هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۱:۰۱ جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
سلام!
مخلص، مرسی معرفت.


باشد که باشد! این حرفا چیه؟ مدیران گل های سایت هستند. به آنها احترام بگذاریم.
حاجی، این نباشد اگر باشد نمیشد که سایت هنوز حول محور ویدا میچرخید.

نه تقصیر تدی نیست. من کمه وقتم این ترم، تدی با وجود مشغله هاش، آماده س که بنویسه. به خاطر من صبر کرده.
من شرمنده.
چشم. ایشالا.



پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰ پنجشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۵۵:۴۷
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1257
آفلاین
سلام!

صرفا چون دیدم خیلی شما دوتا دارین لاگین میکنید،گفتم بگم که ببینید ما منتظریم...اونایی که "باشد نباشن" حواسشون باشه که یه وقت چون شدن "باشد که نباشند" نوشتن فن فیکشن رو ول نکنن!

خدافس!




پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۴:۴۱ پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۹۵

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
جیمز و ویولت انقدر اینجا بحث های موشکافانه کردن ولی معنیش نیست رودولف فراموش شد.. فقط کمی به بعد جوابش موکول شد!

و الان همون بعدِ موکول شده است!‌


نقل قول:

رودولف لسترنج نوشته:

چن روز پیش که داشتم یه بار دیگه میخوندم فصلا رو از اول،یه نکته ای توجه ام رو جلب کرد...اینکه تدی جیمز خیلی مشنگن!
.
.
.
و اما پیشنهادم اینه که بیشتر تو داستان از شخصیت های قدیمی که تو کتاب اومده بودن استفاده کنین...تا الان هم این کار رو کردین،خیلی جذاب بود...لاکن اگر مثلا یه تیکه هایی مثل تیکه ی سرنوشت دادلی و رابطه اش با هری که جوراب فرستاد براش و اینا رو بیشتر کند،فک کنم باحال تر باشه!

در ضمن انتقاد همیشگیم که خلا وجود رودولف هست همچنان پابرجاست!


تدی و جیمز مشنگن دیگه؟
حالا تدی هیچی! چطور جرئت میکنی تو چشمای یه گرگ نگاه کنی و بهش بگی داداشش مشنگه؟‌
اصلا مگه مشنگ چشه؟‌
دوران سیاه و ننگین برتری اصیل‌زاده ها تموم شده رودولف!
دیگه کسی لیست سیاه مشنگ‌زاده ها رو تنظیم نمیکنه.
لرد سیاه سقوط کرده!
زنتو یه خانم خونه‌دار سقط کرد رودولف!
پسری که زنده ماند .... دهه... چی میگم من؟‌

ببین رودولف!
راستش من یازده فصله که منتظرم یکی بیاد شاکی بشه چرا انقدر تدی و جیمز مشنگن و خوشحالم که بالاخره یکی اینو مطرح کرد. راستش با آوردن این قضیه ما می‌دونستیم که حتما داریم یه مرزی رو میشکنیم که رولینگ نهایتاش به قول تو با مطرح کردن دین توماس و عشق وستهام بودنش (وستهام آخه؟ ) شکست اونم چون دین یه مشنگ زاده بود.

حالا اینکه جیمز و تدی جادوگرزاده چرا اینطوری از آب در اومدن دو تا دلیل داره که یکیش منطقیه و یکیش شخصی.

تو رو نمی‌دونم رودولف اما من وقتی کتابا رو میخوندم یکی از چیزهایی که دوست نداشتم همین ایزوله بودن دنیای جادوگری از دنیای ماست. بخشی از جادوش البته همینه و در عین حال رولینگ میخواست تعصب جادوگرها حتی اونهایی که به اصل و نسب عقیده نداشتن رو نشون بده. اما من همیشه اینو یه باگ می‌دیدم. بهرحال جادوگرهای بریتانیا هم تو این کشور زندگی می‌کنن و از پشت کوه نیومدن. هر چقدرم به جادوشون متکی باشن, چیزهایی از زندگی مشنگ‌ها میبینن و استفاده می‌کنن. اونقدر آشنا هستن که اتوبوس شوالیه دارن و سیریوس بلک یه موتور مشنگی رو دستکاری کرده و تو اتاقش پوستر مجله‌های مشنگیه ضمن اینکه توی موخره داریم که رون امتحان رانندگی داده.
اینا مثالهای کوچیکه.

چرا جیمزتدیا انقدر مشنگن؟
چون تو خونه‌ای بزرگ شدن که در کنار وسایل جادویی, تکنولوژی مشنگی هم بوده. تصور من اینه حتی آثارش تو خونه‌ی آندرومیدا تانکس هم پیدا میشه ولی کمتر چون تد تانکس هم مشنگ زاده بود.
جیمز تا یازده سالگی مدرسه‌ی مشنگی رفته و پنج سال با علم روز و فرهنگ عامیانه‌ی مشنگها در تماس مستقیم بوده. توی خونه تلویزیون و برق - این دو عامل مهم تهاجم فرهنگی مشنگ‌ها - موجوده و طبیعیه که اهل کارتون و سریال باشه.
مادرش توی پیام روز ستون ورزشی داره و گزارش کوییدیچ مینویسه اما هنوز جای خالی پخش مستقیم جام جهانی کوییدیچ برای جادوگرهای گل توی خونه به شدت حس میشه برای همین تدی میشینه کوییدیچ مشنگی تماشا میکنه و طرفدار منچستر میشه!

دلیل شخصی ماجرا اما وارد کردن علاقمندیهای خودمون توی داستانه. اینه که جیمز ناروتو و فرندز میبینه و تدی طرفدار میوز و منچستره!

و اما در مورد پیشنهاد اولت.. خواسته‌ات خیلی منطقی و به جاست اما با توجه به زمان قصه و مکانش که هاگوارتزه زیاد برای ما جای کار نمیذاره.

و اما در مورد پیشنهاد دومت.. خواسته‌ات خیلی منطقی و به جاست! اما یه شرط داره و خودت می دونی و اربابت!

بازم ممنون که باهامون هستی و همیشه انرژی دادی!

خیلی دمت گرم!





تصویر کوچک شده


پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین

رودولف. تو غر نئاری بزنی؟! نمیخوای بگی این که زندگی نشد و در تلخی ها و دارکی ها زندگیت غرق شی؟! نمیخوای بری چک کنی ببینی ملت خوابیدن یا نه؟! برو بابا جان، برو تا گشنه م نشده!

جوج!

