جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 7 تیر 1392 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ویکتوریا داخل اتاقش تو ویلا ظاهر شد.
- خب... اینو چطوری به دست بابا بزرگ برسونم؟ اصلا داخلش چی نوشته؟ بخونمش یا نه؟

ویکتوریا تصمیم گرفت که مثل بچه آدم نامه رو به آرتور ویزلی تحویل بده و بگه که از طرف لرده. به این نتیجه رسیده بود که مرگخوار بودن چیزی برای افتخار کردنه، نه مخفی کردن. در اتاقشو باز کرد و از بین شلوغی جمعیت خودش رو به آرتور ویزلی رسوند که دو تا از بچه های نورسیده ـش رو تو بغلش گرفته بود. آرتور با دیدن ویکتوریا خندید و گفت: سلام نوه ی گلم! ببین کیا اینجان! عمو و عمه ــت! بهشون سلام کن!

آرتور به دو نوزاد پسر و دختر تو دستاش اشاره کرد. ویکتوریا آه کشید و گفت: آخه بابا بزرگ من! اینا جای بچه هامن!

آرتور یکی از ابروهاش رو بالا برد و چیزی نگفت. ویکتوریا نامه رو جلوی پدر بزرگش گرفت و گفت: این نامه مال شماست. از طرف... راستش...لرد ولدمورت.

آرتور با عصبانیت گفت: مگه قرار نشد دیگه با اون ارباب بوقیت ارتباط نداشته باشی؟
- بیشین بینیم باو!

ویکتوریا اخمی کرد و از آرتور دور شد. آرتور ویزلی غرید: اگه به بابات نگفتم...

و نامه رو باز کرد و مشغول خوندن شد:

با نام سالازار و درود بر خودم، نامه رو شروع می کنم.
به گوش من رسیده که می خواین جشنی بگیرین و تمام افرادی رو که با بلک ها کوچیک ترین نسبتی دارن دعوت کنین. از اونجایی که خاندان بلک یکی از خاندان های اصیل زاده ـس و همه ی اصیل زاده ها به نوعی با هم فامیلن، شما در واقع تمام اصیل زاده ها رو دعوت کردین و این شامل تمام مرگخوارا میشه.

من از دعوت شما محفلی ها استقبال می کنم و همراه همه ی مرگخوارانم حضور پیدا می کنم.

بدون تشکر
لرد سیاه


آرتور ویزلی با حیرت به نامه خیره شد و ناله کرد. در همون لحظه صدای زنگ شنیده شد. آرتور فریاد زد: در رو باز نکنین! در رو باز نکنین! وانمود کنین خونه نیستیم!

اما صداش تو همهمه ی جمعیت به گوش کسی نرسید. از اون طرف، سیریوس تقریبا به در رسیده بود. سیریوس برای یه لحظه با خودش فکر کرد: ینی کی می تونه باشه؟ امید وارم زیاد دور و بر رو شلوغ پلوغ نکنن! حس بویایی سگیم می گه اسمشو نبر پشت دره. هه چه مسخره! پیر شدم رفت!

با باز شدن در و دیدن قیافه مرگخوارای هدیه به دست و لرد ولدمورت که لبخندی شیطانی و موذیانه به لب داشت، بی اختیار جیغ کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 7 تیر 1392 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ویکتوریا: یعنی کار درستی انجام میدم؟؟ به ارباب بگم یا نه؟؟ این چه دردسری بود که خودمو انداختم توش؟؟!!
یا شانس یا اقبال برم پیش ارباب ببینم چی میگه؟؟

ویکتوریا اف اف رو فشار میده بعد مدتی صدای لرد رو میشنوه که میگه ویکی تویی؟؟ بیا داخل..

ویکتوریا درو هل میده و وارد خونه میشه میبینه که لرد سیاه داره اب پرتقال میخوره!! ولدمورت به ویکتوریا میگه: چیزی میل دارم بگم برات بیارن؟؟

ویکتوریا که از این رفتار ولدمورت شوکه شده بود زیر لبی تشکر میکنه ...

_خب چی شده که به اینجا اومدی؟؟

_ارباب راستش من خبرای خیلی مهمی براتون دارم ..

بعد از سیر تا پیاز ماجرا رو برای ولدمورت تعریف میکنه..

ولدمورت همینجوری که در حال فکر کردنه به ویکی میگه باید کاری رو انجام بدی..

_قربان هر چی شما بفرمایین فقط جوری نباشه که به من شک کنن که هنوز با شما ارتباط دارم...

_خودم میدونم باید چیکار کنم...بعد شروع میکنه به نامه نوشتن ..

_قربان برای چه کسی نامه مینویسین؟؟

_ ساکت باش حواسو پرت نکن...خب تموم شد این نامه رو میبری میدی به ارتور ویزلی..

ویکتوریا مات و مبهوت به ولدمورت خیره شده بود..

_ارباب من باید اینو بدم به ارتور ویزلی؟؟ اونوقت اون که میفهمه من پیش شما اومدم..!

_ من خودم بهتر میدونم که باید چیکار کنم! این نامه رو میدی به اون و بهش میگی که از طرف منه ...

ویکتوریا با قیافه ای بهت زده تعظیم میکنه و به سمت اتاقش توی ویلا اپارات میکنه..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 7 تیر 1392 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس بلک در حالی که موهای سرش را از دست سوروس می کند،گفت:همین الآن میری واسه هری کوچولوی گوگولی مگولی من من یه جعبه شکلات دیگه میگیری!به هبچ کدومشون هم دست نمی زنی! :vay:

لوپین بعد از آن که اسنیپ با تیپ پا از خانه ی بلک ها به بیرون پرتاب شد در حالی که به جعبه ی بسیار چرب شکلات نگاه می کرد،پرسید:بچه ها به نظرتون چه جوری اینقد روغن از موهای سوروس به این جعبه شکلات رسیده؟!امکان داره زرزروس با سر اومده باشه تو جعبه؟!

ماندانگاس از نظریه پردازی لوپین استقبال کرد و گفت:تو فک کن از بس از موهاش روغن ریخته رو رداش رداش هم چرب شده دیگه همه جارو چرب میکنه!

لوپین با قیافه متفکرانه ای جواب داد:آره...دیدی وقتی دست میداد چه قد دستش چرب بود من مجبور شدم با مایع ظرفشویی اخترعی مالی دستمو بشورم!احتمالا داشته با دست موهاشو مدل میداده!فک می کنی واسه مدل دادن موهاش از روغن سرخ کردنی استفاده میکنه؟!

اما نظریه پردازی لوپین و ماندانگاس با افکت زنگ در متوقف شد.

-هعی...برای هزار و سیصد و بیست و یکمین بار،زنگ نزنین!

سیریوس که با سرعت برق خودش را به در رسانده بود با آهی این را گفت و در را باز کرد و بین جمعیت نامحدود ویزلی ها که به درون خانه حمله ور شده بودند گم شد!

دختر بچه ی سه ساله ی ویزلی ها با چشمانی گرد شده ردای سیریوس را کشید و پرسید:آقای بلک...آقای بلک...راسته که این جا غذای مجانی می دن؟!یعنی شما تضمین کردین که غذا به همه ما میرسه؟!

سیریوس که جوابی نداشت با سیل جمعیت ویزلی ها از دخترک دور شد و نتوانست جواب او را بدهد!

درون اتاق ویکتوریا!

ویکتوریا به تعجب و دودلی و عذاب وجدان و اندکی ناراحتی به جعبه ی آنتی مرگخوار خیره شده بود...
افکار ویکتوریا:کنم؟!نکنم؟!خیانت؟!من؟!شیب؟!بام؟!من می تونم؟!چرا من؟!اه اصن این زندگیه؟!سالازارا چراا؟!

اما صدای جمعیت افکار او را متوقف ساخت.ویکتوریا که به خوبی صدای جیغ ویزلی ها را می شناخت بالاخره تصمیمش را رو به خودش اعلام کرد:من باید به ارباب بگم!

سپس به سرعت قبل از آن که ویزلی ها به اتاق او برسند به مقصد خانه ی ریدل آپارات کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 6 تیر 1392 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
در دوباره صدا خورد.... بولونگ!
-کــــــیه؟؟
در این بار شکست و یک جن خونگی وارد اتاق شد.
- تو کی هستی ؟ اینجا چیکار می کنی؟ چرا درو شکوندی؟
جن خونگی یک بطری حاوی ماده ی خاکستری را در دستهای ویکتوریا گذاشت:
- قربان اینم از آنتی مرگخوار شما
و بعد غیب شد.
-

در همان حال پیش سیریوس اینا

-خب بذار ما هم ببینیم دیگه.
ماندانگاس در جعبه را باز کرد:
- این که خالیه!!!
- وا !!!
- اهان ! یادم افتاد تو جیبم گذاشتم!!! ولی... بسته های برتی باتز رو که تو جیبم نذاشتم!!!
- سوروس!!!
- خو گشنم بود 10، 20 سالی میشد که نخوردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 6 تیر 1392 15:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس: همین که گفتم ویکتوریا.
- احیانا این تیکه کلام لرد سیاه نیست
- اهم... برو سراغ کارت لطفا.
ویکتوریا به سمت اتاقی رفت تا فکر کنه ببینه باید چی کار کنه. در همین حین صدای زنگ باعث به خشم امدن مادر سیریوس شد.
- کیه؟ چند دفعه گفتم زنگ نزنید
سیریوس در را باز کرد و با منظره ای شگفت انگیز روبه رو شد: ماندانگاس جعبه ای رو به زحمت می کشید، اسنیپ جعبه شیرینی دستش بود و ریموس نیز به او لبخند میزد.
- بیاین تو.
وقتی همه به داخل اومدن اسنیپ شروع به غر زدن کرد: این اولین و اخرین باریه که برا جشن تولد هری شیرینی می خرم چون ...
ریموس که میدونست اسنیپ می خواد درباره ی شباهت چشم های هری و لیلی حرف بزنه وسط صحبت های اسنیپ پرید و رو به سیریوس گفت: ما اومدیم بهت کمک کنیم.
- خیلی ممنون، ولی با نبود گردانی مث ویزلی ها نمیتونیم کاری بکنیم . راستی دانگ اون چیه؟
و به جعبه ی سیاه رنگ نسبتا بزرگی اشاره کرد.
- هیچی. کادویه تولد هریه. میخوام سورپرایزش کنم

درون اتاق، پیش ویکتوریا

- خدا جون چی کار کنم؟ از من خواسته یه انتی مرگخوار درست کنم :vay:
دانگ
- دوباره کی در زده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 6 تیر 1392 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

تابلوی مادر ریگولس و سیرویس بلک فریاد کشید:
-چی؟

سیریوس دماغش را چین داد و گفت:
- آره. هفته بعد تولد هری پاتر کوچول موچولوی خودمه. می خوام هر کسی که کوچک ترین نسبتی با خاندان بلک داره تو این مهمونی باشه. هری من سوپرایز میشه.

ویکتوریا ویزلی پرسید:
- و اون وقت مخارجش و همین طور زحماتش چی؟ تازه نود درصد بلک ها بلکن. یعنی طرفدار لرد سیاهن. فقط تو این وسط نخاله ای.

سیریوس با لبخند گفت:
- ویکتوریای من! اولا اینکه مخارجش رو خودم میدم. فکر کردی اون پولایی که باهاش برای هری کوچولوم جارو خریدم رو از کجا آوردم؟ همون پولا رو میشه برا تولدش خرج کرد. وقتی یه سگ باشی؛ خیلی راحت میتونی چیز میز کش بری. در ضمن... خودت هم بین ویزلی ها نخاله ای... تازه... مالی و تو این جا چقندرین مگه؟ فکر کردین من پول میدم کارگر بیارم؟ نه خیر. برا هری من خودت کیک میپزی و مواظبی تا بویی نبره. تازه کلی امکانای امیتی درست کن تا بلک های مرگخوار نتونن کاری با هری داشته باشن.

ویکتوریا نالید.
- به یه مرگخوار میگی که امکانات امنیتی آنتی مرگ خوار درست کنه؟ فکر کنم دوازده سال آزکابانی بودن خیلی رو مخت تاثیر گذاشته باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1391 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

لرد با عصبانیت لودو را پس زد.
-از ارباب فاصله بگیر ملعون!

لودو با دستپاچگی به مالی نگاه کرد و وقتی از فاصله بین او و خودش مطمئن شد بطرف لرد سیاه برگشت.
-منو ترسوندی بابا .من که با ارباب کلی فاصله دارم!


لرد سیاه نفس عمیقی کشید.سعی کرد خونسردیش را حفظ کند.چوب دستیش را به آرامی بیرون آورد و یک قدم بطرف مالی ویزلی رفت.درحالیکه اعضای ریز و درشت خانواده ویزلی کاری بجز تماشا با دهان پر انجام نمیدادند،همه مرگخواران چوب دستیهایشان را بطرف لرد سیاه گرفتند.مالی با دیدن این صحنه به مرگخواران اشاره کرد.
-دخالت نکنین...این موضوع بین من و اونه.خودمون باید حلش کنیم.خیلی وقت بود دنبال فرصتی برای دوئل بودم! .

لرد قصد داشت از اعتماد به نفس بی حد و حساب مالی تعجب کند.ولی با دیدن جینی که در چند قدمیش قرار داشت فکر بهتری به ذهنش رسید و راهش را بطرف او کج کرد.مالی با دیدن این صحنه ابهت و اعتماد به نفس را فراموش کرد و سراسیمه بطرف دخترش دوید و خودش را جلوی لرد انداخت.
-کاری با اون نداشته باش.خواهش میکنم.منو بکش.جینی گناهی نداره.

لرد که این صحنه را قبلا تمرین کرده بود سعی کرد با دستش مالی را کنار بزند.
-برو کنار دختر جون.وگرنه کشته میشی.

مالی ویزلی بغض کرده و با چشمان پر از اشک کمی به سمت راست رفت.لرد همانجا متوقف شد.
-داری چیکار میکنی؟

-خب دارم میرم کنار!چی فکر کردی؟من شونزده تا بچه دیگه دارم که به مادر احتیاج دارن.

لرد سیاه متوجه حرکات و زمزمه های غیر عادی بین مرگخواران شد.

-این چی داره میگه؟
-به عنوان یک مادر به فکر بچه هاشه...چشمام الان پر اشک میشه...ولی این الان...یه کار سفید انجام داد؟!!

با شنیدن این جمله فریاد شادی مرگخواران فضای اتاق را پر کرد.درحالیکه گروهی از مرگخواران ویزلی ها را از خانه بیرون میکردند گروه دوم شروع به پاچه خاری کردند.
-ارباب ما از اولم شما رو شناخته بودیم.ولی با دیدن این صحنه آخر مطمئن شدیم!
-ارباب ما منتظر یه اشاره از شما بودیم که بهشون حمله کنیم.
-ارباب یعنی شما ندیدین من بهتون چشمک زدم؟زدم...به جون همین دافنه!
-چقدر ما خوشحالیم که شما زنده شدین و ما مجبوریم دوباره ازتون اطاعت کنیم و تحقیر و شکنجه بشیم و شما هی دستورای غیر منطقی صادر کنین و حرف حسابم سرتون نشه.

لرد سیاه متوجه خوشحالی عمیق مرگخواران بود و به هیچ عنوان قصد بخشش نداشت!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مهر 1391 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-قد یه گوسفند چاقه!
مرگخوار ها به اندازه کمر مالی ویزلی نگاه کردند.
-کچلم که هست!
مرگخوار ها به کلاه گیس مالی ویزلی که داشت از روی سر بی مویش سر میخورد نگاه کردند.
-تازه،دماغشم شبیه...شبیه...جاروست.
لرد سیاه با خشم گفت:جـــــــارو؟؟؟

ارباب مالی نگاهی تحقیر آمیز به او کرد و گفت:حالا هر چی.به هر حال!بیرونش کنین این سیاه سوخته را!
بلاتریکس داد کید:کروشیو!کروشیو!بیرون!بیرون!
لرد سیاه که به نحوی خودشو از معرض این طلسم دور کرده بود داد زد:تـــــو!بلاتریکس،همیشه فکر میکردم ارباب رو دوست داری.
مالی ویزلی قبل از این که بلا بتونه دهنش رو باز کنه گفت:البته که دوست داره.
و با غرور به دست هایش نگاه کرد و نیشخندی زد.لرد سیاه با عصبانیت گفت:بلاتریکس،من به نظرت شبیه کسی نیستم؟
بلا خمیازه ای کشید و به لودو نگاه کرد.
-شباهتت با اون منو متعجب کرده.فهمیدم!!!!تو داداش لودویی.
لرد سیاه گفت:اما...
لودو داد کشید:اه...جیم!میدونی چقدر دنبالت گشتیم!باورم نمیشه که پیدات کردیم.جیم!
اشک در چشمان لودو حلقه زده بود.لرد سیاه فقط گفت:چی؟
-داداشـــــــ!
لودو تا سر حد مرگ لرد را در آغوش گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 مهر 1391 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در حال حرص و جوش خوردن بود و هر فحشی که به ذهنش میرسید نثار آنتونین و دم باریک میکرد که یک عدد پیکان جوانان گوجه ای مدل 57 انتهای کوچه فرود آمد و ترتر کنان به ویلای بلک ها نزدیک شد و با یک ترمز نه چندان موفقیت آمیز پس از اصابت به درخت متوقف شد. در جلو باز شد و آرتور ویزلی پیاده شد و پس از بررسی ویلا و تحلیل آن در ذهنش با شادی وصف ناپذیری فریاد زد: خودشه بچه ها! پیاده شین

ابتدا تعداد زیادی نوه ی قد و نیم قد از پنجره ها به بیرون شلیک شدند و تاتی تاتی، چهاردست و پا و غلط زنان از میان لرد و نوکرانش گذشتند و از زیر در وارد ویلا شدند و سپس یک مینی بوس آدم مو قرمز نیز از پیکان پیاده شدند و به سمت ویلا حمله کردند. مالی در را باز کرد و با تک تک افراد قوم ویزلی روبوسی کرد و در را بست و لرد که زیر دست و پا مانده بود شروع به شکنجه کردن آنتونین و دم باریک کرد تا اندکی از خشمش بکاهد.


ساعتی بعد - داخل ویلا

در هال ویلای بلک ها به سبک سکانس انتهایی قسمت آخر سریال های آموزنده ی ایرانی سفره ی بزرگی روی زمین پهن شده بود و همه ی مرگخوار ها در کنار ایل ویزلی نشسته بودند و شام می خوردند و ویریدیان ترک "همه چی آرومه" پلی کرده بود و همه (بلاتریکس جزو همه نبود! وی با نفرت به ویزلی ها که مانند غارنشینان به گوشت هیپوگریف حمله کرده بودند و با دست از بشقاب بغل دستیشان مرغ کش میرفتند نگاه میکرد و سعی میکرد از استفراغش جلوگیری کند!) به این فکر میکردند که نتیجه اخلاقی این سوژه این بوده که همه میتوانند با هم دوست باشند و این دوستی و صفا و صمیمیت است که میماند و دل خوش سیری چند که در با صدای "دوفش" از جا کنده شد و روی سر مالی فرود آمد ...

ملت با تعجب به جادوگر خپل سیاسوخته ی مقابلشان و دو همراه مردنی اش خیره شده بودند که مالی از زیر در بیرون آمد و شروع به جیغ و داد کرد: بیرون کنید این پدرسوخته ها رو از ملک من

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 مهر 1391 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ویلای بلک:

-بلاتریکس پیاز داغو هم بزن.مواظب باش نسوزه.اون موهاتم از تو ماهیتابه دربیار!لودو سبزیا رو خوب پاک کن.گل نمونه لاشون.پاک کرده ها رو بریز تو کلاهت. هوگو بپر ظرفا رو بشور.

مرگخواران زیر چشمی به مالی نگاه میکردند...ولی کسی قادر به مخالفت یا اعتراض نبود.بلاتریکس به آرامی از خواهرش پرسید:
-درست کردن پیاز داغ کار سفید محسوب نمیشه؟آخه خیلی نفرت انگیزه!موهام بوی پیاز گرفت.اگه ارباب منو اینجوری میدید!

مالی با حالتی تهدید آمیز به بلا نزدیک شد.
-من دارم تو رو میبینم بلا...تو که دلت نمیخواد سر به سر من بذاری؟...هان؟

بلا برگشت و سرگرم هم زدن پیازها شد!


دم در ویلای بلک ها:

جادوگر سیاهپوش گرد و خاک ردایش را تکاند.نگاهی به دور و برش انداخت.
-باز اشتباه کردیم آنتونین.اینجا خانه ریدل نیست.اومدیم یه جزیره دیگه.

آنتونین دالاهوف نقشه اش را باز کرد.
-نه ارباب...خانه ریدل که نیست.ولی جزیره هم نیست...ویلای بلک هاست!!اینجا هم مقر حکومتی شما محسوب میشه.اجازه بدین در بزنم.

آنتونین چند ضربه به در زد...در با صدای خفه ای باز شد.

-هوم؟
-هوم چیه؟درو باز کن بیاییم تو!
-شما؟
-کوری؟آنتونین دالاهوف هستم.به همراه بزرگترین جادوگر تمام دورانها جناب ...

قبل از تمام شدن جمله آنتونین،در با صدای مهیبی بسته شد.نقش بینی آنتونین به وضوح روی در افتاده بود.
پیتر جلو رفت و مجددا در زد.

-چه مرگتونه؟برین پی کارتون تا نزدم لهتون کنم.اینجا کسی حوصله شوخی نداره.

لرد سیاه به در نزدیک شد.
-درو باز کن لی...ارباب بشدت خسته هستن!و خوشحال باش.چون اگه خسته نبودن تا حالا کشته شده بودی.

لی نگاهی به سر تا پای جادوگر انداخت.
تو دیگه کی هستی؟ارباب؟من دو تا ارباب بیشتر نمیشناسم.یکی ارباب مالیه که تو خونه هستن و کوچکترین شباهتی به تو ندارن.دومی ارباب سابقه که با کمال احترام نفله شدن!به ایشونم شباهتی نداری.تو سیاه سوخته ای!چاق تر هم هستی.تازه زنده هم که هستی!

آنتونین که هنوز دماغش را میمالید چوب دستیش را بطرف لی گرفت.
-ایشون مدتی طولانی در جزایر مختلف بودن.پوستشون کمی برنزه شده.تازه خیلی بهشون خوش گذشته و چاق شدن.گفتم درو باز کن.ارباب برگشته!:vay:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!