در حاشیه یکی از بازارهای متروکه و مهگرفتهی لندن، جایی که مرز بین دنیای جادوگران و ماگل ها از بین رفته بود؛
ربکا در سکوتی سنگین پشت ستون نیمه ریخته عمارتی متروک ایستاده بود و موریگان، با احتیاط بر شانهاش جا خوش کرده بود؛ پرهای او با هر وزش باد سرد، لرزشی خفیف داشتند. نگاه ربکا، از میان تلألو نور های غروب آفتاب، بر صحنهای خیره شده بود که فراتر از یک حادثه معمولی، به نظر میرسید؛ او شاهد یکی از ظریفترین و در عین حال بیرحمانهترین اشکال نابودی بود.
در میانهی دیوار های فرو ریخته عمارت، زنی با ردایی نیمهپاره و چهرهای بیروح، بر زمین افتاده بود. مردی با چهرهای بیتفاوت، در برابر او ایستاده بود و چوبدستی اش را با دقتی جراحگونه به سمت پیشانی زن گرفته بود.
مرد چوبدستی اش را به شکل ضربدری در هوا چرخاند و دایره ای به دور آن کشید و سپس با صدایی که گویی از میان لایههای یخزدهی زمان بیرون میآمد، سکوت عمارت را شکست:
_آی دنتیتی دایز(Identity Dies).
صدای مرد چندین بار در میان خرابه های عمارت اکو شد تا بالاخره سکوت دوباره در قلمرو خالی حکم رانی کرد.
در آن لحظه، جادویی به صورت رشتههای نقرهای و درخشان که شباهتی به جادویی عادی نداشت و بیشتر شبیه به جادوی سیاه بود از چوبدستی مرد به سمت زن هجوم برد. این رشتهها، مانند انگلهایی نوری، به درون چشمان و گوشهای زن فرو رفتند و از آنجا به مغزش یورش بردند. ربکا باز هم شاهد بود، شاهد فرآیندی شوم ؛ او میدید که چگونه خاطرات، آن رشتههای نامرئی که هویت انسان را میسازند به صورت هالهای از نور، از درون مغز زن بیرون کشیده میشدند.
ابتدا لبخند ملایمی که روی لبهای زن بود، ناگهان محو شد؛ گویی فراموش کرده بود چرا میخندید. سپس، بی دلیل بر گونه هایش اشک جاری شد؛ او دیگر نمیدانست برای چه کسی یا چه چیزی گریه میکند. حتی نام عزیزترین افراد در نگاهش مهآلود گشت.
جادو داشت ذرهذره، تکههای پازل هویت را از هم میگسست. این جادو، تنها حافظه را هدف نگرفته بود؛ بلکه داشت روح زن را میکشت. اگر کسی میخواست او را ببیند، او را دیگر یک انسان نمیدید؛ او تنها یک کالبد خالی بود که در دنیایی که هیچ پیوندی با آن نداشت، سرگردان میگشت.
ربکا در حالی که ایستاده بود، دستانش را چنان در جیبهایش مشت کرده بود که ناخنهایش در کف دستش فرو میرفتند. او نه از ترس آن جادو، که از شدت انزجار و خشمی که در رگهایش میجوشید، لرزید. برای او که تمام وجودش را بر پایهی حفظ کردن و انتقام بنا کرده بود، تماشای این صحنه، مثل تماشای سوختن خانه اش بود ؛ درست به همان اندازه دردناک!
آن مرد، با هر بار حرکت چوبدستی اش، بخشی از معنا را از آن زن میربود.
وقتی آخرین رشتهی نور از بدن زن خارج شد ، مرد با خونسردی به سمت تاریکی عقبنشینی کرد و محو شد، زن با نگاهی مات و بیمعنا به آسمان خیره شد. او حتی نمیدانست که همین لحظه، تمام جهانش را از دست داده است .
موریگان بال زد و با نوک خود، با آرامشی وهمآلود، به شانهی ربکا زد؛ گویی میخواست به او یادآوری کند که در این دنیای در حال فراموشی، تنها آنها بودند که میدیدند. ربکا حالا شاهد یک جنایت علیه هویت بود و این، باعث میشد از ازدستدادن گذشته، خطرات و کینه اش وحشت کند.
اما تنها دلیلی بود که او را برای انتقام، تشنهتر از همیشه میکرد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

افرادی که لایک کردند
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
جزئیات کاربر

- مطمئنی باید اینجا دنبالش بگردی؟ بوی کثافت و انواع نیات شوم میاد. میدونی این تو نفس کشیدن یکم سخته.
هاول بیتوجه به زمزمهای که از زیرِ ردایش به گوش میرسید، کریستالهای جادویی را از نظر گذراند. بعضیهایشان زیر لمسش گز گز می کردند و تعدادی انگار به انگشتانش میچسبیدند. هنوز جادویی که میخواست را حس نکرده بود.
- هوی! صدامو نمیشنوی مردک-
این بار دستش را زیر ردایش برد و به نرمی روی فانوسِ جیبیای که به کمربندش آویخته بود، کشید.
- کالیسیفر عزیز، اگه نمیخوای توی اون فانوسِ فسقلی خفه شی و جفتمون رو به کشتن بدی، یه لحظه ساکت باش و بذار چیزی که لازم داریم رو از توی همین "نیاتِ شوم" پیدا کنم.
مکثی کرد و با ملایمت اضافه کرد:
- لطفا.
مشغولِ ساختنِ فانوسی بود که انرژی کالیسیفر را بیش از چند ساعت نگه دارد. کار راحتی نبود و دقیقا به همین دلیل تا این حد مجذوبش شده بود. بلاخره قطعهی کریستالی که حاملِ جادوی کافی بود را پیدا کرد. گوشهی لبش بیاختیار بالا رفت.
در مسیرش به سمتِ پیشخوان، با چشمانش قفسهها را زیر و رو میکرد که لبخند روی لبهایش خشکید. مسیرش را به سمتِ قفسهای خاک گرفته و نیمه خالی تغییر داد. لبهایش به آرامی از هم فاصله گرفتند و با برقی در چشمانش به "آن" نگاه کرد.
یک مهرهی اسبِ سفید شطرنج به تنهایی روی یک قفسه قرار داشت. منزوی، مات، بیاهمیت، اما چشمان هاول دیگر چیزی به جز آن نمیدید. مهرهای تنها بود، بدون صفحه و سایر یارانش. جادویش هاول را فرا میخواند. جادویی ملایم داشت اما وعدهی قدرت میداد. فقط کافی بود یک بار لمسش کند تا قدرتی ناشناخته را تماشا کند.
- هاول... ببین این اصلا فکر خوبی نیست. این جادو اینقدر قدیمیه که حتی منم نمیخوام دور و برش باشم... میدونی که من یه اهریمنم و...
اما هاول دیگر صدای کالیسیفر را نمیشنید. کنجکاویاش درمورد جادویی ممنوع اما باشکوه، تمامِ حواس دیگرش را از کار انداخته بود.
- گوش کن ببین چی میگم. بیا فقط بیخیالش شو، منم دیگه لباسهات رو نمیسوزونم! تو که کلکسیون شطرنج جادویی داری این اسبِ تنها رو توی بدبختیش ول کن.
- اگه من جات بودم، به حرف این دوستِ کوچیکت گوش میکردم.
نشستنِ دستی سنگین بر روی شانهاش و شنیدن آن صدای خشن، هاول را به خودش آورد. برگشت و سری برای آقای بورگین تکان داد. مردکِ خسیس وسایل شگفتانگیزی داشت و هرگز هاول را از خریدن چیزی منع نکرده بود. همین برایش کافی بود تا دست دراز کند و مهره را بردارد.
- میخوامش.
بورگین به سمتِ پیشخوان برگشت و بدون نگاه کردن به هاول گفت:
- فروشی نیست...
مکثی کرد و با چهرهای درهم ادامه داد.
-اصلا مال من هم نیست... ولی نمیخوام بیشتر از این اینجا نگهش دارم. به هرحال تو پاچهی کسی نمیره، هیچکسی اون قفسههای خالی رو نگاه هم نمیکنه. ببرش.
هاول شلنگتختهزنان در حال خروج از مغازه بود که بورگین صدایش کرد.
- درمورد کریستال اینو نگفتم.
- مچمو گرفتی.
لبخندی زد و چال کوچکی کنار گونهاش ظاهر شد؛ لبخندی که معمولاً باعث میشد آدمها یادشان برود قرار بوده از دستش عصبانی باشند، اما بورگین شانه بالا انداخت.
- دو برابر باهات حساب میکنم.
- ای دزدِ بدذاتِ شومِ-
هاول فانوس را با ردایش پوشاند و با لحنی که اصلا متاسف نبود، گفت:
- معذرت میخوام این دوستِ کوچیکم یه مقداری بیادبه.
مهره را در دستش میفشرد و این از نگاه بورگین دور نماند. اگر این پسر میخواست به سراغ دردسر برود، راهش را سد نمیکرد. از لحظهای که مهرهی کوچک را به صاحب جدیدش داده بود، احساس میکرد بار سنگینی را روی زمین گذاشته است.
- اگه میخوای بیشتر بدونی، نیمهشب جمعه، ساختمونِ متروکهی کنارِ هاگزهد، پلهها رو برو پایین تا باشگاه شطرنج.
و بعد در مغازه جلوی صورت هاول بسته شد.
- چرا همیشه باید هاگزهد باشه؟
- اگه دنبال یه چیز ممنوعه باشی که وزارت هنوز نتونسته کامل جمعش کنه، جای دیگهای به ذهنت میرسه؟
هاول درحالی که سنگینی مهره را توی جیبش احساس میکرد، لحظهای مکث کرد.
- شاید یه جایی توی هاگوارتز میساختم؟
- اگه الان نفسم رو برای فحش دادن بهت حروم کنم، توی همین فانوس میمیرم.
ماجراجوییهای نیمهشب، بخشی جدانشدنی از زندگی هاول بودند و معمولاً آنهایی که با یک "فقط یه سر و گوشی آب میدم." شروع میشدند، دردسرسازترینشان از آب درمیآمدند.
پلکان مارپیچِ آهنی با هر گامش، نالهی کوتاهی سر میداد؛ انگار از هر غریبهای که به اعماق زیرزمین پا میگذاشت، دل خوشی نداشت. مهرهی کوچک کف دستش، با برداشتنِ هر قدم، سنگینتر میشد. لرزشش بر کف دست هاول میخزید و از مچ دستش بالا میرفت. انگار مسیر را به خاطر داشت و میدانست به خانهاش برمیگردد.
وقتی بلاخره به درِ فلزي زنگزدهای رسید که انگار از اول دنیا آنجا بوده، برق چشمانش میتوانست کل راهروی تاریک را روشن کند.
- فقط یه نگاه میکنیم، باشه؟
- هر بار قبل از اینکه تو دردسر بیفتیم، همینو میگی.
- فقط یه باشگاه شطرنجه.
هاول با لبخندی کمرنگ دستش را دراز کرد و درِ زنگ زده، با یک لمسِ سبک باز شد.
درست کنارِ در، میزِ چوبیِ زهوار در رفتهای زیر انبوهی از کاغذ، فنجانهای لکهدار و تهسیگار دفن شده بود. زنِ جوانی پشتِ آن لم داده بود؛ در یک دستش روزنامهی چند سال پیشِ پیام امروز را نگه داشته بود و در دست دیگرش سیگاری که مدتها پیش خاموش شده بود. بیآنکه روزنامه را پایین بیاورد، گفت:
- دعوتنامه.
هاول یک ابرویش را بالا انداخت و در دلش بورگین را لعنت کرد، اما لبخندش همچنان ثابت ماند.
- خب... این یکمی برنامههامو بهم زد...
زن بالاخره نگاهش کرد و یک نگاه کافی بود. دوباره مشغول خواندن روزنامهای شد که احتمالا قبل از تولد هاول چاپ شده بود.
- اشتباه اومدی، بچه مدرسهای.
لبخند هاول به یک تارِ مو بند بود. اینجا مکالمات ارزشی نداشتند و هاول زمانش را با کلمات معامله نمیکرد. به نرمی خم شد و مهرهی اسب را روی میز گذاشت.
زن برای اولین بار روزنامه را تا کرد و کناری گذاشت. سیگارِ بین انگشتانش، قبل از اینکه مهره را بردارد، روی زمین افتاده بود.
- پس اون بورگین لعنتی هنوز زندهس. بلاخره از شرِ این خلاص شد.
سایهای از یک لبخند بر روی لبهایش نشست و بلافاصله ناپدید شد. برای لحظاتی مهره را زیر نور چرخاند و بعد بدون اینکه سؤال دیگری بپرسد، پردهی وصلهشدهی رو به سالن شطرنج را کنار زد.
- به چیزی دست نمیزنی، بازی نمیکنی، هر اتفاقی که اینجا افتاد رو همینجا نگه میداری.
هاول برای لحظهای ایستاد و محیط اطرافش را برانداز کرد. سالنی با سقف کوتاه و تیرهای چوبیِ قدیمی، وزنِ ساختمانِ متروکهی بالای سرشان را به دوش میکشیدند. نور شمعها به همهی سالن نمیرسید؛ گوشههایی از اتاق در تاریکی رها شده بودند.
حدود ده میز شطرنج با فاصله از هم چیده شده بود. هیچکدام شبیه دیگری نبودند؛ یکی از آبنوس، یکی از سنگ مرمر ترکخورده، یکی با صفحهای نقرهای که درخشش کمرنگ شمعها را بازتاب میداد. فقط صدای برخورد مهرهها با صفحه، میان دود شمعها و بوی فلز زنگزده میپیچید.
هاول آهسته میان میزها قدم میزد. تقریباً همهشان اشغال بودند. بعضی از بازیکنها بیحرکت به صفحه خیره مانده بودند و بعضی دیگر مهرهای را میان انگشتانشان میچرخاندند. تماشاگران با لیوانی در دست یا تکیه داده به دیوار، بیصدا بازیها را دنبال میکردند.
نگاهش از روی صفحهها، مهرهها و دستهای بازیکنها میلغزید. هنوز پیدایش نکرده بود. در تلاش برای یافتنِ چیزی بود که بورگین درموردش به او هشدار داده بود؛ جادویی که حتی کالیسیفر هم آن را دوست نداشت. اینجا... اگر اینجا فقط یک کلاب شطرنج بود، چرا پشت در زنگزدهی یک ساختمان متروکه پنهانش کرده بودند؟
این ماجراجوییای نبود که هاول را به اینجا کشانده بود. نمیدانست سکوتِ کالیسیفر به خاطر دلخوری است یا صرفا خوابش برده.
با بیحوصلگی کنار نزدیکترین میز بازی ایستاد و دستهایش را در جیب ردایش فرو برد. برقِ هیجان از چشمانش پر کشیده بود و بعد، نگاهش به صفحهی شطرنج افتاد. کافی بود چند حرکت آخر صفحه را نگاه کند. بازی مدتها پیش تمام شده بود؛ فقط یکی از دو بازیکن هنوز خبر نداشت.
بازیکن سیاه هنوز دنبال راه فرار میگشت، اما هاول بعد از چند لحظه فهمید چیزی برای نجات دادن وجود ندارد. این بازی از مدتها قبل تمام شده بود؛ فقط مهرهها هنوز تکان میخوردند.
کنجکاویاش دوباره جان گرفت. بازیکنِ سفید حتی یکبار هم به حریفش نگاه نکرده بود. صورتش پشت سایهی شنل پنهان مانده بود و حرکاتش هیچ نشانی از غرور یا تردید نداشت. بردن بازی برایش هدف نبود، نتیجهای بود که در هرصورت باید اتفاق میافتاد.
این یک بازی معمولی نبود.
بازیکنِ سفید دستش را جلو برد و انگشتانش دورِ اسب حلقه شدند. هاول حاضر بود قسم بخورد انگار زمان برای لحظاتی ماتِ این صحنه شده و حرکت کردن را فراموش کرده بود. بعد، اسب را روی خانهی جدید گذاشت.
- هاول... یکمی برو عقب.
نادیده گرفتن صدای کالیسیفر تا به حال اینقدر برایش آسان نبود.
بازیکنِ سیاه دیگر حرکتی نکرد.
چشمهایش روی صفحه ماند. انگار تازه متوجهِ تاری شد که حریف در هر حرکتِ ساده برایش تنیده بود. آرام دستش را جلو برد و شاهِ سیاه را به زانو درآورد.
برای لحظاتی هاول با یک ابروی بالا انداخته به صفحهی بازی نگاه میکرد، بعد، خطوط حکشده روی صفحه درخشیدند.
پیش از آنکه هاول حتی فرصت کند معنی جمله را هضم کند، شکافی روی مهرهی شاهِ سیاه به وجود آمد و سایهای از آن بیرون خزید. رشتههایی به تاریکی شب، آرام از دلِ مهرهی سیاه خارج شدند.
هاول بیاختیار یک گام به جلو برداشت. تمایل به نابودی را از این جادو حس نمیکرد... بیشتر شبیه تصاحب، به دست گرفتن و نگه داشتن قدرت بود.
کالیسیفر زیر ردای هاول بیقرار به خودش پیچید.
-هاول... این جادویی که داره بیدار میشه...
رشتههای سیاه در هوا معلق ماندند و به آرامی پیچ خوردند؛ نه مثل جرقهای سرکش، بلکه مثل جویبارهای کوچکِ درحالِ ملحق شدن به رود.
واژهای که سالها پیش لابهلای کتابی پوسیده دیده بود، بیاختیار از گوشهی ذهنش بیرون خزید.
ربایش.
کتاب فقط یک خط دربارهاش نوشته بود؛ «جادویی که قدرت را نمیآفریند، بلکه صاحبش را عوض میکند.» و بعد از آن تمام صفحات کتاب پاره شده بودند. برای هاول مثلِ یک افسانه بود؛ جملهای که در همان کتاب باقی مانده بود و-
بازیکنِ سفید چوبدستیاش را به نرمی تکان داد و به سمتِ بازیکنِ مقابلش گرفت. هیچ طلسمی نخواند و کلامی از دهانش خارج نشد. هاول حتی بیشتر به سمت او خم شد اما چیزی نشنید. با این وجود، بازندهی بازی انگار تمام نیرویی را که بدنش را سرپا نگه داشته بود، از دست داد. انگشتانش از لبهی میز سر خوردند و با ضربهای سنگین روی زانو افتاد.
رشتههای سیاهرنگ به جای مهرهی شاه، از میانِ سینهاش، از امتدادِ بازوانش، از نوکِ انگشتانش به سمتِ چوبدستی بازیکن سفید لرزیدند. هیچ تقلا و مقاومتی در کار نبود. تاریکی، راهش را خودش پیدا میکرد و بیآنکه لحظهای سرگردان شود، در نوکِ چوبدستیِ مرد محو میشد. چوبدستی حتی نمیدرخشید؛ فقط هر بار که رشتهای در آن ناپدید میشد، هاول حس میکرد هوای اطرافش برای لحظهای سنگینتر میشود.
تمامِ آن کتابهایی که دربارهی جادوی سیاه خوانده بود، از نفرین، مرگ، خون و هیولاها حرف زده بودند؛ اما هیچکدام حتی یک خط هم دربارهی این سکوتِ هولناک ننوشته بودند. دربارهی جادویی که نه فریاد میکشید، نه ویران میکرد، نه چیزی را به زور میگرفت؛ فقط دست دراز میکرد و قدرت، بیهیچ مقاومتی، صاحبش را عوض میکرد.
هاول حتی متوجه نشد بازیکنِ سیاه چه زمانی توانست خودش را از روی زمین جمع کند. تمامِ حواسش به چوبدستیِ برنده دوخته شده بود؛ چوبدستی ظاهراً معمولی که چند لحظه پیش، طلسمی اجرا کرده بود که حتی کتابهای جادوی سیاه هم جرئت نداشتند بیشتر از یک خط دربارهاش بنویسند.
کالیسیفر درونِ فانوس غرغر کرد و گوشهی ردای هاول را سوزاند.
- حالا میفهمی چرا این لعنتی رو پشت بازی شطرنج قایم کردن؟ حتی فکرشم نکن که جفتمونو به فنا بدی!
بازیکنِ سفید هنگام عبور، فقط برای لحظهای نگاهش کرد. نگاهی کوتاه و گذرا و بعد، برقیآشنا را در چشمهای هاول دید و گوشهی لبش اندکی بالا رفت.
- فکر کردی همهی کسایی که بهشون میگن جادوگرِ بزرگ... فقط یهو با یه جادوی بزرگ به دنیا اومدن؟
شنلش پشت سرش روی سنگهای کف سالن کشیده شد و چند لحظه بعد، بی هیچ سر و صدایی از سالن خارج شد.
هاول فقط ایستاد و به صفحهی شطرنج خیره ماند؛ به خانههای سیاه و سفیدی که چند دقیقه پیش، برایش چیزی بیشتر از یک بازی نبودند.
حالا دیگر نگاهش از روی آنها رد نمیشد. هر خانه، هر مهره و هر حرکت، انگار رازی در خود داشت که دنیا ترجیح داده بود پنهانش کند و هیچچیز بیشتر از رازهایی که همه از آنها میترسیدند، هاول را وسوسه نمیکرد.
هاول بیتوجه به زمزمهای که از زیرِ ردایش به گوش میرسید، کریستالهای جادویی را از نظر گذراند. بعضیهایشان زیر لمسش گز گز می کردند و تعدادی انگار به انگشتانش میچسبیدند. هنوز جادویی که میخواست را حس نکرده بود.
- هوی! صدامو نمیشنوی مردک-
این بار دستش را زیر ردایش برد و به نرمی روی فانوسِ جیبیای که به کمربندش آویخته بود، کشید.
- کالیسیفر عزیز، اگه نمیخوای توی اون فانوسِ فسقلی خفه شی و جفتمون رو به کشتن بدی، یه لحظه ساکت باش و بذار چیزی که لازم داریم رو از توی همین "نیاتِ شوم" پیدا کنم.
مکثی کرد و با ملایمت اضافه کرد:
- لطفا.
مشغولِ ساختنِ فانوسی بود که انرژی کالیسیفر را بیش از چند ساعت نگه دارد. کار راحتی نبود و دقیقا به همین دلیل تا این حد مجذوبش شده بود. بلاخره قطعهی کریستالی که حاملِ جادوی کافی بود را پیدا کرد. گوشهی لبش بیاختیار بالا رفت.
در مسیرش به سمتِ پیشخوان، با چشمانش قفسهها را زیر و رو میکرد که لبخند روی لبهایش خشکید. مسیرش را به سمتِ قفسهای خاک گرفته و نیمه خالی تغییر داد. لبهایش به آرامی از هم فاصله گرفتند و با برقی در چشمانش به "آن" نگاه کرد.
یک مهرهی اسبِ سفید شطرنج به تنهایی روی یک قفسه قرار داشت. منزوی، مات، بیاهمیت، اما چشمان هاول دیگر چیزی به جز آن نمیدید. مهرهای تنها بود، بدون صفحه و سایر یارانش. جادویش هاول را فرا میخواند. جادویی ملایم داشت اما وعدهی قدرت میداد. فقط کافی بود یک بار لمسش کند تا قدرتی ناشناخته را تماشا کند.
- هاول... ببین این اصلا فکر خوبی نیست. این جادو اینقدر قدیمیه که حتی منم نمیخوام دور و برش باشم... میدونی که من یه اهریمنم و...
اما هاول دیگر صدای کالیسیفر را نمیشنید. کنجکاویاش درمورد جادویی ممنوع اما باشکوه، تمامِ حواس دیگرش را از کار انداخته بود.
- گوش کن ببین چی میگم. بیا فقط بیخیالش شو، منم دیگه لباسهات رو نمیسوزونم! تو که کلکسیون شطرنج جادویی داری این اسبِ تنها رو توی بدبختیش ول کن.
- اگه من جات بودم، به حرف این دوستِ کوچیکت گوش میکردم.
نشستنِ دستی سنگین بر روی شانهاش و شنیدن آن صدای خشن، هاول را به خودش آورد. برگشت و سری برای آقای بورگین تکان داد. مردکِ خسیس وسایل شگفتانگیزی داشت و هرگز هاول را از خریدن چیزی منع نکرده بود. همین برایش کافی بود تا دست دراز کند و مهره را بردارد.
- میخوامش.
بورگین به سمتِ پیشخوان برگشت و بدون نگاه کردن به هاول گفت:
- فروشی نیست...
مکثی کرد و با چهرهای درهم ادامه داد.
-اصلا مال من هم نیست... ولی نمیخوام بیشتر از این اینجا نگهش دارم. به هرحال تو پاچهی کسی نمیره، هیچکسی اون قفسههای خالی رو نگاه هم نمیکنه. ببرش.
هاول شلنگتختهزنان در حال خروج از مغازه بود که بورگین صدایش کرد.
- درمورد کریستال اینو نگفتم.
- مچمو گرفتی.
لبخندی زد و چال کوچکی کنار گونهاش ظاهر شد؛ لبخندی که معمولاً باعث میشد آدمها یادشان برود قرار بوده از دستش عصبانی باشند، اما بورگین شانه بالا انداخت.
- دو برابر باهات حساب میکنم.
- ای دزدِ بدذاتِ شومِ-
هاول فانوس را با ردایش پوشاند و با لحنی که اصلا متاسف نبود، گفت:
- معذرت میخوام این دوستِ کوچیکم یه مقداری بیادبه.
مهره را در دستش میفشرد و این از نگاه بورگین دور نماند. اگر این پسر میخواست به سراغ دردسر برود، راهش را سد نمیکرد. از لحظهای که مهرهی کوچک را به صاحب جدیدش داده بود، احساس میکرد بار سنگینی را روی زمین گذاشته است.
- اگه میخوای بیشتر بدونی، نیمهشب جمعه، ساختمونِ متروکهی کنارِ هاگزهد، پلهها رو برو پایین تا باشگاه شطرنج.
و بعد در مغازه جلوی صورت هاول بسته شد.
- چرا همیشه باید هاگزهد باشه؟
- اگه دنبال یه چیز ممنوعه باشی که وزارت هنوز نتونسته کامل جمعش کنه، جای دیگهای به ذهنت میرسه؟
هاول درحالی که سنگینی مهره را توی جیبش احساس میکرد، لحظهای مکث کرد.
- شاید یه جایی توی هاگوارتز میساختم؟
- اگه الان نفسم رو برای فحش دادن بهت حروم کنم، توی همین فانوس میمیرم.
***
ماجراجوییهای نیمهشب، بخشی جدانشدنی از زندگی هاول بودند و معمولاً آنهایی که با یک "فقط یه سر و گوشی آب میدم." شروع میشدند، دردسرسازترینشان از آب درمیآمدند.
پلکان مارپیچِ آهنی با هر گامش، نالهی کوتاهی سر میداد؛ انگار از هر غریبهای که به اعماق زیرزمین پا میگذاشت، دل خوشی نداشت. مهرهی کوچک کف دستش، با برداشتنِ هر قدم، سنگینتر میشد. لرزشش بر کف دست هاول میخزید و از مچ دستش بالا میرفت. انگار مسیر را به خاطر داشت و میدانست به خانهاش برمیگردد.
