هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
#71
-ویزو میدونی بیست گالیون چه قدره؟ می دونی از وقتی وزارت خونه مالیاتو افزایش داده نرخ جهانی گالیون چند درصد افزایش پیدا کرده؟ ببین ویزو طبق محاسبات من اگه امسال روی خرید جارو های قدیمی سرمایه گذاری کنیم با بالا رفتن قیمت گالیون، جارو های قدیمی دوباره به بازار بر میگردن و ما میتونیم حسابی گالیون به جیب بزنیم. نظرت چیه؟

ویزو با چشمانی درشت شده و نگاهی عاشقانه به تکه کاهویی قهوه ای خیره شده بود و چیزی از حرفهای تخصصی انتونین نمیفهمید.

-هی ویزو با تو ام؟ نظرت چیه؟

ویزو که تازه متوجه انتونین شده بود، اشکی که از عشقش به کاهو گوشه چشمش بود رو پاک کرد، دماغی بالا کشید و دستی روی شونه انتونین زد.
-من همیشه گفتم، تو بهترین تحلیلگر اقتصادی ای هستی که من به طول عمرم دیدم.

انتونین که خر شده بود و لپاش گل انداخته، رو به فروشنده کرد و گفت:
-کل بار گندیده تو یه جا بکش بریم.

زمانی که فروشنده کیسه ها رو یکی بعد از اون یکی پر میکرد انتونین تازه متوجه شد ته جیبش سولاخ شده و گالیونا به فنا رفته، انتونین اومد موضوع رو بگه که نگاهش افتاد به قیافه وحشتناک فروشنده.
-چهارصد گالیون.
-جان؟ چهارصد گالیون؟ نمیشه یکم ارزونتر حساب کنی مشتری شیم؟
-اینم به خاطر گل روی شما چهارصد و پنجاه تا.
-نه اقا داری اشتباه میزنی گفتم تخفیف بده این چه وضعشه، اصن نخواستیم...

جمله هنوز کامل از دهن انتونین بیرون نیومده بود که فروشنده یقه انتونین رو گرفت و بعد از چند بار بالا پایین کردن و بی هوش کردنش یه زنجیر انداخت گردنش و بستش به میز میوه ها.
-ببین مگس جون ما از این شوخیا با کسی نداریم این رفیق شوما پیش ما میمونه تا پول ما رو بدین. تا فردا دادین دادین، ندادین خودتونو به عنوان ادم و مگس فاسد میفروشم، اتفاقا مشتریشم هست، الانم مغازه تعطیله خودافظ شما، اقا این مگس و بندازین بیرون.

بیرون جادومارکت ویزو حیران تر از همیشه به دیوار تکیه داد و زد زیر گریه.
-ای خدا حالا من بدون انتونین چه جوری تا فردا گالیونا رو جور کنم.

-ایا از بی پولی رنج میبری؟
-اره.
-ایا دوستتان نتوانسته هزینه ی میوه های گندیده شما رو پرداخت کنه؟
-اره.
-ایا به گالیون نیاز داری؟
-اره.
ایا دنباله یک فیل میگردی؟
-اره اره خداجون اینم هست.
-مبارزان شریف، در مبارزان شریف شرکت کن تا گالیوونر شوی، فقط کافیه عدد یک رو فریاد بزنی تا وارد مبارزه بشی.

ویزو که اولش فکر میکرد داره با خدا حرف میزنه سرش رو بالا گرفت و متوجه تابلوی سخنگوی روبه رو شد:

«در مبارزان شریف، مگس باش، مگس بکش، گالیون ببر»
***توجه توجه اگر هم اکنون ثبت نام کنید یک فیلیاب از ما اشانتیون خواهید گرفت.***


ویزو که با هیجان متن تابلو رو خونده بود فریاد زد: یکککککک.




ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۴ ۱۹:۲۴:۱۸


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۰:۱۲ یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
#72
خارج از تونل محفلی ها کنار هم نشسته بودند و برای سلامتی دامبلدور زیارت مرلین میخوندند، مرگخوران هم در گوشه ای دیگر مشغول رای گیری بودند تا نماینده ای به داخل تونل بفرستند که از حوادث در حال اتفاق نت برداری کند.در این میان بعضی از حضار هم منتظر شنیدن جیغ دامبلدور بودند.
اما در این لحظه،برخلاف انتظار همه، دامبلدور با شلوارکی کوتاه و دمپایی های حمام هاگوارتز، در حالی که ریشش رو مثل شال گردن دور سرش بافته بود و بستنی قیفی ای رو لیس میزد با ریتم شیش و هشت از تونل خارج شد.
اشک شور و شعف از کنف شدن مرگخوارانی که بعد از دیدن دامبلدور برگهایشان میریخیت محفلیون رو خیس کرده بود، حتی بعضی از محفلیون از فرصت استفاده کردند و یکی از مرگخواران رو به عنوان سلطان برگ دستگیر کردن.
دامبلدور به میانه جمع که رسید عینکش رو به سمت مرگخوارن کمی پایین گرفت و یه لیس محکم به بستنی زد، و جوری که هم بشنوند فریاد زد:
-همه بستنی مهمون منن.

محفلیون هم که در پوست خودشون نمیگنجیدند، پوستها جریدند و با خوندن
اقامون جنتلمنه...اقامون جنتلمنه...
وای بستنی رو ببین...
از کادر خارج شدند.
و اما مرگخوارانی که برگهایشان ریخته بود و احساس سرمای پاره کننده ای میکردند، به امید کنف کردن محفلیون در ایستگاه بعدی، ان ها هم از کادر خارج شدند.
.
.
.
.
بعد از خلوت شدن کادر، از تونل تاریک، گلوله ای پشمک در حالی که روی زمین میغلتید بیرون امد و زیر افتاب پخش زمین شد، دامبلدور با لباس هایی پاره و ریش پف کرده ای از ترس، زیر لب زمزمه میکرد چرا من از خودم میترسم...
زیر بار سکوت، دامبلدور دوباره زیر لب زمزمه کرد:
بقیه کجا رفتند؟




ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۲ ۱۰:۱۹:۱۱
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۲ ۱۳:۲۸:۳۰


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
#73
زمان میگذشت و کراب هر لحظه عاجزانه تر به هکتور نگاه میکرد، اما هکتور تصمیم داشت به هیچ وجه زیر بار این خفت نره، اما...
چند ساعت بعد در میان صف هکتور بعد از هر چند قدم برداشتن یک بشکه (کراب) رو با پاهاش قل میداد، هر وقت هم از ایستادن خسته میشد نگاهی به کراب می انداخت و به راحتی رویش مینشست، مخصوصا در چند دقیقه اخیر که صف بدجوری قفل شده بود و انگار میشد حدس زد همه دارند به غروب افتابی نگاه میکنند که زیر نسیم خنک انگار دلپذیر تر از فهمیدن ماجرای سر صف بود.
هکتور روی شکم کراب نشست، در پوزیشن یوگا قرار گرفت و با نفسهای سنگین کراب تکون میخورد، که دستی از پشت به شونه اش زد...
-هییس کراب خوابه...

اما نه، دست سرد کوچیک دوباره به شانه هکتور زد، هکتور عصبانی از ، از دست دادن تمرکز حواسش پرخاشگرانه بلند شد و به مردی که پشت سرش بود خیره شد... اما عجیب بود که نفر عقب هکتور بیش از دو قدم با هکتور فاصله داشت، پس سعی کرد با چند نفس عمیق از غروب خورشید لذت ببره، که باز هم دست سرد این بار به پشت سرش زد، هکتور هم که انتظار این اتفاق رو میکشید سریع دست طرف رو گرفت و چرخید تا رو در رو باهاش قرار بگیره، اما... انگار هوا رو گرفته بود.
-بانز؟ خودتی؟
-من و نخور هکتور غلط کردم، فقط میخواستم جای تو رو توی صف بگیرم.
-چه جوری با زدن پشت کله ام؟ مگه بلد نیستی هل بدی؟این جوری نیازی نیست ، جای کسی رو هم بگیری.
-عه چه جالب، ولی... چه جوری هل میدن؟ میشه به منم یاد بدی؟

هکتور خیلی با اعتماد به نفس چرخید و کراب رو که روی زمین گرد شده بود هل داد، و بعد رو به بانز کرد...
-دیدی اصلا سخت نبود؟
-اوهوم، فقط اینکه فکر کنم اشتباهی هل دادی.

لبخند هکتور خشک شد و وقتی که به طرف جلو برگشت، هکتور مثل غلتک از روی همه رد میشد، و بعد از هر تلفاتی که میگرفت ده امتیاز بالای سرش ثبت میشد. جینگ...جینگ...جینگ...




پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
#74
خلاصه: ماندانگاس و نوچه اش تام دنبال خرید یک جای دنج و اروم برای باز کردن یک شرکت خلافکاری اند که مشاور املاک دیاگون موسسه ارواح رو به ماندانگاس قالب میکنه.
...............


یک هفته بعد از فروش رفتن فروشگاه ارواح که حالا به موسسه قتل عام ارواح تغییر نام داده بود، اهل کوچه دیاگون به دعوا ها و سرو صدای این فروشگاه عادت کرده بودند.

—خفه شو بابا کجا عادت کردیم.
—باشه حالا... چرا میزنین.

خب اصلاح میکنم؛ یک هفته بعد ازفروخته شدن فروشگاه ارواح تمامی اهالی کوچه دیاگون به علت ترس از شغل شریف صاحبان این موسسه، مجبور به تحمل کردن وضعیت اسفناکی شده بودن که ایجاد شده بود و کسی هم جرأت اعتراض کردن رو نداشت.

—حالا خوردین؟ بی جنبه ها مثلا حفظ ابرو کرده بودم.

خب کجا بودیم... اهان این بدبختا که تعریف کردن ندارن بریم داخل موسسه.

دانگ پشت یک پیانو سفید ایستاده بود و برای روحی که جلویش بود خط و نشون میکشید.
—ببین مسخره این سنگین ترین چیزیه که پیدا کردم اینو دیگه پرت نکن بیرون باشه؟ میتونی؟ ممکنه؟
—نه، خب چرا نباید پرتش کنم بیرون؟ پس به چه دردی میخوره اگه نباید پرتش کنم بیرون؟

دانگ که عصبانی شده بود یقه روح رو گرفت.
—گردن تام رو ببین هنوز توی گچه، حالا فهمیدی نباید هر چیزی رو پرت کنی بیرون؟

—خیلی خب باشه، گریه نکنی ها، بیا این تخم مرغ ها رو بگیر هر وقت احساس کردی میخوای چیزی پرت کنی بیرون یکی از اینا پرت کن؛ الان فهمیدی چی گفتم؟
—اره.
—خب پس چی شد؟
—قرار شد از این به بعد هر وقت احساس کردم باید تام رو بشکنم میشینم روی پیانو تخم مرغ میخورم و تو رو پرت میکنم بیرون.
—خدا لعنتت کنه.
تام اون تابلو رو نصب کردی؟
—نه.
—چرا خب؟
—اخه این بیشعور خوردتش.

دانگ نفس عمیقی کشید، روی مبل چرم بزرگش نشست، خودشو توی مبل محو کرد و در حالی که داشت به این دیوونه خونه نگاه میکرد به مشاور املاک فحش میداد که یه تیمارستان قدیمی رو کرده بود تو پاچه اش.
همین جور که چشمهای دانگ گرم میشد هوا سردشد. دانگ سراسیمه بلند شد،
—روانی ها چه قد گفتم از توی من رد نشین یخ زدم ای بر پدرتون...

—کروشیو

در این لحظه که جو مشوش سالن اروم شده بود، انگار زمان متوقف شد، همه مات و مبهوت به مردی نگاه میکردند که زیر شنلی سیاه در استانه در ظاهر شده بود؛ تک تک روح هایی که عاقل تر بودن فلنگ و بستن و فقط یه روانی مونده بود که داشت تخم مرغ میخورد.
مرد شنل پوش چوب دستیشو پایین اورد و شنلش رو برداشت.
دانگ که زیر طلسم شکنجه نفسش بالا نمیومد تازه متوجه لرد ولدمورت شده بود.
—جناب لرد... کاش خبر میدادین دارید تشریف میارید جلو پاتون دو سه تا محفلی میکشتیم، یا اصلا خودمون خدمت میرسیدیم.
—ساکت باش کچل، سفارش کار دارم.

نیش دانگ باز شد، اولین مشتری اش لرد بود، اگه خبر این مشتری پخش میشد کل لندن می افتاد زیر دست دانگ.
—شما فقط عکس بدید جنازه تحویل بگیرین، بفرمایید، بفرمایید بشینید.
—کروشیو، کسی مرگخواران مارا نمیکشه، ما فقط یک عضو از بدن یکی از افرادمان را میخواهیم از جایش در بیاریم.

دانگ که به عبارتی له له شده بود از کف زمین بلند شد و به میز تکیه کرد.

—خوب گوش کن ببین چی میگیم، کریس چمبرز یکی از مرگ خواران ماست میخواهیم "سریش دونش" رو برایمان بکنی، این روزها زیادی چسبناک شده همه جا را به گند کشیده ما هم که از چسب بدمان میاید مگر نه وقتمان را حروم شما نمیکردیم.
—کی از شما پول خواست لرد من غلط بکنم از این کارا بکنم، سفارشتون اماده که شد خبرتون میکنم.
—ما کی گفتیم میخواهیم پول بدهیم. حالا که اصرار میکنی باشه این پیانو را می بریم.
... حداقل این روح رو ببرین همراهش اشانتیون.

—کروشیو.

لرد با ابهت تمام بار دیگه زیر شنل رفت پاچه هایش را بالا زد و پیانو رو هم زیر بغل گرفت و همزمان با پخش یک بی کلام هیجان انگیز که همراه قدمهای لرد شده بود از موسسه بیرون رفت.








ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۶ ۱۶:۲۰:۵۴
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۶ ۲۰:۲۹:۰۷


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۱۲ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
#75
نام: ریموند

گروه:ریونکلاو

ویژگی های ظاهری:پسری لاغر اندام و قد بلند با موهایی فر که از گوشه کلاه بافتنی سیاهش همیشه دنبال راهی برای فرار کردن هستند،تک گوش،با لباس هایی همیشه تیره با دماغی شکسته و چشمهایی سیاه.

ویژگی های اخلاقی:منزوی وتنها،عاشق ارامش و سکوت و تاریکی.

چوبدستی: 4.5اینچ، انعطاف پذیر ،از چوب متوسلاه با هسته پر ققنوس

بدون جارو

پاترونوس:دینگو

زندگینامه:
ریموند،
در خانواده ای مذهبی دیده به جهان نگشودم،کلا در خود کلیسا متولد شدم.
مادرم راهبه ای بود که عاشق پسر یهودی ای شد،پسری که وقتی مردم شهر متوجه شدند مادرم از اون حامله شده دارش زدند، همینطور صبر کردن تا من متولد بشم و بعد هم مادرم رو کشتند و درحالی که گوش نوزاد تازه متولد شده رو هم بریدند به عنوان نمادی از شر منو وسط بیابون رها کردند.
این ماجرای غم انگیز رو از خاله ام شنیدم جادوگر منفوری که درسته نتونست برای مادرم کاری انجام بده ولی خودم رو به فرزند خوندگی گرفت.
هیچ وقت نفهمیدم علت تنفر مردم وحتی بقیه جادوگرها از خاله ام چیه و حتی دوری نگذشت که بی دلیل همه از من هم متنفر شدند و باز هم هیچ وقت نپرسیدم علت این همه تنفر چیه چون هر چی که بود من به اون اهمیتی نمیدادم .
من یاد گرفتم که به هیچکس نیازی نداشته باشم،با تنهایی خو گرفتم و بعد ازمردن خاله ام با اینکه فقط نه سال داشتم توی خونه ای کوچیک و تاریک، گوشه ای از این دنیای بزرگ زندگی میکردم،خودم و خودم و خودم.
وقتی که نامه ی هاگوارتز به دستم رسید میدونستم که دنیای روبه روی من بزرگ تر از این کلبه خواهد شد پس چوب دستی و یک سری خرت و پرت قدیمی رو از وسایل خاله ام برداشتم و راهی شدم و پشت سرم هم صدای اتش داغی بود که توی دل گرمای بیابون کلبه ام رو میسوزوند تا خاطره ای برای افسوس خوردن نداشته باشم.
لحظه ای که هاگوارتز رو دیدم مثل این اینکه قراره سوز سنگینی بیاد کلاه بافتنی و سیاهم رو تا زیر گوشم پایین کشیدم و اروم تر از اینکه کسی متوجه من بشه مسیر تالار رو از روی چمن های خیس کنار دریاچه رد کردم.


تایید شد.

به ایفای نقش خوش اومدین.




ویرایش شده توسط مافلدا هاپکرک در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۵ ۰:۲۱:۰۷


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
#76
سلام،
چندین ساله که از دنیای جادویی هری پاتر دور موندم تو این چند سال از خواننده رمان تبدیل شدم به یه نویسنده رمان و حالا که سری دوم فیلم fantastic beasts رو دیدم حس خوب این دنیای بزرگ رو تو دلم زنده کردم،نمیدونم الان اینا چه ربطی داشت به انتخاب گروه بفرستم هافل پاف تا ممنونت بشم مگرنه ریونکلاو


ویرایش شده توسط Rick در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۲۱:۳۰:۴۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
#77
نتصویر شماره ده (هری، هاگرید و هدویگ در کوچه دیاگون)


اخرین کتابو جا دادم و از نردبون اومدم پایین خیلی با خودم کلنجار رفته بودم و حالا دیگه مطمئن بودم کتابداری توی کتابفروشی دیاگون به درد من نمیخوره تا قبل از غروب خورشید همه وسایلمو از اتاقک کوچیک پشت کتابخونه برداشتم تا راهی یه دنیای جدید بشم که مال خودمه و لازم نیس بیشتر از این برای خوندن کتاب های هاگوارتز وقتمو تلف کنم حالا توی این چند سال بعد از اخراجم از اونجا خودم هر چیزی که لازم بود رو یاد گرفته بودم.
پامو که بیرون گذاشتم بوی گرم تابستون زد زیر چونم،یکم جلوتر که رفتم رفتار جالب یه دختر منو متعجب کرد موهای گندمیش و رو نبسته بود تا جلوی صورتشو بپوشونن و پشت یه دیوار قایم شده بود و انگار زاغ سیاه یه مرد تنومند و چوب میزد که یه جغد برفی رو شونش بود و دست یه بچه مردنی تو دستای بزرگش گم شده بود.
فقط برای اینکه ازادی رو احساس میکردم فکر میکردم که فضولی توی اینکه ماجرای این دختر چیه یه جور ازادیه.
چند ساعت گذشته بود و کمک متوجه شدم که احتمالا این دختر مجذوب همون بچه مردنی شده که از قضا هری پاتر معروفه و داره خریدهای هاگوارتز رو انجام میده.
کمی جلوتر جلوی چوبدستی فروشی، هری پاتر توی مغازه رفته بود و من هم در حسرت اون چوب دستی های توی ویترین بودم که یکدفعه سر وصدای شکستن و خرد شدن از مغازه کناری منو از فکر اورد بیرون، دم مغازه بستنی فروشی دختره رو دیدم که با چهره ای وحشت زده در حالی که یه کیسه دستشه از پاهاش توی دستای اون غول بیابونی وسط هوا آویزونه همون جوری که هری پاتر بهت زده اومده بود ببینه چی شد متوجه شدم که این دختر خوشگل مجذوب هری پاتر نشده بلکه دیوونه پولهای اون شده که تو جیب های این رفیق جاینتش بود، نمیدونم چرا ولی احساس میکردم هر جور شده باید به اون دختر کمک کنم همون جور که اون دختر دست و پا میزد من از دست جمعیت خلاص شدم و خودمو به هری پاتر رسوندم احتمالا تنها چیزی که از اون کیسه برای اون نیمه غول مهم تر بود پسره بود پس جلوی هری ایستادم تو چشماش نگاه کردم یکم من من کردم و بالاخره با مشت زدم تو صورتش جوری که همه توجه ها به من جلب شد و قبل از اینکه کسی دقیقا متوجه بشه من کی و زدم توی جمعیت قایم شدم و اروم اروم خودم رو رسوندم پشت مغازه.
اره همونی که میخواستم شد اون دیونه دختره رو از همون بالا انداخت پایین و دوید سمت پاتر و اون دزد خوشگل هم که احتمالا از اون بالا دیده بود من چه کار کردم صاف میدوید سمت من و چند لحظه بعد با همون کیسه که تو دستش بود و هس هسی که میزد کنار من پشت دیوار ایستاد و همونجوری که هس هس میزد گفت:
واقعا ممنونم ...تو ...خیلی کمک...
هنوز منتظر بودم که جملشو تموم کنه که با مشتش زد تو صورتم و گفت ولی اجازه نداشتی هری پاتر و بزنی و دوباره فرار کرد.
من که نقش زمین شده بودم حس مبهم هری رو درک میکردم که بدون اینکه چیزی بدونه یه مشت خورده بود ولی از اون مهم تر زیر اون موهای گندمی چهره اون دختر.... الان تنها چیزی بود که دور سرم میچرخید....

_______
خیلی جالب بود.
تایید شد!
کاتانای بنده ورودتون رو به ایفای نقش تبریک می گه.


ویرایش شده توسط Rick در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۱۵:۴۹:۳۷
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۲۰:۰۴:۴۴






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.