جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  183 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 22 شهریور 1391 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
- نمیدونم.

- خسته نباشی!

الفیاس گودریک را کنار میزند و با پررویی تمام خودش را به اتاق دامبلدور می رساند تا وارد آن شود. گودریک که به دنبال او راه افتاده بود، نفس نفس زنان جلوی الفیاس را می گیرد و می گوید: تو نباید این کارو بکنی!

الفیاس تلاش می کند تا گودریک را کنار بزند و می گوید: وا تو چته؟ جرم که نمیخوام بکنم،دعوا هم ندارم. فقط میخوام اگه دامبلدور کمک میخواد کمکش کنم.

گودریک استقامت می کند و می گوید: چه اصراریه؟ اگه کمک میخواست حتما بهمون میگفت.

الفیاس که کم کم در حال مشکوک شدن است می گوید: وا! وا! وا! اصلا چی میتونم بگم جز وا؟

گودریک که گیج شده است می پرسد: حالت خوبه؟

الفیاس که هدفش پرت شدن حواس گودریک بود از فرصت استفاده می کند و او را کنار میزند و دستگیره ی در را می کشد.

- اه اینم که قفله. تو میدونستی؟

گودریک:

الفیاس پشتش را به گودریک می کند و فریاد می زند: آلبوس؟ بیام کمکت؟ نگرانت شدم.

گوشش را به در می چسباند و منتظر می ماند.

- برو الفیاس،من حالم خوبه. بهتره ماموریتتو به درستی به پایان برسونی. این بهترین کمکیه که میتونی بکنی.

الفیاس که متوجه بسته شدن در با کلید های مشنگی شده است،چند قدم عقب می رود و بعد محکم خودش را به در می کوباند و همراه در و گودریک کنجکاو به درون اتاق پرتاب میشود.

دامبلدور با دیدن آن دو به سرعت تغییر شکل می دهد:

الفیاس و گودریک در ابتدا:

الفیاس و گودریک در انتها:


-------------------

لبیکی هم در کار نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ACTIONS speak louder than words

Everything is okay in the end. If it's not okay, then it's not the end
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 17 شهریور 1391 05:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد به لودو دستور میده که شایعات و مدارک جعلی بر علیه دامبلدور تهیه کنه و بعد با ارتش وزارت به جنگ محفل بره. صبح روز بعد دامبلدور که فاوکس لای ریشش زایمان کرده و همه ریشش سوخته متوجه تیتر روزنامه در مورد رسوایی اخلاقی او و فریب بچه ها میشه! از طرفی لودو مشغول عضو گیری ارتشه و از الفیاس محفلی استقبال میکنه بلکه بتونه اطلاعاتی از محفل به دست بیاره اما ظاهرا الفیاس هم با نیت جاسوسی اومده چون گوشه دفتر قایم شده و داره داوطلب های عضویت در ارتش رو بررسی میکنه، تری بوت فلور دلاکور و دافنه گرینگراس.
_________________________


حیاط پادگان

- خوب سربازان عزیز! همگی به خط بشین و اهداف مقابل رو با چوبدستی هدف گیری کنید ...

- لودو؟ من الان طلسمم نمیاد نوموخوام این کارو بکنم

- لودو نگو که قراره این هارو منفجر کنیم! موج انفجار پوست منو خراب میکنه :pretty:

- اگه این کارو نکنیم میخوای چی کار کنی لودو بدو؟

- این جا مثلا ارتشه؟ :vay: شما ساحره ها اصن برا چی اومدین تو ارتش؟ ارتش مردونه است! راستی الفیاس کدوم گوریه؟


گریمولد - مقر فرماندهی محفل

- تو مطمئنی الفیاس؟

- آره! اونجا هیچ خبری نیست، وزارتخونه خوابیده ... وزیر هم مشغول سر و کله زدن با ساحره هاییه که اومدن عضو ارتش بشن ... بعیده وزارتخونه تو این ماجرا دخیل باشه.