نقل قول:
خب ببین دیگه داری بیشتر از حد پذیرش گرگ خودشیفته ی من انتقاد میکنی ازش، دیگه بعد این به من نگاه کن وقتی با اون حرف میزنی.




نقل قول:
متاسفانه چون فن فیکشن فصل به فصل و با فاصله های زمانی مختلف روی سایت میاد، شما حق دارید که فراموش کنید. اما وقتی انتقادت تا این حد محکمه، بهتره مطالعه ت رو کامل کنی.


خب ببین من قبلاً این کارو کرده بودم. و بازم نظرم همون بود. یه قسمتیش البته به احتمال خیلی خیلی قوی به خاطر این بود که من توی گوشه کنار داستان دنبال نشونه نگشتم و حق داری. به خصوص الان که نشونم دادی، یهو دیدم حتی اون دفعه (قبل از فصل 9 ) هم اصن اعتنای چندانی نکردم به این نکات. نمیدونم چرا. احتمالاً انتظار داشتم هرچی هست، جیمز و تدی مستقیم درگیرش باشن و حرفت حقه در این باب که کم توجهی از من بوده، ولی فک نکن مثلاً فصل یازدهو خوندم اومدم عربده کشی.

تدی که اینو گف من فقط تأکید کردم میرم "یه بار دیگه" همه رو با هم می خونم و میام صحبت میکنم!

نقل قول:
نه اینکه بدون کنار هم گذاشتن قطعه های پازل، از نبودن معما گله کنی.


حقه. قبوله. فقط همچنان تأکید دارم که من نیومدم رو هوا حرف بزنم. صرفاً حس کردم دیگه اگه الانم نگمش، ممکنه دیه وقتش نباشه و ترجیح دادم انتقادی کنم که جواب بگیره و بدونم اشتباه کردم، تا این که بعداً که رسید به آخرش بگم خب تموم این مدت اینجا و اینجا و اینجا به نظرم مشکل داشتین.

نقل قول:
پیش زمینه و چالش اصلی آمیخته شدن ویولت. چند نمونه شو بالا اشاره کردم.


نگفتم نه که برادر. تدی گفت آقا ما تازه قسمت اولیم، منم گفتم "اگه" شما تازه قسمت اولین، یازده فصل خیلیه واس فقط معرفی! وگرنه من در حال حاضر در جایگاهی نیستم که بگم الان شما اینجا کجای کارید. چون دید ندارم به کلیات داستان.

نقل قول:
تو وقتی کتاب خودتو با گردش سوم مقایسه میکنی (قضیه یک جلد پیش زمینه.) به این نکته ی ظریف دقت کن که تو داری یک کتاب مینویسی.


دقت نکردی. من اتفاقاً کتاب خودمو (گرچه هنو نمیشه همچین اسمی روش گذاشت حقیقتاً. ) با فن فیکشن مقایسه نکردم. فحوای کلامم تو اون جمله ی خاص و اون قسمت این بود که خب کسی داره میگه یازده فصل معرفی زیاده، که خودش یه جلد معرفی رو داره برنامه ریزی میکنه و چه بسا صلاحیت چنین اظهار نظری رو نئاره اصن. ولی خب خوب بیانش نکردم و بد برداشت شد. خلاصه که منظورم این نبوده!

نقل قول:
شما از یک فن فیکشن با سوژه و صفحات محدود، انتظار یک کتاب دارید.


در ادامه ی سخنان بالا، نئارم. اتفاقاً به همین خاطرم بود که گفتم یازده فصل معرفی زیادیه. و همونطور که خودت اشاره کردی، یازده فصل معرفی نبود. چون نمیشه. چون فن فیکشنه. درست؟

نقل قول:
میشه دید که توی فصل چهار جیمز به تدی میگه "ول کن شونه مو!" ، بدون اون توی هاگوارتز پرسه میزنه. وقتشو با تئودور میگذرونه. چیزی از ماجراجویی هاش به تدی نمیگه و حتی یه بار سرش داد میزنه که تنهاش بذاره.


ناموساً اینجای داستان این حکایت متفاوت شده؟! چرو من جیمزو هنو همون تسترال می بینم پَه؟

حله. من کلاً فهمیدم داستان بحث ما چیه. ما.. ام.. مقیاس های متفاوتی داریم. من میگم پول نئارم ینی داداش ته جیبم یه پنجاه تومنی داره خرپشتک میزنه، تو میگی پول داری ینی انقد پول داری که آدم خروس نشان بخری.

در انتها هم این که تأکید کنم روی نکته ای که خودتم بش اشاره کردی، صرفاً جهت اطلاعتون.

جیمز من اصولاً سعی میکنم در مورد آدما اظهار نظر نکنم. شاید خیلی موفق نبوده باشم، ولی سعیمو میکنم. چون من همه داستانو نمیدونم. ممکنه اشتباه کرده باشم و وقتی این اظهار نظرو با کسی در میون میذارم، ممکنه ذهنیت اون رو هم تغییر بدم و در برابر چنین چیزی، مسئولم. اگه فردا روزی بهم ثابت اشتباه میکردم، چطوری میتونم تأثیر قضاوتم رو از اون نفر سوم پاک کنم؟ این دقیقاً داستان فن فیکشن شما و دلیلیه که تا این فصل نیومدم انتقاداتی که به نظرم میومد رو بگم.

این که تو قدرت قلمتون حرف نیست رو همه می دونن. اگر من انتقادی داشته باشم، بدیهتاً از این دست نیست که فلان جا توصیفش مشکل داشت، بهمان جا جمله بندیش غلط بود. همونطور که الان دیدی، انتقادی که ممکنه بهتون وارد شه [حداقل از طرف من] چیزیه که مربوط به محتوا و کلیات داستانه و من نمیتونم در مورد چنین چیزهای انتقاد کنم، مگر این که تموم کارو دستم داشته باشم و مطمئن باشم چیزی بعد از این قرار نی اضافه شه و نظرم رو عوض کنه.

در نهایت این که بدونین. من حتی وقتی که نکته ای به نظرم میرسه، چیزی نیست که بشه تو این مرحله با اطمینان بیام بگمش. مضاف بر این که من کاملاً متوجهم این که آدم یه نفره بخواد یه داستان رو جمع و جور کنه چه مصیبت بزرگیه، چه رسد به این که باس مدام در حال هماهنگی و باگ گیری و پاس کاری با نویسنده ی همراهش هم باشه. این یکی رو اخیراً دارم تجربه میکنم داداش خدا قوت حقیقتاً.

