تو همون کنج هلنا، یک کنج دیگه هم بود. عمو سیریوس پاپتی، از خودش نداشت هیچ کنج خلوتی.
البته خلوت بود ولی مال خودش نبود. عاریه ای بود. مال سرور بود و کلا دو متر در یک متر فضا داشت. لابلای کلی سیم سرور بود. یه دشک و پتو گوشه زمین داشت و یک منقل هم اون وسط. مدام چرت میزد و توی سیمای سرور انگولک میکرد. گاهی هم با شعر میخوند:
«ای زوپس کهن، منم پاپتیِ خسته
زِ دستِ این سیم و سرور، راهِ نفسم بسته
نه سهمی از گُلی دارم، نه کنجی زیرِ این سقفم
فقط یه پتو و منقل، تو این دنیایِ در بسته
»یا مثلا گاهی هم آهنگ مشتی لوتی که از MP3 PLAYER قدیمیش پخش میشد رو زمزمه میکرد:
«سپیده دم اومد و وقت رفتن، حرفی نداریم ما برای گفتن
حرفی که بوده بین ما تموم شد، این جا برام نیست دیگه جای موندن
»در دقایقی که آکی و کاتانا و جاروبرقی و جمعیت شورشی شهر گوگوریو هر لحظه نزدیک تر میشدن، عمو سیریوس کنار منتقلش مشغول چرت زدن بود و کارای فنی رو دور از چشم هلنا، یکمی پشت گوش انداخته بود. اما این چرتش با بقیه چرتا فرق داشت. چون یه سیم آبی خیلی مهم که به بنظر میرسید اونم به شورشی ها پیوسته باشه، انقدر به منتقل نزدیک شد که آتیش گرفت. کنج سیریوس پر از دود شد و آتیش گرفت. آتیش بی رحم به همه جا زبونه میکشید. سیریوس از جا پرید و فرار رو به قرار ترجیح داد. پرید تو کنج هلنا و شروع به داد و فریاد کرد:
- بدبخت شدیم هلی جون. یه اتفاقی افتاده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج











میچرخه به سمت نیوت. این باعث میشه نیوت که در حالت عادی هم خجالتیه، حالا با دیدن هزاران جفت چشمی که بهش خیره شدن، دیگه اصن نتونه و این حجم از نگاه که از همهشون لیزر شلیک میشد و میخواستن اونو از وسط به دو نصف مساوی تقسیم کنن، در یک آن آب بشه و بره تو زمین!
در اومده بودن و حالا این شکلی
به انتظارش نشسته بودن تشکیل بشه.




درنتیجه وقتی که دیگر عزیزان داشتن مدیرها رو با الفاظی زیبا مورد عنایت قرار میدادن، من با ریتم همون شعارها تکرار میکردم که: «دابی توپاکه دادا دابی توپاکه.» 



!
←
!
←
!
←
؟!
؟!
؟!
.