- اما آلبوس مطمئن بود که وزارتخونه توی این شایعات نقش داره!

- اصلا خود آلبوس کجاست؟

- هنوز از اتاقش بیرون نیومده، از صبح فقط این ماموریت که تو رفتیو به گوشمون رسونده اونم از طریق نامه

- آخه برا چی باید خودشو از ما قایم کنه؟



_________________________

الفیاس، تری، فلور و دافنه عزیز، به ارتش وزارت خوش اومدین
فعلا همه سرباز صفرین درجه نمیدم بهتون تا ماموریت اول که به زودی براتون پخ میشه! تشریف ببرین تو حیاط پادگان برای رژه، آقایون قسمت شمالی و خانوما قسمت جنوبی حیاط زیر نظر سرهنگ گراوپ

دافنه عزیز، شما هر وقت دوست داشته باشین میتونین ازین گروه خارج بشین. فقط با توجه به این که ممکنه اسرار وزارت از دهنتون در بره یک دوره یک ماهه رازداری با پروفسور گراوپ باید بگذرونید قبل از خروج
این گروه هم مث بقیه گروه ها، هر فایده ای بقیه دارن اینم داره ولی خوب کلا برنامه ای که برای گروه دارم به طور خلاصه علاوه بر آباد کردن همین تاپیک توی انجمن های دیگه هم ماموریت خواهیم داشت و لشگر کشی خواهیم کرد اگر مرلین بخواد و اعضا با توجه به عملکردشون درجه بندی خواهند شد و در صورت تمایل پست های ماموریت ها نقد هم میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 17 شهریور 1391 03:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- تری،تـری،تـــری،تــــــری،تـــــــــــــــــــری،تری...
تری لرزید.
-تری،تـــــــری،تــــــری،تری..
-ا..بگو دیگه.جوون مرگ شدم.

فلور چیزی نگفت.فقط با همان حالت قبل به تری نگاه کرد.موهای تری مور مور شد.تری آب دهنشو قورت داد و نالید:فلــــور...همون تری گفتنات باحال تر بود.ادامه بده.میشنویم.
فلور نگاهی به خروار خروار،گونی گونی،کیسه کیسه مردمی انداخت که به محض خارج شدن دیگری وارد میشدن.
-تری،تـری،تـــــــــــــری،من میدونم با تو چیکار کنم.

با ادا کردن هر کلمه صدای فلور بلند تر میشد.فلور دلاکور،با عصبانیت دستشو به طرف گوش تری دراز کرد و کشان کشان به طرف خروجی وزارت خانه حرکت کرد.جمعیت به طور وحشتناکی آلودگی صوتی ایجاد کرده بود.

-خیلی وزیر مسخره ایه.هرچی میگم بچمو تسترال خصوصیش برده،گوش نمیکنه که.هی میگه به من چه.
-خوب میدرکمت.از وقتی اون وزیر شده هر روز توقع زنم میره بالا.
- خیلی خوبه.همیشه منو راهنمای میکنه.میدونی چند تا راهکار دست به سر کردن ساحره ها بهم یاد داده؟
- میگن سوسک کش های جدیدی که به بازار اومدنو اون ساخته.

فلور بیتوجه به محیط اطراف گوش تری رو با چنگ و دندان میکشید که صدایی به گوشش خورد.
-فلور،سلام.این جا چی کار میکنی؟

فلور خودش رو به نشنیدن زد.اما هم گروهیش دست بردار نبود.بعد از جواب ندادن متوالی،طلسمی به فلور خورد که باعث شد اون ناخود آگاه روش اونور کنه.تری گوشش رو که از دست دوستش ول شده بود رو مالش داد.حداق 6 متر کش اومده بود.فلور با دست پاچگی گفت:سلام.

