کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
98
نفر همین الان آنلایناند
30 نفر در «انجمن»
0 عضو
98 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 41
-
انجمن 30
-
اتاق خبر 14
-
بخشهای دیگر 13
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
47 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
فروشگاه لوازم جادویی ورانسكی
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

«پس این فرم را باید تکمیل نمود؟» لرد سیاه با صدایی کاملا سنجیده و آرام که کمی آزرده بود ، پرسید. «ولی… این سوالاتِ بیشرمانه… اینها دیگر چه مزخرفاتی است که این موجوداتِ پست نویس ابداع کردهاند؟ باید خجالت بکشند! در اولین فرصت ، یک آوادا کداورا نثارشان می کنیم! سابقه عضویت پیشین؟ محفل؟ این مارمولک های پاتر دوست معلوم است ما را نشناخته اند!
«سرورم، به نظر میرسد این فرم، برایِ شناساییِ عناصرِ ناپاک و نامطلوب طراحی شده است. شاید این سوالات… برایِ سنجشِ میزانِ آمادگیِ افراد برای ورود به مرگخواران باشد.»
لرد سیاه لحظهای ساکت ماند. نگاهِ سرخش رویِ صفحهی نورانیِ لپتاپ ثابت شد؛ گویی با همان نگاه میخواست از دلِ پیکسلها، طراحِ این بیحرمتی را از جا برکند.
«آمادگی؟» آهسته و شمرده تکرار کرد. «اینها میپرسند آیا پیشتر عضوِ محفل بودهایم یا نه… انگار نه انگار که من، اربابِ تاریکیام. انگار نه انگار که نامِ من، پیش از آنکه این سایتهای مبتذل اختراع شوند، در استخوانِ ترسِ جهان حک شده بود.»
بلاتریکس که تا آن لحظه با ناخنهایش رویِ دستهی صندلی ضرب گرفته بود، ناگهان خم شد و با خشمی نمایشی گفت:
«سرورم، اگر اجازه بفرمایید، من شخصاً طراحِ این فرم را پیدا میکنم. فقط کافیست یک نشانی داشته باشم تا چنان کروشیو هایی نثارش کنم که سه دور در هوا بچرخد!»
تام جاگسن بیاختیار سرفهای کرد.
لرد سیاه انگشتانش را در هم قفل کرد و اندکی به جلو خم شد.
«فعلاً نه. نخست باید این پرسشهای اهانتآمیز را به پایان برسانیم.
ببینیم دیگر چه تحقیرهایی در آستین دارند…»
تام جاگسن بیدرنگ صفحه را پایین کشید و رو به ارباب ، خواند:
«سوال اول را که میدانید ارباب ، در جواب چه بنویسم؟»
لرد ولدمورت با آرامشی که از خشمش خوفناک تر بود دستانش را در هم مشت کرد و پاسخ داد:
-بنویس. سابقه عضویت قبلی: ما تنها ارباب تاریکی هستیم! که علیرغم تمام شکوهِ دهشتناک و قدرتِ بیکرانمان، در هیچ محفلِ دیگری سابقه عضویت نداریم. ما یگانه هستیم. یگانه در تاریکی. یگانه در قدرت.
متاسفانه ، سرعت تایپ تام جاگسن خیلی تند نبود و لرد ولدمورت سه بار حرفش را تکرار کرد تا تام کامل بنویسد و این باعث شد حوصلهِ لرد سر برود. بنابراین تام را با کروشیوی بلاتریکس مواجه کرد و تام ، پس از اینکه سه دور در هوا چرخید، روی زمین افتاد و بیهوش شد. نویسنده این پست از اینکه این طور بی رحمانه تام جاگسن را از داستان بیرون انداخت عذرخواهی نمی کند! چون سر نرفتن حوصلهِ اربابِ تاریکی، باید بالاترین اولویت هر مرگخوار باشد!
لرد بعد از اینکه سرنوشتِ یکی از مرگخوارانِ بی مصرفش را تعیین کرد ، لپ تاپ را در دستانش گرفت ، به سوال دوم خیره نگاه کرد و شخصا مشغول پخت و پز شد!

«سرورم، به نظر میرسد این فرم، برایِ شناساییِ عناصرِ ناپاک و نامطلوب طراحی شده است. شاید این سوالات… برایِ سنجشِ میزانِ آمادگیِ افراد برای ورود به مرگخواران باشد.»
لرد سیاه لحظهای ساکت ماند. نگاهِ سرخش رویِ صفحهی نورانیِ لپتاپ ثابت شد؛ گویی با همان نگاه میخواست از دلِ پیکسلها، طراحِ این بیحرمتی را از جا برکند.

«آمادگی؟» آهسته و شمرده تکرار کرد. «اینها میپرسند آیا پیشتر عضوِ محفل بودهایم یا نه… انگار نه انگار که من، اربابِ تاریکیام. انگار نه انگار که نامِ من، پیش از آنکه این سایتهای مبتذل اختراع شوند، در استخوانِ ترسِ جهان حک شده بود.»

بلاتریکس که تا آن لحظه با ناخنهایش رویِ دستهی صندلی ضرب گرفته بود، ناگهان خم شد و با خشمی نمایشی گفت:
«سرورم، اگر اجازه بفرمایید، من شخصاً طراحِ این فرم را پیدا میکنم. فقط کافیست یک نشانی داشته باشم تا چنان کروشیو هایی نثارش کنم که سه دور در هوا بچرخد!»

تام جاگسن بیاختیار سرفهای کرد.
لرد سیاه انگشتانش را در هم قفل کرد و اندکی به جلو خم شد.
«فعلاً نه. نخست باید این پرسشهای اهانتآمیز را به پایان برسانیم.
ببینیم دیگر چه تحقیرهایی در آستین دارند…»
تام جاگسن بیدرنگ صفحه را پایین کشید و رو به ارباب ، خواند:
«سوال اول را که میدانید ارباب ، در جواب چه بنویسم؟»
لرد ولدمورت با آرامشی که از خشمش خوفناک تر بود دستانش را در هم مشت کرد و پاسخ داد:
-بنویس. سابقه عضویت قبلی: ما تنها ارباب تاریکی هستیم! که علیرغم تمام شکوهِ دهشتناک و قدرتِ بیکرانمان، در هیچ محفلِ دیگری سابقه عضویت نداریم. ما یگانه هستیم. یگانه در تاریکی. یگانه در قدرت.

متاسفانه ، سرعت تایپ تام جاگسن خیلی تند نبود و لرد ولدمورت سه بار حرفش را تکرار کرد تا تام کامل بنویسد و این باعث شد حوصلهِ لرد سر برود. بنابراین تام را با کروشیوی بلاتریکس مواجه کرد و تام ، پس از اینکه سه دور در هوا چرخید، روی زمین افتاد و بیهوش شد. نویسنده این پست از اینکه این طور بی رحمانه تام جاگسن را از داستان بیرون انداخت عذرخواهی نمی کند! چون سر نرفتن حوصلهِ اربابِ تاریکی، باید بالاترین اولویت هر مرگخوار باشد!

لرد بعد از اینکه سرنوشتِ یکی از مرگخوارانِ بی مصرفش را تعیین کرد ، لپ تاپ را در دستانش گرفت ، به سوال دوم خیره نگاه کرد و شخصا مشغول پخت و پز شد!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/3/6 14:56:00
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/06
تولد نقش: 1398/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 28 خرداد 1405 23:22
از: تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
پستها:
646

