پنهلوپه کاغذ را پایین انداخت و گفت: "دیگه بس است. من تا نفهمم ته این قضیه چیست، یک لقمه از کیک تولدم را هم نمیخورم."
کاساندرا داشت از ذوق اینکه بالاخره دوستش برگشته، بال بال میزد. گفت: "پنهلوپه! یعنی تو با آبرفورث دامبلدور بودی؟ خودِ خودِ آبرفورث؟ همان که..."
پنهلوپه: "همان که بز دارد. بله. عالی بود. بهترین تولد عمرم. یک پیرمرد عصبانی که نیمهشب توی بدن من نشسته بود و غر میزد "بچههای این نسل هیچی از بز نمیفهمند." آخ که چه حالی داد."
ناگهان از توی چوبدستی طلایی، یک صدای خش دار و عصبانی بلند شد که همه جا پیچید:
"هی! من هنوز زندهام آقااا! نگو بودم! میگویم هستم! فرق میکند!"
تمام ریونکلاوها یک صدا جیغ کشیدند. گادفری افتاد پشت میز. جوزفین دوباره پرید روی لوستر. حتی هلنا که روح بود، باز هم رفت پشت همان جعبه شکلات لعنتی.
پنهلوپه چوبدستی را برداشت، نگاهش کرد و گفت: "خب آقای دامبلدور، شما توی چوبدستی من چه کار میکنید؟"
صدای آبرفورث دوباره آمد: "من هیچی توی چوبدستی تو نمیکردم. من نشسته بودم توی بار خودم، داشتم به بزهایم فکر میکردم که یک دفعه یک نور سفید آمد و من را کشید توی این چوب کوفتی. حالا تو به من بگو تو چه غلطی کردی که من را کشیدی اینجا؟"
پنهلوپه: "من؟ من داشتم تولدم را جشن میگرفتم که شما خودتان دعوت شدید بدون دعوتنامه!"
آبرفورث: "من دعوتنامه میخواهم؟ من آبرفورث دامبلدورم! من خودم هر جا بخواهم میروم. یادت باشد که من بودم به هری پاتر گفتم..."
پنهلوپه: "شاخش را در بیاورد. میدانم. همه میدانند. تو فقط همین یک کار کردی توی تمام کتابها. یک جمله. و هفت کتاب و هشت فیلم از آن پول درآوردند."
سکوت.
بعد صدای آبرفورث با خشمی که معلوم بود از ته دل است، آمد: "دختر جان، من الان توی بدن تو نیستم که نتونم بزنمت. ولی اگر یک بار دیگر به من توهین کنی، طوری بزهایم را میفرستم دنبال تو که تا آخر عمر قورباغه شکلاتی نبینی."
لیلی وسط پرید: "بسه بچهها! دعوا نکنید. آقای دامبلدور، شما چطور میتوانید از آن چوبدستی بیرون بیایید؟"
آبرفورث: "نمیدانم. من نه راونا روونکلاوم که صد سال توی این چوبها زندگی کرده باشم. من یک پیرمرد سادهام که بار دارد و بز دارد و مشت دارد."
همه نگاه کردند به راونا که هنوز آنجا بود. راونا که تا حالا چیزی نگفته بود و فقط داشت به پنهلوپه نگاه میکرد، گفت: "چوبدستی را بگذار روی زمین. همه عقب بروید. و کسی تا من نگفتم به آن دست نزند. مخصوصاً تو ای دختر موآبی که معلوم نیست از کدام کانون آمدی."
پنهلوپه: "از کانون ریونکلاو. همان کانونی که بنیانگذارش شمایید. یادتان رفته؟"
راونا: "ریونکلاو من روزگاری پر بود از بچههایی که قبل از حرف زدن فکر میکردند. حالا..."
پنهلوپه: "حالا چه؟"
راونا نگاهش کرد. لبخند نزد. گفت: "حالا دیگر بگذار همان جا بماند. نمیخواهد آدم دلش بشکند."
کاساندرا یک دفعه خندهاش گرفت. سعی کرد جلوی خودش را بگیرد ولی نشد. یک صدای قهقهه بلند از ته حلقش بیرون زد. بقیه هم یکی یکی شروع کردند.
تا صدای آبرفورث از توی چوبدستی بلند شد:
"بسه دیگه! یا من را از این چوب درمیآورید یا بارم را میگذارم برای اسم من و میآیم همین جا یک بار جدید باز میکنم. به خدا که بزهایم را هم میآورم."
هلنا که تا حالا پشت جعبه شکلات بود، بیرون آمد و گفت: "بز؟ مادر، این مرد واقعاً بز دارد؟"
راونا: "هلنا جان، بعضی چیزها را بهتر است هیچ وقت نپرسی. جوابشان یا درد دارد یا بو."
پنهلوپه کاغذ را دوباره برداشت. تهش یک خط دیگر هم بود که تا حالا نخوانده بود. بلند خواند:
"... و آن یکی دیگر، خواهرانش خواهند شناخت وقتی که..."
ناگهان چوبدستی از دست پنهلوپه پرید هوا. سه بار چرخید. بعد افتاد زمین و دو تکه شد. از یک تکه، دود خاکستری بیرون آمد که شکل یک پیرمرد ریشو را گرفت. آبرفورث دامبلدور. با همان عینک کدر و همان حالت همیشگی "برو گمشو."
از تکه دیگر، دود طلایی بیرون آمد. غلیظ. سنگین. شکل یک زن با تاجی بر سر. راونا روونکلاو.
هر دو توی هوای تالار شناور بودند. آبرفورث نگاهی به راونا کرد و گفت: "خانم، شما همیشه اینقدر مغرور بودید یا فقط بعد از مردن یاد گرفتید؟"
راونا بدون نگاه کردن به او گفت: "من هیچ وقت نمردم آقای دامبلدور. فقط عوض کردم جای زندگی کردن."
پنهلوپه یک قدم جلو آمد: "خب حالا همه جمعند؟ کیک من کجاست؟"
آبرفورث: "دختر جان، اگر یک بار دیگر بگویی کیک، خودم میآورم پایین و میکنمت توی کیک."
هلنا: "آقای دامبلدور، خواهش میکنم با دوست من اینطور حرف نزنید. او امروز تولدش است."
آبرفورث نگاهی به هلنا کرد. بعد به پنهلوپه. بعد دوباره به هلنا. گفت: "روحی که از دخترش دفاع میکند. خب. این را دوست دارم. باشه. کیکت کو؟"
پنهلوپه دوید سمت میز، کیک را برداشت، آورد وسط تالار. همه جمع شدند دورش. آبرفورث و راونا هم از بالا نگاه میکردند.
پنهلوپه شمعها را فوت کرد. بعد نگاهی به آبرفورث انداخت و گفت: "آقای دامبلدور، شما هم یک تکه میخورید؟"
آبرفورث: "من روحام دختر جان. روح که کیک نمیخورد."
پنهلوپه: "پس چرا هنوز اینجایید؟"
آبرفورث نگاهی به راونا کرد. راونا شانه بالا انداخت. آبرفورث گفت: "راستش... من خودم هم نمیدانم. شاید دلم برای بزهایم تنگ شده. شاید هم دلم برای این بچههای احمق تنگ میشود. نمیدانم. بگذار یک لیوان عسلک داغ بدهم دستم ببینم چه میشود."
پنهلوپه: "شما که نمیتوانید چیزی بخورید یا بنوشید."
آبرفورث: "عسلک داغ که نمیخورم. بو میکنم. بویش یاد بار خودم میاندازد."
همه نگاه کردند به هم. کسی چیزی نگفت.
بعد کاساندرا با صدای آرامی گفت: "آقای دامبلدور، یک سوال... آن بزها... راستش اسمشان چیست؟"
آبرفورث نگاهش کرد. برای اولین بار لبخند زد. گفت: "اسمشان را نمیگویم. بعضی چیزها فقط برای خود آدم است."
و دود کرد و رفت.
راونا هم نگاهی به هلنا انداخت، گفت "دخترم، دفعه بعد که این بچهها خواستند آدم مرده احضار کنند، تو بهشان بگو اول کتاب بخوانند"، و بعد او هم رفت.
تالار خلوت شد. فقط بچههای ریونکلاو ماندند و یک کیک نیمه خورده و یک چوبدستی دو تکه شده روی زمین.
پنهلوپه خمیازهای کشید و گفت: "خب. تولد مبارک به خودم. حالا برویم بخوابیم. فردا صبح معجونسازی داریم."
لیلی گفت: "پنهلوپه... تازه سه صبح است."
پنهلوپه: "پس یه کم دیگه کیک میخورم. بعد میخوابم."
و نشست پای میز، تکیه داد به صندلی، یک لقمه کیک برداشت، و با دهان پر گفت: "بهترین تولد عمرم. واقعاً. هیچکس تا حالا توی تولدم روح نشده بود توی بدنم. امسال رکورد زدم."
همه خندیدند. کاساندرا هم رفت نشست کنارش. هلنا هم بهشان پیوست. تا صبح همانجا نشستند و خوردند و خندیدند.
و آن چوبدستی دو تکه، همان گوشه افتاده بود. تا شاید روزی کس دیگری پیدا شود و برداردش و دوباره ماجراها شروع شود.
ولی آن را برای دفعه بعد بگذارید. حالا دیگر قلمم خشک شد....
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
18 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/16
تولد نقش: 1405/03/18
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 13:05
از: کله گراز
پستها:
74

