_ هی پیتر !
ولدمورت با انگشتان دراز و کشیده اش به پتی گرو که در گوشه ای کز کرده بود اشاره کرد. پیتر با نگرانی از جایش بلند شد و به سمت ولدمورت حرکت کرد.
_ ب..بله ارباب!؟
_ باید بری به سوروس کمک کنی... بیچاره چلاق شد !
پیتر پتی گرو از گوشه پرده نگاهی به درون خوابگاه مدیران و تخت عله که آمبریج بر رویش خوابیده بود و چهار مدیری که اطرافش را گرفته بودند ، انداخت.و در همان حین نگاهش بر روی راجر ثابت ماند.
_ این ابله چرا هی بالا و پایین میره!؟
ولدمورت دندان غروچه ای کرد و ادامه داد :
_ ابله تویی نه اون! خوب یه نیگاه به زیر پاش بنداز. سوروس بیچاره من !
پیتر طبق فرمان ولدمورت نگاهش را به زیر پای راجر دوخت. و در همان هنگام بود که دست کبود شده سوروس نظرش را جلب کرد.
پیتر :
ولدمورت با خشم به پیتر نگاه کرد.
_
برو کمکش!
_ چجوری برم کمکش!؟ نکنه میخواین برم توی اتاق و بگم : ببخشید آقای راجر لطفا" پاتون رو جای دیگه بزارین چون پای مبارکتون دست جاسوس ما رو چلاق کرده احیانا" !؟
ولدمورت در حالیکه با ناراحتی سرش را تکان میداد ،بی سیمش را در دست گرفت .
_ الو ، الو ؟! از ولدی به بلیز ! صدای منو میشنوی؟
_ بلیز به گوشم؟ صدای شما رو دارم!
_ بوق بر تو باد بلیز! اون راجر ابله ، سوروس رو کشت! یه بوقی از خودت بزن دیگه !
_ دریافت شد ! الان یک بوق خفن روانه راجر میکنم .
بلیز اندکی خود را در زیر میز جابجا کرد و چوب دستی اش را به سمت راجر نشانه رفت .
بلیز در دلش : مدیر کمتر ، زندگی بهتر
ولی در یک لحظه از کارش پشیمان شد و بی سیمش را در دست گرفت.
_ از بلیز به ارباب! از بلیز به ارباب.
_ بنال بوقی.
_ ارباب جان ، چرا برای این کار مزحرف من خودمو به خطر بندازم ، خوب به پیتر بگید یا بوقی بزنه دیگه.
_ به پیتر گفتم ولی هیچ کاری به مخمون نرسید آخه!
_ به ، ارباب مارو باوَش! اون پیتر بوقی خیره سرش جانور نماست !
_ هان!؟
در اتاق مونالیزا :
_ من دلم واسه کلاهم تنگ شده باب بزرگ.
سیریوس نگاه تندی به آسپ انداخت و آسپ سریع نگاهش را از سیریوس بر گرفت و بی تفاوت به راهش ادامه داد. در همان حال دامبلدور خود را از اتاق مونالیزا بیرون کشید و پشت سر او سایر محفلیان از جان گذشته وارد اتاق بارون شدند.
آسپ : اینجا کجاست باب بزرگ!؟
سیریوس : اتاق بارون.
آسپ در حالیکه با تعجب سرش را میخاراند ، گفت : مگه دامبل نگفت بعد از اتاق راجر اتاق بارون ِ !؟ پس چرا همیچی...
سیریوس با عصبانیت به میان حرف آسپ پرید : بچه اینقدر حرف نزن! اینم مثل باباش پر حرفه... به جای حرف زدن به در و دیوار نگاه کن تا حوصله ات سر نره.
آسپ با آستینش اشکهایش را پاک کرد و با ترس و وحشت به در و دیوار خونین ، پنجره های شکسته ، سقف پر از تار عنکبوت اتاق خیره شد.
_ اِ ! چی شد!؟ ای خاک بر سرم! خاک بر سرم! آسپ مرد!
ولدمورت با انگشتان دراز و کشیده اش به پتی گرو که در گوشه ای کز کرده بود اشاره کرد. پیتر با نگرانی از جایش بلند شد و به سمت ولدمورت حرکت کرد.
_ ب..بله ارباب!؟
_ باید بری به سوروس کمک کنی... بیچاره چلاق شد !
پیتر پتی گرو از گوشه پرده نگاهی به درون خوابگاه مدیران و تخت عله که آمبریج بر رویش خوابیده بود و چهار مدیری که اطرافش را گرفته بودند ، انداخت.و در همان حین نگاهش بر روی راجر ثابت ماند.
_ این ابله چرا هی بالا و پایین میره!؟
ولدمورت دندان غروچه ای کرد و ادامه داد :
_ ابله تویی نه اون! خوب یه نیگاه به زیر پاش بنداز. سوروس بیچاره من !
پیتر طبق فرمان ولدمورت نگاهش را به زیر پای راجر دوخت. و در همان هنگام بود که دست کبود شده سوروس نظرش را جلب کرد.
پیتر :
ولدمورت با خشم به پیتر نگاه کرد.
_
برو کمکش!_ چجوری برم کمکش!؟ نکنه میخواین برم توی اتاق و بگم : ببخشید آقای راجر لطفا" پاتون رو جای دیگه بزارین چون پای مبارکتون دست جاسوس ما رو چلاق کرده احیانا" !؟
ولدمورت در حالیکه با ناراحتی سرش را تکان میداد ،بی سیمش را در دست گرفت .
_ الو ، الو ؟! از ولدی به بلیز ! صدای منو میشنوی؟
_ بلیز به گوشم؟ صدای شما رو دارم!
_ بوق بر تو باد بلیز! اون راجر ابله ، سوروس رو کشت! یه بوقی از خودت بزن دیگه !
_ دریافت شد ! الان یک بوق خفن روانه راجر میکنم .
بلیز اندکی خود را در زیر میز جابجا کرد و چوب دستی اش را به سمت راجر نشانه رفت .
بلیز در دلش : مدیر کمتر ، زندگی بهتر
ولی در یک لحظه از کارش پشیمان شد و بی سیمش را در دست گرفت.
_ از بلیز به ارباب! از بلیز به ارباب.
_ بنال بوقی.
_ ارباب جان ، چرا برای این کار مزحرف من خودمو به خطر بندازم ، خوب به پیتر بگید یا بوقی بزنه دیگه.
_ به پیتر گفتم ولی هیچ کاری به مخمون نرسید آخه!
_ به ، ارباب مارو باوَش! اون پیتر بوقی خیره سرش جانور نماست !
_ هان!؟
در اتاق مونالیزا :
_ من دلم واسه کلاهم تنگ شده باب بزرگ.
سیریوس نگاه تندی به آسپ انداخت و آسپ سریع نگاهش را از سیریوس بر گرفت و بی تفاوت به راهش ادامه داد. در همان حال دامبلدور خود را از اتاق مونالیزا بیرون کشید و پشت سر او سایر محفلیان از جان گذشته وارد اتاق بارون شدند.
آسپ : اینجا کجاست باب بزرگ!؟
سیریوس : اتاق بارون.
آسپ در حالیکه با تعجب سرش را میخاراند ، گفت : مگه دامبل نگفت بعد از اتاق راجر اتاق بارون ِ !؟ پس چرا همیچی...
سیریوس با عصبانیت به میان حرف آسپ پرید : بچه اینقدر حرف نزن! اینم مثل باباش پر حرفه... به جای حرف زدن به در و دیوار نگاه کن تا حوصله ات سر نره.
آسپ با آستینش اشکهایش را پاک کرد و با ترس و وحشت به در و دیوار خونین ، پنجره های شکسته ، سقف پر از تار عنکبوت اتاق خیره شد.
_ اِ ! چی شد!؟ ای خاک بر سرم! خاک بر سرم! آسپ مرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/6/12 9:39:11
im back... again!


دوربین به این ور و اون ور نگاه میکنه و ملت تازه متوجه میشن راجر پاشو گذاشته روی دست سوروس

حالا ما از کجا یکی گیر بیاریم به عله بندازیمش که سرش گرم شه و حواسش به حضور و غیابمون نباشه ؟














پروفایل لیلی رو میبنده و میره سراغ ... کوییرل ! و صفحه پیام شخصیشو باز میکنه و شروع به تایپ میکنه
