جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  124 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 20:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آرتور اما برای کسی قلب نمی‌فرستاد. نگاهی هم توی چشاش نبود که کسی ببینه. حتی از شنیدن آه و آرتی با دوتا "ی" اضافه در کنار هم بدش می‌اومد. از خواستگاری رفتن هم خوشش نمی‌اومد. از فردا خواستگاری رفتن هم خوشش نمی‌اومد. از فردا خواستگاری رفتن با بچه‌هاش هم خوشش نمی‌اومد حتی. آرتور انقد آدم مزخرفی بود که از گل رنگی و گل سیاه و ددی و دلفی هم حتی خوشش نمی‌اومد و نویسنده خوشحال بود که آرتوری وجود نداره و با خیال راحت می‌تونه هرچی مزخرفی هست به خیک آرتور ببنده.

آرتور همه‌ی این ویژگی‌های بد رو داشت. ولی آیا اینا براش زشت بود؟ نه... نبود! چرا نبود؟ چون آرتور جادوگر بی‌بخاری بود. چه جادوگری می‌ره دنبال کار ماگل‌ها و درمورد خودشون و وسایلشون تحقیق می‌کنه و دنبال اینه که چه‌جوری از وسایل استفاده می‌کنن و وسایل رو می‌سازن و باهاشون از زندگی بهره می‌برن؟ خود ماگل‌ها دنبال جادوی جادوگرها هستن و می‌خوان از ماگلی خودشون در برن.

پس آرتور ناراحت شد. افسرده شد. دچار ناباروری در کمال ناباوری شد حتی. از زندگی سیر شد. از بچه‌هاش هم سیر شد و طی یه تصمیم کاتوره‌ای رفت شناسنامه‌ش رو برداشت و اسم نصف بچه‌هاش رو خط زد و بعد رفت کولر رو خاموش کرد و کنترل تلویزیون رو برداشت و گذاشت کنار دستش و همونجا جلوی تلویزیون گرفت خوابید. آرتور خیلی توی زندگی ماگل‌ها سرک کشیده بود و کاملا با این قضیه آشنا بود که وقتی یه پدر بخواد اذیت بکنه، دقیقا چیکار می‌کنه.

مالی هم که وضعیت آرتور رو دید، سفت و سخت‌تر چسبید به لرد و حتی تا نون داغ بود، با خودش گفت که بهتره آمپر رو بچسبونه.
- پس کی می‌ریم سر خونه زندگیمون؟ من عروسی می‌خوام. تالار می‌خوام. ماشین گل‌زده می‌خوام. هانی مون می‌خوام. می‌خوام!

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 13:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مالی خشکش زد. یک نگاه به لرد و یک نگاه به آرتور ویزلی کرد.
- نه ببین آرتور این قضیه داره...
- نههه انکار نکن که بی فایده س! تووو به من خیانت کردی! آه خورشید و آسمان، ببینید که چگونه این زن پاکدامن از راه بدر شد. من چگونه طاقت اینهمه خیانت را داشته باشم؟ آنهمه بچه اکنون بی مادر چه کنند مالی؟ مالی جواب بچه های آیندمان را چه میخواهی بدهی؟ مگر نگفتی تو هرگز از خون برادر هایت نمی‌گذری؟ پس چه شد زن؟

مالی با حالتی نگران برای سلامتی مغز آرتور به او نگاهی کرد. شوهرش همیشه هم باهوش نبود ولی برای مالی مرد تمام عیار و کاملی بود، از هر لحاظ. حال نه تنها او به عشقشان شک داشت بلکه عقل نیمه سالمش هم پاره آجر برداشته بود. نگاهی به هیبت و دستان عضله ای لرد که دور کمرش محکم حلقه شده بود و او را در آغوش می‌فشرد کرد.
- اوه مای گادنس جنتلمنی مثل شما تا الان کجا بود؟ خون اون داداشام فدای یه تار موی نداشتت. تهش هم الان زنده بودن دنبال ارث نداشتمون بودن. قطعا پشت این تصمیمت درایتی پنهان بوده.

سپس نگاهی به شوهرش کرد.
- من دیگه نمی‌تونم با تو زیر یه سقف زندگی کنم آرتور متاسفم ولی من تازه فهمیدم از کچلا بیشتر خوشم میاد.
- یعنی مشکلت همینه زن؟ خب میگفتی برات کچل میکردم.

مالی سری تکان داد و ماچی آبدار روی گونه لرد گذاشت.
- نه کچل تو اصلا قشنگ نمیشه، این کچل طبیعیه! کچل خشن، کچل بدون دستکاری، چشماش سرخ همچون غروب آفتاب، عضلاتش مردونه و ورزشکاری...

هنوز درحال تعریف بود که خودش از این حجم از ابهت در دستان لرد ذوب شد.

مرگخواران که در چند قدمی عرشه شاهد این صحنه بودند با ناباوری به یکدیگر صحنه را نشان دادند.
- ارباب الان با یه ویزلی...
- یکی میره اون ویزلی رو از ارباب جدا کنه یا خودم برم پر پرش کنم؟
- آروم باش بلا ارباب الان تو نخشه بری جلو خودتی که پر پر می‌شی.

از آن سو اما دلفی برقی در چشمان آرتور دید که برای لحظه ای (کمتر از صدم ثانیه) سمتش را نگاه کرد.

- الان داشت به من قلب میفرستاد؟ نگاه توی چشماشو دیدین؟ آه آرتییی. فردا میتونی با بچه هات بیای خواستگاریم. گل خواستی بیاری گلش سیاه باشه‌. ددی از گل رنگی خوشش نمیاد.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 19:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بانوی زیبای مو سرخ که روی لبه‌ی عرشه کشتی ایستاده بود با شنیدن صدای لرد، سرش را به سمت مرد چرخاند. تلألو سرخ رو به غروب خورشید پشت سرش در آن سوی دریاها بر صورت زن، باعث شد که لرد آهی بکشد و چشمانش قلبی شکل شود.

ناگهان بانو سلین دیون با یک عدد میکروفون، همان‌طور که روی دلفینی سوار بود و لباس پری‌دریاییان پولک صورتی‌ را بر تن داشت، از داخل موج‌های ملایم آب بیرون آمد.
Every night in my dreams -
I see you, I feel you
That is how I know you go on


لرد همان‌لحظه زن را از پشت، در آغوش گرفت و زن که باد در موهای آتشینش می‌پیچید، دستان خودش را از هم باز کرد.

You're here, there's nothing I fear -
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart and
My heart will go on and on


زن با همان دستان باز، دوباره به سمت لرد بازگشت و درجا یک سیلی محکم در صورت مرد خواباند.
- داری چه غلطی می‌کنی؟!

لرد، سرخی سیلی را روی گونه سمت چپش مالید و سپس بلافاصله گفت:
- اوه بیب، وقتشه یه سیلی دیگه هم به اون سمت صورتم بزنی تا طعم دستای گرمت رو از دو سمتش حس کنم.
- نظر منم اینه بجاش پرتت کنم کف اقیانوس تا انتقام خون دوتا داداشام رو ازت بگیرم!

و مالی ویزلی تلاش کرد لرد سیاه را از نوک عرشه به سمت پایین پرتاب کند و لرد نیز با مقاومت شدیدی وی را در آغوش گرفته بود و جدا نمی‌شد! همزمان آرتور ویزلی که رفته بود یکی از بچه‌ ویزلی‌ها را از دهان یک کوسه بیرون بکشد و برگردد، قدم به نوک عرشه گذاشت و با صحنه در آغوش گرفته شدن همسرش توسط لرد سیاه فشارش افتاد!
- مالی، چطور تونستی بعد این همه سال و این همه بچه قد و نیم قد، اینطوری بهم خیانت کنی؟!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1405/2/15 19:15:15
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1405 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
البته که دلفی دختری بود بسیار نمونه؛ اما در این دوره و زمانه دختر نمونه بودن برای یک ساحره ی جوان نان و آب نمی‌شد. او تحت تاثیر وسوسه های تلما، حالا به وضوح دو دل شده بود و تلما هم به خوبی از این قضیه آگاه بود.
- اگه نتونیم ارباب رو سرگرم نگه داریم و یه وقت اشتباهی برن بیرون و زبون برگو لال یکی از اون محفلیا ایشونو تو این وضعیت ببینه اونوقت چی میشه؟

فریاد اعتراض کجول به هوا بلند شد.
- چرا زبون برگو لال؟ این طفلک اصلا زبون نداره!

برگو که از عصبانیت روی شانه ی کجول پا می کوبید و دستان کوچکش را در هوا تکان می‌داد، به تلما زبان درازی کرد. تلما با اخم غلیظی به برگو اشاره کرد.
- اگه زبون نداره چطوری بهم زبونک می‌ ندازه؟

دراکو که با دکمه های آستین پیراهن گل‌گلی اش درگیر بود، وضعیت را به هم ریخته و مرگخواران را در حال انحراف از هدف اصلی دید و لازم دانست دوباره دخالت کند.
- آقا اصلا زبون من لال! تلما ادامه ی حرفتو حرفتو بزن دیگه. زیاد وقت نداریما.
- درسته. کجا بودم؟ آها، دلفی، زبون دراکو لال میدونی چی میشه؟

دلفی این پا و آن پا کرد.
- نمیدونم. چی میشه؟
- همه ی اعتبار و سوابق تاریک ارباب که سال‌ها براش تلاش کردن یهویی از دست میره.
- از این بدتر! ممکنه ارباب به راه روشنایی هدایت شن!
- ممکنه بخوان برن به محفل بپیوندن!

مرگخواران یکی یکی پیازداغ ماجرا را بیشتر می‌کردند تا از راضی شدن دلفی اطمینان حاصل کنند. طولی نکشید که دلفی به بهانه ی محافظت از دستاوردهای لرد سیاه، تسلیم وسوسه های درونی و بیرونی شد.
- باشه هر کاری می‌خواین... ددی؟

دلفی چندبار مژه های تازه کاشت شده اش را به هم زد تا مطمئن شود درست می‌بیند. لرد سیاه دیگر کنار مرگخواران نبود، بلکه دست در دست معشوقه ی جدیدش، لبه ی عرشه ی کشتی ایستاده بود.
- بانوی زیبا... به من افتخار آشنایی می‌دین؟
ویرایش شده توسط ویولا ریچموند در 1405/1/27 23:44:01
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1405 18:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه و مرگخوارها با کشتی راهی جزیره‌ی تفریحی شدن. اما لرد دریازده شد و دارویی که توی اتاق خدمات کشتی بهش دادن، بیش از اندازه مهربونش کرده. اون حتی عاشق یکی از مسافرین کشتی هم شده. مرگخوارها میخوان علاوه بر دور نگه‌داشتن لرد از دید بقیه، از این فرصت برای رسیدن به خواسته‌هاشون استفاده کنن.


لرد سیاه روی صندلی پلاستیکی اتاق خدمات نشسته و به نقطه‌ی نامعلومی زل زده بود. دیگه نمیشد خشم و عصبانیت رو توی چهره‌اش دید؛ بلکه به‌جاش، لبخند عجیبی روی لبش نقش بسته بود. این لبخند برای مرگخوارهایی که توی کل عمرشون، لرد رو درحال خندیدن ندیده بودن، فقط جای نگرانی داشت.

- نکنه دیگه ارباب مثل قبل‌شون نشن؟
- یعنی باید آرزوی فتح دنیا رو به گور ببریم؟
- کاش می‌توانستیم در اقیانوس چشمانت غرق شویم.

نگاه‌ها به سمت لردی برمی‌گرده که درحال به‌خاطر آوردن چهره‌ی عشقش بود. لرد با لبخند بزرگ‌تری، داشت روبروش رو نگاه می‌کرد.
- ای بانوی زیبا! آیا اجازه می‌دهید که با تار موهای‌ ابریشمی‌تان، موسیقی عشق‌مان را بنوازیم؟

دراکو که پیرهنی با گل‌های صورتی پوشیده بود، سعی میکنه توجه همه رو جلب کنه.
- پیشت!
- چیه بابا هی پیشت پیشت؟
- میگم چرا زانوی غم بغل گرفتین؟ مگه نشنیدین اون جنه چی گفت؟ این فقط عوارض داروهاست. خیلی زود خوب میشه. الان وقت اینه ما از این فرصت استفاده کنیم.

دلفی اشک‌هاش رو با دستمال پاک میکنه.
- ددی من اینجا داره توهم میزنه؛ اون‌وقت ما واسه‌ی چی وقت نداریم؟

و درحالی‌که زیر زیرکی چشمکی به دراکو می‌زنه، جلوی لرد سیاه می‌مونه.
- من اجازه نمی‌دم از بابایی سواستفاده کنین!

مرگخوارها که به هیچ وجه نمی‌خواستن این فرصت به‌دست اومده رو از دست بدن، نگاه‌هایی بین هم رد و بدل می‌کنن. اما اونا به‌خوبی می‌دونستن که نمی‌تونن به زور دلفی رو کنار ببرن؛ برای همین، باید به دنبال یه راه بهتر می‌گشتن. همه‌ شون به فکر فرو میرن تا یه چاره‌ای پیدا کنن؛ تا اینکه تلما لبخند خبیثانه‌ای می‌زنه و جلو میاد.
- دلفی! کی گفته ما می‌خوایم از ارباب سواستفاده بکنیم؟ فقط می‌خوایم سرگرمشون کنیم که نرن بیرون...