خب، گل سرها و کلیپسها افتادند روی تخته و حروف درآمد: آ. ب. ر . ف . و . ر . ث
کاساندرا که گیج شده بود، چند بار پشت سر هم خواند: "آبرفورث؟ آبرفورث دامبلدور؟"
بچهها نگاه هم کردند. گادفری که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، گفت: "مگه ما تو خونهٔ دامبلدوریم؟ اینجا ریونکلاوئه. اون پیرمرد چه غلطی توی تخته احضار روح ما کرده؟(البته که آبرفورث خیلی هم مرد خوبیه)"
لیلی با همان حالتی که همیشه موقع درس دادن به بچههای سال اولی داشت، گفت: "آهای مردم، یکم فکر کنید. اگر پنهلوپه الان روحش اینجاست و تخته دارد اسم آبرفورث را نشان میدهد، یعنی چی؟"
جوزفین که از روی لوستر پایین پریده بود، گفت: "یعنی پنهلوپه عاشق بز شده؟"
هلنا که دیگر داشت از این بحث خسته میشد، پرسید: "آخر بز چه ربطی به پنهلوپه دارد؟"
جوزفین: "خب آبرفورث که بز داشت دیگه. هر کسی آبرفورث را دوست داشته باشد، عاشق بز میشود."
پنهلوپه که هنوز وسط تالار ایستاده بود و از اینکه نمیتوانستند ببینندش داشت دیوانه میشد، فریاد کشید: "من از بز متنفرم! آخه چرا دارید چیزهایی به من نسبت میدهید که نیستم؟(بی خود می کنی بز خیلی هم خوبه)"
ولی همانطور که حدس میزدید، کسی صدایش را نشنید.
ناگهان تخته احضار روح شروع کرد به لرزیدن. این بار بدون اینکه کسی دستی به آن زده باشد. چوب جهتدار به آرامی حرکت کرد. رفت روی حرف پ... بعد ن... بعد ه...
پنه... یعنی پنهلوپه؟ پس خودش است.
چوب ادامه داد: ل... و... پ... ه...
باز هم پنهلوپه. خب پس اوضاع چطور است؟
چوب دوباره حرکت کرد: ف... ر... و... ش...
همه با هم خواندند: "پنهلوپه فروش."
سکوت عجیبی تالار را فرا گرفت.
بردلی که همیشه یک کم شوخطبع بود، گفت: "فروش؟ پنهلوپه چه میفروشد؟ کلاس خصوصی قایمشدن؟"
پنهلوپه از جایش پرید: "من هیچی نمیفروشم! آخه تخته لعنتی چرا داری به من تهمت میزنی؟"
ولی بازم کسی صدایش را نشنید
چوب هنوز حرکت میکرد. این بار با سرعت بیشتر. حروف یکی یکی آمدند:
ک..ا..ل..ا..ی..د..س..ت..د..و..م
"پنهلوپه فروش کالای دست دوم؟"
لیلی صورتش را با دست گرفت. لاکرتیا داشت به دیوار تکیه داده بود و میخندید. حتی کاساندرا هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
پنهلوپه دیگر داشت منفجر میشد. پرید وسط تخته و با تمام وجود فریاد زد: "من پنهلوپهام! نه هیچ کس دیگر! نه آبرفورث! نه فروشنده کالای دست دوم! فقط خودم!"
و درست در همان لحظه، چوبدستی طلایی که توی جیب پنهلوپه بود (بله، جیب داشت. همان جیبی که قبلاً معجون هاگرید را توش گذاشته بود) شروع کرد به گرم شدن. آنقدر داغ شد که پنهلوپه حسش کرد. نه از طریق لمس کردن، بلکه چون روحش داشت به سمت آن کشیده میشد.
نوری از توی جیب پنهلوپه زده شد. همه برگشتند. نور بیشتر شد. و بعد... پنهلوپه احساس کرد پاهایش به زمین میرسد. نه مثل قبل که از توی بدن دیگران رد میشد، بلکه واقعاً... روی زمین بود.
هلنا اولین کسی بود که جیغ کشید: "پنهلوپه! دیده میشی!"
بچهها همه یک دفعه برگشتند. پنهلوپه آنجا بود. همان موهای آبی، همان چشمهای گرد، همان حالت همیشگی که انگار تازه از خواب بیدار شده. اما یک فرق داشت: توی دست راستش، چوبدستی طلایی بود. توی دست چپش، یک تکه کاغذ که هیچکس یادش نمیآمد قبلاً آنجا بوده باشد.
کاساندرا دوید سمتش: "پنهلوپه! کجا بودی؟ چرا..."
پنهلوپه نگاهی به کاغذ انداخت و بعد با صدایی که خسته به نظر میرسید، گفت: "بچهها... من یک ماجرای عجیب را پشت سر گذاشتم. راستش را بخواهید، هنوز هم نفهمیدم دقیقاً چه بلایی سرم آمد. ولی این کاغذ را توی جیب چوبدستی پیدا کردم."
کاغذ را بلند کرد. همه خواندند:
"معجون خوششانسی که از هگرید خریدی، تقلبی بود. جادوگری که فروختش، ماندانگاس فلچر بود. او معجون را با چیزی قاطی کرده بود که روح را از بدن جدا میکند. اما تو به خاطر تولدت و آن چوبدستی، برنگشتی تنها. دو روح دیگر هم همراه تو آمدند. یکی آبرفورث دامبلدور(من هنوز زندم آقااا) است و دیگری...
کاساندرا که گیج شده بود، چند بار پشت سر هم خواند: "آبرفورث؟ آبرفورث دامبلدور؟"
بچهها نگاه هم کردند. گادفری که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، گفت: "مگه ما تو خونهٔ دامبلدوریم؟ اینجا ریونکلاوئه. اون پیرمرد چه غلطی توی تخته احضار روح ما کرده؟(البته که آبرفورث خیلی هم مرد خوبیه)"
لیلی با همان حالتی که همیشه موقع درس دادن به بچههای سال اولی داشت، گفت: "آهای مردم، یکم فکر کنید. اگر پنهلوپه الان روحش اینجاست و تخته دارد اسم آبرفورث را نشان میدهد، یعنی چی؟"
جوزفین که از روی لوستر پایین پریده بود، گفت: "یعنی پنهلوپه عاشق بز شده؟"
هلنا که دیگر داشت از این بحث خسته میشد، پرسید: "آخر بز چه ربطی به پنهلوپه دارد؟"
جوزفین: "خب آبرفورث که بز داشت دیگه. هر کسی آبرفورث را دوست داشته باشد، عاشق بز میشود."
پنهلوپه که هنوز وسط تالار ایستاده بود و از اینکه نمیتوانستند ببینندش داشت دیوانه میشد، فریاد کشید: "من از بز متنفرم! آخه چرا دارید چیزهایی به من نسبت میدهید که نیستم؟(بی خود می کنی بز خیلی هم خوبه)"
ولی همانطور که حدس میزدید، کسی صدایش را نشنید.
ناگهان تخته احضار روح شروع کرد به لرزیدن. این بار بدون اینکه کسی دستی به آن زده باشد. چوب جهتدار به آرامی حرکت کرد. رفت روی حرف پ... بعد ن... بعد ه...
پنه... یعنی پنهلوپه؟ پس خودش است.
چوب ادامه داد: ل... و... پ... ه...
باز هم پنهلوپه. خب پس اوضاع چطور است؟
چوب دوباره حرکت کرد: ف... ر... و... ش...
همه با هم خواندند: "پنهلوپه فروش."
سکوت عجیبی تالار را فرا گرفت.
بردلی که همیشه یک کم شوخطبع بود، گفت: "فروش؟ پنهلوپه چه میفروشد؟ کلاس خصوصی قایمشدن؟"
پنهلوپه از جایش پرید: "من هیچی نمیفروشم! آخه تخته لعنتی چرا داری به من تهمت میزنی؟"
ولی بازم کسی صدایش را نشنید
چوب هنوز حرکت میکرد. این بار با سرعت بیشتر. حروف یکی یکی آمدند:
ک..ا..ل..ا..ی..د..س..ت..د..و..م
"پنهلوپه فروش کالای دست دوم؟"
لیلی صورتش را با دست گرفت. لاکرتیا داشت به دیوار تکیه داده بود و میخندید. حتی کاساندرا هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
پنهلوپه دیگر داشت منفجر میشد. پرید وسط تخته و با تمام وجود فریاد زد: "من پنهلوپهام! نه هیچ کس دیگر! نه آبرفورث! نه فروشنده کالای دست دوم! فقط خودم!"
و درست در همان لحظه، چوبدستی طلایی که توی جیب پنهلوپه بود (بله، جیب داشت. همان جیبی که قبلاً معجون هاگرید را توش گذاشته بود) شروع کرد به گرم شدن. آنقدر داغ شد که پنهلوپه حسش کرد. نه از طریق لمس کردن، بلکه چون روحش داشت به سمت آن کشیده میشد.
نوری از توی جیب پنهلوپه زده شد. همه برگشتند. نور بیشتر شد. و بعد... پنهلوپه احساس کرد پاهایش به زمین میرسد. نه مثل قبل که از توی بدن دیگران رد میشد، بلکه واقعاً... روی زمین بود.
هلنا اولین کسی بود که جیغ کشید: "پنهلوپه! دیده میشی!"
بچهها همه یک دفعه برگشتند. پنهلوپه آنجا بود. همان موهای آبی، همان چشمهای گرد، همان حالت همیشگی که انگار تازه از خواب بیدار شده. اما یک فرق داشت: توی دست راستش، چوبدستی طلایی بود. توی دست چپش، یک تکه کاغذ که هیچکس یادش نمیآمد قبلاً آنجا بوده باشد.
کاساندرا دوید سمتش: "پنهلوپه! کجا بودی؟ چرا..."
پنهلوپه نگاهی به کاغذ انداخت و بعد با صدایی که خسته به نظر میرسید، گفت: "بچهها... من یک ماجرای عجیب را پشت سر گذاشتم. راستش را بخواهید، هنوز هم نفهمیدم دقیقاً چه بلایی سرم آمد. ولی این کاغذ را توی جیب چوبدستی پیدا کردم."
کاغذ را بلند کرد. همه خواندند:
"معجون خوششانسی که از هگرید خریدی، تقلبی بود. جادوگری که فروختش، ماندانگاس فلچر بود. او معجون را با چیزی قاطی کرده بود که روح را از بدن جدا میکند. اما تو به خاطر تولدت و آن چوبدستی، برنگشتی تنها. دو روح دیگر هم همراه تو آمدند. یکی آبرفورث دامبلدور(من هنوز زندم آقااا) است و دیگری...
افرادی که لایک کردند
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»✦ A.D ✦