-سلام.اومدی این جا چی کار؟من میخواستم در مورد عضویت ارتش تحقیق کنم.شایدم عضو شدم.
فلور جواب داد:ام..اومده بودم،اومده بودم دنبال تری.
-تری؟

لبیک یا لودو (باورم نمیشد یه روزی اینو بگم.)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ام..میتونیم اگه خواستیم عضویتمون رو پس بگیریم؟
ام...چه فوایدی داره این عضویتا؟
ام...دیگه همین.
ام..راستی همه خودشونو وارد کرده بودن،ما هم کردیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 16 شهریور 1391 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو چشم غره ای به منشی رفت و گفت : دیگه از این کارا نکنیا ...

تری با عشوه به دفتر لودو رفت و پس از کشیدن لودو به توی دفتر درو بست .

منشی هم با عصبانیت خودشو بر روی صندلی پرت کرد و مشغول بد و بیراه گفتن به لودو شد .
الفیاس از مخفی گاهش بیرون آمد اما وارد شدن فلور به دفتر اونو دوباره به مخفی گاهش برگرداند .

فلور نگاهی به منشی کرد و گفت : دوشیزه تری بوت این جان ؟

منشی چشم غره ای به فلور رفت و غرید: بله ! توی دفتر وزیرن ...
اما سخنرانی کوتاهش با نگاه سرد فلور ناتمام ماند ، فلور بی هیچ حرفی به طرف در به راه افتاد ، سر راهش با طلسم کوتاهی الفیاسو از پشت گلدون بیرون انداخت .

_ الفیاس ؟! پشت گلدون کاری داشتی می کردی ؟

الفیاس که متوجه اعصاب خورد فلور شده بود ، گفت : نه ... یعنی آره راه دستشوییو گم کرده بودم .

فلور با آهی الفیاسو ول کرد ، همان موقع تری با خنده از دفتر لودو خارج شد و با دیدن فلور خشکش زد .

_ فلور ؟! تو این جا چی کار می کنی ؟!

_____________

لبیک یا تری ، امم لبیک یا لودو .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 16 شهریور 1391 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس قدم زنان دستی به چونه اش کشید ، یادش اومد که فاوکس عزیزش دیگه ریشی روی صورتش باقی نذاشته. با عجله دوباره جلوی آینه رفت و به بررسی چهره ی جدیدش پرداخت. آهی از سر دلسوزه کشید و با صدای آرومی گفت : ای فاوکس خانه ات خراب ...

آلبوس که به تازگی دچار آلزایمر خفیفی شده بود ، زمانی که به موضوعی فکر میکرد ، موضوع قبلی را کاملا فراموش میکرد. بنابراین قضیه ی روزنامه را از یاد برده بود و با چهره ای در هم به سمت پنجره رفت. دوباره چشمش به روزنامه افتاد و مثل برق گرفته ها چار متر به هوا پرید و همه چیز یادش آمد.

برای حفظ آرامش درون شروع به قدم زدن کرد و دستی به چونه اش کشید. دوباره به یاد فاوکس افتاد و برای بررسی چهره اش جلوی آینه رفت ...

این دو کار را به قدری تکرار کرد که دیگر توانی براش باقی نماند و با مخ به زمین افتاد!

همان موقع - دفتر وزیر

الفیاس با خوشحالی داشت از دفتر وزیر خارج میشد که چشمش به تری افتاد که با عصبانیت مشغول حرف زدن با منشی بود. خودش را جایی پنهان کرد و یواشکی به حرف های آن ها گوش داد.

- به من میگی وقت قبلی ندارم؟؟؟ تو با چه اجازه ای این حرفو زدی؟ بگم بیان شتکت کنن؟ ببرنت آزکابان؟ هان؟؟

- ببین خانوم محترم تو هرکی میخوای باش! اینجا دفتر وزیره و همه حتی معاون هاشون هم باید وقت قبلی داشته باشن. اینقدرم صداتو واسه من نبر بالا!

- چـــــــی؟ حالا دیگه من شدم همه؟؟ لـــــــــــــودو ...

لودو که بعد از شنیدن جیغ تری رنگی به چهره اش نداشت با عجله در رو باز میکنه و میاد بیرون تا ببینه چه خبره. تری گریه ی ساختگی میکنه و میگه : لودو بیا ببین منشیت چی میگه. همش سرم داد میزنه اصن نذاشت من حرف بزنم که ...

لودو : هوی منشی! به چه جرئتی داد زدی؟

الفیاس و منشی :

تری :

~~~~~~~~~~~~~~~

لبیک یا لودو!





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1391 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
البوس در حالیکه با دستپاچگی روی صندلی مینشست با خودش گفت:

- این امکان نداره! من همشونو با خودم میاوردم دفتر خودم، هیچ کس نمیتونه خبر دار شده باشه! منظورشون چیه!

و در حالیکه همون حالتش رو حفظ کرده بود، شروع میکنه به خوندن خبر:

به گزارش خبرنگار ما، که با چند تن از خانواده های فوت شدگان مصاحبه داشته، آلبوس دامبلدور به صورت گزینشی و به صورت مخفیانه، اعضای کم سن و همینطور تمام دانش آموزانی که رگه هایی از سفید پوستی را در خود دارند به بهانه ی کلاس های نابود سازی هورکراکس و دعوت به روشنایی، در اتاق شخصی خود با قدرت گرفتن از گرایشات دامبلی، توجیه کرده و انها را راهنمایی کرده است!

خانواده های این افراد در توصیف حالات فرزندانشان چیز هایی گفته اند که به خاطر ممنوعیت پخش موارد بیناموسی در روزنامه ها از سوی مقام عظمای وزارت، نمیتوانیم ذکر کنیم!


البوس بعد از خوندن مقاله در حالیکه نمیدونست چیکار باید بکنه تا از دست این حرف ها رهایی پیدا کنه و دوباره با خیال راحت بتونه دانش آموزان هاگوارتز رو توجیه کنه، شروع به قدم زدن میکنه!

سوی دیگر، وزارت سحر و جادو:

الفیاس در حالیکه آوازه ی قدرت و همینطور خوبی های وزیر سحر و جادوی جدید رو شنیده بود، به زور بعد از مدت ها تلاش، تونسته بود از منشی وزیر وقت بگیره و بره پیشش!

دفتر وزیر سحر و جادو:

الفیاس در حالیکه داشت نفس نفس میزد وارد اتاق وزیر میشه:

- ببخشید خانم منشی، من میخواستم جناب وزیر رو ببینم!

- وقت قبلی دارین؟ :aros:

- بله ! دارم!

- خوب پس باید برین دفتر ارتش وزارت، امروز ایشون اونجا هستند!

- ممنونم

دفتر ارتش وزارت سحر و جادو:

الفیاس در حالیکه داشت به مجسمه ها و یادبود های ارتش وزارت نگاه میکرد، در حال راه رفتن بود که با سر به در دفتر برخورد کرد:

- اوهوی بوقی! مگه در زدن بلد نیستی؟ در رو اینطوری میزنن؟

تق تق تق...

- خیلی خب! حالا یکمی بهتر شد، بیا تو ببینم!

قییییییییژ!!!

- سلام بر جناب وزیر سحر و جادو، ارباب لودوی بزرگ

- تو کی هستی پیری؟

- منم لودو! سرت رو بالا بگیر، منم الفیاس!

لودو در حالیکه تو دلش به الفیاس فحش میداد سرشو بالا میگیره و یه لبخند تمسخر آمیزی بهش میزنه و تو ذهنش میگه:

- اگه بکشمش که ملت بهم گیر میدن، از طرفی، ازش اصلا خوشم نمیادش! چی کار کنم باهاش؟... اهان! پیدا کردم! این یه محفلیه و ارباب هم اطلاعات از محفل میخواستش! میتونم ازش استفاده کنم! یوهاهاهاها

- سلام الفیاس جان چطوری ؟





لبیک یا لودو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/6/2 21:22:13
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1391 06:09
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستانی که مایل به عضویت در ارتش وزارت هستند کافیست زیر پست خود در این تاپیک بنویسند "لبیک یا لودو"! البته پست زدن در این تاپیک فقط برای اعضا و داوطلبان عضویت نیست و برای همه آزاد است. لطقا تا اطلاع ثانوی از زدن پست غیر رول در این تاپیک خودداری کنید.
با تشکر - ژنرال بگمن
____________________

سوژه جدید

لودو بیکار و علاف در دفترش نشسته بود و دست هایش را در جیب فرو برده بود و با دانه های تسبیحش بازی میکرد و چرت میزد که ناگهان در با صدای مهیبی از جا کنده شد.
لودو که چرتش پاره شده بود لحظه آخر جاخالی داد و در ورودی به در اندرونی خورد و آن را هم از جای کند و افرادی که در چارچوب در مشخص شده بودند جیغ زنان از کادر خارج شدند.
صدای گیتار برقی خفنزی شنیده شد و نور شدیدی که از در میتابید باعث میشد شخصی که در را باز کرده بود شناسایی نشود و گولاخ تر به نظر بیاید.
لودو فریاد زد: جمع کن این مسخره بازی ها رو آقا مگه جالیووده؟ موسیقی با یک فید اوت مسخره قطع شد و نور از بین رفت.
در چارچوب در لرد ولدمورت با استیل ایستاده بود ...

- آقای محترم شما با منشی برای ورود به دفتر هماهنگ کردید؟

- کروشیو! دو روزه یه کلاه پاره سرت کردی که اونم از صدفه سری ما بوده حالا دم در آوردی برای من؟

- ارباب شمایین؟ خبر میدادین یه هیپوگریفی روفوسی چیزی سر میبریدیم!

- چاپلوسی بسه! تو خجالت نمیکشی؟ وزیرت کردم که بشینی اینجا چرت بزنی؟

- البته رای مردم منو وزیر کرده اما خوب چه کاری از دستم ساخته است که براتون انجام بدم ارباب؟ شما هر امری دارید بگید من دستور میدم در اسرع وقت انجام بشه.

- حیف که وقت ندارم و الا رای مردم رو حالیت میکردم! خوب گوش کن ببین چی میگم! خیلی سریع و ضربتی به مقدار کافی مدرک علیه محفل ققنوس جمع آوری میکنی و منتشر میکنی بعد از این که مردم نماها برعلیه محفل راهپیمایی کردن حکم دستگیری همشون رو صادر میکنی، اگر هم مقاومت کردن با ارتش وزارتخونه بهشون حمله میکنی ... و یادت باشه که مرگخوارها هیچ نقشی توی این درگیری ها ندارن

- خوب ارباب چرا خودتون با مرگخوارها بهشون حمله نمیکنید؟

- به تو چه! حتما ارباب یک دلیلی داره دیگه، پاتو از گلیمت درازتر نکن


فردای آنروز - هاگوارتز

دامبلدور کنار دریاچه نشسته بود و به مناظر دل انگیز و طلوع آفتاب زیبای هاگوارتز هیچ حسی نداشت و تنها منتظر بود بلکه چند تا از شاگرد های سال پایینی هوس شنا به سرشان بزند
از داخل شیشه نیم دایره ای عینکش چند سال اولی که در حال پایین آمدن از سمت قلعه بودند را زیر نظر گرفته بود که ناگهان دستش را روی شکمش گذاشت و فریاد زد: وقتشه! و دوان دوان به سمت قلعه رفت در حالی که زیر لب ناله میکرد: چرا به این زودی داره میاد ... تحمل کن الان نمیشه ...

آلبوس از میان دانش آموزانی که با تعجب به او خیره شده بودند گذشت و به ورودی دفترش رسید و قبل از این که صدایی رمز عبور را بپرسد فریاد زد " من سیفیتم" و وارد آسانسور اظطراری که باز شده بود گشت اما دیگر دیر شده بود؛ دیگر وقت تولد عصای دست دامبلدور رسیده بود و ریش دامبلدور به محض ورود به آسانسور یکجا سوخت و فاوکس که داخل ریش های او آرام گرفته بود بجه دار شد.
دامبلدور وارد دفترش شد و در حالی که با حسرت به چانه اش دست میکشید نوزاد ققنوس را روی میز انداخت و مقابل آینه رفت.
داشت چهره ی جدیدش را بررسی میکرد که جغدی از پنجره وارد شد و پیام امروز را روی سرش انداخت و رفت و دامبلدور مغموم روزنامه را برداشت تا طبق معمول آن را نخوانده روی نسخه های قبلی بگذارد که ناگهان با دیدن صفحه اول چهره اش از به تغییر یافت.

نیم صفحه اول آن روز را چهره ی دامبلدور بدون ریش پر کرده بود و تیتر اصلی آن "رسوایی اخلاقی دامبلدور بود" بود.
دامبلدور ضمن تحسین سرعت عمل خبرنگاران شروع به خواندن توضیحات تیتر کرد: "مراقب فرزندان خود باشید، مصاحبه با والدینی که فرزندانشان با وعده های آموزش اکسپلیارموس و رفتن به آغوش روشنایی عضو محفل شده و بعد ازمدتی خودکشی کردند"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1391/6/1 6:17:11
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1391/6/1 6:24:16
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1391/6/1 6:25:11
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو


برای تنوع! سوژه جدید!


در تنگاتنگ دليرانه عرصه خاك و خون ... در آستانه اوج ايثار هر سرباز ... جسیکا بي مهابا از سنگري به سنگر ديگر ميدويد ، تا وضعيت تانك هاي دشمن را بررسي كند ، كه ناگهان چشمش به ممد ، پسر نوه خاله زن دايي قمرش افتاد ، كه در آن هياهو ، به شيريني و با لبخندي مليح ، در حالي كه كمر بندي از نارنجك هاي پلاستيكي را به دنبال خود مي كشيد ، به سمت تانك دشمن هجوم مي برد ...
به طرفش دويد ؛
- ممـــد اون تانك رو بپاااااااااااااااااااااااا !!!
اما دير شده بود ...
بــــــوووووووووووووووووووم ...!!!
- مــمــــــــــــــــــــــــــــــــــد !

ولي ديگر ممدي نبود ...
خلا وجود ممد ، دلش را سخت فشرد ، حسي عجيب او را در بر گرفت ؛ انتقام ...
براي آخرين بار نقشه عمليات را دوره كردند ، سپس بي سيم ها را در دست گرفته و پس از آرزوي موفقيت از يكديگر جدا شدند ...
اكنون تنها ، در بستري از خاك ، استتار شده در رداي خاكي رنگش ، سينه خيز ، به سمت مقر فرماندهي دشمن ، پيش مي رفت ...
از آنجا مي توانست به خوبي ، كله اسموت فرمانده را ، كه در تلالو مهتاب ، مانند تك چراغي نورافشاني مي كرد ، ببيند .
تفنگ دوربين دارش را آماده كرد و به سمت كله فرمانده نشانه رفت ...
- به به ! ببين چي اينجا داريم !!!
صداي آن غريبه از پشت سرش مي آمد ، دستش را به سمت جيب ردايش برد ؛
- اگه يكم ديگه تكون بخوري ، يه گلوله مي خوره وسط مغزت ، ملتفتي كه ؟! ... حالا آروم از جات بلند شو !