اگه چرتی چیزی گفتم، به خاله م بگو به بزرگی خودش ببخشه، توام میتونی بری کشکتو بسابی!

ولی نه جدی. دم جفتتون که با این حوصله جواب دادین و دونه دونه نقل قول کردین و اینا. نیاز نبود حقیقتاً. قبولتون دارم. مرسی واس خاطر جوابای جامع و کامل. منتظر بعدیا هستیم. :)


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
به به، به به، نقد. انتقاد. بحث. دوست دارم. دوست دارم.

رودولف تو عزیزی کلا، همیشه کنار گردش سوم بودی. جیمزتدیا این حمایت و وفاداری تو رو فراموش نمیکنه رودولف. :ولدمورت:
ولی یه پست صبر کن، پست بعدی کلا برا توعه.

و اما ننگ راونا.
خب ببین دیگه داری بیشتر از حد پذیرش گرگ خودشیفته ی من انتقاد میکنی ازش، دیگه بعد این به من نگاه کن وقتی با اون حرف میزنی.

من اول لازمه یه تشکر خیلی چاق و چله بکنم ازت برای وقتی که میذاری واسه بهتر شدن این فن. نامه ی نانوشته بی غلطه و ما اینو میدونیم. ممنونم ویولت.

اما در مورد نکاتی که گفتی، اجازه میخوام اول به نکته چهارمت پاسخ بدم.

نقل قول:
من یه بار دیه همه فصلا رو کنار هم می‌خونم و با در نظر گرفتن پیوستگی و نکات ریز هر فصل، دوباره میام اینجا نظر می‌دم.


کاش قبل از زدن این پستت، اینکار رو میکردی.
چون من الان مجبورم برای پاسخ به سوالای تو که ممکنه سوالای بقیه هم باشن، فقط زیادی تعارف دارن که بپرسنشون، اینکارو بکنم.

به هرحال، بریم سراغ نکاتت. منظورم نکات فردته، زوج هارو خودت جواب دادی.

نقل قول:
اول این که من نمی‌دونم تونستم درست منظورمو برسونم یا نه. منظورم سؤالی نی که اول فصل مطرح شه و آخر فصل رفع شه، یا حتی این فصل مطرح شه و فصل بعدی.. دو فصل بعدی بره رد کارش. اینا نمک‌های موقت قضیه‌ن. منظورم یه رشته‌س که از ابتدا تا انتها کشیده شده باشه و کل داستان حول محور اون بچرخه. اگه تونستم مشخص کنم این مسئله رو که حله، اگه نه که مجدد روش غور کنین.


تو منظورتو درست رسوندی بار اول. تدی هم کاملا متوجه منظورت شد و جوابی که داد همونی بود که باید. "معماهای داستان کاملا مشخصه که به یکیش از ابتدا پرداختیم و تقریبا تو هر فصل بهش اشاره شده و دومیش نه هر فصل ولی هر از گاهی بهش اشاره‌های کوچیکی شده."
این اون چیزیه که توام اینجا مطرح میکنی. تو معماهای یکی دو فصلی نمیخوای، منظور تدی هم معماهای یکی دو فصلی نبوده.

متاسفانه چون فن فیکشن فصل به فصل و با فاصله های زمانی مختلف روی سایت میاد، شما حق دارید که فراموش کنید. اما وقتی انتقادت تا این حد محکمه، بهتره مطالعه ت رو کامل کنی.

با اینکه معتقدی "تو نمی‌تونی دست منو بگیری ببری نکته‌های ریزی که گذاشتی توی هر فصلو نشونم بدی. چون داری اسپویل می‌کنی داستانتو. " اما من برای روشن شدن این قضیه و دفاع از اینکه گردش سوم معماهایی داره که دارن اونو جلو می برن و یک داستان بدون هسته یا رولی نیست که من و تدی بخوایم برای فان، بداهه ادامه بدیم و البته به قول خودت برای کوبیدن همین هسته تو صورت یارو! من مجبورم چندتا از اون معماها رو محض یادآوری ذکر کنم اینجا. کاری که حرفه ای نیست اصلا.. اما خب دیر به دیر نوشتن و فصل به فصل آپدیت کردن هم حرفه ای نیست، ولی مجبور بودیم چون گاهی تایمشو نداشتیم و گاهی انرژیش رو، این کم کاری بر عهده ی ماست، اما بی توجیه نیست.
پس:

نقل قول:
فصل اول - صفحه ی 9 - خانه ی پاترها:

هری چشم غره ای به جیمز رفت که چهاردست و پا روی کاناپه نشسته بود و با چهره ای متفکر، تظاهر می کرد
ابولهول است. بعد در تلاش برای صاف کردن موهای به هم ریخته اش به آیینه ی راهرو چشم دوخت و در همان
حال برای جینی توضیح داد:
- همین الان یه پاترونوس رسید. دوباره یه مرگ مشکوک به آواداکداورا. این پنجمین مشنگ تو این هفته ست..
جیمز که علاقه ای به گزارش های پدرش نداشت، آبنبات نارنجی رنگی را که طمع لازانیا می داد، در دهانش انداخت و به سمت اتاقش رفت...


نقل قول:
فصل سوم - صفحه ی 4 - خانه ی پاترها:

هرمیون شکلکی درآورد و گفت:
- شوخی کردم، خودم میدونم فردا تعطیله هر چند که باید گزارش مربوط به قتل...
- هیس...
جینی با سر به در اشاره کرد، جایی که رز ایستاده بود و با تردید به عمه اش نگاه می کرد. با اینکه به نظر
می رسید می خواهد از او چیزی بپرسد اما لحظه ای بعد به سمت پدرش رفت و...


نقل قول:
فصل ششم - اسم فصل: سایه های ابدی.

اسم فصل رو گفتم چون با وجودش شماره صفحه رو لازم نیست ذکر کنم.
این فصل نوشته شد تا بگه تدی داره یه کارایی میکنه. نه از اون کارایی که آخر فصل (یا سه فصل بعد) بشه حدس زد چیه.


