مرگخوارها با عجله دور لرد حلقه زدند. هرکدوم یه چیزی یادشون میاومد که شاید برای دریازدگی مفید باشد.
- لرد! لیمو میخواین؟ از یه مسافر دزدیمش.
- جناب! چوبدستیتونو بجوین شاید خوب بشه!
- ارباب بزارین یه ورد از مامانم یاد گرفتم، میگن معده رو آروم میکنه، فقط ممکنه چندتا ریهی اضافی سبز کنین…
لرد با شنیدن آخری، چنان نگاهی به اون مرگخوار بیچاره انداخت که بقیه سریعاً دهانش را گرفتند. در همین لحظه، دلفی – که با شلوارک صورتی فسفری و بلوزی که روش نوشته بود
«Daddy’s Dark Princess» روی عرشه لیز میخورد – با هیجان به سمت جمع دوید.
- وایسا وایسا! من یه راهحل دارم! ددی باید نجات پیدا کنه!
مرگخوارها نگاهش کردند، طوری که انگار قرار بود الان بگوید راهحل اینه که بریم قرص ضدتهوع از ننهبابای موجسوارا قرض بگیریم. دلفی دستهاش رو به کمر زد و گفت:
- تو بروشوری که لیسا آورده بود، اون زیر میرا، نوشته بود «هر مشکلی داشتید برید اتاق خدمات ویژه.» ددیجان فقط باید بره اونجا تا درستش کنن!
یکی از مرگخوارا با تردید پرسید:
- مطمئنی؟ ما داریم دربارهی دریازدگی لرد سیاه حرف میزنیم، نه کمبود حولهی هتلی!
دلفی چشمهایش را ریز کرد.
- ببین، ددی منو بزرگ کرده که همیشه راهحل پیدا کنم. البته… نصفش با جادو بوده، نصفش با تهدید. اما این یکی فقط یه اتاقه! بریم دیگه!
بعد برای اینکه حرفش رو محکمتر کند، آروم گونهی لرد رو که سبزتر از ریواس شده بود، نوازش کرد و گفت:
- ددی، تو قول بده فقط نمیمیری… من تازه میخواستم توی کشتی ولاگ بگیرم بذارم کانال جوتیوبمون!
لرد که در مرز بیهوشی بود، با ناله گفت:
- ما… نمیفهمیم… جوتیوب چیست… فقط… معدهمان را پس بدهید…
دلفی ژست قهرمانانه گرفت.
- دیدین؟ این یعنی باید زودتر ببریمش! قبل از اینکه ددی به روح تبدیل شه و دنبال ما بیفته!
مرگخوارا ناچاراً سر تکان دادند.
راهی جز اعتماد به دختر بسیار، بسیار پرشورِ لرد نداشتند.
بعد از چند دقیقه، به درِ چوبی بزرگی رسیدند که روی آن با خط طلایی نوشته بود:
«اتاق خدمات ویژهی مهمانان – با لبخند مشکلاتتان را دریایی میکنیم!»
قبل از اینکه کسی فرصت کند چیزی بگوید، در اتاق با سرعت باز شد و موجودی شبیه اِلف خانگی اما با یونیفرم گلگلی و یک لبخند وحشتناک ظاهر شد.
- خوش آمدید! مشکلتون چیه؟
مرگخوار ها با هم گفتند:
- لردمون داره میمیره!
اِلف با نگاهی تحلیلگر سر تا پای لرد را برانداز کرد.
- اوه، مورد کلاسیک «دریازدگی حاد حاد پریمیوم پلاس». درمان داره. لطفاً بیاین داخل.
لرد را روی صندلی نشاندند. اِلف جعبهای آورد که داخلش چند بطری کوچک بود.
- اینا داروهای ما هستن. سه مدل داریم:
الف) آرامکنندهی معده
ب) تنظیمکنندهی امواج درونی
ج) نسخهی بسیار قوی که ممکنه یکذره… خوابآور باشه.
مرگخوارها به لرد نگاه کردند. لرد هم به بطریها نگاه کرد. سپس با صدایی که از اعماق رنج میآمد، گفت:
- هر سهتایش را بدهید… اکنون.
اِلف با ترس گفت:
- اممم… ارباب، قاعدتاً فقط یکی—
- همه. همین. الآن.
ده دقیقه بعد…
لرد با صورتی آرام، چشمانی نیمهباز و حالتی که انگار برای اولین بار در زندگیاش آرامش واقعی را تجربه میکند، روی تخت کوچکی دراز کشیده بود.
- یاران ما… ما… احساس میکنیم… مهربان شدهایم…
مرگخوارها آرام زمزمه کردند:
- این خوب نیست. این خیلی خوب نیست.
- باید زودتر حالش رو برگردونیم قبل از اینکه کشتی لنگر بندازه!
اِلف یادآوری کرد:
- اثر داروها نهایتاً تا غروب میره. نگران نباشید. ولی تا اون موقع… ممکنه خیلی آروم و خوشاخلاق باشن.
مرگخوارها با وحشت به هم نگاه کردن.
لرد نیز در حالی که به سقف نگاه میکرد، زمزمه کرد:
- میخواهیم… برای اولین بار… از سفرمان لذت ببریم.
- وای! دلفی زیر لب گفت – ددی داره از فعل مثبت استفاده میکنه! این فاجعهست!
اما چارهای نبود.
لرد قرار بود تا غروب، یک نسخهی عجیباً آرام و ملایم از خودش باشد.