ولدمورت که هنوز نتوانسته بود ابهتِ خاصِ لردی به تاریکی خودش را در این سوژه به نمایش بگذارد، با غرور قدم پیش نهاد. اما قبل از اینکه بتواند بلیطش را درخواست کند، متوجه شد باجهدار که پیرمردی سبیلکلفت با عینکِ تهاستکانی و صورتی که از شدتِ تعجبِ اولِ صبح، شبیه به یک کلمِ بنفشِ ترکیده شده بود، با چشمانی گرد شده به او خیره شده است.
ولدمورت با لحنی خودبرتربینانه و شیک که سعی داشت دستوردهنده باشد، گفت:
-بلیت می خواهیم ای ماگلِ بی خرد! آن هم به تعدادِ زیاد!
پیرمرد که هنوز از شوکِ فریادهایِ «حمله» و «شورش» که تا چند دقیقه پیش شنیده بود، بیرون نیامده بود، به این جادوگرِ جوان با آن بینی مارگون و چشمانِ قرمزش نگاه کرد و گفت:
-خب… خب آقا… صف که دیگه نیست، نصفِ جمعیت رو فراری دادین… ولی… چند تا میخواین؟
قبل از اینکه ولدمورت بتواند جواب دهد، دامبلدور که تازه توانسته بود از شرِ دو مامورِ اورژانسِ سمج که همچنان اصرار داشتند برایش تنفسِ مصنوعی انجام دهند، خلاص شود، خودش را به کنارِ باجه رساند، به دیوارِ باجه تکیه داد و دستش را روی شانهیِ ولدمورت گذاشت؛ با لبخندی مرموز و نگاهی نافذ که از پشتِ عینکش برق میزد، رو به پیرمرد گفت:
-نگرانِ تعداد نباشید دوستِ عزیز. ما فقط به چند تا بلیط… بذارید ببینم…
دامبلدور نگاهی به صورتِ گِرفتهیِ ولدمورت انداخت که نشان میداد از اینکه کنترلِ صحنه از دستش در رفته، اصلاً خوشحال نیست. سپس ادامه داد:
-بله. به تعدادِ لازم برایِ همراهانِ ما، یعنی ده نفر. در واقع… یازده نفر. نه، دوازده. درسته، دوازده تا بلیطِ یکطرفه به مقصدِ سفارت بی زحمت!
پیرمردِ باجهدار که حسابی گیج شده بود، شروع کرد به شمردنِ اسکناسهایی که ولدمورت با اکراه از جیبش بیرون کشید. اسکناسهایِ ایرانی برایِ ولدمورت خیلی بیگانه بودند و او با اکراه آنها را رویِ پیشخوان انداخت...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


بلاتریکس رو ببینین که چقد خفن میپره پشت موتورسیکلت هاگرید! الآنه که موتورسیکلت چپ کنـــــــــه!





چرا انقدر شما زیادین؟



میازار ریشی که برای پیران است که جان دارد و جان شیرین خوش است.