یه علمی هس تو ای دوره زمونه، میگُنش سواد دیجیتالی. دیجیتال لیترسی. عا خلاصه. جونُم بگه براتون که ای مرگخورا کلهم تو دیوار بودن تو ای قضیه. یعنی مِثلاً خودش ای تام جاگسن بسکوت (1) شون که ادعاش یقّۀ آسمونِ جر میده، اَی میگفتنش یه توک پا بیا دو تا زَلَم زیمبو (2) بنداز رو صفحه، قیافش میشد عینهو تسترال. حالا فرض بگی تو ای بدبختی، بفرستیشون کجا؟ جادوگران! اونُم خودش تو چه دورهای؟ زوپسِ یکُم!
مرگخورا خرماچپون (3) نشسته بودن تو هم بَلکَم سیدعباس (4) رحم کرد چیزی حالیشون شد؛ ولی هیچی به هیچی.
- من فکر کنم...
سر همشون برگشت سمت ای کلهفره... چی بود اسمش؟ ها. بلاتریکس.
- نه نه نه. منطقی نیست.
پِیپ (5) ناامیدی بود که گرفته بودن روشون. هر طوری میخواستن سایته رو رمزگشایی کنن، بُگو انگار بَلَمِ (6) بیصاحاب، دور خودشون پِر میخوردن.
- عامو خدا رو کولتون چتونه هوار شدید ای وسط؟
حَنتوش بچهی کار درستی بود. موهاش فرِ پر کلاغی، یه شیشجیبی پاش و لباس برزیل 98 با اسم آقاش رونالدوی اوریجینال پشتش تنش، اومد ببینه چه خبرشونه.
- چی تو اون لامصبه مگه ایطور مثل چک و چولا (7) شدید دورش؟
- وای شما برزیلیاید؟ من عاشق نیمارم!
- ولک کوکات بچۀ ناف برزیله؛ پایتخت؛ آبودان. نیمار کیلو چنده؟ ای سر تانکی ابوالحسن (۸) با ما ترینینگشه پاس کرده. حنتوش جونیورُم.
مرگخوره جیکش دیگه در نیومد. اسطوره جلوش بود.
- خو حالا چتون هست؟
جاگسن با دست سالمش، دست چلاقشه گرفت به لپتاپ و آورد سمت حنتوش.
- وِیــــــــی! مُ به ای جبار گفتُم قاطی چیاش چیز نده به مونا. جل الخالق ای چیه.
حنتوش گفت توهم زده، دیگه به رو خودش نیورد یارو ای دستش تو او دستش بود.
- آقای جونیور، ما نیاز داریم با این سایت کار کنیم. شما میتونید کمکمون کنید؟
- راسِ کارِ کوکاته مشتی. بده بینُم.
حنتوش لپتاپه دستش گرفت و جادوگرانه نگاه کرد.
- خو حالا کجاشه میخِین؟
تام به اسم «یاران لرد سیاه به او میپیوندند (درخواست مرگخوار شدن)» انگشتشه فشار داد.
- باید ببینیم اینجا چه خبره. یکی داره ادای ارباب مارو در میاره!
حنتوش وقتی «ارباب»ـه شنید یکم گرخید، ولی به رو خودش نیورد. به او چه اصن.
- ها. گرفتُم عامو. خدا رو کولت خو راش ایطور انگشت زدن نیس که. اینه باید کلیکش کنی.
حنتوش رو اسم تاپیک کلیک کرد و بازش کرد. فرم مرگخوری وا شد جلوشون.
- مُ دِییقاً نمیفهمُم چه خبره، ولی خب. ای پایین که سفیده میبینی؟
جاگسن سرشه تکون داد.
- با این دگمهها، میگنش کیبورد، اینجا مینویسی چی میخی، دگمه ارساله میزنی.
دوزاری مرگخورا افتاد که ای فرمه چطورشه. مرگخور فوتبالی دوباره برگشت.
- وای. آقای حنتوش خیلی ازتون ممنونیم. نمیدونید چه لطفی کردید! لطفاً سلام مارو به نیمار برسونید.
- پیَه (9)! باز نیمار نیمار میکنه ای... میگُم ولش بکن او فیسو(10)ئه. خو همی بود کارتون؟ مُ گفتُم حالا چی هس. روزتون خوش عامو.
و حنتوش همونطور که جفپا اومده بود تو سوژه، همو طورم رفت.
- ارباب اینجا نوشته «هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.»! یکی خیلی میخواد شما باشه.
ولدمورت نِگای صفحه کرد و شد لبو.
***
1. آدمِ بهدردنخور. ببو گلابی. | 2. تزئینات. | 3. درهم و فشرده. | 4. شخصیتی مقدس. | 5. شلنگ. | 6. قایق. | 7. افراد داغون. | ۸. محلهای در آبادان. | 9. تعجب ناشی از استیصال. | 10. افادهای.
مرگخورا خرماچپون (3) نشسته بودن تو هم بَلکَم سیدعباس (4) رحم کرد چیزی حالیشون شد؛ ولی هیچی به هیچی.
- من فکر کنم...
سر همشون برگشت سمت ای کلهفره... چی بود اسمش؟ ها. بلاتریکس.
- نه نه نه. منطقی نیست.

پِیپ (5) ناامیدی بود که گرفته بودن روشون. هر طوری میخواستن سایته رو رمزگشایی کنن، بُگو انگار بَلَمِ (6) بیصاحاب، دور خودشون پِر میخوردن.
- عامو خدا رو کولتون چتونه هوار شدید ای وسط؟

حَنتوش بچهی کار درستی بود. موهاش فرِ پر کلاغی، یه شیشجیبی پاش و لباس برزیل 98 با اسم آقاش رونالدوی اوریجینال پشتش تنش، اومد ببینه چه خبرشونه.
- چی تو اون لامصبه مگه ایطور مثل چک و چولا (7) شدید دورش؟

- وای شما برزیلیاید؟ من عاشق نیمارم!

- ولک کوکات بچۀ ناف برزیله؛ پایتخت؛ آبودان. نیمار کیلو چنده؟ ای سر تانکی ابوالحسن (۸) با ما ترینینگشه پاس کرده. حنتوش جونیورُم.

مرگخوره جیکش دیگه در نیومد. اسطوره جلوش بود.
- خو حالا چتون هست؟
جاگسن با دست سالمش، دست چلاقشه گرفت به لپتاپ و آورد سمت حنتوش.
- وِیــــــــی! مُ به ای جبار گفتُم قاطی چیاش چیز نده به مونا. جل الخالق ای چیه.

حنتوش گفت توهم زده، دیگه به رو خودش نیورد یارو ای دستش تو او دستش بود.
- آقای جونیور، ما نیاز داریم با این سایت کار کنیم. شما میتونید کمکمون کنید؟

- راسِ کارِ کوکاته مشتی. بده بینُم.
حنتوش لپتاپه دستش گرفت و جادوگرانه نگاه کرد.
- خو حالا کجاشه میخِین؟
تام به اسم «یاران لرد سیاه به او میپیوندند (درخواست مرگخوار شدن)» انگشتشه فشار داد.
- باید ببینیم اینجا چه خبره. یکی داره ادای ارباب مارو در میاره!
حنتوش وقتی «ارباب»ـه شنید یکم گرخید، ولی به رو خودش نیورد. به او چه اصن.
- ها. گرفتُم عامو. خدا رو کولت خو راش ایطور انگشت زدن نیس که. اینه باید کلیکش کنی.
حنتوش رو اسم تاپیک کلیک کرد و بازش کرد. فرم مرگخوری وا شد جلوشون.
- مُ دِییقاً نمیفهمُم چه خبره، ولی خب. ای پایین که سفیده میبینی؟
جاگسن سرشه تکون داد.
- با این دگمهها، میگنش کیبورد، اینجا مینویسی چی میخی، دگمه ارساله میزنی.

دوزاری مرگخورا افتاد که ای فرمه چطورشه. مرگخور فوتبالی دوباره برگشت.
- وای. آقای حنتوش خیلی ازتون ممنونیم. نمیدونید چه لطفی کردید! لطفاً سلام مارو به نیمار برسونید.

- پیَه (9)! باز نیمار نیمار میکنه ای... میگُم ولش بکن او فیسو(10)ئه. خو همی بود کارتون؟ مُ گفتُم حالا چی هس. روزتون خوش عامو.

و حنتوش همونطور که جفپا اومده بود تو سوژه، همو طورم رفت.
- ارباب اینجا نوشته «هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.»! یکی خیلی میخواد شما باشه.