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:39
از: هرجا که بخوام!
پستها:
462
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو

بلافاصله بعد از پرسیده شدن این سوال، کلهی تمام ریونکلاویها به روی تختهی احضار روح خم میشه و منتظر میمونن تا چوب جهتداری که روح باید برای تکون دادنش برای نشون دادن حروف اسمش استفاده میکرد، به حرکت در بیاد. چنان کلههاشون در هم رفته بود که جنگل پهناور در هم تنیدهای بالای تخته تشکیل میشه و پنهلوپه هرچی سرک میکشید بلکه بتونه تخته رو ببینه و اقدامی برای تکون دادن تکه چوب کنه، موفق نمیشه.
- دِ آخه یکم فضا بدین بتونم ببینم دارم چی کار میکنم.
ولی خب کسی صداشو نمیشنید که بتونه به درخواستش پاسخ آری بده و فضایی براش باز کنه. زمان هم در حال گذر بود و اگه پنهلوپه بیشتر طولش میداد این احتمال وجود داشت که خیال کنن کل عملیات روحیابی با شکست مواجه شده و تختهی احضار روح رو از خشمِ شکست به گوشهای پرتاب کنن و تخته دردش بیاد و اوف بشه و نه نه نه، ادامه نمیدم! من رماتیسم بلد نیستم که وارد اون وادی بشم.
پس پنهلوپه پاتیل چه کنم چه کنم بدست میگیره که یهو یادش میاد ای دل غافل، هنوز عادت نکرده به این که بعد از لمس اون چوبدستی بلایی به سرش اومده که از دیدگان محو شده و قادر به لمس دیگران نیست جز در موارد محدودی که خودشم نمیدونه شرایطش چی بود. و این یعنی میتونست بیتوجه به کلههای درهم، کلهی خودشو از وسط اون همه کله رد کنه و تختهی احضار روح رو ببینه!
پنهلوپه با چهرهی درهمی ابتدا نگاهی به هلنا میندازه و با خودش فکر میکنه چطور یه نفر میتونه به زندگی روحی و عبور از بین بقیه عادت کنه و بعد نفسی عمیقی میکشه تا به خودش آمادگی یک حرکت روحی و مواجه شدن با تخته رو بده.
- تو میتونی.
پنهلوپه نه با احتیاط و آروم، بلکه با یه حرکت سریع به سمت جمعیت میره و از شانس بدش بدنش در همون لحظه تصمیم میگیره با برخورد به اولین شیء، قادر به لمس کردنش باشه! پس با برخورد انگشت کوچیکهی پاش به پایهی میز تعادلشو از دست میده و برای این که نیفته زمین هر دو دستشو دیوانهدار رو هوا تکون میده بلکه بتونه به جایی چنگ بزنه و نیفته، اما نهتنها با کل وجودش رو زمین پهن میشه، بلکه حرکت دستاش چندین گل سر و کلیپس رو از روی موهای دختران ریونکلاو میکَنه که به ترتیب هرکدوم روی یکی از حروف تختهی احضار روح فرود میان.
- نگاه کنین! اسمشو گفت! اون پنهلوپه نیست، اون...
من دیگه خیلی نوشتم. شما بگین کی بود خب.
- دِ آخه یکم فضا بدین بتونم ببینم دارم چی کار میکنم.

ولی خب کسی صداشو نمیشنید که بتونه به درخواستش پاسخ آری بده و فضایی براش باز کنه. زمان هم در حال گذر بود و اگه پنهلوپه بیشتر طولش میداد این احتمال وجود داشت که خیال کنن کل عملیات روحیابی با شکست مواجه شده و تختهی احضار روح رو از خشمِ شکست به گوشهای پرتاب کنن و تخته دردش بیاد و اوف بشه و نه نه نه، ادامه نمیدم! من رماتیسم بلد نیستم که وارد اون وادی بشم.

پس پنهلوپه پاتیل چه کنم چه کنم بدست میگیره که یهو یادش میاد ای دل غافل، هنوز عادت نکرده به این که بعد از لمس اون چوبدستی بلایی به سرش اومده که از دیدگان محو شده و قادر به لمس دیگران نیست جز در موارد محدودی که خودشم نمیدونه شرایطش چی بود. و این یعنی میتونست بیتوجه به کلههای درهم، کلهی خودشو از وسط اون همه کله رد کنه و تختهی احضار روح رو ببینه!
پنهلوپه با چهرهی درهمی ابتدا نگاهی به هلنا میندازه و با خودش فکر میکنه چطور یه نفر میتونه به زندگی روحی و عبور از بین بقیه عادت کنه و بعد نفسی عمیقی میکشه تا به خودش آمادگی یک حرکت روحی و مواجه شدن با تخته رو بده.
- تو میتونی.

پنهلوپه نه با احتیاط و آروم، بلکه با یه حرکت سریع به سمت جمعیت میره و از شانس بدش بدنش در همون لحظه تصمیم میگیره با برخورد به اولین شیء، قادر به لمس کردنش باشه! پس با برخورد انگشت کوچیکهی پاش به پایهی میز تعادلشو از دست میده و برای این که نیفته زمین هر دو دستشو دیوانهدار رو هوا تکون میده بلکه بتونه به جایی چنگ بزنه و نیفته، اما نهتنها با کل وجودش رو زمین پهن میشه، بلکه حرکت دستاش چندین گل سر و کلیپس رو از روی موهای دختران ریونکلاو میکَنه که به ترتیب هرکدوم روی یکی از حروف تختهی احضار روح فرود میان.
- نگاه کنین! اسمشو گفت! اون پنهلوپه نیست، اون...
من دیگه خیلی نوشتم. شما بگین کی بود خب.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر

- چتونه پَ! گرمم بود، کولر روشن کردم دیگه. 
کاساندرا و هلنا که همونجا وایساده بودن و با داد و فریاد با یکی از اون سوی تالار حرف میزدن، خونِشون به جوش اومده بود.
- فکر کردیم پنهلوپه اومده!
- چیچی اورده؟ با صدای چی؟
کاساندرا که فکر میکرد این موضوع اصلا شوخی بردار نیست، یه داد سرِ کسی که اونور تالار بود کشید و بعد هم نشست پشت میزش تا به کارش ادامه بده و پنهلوپه رو پیدا کنه. حتی نزدیک بود گوی پیشگوییش رو پرت کنه سمت اونور تالار و تیری در تاریکی بزنه، ولی خب گوی با ارزشش بیشتر از اینا براش مهم بود.
و اما پنهلوپه... همینطور که داشت توی وسایل زیرشیروانی میگشت، چشمش به یه چیزی خورد. وسیله رو برداشت. ناگهان، لامپی بالای سرش روشن شد و نور گرمابخشی به کل زیرشیروونی تاریک بخشید. نور که اومد، پنهلوپه که تازه فهمیده بود زیرشیروونی پر از عنکبوته، به خودش لرزید و ترسید و گرخید و دوید و اومد پایین.
- جیغ! عنکبوت! رون ویزلی کجایی که ببینی عشقات اومدن.
پنهلوپه که نمیدونست روحها هم میتونن لیز بخورن، کلی با عجله دوید و بله، لیز خورد و علاوه بر خودش، لامپ بالای سرش هم افتاد و شکست و باعث و بانیِ لامپ بالای سرش هم پخش زمین شد.
کاساندرا که انگار برق از سرش پریده بود، گفت :
چیه. چی شده. پنهلوپه اومد؟ چی شده!
اگر کسی صدا رو نشنیده بود، حالا با این جیغ و داد کاساندرا همه خبردار شدن. پنهلوپه که فکر میکرد همگروهیهاش حتی یه فندق هم تو کلهشون ندارن، کلهاش رو میکوبید به دیوار که چرا نقشهام نقش بر آب شده، ( هر چند چون روح بود، کلهاش فقط میرفت تو گچهای دیوار ) اما خب، اشتباه میکرد دیگه! نوادگان روونا، بسی بسیار هوش داشتن.
- نگاه کنین! یه تختهی احضار روحه!
- تختهی احضار واسه چی؟
- پنهلوپه رو احضار میکنیم!
بله، به همین سادگی. در همین چند دیالوگ و دیالوگهای قبلش و دیالوگهای بعدش که چندان مهم نبودن، ریونیون تصمیم گرفتن که پنهلوپه رو احضار کنن.
چراغهارو خاموش کردن، شمعهارو روشن کردن و همه دور تخته حلقه زدن.
کاساندرا پیشقدم شد.
- آیا تو اینجایی؟
پنهلوپه که کمی ناشی بود، کاری کرد که خودش هم نفهمید و داد و فریاد بقیه بلند شد.
- اینجاس!
- نکنه پنه نیست و روح یکی دیگهست؟
- چی میگی آخه؟ مگه چندتا روح داریم اینجا!
- خب از کجا معلوم! شاید روح یه دانشآموز سالاولی باشه که سر امتحان معجونسازی سکته کرده.
کاساندرا با قیافهای مثل کسی که بخواد بهزور جلوی خودش رو بگیره که به عقل رفقاش شک نکنه، داد زد.
- بابا بشین سر جات، پنهلوپهس. حس میکنم. انرژیشو میگیرم.
- انرژیشو یا صدای لیز خوردنشو؟
پنهلوپه در حالی که پشت سر بروبچ ریون شناور بود، دستبهسینه، زیر لب غرغر کرد:
- احضار؟ من همینجام خب! حالتون خوش نیستا!
ولی خب کسی نمیدیدش. حتی اگر روح هم نبود، از بس همهجا تاریک بود، دیده نمیشد.
پس ریونیون، بیاعتنا به حرفهای پنهلوپه، به دعوا ادامه دادن.
- من که میگم پنهلوپهس.
- نیست.
- هست.
- باشه، پس بیا ازش بپرسیم!
سوال بعدی از پنهلوپه پرسیده شد.
- تو کی هستی؟

کاساندرا و هلنا که همونجا وایساده بودن و با داد و فریاد با یکی از اون سوی تالار حرف میزدن، خونِشون به جوش اومده بود.
- فکر کردیم پنهلوپه اومده!
- چیچی اورده؟ با صدای چی؟
کاساندرا که فکر میکرد این موضوع اصلا شوخی بردار نیست، یه داد سرِ کسی که اونور تالار بود کشید و بعد هم نشست پشت میزش تا به کارش ادامه بده و پنهلوپه رو پیدا کنه. حتی نزدیک بود گوی پیشگوییش رو پرت کنه سمت اونور تالار و تیری در تاریکی بزنه، ولی خب گوی با ارزشش بیشتر از اینا براش مهم بود.
و اما پنهلوپه... همینطور که داشت توی وسایل زیرشیروانی میگشت، چشمش به یه چیزی خورد. وسیله رو برداشت. ناگهان، لامپی بالای سرش روشن شد و نور گرمابخشی به کل زیرشیروونی تاریک بخشید. نور که اومد، پنهلوپه که تازه فهمیده بود زیرشیروونی پر از عنکبوته، به خودش لرزید و ترسید و گرخید و دوید و اومد پایین.
- جیغ! عنکبوت! رون ویزلی کجایی که ببینی عشقات اومدن.

پنهلوپه که نمیدونست روحها هم میتونن لیز بخورن، کلی با عجله دوید و بله، لیز خورد و علاوه بر خودش، لامپ بالای سرش هم افتاد و شکست و باعث و بانیِ لامپ بالای سرش هم پخش زمین شد.
کاساندرا که انگار برق از سرش پریده بود، گفت :
چیه. چی شده. پنهلوپه اومد؟ چی شده!

اگر کسی صدا رو نشنیده بود، حالا با این جیغ و داد کاساندرا همه خبردار شدن. پنهلوپه که فکر میکرد همگروهیهاش حتی یه فندق هم تو کلهشون ندارن، کلهاش رو میکوبید به دیوار که چرا نقشهام نقش بر آب شده، ( هر چند چون روح بود، کلهاش فقط میرفت تو گچهای دیوار ) اما خب، اشتباه میکرد دیگه! نوادگان روونا، بسی بسیار هوش داشتن.
- نگاه کنین! یه تختهی احضار روحه!
- تختهی احضار واسه چی؟
- پنهلوپه رو احضار میکنیم!

بله، به همین سادگی. در همین چند دیالوگ و دیالوگهای قبلش و دیالوگهای بعدش که چندان مهم نبودن، ریونیون تصمیم گرفتن که پنهلوپه رو احضار کنن.
چراغهارو خاموش کردن، شمعهارو روشن کردن و همه دور تخته حلقه زدن.
کاساندرا پیشقدم شد.
- آیا تو اینجایی؟

پنهلوپه که کمی ناشی بود، کاری کرد که خودش هم نفهمید و داد و فریاد بقیه بلند شد.
- اینجاس!

- نکنه پنه نیست و روح یکی دیگهست؟
- چی میگی آخه؟ مگه چندتا روح داریم اینجا!

- خب از کجا معلوم! شاید روح یه دانشآموز سالاولی باشه که سر امتحان معجونسازی سکته کرده.
کاساندرا با قیافهای مثل کسی که بخواد بهزور جلوی خودش رو بگیره که به عقل رفقاش شک نکنه، داد زد.
- بابا بشین سر جات، پنهلوپهس. حس میکنم. انرژیشو میگیرم.
- انرژیشو یا صدای لیز خوردنشو؟
پنهلوپه در حالی که پشت سر بروبچ ریون شناور بود، دستبهسینه، زیر لب غرغر کرد:
- احضار؟ من همینجام خب! حالتون خوش نیستا!
ولی خب کسی نمیدیدش. حتی اگر روح هم نبود، از بس همهجا تاریک بود، دیده نمیشد.
پس ریونیون، بیاعتنا به حرفهای پنهلوپه، به دعوا ادامه دادن.
- من که میگم پنهلوپهس.

- نیست.

- هست.

- باشه، پس بیا ازش بپرسیم!
سوال بعدی از پنهلوپه پرسیده شد.
- تو کی هستی؟
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