نقل قول:
فصل هفتم - صفحه ی 3 - سرسرای هاگوارتز:

جیمز به جای جواب دادن، به خواندن متن خبر ادامه داد :
- " بنا به گفته ی نارسیسا مالفوی، وزارتخانه ی سحر و جادو، تابستان امسال، وی را برای شناسایی جسد قطعه قطعه شده ی لوسیوس مالفوی احضار کرد.جسدی که چوبدستی به همراه نداشت و طبق تشخیص شفادهندگان سنت مانگو، بدون استفاده از جادو به قتل رسیده و سپس با ابزارهای مشنگی به دوازده قطعه ی مساوی تقسیم شده بود .." کدوم حیوونی میتونه همچین
کاری رو با یه پیرمرد بکنه؟


در مورد فصل های باقی مونده اگه بخوام اشاره هارو نقل کنم از سه حالت خارج نیست:
1. در مورد مشکوک بودن تدیه.
2. در مورد اینه که جیمز داره میره دنبال واقعیت پشت ماجراجویی های پدرش (که این بخش در واقع یکی از اهداف مهمش، تامین طنز فن فیکشنه، اما نه تنها هدفش.)
3. در مورد نکات ریزیه که اگه بخوام بگم، بهترین بخش های آینده رو از الان لو دادم. یه چیزایی هست که ما اونجا گذاشتیم، شما باید پیداشون کنید و نمیتونید اینکارو بکنید مگر اینکه فصل هارو پشت سر هم با دقت بخونید و بعد حقایق رو حداقل تا اینجا، بذارید کنار هم. این بخش بر عهده نویسنده نیست، لذتیه که خواننده باید ایجادش کنه تو خودش. من بخوام بگم همونطور که خودت میدونی اسپویله. این بر عهده خواننده س. بخصوص شما دوشیزه بودلر که من میدونم از قوه خود! اسپویلر کنی! بالایی بهره مندی. از تو انتظار میرفت تا الان یه چیزایی رو حدس زده باشی! نه اینکه بدون کنار هم گذاشتن قطعه های پازل، از نبودن معما گله کنی.

در ادامه پستت، داریم که گفتی:

نقل قول:
ام.. یازده فصل پیش زمینه؟ البته اینو کسی داره که می‌گه که پلن می‌ریزه جلد اول پیش‌زمینه باشه، جلد دوم داستان اصلی ( ) ولی فک می‌کنم از یه جایی به بعد باس معرفی و چالش اصلی رو در هم می‌آمیختین. بدیهتاً من تحصیلات آکادمیک در این زمینه ندارم و دانشم هم همونطور که اشاره کردم، خیلی اندک و حجم زیادیش تجربی و غیر رسمیه. ولی فکر میکنم حتی اگه خواننده با یه دنیای جدید و نا آشنا هم رو به رو بود، یازده فصل معرفی نیاز نداشت. کما این که خود رولینگ هم [که باز البته اونم به نظرم خداوندگار نویسندگی نی. ] تا آخر هفت تا کتابش "معرفی" رو همچنان داشت، توأم با چالش‌ها و نتایج چالش‌ها و غیره.


پیش زمینه و چالش اصلی آمیخته شدن ویولت. چند نمونه شو بالا اشاره کردم.
وقتی تدی گفت پیش زمینه منظورش پیش زمینه مطلق! نبود که.

ما هم حداقل به اندازه ی بقیه افراد این سایت کتاب خوندیم و یه چیزایی نوشتیم. این رو میدونیم که قرار نیست یازده فصل ول بچرخیم و یهو فصل دوازده بگیم اونا رو کی کشت، تدی چیکارس، جیمز کجا رفت، پایان.

تو وقتی کتاب خودتو با گردش سوم مقایسه میکنی (قضیه یک جلد پیش زمینه.) به این نکته ی ظریف دقت کن که تو داری یک کتاب مینویسی.
جیمزتدیا برای یه فن فیکشن پلن ریخته بود از روز اول، نه برای یک کتاب 400 صفحه ای یا برای کتاب هشتم رولینگ. تو فن فیکشن ما قرار نیست آخرای سال که شد، لرد ولدمورت سر و کله ش پیدا شه و هری همه رو نجات بده و لرد شکست بخوره و بگه "برمیگردم گجت! یوهاهاها!" و بره و دامبل آخر داستان با هری کلاس خصوصی بذارن.

شما از یک فن فیکشن با سوژه و صفحات محدود، انتظار یک کتاب دارید.
درحالیکه ما هیچوقت گردش سوم رو رمان ندیدیم و نمی بینیم. گردش سوم یک داستان با هدف و هسته ست که روی خط مشی مشخصی راهشو میره و ایرادهای خودشو داره.

قسمت بعد پستت در جواب تدیه که در مورد گاماس گاماس! نزدیک شدن تدی و جیمز گفت.
نقل قول:
ولی من این تغییرو نمی‌بینم. جیمز از اول فقط داره به تدی توجه می‌کنه، تدی از اول مدام مراقب جیمزه. ما نمی‌بینیم چرا و چگونه و اصن کجای رابطه‌ی جیمزتدیا هرگز تغییر کرده.


من برم یه چایی بخورم بیام، طولانی شد پست. گردنم گرفت باز.
.
.
.
خب اومدم. واقعا ازت میخوام منو مجبور نکنی دوباره نقل قول کنم این قسمت ها رو. اما شاید لازمه یکمی با دقت دنبال اون تغییر بگردی.
میشه دیدش. میشه دید که توی فصل چهار جیمز به تدی میگه "ول کن شونه مو!" ، بدون اون توی هاگوارتز پرسه میزنه. وقتشو با تئودور میگذرونه. چیزی از ماجراجویی هاش به تدی نمیگه و حتی یه بار سرش داد میزنه که تنهاش بذاره. که همین کارکتر از فصل شیش به بعد نرم تر میشه. در مورد تدی هم همینه. مشکل جیمز کلا همینه که تدی به خودش زحمت نمیداد بگه وقتی کلاس هاشو می پیچونه کجا میره. توی کتابخونه ممنوعه چیکار میکرده یا شنل رو برای چی میخواد. اما حالا می بینیم که بالاخره دارن همدیگه رو راه میدن توی ماجراجویی هاشون. برا دیدن این تغییر به قول شیرشاه یک و نیم، عمیق تر نگاه کن.

نقل قول:
من می‌دونم چی می‌گین، کاملاً درک می‌کنم و حق دارین، ولی اونور قضیه رو هم در نظر بگیرین. کما این که فیدبک نگرفتن خیلی دلسردکننده‌س، هرچقدرم که بگیم واس دل خودمون داریم می‌نویسیم.


کاملا موافقم.
میدونم. از یه طرف میدونی ممکنه انتقادت بیجا باشه چون هنوز ادامه داستانو نمیدونی، از طرفی ما ازت انتظار فیدبک داریم.