وقتی بلاخره به درِ فلزي زنگزدهای رسید که انگار از اول دنیا آنجا بوده، برق چشمانش میتوانست کل راهروی تاریک را روشن کند.
- فقط یه نگاه میکنیم، باشه؟
- هر بار قبل از اینکه تو دردسر بیفتیم، همینو میگی.
- فقط یه باشگاه شطرنجه.
هاول با لبخندی کمرنگ دستش را دراز کرد و درِ زنگ زده، با یک لمسِ سبک باز شد.
درست کنارِ در، میزِ چوبیِ زهوار در رفتهای زیر انبوهی از کاغذ، فنجانهای لکهدار و تهسیگار دفن شده بود. زنِ جوانی پشتِ آن لم داده بود؛ در یک دستش روزنامهی چند سال پیشِ پیام امروز را نگه داشته بود و در دست دیگرش سیگاری که مدتها پیش خاموش شده بود. بیآنکه روزنامه را پایین بیاورد، گفت:
- دعوتنامه.
هاول یک ابرویش را بالا انداخت و در دلش بورگین را لعنت کرد، اما لبخندش همچنان ثابت ماند.
- خب... این یکمی برنامههامو بهم زد...
زن بالاخره نگاهش کرد و یک نگاه کافی بود. دوباره مشغول خواندن روزنامهای شد که احتمالا قبل از تولد هاول چاپ شده بود.
- اشتباه اومدی، بچه مدرسهای.
لبخند هاول به یک تارِ مو بند بود. اینجا مکالمات ارزشی نداشتند و هاول زمانش را با کلمات معامله نمیکرد. به نرمی خم شد و مهرهی اسب را روی میز گذاشت.
زن برای اولین بار روزنامه را تا کرد و کناری گذاشت. سیگارِ بین انگشتانش، قبل از اینکه مهره را بردارد، روی زمین افتاده بود.
- پس اون بورگین لعنتی هنوز زندهس. بلاخره از شرِ این خلاص شد.
سایهای از یک لبخند بر روی لبهایش نشست و بلافاصله ناپدید شد. برای لحظاتی مهره را زیر نور چرخاند و بعد بدون اینکه سؤال دیگری بپرسد، پردهی وصلهشدهی رو به سالن شطرنج را کنار زد.
- به چیزی دست نمیزنی، بازی نمیکنی، هر اتفاقی که اینجا افتاد رو همینجا نگه میداری.
هاول برای لحظهای ایستاد و محیط اطرافش را برانداز کرد. سالنی با سقف کوتاه و تیرهای چوبیِ قدیمی، وزنِ ساختمانِ متروکهی بالای سرشان را به دوش میکشیدند. نور شمعها به همهی سالن نمیرسید؛ گوشههایی از اتاق در تاریکی رها شده بودند.
حدود ده میز شطرنج با فاصله از هم چیده شده بود. هیچکدام شبیه دیگری نبودند؛ یکی از آبنوس، یکی از سنگ مرمر ترکخورده، یکی با صفحهای نقرهای که درخشش کمرنگ شمعها را بازتاب میداد. فقط صدای برخورد مهرهها با صفحه، میان دود شمعها و بوی فلز زنگزده میپیچید.
هاول آهسته میان میزها قدم میزد. تقریباً همهشان اشغال بودند. بعضی از بازیکنها بیحرکت به صفحه خیره مانده بودند و بعضی دیگر مهرهای را میان انگشتانشان میچرخاندند. تماشاگران با لیوانی در دست یا تکیه داده به دیوار، بیصدا بازیها را دنبال میکردند.
نگاهش از روی صفحهها، مهرهها و دستهای بازیکنها میلغزید. هنوز پیدایش نکرده بود. در تلاش برای یافتنِ چیزی بود که بورگین درموردش به او هشدار داده بود؛ جادویی که حتی کالیسیفر هم آن را دوست نداشت. اینجا... اگر اینجا فقط یک کلاب شطرنج بود، چرا پشت در زنگزدهی یک ساختمان متروکه پنهانش کرده بودند؟
این ماجراجوییای نبود که هاول را به اینجا کشانده بود. نمیدانست سکوتِ کالیسیفر به خاطر دلخوری است یا صرفا خوابش برده.
با بیحوصلگی کنار نزدیکترین میز بازی ایستاد و دستهایش را در جیب ردایش فرو برد. برقِ هیجان از چشمانش پر کشیده بود و بعد، نگاهش به صفحهی شطرنج افتاد. کافی بود چند حرکت آخر صفحه را نگاه کند. بازی مدتها پیش تمام شده بود؛ فقط یکی از دو بازیکن هنوز خبر نداشت.
بازیکن سیاه هنوز دنبال راه فرار میگشت، اما هاول بعد از چند لحظه فهمید چیزی برای نجات دادن وجود ندارد. این بازی از مدتها قبل تمام شده بود؛ فقط مهرهها هنوز تکان میخوردند.
کنجکاویاش دوباره جان گرفت. بازیکنِ سفید حتی یکبار هم به حریفش نگاه نکرده بود. صورتش پشت سایهی شنل پنهان مانده بود و حرکاتش هیچ نشانی از غرور یا تردید نداشت. بردن بازی برایش هدف نبود، نتیجهای بود که در هرصورت باید اتفاق میافتاد.
این یک بازی معمولی نبود.
بازیکنِ سفید دستش را جلو برد و انگشتانش دورِ اسب حلقه شدند. هاول حاضر بود قسم بخورد انگار زمان برای لحظاتی ماتِ این صحنه شده و حرکت کردن را فراموش کرده بود. بعد، اسب را روی خانهی جدید گذاشت.
- هاول... یکمی برو عقب.
نادیده گرفتن صدای کالیسیفر تا به حال اینقدر برایش آسان نبود.
بازیکنِ سیاه دیگر حرکتی نکرد.
چشمهایش روی صفحه ماند. انگار تازه متوجهِ تاری شد که حریف در هر حرکتِ ساده برایش تنیده بود. آرام دستش را جلو برد و شاهِ سیاه را به زانو درآورد.
برای لحظاتی هاول با یک ابروی بالا انداخته به صفحهی بازی نگاه میکرد، بعد، خطوط حکشده روی صفحه درخشیدند.
"فاتح برگزیده شد."
پیش از آنکه هاول حتی فرصت کند معنی جمله را هضم کند، شکافی روی مهرهی شاهِ سیاه به وجود آمد و سایهای از آن بیرون خزید. رشتههایی به تاریکی شب، آرام از دلِ مهرهی سیاه خارج شدند.
هاول بیاختیار یک گام به جلو برداشت. تمایل به نابودی را از این جادو حس نمیکرد... بیشتر شبیه تصاحب، به دست گرفتن و نگه داشتن قدرت بود.
کالیسیفر زیر ردای هاول بیقرار به خودش پیچید.
-هاول... این جادویی که داره بیدار میشه...
رشتههای سیاه در هوا معلق ماندند و به آرامی پیچ خوردند؛ نه مثل جرقهای سرکش، بلکه مثل جویبارهای کوچکِ درحالِ ملحق شدن به رود.
واژهای که سالها پیش لابهلای کتابی پوسیده دیده بود، بیاختیار از گوشهی ذهنش بیرون خزید.
ربایش.
کتاب فقط یک خط دربارهاش نوشته بود؛ «جادویی که قدرت را نمیآفریند، بلکه صاحبش را عوض میکند.» و بعد از آن تمام صفحات کتاب پاره شده بودند. برای هاول مثلِ یک افسانه بود؛ جملهای که در همان کتاب باقی مانده بود و-
بازیکنِ سفید چوبدستیاش را به نرمی تکان داد و به سمتِ بازیکنِ مقابلش گرفت. هیچ طلسمی نخواند و کلامی از دهانش خارج نشد. هاول حتی بیشتر به سمت او خم شد اما چیزی نشنید. با این وجود، بازندهی بازی انگار تمام نیرویی را که بدنش را سرپا نگه داشته بود، از دست داد. انگشتانش از لبهی میز سر خوردند و با ضربهای سنگین روی زانو افتاد.
رشتههای سیاهرنگ به جای مهرهی شاه، از میانِ سینهاش، از امتدادِ بازوانش، از نوکِ انگشتانش به سمتِ چوبدستی بازیکن سفید لرزیدند. هیچ تقلا و مقاومتی در کار نبود. تاریکی، راهش را خودش پیدا میکرد و بیآنکه لحظهای سرگردان شود، در نوکِ چوبدستیِ مرد محو میشد. چوبدستی حتی نمیدرخشید؛ فقط هر بار که رشتهای در آن ناپدید میشد، هاول حس میکرد هوای اطرافش برای لحظهای سنگینتر میشود.
تمامِ آن کتابهایی که دربارهی جادوی سیاه خوانده بود، از نفرین، مرگ، خون و هیولاها حرف زده بودند؛ اما هیچکدام حتی یک خط هم دربارهی این سکوتِ هولناک ننوشته بودند. دربارهی جادویی که نه فریاد میکشید، نه ویران میکرد، نه چیزی را به زور میگرفت؛ فقط دست دراز میکرد و قدرت، بیهیچ مقاومتی، صاحبش را عوض میکرد.
هاول حتی متوجه نشد بازیکنِ سیاه چه زمانی توانست خودش را از روی زمین جمع کند. تمامِ حواسش به چوبدستیِ برنده دوخته شده بود؛ چوبدستی ظاهراً معمولی که چند لحظه پیش، طلسمی اجرا کرده بود که حتی کتابهای جادوی سیاه هم جرئت نداشتند بیشتر از یک خط دربارهاش بنویسند.
کالیسیفر درونِ فانوس غرغر کرد و گوشهی ردای هاول را سوزاند.
- حالا میفهمی چرا این لعنتی رو پشت بازی شطرنج قایم کردن؟ حتی فکرشم نکن که جفتمونو به فنا بدی!
بازیکنِ سفید هنگام عبور، فقط برای لحظهای نگاهش کرد. نگاهی کوتاه و گذرا و بعد، برقیآشنا را در چشمهای هاول دید و گوشهی لبش اندکی بالا رفت.
- فکر کردی همهی کسایی که بهشون میگن جادوگرِ بزرگ... فقط یهو با یه جادوی بزرگ به دنیا اومدن؟
شنلش پشت سرش روی سنگهای کف سالن کشیده شد و چند لحظه بعد، بی هیچ سر و صدایی از سالن خارج شد.
هاول فقط ایستاد و به صفحهی شطرنج خیره ماند؛ به خانههای سیاه و سفیدی که چند دقیقه پیش، برایش چیزی بیشتر از یک بازی نبودند.
حالا دیگر نگاهش از روی آنها رد نمیشد. هر خانه، هر مهره و هر حرکت، انگار رازی در خود داشت که دنیا ترجیح داده بود پنهانش کند و هیچچیز بیشتر از رازهایی که همه از آنها میترسیدند، هاول را وسوسه نمیکرد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/5/2 13:03:19
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.
Osamu Dazai -
Osamu Dazai -

جزئیات کاربر

زمان توهمی بیش نیست؛ وقتی کمالگرایی تو را در گذشته زندانی میکند و آینده، فقط تصویری دوردست پشت یک شیشهی ضخیم باقی میماند.
(برگرفته از مفاهیم فیلم interstellar)
تاریکی سنگین فضای بخش ممنوعه کتابخانه ی هاگوارتز با بوی کهنگی کاغذ ها و غبار آغشته به جادوی سیاه و باستانی در هم آمیخته بود. در میان قفسه های تاریک و سرپوشیده از گرد و غبار، ناگهان نگاهم به کتابی افتاد که روی یکی از قفسه های بالایی قرار داشت. جلد چرمی بی نقص که زیر نور کم فروغ فانوس می درخشید.
از همان لحظه ی اول که چشمم به آن کتاب نفرین شده افتاد، حس شوم و تهوع آوری عمق قلبم را چنگ انداخت. تمام وجودم، عقلم فریاد می زندند که قدمی دیگر به آن نزدیک نشوم، می دانستم دست زدن به چنین جادویی عمیق و ممنوعه ای تا چه حد خطرناک و اشتباه است؛اما هم زمان نیرویی کشنده و تیره از سمت کتاب ساطع می شد و اراده ام را به سخره می گرفت.
زمزمه ای نرم از سوی کتاب در اعماق جمجمه ام پیچید.
-تلاش کافی است.... رنج اشتباه کردن و ترس از ناکافی بودن را تمام کن.
اصلا نمی خواستم دستم کتاب را لمس کند، منطقم پس می زد، اما نیاز افراطی ام به کمال به اینکه هرگز هیچ ایرادی در من وجود نداشته باشد پایم را جلو کشید. وسوسه ای نفوذناپدیر بر تمام بدنم سایه انداخت. دستم را با دودلی و لرزش بالا رفت. سر انگشت های سرد و یخ زده ام چرم سرد کتاب را لمس می کند و همان لحظه کتاب را از قفس بیرون کشیدم.
کتاب را با لرزش در دستانم نگه می دارم؛ حس بدی که کل قلبم را تسخیر کرده لحظه به لحظه پر رنگ تر می شود. اما صدای وسوسه انگیز کتاب تمام هشدارهای درونی ام را خفه می کند.
-فقط یک جادو ساده... هیچکس، هرگز نمی تواند از تو ایراد بگیرد.
چوب دستی ام را بالا می آورم تا جادوی کهن و سیاه کتاب را آغاز کنم، حرکت چوب دستی باید چند دایره ی هندسی و کاملا بی نقص باشد. با هرچرخش، هوای اطراف سنگین تر و فشرده تر می شود؛ با اینکه قلبم را ترس مچاله کرده کلمات طلسم کتاب را بر زبان جاری می کنم؛ ناگهان درخشش کور کننده ای همه جا را فرا می گیرد. نوری سپیدِ منفجر شونده ای چشمانم را سوزاند. برای چند ثانیه هیچ چیز جز نور مدهوش کننده ندیدم؛ انگار تمام ستاره های آسمان یکجا در چشم هایم فرو ریخته اند و همه چیز را سفید کرده اند.
چشمان اشک آلودم را باز می کنم؛ نور رخت بسته بود اما منظره ی روبه رویم، قلبم را از حرکت بازداشت؛ پشت شیشه ی ضخیم، روزالین چند دقیقه قبل ایستاده بود. هنوز در حال ادامه دادن جادوی سیاه کتاب بود، درگیر همان وسوسه و همان حس شوم. زمان در آن طرف کند می گذشت و بازسازی شده بود.
صدایم در گلو می شکند و مشت هایم را به شیشه ی سرد و ضخیم می کوبم.
-نه! نکن روزالین؛ اون صدا دروغه!
صدای خفه ام از شیشه عبور نمی کند. فقط شاهد آن حس بد بودم که وجودم را در بر گرفته؛ روزالین آن طرف شیشه دستش را روی نوشته های کتاب می کشد و صدایش را واضح می شنوم.
-من فقط... می خوام دیگه هیچ وقت اشتباه نکنم. می خوام همه چی کامل باشه.
مشت بعدی ام را به شیشه می کوبم و فریاد می کشم.
-تو داری خودتو گول میزنی! این کمال نیست؛ اون کتاب داره از ترس ناکافی بودن تو استفاده میکنه. لطفا بهش گوش نده!
روزالین پشت شیشه، بی خبر از حضور من، چوب دستی اش را برای آخرین بار به چرخش در می آورد؛ نگاهش آمیزه ای از ترس عمیق و اشتیاقی مفرط است. زمزمه ی کتاب در هوا اوج گرفت و من این طرف شیشه با تمام وجودم التماس می کنم.
-چوب دستیتو بیار پایین. این جادو تورو کامل نمی کنه... تو داری خودت رو برای همیشه توی این ثانیه حبس می کنی!
دیگر قادر به کنترل اشک هایم نیستم. روزالین درگیر جادوی سیاه، آخرین کلمان طلسم را بر زبان آورد و یک لحظه جادوی مطلق و بی نقص ایجاد می کند؛ جادویی سیاه همراه با تقارنی کمالگرایانه، اما کاملا مرده.
فضای اطرافش منجمد شد و زمان بار دیگر متوقف شد؛ در اوج اجرای جادو، در حالی که فکر می کردم به کمال رسیده ام، برای همیشه در همان لحظه گیر افتادم. نه راه پیش داشتم و نه راه پس، یک مجسمه ی بی نقص از ترس و وسوسه، در سیاه چاله ی زمان.
دست بی حسم را از روی شیشه پایین می کشم؛ این طرف شیشه، من مانده ام و سنگینی نگاهی که به خودم دوخته شده بود.با داغی ای که اندوهی عمیق در وجودم ایجاد کرده؛ دریافته ام که کمالیی که به بهای از دست دادن جریان زندگی ام تمام شده، جز سیاه ترین و دردناک ترین جادوها است.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/31 15:05:05
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/31 15:11:05
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/31 15:11:05
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: امروز ساعت 00:00
از: خارج از جو زمین
پستها:
21
شغل
شهردار شهر لندن

تکلیف جلسه دوم
- اگه بخوای اینطوری ادامه بدی گزارشت رو میدم، ربکا.
- به وزارتخونه؟ واقعا فکر میکنی اونا کاری میکنن؟ چقدر سادهای!
نورا و ربکا در تاریکی شب روی میز دو نفرهای نشسته بودند و به یکدیگر خیره مانده بودند.
- نه. به محفل ققنوس.
- اونها هم نمیتونن کاری کنن...
ربکا بلند شد و صدای خفیف کشیده شدن صندلیاش با صدای قار قار موریگان درآمیخت.
- با من بیا.
نورا چوبدستیاش را محکم در دست فشرد. با نفس هایش بر احساساتش چیره شد و سپس پشت ربکا به راه افتاد. در راه تنها به تحلیل موقعیت مکانی و راههای فرار امکانپذیر فکر میکرد، آن دو در باغ عمارتی بودند که گویی سالها از آن استفاده نشده. درختان هرس نشده بودند، علفهای هرز کنده نشده بود... اگر کسی میخواست از آنجا فرار کنند پیش از آزادیاش در میان درختان اینجا گم میشد.
به عمارت نزدیکتر شدند و تا به در سردآب رسیدند نورا به وضوح بوی خون را احساس کرد. ربکا در را باز کرد و با آرامش همیشگیاش از پلهها پایین رفت. نورا چند لحظهای در چهارچوب در ماند تا بتواند همه چیز را ببیند و برسی کند. یک کاراگاه، همیشه اول همه چیز را بررسی میکرد و بعد دست به عمل میزد. رد خون خشکیده بر روی پلهها، خراشهایی روی دیوار و پله که مانند خراش ناخن انسان بود. از انتهای سرداب هم صدای چک چک آب به گوش میرسید، آب یا شاید خون. سرداب سرد بود، چون مکانی که سالهاست محل عبور ارواح بوده.
- نمیخوای بیای داخل؟!
نورا سکوت کرد. وارد سرداب شد و در پشت سرش با صدای مهیبی بسته شد. نورا حتی سرش را تکان نداد و غرق افکارش از پلهها پایین رفت.
- میبینیش؟
پایین پلهها، در سرداب کم عرض و کوچک مردی از پا به سقف آویزان بود. دهانش با چیزی بسته نشده بود، اما نمیتوانست حرفی بزند. دست و پایش هم با طنابهایی بسته شده بودند؛ به حدی که نورا میتوانست تا تمام وجود درک کند که خوت به آن بخشهای بدنش نمیرسد. مرد ناله میکرد. نالههای بیجوابی که از ته گلویش درمیآمدند.
- یه ورد جدید پیدا کردم. میخوای نشونت بدم؟
ربکا با آرامش با نورا نگاه میکرد. آرامشی که نورا را عصبانی میکرد. محکم دندانهایش را به هم فشرد.
- پس پینیاتای مرگخواها این شکلیه.
- لازم نیست مزه بریزی. خب جوابم رو ندادی. بذار نشونت بدم! اِنسُلوِنسیا!
چوبدستی ربکا روی مرد ماند. فریادهای مرد هر لحظه بلندتر میشد و نورا تنها میتوانست نگاه کند. او تلاش میکرد شیوه عملکرد این طلسم را بیابد...
به نظر از ریشه solvent میاد که یعنی... حلال. این یعنی چی؟ مثل اسید میمونه؟ پس چرا جراحتی دیده نمیشه؟ ولی اون مرد داره درد میکشه پس قطعا طلسم انجام شده. حل شدن... اون مرد... نه... اون داره از درون حل میشه!
نورا آرام به ساعتش نگاه کرد. چقدر دووم میاره؟ مسلما وقت زیادی نداره. نمیتونم نجاتش بدم. چوبدستیاش را رو به ربکا گرفت. ابروهایش درهم رفته بود و دستانش میلرزید.
- میخوای با من دوئل کنی؟
صدای ربکا همچنان آرام بود. سرش را بالا آورد و با چشمان یخیاش به نورا نگاه کرد.
- قبول میکنم.
و چوبدستیاش را درمقابل نورا نگه داشت. طلسمهای متعددی از چوبدستیهایشان خارج میشد و هرگاه از روشی متفاوت برای دفع وردها استفاده میکردند. نورا معلق میشد و ربکا هم به راحتی با کلاغهایش راه طلسمها را میبست. موریگان بر بالای سر نورا پرواز میکرد و از هیچ راهی برای پرت کردن حواس نورا نمیگذشت.
ربکا وردی خواند که با فاصله اندکی از نورا به دیوار سرداب خورد. دیوار منفجر شد و نورا با موج انفجار به سمت دیگری پرت شد. جایی از بدنش نشکسته بود و هنوز نفس میکشید. بلند که شد همان مرد را درمقابل خودش یافت.
- استوپفای.
امیدوارم این روش کار کنه تا کمتر درد بکشه.
نورا دوباره به ساعت نگاه کرد. نیمساعت از زمانی که وارد عمارت شده بود میگذشت. با سرعت سمت پلهها دوید و سر راه چندبار از طلسمهایی که سویش میآمدند گریخت.
- نورا. خودت دوئل رو شروع کردی، الان هم فرار میکنی؟ چه ضعیف!
لبخندی بر لبان نورا پدید آمد. درحالی که از پلهها بالا میرفت، افسونی سمت ربکا فرستاد. چشمش به در سرداب افتاد. برای اولین بار زمانبندیاش درست کار کرده بود.
فلش بک
- اگه تا بیست دقیقه بیرون نیومدم اول برام قبر سفارش بدین. روش هم باید بنویسین جوان ناکام! حالا بعدش بیاین تو جسدم رو ببرین.
نورا در مقابل در عمارت ایستاده بود و به اعضای محفل ققنوس نگاه میکرد. یه اصرار نورا گذاشته بودند خودش با همگرهیش روبهرو بشود.
پایان فلش بک
- نقشهات این بود نه؟
ربکا، به محفلیها نگاه میکرد. همه چوبدستیشان را سوی ربکا گرفته بودند.
- ربکا. من شخصیت اصلی نیستم که حاضر بشم برای نجات مردم بمیرم. من فقط میتونم به شخصیت اصلی کمک کنم. الان هم، فقط به شخصیت اصلی کمک کردم تا یه مرگخوار رو بگیره.
- منظورت منم؟ متاسفم. از این خبرا نیست!
ربکا لبخند سردی زد و سپس در دود سیاهی محو شد.
- خواهش میکنم دفعه بعد اول خشکش کنین بعد بهم بگین سخنرانی کنم! اون همه فکر کرده بودم تا این حرفا رو کنار هم بچینم... همش هدر رفت!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/4/30 15:10:54
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: امروز ساعت 00:00
از: خارج از جو زمین
پستها:
21
شغل
شهردار شهر لندن

تکلیف جلسه اول
نورا با لبخند فرم استخدامیش رو گذاشت روی میز. طبق قانون وقتی جواب سوالی رو نمیدونی فقط برگه سیاه کن عمل کرده بود و امیدوار بود این قانون روی فرم استخدامی هم پابرجا باشه. بعدش هم با لبخند به منشی خیره شد و از توی دریچه کولر رد شد و دفتر رو ترک کرد.
محتوای فرم استخدامی نورا پردفوت:
نقل قول:
سلام. من نورام.
فرزند تنی یه چوبکبریت! چه جوری هم نه به بحث و نه به شما ربطی نداره، پس بگذریم. ما چوبکبریتا هنوز هم قبیلهای زندگی میکنیم و مشکلات زیادی با قبایل دیگه داریم... علیالخصوص خلال دندونها. با خودشون چی فکر میکنن این چوبهای دو سر تیز!از اونا بگذریم... عه وا! اشتباه نکنین. من کبریت نیستم! اون کبریتای کله گوگردی که خود بزرگبینی دارن... من از نسل چوبکبریتم!
![]()
هعی آقا... من از بچگی با تروما بزرگ شدم. همش باد مخالف میزد میرفتم خونه در و همسایه و دعوا میشد! توپ بازی که میکردیم، توپه که باد درست میکرد میرفتم تا بقالی سر کوچه و از بازی عقب میموندم... مصداق بارز بادکنک هلیومیم ولی بیشتر از بادکنک هلیومی هوا میرم.
در کل یک متر قدمه نیم گرم وزنم. نه نه... لباسام گشاد نیستن خودم کم قُطرم. با توجه به این که از یه گرم هم کمترم... همیشه تو هوام. ممکنه در رو باز کنی فشار هوای خونهتون منو پرت کنه سمت جزایر ماداگاسکار! شاید هم یهو زارت با جارو برقی رفتم تو دل آشغالا.![]()
تضمینی برای کنترل خشمم ندارم! عصبانی بشم بهتون ثابت میکنم قدرت به حجم انسان ربطی نداره. تلاش کنین با خشمم رو به رو نشین... برای سلامت خودتون بهتره. من که عادت دارم از. وسط بکشنم. شما چی؟ از کمر تا بشین دردتون میاد؟![]()
دیوونه؟! نه عمرا! فقط خب... یکم شیرین میزنم. نه اینکه کاراگاه بدی بشم! پاش برسه از همهی عقلم استفاده میکنم.دلیل اینکه شیرین میزنم هم اینه که نمیخوام از ذخایر سلول خاکستریم استفاده کنم. به نظرت تو نیم گرم وزن چقدره مغزه؟ همین دیگه! همین کوچولو هم که هست روونا رو باید شکر کرد!
![]()
ولی خب، منو دست کم نگیرینا! همون اندک سلول خاکستری هم که دارم خوب کارشون رو بلدن. جاهایی باید جدی باشم، درسته که هنوز تو هوام ولی اونجاها شئ معلق عاقلم... نه مثل الان شئ معلق بدون مغز.بچههای فامیل بهم میگن وقتی جدیم بیشتر یه کاراگاه وازارتخونهم، برای همین اومدم تا کاراگاه وزارتخونه بشم! یه کاراگاه عضو محفل ققنوس که احتمالا میره و جاسوسی اطلاعات وزارتخونه رو برای محفل میکنه کم ندارین؟! خب الان اومد دیگه!
خلاصه که... منو کاراگاه کنین ببینین چه پروندههایی رو که حل نمیکنم! فلفل نبین چه ریزه... بشکن ببین چه نوراست!![]()
چند ماه بعد
- خانم پردفوت... این چی بود پر کردین؟
- مشکلی داره؟
- البته که مشکل داره! شما صفحه سفید پشتش رو پر کردین! فرم اصلی اونور برگه بوده!
- اوه... پس برای همین جوابشو نمیدونستم...
افرادی که لایک کردند
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:25
از: گودریگس هالو
پستها:
81

درود. با توجه به پیام شخصی که به شما دادم، تکلیف امروزم بنا بر شخصیت جدید و بهتری هست که برای لیلی ساختم. اگرچه مقداری مشابه قبلی هست، ولی پخته تر و بهترش کردم.
عمارت مالفوی.
نور های زرد و قرمز رنگ، از چوبدستی های مختلف به سمت یکدیگر پرتاب میشدند. با وجود تاریکی بی حد و اندازه در سرسرای عمارت، این نور ها تنها منبع روشنایی بودند. تنها روشنایی هایی که هر ثانیه بازتابشان روی صورت لیلی، که اجزای صورتش هیچ حسی را منتقل نمیکردند و تنها عضو های متحرک صورتش، مردمک چشمان بی قرارش بودند، نقش میبست. لیلی پشت مبل سبز رنگی پنهان شده بود و به اتفاقات روبرویش چشم دوخته بود.
عینک جیمز روی زمین افتاد و صدای پوزخند بلاتریکس در فضا پیچید. لیلی نفسش را حبس کرد. طلسم به عینک برخورد کرده بود؟ یعنی ممکن بود طلسم به جای عینک به جیمز بخورد؟ اگر خم شود تا عینکش را از روی زمین بردارد، ممکن است یکدامشان از فرصت استفاده کند و... اگر عینک روی چشم هایش نباشد، دیدش تا چه حدی ضعیف خواهد شد؟ لیلی تمام احتمالات را در ذهن خود بررسی کرد. مغزش تند تند کار میکرد و اجازه ی آرام بودن را به او نمیداد.
- پسر عموی عزیزم چطور جرعت کرده دوست هاش رو به اینجا بکشونه؟ حتما توی شرط بندی باختید هوم؟
صدای خنده ی جیغ مانند بلاتریکس، فضای عمارت را که حالا در سکوت فرو رفته بود پر کرد. سیریوس لب باز کرده بود تا چیزی بگوید که لیلی در ذهنش « نه!» بلندی گفت و با سرعت دستش را روی دهانش گذاشت. آنقدر ذهنش بی قرار و درگیر بود که چند لحظه مرز بین فکر کردن و حرف زدن برایش کاملا محو شد. صدای تپش قلبش آنقدر بلند بود که همراه با پیچ و تاب افکارش صدای تاپ... تاپ... قلبش را میشنید.
- صدام... دراومد؟... نه... هیچی نشنید...
نگاهش آرام روی سیریوس لغزید.
- هیچی نگو... منتظر واکنشه... میخواد... حواست رو پرت کنه... میخواد تحریکت کنه...
تمام این صداها طوری بلند در سرش میپیچیدند که او هر ثانیه با خودش فکر میکرد آن ها از دهانش خارج شده اند. صدای تپش قلبش زمانی بلند تر شد که سیریوس زمزمه ی تقریبا بلندی کرد.
- هی مالفوی، هنوزم اجازه ی حرف زدنتو از بلا میگیری؟ فوق العاده ای.
- آلتیموم وربوم!
طلسمی که لیلی هیچگاه حتی اسمش را نیز نشنیده بود به سمت سیریوس روانه شد. بلاتریکس دیوانه وار شروع به خندیدن کرد و سیریوس با زانوهایش روی زمین افتاد. جیمز فریاد زد.
- سیریوس!
لیلی به سیریوس خیره شده بود و از او خواهش میکرد از جایش بلند شود. اما حتی اثر ذره ای درد هم در بدن سیریوس نشان داده نمیشد. طلسم عمل نکرده بود؟ اما نگاهی که در چشمان بلاتریکس بود، چیز دیگری را نشان میداد. طلسم عمل کرده بود. خیلی خوب هم عمل کرده بود.
- فقط یک کلمه کافی بود، پسر عمو. اما تو یه جمله گفتی! فوق العادست، نیست؟ حسش میکنی؟
سیریوس هیچ چیز نگفت. سرش پایین بود و لیلی منتظر واکنشی از سوی او بود. بلاتریکس راجب چه حسی حرف میزد؟ سیریوس چه حسی را در آن لحظه تجربه میکرد؟
- داره از درون درد میکشه؟... چوب دستی هنوز دستشه... طلسم کل بدنش رو نگرفته... چرا هیچ کاری نمیکنه!
سوال ها، در سر لیلی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. همزمان با سوال هایی که از خود میپرسید، ناخنش را در گوشت دستش فرو میبرد و هیچ نمیدانست تا الان، تا چه حد کف دست خود را زخم کرده است. در پی افکار و سوال های بیشمار، با خود فکر کرد دلیلش را کشف کرده است.
- نه... طلسم روی عضلاتش نیست... طلسم روی... مغزشه.
درست بود! دلیل اصلی اینکه چرا سیریوس حتی نمیتوانست دستش را تکان دهد، این نبود که از درون درد میکشد، این بود که جادوی سیاه، مغزش را فلج کرده بود. همینکه جادو در رگ هایش نفوذ کرده بود، او توانایی درست فکر کردن را از دست داده بود. مغزش دیگر نمیتوانست اطلاعات را پردازش کند و دستور بدهد. او نمیتوانست تصمیم بگیرد.
- ولی صبر کن... اون یه تصمیمی گرفته... یا نگرفته؟ نه... بین دفاع و حمله گیر کرده... مغزش نمیتونه بفهمه کدومشون درستن... اگه راه برگشتی برای سیریوس وجود نداشته باشه؟ اون تا ابد توی اون عالم گیر میکنه...
لیلی به دست آغشته به خونش نگاهی انداخت. بدون توجه به زخم های ایجاد شده، دستش را سه بار مشت کرد و آرام باز کرد. فقط برای اینکه مطمئن شود، خودش هنوز توانایی تصمیم گیری را دارد.
- سیریوس بلند شو! یه کاری بکن! چوبدستیت!
- تلاش نکن پاتر! هیچ کاری نمیتونی بکنی. اوه راستی.. تا الان چند دفعه اون دهن کثیفت رو باز کردی؟ فکر کنم این یکی رو تو خوب کار کنه! آلتیموم و...
- نه!
لیلی از جایش بلند شده بود و افکارش را فریاد زده بود. او « نه! » بلندی را بر زبان آورده بود و جلوی برخورد آن طلسم به جیمز را گرفته بود.
- بقیه رو مجبور به حرف زدن میکنی چون طلسمت فقط اون زمان کار میکنه؟
- دیدی لوسیوس؟ بهت گفتم موش کوچولو بلاخره پیداش میشه.
- تو میترسی.
اخم های بلاتریکس در هم رفت و ایستاد تا او ادامه دهد.
- تمام مدت از اون پشت نگاهت کردم... هر موقع که میخوای وردی رو به زبون بیاری وزنت رو روی پای راستت میندازی... کمرتو عقب میدی و کاملا بدنت رو برای عقب نشینی آماده میکنی.
- اوه اینطوریه خانوم کوچولو؟ حالا شروع کردی به تحلیل رفتارای م...
- تند تند حرف میزنی. نه از روی هیجان... از روی عادت. انگار همیشه سعی میکنی قبل از اینکه کسی حرفت رو قطع کنه جملت رو زود تر تموم کنی.
بلاتریکس حتی پلک هم نزد. لیلی ادامه داد:
- نمیدونم چه کسی این رفتار هارو توی تو به وجود اورده. ولی هرکی هست هنوزم داره کنترلت میکنه.
بلاتریکس حس کرد ذهنش توسط لیلی خوانده شده است. او در این مدت، یادش رفته بود چوبدستی اش را روی سیریوس نگه دارد بنابر این، فشار جادوی سیاه، از روی سینه ی سیریوس برداشته شده بود. انگار تازه یادش آمده بود باید تصمیم بگیرد. زانو های لرزانش را از روی زمین جدا کرد. هنوز تلو تلو میخورد اما اینبار هر قدمی که برمیداشت، انتخاب خودش بود.
عمارت مالفوی.
نور های زرد و قرمز رنگ، از چوبدستی های مختلف به سمت یکدیگر پرتاب میشدند. با وجود تاریکی بی حد و اندازه در سرسرای عمارت، این نور ها تنها منبع روشنایی بودند. تنها روشنایی هایی که هر ثانیه بازتابشان روی صورت لیلی، که اجزای صورتش هیچ حسی را منتقل نمیکردند و تنها عضو های متحرک صورتش، مردمک چشمان بی قرارش بودند، نقش میبست. لیلی پشت مبل سبز رنگی پنهان شده بود و به اتفاقات روبرویش چشم دوخته بود.
عینک جیمز روی زمین افتاد و صدای پوزخند بلاتریکس در فضا پیچید. لیلی نفسش را حبس کرد. طلسم به عینک برخورد کرده بود؟ یعنی ممکن بود طلسم به جای عینک به جیمز بخورد؟ اگر خم شود تا عینکش را از روی زمین بردارد، ممکن است یکدامشان از فرصت استفاده کند و... اگر عینک روی چشم هایش نباشد، دیدش تا چه حدی ضعیف خواهد شد؟ لیلی تمام احتمالات را در ذهن خود بررسی کرد. مغزش تند تند کار میکرد و اجازه ی آرام بودن را به او نمیداد.
- پسر عموی عزیزم چطور جرعت کرده دوست هاش رو به اینجا بکشونه؟ حتما توی شرط بندی باختید هوم؟
صدای خنده ی جیغ مانند بلاتریکس، فضای عمارت را که حالا در سکوت فرو رفته بود پر کرد. سیریوس لب باز کرده بود تا چیزی بگوید که لیلی در ذهنش « نه!» بلندی گفت و با سرعت دستش را روی دهانش گذاشت. آنقدر ذهنش بی قرار و درگیر بود که چند لحظه مرز بین فکر کردن و حرف زدن برایش کاملا محو شد. صدای تپش قلبش آنقدر بلند بود که همراه با پیچ و تاب افکارش صدای تاپ... تاپ... قلبش را میشنید.
- صدام... دراومد؟... نه... هیچی نشنید...
نگاهش آرام روی سیریوس لغزید.
- هیچی نگو... منتظر واکنشه... میخواد... حواست رو پرت کنه... میخواد تحریکت کنه...
تمام این صداها طوری بلند در سرش میپیچیدند که او هر ثانیه با خودش فکر میکرد آن ها از دهانش خارج شده اند. صدای تپش قلبش زمانی بلند تر شد که سیریوس زمزمه ی تقریبا بلندی کرد.
- هی مالفوی، هنوزم اجازه ی حرف زدنتو از بلا میگیری؟ فوق العاده ای.
- آلتیموم وربوم!
طلسمی که لیلی هیچگاه حتی اسمش را نیز نشنیده بود به سمت سیریوس روانه شد. بلاتریکس دیوانه وار شروع به خندیدن کرد و سیریوس با زانوهایش روی زمین افتاد. جیمز فریاد زد.
- سیریوس!
لیلی به سیریوس خیره شده بود و از او خواهش میکرد از جایش بلند شود. اما حتی اثر ذره ای درد هم در بدن سیریوس نشان داده نمیشد. طلسم عمل نکرده بود؟ اما نگاهی که در چشمان بلاتریکس بود، چیز دیگری را نشان میداد. طلسم عمل کرده بود. خیلی خوب هم عمل کرده بود.
- فقط یک کلمه کافی بود، پسر عمو. اما تو یه جمله گفتی! فوق العادست، نیست؟ حسش میکنی؟
سیریوس هیچ چیز نگفت. سرش پایین بود و لیلی منتظر واکنشی از سوی او بود. بلاتریکس راجب چه حسی حرف میزد؟ سیریوس چه حسی را در آن لحظه تجربه میکرد؟
- داره از درون درد میکشه؟... چوب دستی هنوز دستشه... طلسم کل بدنش رو نگرفته... چرا هیچ کاری نمیکنه!
سوال ها، در سر لیلی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. همزمان با سوال هایی که از خود میپرسید، ناخنش را در گوشت دستش فرو میبرد و هیچ نمیدانست تا الان، تا چه حد کف دست خود را زخم کرده است. در پی افکار و سوال های بیشمار، با خود فکر کرد دلیلش را کشف کرده است.
- نه... طلسم روی عضلاتش نیست... طلسم روی... مغزشه.
درست بود! دلیل اصلی اینکه چرا سیریوس حتی نمیتوانست دستش را تکان دهد، این نبود که از درون درد میکشد، این بود که جادوی سیاه، مغزش را فلج کرده بود. همینکه جادو در رگ هایش نفوذ کرده بود، او توانایی درست فکر کردن را از دست داده بود. مغزش دیگر نمیتوانست اطلاعات را پردازش کند و دستور بدهد. او نمیتوانست تصمیم بگیرد.
- ولی صبر کن... اون یه تصمیمی گرفته... یا نگرفته؟ نه... بین دفاع و حمله گیر کرده... مغزش نمیتونه بفهمه کدومشون درستن... اگه راه برگشتی برای سیریوس وجود نداشته باشه؟ اون تا ابد توی اون عالم گیر میکنه...
لیلی به دست آغشته به خونش نگاهی انداخت. بدون توجه به زخم های ایجاد شده، دستش را سه بار مشت کرد و آرام باز کرد. فقط برای اینکه مطمئن شود، خودش هنوز توانایی تصمیم گیری را دارد.
- سیریوس بلند شو! یه کاری بکن! چوبدستیت!
