همه متوجه شدن که به غیر از این که لرد فکر کرده کلاغ شده، مشکلات دیگه هم برای مغز و عقل اون اتفاق افتاده.
به دستور بلاتریکس چند نفر از مرگخوار ها هکتور رو از خواب بیدار کردن و کشان کشان به سمت بلاتریکس اوردن.
درحالی که هکتور خواب توی چشم هاش جمع شده بود و اون رو با لباس خواب اورده بودن، بلاتریکس شروع به حرف کرد:
_این چه معجون مسخره ای بود که به خورد ارباب دادی؟ معلوم نیست چه اتفاقی برایش افتاده.
انگار که مغز لرد را دراوردن و بجای اون دمپایی گذاشتن.
هکتور درخواست صحبت داشت که مرگخوار تا جلوی دهن اون رو می گرفتن.
_ حدود یک ساعته که داریم تلاش میکنیم لرد خودش رو از پنجره برج پایین نندازه. شبیه بچه های دو ساله رفتار میکنه. معلوم نیست توی اون معجون گندت چه چیزی ریختی.
بعید نیست که ریش دامبلدور رو با مدفوع تسترال مخلوط کرده باشی و به خورد ارباب داده باشی.
حالا که اینطور شد باید مجازات خیلی سختی برات در نظر بگیریم.
مرگخوار ها هکتور رو محکم روی زمین انداختن و به دستور بلاتریکس اون رو به درخت با طناب بستن تا بعد از فکر و اندیشه مجازاتی براش در نظر گرفته شه.
بلاتریکس که درحال فکر کردن بود، یکدفعه فکری بکر به ذهنش اومد.
لبخند شیطانی روی لب های بلاتریکس نمایان شد.
همین که سرش رو برگردوند متوجه ی اتفاق گند و عجیبی شد.
اون مرگخوار های ابله هکتور رو با یک دور طناب بسته بودن و این باعث شد هکتور فرار کنه و از اونجا بره.
لبخند شیطانی بلاتریکس ارام ارام کم شد و به حالت اول برگشت.تیک های بزرگی رو سرش ایجاد میشد و یکدفعه داد و هوار بلندی کشید که تمام مرگخوار ها رو اونجا جمع کرد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
[[continious]] نشست اسلیترین
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/13
تولد نقش: 1402/07/14
آخرین ورود: چهارشنبه 27 تیر 1403 21:18
از: ⛥ ࣴ ࣭ ْ ٜ ﻌﻤﺎﺮت ﺨﺎﻨﺪﺎن ﺎﺼﻴل ﺒﻠک ⋆ ࣭࣬ ۠ 🎻
پستها:
39

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/03/09
تولد نقش: 1400/03/14
آخرین ورود: دوشنبه 6 فروردین 1403 01:11
از: خونت خوشم میاد
پستها:
59

همه نفس راحتی کشیدن که دیگه ولدمورت نمی خواد پرواز کنه. اونا تا یک ساعت از دست کارای لرد راحت بودن. بلاتریکس رو به تعدادی از مرگخوار ها کرد و گفت: پاشین برین اون هکتور رو برام بیارین تا ببینم این چه بلاییه سر لرد سیاه آورده
دو سه نفر از بین مرگخوار ها سریع از اونجا بیرون رفتن.
بلا به سمت لرد رفت و گفت: ارباب،نمی خواید از اونجا بیاید پایین؟ لرد گفت:نه.ما پنجره هستیم. از اینجا تکان نمی خوریم.
بلا آهی کشید و رفت تا روی مبل بشینه بلکه فکری به سرش بزنه.
همه در گیجی به سر میبردن که لرد از لبه پنجره پایین پرید، وسط سالن ایستاد و گفت: اما حالا یادمان آمد که ما پارچه هستیم.
بلاتریکس با دست جوری به پیشونیش زد که همه فکر کردن صورتش آسفالت شده. لرد دستهاش رو تکون داد و گفت: ما پارچه هستیم بیایید مارا رنگ کنید و بدوزید.
همه به هم دیگه نگاه میکردن. هیچکس تا حالا ارباب ندوخته بود. لرد بلند گفت: حالا که شما ما را رنگ نمی کنید ما خودمان دست به کار میشویم.
لرد رفت و چوبدستی یکی از مرگخوار ها رو گرفت و یک دیگ بزرگ با مقدار زیادی رنگ ظاهر کرد. بعد رنگ سفید رو ریخت داخل دیگ و زیرش رو روشن کرد. تا آب داخل دیگ جوش بیاد، لرد نشست و تا می تونست گل و پروانه روی سر و صورتش کشید. بعد رو کرد به مرگخوارها و گفت: پارچه زیبایی هستیم. فکر نمی کنید لباس عروس زیبایی بشویم؟
دو سه نفر از بین مرگخوار ها سریع از اونجا بیرون رفتن.
بلا به سمت لرد رفت و گفت: ارباب،نمی خواید از اونجا بیاید پایین؟ لرد گفت:نه.ما پنجره هستیم. از اینجا تکان نمی خوریم.
بلا آهی کشید و رفت تا روی مبل بشینه بلکه فکری به سرش بزنه.
همه در گیجی به سر میبردن که لرد از لبه پنجره پایین پرید، وسط سالن ایستاد و گفت: اما حالا یادمان آمد که ما پارچه هستیم.
بلاتریکس با دست جوری به پیشونیش زد که همه فکر کردن صورتش آسفالت شده. لرد دستهاش رو تکون داد و گفت: ما پارچه هستیم بیایید مارا رنگ کنید و بدوزید.
همه به هم دیگه نگاه میکردن. هیچکس تا حالا ارباب ندوخته بود. لرد بلند گفت: حالا که شما ما را رنگ نمی کنید ما خودمان دست به کار میشویم.
لرد رفت و چوبدستی یکی از مرگخوار ها رو گرفت و یک دیگ بزرگ با مقدار زیادی رنگ ظاهر کرد. بعد رنگ سفید رو ریخت داخل دیگ و زیرش رو روشن کرد. تا آب داخل دیگ جوش بیاد، لرد نشست و تا می تونست گل و پروانه روی سر و صورتش کشید. بعد رو کرد به مرگخوارها و گفت: پارچه زیبایی هستیم. فکر نمی کنید لباس عروس زیبایی بشویم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بی صبرانه منتظر قربانی بعدی ام
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/11/20
تولد نقش: 1404/01/20
آخرین ورود: دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 10:57
از: مرکزیت ابیس
پستها:
54

مورگانا ناامید و خسته از بیرحمی های جهان،یک پس گردنی به جاناتان زد.
- خاک تو سرت کنن!
- آخ!آخه چراااا؟
- خیر سرت کلاغی!الان باید به یه دردی میخوردی که نخوردی!
بدین ترتیب جاناتان با وجود اینکه حتی یک اسلیترینی نبود اما مجبور به امتحان کردن شانس خود شد.
- لرد؟لرد ولدمورت به من نگاه کنید لطفا!منو ببینید لرد.من یه کلاغم
و بالهایش را از دو طرف باز کرد.
- میبینید؟من بال و پر دارم.واسه همین میتونم پرواز کنم.اما شما نمیتونید!شما به خودتون نگاه کنید.شما بال ندارید،پر هم ندارید!
لرد درحالی که آستین بلند ردایش را تکان میداد گفت:کوری؟این بالهای بزرگ و باشکوهمان را نمیبینی؟ چطور میتوانی اسم خودت را کلاغ بگذاری وقتی کلاغی خالص ما را درک نمیکنی؟
لرد اینرا گفت و پایش را روی لبه ی پنجره گذاشت.
جاناتان،تمام چشم ها را به سمت خود دید و فهمید ظاهرا حل مسئله فقط بر عهده ی خودش است.
- خب پس بذارید من بهتون پرواز یاد بدم نظرتون چیه؟
بلاتریکس که صبرش تمام شده بود چوبدستی اش را به سمت جاناتان کشید.
- اگه بلایی سر لرد بیاد اصلا مراعات اینو نمیکنم که یه کلاغی!
جاناتان آب دهانش را قورت داد.لرد درحالی که لبه ی پنجره ایستاده بود گفت:زودباش دیگر!بالهایمان خسته شد.
جاناتان جستی به لبه ی پنجره زد.
- خب اولین کاری که باید بکنید اینه که چند لحظه همینجا لبه ی پنجره هی بال بزنید تا بالهاتون گرم بشه.
لرد شروع به بال زدن کرد.
- حالا بپریم؟
- نه!
ده دقیقه گذشت و لرد در لبه ی پنجره همچنان بال بال میزد.
- خب حالا باید نرمش پا رو انجام بدین لرد.با من تکرار کنید....
اما لرد که دیگر کلافه شده بود گفت:
ما دیگر خسته شده ایم.شما مارا معطل میکنید و فکر میکنید ما نمیفهمیم؟نخیر ما کلاغ باهوشی هستیم.
و آمد تا از لبه ی پنجره خودش را به پایین پرت کند که ناگهان متوقف شد.
مرگخواران که بین زمین و هوا برای گرفتن لرد معلق شده بودند نگاهشان روی لرد متوقف شد.
- اما حالا یادمان آمد!ما یک پنجره هستیم...
و در چهارچوب پنجره ایستاد و تکان نخورد.
- خاک تو سرت کنن!
- آخ!آخه چراااا؟
- خیر سرت کلاغی!الان باید به یه دردی میخوردی که نخوردی!
بدین ترتیب جاناتان با وجود اینکه حتی یک اسلیترینی نبود اما مجبور به امتحان کردن شانس خود شد.
- لرد؟لرد ولدمورت به من نگاه کنید لطفا!منو ببینید لرد.من یه کلاغم
و بالهایش را از دو طرف باز کرد.
- میبینید؟من بال و پر دارم.واسه همین میتونم پرواز کنم.اما شما نمیتونید!شما به خودتون نگاه کنید.شما بال ندارید،پر هم ندارید!
لرد درحالی که آستین بلند ردایش را تکان میداد گفت:کوری؟این بالهای بزرگ و باشکوهمان را نمیبینی؟ چطور میتوانی اسم خودت را کلاغ بگذاری وقتی کلاغی خالص ما را درک نمیکنی؟
لرد اینرا گفت و پایش را روی لبه ی پنجره گذاشت.
جاناتان،تمام چشم ها را به سمت خود دید و فهمید ظاهرا حل مسئله فقط بر عهده ی خودش است.
- خب پس بذارید من بهتون پرواز یاد بدم نظرتون چیه؟
بلاتریکس که صبرش تمام شده بود چوبدستی اش را به سمت جاناتان کشید.
- اگه بلایی سر لرد بیاد اصلا مراعات اینو نمیکنم که یه کلاغی!
جاناتان آب دهانش را قورت داد.لرد درحالی که لبه ی پنجره ایستاده بود گفت:زودباش دیگر!بالهایمان خسته شد.
جاناتان جستی به لبه ی پنجره زد.
- خب اولین کاری که باید بکنید اینه که چند لحظه همینجا لبه ی پنجره هی بال بزنید تا بالهاتون گرم بشه.
لرد شروع به بال زدن کرد.
- حالا بپریم؟
- نه!
ده دقیقه گذشت و لرد در لبه ی پنجره همچنان بال بال میزد.
- خب حالا باید نرمش پا رو انجام بدین لرد.با من تکرار کنید....
اما لرد که دیگر کلافه شده بود گفت:
ما دیگر خسته شده ایم.شما مارا معطل میکنید و فکر میکنید ما نمیفهمیم؟نخیر ما کلاغ باهوشی هستیم.
و آمد تا از لبه ی پنجره خودش را به پایین پرت کند که ناگهان متوقف شد.
مرگخواران که بین زمین و هوا برای گرفتن لرد معلق شده بودند نگاهشان روی لرد متوقف شد.
- اما حالا یادمان آمد!ما یک پنجره هستیم...
و در چهارچوب پنجره ایستاد و تکان نخورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه
به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!
به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!
The white phantom of the opera
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/11/07
تولد نقش: 1395/11/09
آخرین ورود: یکشنبه 27 خرداد 1403 19:27
از: چی بگم؟
پستها:
235