جیمزتدیا اما از انتقاد و پیشنهاد شما استقبال میکنه و به خاطر وقتی که روش میذاری واقعا ممنونه. انتقاد از نظر ما بیجا نیست. سازنده ست. ما هم آدمی نیستیم که بگیم ساکت شو و بشین بقیه شو بخون بعد حرف بزن! خواسته ی ما از اولش همین بوده که شما انتقاد کنید. یا میتونیم سوال ها و انتقاد هارو با منطق جواب بدیم و خواننده رو راضی کنیم، یا نمیتونیم و متوجه ضعف کار میشیم و قبولش میکنیم و تصحیحش میکنیم چون کار خوشبختانه در جریانه. در حال نوشته شدنه و نیاز داره به بهتر شدن و ما نیاز داریم به قوی تر شدن.

من خودم رو نویسنده نمی دونم. این در حالیه که به قلم سارا ایمان دارم و خیلی خوب میدونم که دیر یا زود کتاب هاش رو میخونم. اینه که من هم صنف شماها نیستم هنوز. کوچیک تر از این حرفام. ادعایی ندارم تو این راه. تمام کاری که کردم توپ زدن توی زمین رولینگ بوده. اما نه راستش. واقعا هیچوقت نخواستم کسی فصلی رو بنویسه بده دستم جز تدی. اونو نمیدونم. نخیر کسی هم حق نداره کاراکترای مارو برداره چیزی باهاش بنویسه.
چیزی که هیچ کدومتون نمی دونین اینه که ما وکیل گرفتیم و داریم علیه نمایشنامه نویس های بچه ملعون شکایت تنظیم میکنیم تو بنگاه املاک گرگینه صورتی.

ممنونم ویولت ازت واسه وقتی که گذاشتی. خیلی ممنونم. واقعا دمت گرم.

و بله، انکار نمیکنیم هویج و کره عسل موثره! اما روزی که شروعش کردیم این قول رو به خودمون دادیم که تمومش کنیم. مهم نیست چی بشه.

ارادت.


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۵/۶/۳۰ ۲۰:۲۸:۰۰


پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۵۵:۴۷
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1257
آفلاین
فقط اومدم مهر تایید بر یک نکته ای که ویولت مطرح کرد بزنم و برم...کدوم نکته؟ این نکته:
نقل قول:
اوف چقد زر زدم.



و حالا که اینجا اومدم منم یه دوتا نکته (یه انتقاد،یه پیشنهاد) بگم...

چن روز پیش که داشتم یه بار دیگه میخوندم فصلا رو از اول،یه نکته ای توجه ام رو جلب کرد...اینکه تدی جیمز خیلی مشنگن!
یعنی چیز...فحش نیست...یعنی خیلی ماگلن...اون تیکه هایی که تدی طرفدار تیم دوم منچستره() و اینا حالا مقبوله،چون یادمه تو کتابم یکی از دانش اموزای گریفندور طرفدار وستهام بود!
و خب درک میکنم که بابابزرگشون ارتور ویزلی عشق مشنگه و دوران صلح و صفا با مشنگاس...لاکن یکم بیش از حد مشنگن!تو همین فصل اخر در مورد "فرندز" صحبت میکنن و یا جیمز انیمه میبینه و اینا،یکم زیاد از حده...درسته که تا 11 سالگی مدارس مشنگی میرن و اینا،ولی حتی ارتور ویزلی عشق مشنگ هم تو خونه اش تلوزیون و نداشت...یعنی انتقادم اینه که خیلی مشنگن،بکاهید از مشنگیتتون!

و اما پیشنهادم اینه که بیشتر تو داستان از شخصیت های قدیمی که تو کتاب اومده بودن استفاده کنین...تا الان هم این کار رو کردین،خیلی جذاب بود...لاکن اگر مثلا یه تیکه هایی مثل تیکه ی سرنوشت دادلی و رابطه اش با هری که جوراب فرستاد براش و اینا رو بیشتر کند،فک کنم باحال تر باشه!

در ضمن انتقاد همیشگیم که خلا وجود رودولف هست همچنان پابرجاست!




پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین

سام‌علک دوباره!

ایرادی نئاره که بحث کنیم اینجا؟ یا بیام خونه گیسای همدیه رو بکشیم؟

نقل قول:
راستش وقتی انتقادتو خوندم شروع کردم به تحلیل علتش چون فکر میکنم معماهای داستان کاملا مشخصه که به یکیش از ابتدا پرداختیم و تقریبا تو هر فصل بهش اشاره شده و دومیش نه هر فصل ولی هر از گاهی بهش اشاره‌های کوچیکی شده و خب من فکر کردم که شاید اونقدر واضح نبودن این گره ها توی داستان که به چشم نیومده و یا چون ما دیر به دیر می‌نویسیم (۱۱ فصل توی دو سال و خورده‌ای) باعث میشه خواننده فراموش کنه و تنها کلیت داستان که ماجراهای جیمز و تدیه توی ذهنش بمونه.


در این باره من یکی دو تا مسئله رو بگم.

اول این که من نمی‌دونم تونستم درست منظورمو برسونم یا نه. منظورم سؤالی نی که اول فصل مطرح شه و آخر فصل رفع شه، یا حتی این فصل مطرح شه و فصل بعدی.. دو فصل بعدی بره رد کارش. اینا نمک‌های موقت قضیه‌ن. منظورم یه رشته‌س که از ابتدا تا انتها کشیده شده باشه و کل داستان حول محور اون بچرخه. اگه تونستم مشخص کنم این مسئله رو که حله، اگه نه که مجدد روش غور کنین.

دوم این که حرفت [که تو نقل قول بعدی اومده. ] حقه. من از دلایل مردد بودنم واس مطرح کردن این حکایت همین بود که داستان تموم نشده و من نمی‌دونم قراره چی بشه. بنابراین فقط می‌تونم منتظر بمونم و ببینم ادامه‌ش قراره چی بشه و چی تو چنته دارین.

سوم این که فک می‌کنم "اگر" این گره‌ها واضح نبودن [که من اینطوری فکر نمی‌کنم. ] بازم یه حدیث دیه‌س. منظورم اینه که چیزی که قراره هسته‌ی اصلی داستان باشه و خواننده رو بکشه دنبال خودش، باس کوبیده شه تو صورت یارو یا نه؟ ینی من ِ خواننده باس سؤال محوری داستان رو تشخیص بدم و راه بیفتم دنبال جوابش دیه، هوم؟ این که واضح نباشه هم دوشواری داره خب!

چهارمم این که بازم حقه. من یه بار دیه همه فصلا رو کنار هم می‌خونم و با در نظر گرفتن پیوستگی و نکات ریز هر فصل، دوباره میام اینجا نظر می‌دم.

نقل قول:
از اینا بگذریم ما از اول برای داستانمون هدف داشتیم, شروع و پایان داشتیم و هیچ اتفاق کوچیک و بزرگی بی منظور نبوده که جلوتر بریم معلوم میشه, چیزایی که تو نگاه اول ممکنه به چشم نیومده باشه. ضمن اینکه هنوز به چالش اصلی ماجرا نرسیدیم و بیشتر چیزایی که خوندین پیش زمینه بوده چون این داستان تا جایی که تجربه ی کم ما اجازه داده فرم استاندارد قصه گویی یعنی معرفی, چالش اصلی و نتیجه ی چالش رو داره و ما فقط فاز اولش رو تا اینجا بهش رسیدیم.


ام.. یازده فصل پیش زمینه؟ البته اینو کسی داره که می‌گه که پلن می‌ریزه جلد اول پیش‌زمینه باشه، جلد دوم داستان اصلی ( ) ولی فک می‌کنم از یه جایی به بعد باس معرفی و چالش اصلی رو در هم می‌آمیختین. بدیهتاً من تحصیلات آکادمیک در این زمینه ندارم و دانشم هم همونطور که اشاره کردم، خیلی اندک و حجم زیادیش تجربی و غیر رسمیه. ولی فکر میکنم حتی اگه خواننده با یه دنیای جدید و نا آشنا هم رو به رو بود، یازده فصل معرفی نیاز نداشت. کما این که خود رولینگ هم [که باز البته اونم به نظرم خداوندگار نویسندگی نی. ] تا آخر هفت تا کتابش "معرفی" رو همچنان داشت، توأم با چالش‌ها و نتایج چالش‌ها و غیره.

تأکید می‌کنم که اینا صرفاً نظرات شخصی منه. من که هیچی، مخوف‌ترین نویسنده‌ها هم هیچوقت نظرات/سبک یکسانی در روایت داستان نداشتن. واس همینه که یکی داستایوفسکی رو می‌پسنده و دنیای سخت و منطقی‌ ِ روسی‌ش، یکی هاروکی موراکامی می‌خونه و بی چهار چوبی مطلق اونو دوست داره.

نقل قول:
درسته کاراکترهای جیمز و تدی براتون آشناست اما در عین حال کاری که سعی کردیم انجام بدیم این بوده که نشون بدیم از اول داستان و به مرور رابطه شون نزدیکتر میشه. به طوری که اگه کسی خارج از سایت و بدون شناخت از شخصیت پردازی ما هم بخونه بتونه این تغییر رو ببینه و با کاراکتر این دو نفر آشنا بشه.


هممم..
موافق نیستم.

با این که یه نفر خارج از ایفا و بدون شناخت از شخصیت‌پردازی‌هاتون هم می‌تونه با کاراکترتون آشنا شه و اینا موافقم، ولی با این که تغییرات رو نشون دادین یا نشون بدین موافق نیستم. شایدم من به خاطر نزدیکی بیش از اندازه‌م بهتون پرسپکتیوم رو از دست دادم، ولی من این تغییرو نمی‌بینم. جیمز از اول فقط داره به تدی توجه می‌کنه، تدی از اول مدام مراقب جیمزه. ما نمی‌بینیم چرا و چگونه و اصن کجای رابطه‌ی جیمزتدیا هرگز تغییر کرده. رابطه‌شون تا اینجای داستان که من خوندم خیلی ثابت و از اول محکم بوده. کاری به فراز و نشیب‌هاشون ندارما.. ماهیت ارتباط رو دارم می‌گم. تغییری دیده نشده.

فی‌الواقع بخوام صادق باشم من شخصاً دنبال همچین چیزی هم نبودم. به نظرم.. نمی‌دونم. نمی‌شه نوشتش همونطور که خودتونم می‌دونین. اینا با هم از بچگی بزرگ شدن، چطور می‌خواین زمانی رو نشون بدین که به هم انقدر نزدیک نبودن و بعد به مرور نزدیک شدن؟ کار یه کتابی که داره داستان یک سال رو نقل می‌کنه نیست. اگر بخوام سوءاستفاده‌ی کثیفی از شناختم نسبت بهتون بکنم ( ) باس بگم این چیزیه که توی ذهن فوق فانتزی خودتون هم حتی جا نمی‌گیره. زمانی که جیمز از تدی و تدی از جیمز فاصله داشته. زمانی که به فرض جیمز دوستای مدرسه‌شو به دیدن برادرش ترجیح می‌ده یا هرچی. دلیلی هم نئاره همچین حکایتی. مث اینه که یه بابایی که داره یه داستانیو تو آمریکا نقل می‌کنه، بخواد بیاد توضیح بده چرا و چگونه قاره‌ها از هم جدا شدن. خب که چی؟ چه نیازی هس؟ قاره‌ها بیلیون ساله که جدان از هم، داستانتو بنویس باو.

اوف چقد زر زدم.

خلاصه این که.. ای‌جور. به رغم این حجم والای بی‌هوازی سخن گفتنم، یه چی دیه رو هم می‌خواستم بگم.

من تو جایگاهتون بودم. هستم هنوزم. می‌دونم چه حسیه وقتی یه فصل جدید می‌دی دست یکی و واقعاً می‌خوای ببینی چه احساسی داشت موقع خوندنش. متوجه خفن بودن اون دیالوگی که نوشته بودم شد؟ این نکته رو دید؟ این واسش جالب بود؟ این کاراکتری که رو اعصاب منه، رو اعصاب اونم بود؟ کلاً چی فکر می‌کنه؟ همین لحظه چی تو سرش می‌گذره؟ فکر می‌کنه چی بشه؟ تونستم گولش بزنم؟

