‌فهیمد.
اعتراف تدی صادقانه بود و بیل به خوبی آن را درک می‌کرد.

چیزی که ویزلی ارشد را آزار می‌داد, تماشای استیصال کسی بود که معمولا دیگران را در شرایط سخت دعوت به آرامش می‌کرد و در سخت‌ترین شرایط هم سعی می‌کرد مثبت اندیش باشد.

کنارش نشست و دستش را روی شانه‌‌ی تدی گذاشت.
- می فهمم..

تدی سرش را که هنوز میان دستانش بود, تکان داد.
- هیچکس نمی‌فهمه بیل..
- منم حس کردمش.. نه به شدت تو یا گری‌بک.. ولی حس کردمش.

چشمان تدی با تردید به دنبال تائید لحن گوینده به چشمانش خیره شدند.. جایی که پنهان کردن دروغ, ساده نبود.

- صداها رو هم شنیدی؟ بوی شکار چی؟..

مکث کرد و با صدایی لرزان ادامه داد:
- بوی خون؟

بیل سرش را تکان داد.
- نه.. فقط یه نیرویی رو حس میکنم که قبلا هم بود ولی انقدر قدرت نداشت.
- نیروی ماه.. دیگه واقعا دیر کرده بیل.
- شاید اتفاقی براش افتاده!

صدای سومی پاسخ هر دو را داد, صدایی که بی توجه به محتوای پیام, لبخند کمرنگی را روی لب‌های لوپین جوان نشاند.

گری بک ما رو پیچوند داداش.. من و روباهه دیدیمش با اسنیپ میچرخه و خلاصه حرفاش خیلی جالب نبود.. ما برگشتیم خونه گریمولد ببینیم پروف بازم میگه با اینا همکاری کنیم یا نه. تو هم اونجا نمون.. معلوم نیست گری‌بک با چند تا مرگخوار سر و کله اش پیدا شه. به زودی می‌بینمت!

گرگ نقره ای لحظه ای بعد از تحویل پیام جیمز ناپدید شد. در تاریک - روشن کافه, بیل پرسشگرانه به همراهش چشم دوخت.

- من هنوز یه ماموریت دارم که باید انجامش بدم.
- اما تو که نمیدونی! دامبلدور شاید الان بخواد استراتژیش رو عوض کنه.

تدی کوله‌اش را از روی زمین برداشت, روی دوشش انداخت و به جایی که سپرمدافع برادرش ناپدید شده بود نگاه کرد. گویی که ذرات معلق نقره ای رنگ باقیمانده از آن, پیش چشمانش مرئی بودند.

- بیل .. نقشه ی دامبلدور هر چی باشه, تو خیلی خوب میفهمی من باید چیکار کنم, چرا باید برم, چرا مهمه که این گرگینه های شورشی رو پیدا کنم.

بیل اعتراضی نکرد.
- چطوری میخوای پیداشون کنی؟

انگشت سبابه‌اش را به سمت شقیقه‌اش گرفت.
- صداها رو دنبال میکنم.
- عین دیوونه ها!

هر دو خندیدند هر چقدر هم عجیب بود که در این شرایط بتوان خندید.

بیل ویزلی شک نداشت که ترس تدی صادقانه بود اما ترس یک گریفیندوری واقعی در نهایت پیش شجاعتش رنگ می‌باخت.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۶:۲۱ چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۵
#37
- صب کن... صب کن.... یه دو فریم فیلمو ببر عقب!

>>Rewind

نقل قول:
تدی سرش را برگرداند و در کمال تعجب ویولت را یافت.تدی و جیمز بدو بدو به سمت میز ویولت رفتند و گفتند:

- ویولت!خوب شد پیدات کردیم!

- ویولت؟من ریگولسم!


<<FF

جیمز هنوز هیجان‌زده جلو پریده و مشتاق تو چشمای ویولوس (اه.. چقدر خنگین! همون ویولت - ریگولوس ) در انتظار جواب زل زده بود..

و همچنان مشتاقانه زل زده بود...

و زل زده بود...

و زل... دِ آقا یکی بقیه ی فیلمو play کنه!

و بقیه‌ی فیلم play شد!
و مشت غیرتی بود که وسط دماغ ریگولوس فرود اومد.

- بی اصالتا... بی فرهنگا... بی کاراکترا... خائنای خونه غصبی نشینا...

تدی ععووووییی گفت که رنگ نه فقط از صورت ریگولوس که از صورت جیمزشونم پرید!

- نه.. نه ... این زوزه نبود.. این عععوووو با لهجه گیلکی بود! :grin: یعنی عععووو.. یعنی چقدر کولی بازی در میاری بچه قرتی! چیزی نشد که حالا داوشم یه مشتت زد.. برو یه تسترالی چیزی قربونی کن که یویو رو در نیاورد.

ریگولوس همینطور که دماغشو می‌مالید گفت:
- مونصد غالیون مرجش کرده مودم مملی مشه!
- نمنه؟
- مومدد گامیلون مرجش مرده مودم دَلَمی بشه!
- عععووووو....

جیمز و ریگولوس همینطور به حالت "خب؟ بقیه اش..." منتظر بودن.

- ... اگه میخواین ری‌اکشن نشون بدین الانه ها وقتش! این دفعه زوزه بودا! الان تدی عصبانیه‌ها! ممکنه یکیو گاز بگیره!

- یه دیقه آروم بگیر تدی!

و همینطور که دست نوازش بر سر گرگش میکشید و توضیح داد:
- داره میگه پونصد گالیون خرجش کرده بود قلمی بشه. دماغشو میگه! این دفه با هزار گالیونم درست نمیشه.. مرتیکه بی غیرت ناموس دزد.

ریگولوس از اون لبخندای ریگولوسی زد.. از همونا که میشه حدس زد فقط یکی مثل ویولت ممکنه عاشق همچین صحنه ی رو اعصابی بشه.
- معلی منگین... این که مماغ من مموت ... موزرای مدمخ!

و با یه پاق غیب شد.

تدی سرشو بالا گرفت و به جیمز نگاه کرد.
- چی گفت؟
- گفت خیلی خنگین... این که دماغ من نبود ... loserهای بدبخ!
- چرا بهمون گفت خنگ؟
- چون این دماغش نبود.
- چجوری دماغش نبود؟
- چون اگه یادت باشه شکل ویولت شده بود.. دماغ ریگولوس سالمه و حیف مشتی که حروم دماغ ننگ روونا شد.
- چرا؟
- بیا وارد بحث دماغ اون یکی نشیم دیگه!
- پس چی شد آخرش فوش داد؟
- چون گذاشتیم بهترین شانسمون برای پیدا کردن ویولت واقعی از جلو چشممون غیب شه!‌

کم کم که خورشید به غرب نزدیک میشد, مشتر‌ی‌های پاتیل درزدار بیشتر میشدند و صندلی‌های گوشه و کنار کافه, یارهای قدیمی را در آغوش می‌کشیدند یا به دوستان جدید خوش آمد می‌گفتند. ساعت.. ساعتِ نوشیدنی...

- چی میگی تدی؟
- فضاسازی!!‌ رول بدون فضاسازی مرگ ایفاست.. ایفای ما عین زندگی ماست... مرگ ایفا پایانِ...

جیمز, تدی رو همونجا پشت میز ول کرد و به طرف تام رفت...
- یه دونه اون کره‌ای پرچرباش رو بریز عمو تام!

آیا تام پیر به بچه‌ی به سن و سال جیمز نوشیدنی کره‌ای می‌دهد؟
آیا کاراگاه‌های وزات تام پیر را به جرم خوراندن نوشیدنی کره‌ای به کودکان به آزکابان می‌فرستند؟
آیا ماموریت جیمز و تدی به پایان رسیده است؟
آیا سر ویولت به سنگ خواهد خورد؟
و از همه مهمتر:
چند هزار گالیون بینی ویولت می‌ارزد؟

با ما همراه باشید!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۷:۲۲ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۵
#38
- در این برحه‌(هه؟ جادوکاری تو سرت بخوره؟!) ‌ی حساس کنونی حقیقتا دو تا سوال اساسی برای نگارنده مطرح بود که هیچ ربطی به شما خواننده‌های گل پای لپ تاپ, تبلت, گوشی, اپ جغدی و ایناتون نداره اما مرلین وکیلی (که من و این بچه قرتی بیناموس و تیمامون رو یه لنگه پا و در پناه تنبون خال خالیش دم در فدراسیون رها کرده) باید بدونین که سوال اول اینه یه چیزی تو این مایه هاست که این داستانی که شروع شده چه دخلی به روایت فتح محفل داشت که بنده‌ی حقیر هم آخر از طریق پروفایل پیدا کردم و چنان بازتابی داشت که آدم دلش میخواست پستای جادوگران seen‌ خور و تعداد دفعات نمایش داشتن! که این قضیه ما رو میرسونه به سوال دوم که مرلین وکیلی (که من و این بچه قرتی بی‌ناموس و تیمامون رو یه لنگه پا و در پناه تنبون خال خالیش دم در فدراسیون رها کرده) چرا انقدر سر و دست میشکنین داستان رو بعد ما ادامه بدین که ما دوباره برگردیم سر سوال اول که ساختار سوالی نداره؟

- یه نفس بگیر وسطش خب .. تموم شد؟
-
- په اون لامصبو پس بده!

جیمز چکششو که از پست قبلی با خودش آورده بود و این وسط نفهمیده بود کی تدی کش رفته بود, ازش پس گرفت و ردش کرد رفت.

- خب.. حالا بیا ببینیم چه خاکی تو سر ویولت بریزیم؟
- خاک پای مادرم!
- ..تو رو ارواح مادرت تمرکز کن تدی... تمرکز کن!

تدی تمرکز کرد... خیلی تمرکز کرد... در واقع بعد ضرباتی که "خاک-۲-سر-من" گویان به سرش خورده بود,‌ تمرکز کار آسونی نبود ولی دقت کنین کلا تدی از اول این ماجرا هم حالش خیلی خوب نبود.

- هوووم.. متوجه یه نکته ی خیلی عمیقی شدم جیمز!
- ایول... قطعه ی گمشده‌ی مدارک.. راز ننگ روونا... بگو.. بگووووووو!
- که اون دیالوگ اولم طولانی‌ترین دیالوگم از اول عضویتم بود!
- (چیزی فی مابین و .. یعنی کلا ببینین این بچه چی کشیده که دیگه کاملا از ایفای نقشش خارج شده و تدی رو وسط رول جلوی چشم کس و ناکس داره میزنه و بعد از عذاب وجدان و :دابی بد: خودشو میزنه.. طفلک!)

- فلاش بک

نقل قول:
- چیزایی هست که شما نمیدونین ولی من میدونم... بذار نشونت بدم!


- پایان فلاش بک

- الان این چی بود این وسط؟
- همین تمرکز و قطعه ی گمشده که گفتی دیگه.. قول میدم جاده خاکی نزنم. از این به بعد تدی خوبی باشم, شبا مسواک بزنم, پشت گوشامو تمیز کنم و دیگه جدی خودمونیم... گند ژانگولرو در آوردیم!
- موافقم! خو حالا چی از این فلاش بکه دستگیرت شد؟
- که اون چش سفید با اون بی‌ناموس کجا رفته!

تدی و جیمز رفتن اونجا ... همونجا که دفتر آدرس داده بود دیگه.
از پشت در اونجا صدای کرکر خنده خیلی زشت و زننده میومد یه جوری که خون غیرت محفلی جیمز جوشید و با یه لگد درو آورد پایین و پرید تو.

ویولت بالای پاتیل خیلی بزرگی ایستاده بود, با یه قاشق ولدک رو هم می‌زد و ولدک هم قلقلکش میومد و می‌خندید و ویولت هم خنده‌ش می‌گرفت.
- ارباااابب... فدای خنده‌تون! میخندین این معجونه خراب میشه. بذارین وردو بگم دیگه.. استخوان پدر... گوشت نوکر... دهه... نخندین اربا... وات دِ کاف! پاتر؟
- لوپین؟
- ویو...لِت؟
- ویولت کجا بود؟ ارباب این ردا رو بگیرین چشم نامحرم بهتون نیفته..من هکتور دگورث گرنجرم!

والا اگه شما گیج شدین, باور کنین ما خیلی خیلی وقته گیج شدیم.. الان خدمتتون عرض میکنم چرا!

- بله ما تائید میکنیم! شما سوپتونو میدین ویولت بپزه که ما معجون بازگشت شکوهمندمون رو بدیم اون بپزه؟

حقیقتا ولدک به نکته ی خوبی اشاره کرده بود. تدی متفکرانه گفت:
- نه خب... په چرا خودشو شکل ویولت کرده؟

جیمز هم تند تند سرشو تکون داد که یعنی این سوال منم هست.

- اینو میگی؟ من و ویولت و ریگولوس از زندان که در رفتیم شکل هم شدیم .. اتحاد و تیم و این مزخرفات! عین شما دو تا که ... همم...نصفتون یه شکله, نصفتون یه شکل دیگه.
- این خو آواتارمونه... نقاشی تدیه!
- خو اینم آواتار ماست! یه عمره ملت شما دو تا رو با هم قاطی کردن مشکلی نبود, حالا همه یهو گیج شدن. کیش ... کیش (افکت بیرون انداختن!) برین رد کارتون, ارباب ته گرفت.

تدی و جیمز که کاملا قانع شده بودند, سرشون رو انداختن پایین, به اصرار قبل از رفتن با ولدمورت روبوسی کردن و معذرت خواستن مزاحمشون شدن و رد کارشون رفتن جای دیگه دنبال ویولت بگردن.


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۱/۲۶ ۷:۲۷:۵۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۵
#39
ملت!

ممنون از پیگیریاتون!‌ مرسی از تشویقها و انتقادهاتون!

خبر خوب اینکه.. کارگران مشغول کارند. به قول جیمزمون.. تنهامون نذاشتید..بازم تنهامون نذارید!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ثبت نام و اطلاعیه های هالی ویزارد!
پیام زده شده در: ۰:۲۹ جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۹۵
#40
من مثل این اراذل فیلم اولی حوصله ی ورود دراماتیک ندارم.. گفتم شما هم انتظار نداشته باشین!

انفرادی کار میکنم.. طنز فاخر میسازم! (:زپلشک!)

کات بابا جان.


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.