تلما که هنوز برگ برنده‌اش رو رو نکرده، با اعتماد به‌نفس میگه:
- تازه، مطمئنم خود توهم خواسته‌هایی از ارباب داری. مگه نه؟

دلفی به فکر فرو میره. آیا اون باید اجازه می‌داد که از پدرش که توی حال خودش نبود، استفاده کنن و خودش‌هم یه سودی از این ماجرا می‌برد؛ یا مثل یه دختر نمونه، اجازه‌ی این کار رو به مرگخوار‌ها نمی‌داد؟
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 فروردین 1405 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
همان‌طور که لیسا و بقیه‌ی خورندگان مرگ؛ راجع‌ به تله‌گذاری برای ارباب خودشان حرف می‌زدند، چشمان لرد روشنایی گرد شد و طوری که انگار چیزی دیده است به افق خیره شد.
- جوون. اهم. او به‌قدری فریبنده است که برای لحظه‌ای یادمان رفت حسن کچل می‌باشیم. ما... تاحالا در عمرمان به این‌گونه عاشق نشده بودیم.

مرگ‌خواران هم همان میمیک صورت خنده‌دار را به خود گرفتند و ورزشی حسابی به عضلات صورت خود دادند. طوری که عضلات صورت، " یک، دو، سه، حالا بیا وسط! " گویان، تکان تکان می‌خوردند.
بلاتریکس و دلفی هم مستثنی از این قاعده نبودند.
- کی؟ کدوم؟ کجا؟ کِی؟ کدوم زنی جرات کرده چشم تو رو بگیره.
- ددی؟ این چه کاری بود؟

لرد که حالا به علت درد زیاد روی ویلچر نشسته بود، سرش را مانند جغد برگرداند و گفت :
- ایی، بلاتریکس. ما شوهر تو نمی‌باشیم. موهای بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه و واه و واه. بوی بد هم که میدی. نظرت چیه یه دوش ریز بگیری؟ اگر دماغ نداشته‌مان به بوییدن این بو ادامه دهد، قطعا باز هم مریض‌الاحوال خواهیم شد.

آینه‌ای جیبی از آسمان نازل شد و در درون دستان بلاتریکسی که حسابی کفری شده بود، افتاد. خود را در آن نگاه کرد. لرد راست می‌‌گفت. موهایش وزوزی بود. ناخن‌هایش دراز بود. تازه؛ بوی بد هم می‌داد. چطور تا آن لحظه نفهمیده بود؟ کله‌اش را خاراند. طوری که انگار دارد محتوای کله‌اش را هم می‌زند. البته که تمام این خصوصیاتش، با دمپایی لا انگشتی‌ای که پوشیده بود و دامن بلند آبی‌ای که بر تن داشت، در تناقض بود.
با این حال، هیچ به روی خودش نیاورد. به افق خیره شد. زن بلوند بود، چشمانش آبی بود و خصوصیات بلاتریکس را نداشت.
- خیلیم خوبم. اصلا ببینم، کی به توی کچل بی دماغ روی ایراد گرفتن منو داده ها؟

و قبل از اینکه دعوایی حسابی صورت بگیرد؛ لیسا پا در میانی کرد.
- وایسیییییین! همین که لرد عاشق شده خودش خیلیه.

سرش را به مرگ‌خواران نزدیک کرد و حرفش را ادامه داد.
- الان می‌تونیم به بهانه‌ی اون زن گیرش بندازیم.

بلاتریکس جیغی کشید.
دلفی هم پشت بند او.
حتی نجینی هم به آن‌ها ملحق شد.
- پس شوهری من چی؟
- پس ددی من چی؟
- فس فس فس؟

تلما کف دستش را به نشانه‌ی اعتراض؛ پقی زد کف کله‌اش.
- شما مثلا مرگ می‌خورینا! این همه سال، این همه وعده؛ مرگ خوردن واسه‌ی مغزتون کافی نبود؟ خب اگر اون خانوم رو با لرد مزدوج کنیم، فقط لرد رو انداختیم تو تله تا نره یهو عضو محفل ققنوس شه. سرش گرم میشه. به محض اینکه عصر بشه؛ لرد به زنه نگاه هم نمی‌ندازه. اگرچه که خیلی زن مشکوکیه.