می‌خوام بگم می‌فهمم که آدم وقتی فصل فصل می‌نویسه می‌ده دسّ ملت، چقد و به چه دلایلی اصن دنبال فیدبکه. ولی از طرفی، من جایگاه خواننده‌ی فصل فصل رو هم داشتم و یه واقعیتی که وجود داره، اینه که من خیلی چیزا رو نمی‌دونم. یه هفته پیش یکی بم گفت فلان شخصیتت در این حد گنده نیست که حریف بهمان شخصیتت شه، و من نمی‌دونستم بدون اسپویل کردن داستانم چطوری باید جوابشو بدم. تنها جواب اعصاب خورد کُنم "هنوز داستان تموم نشده" بود. یا مثلاً الان من گفتم فلان مشکل به نظرم اومده، تو گفتی تازه داره داستان هیجان‌انگیز می‌شه و ما فلان و فلان و فلان برنامه رو داریم. حتی اگه من برگردم بگم داستانتون هیچ پیچ و تابی نداشته، تو نمی‌تونی دست منو بگیری ببری نکته‌های ریزی که گذاشتی توی هر فصلو نشونم بدی. چون داری اسپویل می‌کنی داستانتو. نتیجتاً من ِ خواننده صبورانه باس انتظار بکشم داستانت تموم شه و بعد بیام بگم خب الان که داستان تموم شده، فلان و بهمان نکته چه دلیلی داشت اومدنش تو داستان؟ یا نمی‌تونم طبق معیارهای چخوفی‌م قضاوت کنم که "وقتی تفنگی در داستان می‌آید، باید حتماً جایی شلیک شود". من هنوز نمی‌دونم این تفنگ قراره شلیک شه یا لغزش نویسنده بوده. می‌دونین چی می‌خوام بگم؟

من می‌دونم چی می‌گین، کاملاً درک می‌کنم و حق دارین، ولی اونور قضیه رو هم در نظر بگیرین. کما این که فیدبک نگرفتن خیلی دلسردکننده‌س، هرچقدرم که بگیم واس دل خودمون داریم می‌نویسیم.

در کل بازم خسته نباشین. در کل دلسرد نشین. بچه‌ها واقعاً انتظار می‌کشن. اگه بخوام از "هم‌صنف" بودنمون هم سوء استفاده کنم، باس بگم می‌دونم خودتون هم انتظار می‌کشین و گاهی آرزو می‌کنین اینجا که داستان متوقف شده، یکی بیاد فصل بعدیو بده دستتون و خودتون بشینین بخونینش و مطمئنم فن‌فیکشن‌ها هم اختراع یه نویسنده‌ی خسته‌ی خودخواه بوده که دلش می‌خواسته یکی دیگه کاراکترا رو برداره و باهاشون بنویسه و خودش بخونه.

همه اینا رو می‌دونم، و خسته نباشید می‌گم بهتون. ازتون می‌خوام ولش نکنین، حتی اگه هونصدتا دانلود داشتین و هون دونه ( ) نظر. لیاقت گردش سوم هست که تموم شه.

مخلصات.


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۵

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین

نقل قول:
آقا. :| من خیلی فک کردم. :| در واقع از همون روز که فصل‌"های" () جدید اومد و خوندم داشتم فک می‌کردم. :| ولی خب... چیزی به ذهنم نرسید خب. :| الان باید چی کار کنم؟ به من اجازه نمی‌دین پست بزنم بگم خیلی خوب و هیجان‌انگیز بود؟ بگم دنبال بقیه‌ش می‌گردم؟ بگم بازم می‌خوام؟ اجازه ندین خب. ولی فصلای جدیدو زود به زود بدین. گناه داریم.


چرا.. چرا.. اینا واسه بنزینه! سوخته! همین هویج و کره عسله. این تابستون من و جیمز وقت آزاد زیادی داشتیم که تونستیم سه تا فصل بدیم ولی همه سعیمونو می‌کنیم که وقفه های بین فصل ها طولانی نشه چون تازه داریم به بخشای مهیج داستان میرسیم.

نقل قول:
ببینین، والا دروغ چرا. من تعریف ادبی و اینای فن فیکشن رو نمیدونم. یعنی شاید اصن سیستمش همینی باشه که شما دارین و من دارم ایراد بنی اسرائیلی شر و ور میگیرم. ولی از همون فصل اول که شروع شد، من دنبال یه داستان می گشتم. یه هدف. یه چیزی که من بگم خب فصل بعدی رو بخونم ببینم کدوم قسمتش برام روشن میشه. فصل بعدیو بخونم ببینم گره ی کدوم معما وا میشه. ببینم فلان سؤالم رو بالاخره جواب می دن؟ فلان اتفاق بالاخره میفته؟ می دونین منظورم چیه؟ یه هدف.. یه خط سیر.. یه هسته.


آاااه.. بالاخره انتقاد!

والا در مورد تعریف ادبی فن فیکشن که خود منم تنها چیزی که میدونم اینه که شخصیت‌ها و محیط و دنیای یه نویسنده‌ی دیگه رو برای گفتن داستان خودت استفاده می‌کنی. نمیدونم انیمه‌ی سایکو-پس رو دیدی یا نه ولی یه اپیزود داره که طرف آواتار/کاراکترهای مجازی محبوب و شاخ رو میکشه و باهاشون به فعالیت ادامه میده چون خیلی بیشتر از سازنده دوستشون داره و میشناسدشون. فکر میکنم فن فیکشن نویسی هم یه بخشیش همین باشه. همونطوری که من و جیمز خوشحال بودیم توی نمایشنامه ی بچه ملعون, تدی که کلا به دنیا نیومده بود و جیمز هم بچه همسایه‌ی هری پاتر اینا بود!

اما در مورد هدف و هسته ی داستان..

راستش وقتی انتقادتو خوندم شروع کردم به تحلیل علتش چون فکر میکنم معماهای داستان کاملا مشخصه که به یکیش از ابتدا پرداختیم و تقریبا تو هر فصل بهش اشاره شده و دومیش نه هر فصل ولی هر از گاهی بهش اشاره‌های کوچیکی شده و خب من فکر کردم که شاید اونقدر واضح نبودن این گره ها توی داستان که به چشم نیومده و یا چون ما دیر به دیر می‌نویسیم (۱۱ فصل توی دو سال و خورده‌ای) باعث میشه خواننده فراموش کنه و تنها کلیت داستان که ماجراهای جیمز و تدیه توی ذهنش بمونه.

نقل قول:
گردش سوم، ما یه محیط آشنا داریم. حتی کاراکترهای جیمز و تدی رو سال ها باهاشون زندگی کردیم و می شناسیمشون


درسته کاراکترهای جیمز و تدی براتون آشناست اما در عین حال کاری که سعی کردیم انجام بدیم این بوده که نشون بدیم از اول داستان و به مرور رابطه شون نزدیکتر میشه. به طوری که اگه کسی خارج از سایت و بدون شناخت از شخصیت پردازی ما هم بخونه بتونه این تغییر رو ببینه و با کاراکتر این دو نفر آشنا بشه.