با كمي درنگ ، بر روي پاهاي خواب رفته اش ايستاد ، رويش را برگرداند و به چهره غريبه ، كله اسموتي ديگر ، نگاهي انداخت ...
غريبه تفنگش را به سمت جسی نشانه گرفت و گفت :
- مستقيم برو ! اگه جنب بخوريا ...!!!
و با دستانش او را هل داد و جسی كه در آن تاريكي حتي جلويش را به سختي مي ديد ، را روانه مقر فرماندهي كرد ...
به مقر كه رسيدند ، گوني را از روي چارچوب كنار زده و وارد شدند ،
فرمانده با سيگار برگي بر لب ، كه از آن دودي غليظ بر مي خواست ، روي صندلي راحتيش لم داده بود ! جسی تمام سعيش را كرد ، تا بتواند خودش را در مقابل اين حركات ! كنترل كند ...


.:. نيم ساعت بعد.:.
او را به خاطر لحن تندش ، در كاميون مخصوص حمل گوشت ، كه از آن به عنوان سلول استفاده مي شد ، انداختنده بودند .
اما او هنوز اميدي داشت ... دوستانش به كمكش مي آيند !
كه ناگهان در باز شد و همه آنها به داخل هل داده شدند ...
سكوت ناشي از شكست ...
ناگهان پروژكتورها روشن شد و بروبچه هاي پشت صحنه ، ماكت هاي فرمانده و سرباز را از صحنه خارج كردند ...
شانه هاي جسی و دوستانش در زير بار اين ننگ ، طاقت نمي آورد ؛
آن ها از دشمن فرضي شكست خورده بودند !!!
همه ی آنها به صبح بعد و ملاقات با فرمانده و توبیخ هایش فکر میکردند ... فقط چند ساعت به صبح باقی مانده بود و اعضای ارتش در برزخی فکری غرق بودند...


- - - - -
خواستین ادامه بدین، خواستین ندین! هرطور راحتین!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1388 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
وزارت سحر و جادو اعلام می کند :

طی تایید وزارت سحر و جادو و وزیر سحر و جادو تصمیم گرفته شده است مسئولیت این تاپیک از این پس به عهده ی بلیز زابینی و هوکی

مسئولیت مسئول تاپیک :
دنبال کردن سوژه و جلوگیری از انحراف آن .
تزریق سوژه های جدید در صورت لزوم .
ارائه ی گزارش به وزیر در مورد پیشرفت تاپیک
در صورت لزوم اقدام به عضو گیری کنند .
مدیریت تاپیک .

توجه : این کار دلیلی بر کم کردن کار وزیر و کابینه نیست بلکه تنها روشیست برای بهبود اوضاع فعلی و پیشرفت روز افزون ایفای نقش سایت .

با تشکر وزیر سحر و جادو !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 11 آبان 1387 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
-بگو مرگ بر آسپ .
-بگو مرگ بر آسپ .

مرگخوار ها با پاي پياده و با شعار هاي ضد آسپ به سمت وزارت سحر وجادو در حركت بودند . بليز پرچمش را در هوا تكان ميداد و با شعار "بگو مرگ بر آسپ" ملت مرگخوار را راهنمايي ميكرد . لرد ولدمورت با لباس تنگ و گل گلي بلاتريكس احساس سرافكندگي و حقارت ميكرد .
او سعي ميكرد سرش را طوري تنظيم كند كه بازتاب نور آن مورچه هاي كوچك و بينوا و ذليل و پست و حقير و خوشگل و سياه و گولاخ ....(هنر نويسنده در وصف مورچه ها ) روي زمين را بكشد كه ناگهان صدايي حواسش را پرت كرد .

بيبو ... بيبو .... اوين .. بوب.. بوب ... ! ( افكت صداي ماشين پليس)

ناگهان افسري بس تيميس و خوف با حركتي ژانگولري از پنجره ماشين به بيرون پريد .

-به نام قانون ايست .

از صندلي پشتي ماشين دو خانوم با حجاب با رداهاي بسيار گشاد كه بيش از نيمي از آنها به زمين كشيده ميشد تا پاشنه هاي كفش آنان را در معرض ديد قرار نگيرد به سمت ولدمورت حركت كردند و دست او را گرفتند .

بلاتريكس كه از حركت آنان رگ غيرتش باد كرده بود به وسط معركه پريد و گفت :

-شما كي باشي () ؟
-ما مامور مخصوص گشت ارشاد هستبم . اومديم ولدي رو بگيريم . مگه تو تلويزيون نديدي . پوشيدن رداهاي تنگ و جلف و گل گلي ممنوعه . حالا برو كنار بذار كارمونو بكنيم .

مامور گشت با اين كه زن بود ولي با قدرتي عجيب بلا را به گوشه اي پرت كرد و سر بلا به كله ي بارتي خود و بارتي بيهوش بر زمين افتاد . بلا كه عصبي شده بود چوبدستيش را به سمت مامورها گرفت .

-كروشيو.. كروشيو.. كروشيو .

مامورها از شدت درد بر خود ميپيچيدند . ولدمورت كه از اين حركت سريع بلا خوشش آمده بود نگاهي به او كرد ولي بعد از ديدن قيافه ي زشت و كريه او سريع رويش را از او بر گرداند ( ) .

-به راهمون ادامه ميديم .

ولدمورت اين حرف را گفت و به كشتن مورچه ها ادامه شد .

مردمان فقيري كه در كنار خيابان مشغول جمع كردن آشغال بودند و به دليل تورم صد درصدي محصولات از آسپ و دست اند كارانش دل خوشي نداشتند با شعار "تا خون در رگ ماست ولدي رهبر ماست" به جمع مرگخواران اضافه ميشدند و لوسيوس مالفوي با چوب دستي آنها را مجهز ميكرد .

انها رفتند و رفتند و رفتند و ...... تا به كوچه پشتي وزارت رسيدند و صدايي گنگ و مبهم آن ها را از حركت باز داشت .

-"ولدي تو چه فكريه آلبوس خودش بسيجيه" .

مرگخوارها به راهشان ادمه دادند تا ملتي را در جلوي خود يافتند . آلبوس دامبلدور كشي را كه بر ريشش بسته بود را در اورد و به ريشش دستي كشيد .

-تو
-تو
-تو
-تو

دامبلدور كه از ديدن آن همه مرگخوار و فقراي چوب دستي به دست خوف كرده بود به فكر فرو رفت .

آنچه در مغز آلبوس ميگذشت

اينم فهميده .
اگه الان جنگ شه امكان داره من بميرم و همه يارامو از دست بدم .
به نظرم بايد با ولدي مذاكره كنم .
بعد از اينكه گنج رو پيدا كرديم دكش ميكنم بره .


ولدمورت با ديدن آن همه محفلي و ماموران وزارت چشمانش را باريك كرد و با شروع به نواختن دهل بر روي سرش كرد .

تق..توق...تق...توق(براي مدتي كوتاه ولدمورت به ايكيوسان تبديل شد )

ولدمورت نيز همهانند آلبوس فكر ميكرد و پس از بررسي افكارش رو به بلاتريكس كرد و گفت :

-نظرت چيه باهاشون مذاكره كنيم بلا ؟

بلا از اينكه ولدمورت به او اهميت قائل شده بود جو گير شد و سپس گفت :

-با اجازه بزرگترا بله () .

ولدمورت از شدت عصبانيت دستي بر سرش كشيد تا موهايش را بكند ولي چيزي نيافت .

-بوق چوب جاروي سالازار بر تو اي بلا. الان وقت اين چيزاست . بدو برو يه پارچه سفيد بده بالا .

همزمان با بلاتريكس هري نيز پارچه ي سفيدي را بالا اورد و پيشنهاد صلح داد .

ولدمورت و دامبلدور به سمت هم حركت كردند تا به يك قدمي يكديگر رسيدند ..... .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama: