-بگو مرگ بر آسپ .
-بگو مرگ بر آسپ .
مرگخوار ها با پاي پياده و با شعار هاي ضد آسپ به سمت وزارت سحر وجادو در حركت بودند . بليز پرچمش را در هوا تكان ميداد و با شعار "بگو مرگ بر آسپ" ملت مرگخوار را راهنمايي ميكرد . لرد ولدمورت با لباس تنگ و گل گلي بلاتريكس احساس سرافكندگي و حقارت ميكرد

.
او سعي ميكرد سرش را طوري تنظيم كند كه بازتاب نور آن مورچه هاي كوچك و بينوا و ذليل و پست و حقير و خوشگل و سياه و گولاخ ....(هنر نويسنده در وصف مورچه ها

) روي زمين را بكشد كه ناگهان صدايي حواسش را پرت كرد .
بيبو ... بيبو .... اوين .. بوب.. بوب ... ! ( افكت صداي ماشين پليس)
ناگهان افسري بس تيميس و خوف با حركتي ژانگولري از پنجره ماشين به بيرون پريد .
-به نام قانون ايست .
از صندلي پشتي ماشين دو خانوم با حجاب با رداهاي بسيار گشاد كه بيش از نيمي از آنها به زمين كشيده ميشد تا پاشنه هاي كفش آنان را در معرض ديد قرار نگيرد به سمت ولدمورت حركت كردند و دست او را گرفتند .

بلاتريكس كه از حركت آنان رگ غيرتش باد كرده بود به وسط معركه پريد و گفت :
-شما كي باشي (

) ؟
-ما مامور مخصوص گشت ارشاد هستبم . اومديم ولدي رو بگيريم . مگه تو تلويزيون نديدي . پوشيدن رداهاي تنگ و جلف و گل گلي ممنوعه . حالا برو كنار بذار كارمونو بكنيم .
مامور گشت با اين كه زن بود ولي با قدرتي عجيب بلا را به گوشه اي پرت كرد و سر بلا به كله ي بارتي خود و بارتي بيهوش بر زمين افتاد . بلا كه عصبي شده بود چوبدستيش را به سمت مامورها گرفت .
-كروشيو.. كروشيو.. كروشيو .
مامورها از شدت درد بر خود ميپيچيدند . ولدمورت كه از اين حركت سريع بلا خوشش آمده بود نگاهي به او كرد ولي بعد از ديدن قيافه ي زشت و كريه او سريع رويش را از او بر گرداند (

) .
-به راهمون ادامه ميديم .
ولدمورت اين حرف را گفت و به كشتن مورچه ها ادامه شد .
مردمان فقيري كه در كنار خيابان مشغول جمع كردن آشغال بودند و به دليل تورم صد درصدي محصولات از آسپ و دست اند كارانش دل خوشي نداشتند با شعار "تا خون در رگ ماست ولدي رهبر ماست" به جمع مرگخواران اضافه ميشدند و لوسيوس مالفوي با چوب دستي آنها را مجهز ميكرد .
انها رفتند و رفتند و رفتند و ...... تا به كوچه پشتي وزارت رسيدند و صدايي گنگ و مبهم آن ها را از حركت باز داشت .
-"ولدي تو چه فكريه آلبوس خودش بسيجيه" .
مرگخوارها به راهشان ادمه دادند تا ملتي را در جلوي خود يافتند . آلبوس دامبلدور كشي را كه بر ريشش بسته بود را در اورد و به ريشش دستي كشيد .
-تو

-تو

-تو

-تو
دامبلدور كه از ديدن آن همه مرگخوار و فقراي چوب دستي به دست خوف كرده بود به فكر فرو رفت .
آنچه در مغز آلبوس ميگذشت اينم فهميده .
اگه الان جنگ شه امكان داره من بميرم و همه يارامو از دست بدم .
به نظرم بايد با ولدي مذاكره كنم .
بعد از اينكه گنج رو پيدا كرديم دكش ميكنم بره .
ولدمورت با ديدن آن همه محفلي و ماموران وزارت چشمانش را باريك كرد و با شروع به نواختن دهل بر روي سرش كرد .
تق..توق...تق...توق(براي مدتي كوتاه ولدمورت به ايكيوسان تبديل شد )
ولدمورت نيز همهانند آلبوس فكر ميكرد و پس از بررسي افكارش رو به بلاتريكس كرد و گفت :
-نظرت چيه باهاشون مذاكره كنيم بلا ؟
بلا از اينكه ولدمورت به او اهميت قائل شده بود جو گير شد و سپس گفت :
-با اجازه بزرگترا بله (

) .
ولدمورت از شدت عصبانيت دستي بر سرش كشيد تا موهايش را بكند ولي چيزي نيافت .

-بوق چوب جاروي سالازار بر تو اي بلا. الان وقت اين چيزاست . بدو برو يه پارچه سفيد بده بالا .

همزمان با بلاتريكس هري نيز پارچه ي سفيدي را بالا اورد و پيشنهاد صلح داد .
ولدمورت و دامبلدور به سمت هم حركت كردند تا به يك قدمي يكديگر رسيدند ..... .