خلاصه: لرد ولدمورت یکی از معجونای هکتور رو خورده برای همین هر یک ساعت فکر میکنه که به یه چیز جدیدی تبدیل شده. الان هم فکر میکنه که یه کلاغه و اسلیترینی ها سعی دارن جلوشو بگیرن که خودشو برای پرواز کردن از پنجره تالار پرت نکنه پایین.
نکته:لرد واقعا به این چیز ها تبدیل نمیشه، فقط فکر میکنه که شده!
____________________________________________________
اسلیترینی ها در زمینه این که واقعا میخواهند "ده نکته در باب کلاغ بودن" را به صورت عملی یاد بگیرند یا نه، توافق نداشتند. اما همهشان در این زمینه که باید جلوی لرد برای پرت کردن خودش از پنجره را بگیرند توافق داشتند.
بلاتریکس با آرنج توی پهلوی یکی از اسلیترینی های مخالف کوبید و گفت:
-البته که میخوایم یاد بگیریم ارباب. اما نه به صورت عمـ...
-خوبه. یکیتون با ما به لبه پنجره بیاد میخوایم بهش پرواز بیاموزیم!
اسلیترینی ها نگاه های مضطربی رد و بدل کردند. اوضاع لحظه به لحظه بدتر میشد.
-ارباب میخواین ببرمتون کلکسیون تاکسیدرمی هامو نشونتون بدم؟
لرد که به خاطر ظاهر سر تا پا سفید مورگانا، نمیتوانست او را کلاغ فرض کند گفت:
-به این قُمری زشت بگید با ما حرف نزنه. بال های باشکوهی داریم که میتونیم باهاشون به هر کجا پرواز کنیم. سوار تاکسی اینا هم نمیشیم.
نقشه مورگانا شکست خورده بود و حالا نوبت یک اسلیترینی دیگر بود که تلاش خودش را بکند. آن ها نیاز داشتند که حداقل تا زمانی که لرد احساس کند به چیزی جز کلاغ تبدیل شده، جلوی آرزوی پرواز او را بگیرند!
نکته:لرد واقعا به این چیز ها تبدیل نمیشه، فقط فکر میکنه که شده!
____________________________________________________
اسلیترینی ها در زمینه این که واقعا میخواهند "ده نکته در باب کلاغ بودن" را به صورت عملی یاد بگیرند یا نه، توافق نداشتند. اما همهشان در این زمینه که باید جلوی لرد برای پرت کردن خودش از پنجره را بگیرند توافق داشتند.
بلاتریکس با آرنج توی پهلوی یکی از اسلیترینی های مخالف کوبید و گفت:
-البته که میخوایم یاد بگیریم ارباب. اما نه به صورت عمـ...
-خوبه. یکیتون با ما به لبه پنجره بیاد میخوایم بهش پرواز بیاموزیم!
اسلیترینی ها نگاه های مضطربی رد و بدل کردند. اوضاع لحظه به لحظه بدتر میشد.
-ارباب میخواین ببرمتون کلکسیون تاکسیدرمی هامو نشونتون بدم؟
لرد که به خاطر ظاهر سر تا پا سفید مورگانا، نمیتوانست او را کلاغ فرض کند گفت:
-به این قُمری زشت بگید با ما حرف نزنه. بال های باشکوهی داریم که میتونیم باهاشون به هر کجا پرواز کنیم. سوار تاکسی اینا هم نمیشیم.
نقشه مورگانا شکست خورده بود و حالا نوبت یک اسلیترینی دیگر بود که تلاش خودش را بکند. آن ها نیاز داشتند که حداقل تا زمانی که لرد احساس کند به چیزی جز کلاغ تبدیل شده، جلوی آرزوی پرواز او را بگیرند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

لرد لقمه را خورد و بعد گفت:
-حال می خواهیم این ده نکته طلایی را به صورت عملی نشان دهیم تا شما بیاموزید.
و بعد بلا گفت:
-نه ارباب، لطفا نه...
-ساکت شین و بذارین ما تمرکز کنیم...
-عزیز مامان می خوای چیکار کنی؟ چرا میخوای مامان رو ناراحت کنی؟!
-لطفا سکوت...
-ارباب شما می تونید این ده نکته رو به ما یاد بدهید...
-نه...
-حال می خواهیم این ده نکته طلایی را به صورت عملی نشان دهیم تا شما بیاموزید.
و بعد بلا گفت:
-نه ارباب، لطفا نه...
-ساکت شین و بذارین ما تمرکز کنیم...
-عزیز مامان می خوای چیکار کنی؟ چرا میخوای مامان رو ناراحت کنی؟!
-لطفا سکوت...
-ارباب شما می تونید این ده نکته رو به ما یاد بدهید...
-نه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: جمعه 22 خرداد 1405 23:59
از: گیل مامان!
پستها:
867

-ما در قفس اسکان داده نمی شویم. ما می خواهیم خود را از پرتگاه پرت کرده و به سوی افق بال بگشاییم. 
-آخه ارباب شما بال ندارین. میرین از پرتگاه میفتین پایین قبل اینکه بتونین بال بگشایین کل ذراتتون از هم می گشایه.
اسلیترینی ها با نا امیدی به لرد نگاهی انداختند که در آن لحظه چند کلاغ را اطراف خودش جمع کرده و در حال آموزش نظری "ده نکته طلایی برای فرود اضطراری با نوک" به آنها بود.
-عزیز مامانو گشنه و تشنه میخواین بفرستین تو قفس معلومه که نمیره!
مروپ در حالی که یک لقمه نان و پنیر و آناناس در دست داشت به قفس نزدیک شد.
-لقمه مامان به راحتی می تونه به عزیز مامان انگیزه بده که وارد قفس بشه و خودشو از پرتگاه نندازه پایین.
اما به نظر نمی رسید که لقمه مامان چندان انگیزه بخش باشد زیرا در همان لحظه لرد به فکر آموزش عملی ده نکته طلایی به سایر کلاغان افتاد.

-آخه ارباب شما بال ندارین. میرین از پرتگاه میفتین پایین قبل اینکه بتونین بال بگشایین کل ذراتتون از هم می گشایه.
اسلیترینی ها با نا امیدی به لرد نگاهی انداختند که در آن لحظه چند کلاغ را اطراف خودش جمع کرده و در حال آموزش نظری "ده نکته طلایی برای فرود اضطراری با نوک" به آنها بود.
-عزیز مامانو گشنه و تشنه میخواین بفرستین تو قفس معلومه که نمیره!
مروپ در حالی که یک لقمه نان و پنیر و آناناس در دست داشت به قفس نزدیک شد.
-لقمه مامان به راحتی می تونه به عزیز مامان انگیزه بده که وارد قفس بشه و خودشو از پرتگاه نندازه پایین.

اما به نظر نمی رسید که لقمه مامان چندان انگیزه بخش باشد زیرا در همان لحظه لرد به فکر آموزش عملی ده نکته طلایی به سایر کلاغان افتاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1400/3/29 16:38:51
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