از اینا بگذریم ما از اول برای داستانمون هدف داشتیم, شروع و پایان داشتیم و هیچ اتفاق کوچیک و بزرگی بی منظور نبوده که جلوتر بریم معلوم میشه, چیزایی که تو نگاه اول ممکنه به چشم نیومده باشه. ضمن اینکه هنوز به چالش اصلی ماجرا نرسیدیم و بیشتر چیزایی که خوندین پیش زمینه بوده چون این داستان تا جایی که تجربه ی کم ما اجازه داده فرم استاندارد قصه گویی یعنی معرفی, چالش اصلی و نتیجه ی چالش رو داره و ما فقط فاز اولش رو تا اینجا بهش رسیدیم.

امیدوارم توضیحاتم قانعت کرده باشه و باز هم بیای انتقاد کنی و باعث شی ما بیایم اینجا و از کارمون دفاع کنیم و حالا دفاعمون خوب باشه یا بد.. فکر کنم زمان هم برای مشخص کردنش لازم باشه.

ارادت



تصویر کوچک شده


پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰ شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۵

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین

اوف!‌ چقد اینجا بحث و بررسی انجام شده!‌ والا حقیقتشو بخواین من از وختی فصل جدیدو گذاشتین فک کنم جزو اولین نفرات هم بودم که دانلود کردم و اینا، هی می خواستم بیام یه چی بگم، هی نمی شد و کارا به هم می پیچید و الان اومدم بگمش. شاید قبلیا گفته باشن، نمیدونم. ولی خب.. چیزیو که از فصل سه چار تو ذهنم بود رو به نظرم باس بگم.

ببینین، والا دروغ چرا. من تعریف ادبی و اینای فن فیکشن رو نمیدونم. یعنی شاید اصن سیستمش همینی باشه که شما دارین و من دارم ایراد بنی اسرائیلی شر و ور میگیرم. ولی از همون فصل اول که شروع شد، من دنبال یه داستان می گشتم. یه هدف. یه چیزی که من بگم خب فصل بعدی رو بخونم ببینم کدوم قسمتش برام روشن میشه. فصل بعدیو بخونم ببینم گره ی کدوم معما وا میشه. ببینم فلان سؤالم رو بالاخره جواب می دن؟ فلان اتفاق بالاخره میفته؟ می دونین منظورم چیه؟ یه هدف.. یه خط سیر.. یه هسته.

مثلاً کتاب اول رو در نظر بگیرین، رولینگ به رغم این که کل دنیا رو باس معرفی می کرد و شخصیت ها همه جدید بودن و غیره، یه معمای مرکزی گذاشت توی داستان. سؤالاتی که بعضاً حتی تا جلدهای بعدی هم جواب داده نشد بهشون، ولی خواننده رو دنبال خودشون می کشوندن. برای خواننده سؤال ایجاد می کردن. مشکل محوری کاراکتر اصلی داستان بودن. مشکل اسنیپ با هری چی بود؟ مشکل اسنیپ با پدرش چی بود؟ هری بالاخره ته کتاب می تونه ثابت کنه اسنیپ داره باهاش خصومت می ورزه؟ بالاخره می فهمن توی اون صندوق گرینگوتز چی بود؟ سگ سه سر داره از چی محافظت می کنه؟ توی مدرسه چه خبره؟ و و و..

منظورم اینه که در کنار چالش های هر فصل، یه چالش محوری هست که اصلیت داستان رو شکل می ده و ما رو وادار می کنه به دنبال سؤالاتمون قسمت های بعدی رو بخونیم. این چیزیه که یه "داستان" رو شکل میده.

حالا.. توی گردش سوم، ما یه محیط آشنا داریم. حتی کاراکترهای جیمز و تدی رو سال ها باهاشون زندگی کردیم و می شناسیمشون. برامون دیدن بزرگ شدن هری، هرمیون و رون جذابه. دیدن دنیای نوزده سال بعد ما رو بدون هیچ تردیدی می کشونه و چالش های جیمز به عنوان پسر برگزیده جالب توجهه. ولی.. اوم.. من دنبال یه چیز بیشترم. یه معما. یه داستان. یه دلیل! یه چیزی که همه این فصلا رو مث قطعات پازل بذاره کنار هم و یه تصویر نهایی رو شکل بده. راستش دلیل دست دست کردنم تا این لحظه هم این بود که مطمئن نیستم قرار نباشه چنین اتفاقی بیفته. نویسنده های معرکه ی زیادی هستن که یهو توی فصل آخر با آوردن یه فکت از فصل های قبلی - چیزهای ریز و بی ربطی که به نظر خواننده بی اهمیت میومد - تصویر کلی رو شکل می دن و من نمیدونم قراره همچین اتفاقی بیفته یا نه. نمیدونم برنامه تون برای آینده چیه.. فقط این مسئله ای بود که به نظرم اومد بگم.

این واقعیت وجود داره که فن فیکشتون پیشتاز بلامنازعه توی عرصه ی فن فیکشن های بی شمار هری پاتری، ولی خب.. میدونین که من چقد مزخرف و ایرادگیرم.

خسته نباشید رفقا. به رغم تمام صغرا کبرا هایی که چیدم، باید اعتراف کنم کارتون عالیه. غلط تایپی چیزی هم اون وسطا دیدین تقصیر ماگته که پهن شده رو لپ تاپ.

زت زیات!

پی نوشت:
یه چیزی، محشرترین قسمت هر فصل به نظرم اسم گذاری فصلاس. خعلی خوبن!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: گردش سوم
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۵
#99

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۹:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4915
آفلاین
گفتین دنبال انتقاد و پیشنهاد می‌گردین؟

آقا. :| من خیلی فک کردم. :| در واقع از همون روز که فصل‌"های" () جدید اومد و خوندم داشتم فک می‌کردم. :| ولی خب... چیزی به ذهنم نرسید خب. :| الان باید چی کار کنم؟ به من اجازه نمی‌دین پست بزنم بگم خیلی خوب و هیجان‌انگیز بود؟ بگم دنبال بقیه‌ش می‌گردم؟ بگم بازم می‌خوام؟

اجازه ندین خب. ولی فصلای جدیدو زود به زود بدین. گناه داریم.

نقل قول:
ولی راست میگه تدی. نقشه ها زیادن.


نقل قول:
جلد دوم که نداره، هیچ. فصل های بعدی هم رفت یه قرن دیگه.

سنگ‌دلا. شما باید مرگخوار می‌شدین. اشتباهی رفتین محفل.










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.