- تلاش نکن پاتر! هیچ کاری نمیتونی بکنی. اوه راستی.. تا الان چند دفعه اون دهن کثیفت رو باز کردی؟ فکر کنم این یکی رو تو خوب کار کنه! آلتیموم و...
- نه!
لیلی از جایش بلند شده بود و افکارش را فریاد زده بود. او « نه! » بلندی را بر زبان آورده بود و جلوی برخورد آن طلسم به جیمز را گرفته بود.
- بقیه رو مجبور به حرف زدن میکنی چون طلسمت فقط اون زمان کار میکنه؟
- دیدی لوسیوس؟ بهت گفتم موش کوچولو بلاخره پیداش میشه.
- تو میترسی.
اخم های بلاتریکس در هم رفت و ایستاد تا او ادامه دهد.
- تمام مدت از اون پشت نگاهت کردم... هر موقع که میخوای وردی رو به زبون بیاری وزنت رو روی پای راستت میندازی... کمرتو عقب میدی و کاملا بدنت رو برای عقب نشینی آماده میکنی.
- اوه اینطوریه خانوم کوچولو؟ حالا شروع کردی به تحلیل رفتارای م...
- تند تند حرف میزنی. نه از روی هیجان... از روی عادت. انگار همیشه سعی میکنی قبل از اینکه کسی حرفت رو قطع کنه جملت رو زود تر تموم کنی.
بلاتریکس حتی پلک هم نزد. لیلی ادامه داد:
- نمیدونم چه کسی این رفتار هارو توی تو به وجود اورده. ولی هرکی هست هنوزم داره کنترلت میکنه.
بلاتریکس حس کرد ذهنش توسط لیلی خوانده شده است. او در این مدت، یادش رفته بود چوبدستی اش را روی سیریوس نگه دارد بنابر این، فشار جادوی سیاه، از روی سینه ی سیریوس برداشته شده بود. انگار تازه یادش آمده بود باید تصمیم بگیرد. زانو های لرزانش را از روی زمین جدا کرد. هنوز تلو تلو میخورد اما اینبار هر قدمی که برمیداشت، انتخاب خودش بود.
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎

جزئیات کاربر
شغل
رهبر مرگخواران، داور ذخیره دوئل

دفاع در برابر جادوی سیاه
جلسه دوم
جلسه دوم
فضای کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه برای جادوآموزان حاضر عجیب بود. نسبت به جلسهی اول بوی مرگ کمتری استشمام میکردند. حضور لرد ولدمورت پشت میز تدریس همچنان باابهت بود ولی شاید میشد گفت دیگر آنها را نمیترساند. احتمالا تاثیر تکلیف اول بود. شناخت خودشان باعث شده بود که اعتماد به نفس بیشتری بگیرند. البته نباید این موضوع را هم فراموش کنیم که موضوع کشته شدن توسط لرد ولدمورت در جلسهی اول را هم از سر گذرانده بودند.
نگاه لرد ولدمورت به جادوآموزان حاضر در کلاسش تغییر کرده بود. کمی حس امیدواری در چشمان سرخش دیده میشد. بنظر میرسید که نسبت به نسل جدید حس خوبی دارد. انتظار نداشت جادوآموزانش تکلیف اول را به این خوبی پشت سر بگذارند.
- حال خودتان را شناختید. خود واقعیتان را! از این به بعد بدانید که این تعاریف شما را معرفی میکنند نه چیز دیگری!
سرش را چرخاند و به سمت تخته سیاه حرکت کرد.
- حال میتوانیم درسمان را شروع کنیم.
گچی برداشت و عبارتی را روی تخته نوشت.
- اگر برای خواندن این دو کلمه نیاز به 10 عدد نقشه نداری، چیزی که روی تخته نوشتیم را بلند بخوان، دملزا!
دملزا که داشت در ذهنش به خود میبالید که میتوانست این کار را با کشیدن 3 نقشه هم انجام دهد، تکانی به سرش داد تا ذهنش خالی شود.
- جادوی سیاه!
- خانوم دلاکور لطفا آیینه و رژ لب را کنار بگذارید و بگویید که با شنیدن این دو کلمه چه حسی پیدا میکنید.
این خطاب کردن ناگهانی باعث شد که فلور استرس بگیرد و رژ لبش خراب شود.
- آم... حس بد؟ درد؟
لرد ولدمورت سری به نشانهی تاسف تکان داد.
- کسی هست که بخواهد توضیحات طولانی خانوم فلور را کاملتر کند؟
ویندا روزیه میتوانست ولی اصلا نمیخواست خودش را قاطی این مسائل کند. آن را حرکت مثبتی نمیدید. دیگر جادوآموزان نیز چشم میچرخاندند و در دیوارهای کلاس به دنبال جواب میگشتند.
لرد ولدمورت به سمت مرکز کلاس قدم برداشت.
- در قدم اول خودمان را شناختیم. شناختیم که آیا ارزش دفاع کردن داریم یا خیر! حال به سراغ قدم دوم میرویم! باید از خودمان در برابر چه چیزی دفاع کنیم؟ جادو سیاه چیست؟ آیا فقط شامل سه طلسم ممنوعه میشود؟ یا چیزی فراتر از اینهاست؟
به سمت تخته سیاه برمیگردد.
نقل قول:
برای تکلیف جلسهی دوم، جادوآموزانی که در جلسهی اول شرکت کردند میبایست شخصیتشان را در یک موقعیت بخصوص فرض کنند.
این موقعیت به این صورت است که شما شاهد اجرا شدن یک جادوی سیاه هستید. خودتان آن را انجام نمیدهید و هدف این جادوی سیاه هم نیستید. فقط نظارهگرید.
میخواهم حس و حال شخصیت خود را برایم بنویسید.
شخصیتتان همان چیزی است که در جلسهی اول گفتید. اگر فرای آن یا کمتر از آن باشید، نمره از دست خواهید داد. مگر اینکه موردی را ما گوشزد کرده باشیم و بخواهید آن را در نظر بگیرید.
اگه نمرهی اضافیای برای این تکلیف میخواهید باید تخیل خود را بکار بیاندازید و جادوی سیاهی خلق کنید. روش اجرایش را بنویسید. تاثیرش را به نمایش بگذارید و...
همچنین اگر در جلسهی قبل ایرادی از نوشتن شما گرفتیم، حتما در رفع آن کوشا باشید. پیشرفت در نوشتن نیز نمرهی مثبت دارد.
جادوآموزانی که بار اولشان است که در این کلاس حضور پیدا میکنند نیز تکلیف جلسهی اول را انجام دهند. انجام تکلیف دوم برای آنها نمرهی صفر را به ارمغان خواهد آورد.
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر
شغل
رهبر مرگخواران، داور ذخیره دوئل

نمرههای جلسه اول فقط بر مبنای خواستهی ما بود. غلطهای نگارشی و روند داستان باعث کم و یا زیاد شدن نمرات شما نشدند.
@روزالین اورست: 20
تلاش برای بی نقص بودن. ویژگیای که میتواند بد و یا عالی باشد. حتما به این موضوع که میخواهی از آن در پستها چگونه استفاده کنی فکر کن. احتمالا در پستهای جدی کارت راحت باشد. پس تمرکزت را بیشتر روی این موضوع بگذار که چگونه میتوانی از این ویژگی موقعیت طنز بسازی.
@فلور دلاکور: 19
پستت به زیبایی شخصیتت را نشان میداد. پس دلیل اینکه اول پست ویژگی شخصیتت را گفتی نفهمیدیم. اینجا کوچهی دیاگون نیست. باید به پستت اعتماد میداشتی. یک نمره، بخاطر بی اعتمادی به نوشتنت کم شده است.
شناختت از شخصیتت بسیار بالاست. این موضوع کاملا در پستت مشخص بود.
@ریتا اسکیتر: 20
شخصیتت بامزه و زیباست. اینکه برای قلم پرت نیز ایدههایی داری را پسندیدیم. نمرهی کامل را میگیری ولی اگر ظاهر پستت برای تکلیفهای آینده به این شکل باشد قطعا نمره کم خواهیم کرد. دو موضوع مهم را میگویم و انتظار داریم که در آینده آنها را نبینیم.
نقل قول:
اگر قصد داریم دیالوگنویسی را تمام کرده و به سراغ توصیفات برویم، باید بین آنها یک خط فاصله بگذاریم. یا به قولی دوبار اینتر بزنیم. ما این مورد را برایت اصلاح میکنیم تا موضوع رو بهتر متوجه شوی:
_ لطف کردیم و زمان دادیم تا بروید و به این که واقعا چه کسی هستید فکر کنید؛ حالا انتظار داریم که آماده جواب دادن به این سوال باشید...
استاد با آرامش سرش را به سمت صندلی قرار گرفته در گوشه آخر سالن، جایی که ریتا نشسته بود چرخاند.
_ تو!
ریتا با کمی اضطراب نفس عمیقی کشید و آرام بلند شد.
پاراگرافبندی را درست رعایت نمیکنی و بی دلیل به سر خط میروی. این مورد باعث شده است که پستت از لحاظ ظاهری به مشکل بخورد. بگذار مثالی برایت بزنم:
نقل قول:
این قسمتی از متن توست. در هر سه خط قلم پر دارد در مورد ریتا صحبت میکند. پس میشود گفت موضوع نوشته تغییر نکرده است و ما داریم در مورد یک چیز واحد حرف میزنیم. پس درست است که این سه خط پشت سر هم نوشته شود:
شاید تصور کنید که ریتا با شغلش جور شده که این شخصیت رو پیدا کرده. ولی باید بگم که این شغل ریتا بود که با شخصیتش تناسب پیدا کرده! چون این ویژگی از زمان بچگی ریتا توی وجودش بوده؛ نه فقط از وقتی که یه خبرنگار شده!
@ربکا: 20
عطش انتقام! خیلی دوست داریم بدانیم که با آن به کجا میخواهید برسید. برای جدی نویسی شخصیت جذابیست. کاملا میتوانیم تصور کنیم که چگونه میخواهد رفتار کند. دوست داریم ذهنیتت از ربکا را در طنزنویسی ببینیم. آیا قرار است بی دلیل برای خودش موقعیت انتقام ایجاد کند و کارهای احمقانه انجام دهد؟
پتانسیل خوبی دارد.
@ویندا روزیه: 20
همه چیز عالی بود.
@لیلی اوانز: 17
میشد ویژگی را دید ولی به سختی. شفاف نبود باعث کم شدن نمره شد. در آینده نیز کمی سرعت داستان را کم کن. این موضوع به نوشتهات کمک زیادی میکند.
@دملزا رابینز: 20
کاملا میدانی که از دملزا چه میخواهی. کاملا میدانی که چگونه با این شخصیت میشود موقعیت طنز ساخت. عالی بود.
برای تکالیف بعدی روی بیشتر بودن توصیفاتت کار کن.
@سیبل تریلانی: 18
پستت بسیار زیبا بود و از خواندنش لذت بردیم. ولی وقتی آن را به پایان رساندیم با خود گفتیم اگر کسی این پست را بخواند، میتواند بگوید که حالا میتوانم از سیبل در پستهایم استفاده کنم؟ جوابش باعث کسر دو نمره شد.
@آبرفورث دامبلدور: 15
نیاز بود به قسمت بزها بیشتر پرداخته شود. آیا شکل حرف زدن آبر و بزهایش جزو شخصیتش نیست؟ آیا بزهایش اسم دارند؟ آیا منطق دارند؟ اصلا آیا صحبت میکنند؟ هیچکدام از این موارد پاسخ داده نشد.
@نیمفادورا تانکس: 20
شناخت کامل از شخصیت چیزی بود که از شما انتظار میرفت.
@لیلیث بم: 20
اینکه حتی با توصیفات هم داشتید شخصیتتان را توضیح میدادید برای ما جذاب بود.
@هاول پرکینز: 17
کمبود شفافیت گریبان شما را هم گرفت خوشتیپ خان. پست واقعا زیبا بود ولی خواستهی ما مهمتر از زیبایی است.
کریدنس بربون: 20
شناسهات بسته شده پس چیزی نیاز نیست بگوییم.
@بلاتریکس لسترنج: 20
روند بامزهای برای توضیح شخصیتت داشتی. خواندنش باعث لبخند ما شد.
@روزالین اورست: 20
تلاش برای بی نقص بودن. ویژگیای که میتواند بد و یا عالی باشد. حتما به این موضوع که میخواهی از آن در پستها چگونه استفاده کنی فکر کن. احتمالا در پستهای جدی کارت راحت باشد. پس تمرکزت را بیشتر روی این موضوع بگذار که چگونه میتوانی از این ویژگی موقعیت طنز بسازی.
@فلور دلاکور: 19
پستت به زیبایی شخصیتت را نشان میداد. پس دلیل اینکه اول پست ویژگی شخصیتت را گفتی نفهمیدیم. اینجا کوچهی دیاگون نیست. باید به پستت اعتماد میداشتی. یک نمره، بخاطر بی اعتمادی به نوشتنت کم شده است.
شناختت از شخصیتت بسیار بالاست. این موضوع کاملا در پستت مشخص بود.
@ریتا اسکیتر: 20
شخصیتت بامزه و زیباست. اینکه برای قلم پرت نیز ایدههایی داری را پسندیدیم. نمرهی کامل را میگیری ولی اگر ظاهر پستت برای تکلیفهای آینده به این شکل باشد قطعا نمره کم خواهیم کرد. دو موضوع مهم را میگویم و انتظار داریم که در آینده آنها را نبینیم.
نقل قول:
_ لطف کردیم و زمان دادیم تا بروید و به این که واقعا چه کسی هستید فکر کنید؛ حالا انتظار داریم که آماده جواب دادن به این سوال باشید...
استاد با آرامش سرش را به سمت صندلی قرار گرفته در گوشه آخر سالن، جایی که ریتا نشسته بود چرخاند.
_ تو!
ریتا با کمی اضطراب نفس عمیقی کشید و آرام بلند شد.
اگر قصد داریم دیالوگنویسی را تمام کرده و به سراغ توصیفات برویم، باید بین آنها یک خط فاصله بگذاریم. یا به قولی دوبار اینتر بزنیم. ما این مورد را برایت اصلاح میکنیم تا موضوع رو بهتر متوجه شوی:
_ لطف کردیم و زمان دادیم تا بروید و به این که واقعا چه کسی هستید فکر کنید؛ حالا انتظار داریم که آماده جواب دادن به این سوال باشید...
استاد با آرامش سرش را به سمت صندلی قرار گرفته در گوشه آخر سالن، جایی که ریتا نشسته بود چرخاند.
_ تو!
ریتا با کمی اضطراب نفس عمیقی کشید و آرام بلند شد.
پاراگرافبندی را درست رعایت نمیکنی و بی دلیل به سر خط میروی. این مورد باعث شده است که پستت از لحاظ ظاهری به مشکل بخورد. بگذار مثالی برایت بزنم:
نقل قول:
شاید تصور کنید که ریتا با شغلش جور شده که این شخصیت رو پیدا کرده.
ولی باید بگم که این شغل ریتا بود که با شخصیتش تناسب پیدا کرده!
چون این ویژگی از زمان بچگی ریتا توی وجودش بوده؛ نه فقط از وقتی که یه خبرنگار شده!
این قسمتی از متن توست. در هر سه خط قلم پر دارد در مورد ریتا صحبت میکند. پس میشود گفت موضوع نوشته تغییر نکرده است و ما داریم در مورد یک چیز واحد حرف میزنیم. پس درست است که این سه خط پشت سر هم نوشته شود:
شاید تصور کنید که ریتا با شغلش جور شده که این شخصیت رو پیدا کرده. ولی باید بگم که این شغل ریتا بود که با شخصیتش تناسب پیدا کرده! چون این ویژگی از زمان بچگی ریتا توی وجودش بوده؛ نه فقط از وقتی که یه خبرنگار شده!
@ربکا: 20
عطش انتقام! خیلی دوست داریم بدانیم که با آن به کجا میخواهید برسید. برای جدی نویسی شخصیت جذابیست. کاملا میتوانیم تصور کنیم که چگونه میخواهد رفتار کند. دوست داریم ذهنیتت از ربکا را در طنزنویسی ببینیم. آیا قرار است بی دلیل برای خودش موقعیت انتقام ایجاد کند و کارهای احمقانه انجام دهد؟
پتانسیل خوبی دارد.
@ویندا روزیه: 20
همه چیز عالی بود.
@لیلی اوانز: 17
میشد ویژگی را دید ولی به سختی. شفاف نبود باعث کم شدن نمره شد. در آینده نیز کمی سرعت داستان را کم کن. این موضوع به نوشتهات کمک زیادی میکند.
@دملزا رابینز: 20
کاملا میدانی که از دملزا چه میخواهی. کاملا میدانی که چگونه با این شخصیت میشود موقعیت طنز ساخت. عالی بود.
برای تکالیف بعدی روی بیشتر بودن توصیفاتت کار کن.
@سیبل تریلانی: 18
پستت بسیار زیبا بود و از خواندنش لذت بردیم. ولی وقتی آن را به پایان رساندیم با خود گفتیم اگر کسی این پست را بخواند، میتواند بگوید که حالا میتوانم از سیبل در پستهایم استفاده کنم؟ جوابش باعث کسر دو نمره شد.
@آبرفورث دامبلدور: 15
نیاز بود به قسمت بزها بیشتر پرداخته شود. آیا شکل حرف زدن آبر و بزهایش جزو شخصیتش نیست؟ آیا بزهایش اسم دارند؟ آیا منطق دارند؟ اصلا آیا صحبت میکنند؟ هیچکدام از این موارد پاسخ داده نشد.
@نیمفادورا تانکس: 20
شناخت کامل از شخصیت چیزی بود که از شما انتظار میرفت.
@لیلیث بم: 20
اینکه حتی با توصیفات هم داشتید شخصیتتان را توضیح میدادید برای ما جذاب بود.
@هاول پرکینز: 17
کمبود شفافیت گریبان شما را هم گرفت خوشتیپ خان. پست واقعا زیبا بود ولی خواستهی ما مهمتر از زیبایی است.
کریدنس بربون: 20
شناسهات بسته شده پس چیزی نیاز نیست بگوییم.
@بلاتریکس لسترنج: 20
روند بامزهای برای توضیح شخصیتت داشتی. خواندنش باعث لبخند ما شد.
اسلیترین: 15
گریفندور: 18.6
هافلپاف: 10
ریونکلاو: 13.25
گریفندور: 18.6
هافلپاف: 10
ریونکلاو: 13.25
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1405 01:26
از: گور برخاسته
پستها:
42
افتخارات

جوهر؟ چک!
قلم پر رواننویس؟ چک!
نور کم و عاشقانه؟ چک!
شستن دستهای خونی؟ چک!
بلاتریکس سرش را تکان داد. همه چیز آماده بود. موهایش را گوجهای بالای سرش جمع کرد و پشت میز نشست. آستینهایش را بالا زد و با احترام فراوان دفترچه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
- سلام دد... اوه... اممم... اربابا نمیدونم این هورکراکس شما چند سالشه ولی احتمالاً زیر هیجده سال هستین... پس سلام اربابا...
بلاتریکس منتظر ماند؛ ولی برخلاف کتاب دوم هیچ جملهای ظاهر نشد و کسی جوابش را نداد. بلاتریکس دوباره امتحان کرد.
- اربابا؟... تام جونیور ارباب؟... کسی اون تو هست؟... الو... الوووووووو... حاجی؟... عمویی؟
هیچ جوابی ظاهر نشد. بلاتریکس آهی کشید و صندلی تکیه داد. با نقشهای دقیق و ریسک بسیار این دفترچه را به دست آورده بود و باورش نمیشد نمیتواند با هورکراکس درون دفترچه حرف بزند. فکر میکرد میتواند با این دفترچه کارهای زیادی بکند و رسماً یک نسخه اختصاصی و پریمیوم لرد را برای خودش داشته باشد. اما درست زمانی که میخواست دفترچه را ببندد، کلمات ظاهر شدند.
- اصل. عکس قدی.
بلاتریکس با تعجب فراوان به سه کلمه ظاهر شده نگاه کرد. بعد ناگهان فکری به ذهنش رسید و شروع به نوشتن کرد.
- بله متوجه شدم اربابا! میخواهید بدونین من اصلی هستم یا همون اصیل هستم. باید بگم که من خون...
کلمات عوض شدند.
- اوه مای گاد... فور ریل؟!... میگم اصل بده. بعدم عکس قدی.
بلاتریکس چند بار پلک زد. گیج شده بود.
- ببخشید اصل چیه؟
- اولین بارته؟... آه... همیشه نوبا رو جذب میکنم... بیین اصل یعنی اسم، سن و لوکیشن.
- ببخشید... خب سن با "ُس" هستش، اصل با "ٌص" نوشته میشه.
- وایی چقدر مامان طور... خوشم اومد!
بلاتریکس با لبهای آویزان به دفترچه زل زد. این نسخه از لرد را نمیتوانست درک کند. انگار داشت با یک نوجوان واقعی حرف میزد. با خودش فکر کرد شاید واقعاً باید دفترچه را پس میداد.
کلمات دوباره ظاهر شدند.
- چی شدی؟ قطعی؟... دایل آپی؟
دفترچه را با سختی زیاد به دست آورده بود و اگر لرد میفهمید که او به هورکراکس هایش دست زده حسابی عصبانی میشد و مجازات سختی برایش در نظر میگرفت. پس باید شانسش را امتحان میکرد.
- دایل آپ نمیدونم چیه... ولی اسمم بلاتریکسه، چهل و خوردی سالمه و از لندنم. الان تو هاگوارتزم.
- بلا... اسمت خوشگله. خب... خب ببینیم خودت هم مثل اسمت خوشگلی یا نه. عکس قدی میخام.
بلاتریکس دیگر داشت خل میشد. مگر این یک دفترچه نبود؟ چگونه باید عکسش را به لرد نوجوان نشان میداد؟
- این که عکس نمیگیره! این یه دفترچه است! عکس قدی چیه؟
- اه خدا... چقدر جوجو... خخخخخخخ... ببین جوجو میری جلو آینده. یه آینه بزرگ که قدت معلوم باشه. بعد دفترچه رو میگیری جلوش. من خودم عکس میگیرم ازت.
- ببخشید برای چی میخوایین؟
- دختر خوبببب... دختر خوبببب... من باید ببینمت دیگه!
بلاتریکس که با این کلمات بعضی از خاطرات نوجوانی خود را به یاد آورده بود، عقی زد. چارهای نبود. دفترچه را برداشت و از جایش بلند شد. بعد از کمی گشتن در راهروهای هاگوارتز بالاخره آینهقدی قدیمی را پیدا کرد. جلواش ایستاد و درحالیکه حس یک احمق تمامعیار را داشت، دفترچه را مقابل آینه گرفت. یک ثانیه گذشت و صدای تیک کوچکی را شنید. بلافاصله دفترچه را برگرداند و منتظر کلمات شد.
- موهای فر دوست. قدت رو دوست. اوکی... خب الان میتونیم حرف بزنیم.
بلاتریکس آهی از سر آسودگی کشید و با بیشترین سرعت ممکن به میزش برگشت.
- خب اربابا... راستش من یه سری نقشه برای هاگوارتز دارم و از اونجایی که شما هم در هاگوارتز تجربه خوبی دارید فکر کنم بتونین کمکم کنین...
- اول از خودت بگو. میخوام بشناسمت دختر خوبببببب.
- ارباب! اخه چیزی برای شناختن نیست! همه چی رو در مورد من میدونین!... من میخوام در مورد شما بدونم اصلاً!
- اولاً که نسخه بزرگسالی ام میدونه. من نمیدونم. دوم که ببین من مشهورم. همه منو میشناسن. ببین همه. دیگه معرفی نمیخوام ولی... ببین اگر این رابطه رو میخوای باید برام هزینه کنی. باید بذاری بشناسمت دخترررر خوببببب... وگرنه بای فور اور!
بلاتریکس لبهایش را به هم فشار داد و سعی کرد بر اعصابش مسلط باشد. این لرد نوجوان زیاد از حد روی اعصابش بود و داشت به مرز تحملش میرسید. چند نفس عمیق دیگر کشید. باید روی خوشش را نشان میداد.
- خب ارباب قبوله. باید در مورد خودم بنویسم. ام... من آدمیام که وقتی خیلی خشونت میخوان سراغش میان. خیلی خشنم. خیلی بی رحمم. البته بعضی موقع ها ( مثل الان) دوست دارم با پنبه سر ببرم... یعنی با یه لبخند خوشگل و آرامش تمام حریفمو از پا درمیارم. واسه همین هم بهم میگن آدم دوقطبی هستم...
- این چرت و پرتها چیه؟ اون چیزهایی رو بگو که خودم نمیدونم!
بلاتریکس لحظهای ایستاد. چیزهایی بود که هرکسی در موردش نمیدانست و تا حالا از آنها با کسی حرف نزده بود.
- خب... من برای همه کارهام نقشه میریزم؛ ولی خیلیها فکر میکنن عصبانی و بی فکرم. من خیلی لرد رو دوست دارم... ام... یعنی همون شما... و حاضرم براش دنیا رو نابود کنم حتی اگر خودم جز نابودی باشم. به نظرم بیشتر مرگخوارا تنبلن و دوست دارم با یکم شکنجه ادبشون کنم... خیلی از روابط انسانی چیزی نمیفهمم برای همینم دوست یا پت یا همراهی ندارم... ارباب؟... ارباب؟؟
دفترچه چیزی ننوشت و سفید ماند. بلاتریکس با ناامیدی به دفترچه خیره شد. شاید زیادی خودش را توضیح داده بود و به چیزهایی اشاره کرده بود که کمتر کسی میدانست یا حتی برایش مهم بود. شاید حتی برای این لرد نوجوان عجیب هم چنین اطلاعاتی مسخره و بهدردنخور بود. آهی کشید. شاید باید دفترچه را میبست.
درست در همان لحظه کلمات روی دفترچه ظاهر شدند.
- چیزهای جالبی گفتی... ولی بذار بگم من ازت چی میدونم... به نظرم تو فقط خشونت رو درک میکنی و این زبانیه که با دنیا صحبت میکنی. شاید واقعاً جز خشونت احساسات احساس دیگه ای نداری. به هدفت خیلی پایبندی و این چیزیه که خیلی قدرتمندت میکنه. تو نمیترسی. تو کارهای عجیب میکنی. کارهای سخت و اگر یه جایی احساس کنم که ماموریت های مرگخوارانم زیادی سخته تو رو همراهشون میفرستم؛ چون فکر میکنم تو کسی هستی که مرزی نداره. تو مرگخوار خوبی هستی بلا... میخوام اینو بدونی.
بلا لبخند نزد. حتی شاد هم نشد. اما احساس آرامش میکرد و احساس میکرد بالاخره درک شده است. کسی رنگهای نقاشی وجودش را آنطور که بود میدید و این احساس قبولشدن را داشت. نفس عمیقی کشید. درست جایی بود که میبایست باشد.
شروع به نوشتن کرد.
- ممنونم ارباب. راستش میخواستم در مورد استراتژیهای جدیدم باهاتون صحبت کنم. من میگم که بهتره...
-استراتژی رو ول کن... یه ***** برام میفرستی؟ ببین چقدر ازت تعریف کردم!
بلاتریکس با قیافه پوکر دفترچه را بست و قلمش را کنار گذاشت. با همان قیافه پوکر به سمت در رفت، چند لحظه ایستاد و بعد برگشت. چوبدستی اش را در آورد و به سمت دفترچه گرفت.
- کروشیو!
آهی کشید و سرش را تکان داد.
باید واقعاً دفترچه را پس میداد.
قلم پر رواننویس؟ چک!
نور کم و عاشقانه؟ چک!
شستن دستهای خونی؟ چک!
بلاتریکس سرش را تکان داد. همه چیز آماده بود. موهایش را گوجهای بالای سرش جمع کرد و پشت میز نشست. آستینهایش را بالا زد و با احترام فراوان دفترچه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
- سلام دد... اوه... اممم... اربابا نمیدونم این هورکراکس شما چند سالشه ولی احتمالاً زیر هیجده سال هستین... پس سلام اربابا...
بلاتریکس منتظر ماند؛ ولی برخلاف کتاب دوم هیچ جملهای ظاهر نشد و کسی جوابش را نداد. بلاتریکس دوباره امتحان کرد.
- اربابا؟... تام جونیور ارباب؟... کسی اون تو هست؟... الو... الوووووووو... حاجی؟... عمویی؟
هیچ جوابی ظاهر نشد. بلاتریکس آهی کشید و صندلی تکیه داد. با نقشهای دقیق و ریسک بسیار این دفترچه را به دست آورده بود و باورش نمیشد نمیتواند با هورکراکس درون دفترچه حرف بزند. فکر میکرد میتواند با این دفترچه کارهای زیادی بکند و رسماً یک نسخه اختصاصی و پریمیوم لرد را برای خودش داشته باشد. اما درست زمانی که میخواست دفترچه را ببندد، کلمات ظاهر شدند.
- اصل. عکس قدی.
بلاتریکس با تعجب فراوان به سه کلمه ظاهر شده نگاه کرد. بعد ناگهان فکری به ذهنش رسید و شروع به نوشتن کرد.
- بله متوجه شدم اربابا! میخواهید بدونین من اصلی هستم یا همون اصیل هستم. باید بگم که من خون...
کلمات عوض شدند.
- اوه مای گاد... فور ریل؟!... میگم اصل بده. بعدم عکس قدی.
بلاتریکس چند بار پلک زد. گیج شده بود.
- ببخشید اصل چیه؟
- اولین بارته؟... آه... همیشه نوبا رو جذب میکنم... بیین اصل یعنی اسم، سن و لوکیشن.
- ببخشید... خب سن با "ُس" هستش، اصل با "ٌص" نوشته میشه.
- وایی چقدر مامان طور... خوشم اومد!
بلاتریکس با لبهای آویزان به دفترچه زل زد. این نسخه از لرد را نمیتوانست درک کند. انگار داشت با یک نوجوان واقعی حرف میزد. با خودش فکر کرد شاید واقعاً باید دفترچه را پس میداد.
کلمات دوباره ظاهر شدند.
- چی شدی؟ قطعی؟... دایل آپی؟
دفترچه را با سختی زیاد به دست آورده بود و اگر لرد میفهمید که او به هورکراکس هایش دست زده حسابی عصبانی میشد و مجازات سختی برایش در نظر میگرفت. پس باید شانسش را امتحان میکرد.
- دایل آپ نمیدونم چیه... ولی اسمم بلاتریکسه، چهل و خوردی سالمه و از لندنم. الان تو هاگوارتزم.
- بلا... اسمت خوشگله. خب... خب ببینیم خودت هم مثل اسمت خوشگلی یا نه. عکس قدی میخام.
بلاتریکس دیگر داشت خل میشد. مگر این یک دفترچه نبود؟ چگونه باید عکسش را به لرد نوجوان نشان میداد؟
- این که عکس نمیگیره! این یه دفترچه است! عکس قدی چیه؟
- اه خدا... چقدر جوجو... خخخخخخخ... ببین جوجو میری جلو آینده. یه آینه بزرگ که قدت معلوم باشه. بعد دفترچه رو میگیری جلوش. من خودم عکس میگیرم ازت.
- ببخشید برای چی میخوایین؟
- دختر خوبببب... دختر خوبببب... من باید ببینمت دیگه!
بلاتریکس که با این کلمات بعضی از خاطرات نوجوانی خود را به یاد آورده بود، عقی زد. چارهای نبود. دفترچه را برداشت و از جایش بلند شد. بعد از کمی گشتن در راهروهای هاگوارتز بالاخره آینهقدی قدیمی را پیدا کرد. جلواش ایستاد و درحالیکه حس یک احمق تمامعیار را داشت، دفترچه را مقابل آینه گرفت. یک ثانیه گذشت و صدای تیک کوچکی را شنید. بلافاصله دفترچه را برگرداند و منتظر کلمات شد.
- موهای فر دوست. قدت رو دوست. اوکی... خب الان میتونیم حرف بزنیم.
بلاتریکس آهی از سر آسودگی کشید و با بیشترین سرعت ممکن به میزش برگشت.
- خب اربابا... راستش من یه سری نقشه برای هاگوارتز دارم و از اونجایی که شما هم در هاگوارتز تجربه خوبی دارید فکر کنم بتونین کمکم کنین...
- اول از خودت بگو. میخوام بشناسمت دختر خوبببببب.
- ارباب! اخه چیزی برای شناختن نیست! همه چی رو در مورد من میدونین!... من میخوام در مورد شما بدونم اصلاً!
- اولاً که نسخه بزرگسالی ام میدونه. من نمیدونم. دوم که ببین من مشهورم. همه منو میشناسن. ببین همه. دیگه معرفی نمیخوام ولی... ببین اگر این رابطه رو میخوای باید برام هزینه کنی. باید بذاری بشناسمت دخترررر خوببببب... وگرنه بای فور اور!
بلاتریکس لبهایش را به هم فشار داد و سعی کرد بر اعصابش مسلط باشد. این لرد نوجوان زیاد از حد روی اعصابش بود و داشت به مرز تحملش میرسید. چند نفس عمیق دیگر کشید. باید روی خوشش را نشان میداد.
- خب ارباب قبوله. باید در مورد خودم بنویسم. ام... من آدمیام که وقتی خیلی خشونت میخوان سراغش میان. خیلی خشنم. خیلی بی رحمم. البته بعضی موقع ها ( مثل الان) دوست دارم با پنبه سر ببرم... یعنی با یه لبخند خوشگل و آرامش تمام حریفمو از پا درمیارم. واسه همین هم بهم میگن آدم دوقطبی هستم...
- این چرت و پرتها چیه؟ اون چیزهایی رو بگو که خودم نمیدونم!
بلاتریکس لحظهای ایستاد. چیزهایی بود که هرکسی در موردش نمیدانست و تا حالا از آنها با کسی حرف نزده بود.
- خب... من برای همه کارهام نقشه میریزم؛ ولی خیلیها فکر میکنن عصبانی و بی فکرم. من خیلی لرد رو دوست دارم... ام... یعنی همون شما... و حاضرم براش دنیا رو نابود کنم حتی اگر خودم جز نابودی باشم. به نظرم بیشتر مرگخوارا تنبلن و دوست دارم با یکم شکنجه ادبشون کنم... خیلی از روابط انسانی چیزی نمیفهمم برای همینم دوست یا پت یا همراهی ندارم... ارباب؟... ارباب؟؟
دفترچه چیزی ننوشت و سفید ماند. بلاتریکس با ناامیدی به دفترچه خیره شد. شاید زیادی خودش را توضیح داده بود و به چیزهایی اشاره کرده بود که کمتر کسی میدانست یا حتی برایش مهم بود. شاید حتی برای این لرد نوجوان عجیب هم چنین اطلاعاتی مسخره و بهدردنخور بود. آهی کشید. شاید باید دفترچه را میبست.
درست در همان لحظه کلمات روی دفترچه ظاهر شدند.
- چیزهای جالبی گفتی... ولی بذار بگم من ازت چی میدونم... به نظرم تو فقط خشونت رو درک میکنی و این زبانیه که با دنیا صحبت میکنی. شاید واقعاً جز خشونت احساسات احساس دیگه ای نداری. به هدفت خیلی پایبندی و این چیزیه که خیلی قدرتمندت میکنه. تو نمیترسی. تو کارهای عجیب میکنی. کارهای سخت و اگر یه جایی احساس کنم که ماموریت های مرگخوارانم زیادی سخته تو رو همراهشون میفرستم؛ چون فکر میکنم تو کسی هستی که مرزی نداره. تو مرگخوار خوبی هستی بلا... میخوام اینو بدونی.
بلا لبخند نزد. حتی شاد هم نشد. اما احساس آرامش میکرد و احساس میکرد بالاخره درک شده است. کسی رنگهای نقاشی وجودش را آنطور که بود میدید و این احساس قبولشدن را داشت. نفس عمیقی کشید. درست جایی بود که میبایست باشد.
شروع به نوشتن کرد.
- ممنونم ارباب. راستش میخواستم در مورد استراتژیهای جدیدم باهاتون صحبت کنم. من میگم که بهتره...
-استراتژی رو ول کن... یه ***** برام میفرستی؟ ببین چقدر ازت تعریف کردم!
بلاتریکس با قیافه پوکر دفترچه را بست و قلمش را کنار گذاشت. با همان قیافه پوکر به سمت در رفت، چند لحظه ایستاد و بعد برگشت. چوبدستی اش را در آورد و به سمت دفترچه گرفت.
- کروشیو!
آهی کشید و سرش را تکان داد.
باید واقعاً دفترچه را پس میداد.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/07
آخرین ورود: چهارشنبه 24 تیر 1405 01:05
از: بدبختیام بگم؟
پستها:
115
شغل
شهردار شهر لندن

ساعت ۳:۰۰ صبح، روز کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
کریدنس وسط قالی آبی-برنزی تالار ریونکلاو نشسته و بیهدف به یه گوشه زل زده بود. قطعا که نوادگان روونا شبی که صبحش کلاس دارن زود میخوابن و قبلش هم وسایلشون رو آماده میکنن تا صبح زود به کلاس برسن؛ اما کریدنس هم به تافته جدا بافته بودن عادت داشت. به شب تا صبح بیدار موندن هم عادت داشت، هرچند اینبار به یه دلیل دیگه بیدار مونده بود.
- بگیر بخواب!
صدای تنبرای باعث شد تا شونههای کریدنس چند درجه پایینتر بیاد و بیچارگی و بدبختی از سر و روش چکه کنه.
- نمیخوام، تو برو بخواب منم راحت بذار.
- نمیخوابم. میخوام از این میزان بدبختیت لذت ببرم.
- بیا. لذت ببر! اینقدر بدبختم حتی نتونستم به شعلههای شومینه زل بزنم! اینقدر گرم بود سوختم مجبور شدم الان به ناکجا نگاه کنم...
- واسه چی بیداری حالا؟
- ببین باید اینقدر بیدا بمونم که واسه کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جا بمونم...
- زهی خیال باطل!
صبح همون روز، بعد کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
- به به! میبینم که داری از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه برمیگردی!
- نقشهم حرف نداشت، ولی متاسفانه زمانبندی مناسبی نداشتم... رفتم بخوابم که دیدم همه ریونکلاویون دارن میان بیرون از خوابگاه...
تنبرای از خنده رودهبر شده بود و روی میز کلاس از خنده غلط میزد. البته. اونا هنوز توی کلاس مونده بودن.
- خندیدنت که تموم شد بگم من الان چه گلی به سرم بگیرم.
- گل رس...
کریدنس آهی کشید و خودش رو از روی نیمکت به روی زمین انتقال داد تا حداکثر فاصله رو از تنبرای داشته باشه.
- ولی تو ببین، تجربه ثابت کرده هر کسی که گفت درباره هویتت اطلاعات داره، یا چیزی درباره هویت میخواد بدونه... کلا هرکی گفت هویت بدون جادوگر سیاهی چیزیه! الان هم بهتره فرار کنی.
- باشه فرار میکنم میام تو لونهی تو زندگی میکنم خوبه؟
فقط قبلش بگو تکلیفم رو چیکار کنم الان؟تنبرای پرید روی صندلی نیمکت و بالش رو روی شونه کریدنس گذاشت.
- هعی! بیا با هم صادقانه حرف بزنیم. خب؟
- خب؟
- ببین، تو یه بدبخت بیچارهای که همش تیکه میندازه و یه کلمه راست از دهنش درنمیاد و منفعله... اممم... تازه اینقدر بدبختی همه دار و ندارت منم! اینکه کسی جز من بالا سرت نیست دلیل بر بدبختیت نیست، اینکه "من" بالا سرتم کلا نشونه بدبختیته! نه این که من بد باشمها! اصلا! من خیلی هم از همنوعام بهترم! فقط مشکل اینه که خیلی ققنوس وجود داره که سرشون به تنشون به ارزه... ولی خب من جزوشون نیستم! منظورم اینه که... من تنها کسیم که جزوشون نیستم! واقعا گاهی فکر میکنم چقدر بیچاره بودی که من گیرت اومدم...
کریدنس یه طومار و قلمپر از توی کیف چرمیش برداشت و گفت:
-خب. همینو از اول بگو...
افرادی که لایک کردند
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

بچههای فامیل بهم میگن وقتی جدیم بیشتر یه کاراگاه وازارتخونهم، برای همین اومدم تا کاراگاه وزارتخونه بشم! یه کاراگاه عضو محفل ققنوس که احتمالا میره و جاسوسی اطلاعات وزارتخونه رو برای محفل میکنه کم ندارین؟! خب الان اومد دیگه!