ولدمورت نِگای صفحه کرد و شد لبو.
***
1. آدمِ بهدردنخور. ببو گلابی. | 2. تزئینات. | 3. درهم و فشرده. | 4. شخصیتی مقدس. | 5. شلنگ. | 6. قایق. | 7. افراد داغون. | ۸. محلهای در آبادان. | 9. تعجب ناشی از استیصال. | 10. افادهای.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

خلاصه:
مرگخواران سایتی به نام جادوگران پیدا کردهن و برای سر درآوردن ازش و جاسوسی، تصمیم گرفتهن یه شناسه به نام "دارکر" بسازن و باهاش تو سایت فعالیت کنن.
حالا هم سعی دارن که فرم مرگخوار شدن رو پر کنن اما متاسفانه یه معجون میریزه روی لپ تاپ و از کار میندازتش. و باعث برق گرفتگی بلاتریکس میشه و حالا مرگخوارا باید سعی کنن درستش بکنن.
بلاتریکس با عصبانیت دستش را بلند کرد تا مشتی بر کلهی لپتاپ بکوباند.
تامجاگسن اما،مشت او را در هوا گرفت.
_ببین اگه دوباره دست بزنی بهش احتمالا برق بازم بگیردت ها.
بلاتریکس قیافه ای عاقل اندر سفیه به خود گرفت.
_خودم میدونم جنابِ همه چیزدون! حالا زود باشید دیگه حوصلهم از قضیه این لپتاپ و درگیریهامون باهاش سررفت. تو که انقدر بلدی، نمیخوای یه دستی بهش بکشی اقای تام جاگسن؟!
تام با نگرانی، درحالی که در صورتش ذره ای میل و علاقه به تعمیر آن دستگاه دیده نمیشد، تو رودروایسی ماند.
_آره حتما چرا که نه من عاشق این کارم. هورا!
تام جاگسن مانند کارآگاه گجت، بازوان پرتوانش را به کارگرفت تا به داد آن ناتوان برسند؛ دستش را از شانه جدا کرد سپس دستکشی ضدالکتریسیته از جیب شنلش بیرون کشید و به دستش پوشاند.
سپس با آن یکی دستش، دستِ کنده شدهاش را گرفت و مانند پیچگوشتی شروع به باز کردن تنهی رویی لپتاپ و تمیز کردن معجون از بخش پایینی آن شد.
_خب حالا که این لپ تاپ درست شده، میشه تو رو خدا حالا بریم سروقت پر کردن این فرم لعنتی؟!
لرد سیاه که تمام آن مدت دست بهسینه پشت سر آنها نشسته بود تایید کرد:
_بله ما نگرانیم نکنه گروه دیگری به تقلید از ما باشند.
میبینید؟! اسم لرد سیاه بالای این تاپیک به چشممان میآید!
اگر ما لرد سیاه هستیم، پسآن ملعون دیگر کیست؟!
مرگخواران سایتی به نام جادوگران پیدا کردهن و برای سر درآوردن ازش و جاسوسی، تصمیم گرفتهن یه شناسه به نام "دارکر" بسازن و باهاش تو سایت فعالیت کنن.
حالا هم سعی دارن که فرم مرگخوار شدن رو پر کنن اما متاسفانه یه معجون میریزه روی لپ تاپ و از کار میندازتش. و باعث برق گرفتگی بلاتریکس میشه و حالا مرگخوارا باید سعی کنن درستش بکنن.
***
بلاتریکس با عصبانیت دستش را بلند کرد تا مشتی بر کلهی لپتاپ بکوباند.
تامجاگسن اما،مشت او را در هوا گرفت.
_ببین اگه دوباره دست بزنی بهش احتمالا برق بازم بگیردت ها.
بلاتریکس قیافه ای عاقل اندر سفیه به خود گرفت.
_خودم میدونم جنابِ همه چیزدون! حالا زود باشید دیگه حوصلهم از قضیه این لپتاپ و درگیریهامون باهاش سررفت. تو که انقدر بلدی، نمیخوای یه دستی بهش بکشی اقای تام جاگسن؟!
تام با نگرانی، درحالی که در صورتش ذره ای میل و علاقه به تعمیر آن دستگاه دیده نمیشد، تو رودروایسی ماند.
_آره حتما چرا که نه من عاشق این کارم. هورا!
تام جاگسن مانند کارآگاه گجت، بازوان پرتوانش را به کارگرفت تا به داد آن ناتوان برسند؛ دستش را از شانه جدا کرد سپس دستکشی ضدالکتریسیته از جیب شنلش بیرون کشید و به دستش پوشاند.
سپس با آن یکی دستش، دستِ کنده شدهاش را گرفت و مانند پیچگوشتی شروع به باز کردن تنهی رویی لپتاپ و تمیز کردن معجون از بخش پایینی آن شد.
_خب حالا که این لپ تاپ درست شده، میشه تو رو خدا حالا بریم سروقت پر کردن این فرم لعنتی؟!
لرد سیاه که تمام آن مدت دست بهسینه پشت سر آنها نشسته بود تایید کرد:
_بله ما نگرانیم نکنه گروه دیگری به تقلید از ما باشند.
میبینید؟! اسم لرد سیاه بالای این تاپیک به چشممان میآید!
اگر ما لرد سیاه هستیم، پسآن ملعون دیگر کیست؟!
افرادی که لایک کردند

عکس پرسنلی ایوا!
جزئیات کاربر
شغل
ارشد هافلپاف

در بین اون همه ترس و لرز و تشنج و وضعیت تنشزا و استرس آور، تنها راه نجات فقط یه چیز بود. فقط یه چیز! چیزی که بتونه استرس و تنش رو از بقیه بگیره و دور کنه و بهشون روی خوش زندگی رو نشون بده و بهشون بفهمونه که زندگی در جریانه. اما خود جریان نمیدونست که زندگی در اونه پس بار و بندیلش رو بست و بیخبر از همهجا به یک سفر معنوی و پر سیر و سلوک رفت.
اما اون چیز چی بود؟ کدوم چیز؟ آقا دو ساعت داشتم توضیح میدادما! همون چیزی که میتونست استرس و تنش رو بگیره دیگه... فقط یه نفر میدونست اون چیز چی بود و اون یه نفر کسی نبود جز...
- عه! اون توپ قهوهای و نسبتا کمرنگ و شفاف چیه که از زمین زده بیرون؟
اون یه نفری که میدونست اون چیز چیه و ما پاراگراف قبل رو دقیقا سر گفتن اسم اون فرد مرموز بستیم، دقیقا میدونست چطوری حواسها رو از تشنج پرت کنه و به خودش جمع کنه و آفرین بهش و باید یهدونه شکلاتی یا پاستیل خرسیای چیزی بهش بدیم. اما وقتی نمیدونیم اون یه نفر کجاست و این توپ قهوهای که از زمین زده بیرون چیه، چهجوری بهش شکلات بدیم؟
به هرحال موضوع این بود که دادن شکلات به دهن یه فرد مجهول که شکمش از زمین بیرون زده و لباس قهوهای راهبها رو پوشیده و شفافه و روحه، الان مسئله ما نیست. شاید اصلا خود مرگخوارها هم نمیخواستن بدونن که هویت این چیز ناشناخته چیه.
- همین الان میگردین و بهم میگین این چیز چیه، یا تک تکتون رو کروشیو کش میکنم!
خب مثل اینکه میخواستن بدونن.
اما اون چیز چی بود؟ کدوم چیز؟ آقا دو ساعت داشتم توضیح میدادما! همون چیزی که میتونست استرس و تنش رو بگیره دیگه... فقط یه نفر میدونست اون چیز چی بود و اون یه نفر کسی نبود جز...
- عه! اون توپ قهوهای و نسبتا کمرنگ و شفاف چیه که از زمین زده بیرون؟

اون یه نفری که میدونست اون چیز چیه و ما پاراگراف قبل رو دقیقا سر گفتن اسم اون فرد مرموز بستیم، دقیقا میدونست چطوری حواسها رو از تشنج پرت کنه و به خودش جمع کنه و آفرین بهش و باید یهدونه شکلاتی یا پاستیل خرسیای چیزی بهش بدیم. اما وقتی نمیدونیم اون یه نفر کجاست و این توپ قهوهای که از زمین زده بیرون چیه، چهجوری بهش شکلات بدیم؟
به هرحال موضوع این بود که دادن شکلات به دهن یه فرد مجهول که شکمش از زمین بیرون زده و لباس قهوهای راهبها رو پوشیده و شفافه و روحه، الان مسئله ما نیست. شاید اصلا خود مرگخوارها هم نمیخواستن بدونن که هویت این چیز ناشناخته چیه.
- همین الان میگردین و بهم میگین این چیز چیه، یا تک تکتون رو کروشیو کش میکنم!
خب مثل اینکه میخواستن بدونن.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 1 مهر 1405 22:11
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

- بهتره که اینطور باشه. 
- فکر کنم همینطور باشه.
بلاتریکس با شک و تردید، البته بدخلقی، لپتاپ رو از دست گابریل گرفت. لپتاپ رو چرخوند و از انواع زوایا مورد بررسی قرارش داد. چیز عجیبی به نظرش نرسید. لپتاپ کاملا عاری از لکههای معجون بود.
- شانس آوردی.
اینبار تلما گفت، در حالی که روباهش رو در آغوش گرفته بود و از گابریل دور نگه داشته بود. البته که روباه به خاطر محبت گابریل بهش ممنون بود و حتی بهش چشمک هم زد که همین موضوع، روز گابریل رو ساخت و فرستادش بالای ابرها.
دقایقی بعد، مرگخوارها دور بلاتریکس حلقه زده بودن و با هیجان منتظر بودن بلاتریکس لپتاپ رو روشن کنه.
نفسها در سینه حبس شد.
از شدت هیجان پیشونی مرگخوارا خیس عرق شد.
بعد قطرات عرق روی پیشونیشون هم از شدت هیجان خیس عرق شدن و رفتن و طوفان نوح رو تشکیل دادن و نصف دنیا رو آب برد.
و در نهایت، بلاتریکس روی دکمه روشن شدن لپتاپ با نوک انگشتش فشار وارد کرد.
- عاااااااااااااااااااااا!
و موهای بلاتریکس دود کردن. و خودشم دود کرد حتی.
مرگخوارا طبیعتا بهترین تصمیم رو گرفتن و از دور بلاتریکس برق گرفته، پراکنده شدن.
- این چرا برق داشت؟!
گابریــــــــــــــــــــــل! مگه دستم بهت نرسه! 
گابریل که هنوز بالای ابرها سیر میکرد، نعرههای بلاتریکس رو نشنید.
ولی موهای دم روباه که موقع تمیزکاری گابریل وارد لپتاپ شدهبودن و جاشون رو با معجون عوض کردهبودن، کاملاً نعرههای بلاتریکس رو شنیدن و ترسیدن و لرزیدن.

- فکر کنم همینطور باشه.

بلاتریکس با شک و تردید، البته بدخلقی، لپتاپ رو از دست گابریل گرفت. لپتاپ رو چرخوند و از انواع زوایا مورد بررسی قرارش داد. چیز عجیبی به نظرش نرسید. لپتاپ کاملا عاری از لکههای معجون بود.
- شانس آوردی.

اینبار تلما گفت، در حالی که روباهش رو در آغوش گرفته بود و از گابریل دور نگه داشته بود. البته که روباه به خاطر محبت گابریل بهش ممنون بود و حتی بهش چشمک هم زد که همین موضوع، روز گابریل رو ساخت و فرستادش بالای ابرها.
دقایقی بعد، مرگخوارها دور بلاتریکس حلقه زده بودن و با هیجان منتظر بودن بلاتریکس لپتاپ رو روشن کنه.
نفسها در سینه حبس شد.
از شدت هیجان پیشونی مرگخوارا خیس عرق شد.
بعد قطرات عرق روی پیشونیشون هم از شدت هیجان خیس عرق شدن و رفتن و طوفان نوح رو تشکیل دادن و نصف دنیا رو آب برد.
و در نهایت، بلاتریکس روی دکمه روشن شدن لپتاپ با نوک انگشتش فشار وارد کرد.
- عاااااااااااااااااااااا!

و موهای بلاتریکس دود کردن. و خودشم دود کرد حتی.
مرگخوارا طبیعتا بهترین تصمیم رو گرفتن و از دور بلاتریکس برق گرفته، پراکنده شدن.
- این چرا برق داشت؟!
گابریــــــــــــــــــــــل! مگه دستم بهت نرسه! 
گابریل که هنوز بالای ابرها سیر میکرد، نعرههای بلاتریکس رو نشنید.
ولی موهای دم روباه که موقع تمیزکاری گابریل وارد لپتاپ شدهبودن و جاشون رو با معجون عوض کردهبودن، کاملاً نعرههای بلاتریکس رو شنیدن و ترسیدن و لرزیدن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 01:42
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
691
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

گابریل روباه و لپتاپ به بغل، میره و میره تا جایی که حس میکنه به اندازه کافی از مرگخوارا فاصله گرفته تا مذاکراتش برای تمیزکاری لپتاپ رو با روباه شروع کنه. بنابراین روباه رو جلوی لپتاپ میشونه و دستی به دم زیبای روباه میکشه.
- روباه قشنگم، با اون دم زیبای جادوییت این لپتاپ آسیبدیده رو در آغوش میگیری تا درمان بشه؟
گابریل حین گفتن این حرفا مستقیم به چشمای روباه زل زده بود. روباه که تا به حال جز از طرف تلما چنین محبتی به خودش ندیده بود، در جواب فقط میتونه چندینبار پلک بزنه. البته که زیبایی پریزاد مانند گابریل هم در این امر بیتاثیر نبود!
گابریل که واکنشی از سمت روباه نمیبینه، با نوک انگشتان دستش لپتاپ رو چند سانتیمتر به سمت روباه هل میده.
- نگاش کن... لپتاپ مریضه و فقط تو میتونی با دم جادویی شفابخشت اونو نجات بدی.
روباه موجود شکاکی بود. ولی در اون لحظه هرچی تلاش میکرد شک وجودیش رو در اهداف گابریل متمرکز کنه، موفق نمیشد. حتی رفته رفته شکی که نیست به قدرت جادویی دمش داشت هم شروع به ناپدید شدن میکنه. کار تا جایی بیخ پیدا میکنه که روباه انگار که هیپنوتیزم شده باشه دمش رو جلو میاره و بر روی لپتاپ میکشه. دم روباه بدون هیچ مشکلی معجون رو به خودش جذب میکنه.
گابریل به محض پایان کار روباه، اونو محکم در آغوش میگیره.
- وای ممنون. میدونستم که میتـ...
گابریل ناگهان متوجه سایههایی میشه که اونا رو احاطه کرده بودن. مرگخوارا بودن که مچش رو گرفته بودن. گابریل نیشخندزنان اول روباهو تحویل تلمای عصبانی میده و بعد به سمت بلاتریکس برمیگرده.
- لپتاپ تحویل شما. فکر کنم دیگه درست شده باشه؟
- روباه قشنگم، با اون دم زیبای جادوییت این لپتاپ آسیبدیده رو در آغوش میگیری تا درمان بشه؟

گابریل حین گفتن این حرفا مستقیم به چشمای روباه زل زده بود. روباه که تا به حال جز از طرف تلما چنین محبتی به خودش ندیده بود، در جواب فقط میتونه چندینبار پلک بزنه. البته که زیبایی پریزاد مانند گابریل هم در این امر بیتاثیر نبود!
گابریل که واکنشی از سمت روباه نمیبینه، با نوک انگشتان دستش لپتاپ رو چند سانتیمتر به سمت روباه هل میده.
- نگاش کن... لپتاپ مریضه و فقط تو میتونی با دم جادویی شفابخشت اونو نجات بدی.

روباه موجود شکاکی بود. ولی در اون لحظه هرچی تلاش میکرد شک وجودیش رو در اهداف گابریل متمرکز کنه، موفق نمیشد. حتی رفته رفته شکی که نیست به قدرت جادویی دمش داشت هم شروع به ناپدید شدن میکنه. کار تا جایی بیخ پیدا میکنه که روباه انگار که هیپنوتیزم شده باشه دمش رو جلو میاره و بر روی لپتاپ میکشه. دم روباه بدون هیچ مشکلی معجون رو به خودش جذب میکنه.
گابریل به محض پایان کار روباه، اونو محکم در آغوش میگیره.
- وای ممنون. میدونستم که میتـ...
گابریل ناگهان متوجه سایههایی میشه که اونا رو احاطه کرده بودن. مرگخوارا بودن که مچش رو گرفته بودن. گابریل نیشخندزنان اول روباهو تحویل تلمای عصبانی میده و بعد به سمت بلاتریکس برمیگرده.
- لپتاپ تحویل شما. فکر کنم دیگه درست شده باشه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

خلاصه: مرگخوارا با شناسه دارکر وارد سایت جادوگران شدن. داشتن فرم ورود به مرگخوارها رو پر میکردن که معجون هکتور می ریزه روی لپتاپ. حالا هم باید بره دنبال یه لپتاپ جدید.
- من لپتاپ از کجا پیدا کنم بلا؟
هکتور درحالی که با غصه به بلاتریکس نگاه میکرد این رو گفته بود. بعد دستش رو به طرف لپتاپ دراز کرد تا برش داره. بلاتریکس که دید هکتور میخواد از زیر کار در بره بلند داد میزنه:
- دست بهش نزن!
برو از هرجایی میخوای اون لپتاپ رو پیدا کن. وگرنه...
گابریل یکم اونور تر وایساده بود و داشت به دعوا کردن بلاتریکس و هکتور نگاه میکرد. با خودش فکر کرد اگه لپتاپ درست بشه دیگه بلاتریکس هکتور رو دعوا نمیکنه. پس تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه و لپتاپ رو تعمیر کنه.
اما گابریل نمیدونست که باید چطوری اینکار رو انجام بده. یکم به ذهنش فشار آورد. اما به نتیجه ای نرسید. پس یکم بیشتر به ذهنش فشار آورد. بعد چند دقیقه، گابریل اونقدری به ذهنش فشار آورد که مغزش با عصبانیت داد زد:
- بابا تمیزش کن! معجون رو از روی لپتاپ تمیز کن. منم بیخیال شو!
گابریل که به سختی به نتیجه رسیده بود، دنبال چیزی گشت که بتونه باهاش لپتاپ رو تمیز کنه. یکم که اطراف رو نگاه کرد، روباهی رو دید که کنار تلما وایساده. به نظرش دم نرم و گرم روباه، واسه تمیز کردن لپتاپ مناسب بود!
پس یواشیواش جلو اومد و نزدیک تلما و روباهش شد. تلما کت حواسش به عصبانیت بلاتریکس بود، متوجه گابریل نشد. گابریل هم از فرصت استفاده و روباهش رو از پشت بغل کرد. بعد بدون اینکه کسی بفهمه از پشت جمعیت رد شد و لپتاپ رو برداشت.
***
- من لپتاپ از کجا پیدا کنم بلا؟
هکتور درحالی که با غصه به بلاتریکس نگاه میکرد این رو گفته بود. بعد دستش رو به طرف لپتاپ دراز کرد تا برش داره. بلاتریکس که دید هکتور میخواد از زیر کار در بره بلند داد میزنه:
- دست بهش نزن!
برو از هرجایی میخوای اون لپتاپ رو پیدا کن. وگرنه...گابریل یکم اونور تر وایساده بود و داشت به دعوا کردن بلاتریکس و هکتور نگاه میکرد. با خودش فکر کرد اگه لپتاپ درست بشه دیگه بلاتریکس هکتور رو دعوا نمیکنه. پس تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه و لپتاپ رو تعمیر کنه.
اما گابریل نمیدونست که باید چطوری اینکار رو انجام بده. یکم به ذهنش فشار آورد. اما به نتیجه ای نرسید. پس یکم بیشتر به ذهنش فشار آورد. بعد چند دقیقه، گابریل اونقدری به ذهنش فشار آورد که مغزش با عصبانیت داد زد:
- بابا تمیزش کن! معجون رو از روی لپتاپ تمیز کن. منم بیخیال شو!
گابریل که به سختی به نتیجه رسیده بود، دنبال چیزی گشت که بتونه باهاش لپتاپ رو تمیز کنه. یکم که اطراف رو نگاه کرد، روباهی رو دید که کنار تلما وایساده. به نظرش دم نرم و گرم روباه، واسه تمیز کردن لپتاپ مناسب بود!
پس یواشیواش جلو اومد و نزدیک تلما و روباهش شد. تلما کت حواسش به عصبانیت بلاتریکس بود، متوجه گابریل نشد. گابریل هم از فرصت استفاده و روباهش رو از پشت بغل کرد. بعد بدون اینکه کسی بفهمه از پشت جمعیت رد شد و لپتاپ رو برداشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/06
تولد نقش: 1403/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 07:04
از: وسایل گلدوزیم و گلام فاصله بگیر.
پستها:
107

در همین حین، پیغام دیگری از شخصی به نام رزالین دیگوری روی صفحه ظاهر شد:
نجینی عزیز!
این که شما اینقدر خوب تو نقشتون فرو رفتین خیلی عالیه، ولی توجه کنین که پست شما، الان به معنای واقعی اسپم محسوب میشه.
لرد با دیدن این پیام، چنان عصبانی شد که به نظر می رسید کچل تر از قبل شده است. با عصبانیت نعره زد:
- این زنک گستاخ چطور جرئت کرده با پرنسس ما اینگونه صحبت کند؟
بلا که از هر فرصتی برای جلب نظر اربابش استفاده می کرد، گفت:
- اصلا نگران نباشین سرورم! می خواین یه کروشیوی خوشگل نثارش کنم؟
و بدون این که منتظر پاسخ لرد بماند، چوبدستی اش را بالا برد. تام که احساس خطر می کرد، لپ تاپ را برداشت تا از کروشیو رس بلاتریکس دور باشد.
- چیکار می کنی بلا؟ این لپ تاپ فقط پیامشو نشون می ده. خودش معلوم نیست کجاست.
بلا که متوجه شده بود زدن طلسم کروشیو، فقط باعث خراب شدن لپ تاپ و ناتوانی در انجام مأموریت می شود، چوبدستی اش را انداخت. لرد دوباره نعره زد:
- حالا چگونه پرنسسمان را از این وسیله ماگلی بیرون بیاوریم؟
نجینی عزیز!
این که شما اینقدر خوب تو نقشتون فرو رفتین خیلی عالیه، ولی توجه کنین که پست شما، الان به معنای واقعی اسپم محسوب میشه.
لرد با دیدن این پیام، چنان عصبانی شد که به نظر می رسید کچل تر از قبل شده است. با عصبانیت نعره زد:
- این زنک گستاخ چطور جرئت کرده با پرنسس ما اینگونه صحبت کند؟
بلا که از هر فرصتی برای جلب نظر اربابش استفاده می کرد، گفت:
- اصلا نگران نباشین سرورم! می خواین یه کروشیوی خوشگل نثارش کنم؟
و بدون این که منتظر پاسخ لرد بماند، چوبدستی اش را بالا برد. تام که احساس خطر می کرد، لپ تاپ را برداشت تا از کروشیو رس بلاتریکس دور باشد.
- چیکار می کنی بلا؟ این لپ تاپ فقط پیامشو نشون می ده. خودش معلوم نیست کجاست.
بلا که متوجه شده بود زدن طلسم کروشیو، فقط باعث خراب شدن لپ تاپ و ناتوانی در انجام مأموریت می شود، چوبدستی اش را انداخت. لرد دوباره نعره زد:
- حالا چگونه پرنسسمان را از این وسیله ماگلی بیرون بیاوریم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در 1403/1/13 12:18:28
ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در 1403/1/13 15:11:10
ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در 1403/1/13 15:11:10
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
جین ایر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/24
تولد نقش: 1402/10/25
آخرین ورود: پنجشنبه 15 مرداد 1405 04:39
از: همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
پستها:
153

- فکر نکن نشنیدم که چی گفتی!
- متاسفم با...
- حرف نباشه! پرنشش ارباب معلوم نیست در تنهایی خود در انزوا چگونه به سر میبره! اصلا معلوم نیست کجاست و چکار می کنه اونوقت شما ملا نقطه ای شدین و از من ایرادات کمله ای میگیرین؟!
- کلمه ای! ببخشینا!
بلاتریکس چوبدستی اش را به سمت منشأ صدا گرفت:
- آوادا کدابرا!
سرتاپای مرگخوار مادر مرده( - هوی من زندما!ـــــــــ - متاسفم بانو میروپ!ـــــــــــــ -جدیدا راوی بدی شدی ولی حالا بیا این میوه رو بخور ضعف نکنی ننه! بگو آآآآآـــــــــــــــــــــــ- نه مم... مارسی خایلی خاشمزاس!) غرق در نور سبز شد و لحظه ای بعد بخاری از جسد او بلند شد!
- بخشیدم!
بلاتریکس به سمت هکتور رو کرد و گفت:
- خب کجا بودیم؟! آها. این تاپ لپو درستش کن وگرنه درسته میکنمش تو حلقت!
- ولی من که...
- اوو حلقتم که خوب جا داره پدر تسترال!
- چ...چ...چشم!
بلاتریکس هکتور را رها کرد و هکتور افتادنش به زمین گرومپی صدا کرد. هکتور بلافاصله و ناله کنان به سمت لپ تاپ رفت و با خودش فکر کرد یعنی در این دنیای جادویی بزرگ کسی پیدا نمی شود دوتا طلسم بزند و به درون لپ تاپ برود و بقیه انقدر بدبختی نکشن!
- از همون اول از قیافش بدم میومد! با اون دندوناش! زنیکه ایکبیری!
- آقا این داره به بلاتریکس فحش میده!
- راوی! تو چطوری مغز منو خون... آها راستی تو خودت میگی من چیکا کنم چیکا نکنم!
- بله. پس چی؟! فکر کردی من کم الکیم؟! من خیــــــــــــــــــلیــــــــــــــــــــــــی الکیم!
- نه نفرما راوی جان! جون بچت بگو...
- بچه ندارم!
- جون زنت!
- زنم ندارم!
- جون پدر زنت!
- خو وقتی زن ندارم پدر زنم ندارم ارزشی معلوم الحال!
- جون پدرت!
- پدرم ندا... خدا نصفت کنه بگو چی میخوای؟!
- یجوری منو ازین بدبختی خلاص کن!
- چیکا کنم؟!
- این لپ تاپو درستش کن!
- اینهمه تو فیلمای برادران وارنر که یه چوبدستی تکون میدن و همچی برمیگرده به اول شما مرگخوار های مثلا تراز اول نمیتونین اونکارو بکنین؟!
- عا نه.... نه! نه! چرا! چرا! چرا!... طلسم برگردون زیاد چرا! چرا!
- خوب چرا و شیر تسترال! غلطتو بخور دیگه ملعون شده از پشت!
هکتور چوبدستی اش را برداشت و تکانی داد. معجون ریخته شده از روی لپ تاپ به هوا خواست و لپ تاپ مثل روز اول روی متنی که سوخته شده بود بازگشت. هکتور خواست معجون را به درون پاتیل بازگرداند که بلاتریکس جلویش را گرفت.
- نه!نه!نه! گندیه که زدی! بایدم تنبیه شی عزیزم!
- من؟! تنبیه؟! چرا؟! بدبختیــــــــــــــــــی!
- بله! بخورش!
- جان؟!
- بیشعور انحراف معیاری! معجونو بخورش!
- آها! اوکی!
هکتور خواست معجون را سر بکشد، اما قبل از اینکه پاتیل را به دهانش بچسباند، بلاتریکس طلسمی به معجون اضافه کرد و ناگهان هکتور شروع با واق واق کرد.
- عــــــه بچه ها هکتورو!
- هه!هه!هه! هکتور چه با نمک شدی!
- واق!واق!
- هکتور ترنسلیت نداریم! زیر نویس برو داداش!
همه مرگخواران زدن زیر خنده و هکتور از صحنه فرار کرد که دیگر مورد توجه نباشد.
- باز یادتون رفت چرا اینجایین؟!
و چندین مرگخوار جلوی بلاتریکس از درد به خود پیچیدند.
- تام! 20 دقیقه وقت داری تا...
- توانستید پرنشش مارا پیدا کنید.
- اووو ارباب! ارباب ما...
- شما چه؟!
- ما هیچ چه! واقعا هیچ چه!
- عین خره در گل گیر بکرده، در گیر گل بکردیدیم!
- غلط بکردید! اگر به جای شما ابله ها یمشت گوسفند داشتیم، الان گرگ وال استریت بودیم به همین برکت قسم!
- ارباب! من همین الان داشتم به تام میگفتم که...
- تو در حضور ما جرات کردی به تام چه بگویی، بلاتریکس؟!
- هیچی سرورم! من هیچ! من نگاه اصن...
- خوبه! نگاه خوبه! همینطوری که هستی نگاه دشمنان مارا...
- ارباب!!!
- دشمنان مارا بکش! دفعه دیگری که در سخن ما بپری! کاری میکنیم کاری که کردی رو نتونی کاریش کنی ای ورپریده!
- بله سرورم! عفو بفرمایید!
- خوب تام! مایلیم سواری را با این دستگاه ماگلی را از ما یاد بگیری!
- ولی سرورم! شما که بلد نیستید!
- چه گفتی تام؟!
- کلامی چرت از دهانم جست سرورم!
- خوبه! از کجا شروع کنیم؟!
- خوب این اسمش موسه!
- مایلم موشواره صدایش بزنم!
- امر، امر شماست سرورم!
- خوب، این موشواره چه می کند تام؟!
- کارخای خوبی می کند سرورم!
ناگهان تام با پس گردنی بلاتریکس به خودش آمد.
- برنامه ها را انتخاب می کند سرورم!
- خوب است! مایلیم به دامبلدور پشمکینه پیامی بنویسیم و اورا به دوئل بخوانیم!
- اما سرورم ما هنوز به اون دسترسی نرسیدیم!
- خوب خدا برساندتان!
- بله سرورم!
- این دیگر چیست؟! شخصیت خودتان را انتخاب کنید؟!
- بله سرورم!
- چه ابلهانه! مارا چه فرض کرده اند؟! کوین کارتر سه ساله؟!
کوین سعی کرد خودش را از نگاه پرسش برانگیز مرگخواره ها پنهان کند.
- معلوم است که ما کیستیم! ما...
ناگهان پیامی از تاپیک کی، کِی، با کی، کجا؟! در پایین صفحه در سمت راست ارسال شد که محتوای آن " فیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس" بود! ولدمورت که با دیدن پیام، چهره ای متشکل از خشم، دلتنگی، احساس غربت و تنهایی را گرفت، گفت:
- نگینی است! پرنشش ما مشکل رودوی پیدا کرده و در هضم به مشکل خورده!
- متاسفم با...
- حرف نباشه! پرنشش ارباب معلوم نیست در تنهایی خود در انزوا چگونه به سر میبره! اصلا معلوم نیست کجاست و چکار می کنه اونوقت شما ملا نقطه ای شدین و از من ایرادات کمله ای میگیرین؟!
- کلمه ای! ببخشینا!
بلاتریکس چوبدستی اش را به سمت منشأ صدا گرفت:
- آوادا کدابرا!
سرتاپای مرگخوار مادر مرده( - هوی من زندما!ـــــــــ - متاسفم بانو میروپ!ـــــــــــــ -جدیدا راوی بدی شدی ولی حالا بیا این میوه رو بخور ضعف نکنی ننه! بگو آآآآآـــــــــــــــــــــــ- نه مم... مارسی خایلی خاشمزاس!) غرق در نور سبز شد و لحظه ای بعد بخاری از جسد او بلند شد!
- بخشیدم!
بلاتریکس به سمت هکتور رو کرد و گفت:
- خب کجا بودیم؟! آها. این تاپ لپو درستش کن وگرنه درسته میکنمش تو حلقت!
- ولی من که...
- اوو حلقتم که خوب جا داره پدر تسترال!
- چ...چ...چشم!
بلاتریکس هکتور را رها کرد و هکتور افتادنش به زمین گرومپی صدا کرد. هکتور بلافاصله و ناله کنان به سمت لپ تاپ رفت و با خودش فکر کرد یعنی در این دنیای جادویی بزرگ کسی پیدا نمی شود دوتا طلسم بزند و به درون لپ تاپ برود و بقیه انقدر بدبختی نکشن!
- از همون اول از قیافش بدم میومد! با اون دندوناش! زنیکه ایکبیری!
- آقا این داره به بلاتریکس فحش میده!
- راوی! تو چطوری مغز منو خون... آها راستی تو خودت میگی من چیکا کنم چیکا نکنم!
- بله. پس چی؟! فکر کردی من کم الکیم؟! من خیــــــــــــــــــلیــــــــــــــــــــــــی الکیم!
- نه نفرما راوی جان! جون بچت بگو...
- بچه ندارم!
- جون زنت!
- زنم ندارم!
- جون پدر زنت!
- خو وقتی زن ندارم پدر زنم ندارم ارزشی معلوم الحال!
- جون پدرت!
- پدرم ندا... خدا نصفت کنه بگو چی میخوای؟!
- یجوری منو ازین بدبختی خلاص کن!
- چیکا کنم؟!
- این لپ تاپو درستش کن!
- اینهمه تو فیلمای برادران وارنر که یه چوبدستی تکون میدن و همچی برمیگرده به اول شما مرگخوار های مثلا تراز اول نمیتونین اونکارو بکنین؟!
- عا نه.... نه! نه! چرا! چرا! چرا!... طلسم برگردون زیاد چرا! چرا!
- خوب چرا و شیر تسترال! غلطتو بخور دیگه ملعون شده از پشت!
هکتور چوبدستی اش را برداشت و تکانی داد. معجون ریخته شده از روی لپ تاپ به هوا خواست و لپ تاپ مثل روز اول روی متنی که سوخته شده بود بازگشت. هکتور خواست معجون را به درون پاتیل بازگرداند که بلاتریکس جلویش را گرفت.
- نه!نه!نه! گندیه که زدی! بایدم تنبیه شی عزیزم!
- من؟! تنبیه؟! چرا؟! بدبختیــــــــــــــــــی!
- بله! بخورش!
- جان؟!
- بیشعور انحراف معیاری! معجونو بخورش!
- آها! اوکی!
هکتور خواست معجون را سر بکشد، اما قبل از اینکه پاتیل را به دهانش بچسباند، بلاتریکس طلسمی به معجون اضافه کرد و ناگهان هکتور شروع با واق واق کرد.
- عــــــه بچه ها هکتورو!
- هه!هه!هه! هکتور چه با نمک شدی!
- واق!واق!
- هکتور ترنسلیت نداریم! زیر نویس برو داداش!
همه مرگخواران زدن زیر خنده و هکتور از صحنه فرار کرد که دیگر مورد توجه نباشد.
- باز یادتون رفت چرا اینجایین؟!
و چندین مرگخوار جلوی بلاتریکس از درد به خود پیچیدند.
- تام! 20 دقیقه وقت داری تا...
- توانستید پرنشش مارا پیدا کنید.
- اووو ارباب! ارباب ما...
- شما چه؟!
- ما هیچ چه! واقعا هیچ چه!
- عین خره در گل گیر بکرده، در گیر گل بکردیدیم!
- غلط بکردید! اگر به جای شما ابله ها یمشت گوسفند داشتیم، الان گرگ وال استریت بودیم به همین برکت قسم!
- ارباب! من همین الان داشتم به تام میگفتم که...
- تو در حضور ما جرات کردی به تام چه بگویی، بلاتریکس؟!
- هیچی سرورم! من هیچ! من نگاه اصن...
- خوبه! نگاه خوبه! همینطوری که هستی نگاه دشمنان مارا...
- ارباب!!!
- دشمنان مارا بکش! دفعه دیگری که در سخن ما بپری! کاری میکنیم کاری که کردی رو نتونی کاریش کنی ای ورپریده!
- بله سرورم! عفو بفرمایید!
- خوب تام! مایلیم سواری را با این دستگاه ماگلی را از ما یاد بگیری!
- ولی سرورم! شما که بلد نیستید!
- چه گفتی تام؟!
- کلامی چرت از دهانم جست سرورم!
- خوبه! از کجا شروع کنیم؟!
- خوب این اسمش موسه!
- مایلم موشواره صدایش بزنم!
- امر، امر شماست سرورم!
- خوب، این موشواره چه می کند تام؟!
- کارخای خوبی می کند سرورم!
ناگهان تام با پس گردنی بلاتریکس به خودش آمد.
- برنامه ها را انتخاب می کند سرورم!
- خوب است! مایلیم به دامبلدور پشمکینه پیامی بنویسیم و اورا به دوئل بخوانیم!
- اما سرورم ما هنوز به اون دسترسی نرسیدیم!
- خوب خدا برساندتان!
- بله سرورم!
- این دیگر چیست؟! شخصیت خودتان را انتخاب کنید؟!
- بله سرورم!
- چه ابلهانه! مارا چه فرض کرده اند؟! کوین کارتر سه ساله؟!
کوین سعی کرد خودش را از نگاه پرسش برانگیز مرگخواره ها پنهان کند.
- معلوم است که ما کیستیم! ما...
ناگهان پیامی از تاپیک کی، کِی، با کی، کجا؟! در پایین صفحه در سمت راست ارسال شد که محتوای آن " فیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس" بود! ولدمورت که با دیدن پیام، چهره ای متشکل از خشم، دلتنگی، احساس غربت و تنهایی را گرفت، گفت:
- نگینی است! پرنشش ما مشکل رودوی پیدا کرده و در هضم به مشکل خورده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/10/28 22:08:02
.یادگار گذشتگان.
با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

این صداهای عجق وجق شامل هر چیزی که بگین میشد و نویسنده چون مجبور بود رولی حداقل با هشتصد کلمه بنویسه، پس با علاقه زیادی به توصیف هر یک از این صداها میپردازه.
عدهای زانوی غم به بغل گرفته بودن و زار زار گریه میکردن. چرا که این پروژه قرار بود به جمعآوری اطلاعات سری و مهم فراوونی منتهی بشه، که خب به علت معجونپراکنی هکتور داشت نمیشد که بشه!
عدهای دیگه غم رو چاره نمیدونستن و سرگرم خالی کردن عصبانیتشون بر سر وسایل فروشگاه لوازم جادویی ورانسکی بودن. حالا این که چرا غم چاره نبود، اما خالی کردن عصبانیت چاره بود، پرسشی است که پاسخی براش ثبت نشده. شاید هم شده، اما نویسنده با وجود تلاش برای نوشتن هشتصد کلمه، علاقه نداره وقتشو صرف توضیح علمی این موضوع کنه.
ولی سوال دیگهای اینجا مطرحه که نویسنده علاقمنده بهش اشاره کنه و اون هشتصد کلمه رو به طریقی پوشش بده. اونم اینه که چی شد که فروشگاه لوازم جادویی، به لوازم غیر جادوییای همچون کامپیوتر متصل به اینترنت ختم شد که مرگخوارا قادر به ورود به سایت جادوگران شدن؟ پاسخ این سوال احتمالا با مطالعه اولین پستهای سوژه رفع خواهد شد، پس خودتون برین بخونین و از نویسنده نخواین توضیحش بده. درسته که نویسنده مجبوره حداقل از هشتصد کلمه استفاده کنه، اما دیگه اونقدرم مجبور نیست.
باری به هر جهت...
عدهای تصمیم گرفته بودن عصبانیتشون رو بر سر باعث و بانی این اتفاق، یعنی هکتور خالی کنن! بنابراین فریادِ چه کردی با ما بر سر هکتوری که غش کرده بود و کف زمین پهن شده بود سر میدادن.
عدهی آخر هم عصبانی بودن، ولی عصبانیتشون رو صرفا با فریاد زدنِ بدون مخاطب خاصی بروز میدادن. بنابراین خلاصه نهایی صداهای عجق وجق همچین بود: آه و ناله، زار زدن، صداهایی همچون "گـــودا" در حین شکوندن اشیا، و انواع و اقسام فریادها.
این وسط هکتور که واقعا غش نکرده بود و تنها خودش رو به غش زدن زده بود، چون از عواقب احتمالیِ عملِ بدش آگاه بود، در میون این همه سر و صدا و خصوصا اون دستهای که دقیقا مخاطبش خودش بودن و بالای سرش تجمع کرده بودن، داشت کم میاورد و دیگه در خودش توانِ ادای غش کردهها رو در آوردن نمیدید.
اما خوشبختانه یا متاسفانه، قبل از این هکتور بخواد تسلیم بشه و با ویبرهای همه صداها رو در هم بشکنه، این بلاتریکسه که با فریادی که بالاتر از هر فریاد دیگهای هست، همه رو به سکوت دعوت میکنه. به این شکل:
- همگی ســـــــــــاکـــــــــــت!
و باور کنین یا نکنین، همگی با تنها همین جمله ساکت میشن. یعنی حتی نیاز نیست بلاتریکس مثل فیلما چندین و چند بار فریاد بزنه و همه نشنون یا اگه میشنون واکنشی نشون ندن و اون مجبور شه به روشهای دیگه برای شنیدن صداش رو بیاره. نه واقعا لازم نیست. چون نه تنها همه به وضوح میشنون که چون بلاتریکسه حرفشنوی بالایی هم دارن.
پس به محض فریادِ بلاتریکس، سکوتی حاکم میشه که تنها شکنندهش اشیائی میشن که تا قبل از فریاد بلاتریکس نیمه شکسته بودن و حالا داشتن پروسه شکستن کامل رو طی میکردن. و اگه فکر میکنین بلاتریکس با اون آرامش روانی توصیف نشدنیای که داره، این مورد رو طبیعی میپنداره و به اشیاء رحم میکنه که در جواب فریادش ساکت نمیشن، کور خوندین و کاملا اشتباه کردین.
بلاتریکس به سمت تکتک اشیائی که بعد از اعلام حکومت نظامی همچنان داشتن صداهای نهاییشون رو تخلیه میکردن طلسم کروشیوی نثار تک تکشون میکنه. البته که اشیاء جون ندارن و دردی در وجودشون بابت این طلسم ایجاد نمیشه، ولی خب پروسه خروج صدا که حتما باید تا ته طی میشد، چون بالاخره انسان نبودن که قادر باشن جلوش رو بگیرن، با سرعت بیشتری طی میشه و سکوتِ مطلوبِ بلاتریکس با سرعت بیشتری فراهم میشه.
مرگخوارا با دیدن طلسمهای ریز و درشتی که بعضا از بیخ گوششون یا به فاصله چند میلیمتری ازشون عبور میکرد، آب دهنشون رو قورت میدن و روونا، هلگا، سالازار یا گودریک رو بسته به گروهی که در هاگوارتز داشتن شکر میکنن که بلافاصله سکوت پیشه کردن و در دامِ طلسمهای کروشیو بلاتریکس گرفتار نشدن.
بالاخره بعد از فراهم شدن سکوتی که بلاتریکس به دنبالش بود، هکتور که همچنان ادای غش کردهها رو در میاورد، ناگهان خودش رو در حالتی میبینه که از پشت به هوا بلند شده و حالا چشم تو چشم با بلاتریکسه.
- طبق هر قانونی که حساب کنیم منطقی نیست بتونی منو همچین بلند کنیا!
اما مرگخوارا به خوبی میدونستن وقتی بلاتریکس رو خشم در بر میگرفت، هر قانونی از طبیعت قادر به شکسته شدن بود. چون هر کس و هر چیز و هر پدیدهای که با بلاتریکس همکاری نمیکرد، شامل خشمش میشد. همین دقایقی پیش اشیاء به وضوح شاهدش بودن!
- زود تند سریع تاپ لپ...
- لپ تاپ بود اسمش!
- لپ تاپ! الان وقت ایراد گرفتنه آخه؟
نبود خب. چرا مرگخوارا نمیفهمیدن؟
از شانس خوبِ مرگخوار خاطی، الان هکتور پروژه پررنگتری برای بلاتریکس بود. پس بلاتریکس رو به هکتور ادامه میده:
- سریع این لپ تاپو درست میکنی یا یجوری خودتو به ایتنرتن وصل میکنم که تو چشات صفحه سایت نقش ببنده و دهنت به صورت خودکار شروع به خوندن پستا کنه و دستاتم خواستههای ما رو بنویسه!
نویسنده به محض دیدن "تعداد کلمات: 835" نفس راحتی میکشه و سرنوشت هکتور رو همینجا به نفر بعد واگذار میکنه! اصلا هم به این موضوع اشاره نمیکنه که همون مرگخوار خاطی کاملا آروم و زیرلبی گفته بود "ایتنرتن نه، اینترنت"!
عدهای زانوی غم به بغل گرفته بودن و زار زار گریه میکردن. چرا که این پروژه قرار بود به جمعآوری اطلاعات سری و مهم فراوونی منتهی بشه، که خب به علت معجونپراکنی هکتور داشت نمیشد که بشه!
عدهای دیگه غم رو چاره نمیدونستن و سرگرم خالی کردن عصبانیتشون بر سر وسایل فروشگاه لوازم جادویی ورانسکی بودن. حالا این که چرا غم چاره نبود، اما خالی کردن عصبانیت چاره بود، پرسشی است که پاسخی براش ثبت نشده. شاید هم شده، اما نویسنده با وجود تلاش برای نوشتن هشتصد کلمه، علاقه نداره وقتشو صرف توضیح علمی این موضوع کنه.
ولی سوال دیگهای اینجا مطرحه که نویسنده علاقمنده بهش اشاره کنه و اون هشتصد کلمه رو به طریقی پوشش بده. اونم اینه که چی شد که فروشگاه لوازم جادویی، به لوازم غیر جادوییای همچون کامپیوتر متصل به اینترنت ختم شد که مرگخوارا قادر به ورود به سایت جادوگران شدن؟ پاسخ این سوال احتمالا با مطالعه اولین پستهای سوژه رفع خواهد شد، پس خودتون برین بخونین و از نویسنده نخواین توضیحش بده. درسته که نویسنده مجبوره حداقل از هشتصد کلمه استفاده کنه، اما دیگه اونقدرم مجبور نیست.
باری به هر جهت...
عدهای تصمیم گرفته بودن عصبانیتشون رو بر سر باعث و بانی این اتفاق، یعنی هکتور خالی کنن! بنابراین فریادِ چه کردی با ما بر سر هکتوری که غش کرده بود و کف زمین پهن شده بود سر میدادن.
عدهی آخر هم عصبانی بودن، ولی عصبانیتشون رو صرفا با فریاد زدنِ بدون مخاطب خاصی بروز میدادن. بنابراین خلاصه نهایی صداهای عجق وجق همچین بود: آه و ناله، زار زدن، صداهایی همچون "گـــودا" در حین شکوندن اشیا، و انواع و اقسام فریادها.
این وسط هکتور که واقعا غش نکرده بود و تنها خودش رو به غش زدن زده بود، چون از عواقب احتمالیِ عملِ بدش آگاه بود، در میون این همه سر و صدا و خصوصا اون دستهای که دقیقا مخاطبش خودش بودن و بالای سرش تجمع کرده بودن، داشت کم میاورد و دیگه در خودش توانِ ادای غش کردهها رو در آوردن نمیدید.
اما خوشبختانه یا متاسفانه، قبل از این هکتور بخواد تسلیم بشه و با ویبرهای همه صداها رو در هم بشکنه، این بلاتریکسه که با فریادی که بالاتر از هر فریاد دیگهای هست، همه رو به سکوت دعوت میکنه. به این شکل:
- همگی ســـــــــــاکـــــــــــت!
و باور کنین یا نکنین، همگی با تنها همین جمله ساکت میشن. یعنی حتی نیاز نیست بلاتریکس مثل فیلما چندین و چند بار فریاد بزنه و همه نشنون یا اگه میشنون واکنشی نشون ندن و اون مجبور شه به روشهای دیگه برای شنیدن صداش رو بیاره. نه واقعا لازم نیست. چون نه تنها همه به وضوح میشنون که چون بلاتریکسه حرفشنوی بالایی هم دارن.
پس به محض فریادِ بلاتریکس، سکوتی حاکم میشه که تنها شکنندهش اشیائی میشن که تا قبل از فریاد بلاتریکس نیمه شکسته بودن و حالا داشتن پروسه شکستن کامل رو طی میکردن. و اگه فکر میکنین بلاتریکس با اون آرامش روانی توصیف نشدنیای که داره، این مورد رو طبیعی میپنداره و به اشیاء رحم میکنه که در جواب فریادش ساکت نمیشن، کور خوندین و کاملا اشتباه کردین.
بلاتریکس به سمت تکتک اشیائی که بعد از اعلام حکومت نظامی همچنان داشتن صداهای نهاییشون رو تخلیه میکردن طلسم کروشیوی نثار تک تکشون میکنه. البته که اشیاء جون ندارن و دردی در وجودشون بابت این طلسم ایجاد نمیشه، ولی خب پروسه خروج صدا که حتما باید تا ته طی میشد، چون بالاخره انسان نبودن که قادر باشن جلوش رو بگیرن، با سرعت بیشتری طی میشه و سکوتِ مطلوبِ بلاتریکس با سرعت بیشتری فراهم میشه.
مرگخوارا با دیدن طلسمهای ریز و درشتی که بعضا از بیخ گوششون یا به فاصله چند میلیمتری ازشون عبور میکرد، آب دهنشون رو قورت میدن و روونا، هلگا، سالازار یا گودریک رو بسته به گروهی که در هاگوارتز داشتن شکر میکنن که بلافاصله سکوت پیشه کردن و در دامِ طلسمهای کروشیو بلاتریکس گرفتار نشدن.
بالاخره بعد از فراهم شدن سکوتی که بلاتریکس به دنبالش بود، هکتور که همچنان ادای غش کردهها رو در میاورد، ناگهان خودش رو در حالتی میبینه که از پشت به هوا بلند شده و حالا چشم تو چشم با بلاتریکسه.
- طبق هر قانونی که حساب کنیم منطقی نیست بتونی منو همچین بلند کنیا!

