جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس آموزش موسیقی جادویی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
گاهی، ساز یک نوازنده، بلند تر از هزار جمله حرف میزنه.
موسیقی هنر حرف زدن بدون کلماته.



باد پاییزی لا به لای درزهای چوبی خانه می‌پیچید و صدایی شبیه به ناله‌ی مردگان ایجاد می‌کرد. او در مرکز سالن ایستاده بود. غبار غلیظی که در نور ضعیف ماه معلق بود، فضای اتاق را گنگ و رویاگونه کرده بود. سال‌ها بود که پا به این خانه نگذاشته بود؛ خانه‌ای که روزگاری لبریز از خنده بود، اما حالا فقط سکوت مطلق را در دل خود دفن کرده بود.

Thought I found a way

thought I found a way out

but you never go away

So I guess I gotta stay now

او فکر می‌کرد با رفتن از این شهر، بندهای نامرئی که او را به این دیوارهای قدیمی وصل می‌کرد، پاره شده است. فکر می‌کرد فاصله، حلال همه‌ی دردهاست. اما حالا که اینجا بود، می‌دید که هیچ‌چیز تغییر نکرده است. تمام خاطرات درست در همان نقطه‌ای که رهایشان کرده بود، منتظرش بودند. انگار تقدیر او این بود که دوباره در همین سالن غبارآلود بماند و با سایه‌هایی که هرگز ترکش نمی‌کردند، روبرو شود.

Oh, I hope some day I'll make it out of here

Even if it takes all night or a hundred years


به پنجره‌ی شکسته نگاه کرد. شاخه‌های خشک درختان افرا، روی شیشه کشیده می‌شدند و خراش‌های عمیقی ایجاد می‌کردند. او می‌دانست که راهی برای خروج هست، اما نه از این خانه. راه خروج از دردهایی بود که با هر قدم در این خانه، دوباره در ذهنش بیدار می‌شدند. او به خودش قول داد که امشب، قبل از بالا آمدن خورشید ، بالاخره این زنجیر خاطرات را قطع کند، حتی اگر این کار عمری طول بکشد.

Need a place to hide, but I can't find one near

Wanna feel alive, outside I can't fight
my fear


او به دنبال پناهگاهی می‌گشت تا در آن از هجوم بی‌رحمانه‌ی خاطرات مخفی شود، اما هر گوشه‌ای از این اتاق، داستانی برای گفتن داشت. او تشنه‌ی زندگی بود؛ تشنه‌ی حسی که در آن، ترس بر قلبش چنگ نمی‌انداخت. اما بیرون از این دیوارهای آشنا، دنیایی بود که او را غریبه می‌دید و درون این خانه، وحشتی بود که او را متعلق به خود می‌دانست.

Isn't it lovely, all alone?

Heart made of glass, my mind of stone

او لبخند تلخی زد. تماشای تنهایی‌اش در میان این همه اشیاء بی‌جان، چه تراژدی زیبایی بود. قلبش که دیگر نمی‌توانست لرزش هیچ تپشی را تحمل کند، مانند شیشه‌ای نازک و ظریف شده بود و ذهنش، همچون سنگ، سخت و غیرقابل نفوذ در برابر هرگونه تسلی خارجی.

Heart made of glass, my mind of stone

Tear me pieces , skin to bone


او چشم‌هایش را بست. اجازه داد خاطرات، همچون تازیانه‌هایی سرد، بر روحش فرود بیایند. هیچ راه فراری نبود، پس در را بر روی تمام آن دردها باز گذاشت. وقتی آخرین لایه‌های انکار فروریخت، او بالاخره در میان آوار ویرانی خودش، آرامش عجیبی یافت.

Hello welcome home


خانه، در سکوت سنگین خودش، او را در آغوش گرفت.

افرادی که لایک کردند

Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 31 تیر 1405 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین


If you missed the train I'm on
You will know that I am gone
You can hear the whistle blow a hundred miles


آفتاب در آستانه ی غروب کردن بود. نسیم ملایمی در موهایش می‌وزید و او، چشم هایش را بسته بود تا غروب آزار دهنده و زیبای آفتاب را نبیند. تپه ها و چمنزار های اطراف، رنگ سبز تابستانه ی خود را به همراه بازتاب نور زرد رنگ خورشید رویشان، به نمایش می‌گذاشتند و بر تنها درخت بالای تپه، سیب های تازه رسیده، در درخشان ترین حالت خود بودند. او درست روبروی ریل قطار ایستاده بود و درست چند دقیقه ی قبل، پیش از آنکه خورشید تا این حد آسمان را نارنجی رنگ کند، او آخرین قطار زندگی اش را از دست داده بود. قطار برای او سوت بلندی کشیده بود و مایل ها از او دور شده بود.

A hundred miles, a hundred miles
A hundred miles, a hundred miles
You can hear the whistle blow a hundred miles


او همچنان میتوانست صدای سوت قطار را بشنود. آخرین قطار زندگی اش، حالا صد ها مایل دورتر، درحال حرکت بود. در پس ذهن همیشه آشفته اش که حالا آرام گرفته بود، خیالاتی نقش می‌بست. خیال میکرد صد ها مایل دور تر، کسی انتظارش را میکشد. درست در یکی از کابین های قطار. خیال میکرد صد ها مایل دورتر، جایی که قطارِ درحال حرکت، زمین را می‌لرزاند، کسی منتظر است که او در یکی از ایستگاه های قطار، ایستاده باشد. اما شاید هم حقیقت این بود؛ صد ها مایل دور تر، کسی انتظار اورا نمی‌کشید.

Lord, I'm one, Lord, I'm two
Lord, I'm three, Lord, I'm four
Lord, I'm five hundred miles away from home


نسیمی که آرام گونه هایش را نوازش میکرد و از بین پیچ و تاب موهایش گذر میکرد، خاطره های خانه ی از دست رفته اش را در گوشش آرام زمزمه میکرد. او میگفت، در خانه ای که از دست دادی، زندگی نیز از دست رفته است. نسیم، بین شاخو برگ های درخت سیب می‌پیچید، از چمنزار عبور می‌کرد و شاید حتی به چند سنگ‌ریزه در وسط ریل قطار، تکان کوچکی میداد. اما در نهایت، دوباره به پیچ و تاپ موهای او بازمی‌گشت و خودش را غرق در امواج موهایش میکرد. نسیم یاداوری میکرد. یاداور این بود که او، پانصد مایل از خانه اش دور شده است. اما نه آن خانه ای که از دستش داده است، خانه ی او آغوش همان کسی بود که اکنون در قطار، سرش را به شیشه تکیه داده بود و انتظار میکشید.

Away from home, away from home
Away from home, away from home
Lord, I'm five hundred miles away from hom

اما اینجا و در این مکان، درست روبروی ریل قطار، دور از خانه، تنها چیزی که انتظارش را می‌کشید رنگ های آسمان درحالِ غروب بود. رنگ های نارنجی پشت پلکش نقش میبستند و او سرمای آزار دهنده ای را احساس می‌کرد. سرمایی که فقط و فقط، تنهایی و آزردگی اش را به یادش می آورد. این سرما درست همانند نسیم، دوری را به یاد می آورد. او همچنان، پانصد مایل، دور تر از خانه ایستاده بود. دور از آغوش از دست رفته اش.

Not a shirt on my back
Not a penny to my name
Lord, I can't go back home this ole way


سرما کم کم خبر تاریکی هوا را به او داد. خبر اینکه، حلالی کوچک از ماه، در آسمان جای گرفته است. صدای سوت قطار، دیگر شنیده نمیشد. سرما خبر از درد می‌داد، خبر از درماندگی، خبر از تنهایی.
او می‌گفت قطار رفته است و تو راهی برای بازگشت به خانه ات نداری. شاید او اینجا خواهد ماند. شاید قطاری دیگر روزی برای او زمین را به لرزه در بیاورد. شاید آن روز، آن آغوش گرم همچنان در همان اتاقک کوچک، روی همان صندلی جلوی پنجره، به انتظار نشسته باشد. شاید آن آغوش گرم، هیچگاه بیخیال درماندگی او نشود.

This ole way, this ole way
This ole way, this ole way
Lord, I can't go back home this this ole way


او تصمیم خود را گرفته بود، میخواست روز ها روی همان تپه، زیر درخت سیب بنشیند و انتظار قطار و تنها مسافرش را بکشد. این انتظار کشیدن، بهتر از راهی بود که سرما در اختیارش قرار می‌داد. اما شاید این راه بازگشت به خانه نبود، شاید باید به دنبال قطار از دست رفته آنقدر میدوید و میدوید و بارها زمین می‌خورد تا شاید صدای سوتش را بار دیگر بشنود. اما پاهایش خسته تر از این بودند. زانو هایش دردمند تر از این بودند. و روحش، حالا آرامش بیشتری را تجربه میکرد.

If you missed the train I'm on
You will know that I am gone
You can hear the whistle blow a hundred miles


و در آخر، در خیالاتش، او هیچگاه از قطارش جا نمانده بود. او در انتظار کسی نبود و او صدای سوت قطار را بالای سرش می‌شنید. او به سمت خانه حرکت میکرد و هیچگاه درمانده و بی کس، دور از خانه نمی‌ماند. در خیالاتش...
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/4/31 1:07:04
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1405 23:15
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین


این آهنگ، شاید غمگین‌ترین و احساسی‌ترین موسیقی‌ای باشه که من تا به حال شنیدم.
آهنگی که در اصل گفت‌و‌گویی خیالی، بین خواننده و مادرشه؛ مادری که مرده و پسرش با روحش به درد و دل می‌‌پردازه...
گفته می‌شه خواننده و مادرش هیچ‌وقت رابطه‌ی صمیمانه‌ای نداشتن و وقتی مادر به سرطان مبتلا می‌شه، پسر بهش بی اهمیتی می‌کنه. نکته‌ی غم‌انگیز ماجرا اینه که حتی در لحظه‌ی مرگ مادر، پسرش در کنار اون حضور نداشته و تموم گفت‌وگوی بین‌شون در آهنگ، تصورات و آرزوهای مرد بوده...
تلاش من بر این بوده که این صحنه‌ای که هرگز رخ نداده رو بنویسم؛ بابت کمبود و کاستی‌ها متاسفم...


...


راهروهای خلوت بیمارستان، مانند همیشه مملو از سکوت بود. قوانین سخت‌گیرانه‌ای که مسئولین برای آرامش بیماران مشخص کرده بودند، شکل‌دهنده‌ی آن سکوت بود. اما فرقی نمی‌کند چه میزان قانون و مقررات وجود داشته باشد؛ قلب و روح انسان حرف نمی‌شنید. هیاهوی به‌پا شده در درون حاضران ساختمان، می‌توانست دنیایی را به نابودی بکشاند.

مرد جوانی با چهره‌ای غم‌زده و اندوهگین، پله‌های بیمارستان را طی کرده بود. وقتی به خودش آمد روبه‌روی اتاق پزشک ارشد قرار داشت. بعد از کوبیدن چند ضربه‌ی شمرده، وارد اتاق شد.
...The evil, it spread like a fever ahead
!It was night when you died, my firefly


در حالی که با شانه‌های افتاده از اتاق پزشک بیرون می‌آمد، بی‌اختیار سخنان او را در ذهنش مرور کرد... باور نمی‌کرد نام مادرش را با فعل ماضی مردن، در جمله‌ای بشنود؛ همان‌گونه که روزی فکرش را نمی‌کرد که مادرش به سرطان معده مبتلا شده و در طول دوره‌ی شیمی‌درمانی، همچون شمعی در مقابل چشمان فرزندش آب شود... هیچ‌کس نمی‌توانست آن چهره‌ی شکسته و سالخورده‌ی مادرش را تشخیص دهد. زیرا دیگر خبری از آن گونه‌های سرخ‌گون و صورت شاداب نبود؛ با این وجود چشمان اقیانوسی رنگش هنوز می‌درخشید. اما اکنون، پزشک بی‌رحمانه به مرد جوان خبر خاموش شدن ستاره‌ی براق درون چشمان مادر را می‌داد...
چگونه می‌توانست بپذیرد؟ آیا ممکن بود که معجزه‌ای رخ دهد و مادر دوباره همانند سابق پیش او بازگردد؟

?What could I have said to raise you from the dead
?Oh, could I be the sky on the Fourth of July


با همراهی پزشک، برای آخرین خداحافظی با مادرش، به اتاق او رفت. اتاقی که حال به اندازه‌ی جسم مادرش، سرد و بی‌جان شده بود...
جسد زن هنوز روی تخت سفید رنگ قرار داشت. چشمانش با لطوفت بسته شده بود و ملحفه‌ی سفید رنگ را بر روی سرش کشیده بودند. مرد بیشتر جلو رفت. قدم‌هایش همانند قبل زمین را به لرزه درنمی‌آوردند؛ نه آن‌طور که مادرش باور داشت. اکنون او همانند پسربچه‌ی خردسالی بود که تمام زندگی‌اش را از او ربوده‌اند...
او بر لبه‌ی تخت نشست. با دستان لرزانش ملحفه‌ را پایین کشید تا برای آخرین بار صورت کوچک مادرش را پیش از تجزیه شدن در زیر خاک، ببیند و به خاطر بسپارد. اما هیچ‌چیز آن‌طور که فکر می‌کرد پیش نرفت! حال چین و چروک‌های صورت مادرش را به وضوح می‌دید. پوست گندمی رنگ او به رنگ سفید دیوار شباهت داشت. غم بدون لحظه‌ای صبر به قلبش هجوم برد. اگر قرار بود پایان زندگی مادر خوش‌خنده‌اش در چنین حال و روزی رقم بخورد، چرا مرد جوان اصرار کرده بود که او درد شیمی‌درمانی را به جان بخرد؟ برای چندین روز زندگی بیشتر در بیمارستان؟!

?Did you get enough love, my little dove
?Why do you cry


مرد سرش را پایین انداخته بود و دانه‌های اشک بر صورتش جاری بودند که ناگهان دست گرم مادرش را بر روی شانه‌اش احساس کرد. به سمت او برگشت. لبخند دوست‌داشتنی همیشگی‌اش را بر لب داشت؛ و مانند سابق، قبل از شروع آن بیماری نفرت‌انگیز، به‌نظر می‌آمد.
مرد می‌دانست که مادرش چیزی که می‌بیند و احساس می‌کند، خیال دلنشینی بیش نیست؛ اما با اعماق وجودش می‌خواست در این خیال زندگی کند!

?Tell me, what did you learn from the Tillamook burn
?Or the Fourth of July


لبخند مادر پر‌رنگ‌تر شد.
!We’re all gonna die


سخنان مادر، قلب او را می‌فشرد. چگونه می‌توانست با واقعیت مرگ عزیزترینش به این آسانی کنار بیاید؟
...Sitting at the bed with the halo at your head
?Was it all a disguise, like junior high
...Where everything was fiction, future, and prediction
!Now, where am I? My fading supply


لحظات دوست‌داشتنی‌ای که با مادرش سپری کرده بود، همچون خنجری فولادین قلبش را می‌شکفتند. صحنه‌ها به سرعت از مقابل چشمانش عبور می‌کرد و او در سردرگمی افکارش بیشتر و بیشتر غرق می‌شد.

قطرات اشک دوباره از سد ضعیف چشمانش، عبور کردند.

?Did you get enough love, my little dove
?Why do you cry


سوال احمقانه‌ای بود. مادرش انتظار داشت او به آسانی او را به فراموشی بسپرد و به زندگی عادی‌اش بپردازد؟
چهره‌ی خندان مادر، رنگ اندوه به خود گرفت.
...And I’m sorry I left, but it was for the best
...Though it never felt right
!My little Versailles


پس همان‌قدر که دوری از مادرش برای مرد جوان دشوار بود، مادرش نیز آزرده شده بود. مرد مطمئن بود دیگر هیچ‌چیز رنگ و بوی سابق را به خود نخواهد گرفت؛ و همین کافی بود که قادر به بیان چیز دیگری نباشد.

در زمان گفت‌وگوی مادر و پسر، در اتاق چندین بار کوبیده و سپس پرستار وارد شد. او با دیدن مرد که در سکوت گریه می‌کرد، اندکی تعلل کرد. اما بعد از دقایقی، به آرامی سخن گفت.
مرد جوان با تکان دادن سرش، سخن او را تایید کرد.
?"The hospital asked, "Should the body be cast


صدای مرد جوان اکنون به لرزه درآمده بود. او هق‌هق خفه‌ای کرد.
!Before I... say goodbye; my star in the sky


مرد از جا برخاست و خیال مادرش را در آغوش گرفت. برایش اهمیت نداشت که او تنها یک "توهم" بود؛ نمی‌توانسو آخرین فرصت خود برای بغل کردن مادرش را از دست دهد...
...Such a funny thought to wrap you up in cloth
?Do you find it all right, my dragonfly


مرد تلاش می‌کرد انکار کند؛ این‌که مادرش قرار است زیر خروارها خاک سرد بپوسد و خوراک حشرات شود. اما نمی‌شد! نمی‌توانست! چگونه می‌توانست طوری رفتار کند که گویا هیچ اتفاقی نیوفتاده؟

مادر دست نوازشی بر سر او کشید.
?Shall we look at the moon, my little loon
?Why do you cry


مادر بوسه‌ای بر پیشانی عرق‌کرده‌ی پسرش گذاشت.
...Make the most of your life, while it is rife
!While it is light


همه چیز کاملاً واقعی به نظر می‌آمد؛ گویا مادر به‌راستی آن‌جا حضور داشت. زن ادامه داد...
...Well, you do enough talk
?My little hawk, why do you cry
?Tell me, what did you learn from the Tillamook burn
?Or the Fourth of July


لبخند دوباره چهره‌ی مادر را درخشاند.
!We’re all gonna die

مرد می‌فهمید که مادر به آرامی محو می‌شود و از او فاصله می‌گیرد. اما بدون این‌که قادر به انجام چیزی برای ساکن کردن او باشد، تنها به او خیره شد. مادر به آرامی دور می‌شد و از صدای او چیزی به‌جز نجوا باقی نمی‌ماند...
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die


در لحظه، مادر ناپدید شد. گویا هرگز وجود نداشت و نبود. گویا هیچ‌گاه دست نوازش بر سر فرزند داغ‌دارش نکشیده بود. حال جسد بی‌جان مادر که بر روی تخت دراز کشیده بود، دوباره برجسته می‌شد.