صورت تمام مرگ‌خواران پر از علامت سوال بود.
مرگ، چشم‌غره‌ای به تلما رفت.
- چطوری لرد رو به اون خانومه قالب کنیم؟ منظورم اینه که... ایشون خیلی با ابهت هستند ها، فقط یه مشکل ریز وجود داره. اگه اون زن مدرن و لاکچری لرد مارو ببینه؛ تنها کاری که می‌کنه گرخیدنه. به هر حال؛ صورت لرد، چه لرد روشنایی باشه چه لرد تاریکی، فرقی نمی‌کنه و از کل هیکل من هم ترسناک تره. چیکارش کنیم؟

تلما چشمانش را در حدقه چرخاند.
- من چمیدونم! از نفر بعدی بپرس.
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1405/1/25 14:10:43
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1405/1/26 10:34:07
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1405/1/26 10:35:55
پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 فروردین 1405 01:14
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
برای مرگخواران این یک فاجعه بود. یا حداقل در ابتدا اینطور فکر می‌کردن! چون بخش عمده‌ای از ابهتی که اسم مرگخواران به همراه داشت، به خاطر اربابشون یعنی لرد ولدمورت بود که لرزه بر اندام هرکسی می‌نداخت. حالا اگه کسی که نباید، این نسخه‌ی آرام و ملایم از لرد رو ببینه چی می‌شه؟

- به دامبلدور ایمان میاره! بعد می‌ره عضو محفل ققنوس می‌شه. بعد این خبرو همراه بقیه پخش می‌کنه. بعد بقیه هم به دامبلدور ایمان میارن. بعد کل اون بقیه هم عضو محفل ققنوس می‌شن. بعد محفل از نظر تعداد به صورت توانی از ما مرگخوارا می‌زنه بالا. بعد به ما حمله می‌کنن. بعد ما علی‌رغم مبارزه‌ی قهرمانانه‌مون که ضربه‌ی بزرگی بهشون می‌زنه، شکست می‌خوریم.

لیسا که بی‌وقفه ذهنش در حال تولید معلول‌هایی بود که به علت نسخه‌ی آروم و ملایم لرد ممکن بود رخ بده، ناگهان با رقم خوردن پایان مرگخواران که براش قابل قبول نبود، تردید به سراغش میاد.
- آخه دامبلدور حتی در وجود اربابمون هم خوبی دیده بود... نه؟
- نه!

لیسا که خیالش راحت شده بود، دستی به پیشونیش می‌کشه تا عرقی که از این فشار ناگهانی رو صورتش ریخته بود رو کنار بزنه. بعدش که حسابی افکار آرامش‌بخش جای تموم اون تصورات بد رو می‌گیرن، با تعجب نگاهی به هم‌رزمانش می‌ندازه که هنوز نگران بودن.
- پس شما واسه چی نگران هستین؟ ما وسط دریا روی کشتی هستیم! مطمئنا می‌تونیم چند ساعت اربابو از جلوی چشم‌هایی که نباید دور نگه داریم و در عوض...

لیسا با حرکت دستاش از مرگخوارا می‌خواد که سرشونو به سمتش نزدیک کنن و بعد آروم زمزمه می‌کنه:
- می‌تونیم خواسته‌هایی رو با ارباب در میون بذاریم که تو این حالت سخته نه بگن بهش؟

حالا نوبت مرگخوارا بود که تردید به سراغشون بیاد. آیا چنین چیزی ممکن بود؟ آیا قادر به پنهان کردن لرد از دیدگانی که نباید بودن تا در مرحله‌ی بعد بتونن خواسته‌هاشون رو درخواست کنن؟ آیا واقعا این چیزی بود که می‌خواستن؟ جوابا رو من نمی‌دونم. از نفر بعد بپرسین!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1405 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها با عجله دور لرد حلقه زدند. هرکدوم یه چیزی یادشون می‌اومد که شاید برای دریازدگی مفید باشد.
- لرد! لیمو می‌خواین؟ از یه مسافر دزدیمش.
- جناب! چوب‌دستی‌تونو بجوین شاید خوب بشه!
- ارباب بزارین یه ورد از مامانم یاد گرفتم، می‌گن معده رو آروم می‌کنه، فقط ممکنه چندتا ریه‌ی اضافی سبز کنین…
لرد با شنیدن آخری، چنان نگاهی به اون مرگخوار بیچاره انداخت که بقیه سریعاً دهانش را گرفتند. در همین لحظه، دلفی – که با شلوارک صورتی فسفری و بلوزی که روش نوشته بود «Daddy’s Dark Princess» روی عرشه لیز می‌خورد – با هیجان به سمت جمع دوید.
- وایسا وایسا! من یه راه‌حل دارم! ددی باید نجات پیدا کنه!
مرگخوارها نگاهش کردند، طوری که انگار قرار بود الان بگوید راه‌حل اینه که بریم قرص ضدتهوع از ننه‌بابای موج‌سوارا قرض بگیریم. دلفی دست‌هاش رو به کمر زد و گفت:

- تو بروشوری که لیسا آورده بود، اون زیر میرا، نوشته بود «هر مشکلی داشتید برید اتاق خدمات ویژه.» ددی‌جان فقط باید بره اونجا تا درستش کنن!