پنهلوپه با حالتی که انگار خیلی تو شوک بود ولی هنوز نمیخواست گزینهی جیغ های سایرنیش رو بذاره روی میز، وسط تالار ایستاده بود و پیوسته تلاش میکرد دستش رو روی شونهی کاساندرا بذاره. دستش از بدن کاساندرا رد شد. دوباره امتحان کرد. باز هم رد شد. هر بار هم مثل قاشقی که تو یه سوپ خیالی فرو میبریش، دستش از توی بدن کاساندرا رد میشد.
- خب... پس من نمردم... چون اگه میمُردم که نمیتونستم بزنم یه آینه رو بترکونم. یعنی، این از قابلیت روحها نیست. هست؟ شایدم من نسخهی آپدیت شدهام؟ روح پرو؟ روح پلاس؟ روح 18 پرومکس؟ عالیه. عالیه واقعاً. تولدمه، باید هم یه همچین سوتی بزرگی بدم. اصلا رسمشه دیگه.
کاساندرا در حالی که قیافهش با یه معلمی که فهمیده شاگرداش جواب امتحان رو پرینت گرفتن مو نمیزد، زیر لب غر میزد و تندتند صفحات دفتر رو ورق میزد.
- قاشق چنگال؟! من اینجام خب! تو حداقل باید حس کنی که هستم! یه سرمایی، یه لرزشی، یه چیزی حس کن دیگه. الو؟
کاساندرا مانند دیوونه های زنجیرهای از نگرانی بالا پایین میپرید و دستاش رو روی هم دیگه فشار میداد و پشت سر هم تکرار میکرد:
- وایستا پنهلوپه... وایستا... الان پیدات میکنم... یدقه وایسا، کافیه این پیشگویی رو... نه… اینجاش بود؟… صفحهی هفت؟! صفحهی هفت که دستور پخت سوپ کدو بود! کی اینارو توی دفتر پیشگویی من گذاشته؟ الان از عصبانیت و نگرانی دغ میکنم میمیرم.
در همین لحظه پنهلوپه که دیگه عصبانیتش به موهای آبیش رسیده بود، یکی از اون جیغ های سایرنیش زد.
- آقا الو. الو! نامرئی شدم! نمردم که! یعنی موقعی که من نامرئی شدم بحث سر سوپ کدوئه؟
کاساندرا هنوز هم با چهرهای نگران به دفترش نگاه میکرد و چشمانش را به سرعت روی کلمات میلغزاند. هلنا در حالی که چشمانش به اندازه ای بزرگ شده بود که دیگر همه جا رو تحت کنترل داشت و مطمئن بود همنوعش همان دور و بر میپلکه گفت:
- من بخدا یه چیزی حس کردم.
کاساندرا انقدر ذوق زده شد که فنهاش داغ کردن و از شدت ذوق، گوی کوچولویی که هیچکس توی دنیا ازش خبر نداشت و همیشه توی جیب سمت چپ رداش نگه میداشت رو، روی زمین انداخت و دوان دوان به سمت هلنا رفت.
- شماروجون روح خودتون. چی دیدین؟ چی حس کردین؟ چجوری بود ؟ چه شکلی؟ چه طعمی بود؟
- کسی! نخوردمش که. یه سرما، حتی من با اینکه خودمم روحم ولی این یکی، این یکی واقعا سرد بود.
- پس خودشه!
یکی از اون پشت که حتی معلوم نبود کی بود گفت:
- شایدم یکی کولرو روشن گذاشته رو دور تند.
کاساندرا به آرامی به سمت کولر رفت و دید که بله! یکی گرمش شده و زده رو دور تند ولی... کی؟
- خب... پس من نمردم... چون اگه میمُردم که نمیتونستم بزنم یه آینه رو بترکونم. یعنی، این از قابلیت روحها نیست. هست؟ شایدم من نسخهی آپدیت شدهام؟ روح پرو؟ روح پلاس؟ روح 18 پرومکس؟ عالیه. عالیه واقعاً. تولدمه، باید هم یه همچین سوتی بزرگی بدم. اصلا رسمشه دیگه.
کاساندرا در حالی که قیافهش با یه معلمی که فهمیده شاگرداش جواب امتحان رو پرینت گرفتن مو نمیزد، زیر لب غر میزد و تندتند صفحات دفتر رو ورق میزد.
- قاشق چنگال؟! من اینجام خب! تو حداقل باید حس کنی که هستم! یه سرمایی، یه لرزشی، یه چیزی حس کن دیگه. الو؟
کاساندرا مانند دیوونه های زنجیرهای از نگرانی بالا پایین میپرید و دستاش رو روی هم دیگه فشار میداد و پشت سر هم تکرار میکرد:
- وایستا پنهلوپه... وایستا... الان پیدات میکنم... یدقه وایسا، کافیه این پیشگویی رو... نه… اینجاش بود؟… صفحهی هفت؟! صفحهی هفت که دستور پخت سوپ کدو بود! کی اینارو توی دفتر پیشگویی من گذاشته؟ الان از عصبانیت و نگرانی دغ میکنم میمیرم.

در همین لحظه پنهلوپه که دیگه عصبانیتش به موهای آبیش رسیده بود، یکی از اون جیغ های سایرنیش زد.
- آقا الو. الو! نامرئی شدم! نمردم که! یعنی موقعی که من نامرئی شدم بحث سر سوپ کدوئه؟
کاساندرا هنوز هم با چهرهای نگران به دفترش نگاه میکرد و چشمانش را به سرعت روی کلمات میلغزاند. هلنا در حالی که چشمانش به اندازه ای بزرگ شده بود که دیگر همه جا رو تحت کنترل داشت و مطمئن بود همنوعش همان دور و بر میپلکه گفت:
- من بخدا یه چیزی حس کردم.

کاساندرا انقدر ذوق زده شد که فنهاش داغ کردن و از شدت ذوق، گوی کوچولویی که هیچکس توی دنیا ازش خبر نداشت و همیشه توی جیب سمت چپ رداش نگه میداشت رو، روی زمین انداخت و دوان دوان به سمت هلنا رفت.
- شمارو
- کسی! نخوردمش که. یه سرما، حتی من با اینکه خودمم روحم ولی این یکی، این یکی واقعا سرد بود.
- پس خودشه!

یکی از اون پشت که حتی معلوم نبود کی بود گفت:
- شایدم یکی کولرو روشن گذاشته رو دور تند.
کاساندرا به آرامی به سمت کولر رفت و دید که بله! یکی گرمش شده و زده رو دور تند ولی... کی؟
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/2/3 22:47:43
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/2/4 10:47:21
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/2/4 10:50:05
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/2/4 10:47:21
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/2/4 10:50:05

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:39
از: هرجا که بخوام!
پستها:
462
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو

یک ساعت پیش، روایت از دید پنهلوپه
پنهلوپه میگرده و میگرده و میگرده. اما هلنا نبود که نبود! انگار که آب شده رفته باشه تو زمین.
- همینه!
پنهلوپه خودش پاسخگوی تفکر ذهنی خودش میشه.
- من که میدونم آب نشده و نرفته تو زمین، پس حتما روح شده و رفته تو آسمون!
همزمان با گفتن این دیالوگ، تمام سلولهای مغزی پنهلوپه فقط و فقط روی یک چیز متمرکز میشن. اتاق زیر شیروانی که بالاترین نقطهی تالار خصوصی ریونکلاو بود و حتما هلنا بعنوان یک روح در اونجا اوج گرفته بود.
- تــــــــادا! پیدات کر...
پنهلوپه ابروشو بالا میندازه و نگاهشو بین خرت و پرتای فراوونی که تو زیر شیروونی پخش و پلا شده بودن میگردونه. حتی برای اطمینان چندتاشون رو هم جا به جا میکنه مبادا هلنا درون یا پشتش پنهان شده باشه. روح بود به هر حال! اما خبری از حضور هیچ روحی نبود. چرا که هیچ ردی از سرما باقی نمونده بود که نشونهای از حضور یا عبور ارواح باشه.
- نیستی که پس. دیگه جایی برای گشتن نموند که!
پنهلوپه آهکشان میاد برگرده که ناگهان برق شیئی طلایی رنگ توی چشماش کوبیده میشه. شیئی که بر اثر جا به جایی وسایلی که پنهلوپه انجام داده بود راهی برای رخ نشون دادن پیدا کرده بود و انگار که از همون فاصله داشت فریاد میزد تو رو روونا پاشو بیا منو بردار!
با نزدیک شدن پنهلوپه بهش، مشخص میشه یه چوبدستی طلایی رنگه که با چنان ظرافتی روش طرح و نگار حکاکی شده بود که بسیار باشکوهش میکرد. مقاومت در برنداشتن این چوبدستی، واقعا سخت بود...
بازگشت به زمان حال
- هی بچهها! من اینجاما.
پنهلوپه این حرفو وقتی میزنه که میبینه ریونکلاویها با نگرانی وسط تالار جمع شدن و از گم شدنش حرف میزنن. ولی پنهلوپه که اونجا بود! درست جلوشون وایساده بود و حتی در حال صحبت کردن باهاشون بود!
- بچهها این اصلا شوخی بامزهای نیست. میگم من اینجام!
پنهلوپه دستشو دراز میکنه تا به کمر کاساندرا بزنه و اونو از وجودش مطلع کنه. اما در کمال تعجب میبینه که دستش از تو بدن کاساندرا رد میشه.
- یا خود روونا! یعنی من مردم؟
و چنان فریاد بلندی میزنه که مطمئنا اگه صداش شنیده میشد، تمام پرندگان و چرندگان و خزندگان و خلاصه تمام گونههای جانوری در یک کیلومتری هاگوارتز پا به فرار میذاشتن. ولی صداشو حتی هلنا که روح بود هم نشنیده بود، چه برسه به بقیه.
پنهلوپه که درک نمیکرد چی داره میشه، به سرعت به سمت آینهی کوچیکی که گوشهی تالار قرار داشت میره تا برش داره و نگاهی به خودش بندازه. آینه با برخورد دست پنهلوپه از جاش تکون میخوره و با صدای تقی روی زمین میفته و میشکنه. پس نمرده بود نه؟
- صدای چی بود؟
لونا پرسیده بود که صدای شکستن شیشه توجهشو جلب کرده بود. پنهلوپه دستشو دراز میکنه تا با انداختن وسایل دیگه توجه بقیه رو هم به خودش جلب کنه. اما اینبار دستش از داخل اشیا رد میشه. همین باعث میشه پنهلوپه گیج بشه که دقیقا چی داره به سرش میاد؟
پنهلوپه توسط دیگران نه دیده میشد و نه شنیده و فقط هر از گاهی قادر به تاثیرگذاری بر اشیا بود. بیشتر که با خودش فکر میکنه، هرچی که بود تقصیر لمس کردن اون چوبدستی طلایی بود...
پنهلوپه میگرده و میگرده و میگرده. اما هلنا نبود که نبود! انگار که آب شده رفته باشه تو زمین.
- همینه!