حقیقت همین بود. مادر، مرده بود! مانند همه‌ی افراد دیگر... مرد می‌دانست که هیچ‌کس جاودانه نیست و روزی خودش نیز این دیار فانی را به سوی مقصدی ابدی و ناشناخته ترک خواهد کرد؛ اما این باعث می‌شد قلبش کمی آرام یابد؟ شاید... باز هم نمی‌دانست.

حتی در زمان دفن مادرش نیز نمی‌دانست که چه احساس کند و یا بگوید. اما همچنان صدای مادرش در ذهنش تکرار می‌شد.
!We’re all gonna die


همین به او یادآوری می‌کرد که هیچ چیز ابدی نیست. مانند خودش، مادرش و دیگران. همه روزی می‌مردند و تنها خاطرات‌شان به جا می‌ماند. هرچند این حقیقت چیزی را برایش عوض نکرده بود و هنوز جای خالی مادرش درد داشت؛ شاید‌ از دست دادن همین بود. سوختن با دیدن جای خالی کسی که دیگر هرگز برنخواهد گشت...

تقدیم به تمام کسانی که عزیزی از دست دادن...
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/31 10:39:34
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
فکر می‌کنی نمی‌دونم می‌خوای ازم آش‌رشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 29 تیر 1405 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی کلمات کم می‌آورند، موسیقی ها ادامه‌ی داستان را می‌نویسند.

در خانه‌ی آرام و مه‌گرفته‌ی صدف‌ کلبه، که در حاشیه‌ی ساحلِ ناآرام واقع شده، زمان گویی با ریتمی متفاوت می‌گذرد. فلور دلاکور کنار پنجره‌ای ایستاده است که رو به دریای طوفانی باز می‌شود؛ جایی که صدای برخورد امواج با صخره‌ها، شباهتی عجیب به هیاهوی نبردهای دور دارد. او اکنون در دورانی از زندگی‌اش قرار دارد که زرق‌وبرق سال‌های جوانی در بوبتان و درخشش خیره‌کننده‌ی حضورش در مسابقات سه‌جادوگر، به خاطره‌ای در دوردست بدل شده‌اند. فلور، با آن وقار همیشگی‌اش، به انعکاس خویش در شیشه‌ی پنجره خیره می‌شود؛ به خطوط ظریفی که به آرامی در کنار چشمانش نقش بسته‌اند و به موهایی که دیگر آن درخشش نقره‌ای بی‌نقص دوران نوجوانی را ندارند.

I've seen the world, done it all, had my cake now
Diamonds, brilliant, and Bel Air now
Hot summer nights, mid-July
When you and I were forever wild

فلور دلاکور، زنی که روزگاری تمام دنیا را صحنه‌ی نمایش زیبایی و هوش خویش می‌دانست، حالا در میان سکوت خانه، به حضور گرم بیل ویزلی در اتاق مجاور می‌اندیشد. او به یاد شب‌های جولای می‌افتد؛ همان شب‌های داغ و سرکشی که در میانه‌ی جنگ و آشوب، آن‌ها تنها نقطه‌ی امن یکدیگر بودند. آن روزها، بیل با آن لبخند کج و نگاه پر از شرار، او را به بازی می‌گرفت، گویی که آن‌ها دو کودک بازیگوش در میان میدان مین هستند. این فکر، لبخندی تلخ بر لبان فلور می‌نشاند؛ آیا آن پیوند پرشور، در برابر فرسایش سال‌ها تاب می‌آورد؟

Will you still love me when I'm no longer young and beautiful?
Will you still love me when I got nothing but my aching soul?
I know you will, I know you will, I know that you will

او با گام‌هایی آرام به سمت اتاق مطالعه می‌رود، جایی که بیل مشغول بررسی نقشه‌های قدیمی است. فلور به جای زخم‌های صورت بیل خیره می‌شود؛ همان یادگارهای تلخ مبارزه با فنریر گری‌بک که فلور، با تمام وجود، آن‌ها را فراتر از هر زیبایی ظاهری می‌پرستید. او می‌داند که برای بیل، زیبایی فلور هرگز در تقارن چهره یا درخشش چشمانش خلاصه نشده بود، اما هراسی نهفته در اعماق قلبش، او را وادار می‌کند تا دوباره بپرسد؛ آیا وقتی که دیگر آن فلور افسانه‌ای نباشد، وقتی که زمان، تمام آن شکوه را با خود ببرد، هنوز هم همین نگاه ستایشگر را در چشمان همسرش خواهد دید؟

I've seen the world, lit it up as my stage now
Channeling angels in the new age now
Hot summer days, rock and roll
The way you'd play for me at your show

در لحظه‌ای که بیل سرش را بلند می‌کند و با همان نگاه گرم و اطمینان‌بخش به او می‌نگرد، گویی تمام آن ترس‌های بیهوده در وجود فلور فرو می‌ریزد. او در ذهن خود به درگاه ابدیت دعا می‌کند؛ درخواستی کوچک و عاشقانه برای روزی که عمرشان به پایان برسد. فلور از خدایان می‌خواهد که در آن سوی دنیا نیز، اجازه داشته باشد تا در کنار بیل بماند، چرا که برای او، بیل خورشیدی است که تمام هستی او را به درخشش وامی‌دارد. او می‌داند که اگر قرار باشد بهشت ابدی باشد، این پیوند میان آن‌هاست که به آن معنا می‌بخشد.

Dear Lord, when I get to Heaven
Please, let me bring my man
He's my sun, he makes me shine like diamonds

فلور در آستانه‌ی در می‌ایستد، سایه‌ی خود را در کنار سایه‌ی بیل می‌بیند که بر دیوار کتابخانه افتاده است. حالا دیگر هراسی ندارد؛ چرا که در گذر ایام، در میان آن همه زخم و تجربه، درک کرده است که زیبایی او، نه در چهره‌اش، بلکه در عمق عشقی نهفته است که با هیچ طوفانی متزلزل نمی‌شود. او با اطمینانی که از سال‌ها با هم بودن سرچشمه می‌گیرد، به سوی بیل قدم برمی‌دارد و می‌داند که حتی وقتی زمان زیبایی‌اش به پایان برسد، او در نگاه بیل، همواره همان فلور بی‌نظیر باقی خواهد ماند.

Will you still love me, when I'm no longer young and beautiful?
I know you will, I know you will, I know that you will.
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 29 تیر 1405 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
این موسیقی توصیفی از فضای تاریک و زمستانی روح روزالین است


هنوز هم گاهی تقلا می‌کند همه‌چیز را آسان بگیرد؛ هنوز هم امیدی کودکانه در ذهنش دنبال نوری است در تاریکی که برایش ساخته ام؛ از دور نگاهش می کنم، خستگی وجودش را تسخیر کرده و سرما نوک دماغ و دستاش را قرمز؛ ولی هنوز امیدوار است. به چه چیز؟ نمی‌دانم، خودش هم نمی‌داند.

?Where have you been
?Do you know when you're coming back
?Cause since you've been gone
I’ve got along but I’ve been sad


در انتهای قلمرو تاریک و بی‌روحی که با دیوارهای سنگی، انتظارات بی‌رحمانه برای خویشتن ساخته ام، آن نیمه دگر وجودم روی صندلی طرد شدن رها شده و در هجوم بادهای سرد زمستان کز کرده. لرزش شکننده‌ای در شانه‌های آن دخترک رها شده دویده و پوست لطیف صورتش از سوز سرما گل انداخته، اما با چشمانی خیس و بی‌رمق، هنوز سفت و سخت به نقطه‌ای مبهم در این سقف سیاه زل می‌زد.

I tried to put it out for you to get
Could’ve, should’ve but you never did
Wish you wanted it a little bit
More but it’s a chore for you to give
?Where have you been
?Do you know if you’re coming back
We were too close to the stars
I never knew somebody like you, somebody



به تک‌ستاره‌ای کم‌سو چشم‌ دوخته است که شاید آخرین یادگار روزهای روشنش باشد؛ به آرزوی محالی که گمان می کند بالاخره روزی به خویشتن آسان خواهم گرفت و اجازه خواهم‌ داد این زمستان درونی به پایان برسد.
من ، روزالین کمالگرا با روحی که زیر بار سنگین بی نقص بودن فرسوده شده است، از پشت حصار نامرئی غرور به تماشای آن نیمه گمشده نشسته ام‌ . فضای تاریک و سرد قلبم‌ لبریز از سکوتی گزنده است؛دست‌نویس‌های بی‌نقص و تمجید های که هیچگاه برایم‌ کافی نیست، هیچ‌کدام از آن‌ها نتوانسته اند غم غلیظ و چسبناکی را که بر سینه‌ام‌ سنگینی می‌کند را، بزدایند.

Falling just as hard
I’d rather lose somebody than use somebody
Maybe it’s a blessing in disguise (I sold my soul for you)
I see my reflection in your eyes


از وقتی که آن خود آسان‌گیر غیبش زده و به آن صندلی دورافتاده پناه برده، انگار نیمی از جانم یخ زده است؛ هر روز نقاب ساحره ی بی‌عیب‌ونقص را به صورت می‌زنم و در برابر نجواهای پایان ناپذیر ذهنم محکم می‌ایستم، اما شب‌ها در خلوت خویش، رد خونبار خستگی‌ام را پیش پای آن دخترک امیدوار می‌گذارم تا شاید دوباره بتواند بهار را جایگزین این زمستان کند؛ شاید بتواند از پس نجواهای پایان ناپذیر بر بیاید.

I know you’re sick
Hoping you fix whatever’s broken
Ignorant bliss
And a few sips might be the potion
I tried to put it out for you to get
Could’ve, should’ve but you never did


نیمه ی فراموش شده ام را هنوز در قلبم روی صندلی طردشدگی نگه داشته ام، با یک لبخند ساده‌گیرانه می‌تواند این قفس را بشکند؛ باید این کار را می‌کرد، اما هرگز نکرد؛ گاهی فکر می کنم کاش آن تکه ی آرام قلبم ذره‌ای مایل بود که طلسم این فاصله را بشکند و جلو بیاید، اما انگار نزدیک شدن به این من تلخ و متبحر در سرزنش، برای روح لطیف او نیز تبدیل به یک کار سنگین و اجباری شده؛ حقیقت تلخ این است که هربار روزالین امیدوار برای برداشتن قدمی تلاش کرده و با خود سرزنشگرش آشتی کند، دست و پای ام را در غل و زنجیر وسواس یافت، که دگر بلد نبودم خود را از بند این اسارت نجات دهم.
ما روزگاری دور از این حصارهای ذهنی، بر فراز برج‌های بلند پرواز می‌کردیم؛ آن‌قدر بالا که دستمان به ستاره‌ها می‌رسید و ترس از سقوط، شوخی خنده‌داری بیش نبود.

Wish you wanted it a little bit
More but it’s a chore for you to give
Where have you been?
Do you know if you’re coming back?
We were too close to the stars
I never knew somebody like you, somebody
Falling just as hard
I’d rather lose somebody than use somebody
Maybe it’s a blessing in disguise (I sold my soul for you)
I see my reflection in your eyes (tell me you see it too)



در تمام این جهان بی انتها، کسی را شبیه به آن نیمه ی رها شده خودم ندیده ام که بتواند پابه پای من در تاریکی سقوط کند و با این حال، تا این حد معصوم، رها و امیدوار باقی بماند؛ اما حالا با این روح مسموم و سرسخت، ترجیح می‌دهم او را در همان سرمای دوردست تماشا کنم؛ ترجیح می‌دهم دور بماند تا مبادا با توقعات بی‌رحمانه‌ام او را هم مثل خودم در چهارچوب های سفت و سخت اسیر کنم. شاید این تنهایی، این فاصله ی دور و این غم، یک موهبت پنهان باشد؛ چرا که وقتی از میان تارهای تاریک ظلمت به چشم‌های خسته ی آن نیمه ی پنهان می نگرم، تکه‌ای فراموش شده ای از خویش را در او میبینم و آینه شکسته‌ای درون قلبم فریاد می‌زد که ما هر دو اسیر یک کالبد خسته هستیم.


Yet so far away (so far)
I don’t know (I don’t)
How to be solo (no)
So don’t go, oh, no, just stay
You and I were bright, shooting through the sky daily (yeah)
Lighting up the night, wasn’t always right, baby (mm-hmm)
Yeah, every time that we realized it’s crazy


این اصرار بیمار گونه و شبانه‌روزی برای بی‌عیب بودن، حالا مثل زهر یک معجون زهرآگین در رگ‌های ام نفوذ کرده و تک‌تک سلول‌های وجودم را مسموم ساخته. خسته ام از این همه زهر، خسته از دادگاه درونی که بابت هر اشتباه کوچک، خودم برای خودم حکم محکومیت می‌برم؛ دخترک امیدوار درونم حالا روی صندلی طردشدگی، درون تاریکی کیلومتر ها از من فاصله گرفته است.

And you save me
We were too close to the stars
I never knew somebody like you, somebody
Falling just as hard
I’d rather lose somebody than use somebody
Maybe it’s a blessing in disguise (I sold my soul for you)
I see my reflection in your eyes (I sold my soul for you, I know you see it too)


آن نیمه ی رها که با دست‌های سرخ‌شده از سرما و لب‌های لرزان هنوز روی صندلی نشسته و به ستاره چشم دوخته ، با تمام وجودش در اعماق این قلب تاریک تقلا می‌کند تا یادآوری کند که می توانم خود را با تمام نقص‌ها و زخم‌ها دوست داشته باشم؛ تصویر فروپاشی خویش را در سیمای خسته ی دخترک میبینم و می‌فهمم که چطور این جنگ درونی، هر دوی ما را فرسوده کرده است.

Yeah, I brought same ones too
I know you’re tired, I know you’re tired
Just say it, I agree with you
Sick of all the poison in me
What did I do wrong for me, babe?
Uh, I see myself in you, I see myself in you, baby
I see myself in you, alright
I see myself in you, maybe you should too


روح دخترک معصوم برای حفظ این ظاهر بی‌نقص جان داده بود، اما آن تکه ی کوچک هنوز در میان سرمای زمستان، با لجاجت به آسمان نگاه می‌کرد؛ شاید وقت آن رسیده بود که آن خود مسموم شده و از پادرآمد‌ه ام نگاهی به نیمه ی رها شده بی اندازد و بپذیرد که گاهی، باید به این دختر کمال‌گرای لجباز حق داد که در خلوتش زانو بزند، کم بیاورد و آرزو کند کاش جراتش را داشت که چوب‌دستی‌اش را بشکند، همه‌چیز را رها کند و کنار او روی آن صندلی سرد، زیر باران ستاره‌ها، فقط نفس بکشد.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/29 12:26:58
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/29 12:27:50
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1405 22:05
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
جلسه دوم: قصه موسیقی من

این موسیقی داستانی واقعی من است.


گوش کنید

بلاتریکس برای آخرین بار به بالای سرش نگاه کرد. آسمان آبی با ردی از ابرهای سفید آراسته شده بود. همیشه به آسمان مانند سقف بلندی فکر می‌کرد که روی دنیا کشیده شده است. انگار که همه دنیا فضایی بزرگ بود و همه آنها عروسک‌های چینی کوچکی که بسیار ظریف و با جزئیات شکل‌گرفته بودند. دانش‌آموزانش فضاسازی را یاد گرفته بودند و به نظرش این قدم بزرگی بود. انگار دیگر نیستی که در مبدأ هر چیز هست را پشت سر گذاشته بودند و چیزی در آنها جریان داشت. چیزی که منتظر شکل‌گرفتن بود و نوت‌های آغازین خلقت را می‌نواخت.
نگاهش را از آسمان گرفت و به چشم‌های همه نگاه کرد. هر کس موسیقی خاص خود را در چشم‌هایش داشت. انگار نوت‌های موسیقی مانند ستاره‌هایی که در آسمان برق می‌زدند در روح افراد برق می‌زدند. هر ستاره خاطره‌ای را روشن می‌کرد. هر درخشش نشانه‌ای از غم، شادی، آرزو یا فقدانی بود که روح فرد را شکل می‌داد. بلاتریکس همه آنها را می‌شنید و می‌دانست در اوج پیچیدگی‌شان هر کدام منحصربه‌فرد و زیبا هستند.
نفس عمیقی کشید. وقتش بود کلاس شکل بگیرد و او موسیقی‌های روح‌ها را بشنود. پژواک‌هایی که باید در محیطی بسته به‌آرامی شنیده می‌شدند و دست راهزن باد را باید از آنها دور می‌مانند که در هیاهوی رفتن و گذشتن گم نشوند.
چوب‌دستی‌اش را درآورد و به سمت فضای خالی بالای سرش گرفت. سنگ‌ها از میان خلأ شکل گرفتند و انگار می‌دانستند کجا باید باشند به هم می‌پیوستند و فضا آرام و بی‌صدا شکل می‌گرفت. در میان برافراشته شدن دیوارها، شکل‌گرفتن لبه‌ها و بالارفتن ستون‌ها، ناگهان موسیقی تازه شدت گرفت. شاید اثر سنگ‌ها بود یا فضایی که داشت محصور می‌شد و آزادی را می‌گرفت یا شاید چشم‌هایی بود که به بلا دوخته شده بود، بلاتریکس نمی‌دانست. ولی موسیقی از روحش نواخته می‌شد.

Wakin' up worthless
Should've worked up the courage to kill myself
Did I deserve this?


احساس غم همیشه در وجودش جادویی قدرتمند بود. گاهی آن‌قدر قوی بود که احساسات دیگر را در برمی‌گرفت و خفه می‌کرد. آن‌قدر قوی که فکر می‌کرد شاید بهتر است به هر قیمتی دیگر این احساس را نداشته باشد و آن‌قدر غمگین می‌شد که حتی نمی‌توانست خود را رها کند.

The Mona Lisa that sits upon my shelf
I wasn't privy to purpose
I wasn't really the perfect candidate
Younger me would let it go to waste


شاید حتی مواقعی که روح و جسمش هم متعلق به لرد بود هم احساس تعلق نمی‌کرد. احساس می‌کرد که نمی‌دانست کجاست و گاهی میانه هر جایی که بود می‌ایستاد و از خود می‌پرسید که آیا واقعاً می‌داند کجاست؟ این راهش بود؟ واقعاً باید اینجا می‌بود؟
گاهی گم می‌شد و گاهی فراموش می‌کرد که گم شده است.

My inhibitions are gone

I had to do it the hard way
And you were right all along
I was addicted to heartache
I was addicted to loving lies that I was told
I'd rather die alone than have to live in the darkness
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way



سقف کلاس تقریباً شکل‌گرفته بود و موسیقی فریاد می‌کشید.
این او بود. کسی بود که راه سخت را انتخاب کرده بود. راه درد و رنج را انتخاب کرده بود و پذیرفته بود که قلبش بارهاوبارها بشکند تا جایی که دیگر دردی احساس نکند. تا جایی که زندگی بدون درد حتی دیگر قابل‌تصور نباشد.
آری. این خود او بود.