یکی از مرگخوارا با تردید پرسید:
- مطمئنی؟ ما داریم درباره‌ی دریازدگی لرد سیاه حرف می‌زنیم، نه کمبود حوله‌ی هتلی!

دلفی چشم‌هایش را ریز کرد.
- ببین، ددی منو بزرگ کرده که همیشه راه‌حل پیدا کنم. البته… نصفش با جادو بوده، نصفش با تهدید. اما این یکی فقط یه اتاقه! بریم دیگه!

بعد برای اینکه حرفش رو محکم‌تر کند، آروم گونه‌ی لرد رو که سبزتر از ریواس شده بود، نوازش کرد و گفت:

- ددی، تو قول بده فقط نمی‌میری… من تازه می‌خواستم توی کشتی ولاگ بگیرم بذارم کانال جوتیوبمون!

لرد که در مرز بیهوشی بود، با ناله گفت:

- ما… نمی‌فهمیم… جوتیوب چیست… فقط… معده‌مان را پس بدهید…

دلفی ژست قهرمانانه گرفت.
- دیدین؟ این یعنی باید زودتر ببریمش! قبل از اینکه ددی به روح تبدیل شه و دنبال ما بیفته!

مرگخوارا ناچاراً سر تکان دادند.
راهی جز اعتماد به دختر بسیار، بسیار پرشورِ لرد نداشتند.
بعد از چند دقیقه، به درِ چوبی بزرگی رسیدند که روی آن با خط طلایی نوشته بود:

«اتاق خدمات ویژه‌ی مهمانان – با لبخند مشکلاتتان را دریایی می‌کنیم!»

قبل از اینکه کسی فرصت کند چیزی بگوید، در اتاق با سرعت باز شد و موجودی شبیه اِلف خانگی اما با یونیفرم گل‌گلی و یک لبخند وحشتناک ظاهر شد.

- خوش آمدید! مشکلتون چیه؟
مرگخوار ها با هم گفتند:
- لردمون داره می‌میره!

اِلف با نگاهی تحلیل‌گر سر تا پای لرد را برانداز کرد.

- اوه، مورد کلاسیک «دریازدگی حاد حاد پریمیوم پلاس». درمان داره. لطفاً بیاین داخل.

لرد را روی صندلی نشاندند. اِلف جعبه‌ای آورد که داخلش چند بطری کوچک بود.

- اینا داروهای ما هستن. سه مدل داریم:
الف) آرام‌کننده‌ی معده
ب) تنظیم‌کننده‌ی امواج درونی
ج) نسخه‌ی بسیار قوی که ممکنه یک‌ذره… خواب‌آور باشه.

مرگخوارها به لرد نگاه کردند. لرد هم به بطری‌ها نگاه کرد. سپس با صدایی که از اعماق رنج می‌آمد، گفت:

- هر سه‌تایش را بدهید… اکنون.

اِلف با ترس گفت:
- اممم… ارباب، قاعدتاً فقط یکی—
- همه.‌ همین. الآن.

ده دقیقه بعد…

لرد با صورتی آرام، چشمانی نیمه‌باز و حالتی که انگار برای اولین بار در زندگی‌اش آرامش واقعی را تجربه می‌کند، روی تخت کوچکی دراز کشیده بود.

- یاران ما… ما… احساس می‌کنیم… مهربان شده‌ایم…
مرگخوارها آرام زمزمه کردند:
- این خوب نیست. این خیلی خوب نیست.
- باید زودتر حالش رو برگردونیم قبل از اینکه کشتی لنگر بندازه!
اِلف یادآوری کرد:
- اثر داروها نهایتاً تا غروب میره. نگران نباشید. ولی تا اون موقع… ممکنه خیلی آروم و خوش‌اخلاق باشن.
مرگخوارها با وحشت به هم نگاه کردن.
لرد نیز در حالی که به سقف نگاه می‌کرد، زمزمه کرد:
- می‌خواهیم… برای اولین بار… از سفرمان لذت ببریم.
- وای! دلفی زیر لب گفت – ددی داره از فعل مثبت استفاده می‌کنه! این فاجعه‌ست!

اما چاره‌ای نبود.
لرد قرار بود تا غروب، یک نسخه‌ی عجیباً آرام و ملایم از خودش باشد.
پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1405 15:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه‌ی جدید


با شروع فصل بهار، آرامش عجیبی کل جامعه‌ی جادوگری رو فرا گرفته بود و همه‌ی مردم از این مسئله راضی بودن؛ البته نه دقیقا همشون...

- ما بی‌حوصله و ملولیم... دو ساعت به شما مهلت می‌دهیم که سرگرم‌مان کنید!

لرد سیاه بعد گفتن این حرف، جماعت مرگخوار رو تنها می‌گذاره. مرگخوارها که توی سالن عمارت ریدل نشسته بودن، یه ماه گذشته رو مرور می‌کنن. با یادآوری یه ماهی که به یک‌نواخت ترین شکل ممکن گذشته بود، اشک توی چشم‌هاشون جمع میشه. کجول سعی می‌کنه با وجود سنگینی هندونه هایی که روی سرش رشد کردن، سرش رو بالا نگه داره.
- ارباب حق دارن! منم از بس توی خونه موندم همه‌ی برگام خشکید.
- منم دیگه پرونده ندارم واسه‌ی حل کردن...
- می‌دونین چندوقته هیچکس به لیست خواستگارای من اضافه نشده؟
- مسلسل وینکی از بس استفاده نشد، زنگ زد!

مرگخوارا به هم نگاه می‌کنن. همه‌ی اونا حداقل به اندازه‌ی لرد حوصله‌شون سر رفته بود.

- ولی چجوری باید ارباب رو سرگرم کنیم؟

این سوال همه‌ی مرگخوارا بود؛ که متاسفانه هیچکدوم جوابی براش نداشتن. درست وقتی داشتن به یه راه چاره فکر می‌کردن، لیسا از بیرون میاد. اون با دیدن ملت که توی سالن جمع شده بودن، تعجب میکنه.
- احیانا همه تون اینجا چیکار دارین میکنین؟

ملت به اندازه‌ای بی‌حوصله بودن که جواب لیسا رو نمی‌دن. اما لیسا که اهمیتی به بی‌محلی اونا نداده بود، روی یکی از مبل‌ها می‌نشینه.
- باور نمی‌کنین توی دیاگون چی دیدم!

اما بقیه باز هم توجهی بهش نمیکنن. لیسا برگه‌ای رو از رداش درمیاره و روی میز باز می‌کنه.
- رفته بودم برای خودم سوهان دندون بگیرم که این پوستر رو دیدم.

در نهایت نگاه‌های همه روی اون پوستر می‌نشینه.

نقل قول:
آیا از بی‌کاری خسته شده‌اید؟ آیا به سرگرمی نیازمندید؟ آیا حوصله‌تان سر رفته؟
راه چاره‌تان، در نزد ماست!
اگر می‌خواهید از تعطیلات بهاره‌ی خود لذت ببرید، به جزیره‌ی تفریحی‌ما سفر کنید. این جزیره، شامل بروز ترین لوازم سرگرمی و تفریح است.
کافی‌ست با ارسال یک جغد به آدرس درج شده، آمادگی خود برای سفر به جزیره‌ی ما را اعلام کرده، بلیط کشتی رویایی ما را دریافت کنید!


و اون لحظه‌ای بود که اونا تونسته بودن راه چاره‌ای برای حوصله‌ی سر رفته‌ی لرد سیاه پیدا کنن.

"یک هفته بعد"

کشتی تفریحی رنگارنگ، کنار اسکله لنگر انداخته بود. عرشه پر بود از جادوگرا و ساحره‌هایی که انگار از یک دنیای دیگه اومده بودن؛ شلوارک‌های هاوایی با طرح های عجیب و غریب گل و ستاره و ابر، پیراهن های گل‌گلی رنگی که زیر نور خورشید برق می‌زدن، مایو‌های رنگارنگ و کلاه‌های آفتابی بزرگ، همه باهم فضای عجیبی رو ساخته بودن.
مرگخوارها با اینکه اولش با گفتن جمله هایی مثل "امکان نداره"، "به هیچ وجه" و "بمیرم هم اون شکلی لباس نمی‌پوشم"، مقاومت می‌کردن؛ خودشون رو با استایل جدید وفق داده بودن. لرد که انگار مجبور شده بود یک پیرهن ابریشمی یاسی گل‌دار با طرح میکی‌موس های کوچیک و یک شلوارک کوتاه طرح‌دار نارنجی بپوشه، با اخم از پله‌های چوبی کشتی بالا رفت. پشت سرش، بقیه مرگخوارا با لباس‌هایی که هر کدوم به تنهایی فاجعه‌ای توی صنعت مد به حساب میومدن، روی عرشه پراکنده شدن. همه‌ به اونا و استایل‌های عجیب‌شون و از همه مهم‌تر، کجول که لباسش رو با شکوفه‌های روی سرش ست کرده بود، زل زدن.
لرد که تا اون لحظه، تونسته بود یک صندلی پیدا کنه و گوشه‌ای بشینه، زیرلب غرغر می‌کرد.
- انگشت‌نمای مردم شدیم! از سیاه بودن‌مان چیزی باقی نمانده؛ دیگر باید به ما لرد یاسی بگویند!

کشتی همون لحظه وارد دریا میشه. هنوز چند دقیقه از تکون خوردن و شروع حرکت کشتی نمی‌گذره که چشم‌های لرد سیاه گرد میشه، صورتش رنگ گچ می‌گیره و لب‌هاش شروع به لرزیدن می‌کنه. به صورت ناخودآگاه از جاش بلند میشه و با دستش لبه‌ی کشتی رو می‌گیره. اون سعی می‌کرد تعادلش رو حفظ کنه اما موج‌هایی که به کشتی برخورد می‌کرد، این اجازه رو بهش نمی‌ده.
- یاران ما!

صدای لرد به اندازه‌ای بلند نبود که مرگخوارا بشنون. موج‌ها که انگار با اون لج کرده بودن، کشتی رو با شدت بیشتری به چپ و راست تکون می‌دادن. لرد که تا چند لحظه پیش در اوج بی‌حوصلگی بود، حالا با یک مشکل خیلی جدی‌تر روبرو شده بود:
دریازدگی.


لرد در اون لحظه احساس می‌کرد یه دست نهنگ دارن توی شکمش رقص سامبا اجرا می‌کنن. صورتش به رنگ سبز خاصی در اومده بود که ترکیب دلخراشی با پیرهن یاسیش داشت. لرد ناله‌ای می‌کنه.
- معده‌ی مان می‌رقصد یا مراسم عروسی روده‌ی کوچک مان با روده‌ی بزرگ مان است؟

لرد تلاش می‌کنه صاف بمونه؛ اما حس می‌کنه که تموم محتویات معده‌اش دارن سر به سرش می‌ذارن و آماده‌ی یک خروج دسته جمعین! و مدت زیادی طول نمی‌کشه که لرد سیاه، ارباب تاریکی و فرمانروای مرگخوارا درحالی که سعی می‌کرد با پیرهن یاسی رنگش جلوی دهنش رو بگیره، با صدای بدی تموم اونچه که توی معده‌اش بود رو تقدیم موج‌های آروم دریا می‌کنه.
مرگخوارا که از دور حال بد لرد رو می‌بینن، نزدیکش میان.

- انگار معده‌ام را درون مخلوط‌کن های مادرمان ریخته‌اند! این دیگر چه تفریحی بود که برای مان ساختید؟!

مرگخوارا با نگرانی به همدیگه خیره میشن. اونا باید در سریع‌ترین زمان ممکن، راهی برای درمان دریازدگی لرد پیدا می‌کردن.
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: مرگخواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1404 06:43
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت که هنوز داشت از خنده‌های کوتوله‌وارش نفس می‌کشید، با چشم‌های گرد شده به موشک آبی‌رنگی که جلوی پایش فرود آمد نگاه کرد.
_ خب گریب، خیلی خب... آه کشید... الان وقتش رسیده که نشون بدی چی داری. شنا کنی یا مثل یه لواشک بلوبری زمین بخوری؟

رابستن نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: «فلافل خوردی، پس باید قوی باشی! »
آب چشمانش را جمع کرد، دست و پا زد و به زحمت شنا کردن را شروع کرد، اما بیشتر شبیه قورباغه‌ای بود که به جای آب توی هوا پرید.
لرد ولدمورت هم پشت سرش ایستاده بود و هر بار که راب غلط می‌زد و زیر آب می‌رفت، با یک لبخند شیطانی داد زد:
_ اوه اوه! داریم رکورد می‌زنیم!

ناگهان بلاتریکس از دور رسید، هنوز باد کرده و قرمز بود، اما حالا تصمیم گرفته بود به جای ترک سوژه، عصبانیتش را به عنوان انرژی شنا استفاده کند.
با فریادی بلند به راب گفت:
_ هی، موشک بلوبری! اگه نمی‌تونی شنا کنی، حداقل غر نزن!

رابستن خندید و گفت:
_ غر؟ من؟ نه بابا، من فقط دارم روی موج‌ها سوار می‌شم!

و این‌طور بود که اولین جلسه آموزش شنا با لرد ولدمورت و بلاتریکس، تبدیل به یک نمایش کمدی آب‌پوشانی شد که تا مدت‌ها در محفل مرگخواران دست به دست می‌شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»