پنهلوپه خودش پاسخگوی تفکر ذهنی خودش میشه.
- من که میدونم آب نشده و نرفته تو زمین، پس حتما روح شده و رفته تو آسمون!

همزمان با گفتن این دیالوگ، تمام سلولهای مغزی پنهلوپه فقط و فقط روی یک چیز متمرکز میشن. اتاق زیر شیروانی که بالاترین نقطهی تالار خصوصی ریونکلاو بود و حتما هلنا بعنوان یک روح در اونجا اوج گرفته بود.
- تــــــــادا! پیدات کر...
پنهلوپه ابروشو بالا میندازه و نگاهشو بین خرت و پرتای فراوونی که تو زیر شیروونی پخش و پلا شده بودن میگردونه. حتی برای اطمینان چندتاشون رو هم جا به جا میکنه مبادا هلنا درون یا پشتش پنهان شده باشه. روح بود به هر حال! اما خبری از حضور هیچ روحی نبود. چرا که هیچ ردی از سرما باقی نمونده بود که نشونهای از حضور یا عبور ارواح باشه.
- نیستی که پس. دیگه جایی برای گشتن نموند که!

پنهلوپه آهکشان میاد برگرده که ناگهان برق شیئی طلایی رنگ توی چشماش کوبیده میشه. شیئی که بر اثر جا به جایی وسایلی که پنهلوپه انجام داده بود راهی برای رخ نشون دادن پیدا کرده بود و انگار که از همون فاصله داشت فریاد میزد تو رو روونا پاشو بیا منو بردار!
با نزدیک شدن پنهلوپه بهش، مشخص میشه یه چوبدستی طلایی رنگه که با چنان ظرافتی روش طرح و نگار حکاکی شده بود که بسیار باشکوهش میکرد. مقاومت در برنداشتن این چوبدستی، واقعا سخت بود...
بازگشت به زمان حال
- هی بچهها! من اینجاما.

پنهلوپه این حرفو وقتی میزنه که میبینه ریونکلاویها با نگرانی وسط تالار جمع شدن و از گم شدنش حرف میزنن. ولی پنهلوپه که اونجا بود! درست جلوشون وایساده بود و حتی در حال صحبت کردن باهاشون بود!
- بچهها این اصلا شوخی بامزهای نیست. میگم من اینجام!

پنهلوپه دستشو دراز میکنه تا به کمر کاساندرا بزنه و اونو از وجودش مطلع کنه. اما در کمال تعجب میبینه که دستش از تو بدن کاساندرا رد میشه.
- یا خود روونا! یعنی من مردم؟

و چنان فریاد بلندی میزنه که مطمئنا اگه صداش شنیده میشد، تمام پرندگان و چرندگان و خزندگان و خلاصه تمام گونههای جانوری در یک کیلومتری هاگوارتز پا به فرار میذاشتن. ولی صداشو حتی هلنا که روح بود هم نشنیده بود، چه برسه به بقیه.
پنهلوپه که درک نمیکرد چی داره میشه، به سرعت به سمت آینهی کوچیکی که گوشهی تالار قرار داشت میره تا برش داره و نگاهی به خودش بندازه. آینه با برخورد دست پنهلوپه از جاش تکون میخوره و با صدای تقی روی زمین میفته و میشکنه. پس نمرده بود نه؟
- صدای چی بود؟

لونا پرسیده بود که صدای شکستن شیشه توجهشو جلب کرده بود. پنهلوپه دستشو دراز میکنه تا با انداختن وسایل دیگه توجه بقیه رو هم به خودش جلب کنه. اما اینبار دستش از داخل اشیا رد میشه. همین باعث میشه پنهلوپه گیج بشه که دقیقا چی داره به سرش میاد؟
پنهلوپه توسط دیگران نه دیده میشد و نه شنیده و فقط هر از گاهی قادر به تاثیرگذاری بر اشیا بود. بیشتر که با خودش فکر میکنه، هرچی که بود تقصیر لمس کردن اون چوبدستی طلایی بود...
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
شغل
خبرنگار پیام امروز، کیمیاگر

ســــــوژه جـــــدید
ساعت نزدیک نیمه شب بود و قاعدتا بچه های گروه ریونکلاو، الان باید در خوابگاه و روی تخت های گرم و نرمشان بودند اما امشب تولد پنه لوپه بود و همگی تصمیم گرفته بودند در تالار اصلی گروه جمع شوند تا هم جشن تولد بگیرند و هم خوش بگذرانند...اما یک نفر، دل نگران و مضطرب بنظر میرسید. کاساندرا. زیرا کسی خبر نداشت ولی او در گوی بلورینش، پیشگویی ای عجیب دیده بود: امشب، تولدی غیر عادی خواهد بود...
جشن تولد:
_ نیناش ناش
... ناش ناش
...نیناش نیناش نیناش
...ناش ناش 
بچه ها، بعد از کلی عشق و حال و رقص و شادی و خوردن نوشیدنی کره ای و خوردن کیک و رد و بدل کردن کادو، تصمیم گرفتند که به عنوان حسن ختام جشن تولد، یک بازی گروهی انجام دهند. گُرگَم به هوا!
پرانتز باز
کسی خبر نداشت ولی پنه لوپه یواشکی کمی معجون لیکوئید لاک یا همان خوش شانسی را از هاگرید به قیمت ده گالیون خریده بود و امشب که تولدش بود، خورده بود.
پرانتز بسته
لیلی و لاکرتیا که ارشدهای گروه بودند، برای انجام بازی، اسم همه بچه ها را روی کاغدهای جداگانه نوشتند و در یک ظرف ریختند تا قرعه کشی کنند و مشخص شود چه کسی باید چشم بگذارد. در میان تعجب همگان و عدم تعجب خودش! نام پنه لوپه درآمد!
خلاصه پنه لوپه چشم گذاشت و شروع کرد از یک تا بیست شمردن تا همه قایم شوند...
... سپس بدون ذره ای خطا و طبیعتا در اثر خوش شانسی خوردن معجون، شروع کرد به پیدا کردن تک تک بچه ها در شصت ثانیه اول! همه را پیدا کرد غیر از هلنا که چون قابلیت روحی فراوانی داشت، قهرمان بازی های گرگم به هوا بود طبیعتا.
لیلی در صندوقچه پر از شکلات مخفی شده بود... لاکرتیا در کتابخانه مخفی... جوزفین روی لوستر بزرگ تالار ... کاساندرا در اطاق پشگویی مخفی...بردلی در اتاق تجهیزات کوییدیچ و گادفری درون تابوت!
همه کسانی که باخته بودند در تالار اصلی گروه جمع شده بودند و منتظر بودند تا پنه لوپه از جستجوی آخرش بازگردد و ببینند بالاخره توانسته هلنا را هم پیدا کند یا خیر.
یک ســــــاعـــــت بعد!
هلنا در حالی که خمیازه میکشید به تالار اصلی بازگشت و با بچه های متعجب روبرو شد!
هلنا: ئه! بچه ها پنه لوپه برنگشت؟
لیلی: نه! پیدات نکرد؟
هلنا: نه! الان یه ساعته منتظرم! خبری نشد دیگه برگشتم!
لیلی: کجا قایم شدی مگه؟
هلنا: بالای پشت بوم قلعه!
لیلی: مــــــــاع!
انتظار داشتی پیدات کنه یعنی؟!
هلنا:
لیلی: میدونی پنه لوپه آخرین جا کجا رفت؟
هلنا: آره از اون بالا داشتم نگاش میکردم! رفت اتاق زیر شیروونی!
بچه ها همگی جمع شدند و به اتاق زیر شیروانی رفتند تا ببینند چرا پنه لوپه برنگشته ولی نه تنها آن جا که هر جای دیگه تالار را هم گشتند او را پیدا نکردند. گویی آب شده بود رفته بود در زمین!
در این میان، کسی که از همه بیشتر ناراحت بود کاساندرا بود. او مانند پنه لوپه تازه وارد بود و آن ها دوست صمیمی بودند. کاساندرا عزمش را جزم کرده بود تا پنه لوپه را بیابد...
ساعت نزدیک نیمه شب بود و قاعدتا بچه های گروه ریونکلاو، الان باید در خوابگاه و روی تخت های گرم و نرمشان بودند اما امشب تولد پنه لوپه بود و همگی تصمیم گرفته بودند در تالار اصلی گروه جمع شوند تا هم جشن تولد بگیرند و هم خوش بگذرانند...اما یک نفر، دل نگران و مضطرب بنظر میرسید. کاساندرا. زیرا کسی خبر نداشت ولی او در گوی بلورینش، پیشگویی ای عجیب دیده بود: امشب، تولدی غیر عادی خواهد بود...
جشن تولد:
_ نیناش ناش
... ناش ناش
...نیناش نیناش نیناش
...ناش ناش 
بچه ها، بعد از کلی عشق و حال و رقص و شادی و خوردن نوشیدنی کره ای و خوردن کیک و رد و بدل کردن کادو، تصمیم گرفتند که به عنوان حسن ختام جشن تولد، یک بازی گروهی انجام دهند. گُرگَم به هوا!
پرانتز باز
کسی خبر نداشت ولی پنه لوپه یواشکی کمی معجون لیکوئید لاک یا همان خوش شانسی را از هاگرید به قیمت ده گالیون خریده بود و امشب که تولدش بود، خورده بود.
پرانتز بسته
لیلی و لاکرتیا که ارشدهای گروه بودند، برای انجام بازی، اسم همه بچه ها را روی کاغدهای جداگانه نوشتند و در یک ظرف ریختند تا قرعه کشی کنند و مشخص شود چه کسی باید چشم بگذارد. در میان تعجب همگان و عدم تعجب خودش! نام پنه لوپه درآمد!
خلاصه پنه لوپه چشم گذاشت و شروع کرد از یک تا بیست شمردن تا همه قایم شوند...
... سپس بدون ذره ای خطا و طبیعتا در اثر خوش شانسی خوردن معجون، شروع کرد به پیدا کردن تک تک بچه ها در شصت ثانیه اول! همه را پیدا کرد غیر از هلنا که چون قابلیت روحی فراوانی داشت، قهرمان بازی های گرگم به هوا بود طبیعتا.
لیلی در صندوقچه پر از شکلات مخفی شده بود... لاکرتیا در کتابخانه مخفی... جوزفین روی لوستر بزرگ تالار ... کاساندرا در اطاق پشگویی مخفی...بردلی در اتاق تجهیزات کوییدیچ و گادفری درون تابوت!
همه کسانی که باخته بودند در تالار اصلی گروه جمع شده بودند و منتظر بودند تا پنه لوپه از جستجوی آخرش بازگردد و ببینند بالاخره توانسته هلنا را هم پیدا کند یا خیر.
یک ســــــاعـــــت بعد!
هلنا در حالی که خمیازه میکشید به تالار اصلی بازگشت و با بچه های متعجب روبرو شد!
هلنا: ئه! بچه ها پنه لوپه برنگشت؟
لیلی: نه! پیدات نکرد؟
هلنا: نه! الان یه ساعته منتظرم! خبری نشد دیگه برگشتم!
لیلی: کجا قایم شدی مگه؟
هلنا: بالای پشت بوم قلعه!
لیلی: مــــــــاع!
انتظار داشتی پیدات کنه یعنی؟! هلنا:

لیلی: میدونی پنه لوپه آخرین جا کجا رفت؟
هلنا: آره از اون بالا داشتم نگاش میکردم! رفت اتاق زیر شیروونی!
بچه ها همگی جمع شدند و به اتاق زیر شیروانی رفتند تا ببینند چرا پنه لوپه برنگشته ولی نه تنها آن جا که هر جای دیگه تالار را هم گشتند او را پیدا نکردند. گویی آب شده بود رفته بود در زمین!
در این میان، کسی که از همه بیشتر ناراحت بود کاساندرا بود. او مانند پنه لوپه تازه وارد بود و آن ها دوست صمیمی بودند. کاساندرا عزمش را جزم کرده بود تا پنه لوپه را بیابد...
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر

از این تاپیک برای تکلیف جلسهٔ دوم کلاسهای عملی ترم ۲۹ هاگوارتز استفاده شده بود:
توضیحات بیشتر
توضیحات بیشتر
سالها از آن زمستان خونین در هاگوارتز گذشت. دیوارهای قلعه، بارها و بارها شاهد آمدن و رفتن نسلهایی تازه از جادوآموزان شدند، اما خاطرهی آن شبها هرگز از حافظه جمعی قلعه پاک نشد. جادوآموزانی که آن روزها را از نزدیک دیده بودند، هرکدام مسیر خود را در زندگی ادامه دادند؛ برخی فارغالتحصیل شدند، برخی قلعه را برای همیشه ترک کردند، و برخی هنوز در گوشهای از جهان جادوگری، داستانهایی را بازگو میکردند که با لرزش صدا و سکوتهای طولانی همراه بود. آنچه رخ داده بود، به بخشی از تاریخ ناگفتهی هاگوارتز بدل شد.
پروندهی قتلها هرگز به نتیجهای رسمی نرسید. اسناد، گزارشها و نشانهها بهتدریج رنگ باختند و جای خود را به روایتها دادند. آنچه باقی ماند، مجموعهای از خاطرات پراکنده، نگاههای مشکوک، و پرسشهایی بود که پاسخشان در هیچ بایگانیای ثبت نشد. اتحاد کوتاهمدت گروهها، سوءظنها، و تلاشهای بیوقفه برای کشف حقیقت، همگی به روایتی مشترک تبدیل شدند که دهانبهدهان نقل میشد.
در میان این روایتها، شایعهای آرام اما سنگین شکل گرفت؛ زمزمهای که میگفت سالازار اسلیترین، دور از چشم همگان، حقیقت را یافته است. گفته میشد او عاملان این جنایت را به قلمرویی در اعماق جهنم منتقل کرده و سرنوشتشان را به یکی از بیرحمترین نگهبانان آن سپرده است. این داستان، با گذر زمان، رنگ افسانه گرفت؛ افسانهای که برای برخی باورپذیر بود و برای برخی دیگر تنها راهی برای معنا دادن به سکوت و پایان ناگهانی قتلها.
از آن پس، هاگوارتز به آرامشی سنگین رسید. دیگر نشانی از خون و پیامهای مرموز دیده نشد و راهروها بار دیگر به صدای خنده و وردهای تمرینی عادت کردند. سرنخها سرد شدند و حقیقت، در لایههای زمان پنهان ماند. آنچه باقی ماند، درسی نانوشته بود: بعضی زخمها در تاریخ ثبت نمیشوند، بلکه در حافظهها زندگی میکنند؛ و بعضی پاسخها، هرگز به زبان نمیآیند، اما سایهشان تا سالها بر دیوارهای قلعه باقی میماند.
پایان
این تاپیک در حال حاضر آماده و پذیرای سوژههای جدید است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 20:50
از: گیل مامان!
پستها:
867

- اینطوری فقط داریم سردرگمتر میشیم. من باید اجساد اون سه نفر رو ببینم.
ملانی با عزمی راسخ این جمله را بر زبان راند و بیدرنگ بهسوی پلکانی که به اتاق زیرشیروانی میرسید قدم برداشت. با هر قدمش، چوبهای کهنه راهپله صدایی دلهرهآور میدادند. در حالی که لیسا، آستریکس و لیلی پشت سرش با نگرانی حرکت میکردند، زیر لب زمزمه کرد:
- من میتونم علت دقیق مرگ رو بفهمم... فقط باید دنبال نشونهها بگردم. میدونم که میتونم...
وقتی به بالای پلکان رسیدند، بوی سنگین و تند گوشت در حال فساد به مشامشان رسید. بویی که با هیچ بویی در جهان قابل قیاس نبود. جمعی از ریونکلاویها در سکوت غمبار جلوی در اتاق ایستاده یا روی پلههای چوبی نشسته بودند و در اندوهی سنگین برای دوستانشان سوگواری میکردند.
ملانی با سری پایینافتاده از میانشان گذشت. نگاههایشان را حس میکرد؛ نگران، خسته، پر از افسوس. وقتی به نزدیکی در رسید، نگاهش به پایین افتاد. پروفسور فلیتویک ریزنقش که غمگین اما مصمم در آستانهی در ایستاده بود.
- خانم استانفورد؟
ـ پروفسور، لطفاً اجازه بدین که من اجساد رو ببینم.
فلیتویک آهی از ته دل کشید؛ صدایش اندوهگین اما آرام بود.
- متأسفم. میدونم این فاجعه اونقدر دردناکه که حتی شما گریفیندوریها هم میخواین کمک کنین... اما دیگه تموم شده. کاری از دست کسی برنمیاد. فقط باید منتظر بمونیم تا مأمورای وزارتخونه بیان برای بررسی و...
ملانی با صدایی محکم و لحنی مطمئن به میان حرفش دوید.
ـ پروفسور... لطفاً به من اعتماد کنین. من سالها مطالعات شفادهندگی داشتم. فقط اجازه بدین یه نگاه بندازم... همین. شاید چیزی پیدا کنم که تا حالا کسی بهش دقت نکرده.
فلیتویک مکثی کرد. پروفسور لحظهای به چشمان ملانی خیره ماند. هنوز صدای کلاغی از دور دستها به گوش میرسید... هولناک و یاسآلود.
ملانی خوب میدانست که دانستن نوع سلاح برای کشف حقیقت کافی نیست؛ بسیاری از قتلها با معجونهای پیچیده و زهرهای پنهان انجام میشوند اما با صحنهسازیای خونآلود پنهان میمانند. تنها یک نگاه دقیق، یک بررسی موشکافانه بر زخمها، زاویهی ضربهها حتی اگر مجال مییافتند شاید نمونهبرداری از معده قربانیان میتوانست حقیقت را روشن کند.
اما پرسشی در ذهنش سنگینی میکرد؛ آیا پروفسور فلیتویک واقعاً اجازه میداد آن چهار نفر از آستانهی در عبور کنند و چشم در چشم مرگ بدوزند؟
ملانی با عزمی راسخ این جمله را بر زبان راند و بیدرنگ بهسوی پلکانی که به اتاق زیرشیروانی میرسید قدم برداشت. با هر قدمش، چوبهای کهنه راهپله صدایی دلهرهآور میدادند. در حالی که لیسا، آستریکس و لیلی پشت سرش با نگرانی حرکت میکردند، زیر لب زمزمه کرد:
- من میتونم علت دقیق مرگ رو بفهمم... فقط باید دنبال نشونهها بگردم. میدونم که میتونم...
وقتی به بالای پلکان رسیدند، بوی سنگین و تند گوشت در حال فساد به مشامشان رسید. بویی که با هیچ بویی در جهان قابل قیاس نبود. جمعی از ریونکلاویها در سکوت غمبار جلوی در اتاق ایستاده یا روی پلههای چوبی نشسته بودند و در اندوهی سنگین برای دوستانشان سوگواری میکردند.
ملانی با سری پایینافتاده از میانشان گذشت. نگاههایشان را حس میکرد؛ نگران، خسته، پر از افسوس. وقتی به نزدیکی در رسید، نگاهش به پایین افتاد. پروفسور فلیتویک ریزنقش که غمگین اما مصمم در آستانهی در ایستاده بود.
- خانم استانفورد؟
ـ پروفسور، لطفاً اجازه بدین که من اجساد رو ببینم.
فلیتویک آهی از ته دل کشید؛ صدایش اندوهگین اما آرام بود.
- متأسفم. میدونم این فاجعه اونقدر دردناکه که حتی شما گریفیندوریها هم میخواین کمک کنین... اما دیگه تموم شده. کاری از دست کسی برنمیاد. فقط باید منتظر بمونیم تا مأمورای وزارتخونه بیان برای بررسی و...
ملانی با صدایی محکم و لحنی مطمئن به میان حرفش دوید.
ـ پروفسور... لطفاً به من اعتماد کنین. من سالها مطالعات شفادهندگی داشتم. فقط اجازه بدین یه نگاه بندازم... همین. شاید چیزی پیدا کنم که تا حالا کسی بهش دقت نکرده.
فلیتویک مکثی کرد. پروفسور لحظهای به چشمان ملانی خیره ماند. هنوز صدای کلاغی از دور دستها به گوش میرسید... هولناک و یاسآلود.
ملانی خوب میدانست که دانستن نوع سلاح برای کشف حقیقت کافی نیست؛ بسیاری از قتلها با معجونهای پیچیده و زهرهای پنهان انجام میشوند اما با صحنهسازیای خونآلود پنهان میمانند. تنها یک نگاه دقیق، یک بررسی موشکافانه بر زخمها، زاویهی ضربهها حتی اگر مجال مییافتند شاید نمونهبرداری از معده قربانیان میتوانست حقیقت را روشن کند.
اما پرسشی در ذهنش سنگینی میکرد؛ آیا پروفسور فلیتویک واقعاً اجازه میداد آن چهار نفر از آستانهی در عبور کنند و چشم در چشم مرگ بدوزند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1404/7/23 3:09:04

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: امروز ساعت 09:05
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
421
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار

-نه نیستید!
هر سه به سمت صدا برگشتند. استریکس، برای یک لحظه، از تعجب و کمی عصبانیت رنگ گرفت. ولی سریع خودش را جمع و جور کرد و به آرامی نفسش را بیرون داد، شانههایش کمی بالا و پایین رفت و دستش روی چوبدستی محکمتر شد.
-یعنی تو الان داری میگی ک…
-نه! فقط دارم میگم فقط خودتون سه نفر نیستید چون منم قراره بیام.
لیسا و ملانی به یکدیگر نگاه کردند؛ در چشمان هر دو برقی از هیجان میدرخشید، درست مثل نور کمرنگی که از شکاف دیوار تابیده بود و سایهها را کش میداد. دستهایشان اندکی لرزید، اما هر دو قدمهایشان را مصمم برداشتند.
استریکس لحظهای چشمانش را روی هم گذاشت و بعد با نگاه تیز به مسیر تاریک راهرو را از نظر گذراند، تردید مختصری در گوشههای نگاهش دیده میشد؛انگار هیجان و اضطراب با هم ترکیب شده بودند و به قلببش هجوم اورده بودند.
-باید احتیاط کنیم! کوچکترین چیزی میتونه سرنخ یا حتی یه تله باشه.
لیلی کمی سرش را خم کرد، سایهای از تفکر روی چهرهاش افتاد:
-اما یه چیزی...! فردی که توی اینه دیده شده، موهای مشکی داشته، از کجا میدونید موهاش مشکی بوده؟ شاید موها خرمایی، قرمز یا هر رنگی باشه، اون اینه دروغگو هست. ممکنه اکثر اوقات برعکس نشون بده، ولی نه همیشه.
چشمان لیسا، استریکس و ملانی لحظهای با هم تلاقی کرد؛ هر سه متوجه عمق گفتههای لیلی شدند. سایههای راهرو انگار سنگینتر شده بودند و هر نفسشان با سکوت فضا در هم آمیخته بود.
-ممکنه اون فرد هر سنی داشته باشه و یا حتی، ممکنه اون چوبدستی بلند، به جای شمشیر بلند، یه چوبدستی کوتاه یا حتی یه تفنگ کوچیک باشه.
-تنغک چیه؟
-تفنگ! یه وسیله ماگلی که آدمها رو میکشه. اصلا ممکنه در لحظه قتل، از معجون مرکب یا هر چیز دیگهای برای تغییر شکل استفاده کرده باشه. ممکنه این سرنخها سرنخهای خیلی خوبی باشن، اما دقیق و حتمی نیستن.
-پس دوباره رسیدیم به نقطه اول.
-آره… اما اینبار با یه نفر بیشتر.
صدای سنگهای سرد زیر پایشان با و سایهها به آرامی کشیده میشدند، انگار هر گوشه از راهرو منتظر بود تا حقیقت تازهای را آشکار کند.
هر سه به سمت صدا برگشتند. استریکس، برای یک لحظه، از تعجب و کمی عصبانیت رنگ گرفت. ولی سریع خودش را جمع و جور کرد و به آرامی نفسش را بیرون داد، شانههایش کمی بالا و پایین رفت و دستش روی چوبدستی محکمتر شد.
-یعنی تو الان داری میگی ک…
-نه! فقط دارم میگم فقط خودتون سه نفر نیستید چون منم قراره بیام.
لیسا و ملانی به یکدیگر نگاه کردند؛ در چشمان هر دو برقی از هیجان میدرخشید، درست مثل نور کمرنگی که از شکاف دیوار تابیده بود و سایهها را کش میداد. دستهایشان اندکی لرزید، اما هر دو قدمهایشان را مصمم برداشتند.
استریکس لحظهای چشمانش را روی هم گذاشت و بعد با نگاه تیز به مسیر تاریک راهرو را از نظر گذراند، تردید مختصری در گوشههای نگاهش دیده میشد؛انگار هیجان و اضطراب با هم ترکیب شده بودند و به قلببش هجوم اورده بودند.
-باید احتیاط کنیم! کوچکترین چیزی میتونه سرنخ یا حتی یه تله باشه.
لیلی کمی سرش را خم کرد، سایهای از تفکر روی چهرهاش افتاد:
-اما یه چیزی...! فردی که توی اینه دیده شده، موهای مشکی داشته، از کجا میدونید موهاش مشکی بوده؟ شاید موها خرمایی، قرمز یا هر رنگی باشه، اون اینه دروغگو هست. ممکنه اکثر اوقات برعکس نشون بده، ولی نه همیشه.
چشمان لیسا، استریکس و ملانی لحظهای با هم تلاقی کرد؛ هر سه متوجه عمق گفتههای لیلی شدند. سایههای راهرو انگار سنگینتر شده بودند و هر نفسشان با سکوت فضا در هم آمیخته بود.
-ممکنه اون فرد هر سنی داشته باشه و یا حتی، ممکنه اون چوبدستی بلند، به جای شمشیر بلند، یه چوبدستی کوتاه یا حتی یه تفنگ کوچیک باشه.
-تنغک چیه؟
-تفنگ! یه وسیله ماگلی که آدمها رو میکشه. اصلا ممکنه در لحظه قتل، از معجون مرکب یا هر چیز دیگهای برای تغییر شکل استفاده کرده باشه. ممکنه این سرنخها سرنخهای خیلی خوبی باشن، اما دقیق و حتمی نیستن.
-پس دوباره رسیدیم به نقطه اول.
-آره… اما اینبار با یه نفر بیشتر.
صدای سنگهای سرد زیر پایشان با و سایهها به آرامی کشیده میشدند، انگار هر گوشه از راهرو منتظر بود تا حقیقت تازهای را آشکار کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/7/22 22:08:45
Only Raven

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج