سالازار اسلیترین در برابر درهای عظیم هاگوارتز ایستاده بود؛ درهایی که با سنگهایی زنده و جادویی شکل گرفته بودند و هر خط و نقششان داستانی از قدرت و اراده را در خود نگه میداشت. نگاهش آرام و عمیق روی برجها، پنجرهها و دیوارهایی میلغزید که سالها پیش با جادوی خودش شکل داده بود. نسیم خنکی از دریاچه میوزید و ردای سبزش را به حرکت درمیآورد. در آن لحظه، لبخندی محو اما پرمعنا روی لبانش نشسته بود، لبخندی از جنس رضایت.
سالازار رو به روی در هاگوارتز ایستاده و به عظمتی که در این مدرسه به وجود آورده نگاه میکند و لذت میبرد.
صدای قدمهایی سبک از پشت سرش به گوش رسید. چند تن از جادوآموزان، با چهرههایی که احساسات در آن موج میزد، به او نزدیک شدند. نگاههایشان پر از احترام بود و چشمانشان برق میزد. یکی از آنها لبش را گاز گرفت تا صدایش نلرزد، دیگری سرش را پایین انداخته بود و اشکهایش را پنهان نمیکرد. آنها آمده بودند تا خداحافظی کنند، تا لحظهای را که برایشان سنگین بود به زبان بیاورند.
سالازار نگاهش را از قلعه برداشت و به آنها دوخت. در نگاهش آرامش بود، اقتداری که هیچچیز آن را متزلزل نمیکرد. صدایش وقتی به گوششان رسید، محکم و واضح بود، همان صدایی که دیوارهای هاگوارتز آن را به یاد داشتند. او از خداحافظی نگفت، از پایان سخن نگفت. از جریانی سخن گفت که ادامه دارد، از حرکتی که شکلش تغییر میکند اما هرگز متوقف نمیشود.
سالازار به آنها میگوید که این خداحافظی نیست، این تنوع در مدیریت است و وجود او هیچوقت از هاگوارتز حذف نمیشود؛ چرا که هاگوارتز بخشی از روح اوست و با جادوی ویژه خودش ساخته شده، و اکنون مدیریت را به افراد جوانتر میسپارد تا مسیر مؤسسان را ادامه دهند، در حالی که خودش از دور نظارت میکند.
کلماتش مانند ریشههایی در ذهن جادوآموزان نشست. اشکها هنوز روی گونهها جاری بود، اما حالا در آنها چیزی از درک هم دیده میشد. آنها میدانستند که در برابر یک پایان نایستادهاند، بلکه در نقطهای ایستادهاند که مسیر شکل تازهای به خود میگیرد. سالازار نگاهش را دوباره به قلعه برگرداند، به پنجرههایی که نور در آنها میدرخشید و به تالارهایی که هنوز صدای زندگی در آنها جریان داشت.
سپس قدمی برداشت. مسیرش بهسوی بیرون نبود و راهش بهسوی دور شدن نمیرفت. سنگفرشها حضورش را میشناختند و دیوارها با او نفس میکشیدند. بر خلاف تصور دیگران، سالازار حتی این بار از قلعه هاگوارتز خارج نمیشود. هاگوارتز برای او یک محل کار نبود؛ خانهای بود که با ارادهاش شکل گرفته و با حضورش زنده مانده بود. او مدیریت را واگذار کرده اما هاگوارتز همچنان خانهاش است، و در نتیجه قدمزنان به تالار اسرار بازمیگردد و نقشهریزی برای آینده را آغاز میکند.
در اعماق قلعه، جایی که تنها معدودی جرأت نزدیک شدن به آن را داشتند، تالار اسرار در سکوتی باشکوه منتظرش بود. مارها در سایهها حرکت میکردند و سنگها با حضور او جان میگرفتند. سالازار وارد شد، ایستاد و نگاهش را در تاریکی پخش کرد. اینجا نقطه آغاز بود، جایی که تصمیمها شکل میگرفتند و آیندهها نوشته میشدند. لبخندش عمیقتر شد؛ هاگوارتز همچنان در جریان بود، و سالازار در قلب آن.
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] پروژه بازسازی هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: پروژه بازسازی هاگوارتز
پاسخ: پروژه بازسازی هاگوارتز
پاسخ: پروژه بازسازی هاگوارتز
پاسخ: پروژه بازسازی هاگوارتز
پاسخ: پروژه بازسازی هاگوارتز
پاسخ: پروژه بازسازی هاگوارتز
پاسخ: پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
پاسخ به: پروژه بازسازی هاگوارتز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