I guess that I'm tired
Of lookin' for peace that I've been promised


ستون‌ها به سقف وصل می‌شدند و دست بلاتریکس دور چوب‌دستی می‌لرزید. شاید کمتر کسی باور می‌کرد که او هم در زندگی‌اش آرامش می‌خواسته است. حتی اگر آرامشش خاص خودش بود و رنگ سیاهی داشت؛ ولی باز هم آرامشش را می‌خواست. برایش جنگیده بود، شکنجه شده بود و حتی کشته بود که به دستش بیاورد و هرگز متعلق به او نشده بود.

The friends I admired
Have all grown up and turned to liars
They tell me they get it
They overheard I'm doing fine
Goodbye's a lonely hill to have to climb


کلاس تقریباً شکل‌گرفته بود. نیشخند پر دردی زد. او بارها از تپه‌های خداحافظی بالا رفته و فهمیده بود که آنها تنها صخره‌هایی هستند که باید به‌تنهایی از آنها بپرد. آدم‌ها را رها کرده بود و رها شده بود. به او گفته بودند که نباید متنفر باشد و باید ببخشد و رها کند و او هرگز یاد نگرفته بود رها کند. شاید برای همین هم هنوز روی تپه‌های خداحافظی ایستاده بود. او بلد نبود رها کند و از صخره بپرد. راه سخت را انتخاب کرده بود و با غم تنهایی‌اش تنها بر لبه صخره ایستاده بود.


My inhibitions are gone
I had to do it the hard way
And you were right all along
I was addicted to heartache
I was addicted to loving lies that I was told
I'd rather die alone than have to live in the darkness
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way


کلاس برپا شده بود و صداها به اوج رسیده بودند. انگار هر سطر به دیوارهای سنگی می‌خورد و دوباره به سمت بلاتریکس برمی‌گشت و صدها بار تکرار می‌شد.
او تنها یک راه را بلند بود. به سختی‌اش عادت کرده بود و مهم نبود که زجرش می‌داد. به درد، به شیوه نابودی دنیا، به ویرانی شخصیتش عادت کرده بود و این چیزی بود که از او " بلاتریکس" می‌ساخت.
موسیقی که تمام شد، چوب‌دستی‌اش را پایین آورد و به دانش‌آموزان نگاه کرد.
وقت آن بود که میان فضایی که شکل‌گرفته بود موسیقی خودشان را بنوازند.



تکلیف جلسه دوم:
با استفاده از متن یک آهنگ یک متن با موضوع دلخواه بنویسید. دقت کنید که اکنون که فضاسازی با موسیقی را یاد گرفته‌اید باید بیشتر با موسیقی یکی شوید و از این ابزار برای گفتن داستانتان استفاده کنید. متن ای موسیقی همان گفته‌های متن شماست پس در متن خود از مکالمه استفاده نکنید.
دقت کنید حتماً لازم نیست؛ مانند متن کلاس احساسات خود را توصیف کنید. می‌توانید یک اتفاق را توصیف کنید و از متن موسیقی برای کمک به توصیف اتفاق و فضاسازی استفاده کنید.
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1405 21:53
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
سلام به همگی...
تکالیفتونو عالی انجام داده بودید و من هم از خوندن متن‌ها و هم از گوش‌دادن به موسیقی هاتون لذت بردم. خب... بیایید نقد تکالیفتون رو بخونیم و چون در روز تولدم دارم متنهاتون رو میخونم به همه تون کادو داده و نمره‌های خوبی دادم!


دملزا رابینز از گروه گریفیندور: 15(14+1)
اول از همه به انتخاب موسیقیت آفرین میگم! خیلی موسیقی زیباییه و خب متعلق به یک انیمه شاهکاره و جز بی‌نظیر بودن انتظار دیگه ای نمیشه داشت! داستانت جالب بود و آفرین که از شخصیت مرلین و نبودش استفاده کردی و یک سناریو جدید خلق کردی که به نظرم کار خلاقانه ایه. آفرین.
اما... انتخاب موسیقی‌ات برای فضاسازی خوب نیست و بذار درست‌تر بگم، متن ات با موسیقیت همخوانی زیادی نداره. بیا یه بار دیگه موسیقی رو گوش کنیم. نواهای چنگ شروع موسیقی، پیانو که با آرامش نواخته میشه و صداهای ملایم پس زمینه که کاملش میکنن و اوج میگیرن که همراهش باشند، همه نشونه احساسی بودن موسیقیه و برای هماهنگی با متن باید متن ات رو احساسی‌تر می‌نوشتی. یعنی چی؟ یعنی مثلاً بیای از احساس سرگشتی مرلین، احساس شادی دملزا برای پیداکردنش، احساس خستگی هردو بهتر حرف بزنی. اینجوری انسجام متن هم بیشتر می‌شد و یک داستان کوتاه گوگولی داشتیم. این همون فضا سازیه. اتفاقات همونن. فقط داریم بیشتر در مورد احساسات و حالت‌ها صحبت می‌کنیم که خواننده ما رو بهتر درک کنه. البته فضاسازی فقط همین نیست و به توصیف محیط هم برمیگرده که تو توصیف مرلین وقتی دملزا پیداش میکنه خیلی خوب کار کردی. اینکه نشسته، بی هدف رو زمین خط میکشه و بی حوصله است خیلی برای خواننده مشخصه.
توی تکلیف بعدیت منتظرم برام بیشتر از احساسات و افکار هم درگیر کنی.
موفق باشی!

لیلی اوانز از گریفیندور: 16(15+1)
انتخاب موسیقیت هوشمندانه بود! دوسش داشتم. این موسیقی دقیقاً آدم رو به یاد حال هوای جشن بالماسکه میندازه و خیلی تصور متنی که نوشته بودی رو آسون کرد. فضاسازی رو خوب انجام داده بودی! آفرین!
ولی متنت کمی زود پیش رفت و با یک پایان نسبتاً باز به پایان رسید. میتونستی سالن رقص رو بهتر توصیف کنی. پله‌های مرمرین، چلچراغی بزرگ، صدای خنده و بادبزن‌های خانم‌ها، پیشخدمت‌هایی که با صورت‌های بی‌حس و سرد نوشیدنی‌هایی در لیوان‌های بلند به دیگران تعارف می‌کنند و توصیفات بسیار زیاد دیگه ای که میتونن به زنده‌بودن بیشتر متن کمک کنند. میتونستی کمی در مورد افرادی که باهاش رقصیدن صحبت کنی مثل:
مرد خیلی ساکت بود و جز چند کلمه دیگه چیز دیگه ای بهم نگفت. من بعد از دور چهارم رقص دستمو کشیدم که ازش جدا بشم ولی اون ناگهان دستمو به سمت خودش کشید و بوسید. قلبم لرزید. یک ثانیه ایستادم و خوشحال بودم که چهره رنگ پریده‌ام از پشت ماسک پیدا نیست. دستمو پس کشیدم و لبخند معذبی زدم. باید جیمز رو سریع‌تر پیدا می‌کردم.
من این توضیحات رو خیلی ساده نوشتم که فقط یک مثال پیش پا افتاده بزنم. تو میتونی کاملاً با ویژگی‌های متفاوتر و بیشتر وصفش کنی.
منتظر خوندن تکالیف بعدی‌ات هستم. موفق باشی.

میرتل وارن از ریونکلاو: 20
همه چی کامل بود و متن با موسیقی همخوانی کامل داشت. ممنونم.

ویندا روزیه از اسلیترین: 17(16+1)
انتخاب موسیقیت قشنگ بود. منو یاد سریال خرم سلطان انداخت و واردشدنش به‌عنوان ملکه به دربار و متن شما هم همین احساس باشکوه رو داشت. دختری که بالاخره از سایه‌ها بیرون اومد و تاج شکوه رو بر سر گذاشت!
البته من دوست داشتم روند متنت کمی آهسته‌تر باشه. موسیقی خوبی اینجا داریم و اگر خوب بهش گوش کنی یه جوری میتونیم بگیم گام بندی داره. انگار صحنه اسلوموشن شده و قهرمان با هر تکه از موسیقی یه قدم جلوتر میاد و خواننده رو شگفت‌زده میکنه. میدرخشه و ارزش خودشو ثابت میکنه. این مورد بهتر بود تو داستانت با توصیفات بیشتر و کمی طولانی‌تر خودشو نشون می‌داد و موسیقی رو کامل می‌کرد.
به نظرم استعدادش رو داری. منتظر خوندن تکلیف بعدی‌ات هستم. موفق باشی.

روزالین اورست از گریفیندور: 20
موسیقی متن خیلی با متن هماهنگ بود. خیلی خوب تونستم انگشتان خسته رو که پیانو میزدن تصور کنم. میل به کمال‌گرایی و رسیدن به بالای قله اورست رو خیلی خوب تصور کردم و ازش لذت برم. نوشته‌ات بسیار زیبا بود. آفرین و موفق باشی!

لیلی لونا پاتر از ریونکلاو: 15 (14+1)
متنت خیلی قشنگ بود. خیلی شروع و پایان خوبی داشت و وقایع رو خیلی خوب وصف کرده بودی. سرعت اتفاقات مناسب بود و توصیفات و فضاسازی‌ات قشنگ بود. تنها یک مشکل وجود داشت. موسیقی‌ات به متن نمیومد. موسیقی‌ات خیلی آرام و یکنواخت بود و به نظرم به یک موسیقی غمگین یا دارک تر نیاز داشتی که متنت رو ارتقا بده. چیزی که حس فقدان رو نشون بده.
کارت خیلی آسونه! فقط دنبال موسیقی‌های مرتبط برگرد و ببین آیا به متن میخورن یا نه؟ منتظر تکلیف بعدیت هستم. موفق باشی!

فلور دلاکور از گریفیندور: 18
متن ات قشنگ بود. موضوع جالبی انتخاب کرده بودی که کاملاً با حال و هوای موسیقی‌ات همخوانی داشت و ازش لذت بردم. فقط چند جا در متن اشکال نگارشی داشتی که با چند بار مرور متن کاملاً حل میشه و عالی میشی. موفق باشی!

ربکا از ریونکلاو: 20
متن ات بی نقص بود. خیلی ازش لذت بردم. نه مکالمه‌ای و نه شخصیتی و ما همه با خوندن متن فروریختیم و آوار رو تجربه کردیم. چیزی که شاید خیلی از ما داریم در سکوت این روزها تجربه می‌کنیم و امیدوارم ازش زنده بیرون بیاییم. همه ما...
موسیقی‌ات هم بسیار زیبا بود و همخوانی داشت. استعداد خوبی داری. منتظرم نوشته هاتو بخونم.
در مورد آپلود کردن من کاری که خودم انجام میدم رو پله پله بهت میگم. اول موسیقی‌ات رو دانلود کن. سایت‌های ایرانی بهترن از این نظر ولی خب سایت‌های خارجی هم باشن اوکیه. یکم در این قسمت شاید مجبور بشی چند سایت رو بگردی که بتونی امکان دانلود رو پیدا کنی.
بعد در گوگل سرچ کن آپلود فایل. چند سایت برات میاره که اینا میان این فایل تو رو برات تبدیل به لینک میکنن. بعضیاشون رایگانن و بعضیاشون پولی اند که رایگان‌ها رو دقت کن بعضی اوقات نوشته فقط لینک برای یک هفته معتبره. اونا رو انتخاب نکن. سایت‌های رایگانی هستند که لینک همیشگی میدن و قشنگ تو سرچ صفحه اول میان. فایل موسیقی تو می‌بری اونجا و اونها بهت یه لینک میدن.
تاداااا! الان لینک موسیقیتو داری!

تلما هلمز از گریفیندور: 20
متن زیبا، موسیقی بی نظیر، داستان عالی.
از اینکه چقدر قلمت پخته‌تر شده خیلی خوشحالم. واقعاً همون غم و فقدان رو که موسیقی بود درک کردم. عالی!

ریتا اسکیتر از اسلیترین: 16(15+1)
داستانت خیلی خوب شروع شد و به نظرم با موسیقی‌ات هم همخوانی جالبی داشت. انتخاب موسیقی‌ات خیلی خوب بود! خیلی قشنگ بود!
ولی داستانت درست در اوجش تمام شد. دوست داشتم ببینم میرتل چرا اونجوری شده یا با یه پاراگراف بیشتر یه پایان جمع و جور براش رقم بزنی که متن ات اینجوری خیلی منسجم‌تر و قشنگ‌تر می‌شد. پس بیا به روند داستان بیشتر دقت کنیم. یه شروع، ادامه یا اوج و پایان و البته باید سعی کنیم سرعت متنمون تغییر نکنه. یعنی یک پایان خیلی سریع همیشه تو ذوق میزنه و متن رو لنگ میکنه.
مورد آخر در مورد تقسیم بندی پاراگراف هاست. یکم اینجا اشکال نگارشی وجود داره. متن‌های که داریم توصیف می‌کنیم که در مورد یک موضوع‌اند یا توصیف‌ها به هم مرتبط‌اند نمیخواد بینشون اینتر بزنی و میتونن در یک پاراگراف در کنار هم قرار بگیرند. در این مورد اگر باز مشکلی داشتی بهم پیام بده که باهم تمرینش کنیم!
موفق باشی!

آنابل انتویسل از هافلپاف: 17 (16+1)
متن ات رو قشنگ نوشته بودی و از آهنگ ساز مورد علاقه من هم موسیقی رو انتخاب کرده بودی که باعث شد خیلی خوشم بیاد. اینکه در مورد نت‌های موسیقی هم در متن ات صحبت کرده بودی به نظرم جالب بود. میتونستن نباشن ولی اضافه کردنشون به متن جالب دراومد و خوشم اومد!
فقط جمله انتهایی متن ات فکر کنم کامل نشده بود و اگر ویرایشش می‌کردی بهتر می‌شد. منتظر تکالیف بعدیت هستم! موفق باشی!

میانگین امتیازات:
هافلپاف: 5.6
اسلیترین: 11
گریفیندور: 17.8
ریونکلا: 18.3

پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 21:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


- خب، آشنا بشید با میرتل نال... چیز... دوشیزه میرتل وارن که تصمیم گرفته بعد قرنی پلکیدن توی توالت، بالاخره یه کار مفید انجام بده و ادامه تحصیل بده! قبلا می‌گفتن ز گهواره تا گور دانش بجو ولی الان می‌فهمیم که حتی می‌شه ز گهواره تا مستراح هم دانش جویید. واقعا که تحسین برانگیزه!

پروفسور مک‌کونگال که بیشتر از دانش‌جوییدن میرتل از این خوشحال بود که بالاخره مرلینگاه طبقه دوم قابل استفاده شده و مجبور نیست سر پیری هربار برای کارای ادارییش تا طبقه هفتم بره یا حین انجام عملیات وعده کاذب شماره دو و زور زدن‌های بسیارش، با چهره میرتل بالای سرش رو به رو بشه، اونقدر دست زد که دستاش تبدیل به بال‌های هلی‌کوپتر شدن و شروع به پرواز در کلاس کرد.

- واو پروفسور مک‌کونگال، فکر می‌کردیم فقط می‌تونین گربه بشین ولی نمی‌دونستیم می‌تونین بالگردم بشین!

پروفسور مک‌کونگال که اولین پروازش رو تجربه می‌کرد و دانش خلبانیش کیلی‌کیلی کم بود، همون‌طور که بال‌بال می‌زد با قدرت باد، میرتل رو به سمت نیمکتش هدایت کرد. اما مشکل اینجا بود که قبل از اینکه خود میرتل به نیمکت برسه، عطر گل و گلاب ناشی از یک عمر پرسه زدنش در مرلینگاه، به سدریک دیگوری که اون‌طرف نیمکت نشسته بود رسید و نتیجه‌ش شد اینی که می‌بینید:

تصویر تغییر اندازه داده شده

بارون با شدت به پنجره کلاس تغییرشکل برخورد می‌کرد و میرتل تموم مدت با دستی زیر چونه و چشمایی قلبی‌شکل، به سدریک زل زده بود و سدریک هم در جواب، با دستی روی بینی و احساس حالت تهوع زل زده بود به میرتل! به محض شنیده شدن صدای زنگ، سدریک از روی نیمکت پرید و بدو بدو از کلاس خارج شد. میرتل هم کل بعد از ظهر رو در غم اینکه سدریک در اولین دیدار بهش شماره نداده، توی توالتش زار زد و پروفسور مک‌کونگال هلی‌کوپتری رو که از پروازش حسابی معده‌ش بهم ریخته بود رو معذب کرد.

سر شام، میرتل در سرسرای عمومی نشسته بود و با حسرت به غذا خوردن ملت نگاه ‌می‌کرد که ناگهان پروفسور لوپین پرید روی میز اساتید و زوزه‌کشان ردای استادی رو از تنش جر داد و پشماشو ریخت بیرون!
- گرررررر... من گرگم! 🐆
- اوه مای مرلین، پروفسور لوپین شما یک گرگینه هستین!

درحالی که دانش‌آموزا می‌دویدن تا فرار کنن، میرتل جلوتر رفت تا از نزدیک یک نگاهی به پشمای پروفسور بندازه اما همین‌طور که جلو می‌رفت، لوپینم که از بوی میرتل مُکدر شده بود به سمتش حمله‌ور شد و می‌خواست پاچه روح رو بگیره که ناگهان معجزه‌ای گل پسرانه رخ داد!
سدریک بدو بدو وسط پرید و یک دستش رو روی پوزه لوپین گذاشت و مثل فیلم هندیا، گرگینه بدبخت رو شپلق کرد اونور سرسرا قاطی باقالیا و همون حین دست دیگه‌شو کنار سر میرتل روی دیوار گذاشت.

آهنگ توالایت اوج گرفت و برای لحظاتی که ساعت‌ها، روز‌ها و شاید قرن‌ها طول کشید، اون دوتا بر و بر زل زدن به‌همدیگه در حالی که در پس‌زمینه احساسی‌شون، پلیس راهنمایی و رانندگی آژیرزنان خودش رو به لوپین رسوند و برای پوزه قُر شده‌ش کروکی کشید تا خسارتش رو از بیمه شخص ثالث بگیره و اسنیپ به زور دامبلدور، با سیگاری توی دهنش و چکشی توی دستش تلاش می‌کرد پوزه گرگینه رو بدون رنگ دربیاره.

با صدای چکش‌های اسنیپ که روی پوزه لوپین فرود می‌اومد انگار که داشت توی آهنگری موپالمو شمشیر فولادین اختراع می‌کرد، میرتل پلکی زد و سدریک بالاخره از هپروت بیرون اومد. پسر جوان بلافاصله با سرعت از میرتل دور شد و از در سرسرا بیرون رفت. میرتل هم مثل بزبز قندی‌ای که به دنبال مادرش می‌دوه بپربپرکنان به دنبال مَردی روونه شد و اونو تا جنگل ممنوعه تعقیب کرد.

صدای له شدن برگای پاییزی نمناک زیر پاهای سدریک شنیده می‌شد. قطرات بارون جمع شده روی برگ‌های سوزنی درختای کاج، روی موهای زرد عقدیش می‌چکید و ژل‌هاشو می‌شست.

- اوه سدریک صبر کن... یکم جلوتر بری وارد لونه آرگوگ می‌شی! حیفه بجای یک سدریک تمام‌بها، یک ربع سدریک گیرم بیاد!
- به من نزدیک نشو میرتل! تو نامحرمی!
- خبه خبه! حالا شدم نامحرم؟! اون موقع که نجاتم می‌دادی نامحرم نبودم که! همون‌موقع می‌خواستی فکر اینجاشو کنی گل پسر! نه تو دیگه اسمتو روی من گذاشتی باید بگیریم!
- آخه نجات دادنت چه ربطی به گرفتنت داره؟
- من نمی‌دونم. بیا منو بگیر وگرنه جیغ می‌زنم به همه می‌گم این سدریک احمق مزاحمم شده است!

سدریک آهی کشید و مسیر رفته رو برگشت و به میرتل نزدیک شد.
- تو نمی‌فهمی. من برات خطرناکم! من... من...
- عقیمی؟! می‌دونستم... اینم شانس مایه! هرچی پسر عقیمه گیر ما میاد. آغا محمدخان قاجار اون موقع که ازم خواستگاری کرد...
- مجبورم نکن! نمی‌خوام بِکَنَم!

میرتل که انگار کل زندگیش منتظر همین لحظه بود فورا گفت:
- بِکَن جونم! این همه توی حموم ارشدا کَندی اینم روش.

و سدریک مثل هر گل‌پسر نمونه‌ای کَند. همه سیکس‌پک‌های باشگاهی‌شو ریخت بیرون. خورشیدم که به اندازه میرتل مشتاق شده بود، به زور از میون هزار لایه ابر آسمون، از وسط درختای کاج تابید پس کله سدریک و پوستش رو مثل ماژیک اکلیلی دچار برق برقی کرد!

- وای سدریک تو چقده زیبایی!
- نه تو نمیفهمی.
- بابات نفهمه پسره بی‌ادب!
- نه منظورم اینه که من...

عرق سردی روی پیشونی سدریک نشست. دندون‌های نیشش از فک بالای‌اش زد بیرون و چشماش به رنگ خون دراومد.
- من یه خون آشامم.
- اوف... منم که یه روحم! بهترین ترکیب. ما می‌تونیم باهم مرزهای دنیای فانتزی رو جا‌به‌جا کنیم... مطمئنم کاپل روح و خون‌آشام دیگه نداشتیم تو هیچ کتابی تا الان.
- و این‌گونه بود که شیر عاشق بره شد.

میرتل نگاه‌شو دزدید و گونه رنگ گچشو پنهان کرد درحالی که از شنیدن اون جمله قلبش از هیجان تند تند نمی‌تپید! چون خب مرده بود و چرا باید می‌تپید؟ با آهی زمزمه کرد:
- و چه بره احمقی.
- و چه شیر بیمار و مازوخیستی.
- اصلا بیا منو بنوش سِد!

سدریک دندوناشو سوهان کشید و خواست توی گردن میرتل فرو کنه که متوقف شد.
- نمی‌تونم که! نداری خب!
- می‌خواستی روح بودنمو به رخم بکشی الان؟ این درسته آدم نداشته‌های پارتنرشو به رخش بکشه؟ بهم احساس ناکافی بودن دادی سد! کات فور اور!

ناگهان لوپین گرگینه در حالی که چکش اسنیپ در پوزه‌اش گیر کرده بود از پشت بوته‌ای بیرون پرید.
- این سدریک رو ولش کن میرتل‌... گدایه. بیا بریم خودم گرگینه‌ت بشم برات هاپ هاپ کنم بانو.
- اوا الان من دچار یک مثلث عشقی شده‌ام! نمی‌دونم از بین این همه موجود فراطبیعی کدومو انتخاب کنم!
- یعنی می‌گی با انتخاب لوپین نمی‌خوای اون ماه‌عسل عاشقونه فیلم توالایت رو با سدریکت بازسازی کنیم عزیزم؟
- ببین دوشیزه میت عزیز، اون بلا سوآن توی فیلما احمق بود. ندیدی سرانجامشو؟ رفت یه شوهر خون‌آشام کرد تهش خودش سر زا رفت! بیا منو بگیر یه عمر زندگی موفق رو تجربه کن. اصلا بیا خودت دست بزن ببین چه هاتم!

میرتل به پشمای سینه لوپین دست زد و احساس کرد چله تابستون به پتو گلبافت ده لایه دست زده و دستش رو عقب کشید.
- وای نه! من زن تو نمی‌شم... اگر بشم گرمازده می‌شم.

چسبید به سدریک و دستش رو روی سیکس‌پک‌های یخ‌زده خون‌آشام گذاشت.
- آخ جون! با تو دیگه تابستونا گرمم نمی‌شه.

سدریک دستشو حوالی شونه شفاف میرتل توی هوا نگه داشت و داشتند می‌رفتند که لوپین گفت:
- جیک‌جیک مستونت بود، فکر زمستونت هم بود دوشیزه وارن؟ بالاخره در پس این تابستون گرم یه زمستون سرد هم می‌رسه و اون موقع دیگه نمی‌ذارم دستتو بکنی تو پشمام! حالا برو! برو و تنهام بذار!

میرتل به گریه افتاد و دوون دوون به آغوش لوپین برگشت.

سدریک با آزمندی از پشت سر لوپین برای میرتل خوند:
- از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده‌ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن!

میرتل بدو بدو به سمت سدریک دوید و در آغوشش پرید و ازش رد شد.

- اگه خوشحالم، اگه شادم... واسه اینه که پشتم گرمه!

میرتل دوباره سدریک رو رها کرد تا به سمت لوپین حرکت کنه اما بین مسیر، صدای سدریک تو گوشش پیچید:
- تابستون کوتاهه، ما تا می‌تونیم پیش هم می‌مونیم...

بالاخره میرتل صبرش رو از دست داد. نشست کف زمین جنگل ممنوعه و زد زیر گریه.
- مرلینا بسه دیگه! بابا خسته شدیم دیگه!

ندای مرلین که به واسطه حوری‌های بسیارش خوش اشتها بود از آسمون براومد:
- هردو! هردو رو ببر بنده برگزیده‌ام که نتیجه صبر تو در مرلینگاه و زاری‌هایت، این پاداش الهی‌ست. و به راستی کدام نعمت‌های مرلین را انکار می‌کنید؟

و میرتل که اصلا همینو می‌خواست، دست دو گل پسرش رو گرفت و به سمت آینده روونه شد. آینده‌ای شامل لونه عشق‌ مشترک‌شون در مرلینگاه!

هپی اور افتر ویت گل پسرز!
ویرایش شده توسط میرتل وارن در 1405/4/19 21:35:38
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
موسیقی متن
Muhteşem Yüzyıl Jenerik

راهروهای قلعه تاریک بودند و تنها منبع نور مشعل های جادویی بودند که به خاطر کم شدن انرژی جادو در فضا دیگر رمقی نداشتند. دیوارهای سنگی حس زندان به او می دادند. زندانی که راه فراری از آن نداشت و احساس امنیتی هم به او نمی داد.

نیروهای دشمن قلعه را محاصره کرده بودند و خندق و دیوارهای بلند قلعه بیشتر از این نمی توانست آنها را بیرون نگه دارد. آنها مصمم بودند هر طور شده خاندان روزیه را از روی زمین محو کنند.

- دروازه داره می شکنه! دروازه داره می شکنه! سربازها بیاید!

شیپورچی درست می گفت. پرنسس، یگانه دختر لرد، فهمید که وقت زیادی ندارد. به زودی همه سربازها و نظامی های فدایی پدرش می مردند و هر کس سر راه دشمن بود کشته می شد. باید سریع خودش را به دیگر زنها و کودکان برساند تا شاید از جانش بگذرند. اما معلوم هم نبود از جانش بگذرند. دشمن نمی خواست از نسل آنها کسی زنده بماند.

طبقه ها را یکی پس از دیگری دوید و دوید. حتی نایستاد نفسی تازه کند. صدای ضربات پشت سر هم و محکم به دروازه می آمد. چیزی نگذشت که شکستن دروازه در گوشش پیچید. وحشت همه وجودش را گرفته بود.

دوید و دوید. دیوارها برایش تنگ و تنگ تر می شدند انگار می خواستند جلویش را بگیرند.

در آخرین پیچ که به در کوچکی می رسید که پشت آن پناهگاه کودکان و زنان قرار داشت ایستاد.

- نه... من... من...

زن های زمانه او اجازه نداشتند جادو کنند. جادو فقط در دست مردها بود. مردها هم از جادو استفاده می کردند تا بجنگند تا از خانواده دفاع کنند. اما جادو محدودیت هایی هم داشت. بی جادوها با هم متحد شده بودند و می خواستند آنها را از بین ببرند. بی جادوها از جادوگرها کمگ گرفته بودند. جای مخفی شده آنها را پیدا کرده بودند. از جادو کمک گرفته بودند تا شمشیرهایشان قوی تر شود و سریع تر بکشد. از جادو کمک گرفته بودند تا اسب هایشان سریع تر بدوند. آنها از جادو متنفر بودند اما حالا با کمک همان جادو دور تا دور قلعه گرسنه و خشمگین منتظر بودند بیایند و همه شان را بکشند.

- من نمی تونم سرنوشتم رو به باد بسپرم.

کم کم وحشت خالص جایش را به شجاعتی داد که تا به حال تجربه نکرده بود. او جادو بلد بود. او مخفیانه جادو می کرد. می توانست در راه دفاع از قلعه بمیرد. بهتر از سرنوشتی بود که دیگر زنان دچارش می شدند.

برگشت. چوبش را بدون ترس بالا گرفت. پرنسس حالا دیگر یک مبارز بود.

تعداد افسون هایی که از کودکی یاد گرفته زیاد نبود و فقط یکی از آنها احتمالا در مبارزه به دردش می خورد. خلع سلاح. می توانست خلع سلاح کند و سربازهای خودی کار را تمام کنند.

از پنجره ای که رو به دروازه باز بود پدرش را دید که شجاعانه داشت می جنگید. از همان پنجره بیرون پرید. خودش را به پدر رساند. چوبش را به سمت چند سرباز که پدر را دوره کرده بودند گرفت و دو نفرشان را خلع سلاح کرد.

پدرش فرصت کافی برای تحلیل اتفاق پیش رویش را نداشت. تنها این را فهمیده بود که دخترش جادو بلد بود و در آن لحظه تنها یک چیز مهم بود. نجات خاندانش.

پس با هم مبارزه کردند و این چنین شد که نسل روزیه از مرگ حتمی نجات پیدا کرد.
ویرایش شده توسط ویندا روزیه در 1405/4/19 20:52:23
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
Intermezzo in A Major, Op. 118 No. 2 (برامس)


همه چیز از یک بی‌خوابی مفرط آغاز شد؛ ساعت‌ها بود که عقربه‌های ساعت دیواری خوابگاه گریفیندور روی عدد چهار صبح قفل شده بودند، اما چشمان روزالین خیال بسته شدن نداشتند؛ ذهن کمال‌گرایش در تاریکی اتاق مثل یک ماشین بی‌وقفه کار می‌کرد و تک‌تک اشتباهات احتمالی در کلاس آموزش موسیقی جادویی را ورق می‌زد.
هراس از اینکه جادوی سازش بی‌نقص نباشد، فرار از هجوم کابوس‌های تباه‌کننده و سایه اظطراب، او را از تختخواب بیرون کشید، به دنبال فضایی برای فرار از این بیداری فرساینده، پناهگاه امن خوابگاه را ترک کرد و به تاریکی راهروهای قلعه زد.

درست در زیر پلکان متحرک طبقه سوم، جایی که سایه‌ها، تاریکی را به ارمغان می‌ آوردند؛ روزالین در جستجوی گوشه‌ای دنج برای بیدار ماندن، متوجه شکاف باریکی روی دیوار شد. با فشار دستش، یک در چوبی کوچک و مخفی عقب رفت. اتاقکی خفقان‌آور، سرد و کوچک که بوی کاغذ کاهی نم‌کشیده می‌داد؛ آنجا، در میان جعبه‌های غبارگرفته، شیء قرار داشت که انگار قرن‌ها در سکوت منتظر مانده بود؛ یک پیانو با بدنه‌ای تیره و گلدانی از گل‌های آفتابگردان خشک‌شده که روی آن جا خوش کرده بود.
حالا مچ دستان و انگشتان روزالین، که هنوز برای نواختن گرم نشده بود روی کلاویه های کدر شده پیانو شروع به رقصیدن کرد؛ نت‌های ابتدایی آرپژهای برامس، درست مثل قطرات باران سرد پاییزی، در این فضای کوچک طنین می‌انداختند.

او یک اورست بود؛ یا دست‌کم، نیمی از وجودش با تمام قوا تقلا می‌کرد ثابت کند یک اورست کامل است. او نمی‌توانست اجازه دهد حتی یک نت، حتی یک میزان از جادوی سازش در کلاس فردا ناقص شنیده شود. خطوط موسیقی باید موازی و بی‌نقص می‌بودند. این تقلا برای بی‌نقص بودن، تنها نقابی بود برای پوشاندن ترک‌های عمیق هویتی که از افکار نصفه نیمه‌اش نشات می‌گرفت. او خودش را در برزخی میان دو جهان می‌دید و این پیانوی قدیمی در دل شب، تنها همدم بی‌خوابی‌اش شده بود.

ملودی برامس حالا به اوج بی‌قراری‌اش رسیده بود؛ نت‌های بم سمت چپ پیانو، گوش را نوازش می کردند . روزالین با چشمانی خسته اما نگاهی مصمم، آماده بود تا با نواختن آکورد آخر، کنترل کامل خود را بر جادوی نت‌ها ثابت کند؛ اما سرنوشت در یک ثانیه تغییر کرد؛ با اتمام آخرین نت، موسیقی برامس قطع نشد، کلاویه‌ها به طور خودکار و با شتابی وحشیانه شروع به حرکت کردند؛ پیانو ناگهان صدای عجیب، ناهماهنگ و خشنی از خودش درآورد؛ صدایی شبیه به جیغ کشیدن چوب و سیم‌های تحت فشار.
روزالین با وحشت صندلی‌اش را به عقب هل داد و چوبدستی‌اش را بیرون کشید؛ او در انتظار پیدایش روحی یا حداقل موجودی جادویی که شاید تا کنون راجبش نشنیده باشد بود؛ اما هیچ موجودی بیرون نیامد. پیانو با زبان موسیقی، اما با کلماتی واضح که مستقیم در ذهن فرسوده از بی‌خوابی روزالین طنین‌انداز می‌شد، شروع به صحبت کرد.

صدایی بم، قدیمی و لرزان از میان کلاویه‌های جاری بیرون آمد.
-نت آخر رو خیلی محکم زدی، جادوآموز بی‌خواب. داشتی با من می‌جنگیدی یا با ذهن بیدارت؟

روزالین با لکنت، در حالی که چوبدستی‌اش را فشرده می‌کرد، گام عقب گذاشت.
-تو... تو چطور داری صحبت می‌کنی؟ خب من داشتم برامس میزدم.

پیانو پوزخندی از جنس یک گام دیمینیش ناهماهنگ زد و کلاویه‌هایش تندتر تکان خوردند.
-برامس؟ تو نیمی از جرعتت رو پشت کلاویه‌های من قایم کردی و اسمش رو گذاشتی هنر؟ من قرن‌هاست زیر این پله‌ها خاک می‌خورم و آدم‌های ترسیده رو خوب می‌شناسم. تو کمال‌گرایی رو جلو می‌اندازی و شب‌ها بیدار می‌مونی تا کسی نفهمه از درون چقدر احساس تکه‌تکه بودن می‌کنی. جادوآموز نصفه نیمه...

روزالین با فریادی خفه که دیوارهای تنگ اتاقک را به لرزه درآورد، به پیانو توپید.
- من نمراتم کامله، تکالیفم بی‌نقصه!

پیانو با نواختن یک ملودی فرودین، سنگین و به شدت غم‌انگیز، مستقیم به روح خسته او شلیک کرد.
-کمالی که دنبالش می‌گردی، یه توهمه جادو آموز. تو شب‌ها نمی‌خوابی چون از روبرو شدن با اونی که پشت نقابه می‌ترسی. تو چوبدستی‌ات رو به سمت من گرفتی چون یاد گرفتی با تهدیدهای بیرونی بجنگی. اما حقیقت اینه که تو از تنهایی و پوچی درون خودت وحشت داری.

چوبدستی در دستان روزالین سست شد و با صدای تقی روی زمین غبارآلود افتاد؛ ترس او این بود که پشت تمام این تقلاها و شب‌بیداری‌ها، در نهایت هیچ‌چیز نباشد جز یک پوچی مطلق؛ و این ساز جادویی غبارآلود زیر پله‌ها، بی‌رحمانه دستش را رو کرده بود.

نت‌های خشمگین پیانو رفته‌رفته آرام شدند و به همان تم پاییزه و محزون اولیه بازگشتند. فرود غم‌انگیز آهنگ، درست مثل اشک گرمی شد که بالاخره سد چشمان بی‌خواب روزالین را شکست و روی گونه‌اش غلتید؛ او انتظار داشت با یک جادوی مهاجم بجنگد، اما جهان او را روبروی پیانویی سخنگو قرار داده بود که تمام تنهایی‌اش را عریان می‌کرد. روزالین در تاریکی اتاقک، روی زمین زانو زد، سرش را روی زانوهایش گذاشت و برای اولین بار، به پیانو اجازه داد تا حقیقت درونش را بنوازد و سنگینی پلک‌هایش را به یک خواب واقعی بسپارد.

افرادی که لایک کردند

فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.