همه منتظر بودند که چهرهی تفرقه را ببینند. در ذهن خود تصور میکردند که او چگونه است. تصوراتشان باعث ترس میشد. انتظار داشتند کسی که چنین قدرتی دارد باید چهرهی ترسناکی داشته باشد. با هر قدم تفرقه، این تصورات وحشتناکتر میشد. یکی از افراد آب گمان میکرد که اگر مستقیم به چشمهای تفرقه نگاه کند ممکن است که نحوهی مرگ خود را ببیند. یکی از بالاردههای گروه قهوهای که به گروه خاک معروف بود، شک نداشت که صدای قدمهای تفرقه مانند صدای رعد و برق در شبی ساکت است. صدایی که باعث میشود برای لحظهای بدنت از حرکت بایستد و قلبت با سرعت زیادی بزند.
همهی این تصورات با بیرون آمدن تفرقه از قفس پایان یافت. بیرون قفس، دختر بچهای که نهایتا 10 سال سن داشت با عروسکی در دستش ایستاده بود. نه خبری از چشمهای پیشگو بود و نه قدمهای ترسناک. او یک دختر بچه با موهای سیاه، پوستی سفید رنگ و صورتی گل انداخته بود.
دختر بچه با چشمانش انگشت رهبر گروه سفید (خورشید) را دنبال کرد که به سمت گروه قرمز (آتش) اشاره میکرد. به سمت میز گروه چرخید و با قدمهای کوچکش - که صدایی از خود تولید نمیکردند - به سمت رهبر گروه آتش رفت.
- سلام عمو!
چشمانش مهربانی را نشان میدادند. تن صدایش آرامش را به ارمغان میآورد. این دختر با این توصیفات باعث شده بود فقط یک سوال یکسان در ذهن همه شکل بگیرد: این دختر کوچک چگونه آن تفرقهی شیطانیای بود که ترس به لرزه جامعهی جادوگری انداخته بود؟ او فقط یک بچه بود. چگونه میتوانست خطری داشته باشد؟
جامعهی جادوگری فقط شایعههایی دربارهی تفرقه شنیده بودند. حرفهایی که بیمدرک و بیاساس بودند. تنها دو رهبر گروه خورشید و مه به طور مستقیم با تفرقه در ارتباط بودند. فقط آنها حقیقت را میدانستند.
- فکر میکنم که شوخی کافیست تفرقه!
رهبر گروه مه این سخن را خطاب به دختر بچه گفت. به آنی، دختربچهی 10 سالهای که روبهروی رهبر آتش ایستاده بود، تبدیل به رهبر آتش شد.
- سلام عمو!
صدایش مانند چهرهاش با رهبر آتش مو نمیزد. تفرقه، یک شیپ شیفتر بود. موجودی که تا آن موقع فقط یک افسانه بود. افسانهای که حالا آن جمع را تحت تاثیر خودش قرار داده بود.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] انجمن تفرقه بین دو جبههی سیاه و سفید
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
شغل
رهبر مرگخواران، داور ذخیره دوئل

افرادی که لایک کردند
He-Who-Must-Not-Be-Named

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دوشنبه 26 مرداد 1405 18:21
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
145

سوژه جدید:
مقدمه: پیش از بدنیا آمدن چهار بنیانگذار، و پدید آمدن گروههای چهارگانه با نامهای مذکور، جامعه جادوگری متشکل از شش انجمن بود، که برخلاف گروهبندی کنونی هاگوارتز، هر کدام از این انجمنها نماد عنصری از طبیعت بودند. در این شش انجمن، برترین جادوگران جای میگرفتند و تنها با رسیدن به درجهای والا به نوع جادوی مد نظر، میتوانستی عضوی از آنها شوی، به عنوان مثال، جادوگران حاضر در انجمن سیاه، برترین جادوگرانی بودند که بر جادوی سیاه غالب شده بودند.
____________________________________________________________________________________________________________________
سکوت، تالار بزرگی که همگان در آن جمع شده بودند را در بر گرفته بود. در هر قسمت تالار، گروهی در حال زمزمهی حرفهایشان برای یکدیگر بودند. هر کدام، رنگی از ردا را بر شانه انداخته، و تالار را با رداهایشان رنگین میکردند. انجمن سیاه و سفید که عظمت حضورشان، انجمنهای قرمز، آبی، قهوهای و بنفش را کمی معذب میکرد، بالاتر از گروههای دیگر بر سکوی حاضر در تالار ایستاده بودند و اعضایشان با یکدیگر سخن میگفتند.
این گردهمایی، که به سالهایی بسیار قبلتر از اینکه انجمنهای سیاه و سفید با یکدیگر دشمن شوند، برمیگشت، برای جمع شدن برترین جادوگران سراسر دنیا در کنار هم برگزار شده بود. هدف از تشکیل این انجمنها و گردهماییها نیز، کنترل جامعهی جادوگری به نحوی درست، و نیز کنترل ماگلها بود، به گونهای که دردسرساز نشوند.
پیرترین جادوگر حاضر در تالار که ردایی مشکی بر شانههایش خودنمایی میکرد، قدم جلو گذاشت و با خواندن وردی، صدایش را برای همگان بلند کرد.
- درود بر همه جادوگران با عظمتی که به علت لیاقت سرشارشان در اینجا حضور دارند.
سپس سرفهای کرد و دوباره ادامه داد.
- ما، انجمنهای سفید و سیاه، که به عنوان انجمنهای برتر خورشید و مه، و انجمنهای قرمز، آبی، قهوهای و بنفش، که به عنوان انجمنهای عناصر چهارگانهی آتش، آب، خاک و باد میشناسید، امروز گرد هم آمدهایم تا دربارهی مسئلهی مهم و بیسابقهای، تصمیمگیری کنیم.
سپس به سمت نگهبانان حاضر در چهارچوب درب تالار دستی تکان داد تا دستور گوشزد شده را انجام دهند. ثانیهای بعد، نگهبانها قفس بزرگی که فرد عبوس و خمیدهای در وسط آن نشسته بود را به تالار آوردند و سپس مرخص شدند. پیرِجادوگر، حرفزدن را از سر گرفت.
- داخل قفس مذکور که با برترین طلسمهای حفاظتی موجود ساخته شده، جادوگری در حبس است، که اکثر شما او را با نام تفرقه میشناسید.
زمزمهها بلند شد. ترس، مانند ماری شوم، در صحبتهای همگان میخزید.
- چندی پیش، او با قدرتهای شیطانی که هیچکدام تا به حال نظیرش را ندیدهایم، به جامعه جادوگری پا گذاشت و سبب ترس و وحشت جادوگران شد. ما، انجمنهای برتر سفید و سیاه، بر روی قدرتهای او آزمایشهای زیادی انجام دادیم و متوجه شدیم که این قدرت، نه تنها میتواند خطرناک نباشد، بلکه میتواند بسیار سازنده باشد و جامعهی جادوگری را به سمت صعود ببرد. ازین رو، با توافق تمامی بزرگان و قدرتمندان، تصمیم گرفتیم که او را با فرستادن به یکی از گروههای عناصر چهارگانه، مطیع کنیم. باشد که قدرتِ تفرقه، سبب افزایش انسجام و اتحاد ما شود.
سپس دستش را به سمت انجمن آتش دراز کرد.
- بخت با شما یار باشد، تفرقه اکنون یکی از اعضای شماست. در مراقبت از او سهلانگاری نکنید.
در قفس باز شد، و تفرقه به آرامی سقوط یک برگ، از آن خارج و به سمت گروهِ جدیدش رفت.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

لرد نمیدونست در این لحظه با غارتگران دست و پنجه نرم کنه یا با دامبلدور سر و کله بزنه. البته این نمیدونما فقط چند دقیقه ادامه پیدا میکنه چون لرد به این نتیجه میرسه که قابلیتاش بسیار بالاست و اتفاقا خیلیم خوب میتونه همزمان با دو جبهه بجنگه.
- وقتی دو تا بزرگتر دارن با هم صحبت میکنن بچهها ساکت میشینن خب؟
لرد دامبلدورنما با چهرهای جدی اینو رو به پیتر میگه و بعد به سمت دامبلدور برمیگرده.
- دامبلدور الان که بیشتر فکر میکنیم ما کاملا متوجهیم که چرا اینقد علاقمندی ما بشی! بالاخره ما خیلی با ابهت و جذابیم و خیلیا دوست دارن جای ما باشن.
لرد دستشو رو صورت خودِ دامبلدورنماش میکشه و ادامه میده:
- خصوصا از وقتی تو بدن پیر و علیل تو اومدیم بیشتر میتونیم درک کنیم چرا به بدن ما علاقمند شدی!
لرد که در تمام مدت با آرامش این حرفا رو به زبون آورده بود، ناگهان چهرهی دامبلدوریش از عصبانیت سرخ میشه و حین بیان جملات بعدیش آبشاری از آبه که به روی غارتگران و دامبلدور سرازیر میشه.
- ولی ما تا همینجاشم به زور تو این بدن دووم آوردیم. تو که این همه ادعای دانشت میشه چطور نمیتونی بدن خودتو پس بگیری که منم بتونم برم تو بدن خودم هان؟ ما فقط یکی هستیم و آن یکی هم باید خودمان باشیم نه تو!
جیمز دستمالی از جیب پیتر در میاره و مشغول پاک کردن صورت خیسش میشه.
- اوه، واقعا طوفانی بود!
پیتر بعد از این که دستمال دست به دست میشه و یه دور سیریوس و یه دور ریموس به زورِ سیریوس آبِ رو صورتشون پاک میشه، دستمالشو پس میگیره و دوباره تو جیبش برمیگردونه.
- حالا اگه دامبلدورم بخواد لرد بشه چندان سخت نیستا. واسه همین دستور العملشو دارم. لازمهش چند قطره خون دشمن و استخون بابات و ایناس. ازینا داری تو دست و بالت دیگه؟
آخه میدونین که... خودم شخصا بدن جدید لردو پختم.
- وقتی دو تا بزرگتر دارن با هم صحبت میکنن بچهها ساکت میشینن خب؟

لرد دامبلدورنما با چهرهای جدی اینو رو به پیتر میگه و بعد به سمت دامبلدور برمیگرده.
- دامبلدور الان که بیشتر فکر میکنیم ما کاملا متوجهیم که چرا اینقد علاقمندی ما بشی! بالاخره ما خیلی با ابهت و جذابیم و خیلیا دوست دارن جای ما باشن.

لرد دستشو رو صورت خودِ دامبلدورنماش میکشه و ادامه میده:
- خصوصا از وقتی تو بدن پیر و علیل تو اومدیم بیشتر میتونیم درک کنیم چرا به بدن ما علاقمند شدی!

لرد که در تمام مدت با آرامش این حرفا رو به زبون آورده بود، ناگهان چهرهی دامبلدوریش از عصبانیت سرخ میشه و حین بیان جملات بعدیش آبشاری از آبه که به روی غارتگران و دامبلدور سرازیر میشه.
- ولی ما تا همینجاشم به زور تو این بدن دووم آوردیم. تو که این همه ادعای دانشت میشه چطور نمیتونی بدن خودتو پس بگیری که منم بتونم برم تو بدن خودم هان؟ ما فقط یکی هستیم و آن یکی هم باید خودمان باشیم نه تو!

جیمز دستمالی از جیب پیتر در میاره و مشغول پاک کردن صورت خیسش میشه.
- اوه، واقعا طوفانی بود!
پیتر بعد از این که دستمال دست به دست میشه و یه دور سیریوس و یه دور ریموس به زورِ سیریوس آبِ رو صورتشون پاک میشه، دستمالشو پس میگیره و دوباره تو جیبش برمیگردونه.
- حالا اگه دامبلدورم بخواد لرد بشه چندان سخت نیستا. واسه همین دستور العملشو دارم. لازمهش چند قطره خون دشمن و استخون بابات و ایناس. ازینا داری تو دست و بالت دیگه؟
آخه میدونین که... خودم شخصا بدن جدید لردو پختم.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

خلاصه:
جای روح لرد سیاه و دامبلدور عوض شده. اونا بعد از مدتی زندگی به جای هم بلاخره خسته شدن و با هم توافق کردن که به مرگخوارا و محفلیا واقعیتو بگن و هرکدوم به جایگاه خودشون برگردن.
الان لرد دامبلدورنما و دامبلدور لردنما جلوی خانه گریمولد وایسادن و میخوان برن به محفلیا همه چیو بگن ولی سیریوس و دار و دسته غارتگران اونها رو میبینن و برای انتقام ریش کنده شده دامبلدور دنبالشون میوفتن.
..............................................................
میگویند روان هر کسی ظرفیتی برای تحمل درد و رنج دارد و دامبلدور به ظرفیت مورد نظر رسیده بود. حالا درد و غم ریش از دست رفته و خستگی ماهیچه های چهارسر ران ناشی از دویدن زیاد دست به دست هم داده و کرکره سلولهای مغزی را پایین کشیده بودند و مغز دامبلدور تا اطلاع بعدی تعطیل بود.
دامبلدور لرد نما در وسط کوچه ایستاد و با عصبانیت به سمت دنبال کنندگان نینجایی برگشت. شریدر وجودش بیدار شده بود دیگر هیچ مایکل آنجلویی نمیتوانست او را به راه راست هدایت کند.
- من دیگه نمیخوام فرار کنم! خسته شدم! میخوام برم خونمون! اصلا میخوام تام باشم!
گروه غارتگران که انتظار این حرکت و حرف را نداشتند، با ارور 404 مواجه شده و سر جایشان خشکشان زد.
لرد دامبلدور نما هم که از رفتار عجیب دامبلدور لرد نما تعجب کرده بود، بعد از جا آمدن نفسش پرسید:
- چی شدی پیری؟ لرد واقعی که ما هستیم! تو باباجان هستی! قاطی کردی؟
- نمیخوام بابا جان باشم! این دنیا دیگه ارزش نداره! منم میخوام یک تام باشم!
- قندت افتاده؟ خیلی اکسیژن بهت رسیده؟ چی میگی؟
- بیا باهم تام باشیم! تام تامی هم باشیم و داداشی بشیم!
لرد با نگاه اسکن واری سرتاپای دامبلدور که قیافه مبارک خودش را داشت برانداز کرد. کاملا مشخص بود که سیستم قرون وسطایی مغز دامبلدور توانایی فرار و استرس را نداشته و قاطی کرده بود.
- خجالت بکش پیرمرد! به خودت بیا! جوون روغن نباتی نیستی که اینطور کم آوردی!
- اصلا خودم تنهایی تامم! تو میتونی تام المثنی باشی!
- داری میری رو اعصابم ها!
- امیر تام؟ میخوای پرنسس تام باشی اصلا؟ خوشگله ها!
لرد در حالت عادی هم حوصله دامبلدور عاقل را نداشت و درنتیجه دامبلدور دیوانه کاملا از لیگ تحمل لرد خارج بود. لرد جلو آمد و به دامبلدور سیلی زد و با صدای بلند گفت:
- لرد تاریکی واقعی ما هستیم! ارباب همه شرارت ها و بدی های جهان! یادت باشد!
-دامبلدور به تاریکی پیوسته!
جمله پیتر باعث شد که توجه آن دو دوباره به گروه غارتگران جلب شود.
لرد با حاکت پوکری گفت:
- چرا ما همش داریم صحبت میکنیم و یکهو یکی میاد کنارمون خشکش میزنه و سر یه جمله کلیدی به خودش میاد؟ چرا سوژه ها تکراری شده؟
- آهااا! فهمیدم! تامعلی چطوره؟
جای روح لرد سیاه و دامبلدور عوض شده. اونا بعد از مدتی زندگی به جای هم بلاخره خسته شدن و با هم توافق کردن که به مرگخوارا و محفلیا واقعیتو بگن و هرکدوم به جایگاه خودشون برگردن.
الان لرد دامبلدورنما و دامبلدور لردنما جلوی خانه گریمولد وایسادن و میخوان برن به محفلیا همه چیو بگن ولی سیریوس و دار و دسته غارتگران اونها رو میبینن و برای انتقام ریش کنده شده دامبلدور دنبالشون میوفتن.
..............................................................
میگویند روان هر کسی ظرفیتی برای تحمل درد و رنج دارد و دامبلدور به ظرفیت مورد نظر رسیده بود. حالا درد و غم ریش از دست رفته و خستگی ماهیچه های چهارسر ران ناشی از دویدن زیاد دست به دست هم داده و کرکره سلولهای مغزی را پایین کشیده بودند و مغز دامبلدور تا اطلاع بعدی تعطیل بود.
دامبلدور لرد نما در وسط کوچه ایستاد و با عصبانیت به سمت دنبال کنندگان نینجایی برگشت. شریدر وجودش بیدار شده بود دیگر هیچ مایکل آنجلویی نمیتوانست او را به راه راست هدایت کند.
- من دیگه نمیخوام فرار کنم! خسته شدم! میخوام برم خونمون! اصلا میخوام تام باشم!
گروه غارتگران که انتظار این حرکت و حرف را نداشتند، با ارور 404 مواجه شده و سر جایشان خشکشان زد.
لرد دامبلدور نما هم که از رفتار عجیب دامبلدور لرد نما تعجب کرده بود، بعد از جا آمدن نفسش پرسید:
- چی شدی پیری؟ لرد واقعی که ما هستیم! تو باباجان هستی! قاطی کردی؟
- نمیخوام بابا جان باشم! این دنیا دیگه ارزش نداره! منم میخوام یک تام باشم!
- قندت افتاده؟ خیلی اکسیژن بهت رسیده؟ چی میگی؟
- بیا باهم تام باشیم! تام تامی هم باشیم و داداشی بشیم!
لرد با نگاه اسکن واری سرتاپای دامبلدور که قیافه مبارک خودش را داشت برانداز کرد. کاملا مشخص بود که سیستم قرون وسطایی مغز دامبلدور توانایی فرار و استرس را نداشته و قاطی کرده بود.
- خجالت بکش پیرمرد! به خودت بیا! جوون روغن نباتی نیستی که اینطور کم آوردی!
- اصلا خودم تنهایی تامم! تو میتونی تام المثنی باشی!
- داری میری رو اعصابم ها!
- امیر تام؟ میخوای پرنسس تام باشی اصلا؟ خوشگله ها!
لرد در حالت عادی هم حوصله دامبلدور عاقل را نداشت و درنتیجه دامبلدور دیوانه کاملا از لیگ تحمل لرد خارج بود. لرد جلو آمد و به دامبلدور سیلی زد و با صدای بلند گفت:
- لرد تاریکی واقعی ما هستیم! ارباب همه شرارت ها و بدی های جهان! یادت باشد!
-دامبلدور به تاریکی پیوسته!
جمله پیتر باعث شد که توجه آن دو دوباره به گروه غارتگران جلب شود.
لرد با حاکت پوکری گفت:
- چرا ما همش داریم صحبت میکنیم و یکهو یکی میاد کنارمون خشکش میزنه و سر یه جمله کلیدی به خودش میاد؟ چرا سوژه ها تکراری شده؟
- آهااا! فهمیدم! تامعلی چطوره؟
افرادی که لایک کردند
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 18:04
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

سیریوس با تمام سرعت دوید و بعد به طور ناگهانی داخل یک کوچه پیچید. دامبلدور لرد شده و لرد دامبلدور دنبال شده هم دنبالش وارد کوچه شدند.
- پیرمرد مطمئنی داریم دنبال فرد درستی میریم؟
دامبلدور لردنما نگاهی به کوچه ناآشنا انداخت. قطعا آن اطراف جای انسان های درستکار نبود اما او نمی خواست بدبین باشد.
- تام اصلا نگران نباش. من به سیریوس اعتماد کامل دارم.
- تو که کلا به همه اعتماد داری.
لرد بی حوصله به نظر می رسید. این همه راه دویده و از خانه گریمولد دور شده بودند تا به سیریوس برسند. چون دامبلدور گفته بود می توانند به کمک او وارد خانه گریمولد شوند. ولی حالا وسط یک کوچه ی غریبه ایستاده بودند که شبیه محله خلافکارها به نظر می رسید.
- آی نفس کش! ولدمورت حالا کارت به جایی رسیده که دست به ریش پر ابهت پروفسور ما می زنی؟
- به ما میگن غارتگر. هر کسی روی ناموسمون دست بلند کنه حسابشو می رسیم!
دامبلدور و لرد اول نگاهی به یکدیگر کردند و بعد به اکیپ غارتگران هاگوارتز که انتهای کوچه مسلح به نانچیکو، چوب، شمشیر و چنگک، ایستاده بودند؛ خیره شدند. به نظر می رسید سیریوس، جیمز، پیتر و ریموس نه تنها نمی خواهند کمکشان کنند، بلکه می خواهند حسابی از خجالتشان در بیایند.
- باباجان ولی ما که دست روی ناموس کسی بلند نکردیم.
- ریش پروفمون مثل ناموس ماست! تو هم که زدی کندیش! حقته حسابی گوشمالیت بدیم. بیاین بچه ها!
- غودااااااااااا!
قبل از اینکه لگد بروسلی وارانه جیمز با صورت دامبلدور لردنما برخورد کند، او با تمام سرعت شروع به دویدن کرد. هیچ علاقه ای نداشت دماغ نداشته اش مثل دماغ اصلی اش از صد جا بشکند. لرد دامبلدور نما هم که حس می کرد آنجا ماندن اصلا جایز نیست به ناچار به دنبال او دوید.
حالا برعکس چند دقیقه پیش، این سیریوس و دیگر دوستانش بودند که دنبال لرد و دامبلدور می دویدند تا گیرشان بیندازند.
- مگه نگفتی به سیروس اعتماد کامل داری این لاکپشتهای نینجا پشت سرمون چی میگن پس؟
- عه تام تو هم لاکپشتای نینجا رو دیدی؟ من عاشق مایکل آنجلو هستم.
خیلی با هم همذات پنداری می کنیم.
تو کدومشونو دوستـ...
- :شکلک دامبلدور با نگاه های خشمگین:
- چیز... یعنی... من به جیمز اینا اعتماد دارم هنوز. اونا بچه های پاکی هستن فقط یه مقدار لات بازی خونشون زیاده. همین.
... راستی لطفا دیگه وقتی تو بدن منی اخم نکن که اخم کردن بهم نمیاد گلم. 
لرد خیلی دلش می خواست جواب دامبلدور را بدهد ولی ترجیح داد سکوت کند و انرژی اش را برای فرار کردن نگه دارد. پشت سرشان جیمز، سیریوس، ریموس و پیتر با تمام سرعت درحال تعقیب کردنشان بودند و هر از چندگاهی مانند نینجاها حرکات آکروباتیک انجام میدادند.
- اوه تام! این کوچه بن بسته!
شهرداری دقیقا داره چه بلایی سر این شهر میاره؟
حیف هاگوارتز خودمون نبود این همه سوراخ سنبه داشت و از هر قسمتی می تونستی وارد یه قسمت دیگه ش بشی؟ حتی میشد از طریق لوله فاضلابای دستشویی وارد تالار اسرار بشی!... من هاگوارتزمو می خوام!
شرایط واقعا بدی بود! پرت شدن از دره، کنده شدن ریش، اشتباه گرفته شدن با لرد، مورد کتک کاری قرار گرفتن توسط شاگردان و حالا هم بن بست بودن کوچه، به شدت روی دامبلدور فشار آورده و او را وارد فاز دیوانگی کرده بود.
- پیرمرد مطمئنی داریم دنبال فرد درستی میریم؟
دامبلدور لردنما نگاهی به کوچه ناآشنا انداخت. قطعا آن اطراف جای انسان های درستکار نبود اما او نمی خواست بدبین باشد.
- تام اصلا نگران نباش. من به سیریوس اعتماد کامل دارم.
- تو که کلا به همه اعتماد داری.
لرد بی حوصله به نظر می رسید. این همه راه دویده و از خانه گریمولد دور شده بودند تا به سیریوس برسند. چون دامبلدور گفته بود می توانند به کمک او وارد خانه گریمولد شوند. ولی حالا وسط یک کوچه ی غریبه ایستاده بودند که شبیه محله خلافکارها به نظر می رسید.
- آی نفس کش! ولدمورت حالا کارت به جایی رسیده که دست به ریش پر ابهت پروفسور ما می زنی؟
- به ما میگن غارتگر. هر کسی روی ناموسمون دست بلند کنه حسابشو می رسیم!
دامبلدور و لرد اول نگاهی به یکدیگر کردند و بعد به اکیپ غارتگران هاگوارتز که انتهای کوچه مسلح به نانچیکو، چوب، شمشیر و چنگک، ایستاده بودند؛ خیره شدند. به نظر می رسید سیریوس، جیمز، پیتر و ریموس نه تنها نمی خواهند کمکشان کنند، بلکه می خواهند حسابی از خجالتشان در بیایند.
- باباجان ولی ما که دست روی ناموس کسی بلند نکردیم.

- ریش پروفمون مثل ناموس ماست! تو هم که زدی کندیش! حقته حسابی گوشمالیت بدیم. بیاین بچه ها!

- غودااااااااااا!

قبل از اینکه لگد بروسلی وارانه جیمز با صورت دامبلدور لردنما برخورد کند، او با تمام سرعت شروع به دویدن کرد. هیچ علاقه ای نداشت دماغ نداشته اش مثل دماغ اصلی اش از صد جا بشکند. لرد دامبلدور نما هم که حس می کرد آنجا ماندن اصلا جایز نیست به ناچار به دنبال او دوید.
حالا برعکس چند دقیقه پیش، این سیریوس و دیگر دوستانش بودند که دنبال لرد و دامبلدور می دویدند تا گیرشان بیندازند.
- مگه نگفتی به سیروس اعتماد کامل داری این لاکپشتهای نینجا پشت سرمون چی میگن پس؟
- عه تام تو هم لاکپشتای نینجا رو دیدی؟ من عاشق مایکل آنجلو هستم.
خیلی با هم همذات پنداری می کنیم.
تو کدومشونو دوستـ...- :شکلک دامبلدور با نگاه های خشمگین:
- چیز... یعنی... من به جیمز اینا اعتماد دارم هنوز. اونا بچه های پاکی هستن فقط یه مقدار لات بازی خونشون زیاده. همین.
... راستی لطفا دیگه وقتی تو بدن منی اخم نکن که اخم کردن بهم نمیاد گلم. 
لرد خیلی دلش می خواست جواب دامبلدور را بدهد ولی ترجیح داد سکوت کند و انرژی اش را برای فرار کردن نگه دارد. پشت سرشان جیمز، سیریوس، ریموس و پیتر با تمام سرعت درحال تعقیب کردنشان بودند و هر از چندگاهی مانند نینجاها حرکات آکروباتیک انجام میدادند.
- اوه تام! این کوچه بن بسته!
شهرداری دقیقا داره چه بلایی سر این شهر میاره؟
حیف هاگوارتز خودمون نبود این همه سوراخ سنبه داشت و از هر قسمتی می تونستی وارد یه قسمت دیگه ش بشی؟ حتی میشد از طریق لوله فاضلابای دستشویی وارد تالار اسرار بشی!... من هاگوارتزمو می خوام!
شرایط واقعا بدی بود! پرت شدن از دره، کنده شدن ریش، اشتباه گرفته شدن با لرد، مورد کتک کاری قرار گرفتن توسط شاگردان و حالا هم بن بست بودن کوچه، به شدت روی دامبلدور فشار آورده و او را وارد فاز دیوانگی کرده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

سیریوس بلک با چهره متعجب به دو نفر خیره شده بود.
دامبلدور لردنما و لرد دامبلدورنما اول به سیریوس و بعد به همدیگر نگاه کردند.
دامبلدور لردنما چشک ریز و نامحسوسی زد و با چشمانش به سیریوس اشاره کرد. لرد دامبلدورنما که تنها یک راه حل قطعی را برای تمام مشکلات میپسندید به آرامی دستش را در ردایش کرد که چوبدستیش را بیرون بکشد و یک نان خور از محفلی ها کم کند.
دامبلدور واقعی که این صحنه را دید، نجوا کنان گفت:
- پیس... پیس... چی کار میکنی؟
لرد واقعی هم با صدای آهسته جواب داد:
- ما پیس پیس نمیکنیم! با قیافه مبارک ما از این صداها در نیار! برایمان افت دارد!
- آروم باش و ریش خودتو و ریش خودمو به خشم الوده نکن بابا جان!... الان میخوای چیکار کنی؟
- بکشیمش؟
- این راه حل خوبی نیست بابا جان! بعد هم سیریوس عضو مهم محفله و نمیذاریم بکشیش!
- بکشیمت؟
- خودکشی هم کار خوبی نیست بابا جان! بهرحال میشه بدون بینی هم زندگی کرد!
- اعصابمان را خورد کردی پیرمرد! خوب چیکارش کنیم؟
- صحبت میکنیم بابا جان! مگه قرار نبود اعتراف کنیم و کمک بگیریم؟
لرد که کلا با کانسپت کمک گرفتن مشکل داشت اخم کرد. همه باید از او کمک میگرفتند و او از کسی کمک نمی گرفت. تازه کسی جرات نمیکرد از او کمک بگیرد.
با این حال ، از بودن در بدن دامبلدور، از ریش داشتن و حتی از بینی داشتن خسته شده بود. با خودش فکر کرد که وقتی به بدنش برگردد انتقام همه این خفت ها و خواری ها را میگیرد. درنهایت سرش را تکان داد و چوبدستی اش را در ردایش گذاشت.
دامبلدور لرد نما که خیالش راحت شده بود، لبخند زد و به سمت سیروس که حالا دیگر قیافه وحشت زده داشت برگشت.
- چطوری بابا جان؟ دلم برای همتون تنگ شده بود!
چند لحظه در سکوت گذشت و بعد سیروس به سمت مخالف دامبلدور و لرد شروع به دویدن کرد.
لرد دامبلدور نما با عصبانیت گفت:
- بفرما پیرمرد! باید میگذاشتی میکشتیمش!
- عالی شد تام! همون چیزی شد که میخواستم !
-چی میگی پیرمرد؟ بیا دست بزن به ریشام عقلت بیاد سر جاش!
- قضیه ساده است بابا جان! سیریوس ترسیده و داره فرار میکنه... فکر میکنی کجا میره؟ خونه گریمولد! دیگه فقط کافیه دنبالش بریم!
یک ثانیه بعد دامبلدور و لرد شروع به دویدن کردند.
دامبلدور لردنما و لرد دامبلدورنما اول به سیریوس و بعد به همدیگر نگاه کردند.
دامبلدور لردنما چشک ریز و نامحسوسی زد و با چشمانش به سیریوس اشاره کرد. لرد دامبلدورنما که تنها یک راه حل قطعی را برای تمام مشکلات میپسندید به آرامی دستش را در ردایش کرد که چوبدستیش را بیرون بکشد و یک نان خور از محفلی ها کم کند.
دامبلدور واقعی که این صحنه را دید، نجوا کنان گفت:
- پیس... پیس... چی کار میکنی؟
لرد واقعی هم با صدای آهسته جواب داد:
- ما پیس پیس نمیکنیم! با قیافه مبارک ما از این صداها در نیار! برایمان افت دارد!
- آروم باش و ریش خودتو و ریش خودمو به خشم الوده نکن بابا جان!... الان میخوای چیکار کنی؟
- بکشیمش؟
- این راه حل خوبی نیست بابا جان! بعد هم سیریوس عضو مهم محفله و نمیذاریم بکشیش!
- بکشیمت؟
- خودکشی هم کار خوبی نیست بابا جان! بهرحال میشه بدون بینی هم زندگی کرد!
- اعصابمان را خورد کردی پیرمرد! خوب چیکارش کنیم؟
- صحبت میکنیم بابا جان! مگه قرار نبود اعتراف کنیم و کمک بگیریم؟
لرد که کلا با کانسپت کمک گرفتن مشکل داشت اخم کرد. همه باید از او کمک میگرفتند و او از کسی کمک نمی گرفت. تازه کسی جرات نمیکرد از او کمک بگیرد.
با این حال ، از بودن در بدن دامبلدور، از ریش داشتن و حتی از بینی داشتن خسته شده بود. با خودش فکر کرد که وقتی به بدنش برگردد انتقام همه این خفت ها و خواری ها را میگیرد. درنهایت سرش را تکان داد و چوبدستی اش را در ردایش گذاشت.
دامبلدور لرد نما که خیالش راحت شده بود، لبخند زد و به سمت سیروس که حالا دیگر قیافه وحشت زده داشت برگشت.
- چطوری بابا جان؟ دلم برای همتون تنگ شده بود!
چند لحظه در سکوت گذشت و بعد سیروس به سمت مخالف دامبلدور و لرد شروع به دویدن کرد.
لرد دامبلدور نما با عصبانیت گفت:
- بفرما پیرمرد! باید میگذاشتی میکشتیمش!
- عالی شد تام! همون چیزی شد که میخواستم !
-چی میگی پیرمرد؟ بیا دست بزن به ریشام عقلت بیاد سر جاش!
- قضیه ساده است بابا جان! سیریوس ترسیده و داره فرار میکنه... فکر میکنی کجا میره؟ خونه گریمولد! دیگه فقط کافیه دنبالش بریم!
یک ثانیه بعد دامبلدور و لرد شروع به دویدن کردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 21 مرداد 1405 22:38
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

- اونطوری که فکر میکنید نیست بابا جان! 
- چرا ریشمون رو کندی حالا؟!
دامبلدور لردنما و لرد دامبلدورنما از دیدهشدن در اون وضعیت، شوکه شدن، و تلاش کردن از هم فاصله بگیرن. و یک ثانیه بعد، لرد دامبلدورنما به گلوله موی سفیدی که توی دستای دامبلدور لردنما بود، نگاه کرد و سعی کرد بغض ناشی از دردش به خاطر ریش کندهشده رو قورت بده.
- یادت اومد راه ورود رو؟
- منم دلم براتون تنگ میشه بابا جانیا... عیب نداره... گریه نکنید، بزرگ میشیم و یادمون میره همهمون.
لرد دامبلدورنما که داشت محل خالی وسط ریشهاش رو با دستش ارزیابی میکرد، به دامبلدور لردنما که درحال درد و دل با ریش کندهشده توی مشتش بود، نگاه غضبآلودی انداخت.
- ما ریش از چونهمون پریده، این داره با قامت بلند بالای ما با ریشای کندهشدهش درد و دل میکنه... این چه وضعشه؟ ما چیکار کردیم به این وضعیت دچار شدیم؟ البته به جز یک مقدار مناسبی قتل و کشتار و ایجاد وحشت.
در همونحال که لرد دامبلدورنما دچار فروپاشی روانی میشد و تیکههای روانش مثل تیکههای روحش همینطوری به این طرف و اونطرف پرتاب و پاشیده میشدن و همهجا رو روح و روانی میکردن، لرد با یک نگاه از گوشه چشم فهمید که تیکههای کندهشده ریش دامبلدور هم زنده هستن و در اون لحظه در حال جیغ کشیدن و جون دادن هستن. اگر لرد میتونست حتی بیشتر از این دچار فروپاشی روانی بشه، میشد. ولی بهنظر میرسید ذخیره روانش تموم شده و دیگه توانایی پرتاب و پاشیدنش به اطراف رو نداره. بنابراین تیکههای روانش رو برداشت و خودش با کف دست به اطراف مالیدشون که نشون بده حتی بیشتر از این هم میتونه دچار فروپاشی روانی بشه و حتی در قامت دامبلدور، لرد سیاهیست توانا و قدرتمند و فروپاشنده.
- اینجا داره چه اتفاقی میفته؟!
لرد دامبلدورنما و دامبلدور لردنما تا قبل از شنیدن فریاد، کاملا فراموش کردهبودن که توسط یک نفر دیده شدن.

- چرا ریشمون رو کندی حالا؟!

دامبلدور لردنما و لرد دامبلدورنما از دیدهشدن در اون وضعیت، شوکه شدن، و تلاش کردن از هم فاصله بگیرن. و یک ثانیه بعد، لرد دامبلدورنما به گلوله موی سفیدی که توی دستای دامبلدور لردنما بود، نگاه کرد و سعی کرد بغض ناشی از دردش به خاطر ریش کندهشده رو قورت بده.
- یادت اومد راه ورود رو؟

- منم دلم براتون تنگ میشه بابا جانیا... عیب نداره... گریه نکنید، بزرگ میشیم و یادمون میره همهمون.

لرد دامبلدورنما که داشت محل خالی وسط ریشهاش رو با دستش ارزیابی میکرد، به دامبلدور لردنما که درحال درد و دل با ریش کندهشده توی مشتش بود، نگاه غضبآلودی انداخت.
- ما ریش از چونهمون پریده، این داره با قامت بلند بالای ما با ریشای کندهشدهش درد و دل میکنه... این چه وضعشه؟ ما چیکار کردیم به این وضعیت دچار شدیم؟ البته به جز یک مقدار مناسبی قتل و کشتار و ایجاد وحشت.

در همونحال که لرد دامبلدورنما دچار فروپاشی روانی میشد و تیکههای روانش مثل تیکههای روحش همینطوری به این طرف و اونطرف پرتاب و پاشیده میشدن و همهجا رو روح و روانی میکردن، لرد با یک نگاه از گوشه چشم فهمید که تیکههای کندهشده ریش دامبلدور هم زنده هستن و در اون لحظه در حال جیغ کشیدن و جون دادن هستن. اگر لرد میتونست حتی بیشتر از این دچار فروپاشی روانی بشه، میشد. ولی بهنظر میرسید ذخیره روانش تموم شده و دیگه توانایی پرتاب و پاشیدنش به اطراف رو نداره. بنابراین تیکههای روانش رو برداشت و خودش با کف دست به اطراف مالیدشون که نشون بده حتی بیشتر از این هم میتونه دچار فروپاشی روانی بشه و حتی در قامت دامبلدور، لرد سیاهیست توانا و قدرتمند و فروپاشنده.
- اینجا داره چه اتفاقی میفته؟!

لرد دامبلدورنما و دامبلدور لردنما تا قبل از شنیدن فریاد، کاملا فراموش کردهبودن که توسط یک نفر دیده شدن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

- به ما دست بزنی که دامبلدوری بشیم؟ عمرا! ما تن به این خفت نمیدیم!
دامبلدور در کالبد لرد، نگاهی به سرتاپای لرد در کالبد دامبلدور میندازه.
- ولی تام، تو همین الان خود دامبلدوری! چطوری بیشتر از این میتونی دامبلدوری بشی؟
دامبلدور با اشتیاق دستاشو به ریشای لرد نزدیک میکنه.
- اینطوری در واقع لردی میشی. این چیزیه که میخوای نه؟
لرد خیلی دوست داشت با دامبلدور مخالفت کنه و در واقع یکی از لذتهاش نه گفتن به دامبلدور و ناامید کردنش بود. ولی اینبار به نظر میومد که حق کاملا با دامبلدور بود. بنابراین لرد با بیمیلی چشماشو میبنده و چونهشو بالا میده.
- خیله خب اجازه میدیم. ولی چون مایل به این کار نیستیم، حاضر نیستیم چشمامون با دیدن این صحنه به درد بیاد.
دامبلدور مادامی که میتونست ریشهاشو لمس کنه مشکلی با این که لرد با دو چشم بیناش قضیه رو مشاهده کنه یا نکنه نداشت. بنابراین با اشتیاق دستاشو جلو میبره و داخل ریشای لرد میکنه.
- هی! آروم باش! این ریش به بدن ما وصلهها دردمون میاد!
- تو که قرار بود نگاه نکنی تام!
بنابراین لرد ضمن دعوت دامبلدور به آرامش، دوباره چشماشو میبنده. دامبلدور اینبار به آرامی مشغول لمس ریشهای بیپایانش که مخفیگاه هزاران موجود و اجسام بود میکنه. لرد از چندش بودن چشماشو بسته بود و دامبلدور از شدت لذت. هرکس از دور این صحنه رو میدید قطعا براش بسیار عجیب میبود که از قضای روزگار گویا یکی هم میبینه!
- پروفسور؟
چشمای دامبلدور و لرد ناگهان باز میشه و در همون حالتی که دستای دامبلدور لردنما تو ریشای لرد دامبلدورنما بود، سرجاشون خشک میشن.
دامبلدور در کالبد لرد، نگاهی به سرتاپای لرد در کالبد دامبلدور میندازه.
- ولی تام، تو همین الان خود دامبلدوری! چطوری بیشتر از این میتونی دامبلدوری بشی؟
دامبلدور با اشتیاق دستاشو به ریشای لرد نزدیک میکنه.
- اینطوری در واقع لردی میشی. این چیزیه که میخوای نه؟

لرد خیلی دوست داشت با دامبلدور مخالفت کنه و در واقع یکی از لذتهاش نه گفتن به دامبلدور و ناامید کردنش بود. ولی اینبار به نظر میومد که حق کاملا با دامبلدور بود. بنابراین لرد با بیمیلی چشماشو میبنده و چونهشو بالا میده.
- خیله خب اجازه میدیم. ولی چون مایل به این کار نیستیم، حاضر نیستیم چشمامون با دیدن این صحنه به درد بیاد.

دامبلدور مادامی که میتونست ریشهاشو لمس کنه مشکلی با این که لرد با دو چشم بیناش قضیه رو مشاهده کنه یا نکنه نداشت. بنابراین با اشتیاق دستاشو جلو میبره و داخل ریشای لرد میکنه.
- هی! آروم باش! این ریش به بدن ما وصلهها دردمون میاد!

- تو که قرار بود نگاه نکنی تام!
بنابراین لرد ضمن دعوت دامبلدور به آرامش، دوباره چشماشو میبنده. دامبلدور اینبار به آرامی مشغول لمس ریشهای بیپایانش که مخفیگاه هزاران موجود و اجسام بود میکنه. لرد از چندش بودن چشماشو بسته بود و دامبلدور از شدت لذت. هرکس از دور این صحنه رو میدید قطعا براش بسیار عجیب میبود که از قضای روزگار گویا یکی هم میبینه!
- پروفسور؟

چشمای دامبلدور و لرد ناگهان باز میشه و در همون حالتی که دستای دامبلدور لردنما تو ریشای لرد دامبلدورنما بود، سرجاشون خشک میشن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 20:50
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه:
جای روح لرد سیاه و دامبلدور عوض شده. اونا بعد از مدتی زندگی به جای هم بلاخره خسته شدن و با هم توافق کردن که به مرگخوارا و محفلیا واقعیتو بگن و هرکدوم به جایگاه خودشون برگردن.
الان لرد دامبلدورنما و دامبلدور لردنما جلوی خانه گریمولد وایسادن و میخوان برن به محفلیا همه چیو بگن.
دامبلدور به فضای میان دو خانه چشم دوخت. و باز هم بیشتر چشم دوخت. آنقدر چشم دوخت که ذرات عرق از پیشانی کالبد لردی اش شروع به چکیدن نمود. هر چه می گذشت رنگش بیشتر و بیشتر به قرمزی می گرایید. بلاخره مغزش شروع به باد کردن کرد و در آستانه انفجار قرار گرفت.
-دارید با کالبد مبارکمان چه می کنید؟! یکی از هورکراکس هایمان را سوزاندید که!
-به یاد آوردن آدرس خونه گریمولد برای باز شدن افسون رازداری برام خیلی سخت شده باباجان.
لرد عصبانی بود. بسیار عصبانی! آن همه راه از میان کوه های مرتفع و دشت های وسیع نیامده بود که به خاطر یک آدرس به یاد نیاوردن دامبلدور پشت در بماند.
-خوب فکر کن! اصلا یک نگاه به قیافه ما بینداز یادت می آید!
دامبلدور و لرد برای دقایقی به یکدیگر زل زدند.
-متاسفانه یادم نیومد بابا جان.
-با دیدن ما یادت نیامد زیرا ما از این
به این
تبدیل گشته ایم و ابهت بی چون و چرای خویش را از دست داده ایم. آن وقت در این شرایط باید اینجا بنشینیم و تلاش مذبوحانه شما را نظاره کنیم!
دامبلدور نگاهی پر از حس ترحم و دلسوزی به لرد انداخت. اشکی از چشمانش ترشح شد. اشک با دیدن قرمزی چشمان دامبلدور وحشت کرد و جیغ زنان دوباره به همانجایی که از آن ترشح کرده بود، برگشت.
-تام، پسرم...ناراحت نباش...مطمئنم یادم میاد. فقط کافیه یکم به ریشم دست بکشم؛ که خب ندارم! پس طبیعتا کافیه به ریش تو دست بکشم. بکشم؟
جای روح لرد سیاه و دامبلدور عوض شده. اونا بعد از مدتی زندگی به جای هم بلاخره خسته شدن و با هم توافق کردن که به مرگخوارا و محفلیا واقعیتو بگن و هرکدوم به جایگاه خودشون برگردن.
الان لرد دامبلدورنما و دامبلدور لردنما جلوی خانه گریمولد وایسادن و میخوان برن به محفلیا همه چیو بگن.
_______________
دامبلدور به فضای میان دو خانه چشم دوخت. و باز هم بیشتر چشم دوخت. آنقدر چشم دوخت که ذرات عرق از پیشانی کالبد لردی اش شروع به چکیدن نمود. هر چه می گذشت رنگش بیشتر و بیشتر به قرمزی می گرایید. بلاخره مغزش شروع به باد کردن کرد و در آستانه انفجار قرار گرفت.
-دارید با کالبد مبارکمان چه می کنید؟! یکی از هورکراکس هایمان را سوزاندید که!
-به یاد آوردن آدرس خونه گریمولد برای باز شدن افسون رازداری برام خیلی سخت شده باباجان.
لرد عصبانی بود. بسیار عصبانی! آن همه راه از میان کوه های مرتفع و دشت های وسیع نیامده بود که به خاطر یک آدرس به یاد نیاوردن دامبلدور پشت در بماند.
-خوب فکر کن! اصلا یک نگاه به قیافه ما بینداز یادت می آید!
دامبلدور و لرد برای دقایقی به یکدیگر زل زدند.
-متاسفانه یادم نیومد بابا جان.
-با دیدن ما یادت نیامد زیرا ما از این
به این
تبدیل گشته ایم و ابهت بی چون و چرای خویش را از دست داده ایم. آن وقت در این شرایط باید اینجا بنشینیم و تلاش مذبوحانه شما را نظاره کنیم!
دامبلدور نگاهی پر از حس ترحم و دلسوزی به لرد انداخت. اشکی از چشمانش ترشح شد. اشک با دیدن قرمزی چشمان دامبلدور وحشت کرد و جیغ زنان دوباره به همانجایی که از آن ترشح کرده بود، برگشت.
-تام، پسرم...ناراحت نباش...مطمئنم یادم میاد. فقط کافیه یکم به ریشم دست بکشم؛ که خب ندارم! پس طبیعتا کافیه به ریش تو دست بکشم. بکشم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/2/15 22:31:21

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 18:04
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

به نظر ایده ی خوبی می رسید. دامبلدور با شادی موافقت کرد.
-آفرین تام! چه پیشنهاد خوبی دادی.
پس پیش به سوی محفل!
دامبلدور بعد از اینکه این را گفت؛ خواست با عجله از کوه پایین برود که لردسیاه جلویش را گرفت.
- حالا چرا اول بریم محفل؟
- چون اونا برعکس یارای تو سفیدن و گفتگوی مسالمت آمیز سرشون میشه.طلسم های درست و حسابی ممنوعه هم بلد نیستن که بدو ورود بزنن بکشنت.
لردسیاه قانع شده بود. حالا می توانستند بروند.
-ام... تام جان، میدونی من یه خورده زانو درد دارم. میشه منو تا پایین کوه حمل کنی؟
-خیر پیرمرد! مگه ما حمالیم!؟
... ولی جوری دیگه ای می تونیم کمکت کنیم.
-جدی!؟ چه جور...
لرد صبر نکرد جمله ی دامبلدور تمام شود؛ با هلی محکم او را به پایین پرتاب کرد. دامبلدور قل قل خورد و از کوه پایین رفت.
-خوب شد! قربون خودمون بریم که انقدر خلاقیم و ایرپلن مود داریم و می توانیم پرواز کنیم.
لرد بسیار خوشحال و راضی لبه ی پرتگاه رفت و آماده شد تا بقیه ی مسیر را بدون خسته کردن پاهایش، با پروازی شکوهمندانه طی کند... با وقار پرید.
-پس چرا پرواز نمی کنیم؟... اوه! لعنت بهت دامبلدور!
متاسفانه لرد، دیر بخاطر آورد آپشن "حالت پروازش" را روی بدن اصلی اش(که الان داشت قل می خورد و از کوه پایین می رفت) جا گذاشته و خب... دیگر کار از کار گذشته بود.
کمی بعد_خانه گریمولد
دامبلدور و لرد بالاخره با مصیبت های زیاد، خود را به در خانه شماره12 رساندند. بیشتر لباس ها و رداهایشان پاره پوره و مانند سر و صورتشان آش و لاش شده بود.
- تام فرزندنم چرا ما آپارات نکردیم و کل مسیر رو با بدبختی و مصیبت اومدیم؟
- چون مغز ما دست توعه و تو، طبق معمول نتونستی درست ازش استفاده کنی و مغز تو که دست ما ست؛ توش کاملا خالیه. برای همین ما نتونستیم دستور آپارات بدیم.
دامبلدور زیرلب "آهانی" زمزمه کرد و به فضای خالی بین دو خانه چشم دوخت.
وقتش رسیده بود وارد خانه ی گریمولد شوند.
-آفرین تام! چه پیشنهاد خوبی دادی.
پس پیش به سوی محفل!
دامبلدور بعد از اینکه این را گفت؛ خواست با عجله از کوه پایین برود که لردسیاه جلویش را گرفت.
- حالا چرا اول بریم محفل؟

- چون اونا برعکس یارای تو سفیدن و گفتگوی مسالمت آمیز سرشون میشه.

لردسیاه قانع شده بود. حالا می توانستند بروند.
-ام... تام جان، میدونی من یه خورده زانو درد دارم. میشه منو تا پایین کوه حمل کنی؟
-خیر پیرمرد! مگه ما حمالیم!؟
... ولی جوری دیگه ای می تونیم کمکت کنیم.
-جدی!؟ چه جور...
لرد صبر نکرد جمله ی دامبلدور تمام شود؛ با هلی محکم او را به پایین پرتاب کرد. دامبلدور قل قل خورد و از کوه پایین رفت.
-خوب شد! قربون خودمون بریم که انقدر خلاقیم و ایرپلن مود داریم و می توانیم پرواز کنیم.
لرد بسیار خوشحال و راضی لبه ی پرتگاه رفت و آماده شد تا بقیه ی مسیر را بدون خسته کردن پاهایش، با پروازی شکوهمندانه طی کند... با وقار پرید.
-پس چرا پرواز نمی کنیم؟... اوه! لعنت بهت دامبلدور!
متاسفانه لرد، دیر بخاطر آورد آپشن "حالت پروازش" را روی بدن اصلی اش(که الان داشت قل می خورد و از کوه پایین می رفت) جا گذاشته و خب... دیگر کار از کار گذشته بود.
کمی بعد_خانه گریمولد
دامبلدور و لرد بالاخره با مصیبت های زیاد، خود را به در خانه شماره12 رساندند. بیشتر لباس ها و رداهایشان پاره پوره و مانند سر و صورتشان آش و لاش شده بود.
- تام فرزندنم چرا ما آپارات نکردیم و کل مسیر رو با بدبختی و مصیبت اومدیم؟

- چون مغز ما دست توعه و تو، طبق معمول نتونستی درست ازش استفاده کنی و مغز تو که دست ما ست؛ توش کاملا خالیه. برای همین ما نتونستیم دستور آپارات بدیم.
دامبلدور زیرلب "آهانی" زمزمه کرد و به فضای خالی بین دو خانه چشم دوخت.
وقتش رسیده بود وارد خانه ی گریمولد شوند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1402/6/8 20:41:44
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج