
لطفا! ایشون رو نقد کنید.
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
تنظیمات نمایش
دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
بررسی پستهای انجمن مرگخواران


باشد! باشد! دیروز ترسیدم!
وقتی در بازی نهایی، جستجوگر ناشی مان از روی جارویش سقوط کرد... نترسیدم! وقتی سرایدار هاگوارتز فرار شبانه مان را فهمید... نترسیدم! وقتی آن گرگینه احمق به تو حمله کرد... خب فقط کمی هول کردم.
ولی دیروز ترسیدم. می دانی از چه؟ من از قطره اشک کودک بی گناه مشنگی که قبل از به قتل رسیدنش به زمین افتاد، ترسیدم! مضحک است نه؟
زاک... حالا که کمی از شوک درآمده ام احساس می کنم، فهمیدم. من از آن قطره اشک نترسیدم! من از بیدار شدن احساساتم ترسیدم!
می دانی؟ می خواستم نامه ای که برایت می نویسم خلاقانه باشد. حوصله تو را سر نبرد. از روی اجبار آن را نخوانی، اما نتوانستم! عجولم! اولین چیزی را که به ذهنم می رسد می نویسم. آنقدر که سبک شوم!
آری شاید وقت بیشتری برای نوشتن داشتم. شاید می توانستم بهتر از این بنویسم. خلاقانه تر و با جاذبه بیشتر. متاسفم! می شود تحمل کنی؟ قول می دهم پیشرفت کنم!
حتی با این که اینجا نیستی، آرامش وجودت مرا هم آرام کرد.


دقایقی از خارج شدن آریانا دامبلدور می گذشت،دکتر غرق افکارش در رابطه با بیماران قبلی بود،آن بیماران عجیب ترین بیماران تیمارستان بودند.
دکتر که عصبی شده بود از اتاق بیرون رفت و بلاخره کمی آن طرف تر از اتاق پرستار که گلوی خود را باند پیچی کرده بود یافت او سعی داشت چیزی بگوید اما...
،البته او هرگز متوجه نشد که آن روز تنها یک پرستار صدای کلاغ مایل به قورباغه در نمی آورد بلکه همزمان ۵ پرستار دیگر نیز صداهای اردک ، فیل ، گوسفند،شتر و گونه ناشناخته ای از حیوانات را از خود در می آوردند،این اتفاقات تیمارستان را تبدیل به باغ وحش شگفت انگیزی کرده بود.
سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند،به سمت میز خود رفت و بر صندلی اش نشست اما کمی بعد یکی از عجیب ترین وقایع آن روز را دید،درگوشه میز که دختر کنار آن نشسته بود تار باریکی به همراه مقدار زیادی خون که به زمین می چکید دیده می شد.
-قبل ورودتون به اینجا یک میکروفون از شما گرفته شده...متاستفم شما بالاترین درجه توهم و خود بزرگ بینی رو دارید... با چندتا قرصه...
سپس در حالی که نیش خندی بر لب داشت به سمت در اتاق رفت و با صدایی که دوباره بسیار گوش نواز بود، گفت:
-شما دکترا شدیدا نیاز به کلاس خطاطی دارید.
سپس در بر روی پاشنه چرخید و سلستینا واربک از اتاق خارج شد.
لحظه ای بعد منظور واربک از جمله اش:(همون طور که متوجه صداهای اطرافتون نمیشید.)کاملا آشکار شد.
زیرا صندلی چوبی که دکتر تمام وقت روی آن نشسته بود در تمام این مدت پوسیده بود و سرانجام به هزاران تکه تقسیم شد و دکتر را نقش بر زمین کرد.
...ولی خب. نمی شه گفت سانسور کنین.احساس میکنم سوژه دوئل حتما باید یک چیز خیلی خفن و سر و ته دار باشه.
ارباب یک قسمت هایی از داستان طنز شد یک قسمتهاییش جدی.
مثلا خیلی دوست داشتم محاکمه هری طنز بشه ولی نمیشد بهش به دید مسخره ای نگاه کرد!
بده که رول آدم طنز و جدی با هم باشه؟
خیلی سعی کردم این سری یک سوژه خاص داشته باشم و هی همه چیزو با هم قاطی نکنم که طولانی نشه ولی خب...فکر کنم نشد!
نمیدونم...
شاید از نظر بقیه هر قصه پریانی اولین چیزی که میخواد یک شخصیت قهرمان، یک پریه! و یا یک شخصیت منفی و البته شکست خورده!
ولی از نظر من، یک قصه پریان بیشتر از همه نیاز به یک once upon a time یا همون یکی بود، یکی نبود خودمون داره! بیخیال این جملات تکراری! اصل مطلب اینکه هر قصه ای، چه پریان و چه غیرپریان، اول از همه نیاز به یک شروع داره!
-اون اسبیکه رو همین الان بیارش اینجا!
صدای قدمهایش که ارام و یکنواخت و برعکس همیشه شبیه یورتمه اسب نبودند تا صندلی وسط اتاق لرد ادامه پیدا کرد.
لرد در حالی دور اتاق قدم میزد با کلماتی شمرده شمرده پرسید:
-آملیا، تو میدونستی یکی از ویژگی های یک مرگخوار چیه؟ یا کسی که میخواد مرگخوار بشه باید چه ویژگی رو داشته باشه؟
-کچل باشه؟![]()
وقتی صدای گامهای لرد قطع شد دخترک رنگش پرید.
-نه نه! منظورم اینکه چیزه...دیوونه باشه. یعنی اصلا ... اصلا وفادار باشه. اره وفادار!
او که فکر میکرد قرار است از اربابش رنک بهترین تازه وارد را بگیرد حالا خود را در جلسه محاکمه اش میدید!
و اینگونه بود که آملیا سوزان هرگز رنک بهترین تازه وارد مرگخواران را نگرفت!
–البته خب نجینی همیشه دراز کشیده بود –
چند ساعت بعد آملیا سوزان بونز توسط اربابش، لرد ولدمورت کشته شد و تا بعد از مراسم دفنش در یادها ماند.
-توی بی چشم و رو در زمان دادستانی ات اون کله زخمیِ چلمن را از اخراج از هاگوارتز نجات دادی! میفهمی چی کار کردی؟ اگه تو اون کار را نکرده بودی کتابهای اون رولینگ نادون هیچ وقت هفت جلد نمیشد و ما تو همون جلد پنجم پسری که زنده ماند رو تو گور میکردیم!
گذشته، نگذشته!
او آملیای آن زمان را با هزار تغییر شکل و کلک در خواب دو روزه با حافظه ی اصلاح شده در خانه رها کرده بود که حالا خودش اینجا باشد.
نمیتونم طنز بنویسم.طنزم کلا خوب نیست ولی الان بدترم شده.




اربابا؟ اربابا حدس میزنیم الآن یه ابروتون رفته بالا و منتظرین بگم نقد میخوام که لینکِ قوانینو بدین و اینا:))
گوینده جملات اول، با لحنِ طنزآمیزی شکایت کرد:
- عه! خب مسخرم نکنین دیگه! نصف خودتونم با دوئل مردینا!
- عه.. بچه ها من دارم میرم! احتمالا یکی منو یادش اومده! داستاناتونو نگه دارین تا من بیام!



آقا به نظر من نفر بعدی بیاد این دکه رو ببنده چون شب ولنتاین بود و قرار بر این بود که دراکو سریع یه چیزی بخره که لوسیوس به نارسیسا بده! البته این فقط یه نظره و بس.
پیرزن ایستاد و با خوشحالی به معجون چشم دوخت و بالاخره آن را سر کشید.
پوق [افکت افتادن پیرزن روی زمین]
و دومین شاهکار معجون های هکتور پدید آمد!
دراکو نیم نگاهی به معجون هایش انداخت. اصلا به فکر این معجون جوانی نیوفتاده بود. اما مگر بقیه معجون هایش واقعی بودند؟ او سریع دور از چشم کارتن خواب و بقیه منوی مدیریت مذکور در پست قبلی را در آورد و معجونی را پدید آورد که از ظاهرش معلوم بود مال هکتور است و روی آن برچسبی زد که روی آن نوشته بود: معجون جوانی! صد در صد تضمینی! سپس آن را به دست کارتن خواب داد تا آن را به پیرزن بدهد.
- خانم هول نده... یه معجون لاغری به این بدید که ما زیرش داریم له میشیم!
وضعیت جلوی دکه دراکو کم کم دشت از وضعیت متروی تهران () می گذشت.
بازار معجون فروشی حسابی گرم بود که چیزی از زیر پای همه خود را به کارتن خواب رساند... یک سوسک!


aven
