اونور خیابون، رودولف دست در دست لیلی اوانز، بستههای آدامس شیک رو یکی در میون بین خودش و لیلی تقسیم میکرد و میجوید و باد میکرد و میترکوند.
و چند لحظه بعد، از همهجا بیخبر و یهویی، گروه هری-هرمیون-بلاتریکس و گروه رودولف-لیلی با همدیگه روبهرو شدن.
رودولف از تقسیم آدامسها دست کشید.
بلاتریکس هم از جیغ و خودزنی دست کشید.
هری و هرمیون به لیلی خیره شدن.
لیلی هم به هری و هرمیون خیره شد.
چشمای رودولف با دیدن چشمای سرخ بلاتریکس گشاد شدن. بادکنکِ آدامسیش هم گندهتر شد...
بعد، نگاهی به قیافهی نگران لیلی انداخت. بادکنکِ آدامسیش گندهتر از قبل شد...
بعد، با چشمای خیلی گشاد شده، دوباره نگاهی به بلاتریکسی انداخت که خون از چشماش فواره زده بود و سر و صورتش مدام در حال تغییر رنگ بود.
بادکنکِ آدامسیِ رودولف گندهتر شد... گندهتر شد... گندهتر شد...
و ترکید!
- جیــــــــــــغ!

معطل نکرد و لیلی رو عینهو توپِ راگبی روی زمین کاشت و با یه شوت روبرتو کارلوسی به یه جای نامعلوم فرستاد و اون رو از دسترسِ چنگالِ بلاتریکس خارج کرد.
بعد خودش هم بصورت چهارنعل زد به چاک.
- آــــــــــــی رودولف نفسکش!

هری-هرمیون-بلاتریکس هم افتادن دنبال رودولف.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج















:










