( پست پایانی)
-ارباب بیعت!
-زنده باد ارباب لودو...مرده باد کچل!
-ارباب لودوبه افتخار شما یک داروخانه جادویی در هاگزمید باز کنم؟
-ارباب لودو ما بریم هاگوارتز تدریس کنیم؟
-ارباب لودو جمله مو بگم؟
لودو مغرورانه لبخند می زد و سرش را به نشانه تایید برای یاران جدیدش تکان می داد. لودو خوشحال بود...مرگخواران خوشحال بودند....همه خوشحال بودند.
چند روز بعد:-تو؟ هنوز زنده ای؟ چطور جرات کردی وارد قصر ماشوی؟
لرد سیاه بدون توجه به لودو جلوی پنجره رفت.
-کسی این دور و برا نیست...هیچ می دونی تو این چند روز چیکار کردی؟
برگشت و به لودو خیره شد. لنز سرخ رنگی که هیچ تاثیری در ترسناک شدن چهره اش نداشت توی ذوق می زد. و موهایی که سعی کرده بود زیر کلاه پنهان کند. لودو در حالی که نهایت سعی اش را کرده بود که شبیه او شود، روی تخت سلطنتش نشسته بود!
-بله...کارایی رو کردم که تو جراتش رو نداشتی. همه راضی و خوشحالن و من الان یه ارتش قوی دارم!
لرد سیاه پوزخندی زد.
-به هکتور مجوز باز کردن داروخانه جادویی دادی...شروع به فروش معجوناش کرده. سه تا بچه مردن و هفت نفر مسموم شدن...از یک ساعت پیش تا الان! مرگشون مار و ناراحت نمی کنه ولی توجه همه رو به ارتش سیاه جلب کرده. رودولف و روفوس رو فرستادی برای تدریس در هاگواتز...شش ماه از شروع سال تحصیلی گذشته و یچه ها هنوز راست و چپشونو تشخیص ندادن...چون هر دوی اینا ادعا می کنن راست سمتیه که خودشون ایستادن! پیشرفت فوق العاده ای در آموزش جادوییه...نه؟...ورونیکا رو بازرس وزارتخونه در هاگوارتز کردی...در اولین شیفت بازرسیش جنگل ممنوعه رو از بیخ قطع کرده! و واقعا لودو؟...بانز رو مسئول بخش تشخیص هویت کردی؟
لودو اخم کرد...لرد سیاه سرش را تکان داد.
-تصمیم گرفتی دیگه از مشنگ ها پنهان نشیم و برای معرفی جادوگرا به مشنگ ها وینسنت و فلیت ویک رو انتخاب کردی...واقعا انتخاب های فوق العاده ای بودن. قبلا جادوگرا را آتیش می زدن. الان قبل از آتیش زدن توشونم زنده زنده خالی می کنن! راستی...ارتشت کجاست الان؟ نباید چند نفرشون اینجا باشن؟ یادم میاد اینجا همیشه شلوغ بود.
لودو جوابی نداد...لرد سیاه چوب دستیش را به طرف لودو گرفت. لودو مسلح نبود و برای یک لحظه فکر کرد کارش تمام شده است. ولی لرد به صندلی مخصوص خودش اشاره کرد.
-واقعا چطور فکر کردی می تونی جای ما رو بگیری؟
-می بینی که تونستم!
-از جای ما بلند شو لودو...مراتب پشیمانی خودت را اعلام کن...شاید بخششی در کار باشه.
-نمی تونم!
-غرور بیجا کار دستت می ده. تو قبلا مرگخوار وفاداری بودی. از این کودتا چشم پوشی نمی کنیم ولی در مجازاتت اون دوران رو هم در نظر می گیریم...زود باش.
-گفتم نمی تونم!
-باشه...خودت خواستی اینطور تموم بشه.
چوب دستی ای که درست به طرف پیشانی لودو نشانه رفته بود مقاومتش را در هم شکست.
-نه...صبر کنین...ارباب...منظورم این بود که من نمی تونم از اینجا بلند بشم. من پنج روز پیش از ماموریت برگشتم. خیلی خسته بودم...کسی اینجا نبود. من وسوسه شدم و برای رفع خستگی اینجا نشستم. و دیگه نتونستم بلند بشم.
لرد کمی گیج شده بود...زیاد پیش نمی آمد که لرد سیاه گیج شود!
-چرا؟
لودو با شرمندگی به شکم و نیمه پایینی بسیار پهن و عریضش اشاره کرد.
-ارباب ما کی باشیم کودتا کنیم...ما فقط خسته بودیم. بعدم رومون نشد بگیم این تو گیر کردیم. اینا هم جوگیر شدن. ارباب این صندلی شما اصلا اندازه ما نیست. ما رو چه به لرد شدن!
لودو انگیزه کودتا نداشت... لرد سیاه خوشحال شد. و برای همین کمترین مجازات را برای لودو در نظر گرفت!
-آواداکداورا! یکی بیاد جسد اینو از روی تخت اربابیت ما جمع کنه!
پایان!