- خب... اینو چطوری به دست بابا بزرگ برسونم؟ اصلا داخلش چی نوشته؟ بخونمش یا نه؟
ویکتوریا تصمیم گرفت که مثل بچه آدم نامه رو به آرتور ویزلی تحویل بده و بگه که از طرف لرده. به این نتیجه رسیده بود که مرگخوار بودن چیزی برای افتخار کردنه، نه مخفی کردن. در اتاقشو باز کرد و از بین شلوغی جمعیت خودش رو به آرتور ویزلی رسوند که دو تا از بچه های نورسیده ـش رو تو بغلش گرفته بود. آرتور با دیدن ویکتوریا خندید و گفت: سلام نوه ی گلم! ببین کیا اینجان! عمو و عمه ــت! بهشون سلام کن!
آرتور به دو نوزاد پسر و دختر تو دستاش اشاره کرد. ویکتوریا آه کشید و گفت: آخه بابا بزرگ من! اینا جای بچه هامن!
آرتور یکی از ابروهاش رو بالا برد و چیزی نگفت. ویکتوریا نامه رو جلوی پدر بزرگش گرفت و گفت: این نامه مال شماست. از طرف... راستش...لرد ولدمورت.
آرتور با عصبانیت گفت: مگه قرار نشد دیگه با اون ارباب بوقیت ارتباط نداشته باشی؟
- بیشین بینیم باو!
ویکتوریا اخمی کرد و از آرتور دور شد. آرتور ویزلی غرید: اگه به بابات نگفتم...
و نامه رو باز کرد و مشغول خوندن شد:
با نام سالازار و درود بر خودم، نامه رو شروع می کنم.
به گوش من رسیده که می خواین جشنی بگیرین و تمام افرادی رو که با بلک ها کوچیک ترین نسبتی دارن دعوت کنین. از اونجایی که خاندان بلک یکی از خاندان های اصیل زاده ـس و همه ی اصیل زاده ها به نوعی با هم فامیلن، شما در واقع تمام اصیل زاده ها رو دعوت کردین و این شامل تمام مرگخوارا میشه.
من از دعوت شما محفلی ها استقبال می کنم و همراه همه ی مرگخوارانم حضور پیدا می کنم.
بدون تشکر
لرد سیاه
آرتور ویزلی با حیرت به نامه خیره شد و ناله کرد. در همون لحظه صدای زنگ شنیده شد. آرتور فریاد زد: در رو باز نکنین! در رو باز نکنین! وانمود کنین خونه نیستیم!
اما صداش تو همهمه ی جمعیت به گوش کسی نرسید. از اون طرف، سیریوس تقریبا به در رسیده بود. سیریوس برای یه لحظه با خودش فکر کرد: ینی کی می تونه باشه؟ امید وارم زیاد دور و بر رو شلوغ پلوغ نکنن! حس بویایی سگیم می گه اسمشو نبر پشت دره. هه چه مسخره! پیر شدم رفت!
با باز شدن در و دیدن قیافه مرگخوارای هدیه به دست و لرد ولدمورت که لبخندی شیطانی و موذیانه به لب داشت، بی اختیار جیغ کشید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


.





