پالی دستش را روی پیشانی اش گذاشت و به دوردست ها خیره شد. نه آبی نه علفی هیچ چیزی دیده نمی شد. تا چشم کار می کرد شن و شوره زار بود. پالی تصمیم گرفت به راهش ادامه دهد تا آبادی پیدا کند. مقدر زیادی راه رفت اما دیگر نتوانست ادامه دهد تشنگی او را هلاک کرده بود. خورشید هم عزمش را جزم کرده بود که بتابد و از پالی زهره چشم بگیرد. پالی سرش را برگرداند باورش نمی شد آب یافته بود با لبانی خشک و دلی پر امید به سوی آب دوید ولی افسوس سرابی بیش نبود. روی شن ها نشست سرش را خم کرد. عجب بدشانسی بزرگی آورده بود.
عجیب آن جا بود که هر چه که فکر می کرد یادش نمی آمد که چرا آنجاست و کی به آنجا آمده. سرش را دوباره بلند کرد آب! این بار دیگر واقعی بود. مطمئن بود با شک و تردید به طرفش رفت خواست که جرعه ای از آب بنوشد و این بار هم سراب بود. پالی دیگر ناامید شده بود... لحظه مرگش فرا رسیده بود. دیگر نمی توانست تشنگی را تحمل کند. اما به نظرش خیلی زود این دنیا را ترک می کرد. خیلی از کار ها بود که هنوز انجام نداده بود یا به اتمام نرساند بود.
_ خداحافظ آقای لسترنج... من آرزوی ازدواج با شما رو به گور می برم. خداحافظ ارباب! ببخشید که از مرگخواری مثل من ناامید شدید. خداحافظ ابروکرومبی که هنوز نتونستی ثابت کنی آبرکرومبی هستی! خداحافظ جادوگران!
پالی چشمان را بست و فقط به مرگ فکر کرد. دوباره چشمانش را گشود تا برای آخرن بار جهان را ببیند. نگاهش با وجود نامبارکی گره خورد که آرزو کرد کاش هرگز چشمانش را نمی گشود!
_ سلام فرزندم! اگه فرزند روشنایی بشی نجاتت می دم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