اما مرگخوارا به خوبی میدونستن وقتی بلاتریکس رو خشم در بر میگرفت، هر قانونی از طبیعت قادر به شکسته شدن بود. چون هر کس و هر چیز و هر پدیدهای که با بلاتریکس همکاری نمیکرد، شامل خشمش میشد. همین دقایقی پیش اشیاء به وضوح شاهدش بودن!
- زود تند سریع تاپ لپ...
- لپ تاپ بود اسمش!
- لپ تاپ! الان وقت ایراد گرفتنه آخه؟

نبود خب. چرا مرگخوارا نمیفهمیدن؟
از شانس خوبِ مرگخوار خاطی، الان هکتور پروژه پررنگتری برای بلاتریکس بود. پس بلاتریکس رو به هکتور ادامه میده:
- سریع این لپ تاپو درست میکنی یا یجوری خودتو به ایتنرتن وصل میکنم که تو چشات صفحه سایت نقش ببنده و دهنت به صورت خودکار شروع به خوندن پستا کنه و دستاتم خواستههای ما رو بنویسه!
نویسنده به محض دیدن "تعداد کلمات: 835" نفس راحتی میکشه و سرنوشت هکتور رو همینجا به نفر بعد واگذار میکنه! اصلا هم به این موضوع اشاره نمیکنه که همون مرگخوار خاطی کاملا آروم و زیرلبی گفته بود "ایتنرتن نه، اینترنت"!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