آوردن قفس، آسان ترین بخش این نقشه بود.
- کاملا درسته!
گابریل، موافقتش را اعلام کرد و سه سطل حاوی مواد شیمیایی و چندین تی و دستمال را در کنار قفس چید.
-قسمت سختش، نظافت قفسیه که معلوم نیست قبل از ارباب چه حیوونایی توش بودن.
-این الان به ارباب گفت حیوون؟
-آره دیگه. معنی جمله همین می شه.
-شاید منظورش این نبوده؟!
-چقدر خوش خیالی... اگه منظورش این نبود باید می گفت معلوم نیست قبل از ارباب چی توش بوده. عمدا گفت حیوون.
- کاش نمی گفت!
-خب اربابم کلاغه دیگه. مگه کلاغ حیوون نیست؟
-ارباب واقعا کلاغه الان تسترال؟
بحث عمیقی بین اسلیترینی ها در گرفته بود. اعضای غیر مرگخوار با خوشحالی منتظر زندانی شدن لرد سیاهی که با شنل بلند و سیاهش، بی شباهت به کلاغ نبود، بودند.
- حیف که منقار نداره!
- اگه دماغ پروفسور اسنیپ رو نصب می کردن روش کامل می شد.
گابریل کاملا مخالف خشونت بود... ولی بلاتریکس نبود! برای همین، اسلیترینی ها را به سرعت ساکت کرد.
با سوت گابریل، دستمال ها و تی ها خودشان را در سطل ها خیس کرده و به جان قفس افتادند.
چند دقیقه بعد، قفس برق می زد. گابریل با افتخار دست نوازشی به سر دستمال آبی کشید.
- آفرین... کارتون عالی بود. این قفس الان لایق ارباب شد!
-گفت قفس لایق اربابه؟ یعنی ارباب هم لایق قفسه دیگه... منظورش اینه که ارباب حیوونه؟
گابریل کم کم داشت فکر می کرد که استفاده از خشونت، گاهی لازم است.
-یکی بره ارباب رو بیاره بندازیـ... یعنی بذاریـ ... چیز... در قفس اسکان بدیمشون!
- کاملا درسته!
گابریل، موافقتش را اعلام کرد و سه سطل حاوی مواد شیمیایی و چندین تی و دستمال را در کنار قفس چید.
-قسمت سختش، نظافت قفسیه که معلوم نیست قبل از ارباب چه حیوونایی توش بودن.
-این الان به ارباب گفت حیوون؟
-آره دیگه. معنی جمله همین می شه.
-شاید منظورش این نبوده؟!
-چقدر خوش خیالی... اگه منظورش این نبود باید می گفت معلوم نیست قبل از ارباب چی توش بوده. عمدا گفت حیوون.
- کاش نمی گفت!
-خب اربابم کلاغه دیگه. مگه کلاغ حیوون نیست؟
-ارباب واقعا کلاغه الان تسترال؟
بحث عمیقی بین اسلیترینی ها در گرفته بود. اعضای غیر مرگخوار با خوشحالی منتظر زندانی شدن لرد سیاهی که با شنل بلند و سیاهش، بی شباهت به کلاغ نبود، بودند.
- حیف که منقار نداره!
- اگه دماغ پروفسور اسنیپ رو نصب می کردن روش کامل می شد.
گابریل کاملا مخالف خشونت بود... ولی بلاتریکس نبود! برای همین، اسلیترینی ها را به سرعت ساکت کرد.
با سوت گابریل، دستمال ها و تی ها خودشان را در سطل ها خیس کرده و به جان قفس افتادند.
چند دقیقه بعد، قفس برق می زد. گابریل با افتخار دست نوازشی به سر دستمال آبی کشید.
- آفرین... کارتون عالی بود. این قفس الان لایق ارباب شد!
-گفت قفس لایق اربابه؟ یعنی ارباب هم لایق قفسه دیگه... منظورش اینه که ارباب حیوونه؟
گابریل کم کم داشت فکر می کرد که استفاده از خشونت، گاهی لازم است.
-یکی بره ارباب رو بیاره بندازیـ... یعنی بذاریـ ... چیز... در قفس اسکان بدیمشون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

خلاصه: لرد سیاه یکی از معجونهای عجیب و غریب هکتور رو خورده و حالا هر یه ساعت یه بار به چیزی تبدیل میشه. الان هم تبدیل به کلاغ شده و میخواد از پرتگاه بپره تا بتونه پرواز کنه.
- دومینیک بیل و کلنگش رو همین الان ازمون دور کنه تا ندزدیدیمش و توی لونهمون قایم نکردیم.
- حالا مطمئنید که میخواید تالار رو ترک کنید و از پرتگاه بپرید؟
- خطرناکه ها...
- خطر برای ما معنایی نداره، چون ما کلاغ هستیم و بال داریم. ما رو ببرید لبهی یه پرتگاه!
اسیترینیها به هم نگاه کردند و هکتور را هم از حلق بلاتریکسِ شاکی و عصبانی بیرون آوردند. لرد سیاه واقعا قصد داشت از پرتگاهی بپرد تا پرواز کند و آنها راهی برای متوقف کردنش نداشتند.
- داشتند! داشتند!
همه، از اسلیترینیها تا راوی، به گویندهی این دیالوگ زل زدند.
- اگه لرد سیاه فکر میکنه کلاغه، ما میتونیم تا تغییر شکل بعدیش تو قفس زندانیش کنیم!
بلاتریکس حلقش را برای بلعیدنِ دوباره آماده کرد.
- تو میخوای ارباب نازنین منو تو قفس زندانی کنی؟
- خب از اینکه از روی پرتگاه بپره پایین که بهتره...
- راست میگه! باید تا وقتی که از شکل کلاغ خارج بشه تو قفس نگهش داریم. برین قفس بیارین!
***
- دومینیک بیل و کلنگش رو همین الان ازمون دور کنه تا ندزدیدیمش و توی لونهمون قایم نکردیم.

- حالا مطمئنید که میخواید تالار رو ترک کنید و از پرتگاه بپرید؟
- خطرناکه ها...
- خطر برای ما معنایی نداره، چون ما کلاغ هستیم و بال داریم. ما رو ببرید لبهی یه پرتگاه!
اسیترینیها به هم نگاه کردند و هکتور را هم از حلق بلاتریکسِ شاکی و عصبانی بیرون آوردند. لرد سیاه واقعا قصد داشت از پرتگاهی بپرد تا پرواز کند و آنها راهی برای متوقف کردنش نداشتند.
- داشتند! داشتند!
همه، از اسلیترینیها تا راوی، به گویندهی این دیالوگ زل زدند.
- اگه لرد سیاه فکر میکنه کلاغه، ما میتونیم تا تغییر شکل بعدیش تو قفس زندانیش کنیم!

بلاتریکس حلقش را برای بلعیدنِ دوباره آماده کرد.
- تو میخوای ارباب نازنین منو تو قفس زندانی کنی؟

- خب از اینکه از روی پرتگاه بپره پایین که بهتره...

- راست میگه! باید تا وقتی که از شکل کلاغ خارج بشه تو قفس نگهش داریم. برین قفس بیارین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
جزئیات کاربر

مرگخواران که از این قضیه به شدت نگران بودند نه می توانستند به حرف لرد گوش دهند نه می توانستند سر پیجی کنند و خلاصه قضیه تسترال تو تسترالی بود.
لرد که از قضیه تاخیر و مردد ماندن مرگخوار ها خوشش نیامده بود هیچ تصمیمی نگرفت اخر از یک دانه که میخواهد اب یاریش کنید چه انتظاری دارید؟!
ای فرو مایگان ما را بهتر ابیاری بکنید!
-چشم ارباب.
-ارباب! اربـــــــــــــــــاب!
من تجربه مواظبت از گیاهان رو دارم اگه میخواین ازتون مراقبت می کنم!
ولی باقی مانده حرف او در میان همهمه مرکخواران گم شد! بریم ارباب رو بیل بزنیم.
- بیاین ارباب رو با وایتکس شوستشو بدیم!
-بیاین نقاشی ارباب رو بکشیم.
بیاین ارباب رو بیل بزنیم.
در چند دقیقه دومینیک با اب و وسایل مورد نیاز ظاهر شد.
-ارباب اول میخواین چکار کنیم؟
شرایط سخت تر انتظار لرد را می کشید.
لرد که از قضیه تاخیر و مردد ماندن مرگخوار ها خوشش نیامده بود هیچ تصمیمی نگرفت اخر از یک دانه که میخواهد اب یاریش کنید چه انتظاری دارید؟!
ای فرو مایگان ما را بهتر ابیاری بکنید!
-چشم ارباب.
-ارباب! اربـــــــــــــــــاب!
من تجربه مواظبت از گیاهان رو دارم اگه میخواین ازتون مراقبت می کنم!
ولی باقی مانده حرف او در میان همهمه مرکخواران گم شد! بریم ارباب رو بیل بزنیم.
- بیاین ارباب رو با وایتکس شوستشو بدیم!
-بیاین نقاشی ارباب رو بکشیم.
بیاین ارباب رو بیل بزنیم.
در چند دقیقه دومینیک با اب و وسایل مورد نیاز ظاهر شد.
-ارباب اول میخواین چکار کنیم؟
شرایط سخت تر انتظار لرد را می کشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1399/9/9 9:54:48
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/25
تولد نقش: 1399/05/28
آخرین ورود: جمعه 12 اردیبهشت 1404 12:19
از: ما هم شنیدن!
پستها:
218

_ آبیاری خالی که نمیشه ارباب! باید بیلتون بزنیم.
_ ما ارباب نیستیم! ما انار هستیم!
مروپ گانت با آبپاشی نزدیک لرد شد:
_ پسر عزیز دردونه مامان باید خوب رشد کنه!
بلاتریکس تمام شده، پس از شنیدن صدای برخورد اولین قطره آب با سر لرد، به طور کامل احیا شد و در یک چشم به هم زدن، لرد سیاه را در دست گرفته و پا به فرار گذاشت.
_ بردن، انار مامان رو بردن!
اسلیترینیان با سرعت به دنبال بلاتریکس میدویدند؛ اما بلاتریکس که به مقدار زیادی شکنجه روحی شده بود همچنان میدوید.
_ ما را ول کنید، ما کلاغ سیاه آزادی هستیم!
با شنیدن این کلمه بلاتریکس از حرکت باز ایستاد، به لرد در دستانش نگاهی انداخت:
_ سیاهین ارباب؟ سیاه؟ مشکی؟ مطمئن باشم؟
لرد سیاه از بین دستان بلاتریکس خارج شد و دو سر پایین ردایش را در دست گرفت:
_ حال میخواهیم پرواز کنیم!
و بی وقفه شروع به بال زدن کرد.
پلاکس فرصت را غنیمت شمرد و در همان لحظه به یاد ماندنی، پرواز و بلند شدن نیم سانتی لرد از زمین را نقاشی کرد.
_ خسته شدیم، این روش درست نیست، برویم از پرتگاه شروع کنیم!
_ ما ارباب نیستیم! ما انار هستیم!
مروپ گانت با آبپاشی نزدیک لرد شد:
_ پسر عزیز دردونه مامان باید خوب رشد کنه!
بلاتریکس تمام شده، پس از شنیدن صدای برخورد اولین قطره آب با سر لرد، به طور کامل احیا شد و در یک چشم به هم زدن، لرد سیاه را در دست گرفته و پا به فرار گذاشت.
_ بردن، انار مامان رو بردن!
اسلیترینیان با سرعت به دنبال بلاتریکس میدویدند؛ اما بلاتریکس که به مقدار زیادی شکنجه روحی شده بود همچنان میدوید.
_ ما را ول کنید، ما کلاغ سیاه آزادی هستیم!
با شنیدن این کلمه بلاتریکس از حرکت باز ایستاد، به لرد در دستانش نگاهی انداخت:
_ سیاهین ارباب؟ سیاه؟ مشکی؟ مطمئن باشم؟
لرد سیاه از بین دستان بلاتریکس خارج شد و دو سر پایین ردایش را در دست گرفت:
_ حال میخواهیم پرواز کنیم!
و بی وقفه شروع به بال زدن کرد.
پلاکس فرصت را غنیمت شمرد و در همان لحظه به یاد ماندنی، پرواز و بلند شدن نیم سانتی لرد از زمین را نقاشی کرد.
_ خسته شدیم، این روش درست نیست، برویم از پرتگاه شروع کنیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
