جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

140 کاربر(ها) آنلاین هستند (48 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
140 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 7 اردیبهشت 1392 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور....
سلام بچه ها....اینجا چی کار میکنید؟؟؟؟با من کاری دارید؟؟؟؟
بله پروفسور مک گونگال....امروز تولد منه.....من و هری و رونمی خوایم بریم به کوچه دیاگون تا امروز رو خوش بگذرونیم و برای موش مریض رون معجون بگیریم...به ما اجازه میدید؟؟؟؟
پروفسور با تردید به آن ها نگاه کردو گفت:باشه...به شرط این که زود برگردید....قبل از شام و با صاحره ای غریبه هم حرف نزنید...
بچه ها با خوشحالی:zogh:به هم نگاه کردند و با سرعت به طرف شمینه خوابگاه گریفندور دفتند و هر کدوم یه مشت پودر فلو برداشت.....با هم فریاد زدند.....کوچه دیاگون!!!
در یک چشم بر هم زدن سه تا نوجوان جادوگر خودشون رو وسط یه کوچه باریک و شلوغ دیدند....بعد هر سه متوجه شدندکه درست اومدند....
اول به سمت مغازه کتاب فروشی رفتند....چون حتما همون طور که میدونین هرمیون عاشق کتاب هاست و امروزم تولدشه....وارد مغازه شدند و هری و رون کتاب ورد های پیشرفته رو برای هرمیون خریدند....
توی راه هرمیون همش با کتاب جدیدش ور میرفت و ورد های اون رو امتحان میکرد....خیلی بهشون خوس میگذشت....به سمت مغازه حیوانات جادویی رفتند تا برای هرمیون یه گربه هم بخرند...
وقتی رسیدند..هرمیون یه گربه رو دید و پسندید...در نتیجه سه تا نوجوان وارد مغازه شدند....
مغازه پر از قفس های فلزی جور وا جوری بود....
صاحره..صاحب مغازه...گربه مورد نظر رو به اون ها نشون داد....در همین لحظه هرمیون یه ورد از تو کتاب رو بلند خوند و از نک چوب دستیش یه نوری بیرون زد....
گربه بیچاره با دیدن نور ترسید روی سر رون پرید....
صاحره که از این ماجرا خشکش زده بود و از تعجبدهانش باز مونده بود...همین جور به گربه بالای سر رون نگاه میکرد....
آخر سر هری گربه رو پایین آورد...بعد اونو از ساحره خریدند و یه معجون هم برای موش رون گرفتند و به سمت اولین و نزدیک ترین شمینه دویدند...چون داشت غروب میشد و موقع مراسم شام در سرسرا....
اونا به موقع به شام رسیدند....
تا آخر شب هرمیون دوستاش بدار بودند و به ماجرا های آن روزشون فکر میکردند و میخندیدند....

پایان


___________________
غلط املایی و جا افتادگی حروف داشتین توی رولتون. البته بیشتر متن کتابی داشت تا متن یک رول یا همون نمایشنامه. نمایشنامه یا رول پاراگراف بندی منظم تر و توضیحات کمتر می پذیره. این حجم توضیحات بیشتر مال نوشته های کتاب ماننده. اگرچه نوآوری خاصی نداشت اما بد نبود در مجموعه. قابل قبول تا حدودی.
تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/2/8 10:28:25
دوست دار شما.......
پروفسور مجتبی*جیمز*آبرافورد
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 فروردین 1392 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
"حیوان عوضی احمق"
رون ویزلی تنهای صفتی که از توده ی نرم پشمالو به ذهنش میرسید را بیان کرد و سعی کرد آن را از خود دور کند
رون ویزلی توده ی پشمالو را تقریبا پرت کرد
هرمیون سرش داد زد"هی ...نکن...."
پرتش نکن رون""
رون با تحکم گفت "مگه نمیبینی...زخمیم کرد"
و جواب گرفت" تو هم داری اونو زخمی میکنی اون ترسیده تو اونو ترسوندی"
در همین لحظه حیوان تعادل خودش را دوباره باز یافت و روی میز پرید و چنگال هایش را دوباره و اینبار به سمت موجود کوچولوی کثیف و خاکستری بالا آورد
متصدی فروشگاه بر حسب رعایت حقوق مشتری به سرعت موش را از چنگال های گربه دور کرد و گربه را با حرکت خشن دستش "کیش !! "کرد
صدای ویز ویزی بلند تر از حد و حدود یک موش چرک به گوش رسید
رون گفت "به نظرت این گربه ترسیده؟
این گربه فقط وحشیه...."
رو به متصدی کرد وبه تندی گفت "این حیوون هارو اینجا چقدر گشنگی میدید که اینجور وحشی میشن"
متصدی ناراحت شد
و شاید از دور کردن اسکابرز پشیمان شده بود
با این حال واکنشی جز یه اخم ساده نشان نداد
او یک فروشنده بود...فروشنده ها حق ندارند به خیلی از تندی ها پاسخ دهند
و رون ویزلی شاید از نظر شما برخورد مناسبی در روز تولد یکی از زیباترین دختر هایی که میشناخت نداشت
به هر حال او یک پسر 13 ساله بود
که درکش از زیبایی برخورد ها و رفتار ها بسیار بسیار ابتدایی است
گربه ی حنایی پس از ضربه ی خشونتوار و اینکه موش را بسیار دور از دسترس دید کمی دور خودش چرخید و روی پیشخوان آرام گرفت
هری که تا کنون تنها شاهد نزاع بود گفت"انگار پاش آسیب دیده, یکی از پاهاش کجه"
هرمیون گفت"آره دیدم...پاش شکسته مادام؟"
متصدی پاسخ داد که این گربه از وقتی که پیدایش کرده اند اینچنین بوده
رون ویزلی تند خوی قصه ی ما مطمئنا هیچ علاقه ای به پای کج یک گربه ی وحشی نداشت
آن هم گربه ی وحشی که به خود جرئت ترساندن موش مظلومش را داده بود
صدای ویز ویز همچنان شنیده میشد
و اما هرمیون....
اون به توده ی پشمالو به نوع جدیدی مینگریست
گربه ی نازی بود
چهره ی پخ با مزه ای داشت
به نظر میرسید رنج زیادی کشیده باشد اما تمیز بود
با موهای بلند حنایی رنگ
و پاهایی که به طور بامزه ای قرینه نبودند اما جلوی راه رفتن سریع گربه را ابدا نمیگرفتند
هرمیون گرنجر دیگر دلش جغد نمیخواست !!


ـــــــــــــ
به عنوان یک رول در سبک جدی نسبتاً خوب بود. جای پیشرفت و خلاقیت در ایجاد جاذبه خیلی هست.
موفق باشی
تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/30 21:58:40
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 فروردین 1392 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
در مغازه باز شد و صدای بلند و وحشتناکی داد
-اینجا تعطیله
صدای صاحب مغازه های بی اعصابی می امد که داشتند مغازشان را میبستند.
انجا تنها جایی بود که پیدا کرده بودند
هرماینی خیلی دوست داشت جغدی بخرد به جغد سفید زیبایی اشاره کرد اما وقتی قیمتش را دید دهنش از تعجب باز و چشم هایش گرد شد.
عزیزم میتونم کمکت کنم
منبع صدا ساحره ی پیر چاق و کوتاه قدی بود که به نظر میرسید با بقیه مغازه دار ها فرق دارد
هرماینی تا امد دهن باز کند رون گفت:بله بله میشه ببینید این موش شلخته ی من چشه؟ شبا خیلی سر و صدا میکنه و نمیذاره من بخوابم.
ساحره در حالی که موش رون در دستش بود داشت به حرف های هرمیون گوش میکرد که حیوونی میخواست که قیمتش حداقل 25 گالیون باشد.
ناگهان صدای خرخر عجیبی امد و حیوان نارنجی ای به موش رون حمله ور شد.
هری زود دست به کار شد و ان حیوون نارنجی رو گرفت یه گربه بود که یکی از پاهاش شکسته بود
ساحره گفت اه عزیزم اون گربه رو دیشب پیدا کردم پاش شکسته بود و خیلی اذیتش میکرد میخواستم امروز خلاصش کنم.
هرماینی با صدای بلندی گفت:نه نه من این گربه رو میخرم.
اه عزیزم تو خیلی مهربونی به همین دلیل گربه رو به تو مجانی میدم.
و رو به رون کرد و گفت موش تو زخم بدی برداشته شبا یه چیزی اون رو اذیت میکنه من دوای زخمش رو دارم قیمتش میشه 43 گالیون
هری و هرمیون و کج پا از مغازه بیرون امدند. نگاه کج پا به رون بود که در مغازه مانده بود و داشت بر سر قیمت دارو چانه میزد
و سگی مخفیانه ان ها را دید میزد

_______________
خیلی جای کار داشت!توی ایفا بیشتر روی نمایشنامه نویسیتون کار کنید!
تایید شد!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/1/29 20:07:53
بهترین جا را میخواهی؟
بهت نشان بدهم؟
چشمهایت را ببند تمرکز کن
تصور کن
یک گام به جلو بردار
الان همون جایی
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 فروردین 1392 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هري،رون و هرميون وارد فروشگاه حيوانات ميشوند.فروشگاه،كمي تاريك است و ترسناك به نظر مي رسد.قفس هاي جغد ها در قفسه هايي قرار دارند.قفس هايي كه در بالاترين رديف قفسه ها قرار دارند،خالي هستند.فروشنده،ساحره اي است كه پشتش به آنهاست و كمي مرموز به نظر مي رسد.هري سرفه اي كرد تا جلب توجه كند و گفت:يه جغدي كه خوب و سريع باشه دارين؟
فروشنده با دست اشاره اي مي كند تا نزديكتر شوند.و آنان نيز همين كار را مي كنند.ناگهان،يك مرگخوار،از بيرون فروشگاه در را بر آنان قفل مي كند.و در يك لحظه،ساحره رويش را به سمت آنان بر ميگرداند.
هرميون جيغ زد:اون بلاتريكسه!
قبل از اينكه حتي فرصت كنند دستشان را به سمت چوبدستي هايشان ببرند،بلاتريكس آنان را خلع سلاح كرد.
بلاتريكس:حالا هر سه تون تو چنگ من هستيد!شما دو تا رو مي كشم و هري رو تحويل ارباب ميدم!من محبوب ترين خادم لرد سياه خواهم يود!
ناگهان،در بالاترين قفسه ها ،پيكر حنايي رنگي پديدار شد كه فقط هري متوجه آن شد.به نظر گربه مي آمد.آن گربه،پنجه هايش را،روي قفسي قرار داد كه درست بالاي سر بلا بود.و به نظر مي آمد كه دارد آن را هل مي دهد.
بلاتريكس چوب دستي اش را به سمت رون نشانه گرفت و فرياد زد:آورا كداو—
صداي او با برخورد قفس سنگيني به سرش قطع شد.بعد از چند ثانيه تلوتلو خوردن و هذيان گفتن،با صداي بامب! با صورت به زمين خورد.
گربه حنايي رنگ،از قفسه ها پايين آمد و جلوي آنان نشست.
بعد از چند دقيقه سكوت،هري گفت:بياين دست و پاي اين احمق رو ببنديم و صاحب اصلي مغازه رو پيدا كنيم.
هرميون:اوه اين قفس از شدت ضربه يه خورده كج شده!و چوبدستي ها هم يادتون نره!
هر سه چوبدستي هاي خود را برداشتند.
بعد از چند دقيقه گشتن، آنان صاحب اصلي فروشگاه را پيدا كردند.ساحره پيري بود كه بيهوش شده بود.بعد از بيدار شدن فرياد زد:
شما را خدا با من كاري نداشته باشيد!نه نه...
هري گفت:ما هستيم،آن مرگخوار بيهوش شده،شما در امانيد.
فروشنده با صدايي لرزان گفت:آه خدا را شكر!!به خاطر نجات جانم هر چي بخواهيد بهتون ميدم!
هرميون:اون گربه حنايي رو بديد ممنون ميشم!
فروشنده:اوه،اون يكي از باهوشترين و بهترين گربه هاي ماست..قيمتش هزار گاليون بود اما من بهتون رايگان ميدمش.
هرميون با خوشحالي گفت:ازتون متشكرم!
و هر سه باهم بعد از باز كردن در فروشگاه خارج شدند و مدتي بعد ماموران وزارت خانه سر رسيده و بلا را به آزكابان بردند.
The end
اين فيلم نامه رو جدي نوشتم.بخواهيد يه بار هم رول طنز مي نويسم.

ــــــــــــــــــــــــــــ
نسبتاً خوب و مناسب.
تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط :.ولدمورت.: در 1392/1/29 17:09:53
ویرایش شده توسط :.ولدمورت.: در 1392/1/29 17:11:25
ویرایش شده توسط :.ولدمورت.: در 1392/1/29 17:12:49
ویرایش شده توسط :.ولدمورت.: در 1392/1/29 17:14:07
ویرایش شده توسط :.ولدمورت.: در 1392/1/29 17:22:53
ویرایش شده توسط :.ولدمورت.: در 1392/1/29 18:09:50
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/29 18:32:24
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 فروردین 1392 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هری ک داشت به مغازه ها نگاه میکرد گفت
- ی فکری دارم رون.مگه امروز تولد هرمیون نیست؟
رون متعجبانه سرش را خاراند:
- آره خب هست که چی؟
- خوب میتونیم براش ی کادوی تولد بخریم پسر! اون مخ نداشته رو بکار بنداز ی خورده
رون اخمی کرد
- خیلی خب حالا!!تو هم پررو شدیا!!چی بخریم حالا؟؟
هری قهقهه زد
- وای رون ویزلی کبیر خشمگین میشود
و بعد با شیطتنتی معصومانه لبخند زد
- ی کتاب چطوره؟؟
رون گفت:
- محاااااااااااااااااااااله دیگه حالم از هر چی کتابه به هم میخوره
اما وقتی به هری نگاه کرد اخمی کرد
- تو منظورت این نبود که کتاب بخریم درسته؟
هری نیشخندی زد که رون را به یاد سیریوس انداخت رون موزیانه گفت:
- چی تو فکرته پسر؟؟
هری خنده ای کرد و او را به طرف مغازه حیوان فروشی کشاند..... ما میتونیم یک کادوی شیک بهش بدیم!!!
رون به فکر فرو رفت
-نمیدونم قیمت حیوون ی کم گرونه تو که میدونی هری.....
هری شانه دوستش را لمس کرد
-تو نگران اون نباش
رون که از خجالت صورتش به رنگ موهایش در آمده بود سرش را ب زیر انداخت هری وارد مغازه شد و دنبال حیوانی گشت که به درد هرمیون بخورد رون به دنبال هری وارد شد و به حیواناتی خیره شد که همه سعی در جلب توجه داشتند
نگاه هری به طرف یک جغد بسیار کوچک و بامزه جلب شده بود.رون به سمت هری رفت و نگاهی به جغد انداخت و گفت:
-این شبیه توپک سابق جینیه....آرنولد
هر دو خندیدند.و هری پاسخ داد:
-ولی بامزه اس باعث میشه حواس هرمیون برای یک ساعت از اون کتاب های تهوع اور دور شه
رون نگاهی به جغد انداخت و گفت:
-هی تو....نظرت راجع به کتاب و درس چیه؟؟
جغد هوهوی جیغ مانندی سر داد و پرهایش را ب هم زد...اگر جغد ها صورت انسانی داشتند میشد تصور کرد که اخم کرده است
رون گفت:
-به نظرم حالا که از کتاب زیاد خوشش نمیاد بخریمش
هری خندید
-میخریمش
و هر دو به سمت پیشخوان فروشنده رفتند
هری با لبخند پول جغد را پرداخت
ناگهان صدای فش فش بلند یک گربه و سپس نعره رون بلند شد
هری ب رون نگاه کرد
چته؟
رون نعره زد:
-مگه نمیبینی این گربه احمق پریده روی سرم و به گربه ای حنایی اشاره کرد که روی سرش بود.
هری قهقهه بلندی زد
- عاشقت شده رون
رون فریاد زد:
- خفه شو هری پاتر!
هری میخندید.
- بیا بریم
و به سمت درخروجی رفت رون با شدت گربه را به گوشه ای پرت کرد و به سمت در خروجی دوید
گربه دنبال انها امد رون که عصبانی شده بود با لگدی گربه را به آنسوی مغازه و به سمت پیشخوان پرتاب کردگربه فیشی کرده و دوباره خودش را روی رون انداخت رون ک در را باز کرده بود به وسط خیابان پرت شد و با سر از پله ها ب پایین پرت شد هر کس در آن اطراف بود به خنده افتاد.ساحره صاحب مغازه با عجله بیرون دوید و گفت:
-هی ...تو!!با اون گربه بیچاره داری چی کار میکنی؟؟
رون غر زد
- این هیولا رو از من دورکنید
هری در آن سوی کوچه ایستاده بود و از شدت خنده اشک در چشمانش جمع شده بود
صداها هرمیون را از کتاب فروشی بیرون کشید
- چ خبر شده؟
هری در حالی که میخندید گفت:
-رون...اون گربه....
وقتی هرمیون به آن سمت خیره شده و جلو رفت، گربه با دیدن موهای پرپشت و وزوزی هرمیون، فرار را بر قرار ترجیح داد.رون از کف کوچه برخاست و در حالی که غر میزد گفت:
- میخواستیم برای تولدت کادو بخریم
هری جغد را ب دستش داد
- ولی ظاهرا رون ی عاشق پیدا کرده
رون با عصبانیت گفت:
-خفه شو هری
هرمیون زد زیر خنده
- چ نازه
و جغد را نوازش کرده و به رون هری را در کوچه دیاگون تعقیب میکرد، خندید!!




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نسبتاً خوب بود. البته جای کار و خلاقیت داشتا. اما بحث خلاقیت ایجاد کردن خیلی جای کار داره و توی ویرایش پست های نفرات قبلی هم نوشتم. میتونی بخونی. به هر حال با ورود به ایفای نقش کم کم راه میوفتین.
موفق باشی.
تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/27 22:36:17
ریموس ویکتوریا را روی زمین انداخت.
- تو برای کی کار میکنی؟
هریت با پوزخندی سکوت کرد. مهم نبود چقدر شکنجه اش کنند،او نباید جواب میداد. باید تا جای امکان طول میکشید.پس از دو ساعت دردی متفاوت را در ساعد چپش حس کرد. سوزش نشان شوم.خندید
- من به سرورم خدمت میکنم.
صدای فریاد پرسی به گوش رسید
- گنجینه دزدیده شده.
ویکتوریا خندید
- زنده باد لرد سیاه
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 فروردین 1392 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای باز شدن در مغازه ساحره پیر را از جا پراند!با وجود مغازه ایلوپز مدت ها بود که مشتریانش کم بودند.
زیر لب ناسزایی به ایلوپز گفت و از جایش برخاست.
هری که تا بحال پایش به این مغازه باز نشده بود،با تمرکز و نوعی بهت به همه جا خیره شده بود.....صدای غور غور و هو هو و میو میو همه جا را پر کرده بود،هری زیر لب گفت:به جهم حیوانات خوش آمدید
هرمیون گفت:هی هری بس کن دیگه!!این چه حرفیه؟؟چرا جهنم؟؟؟به نظر من که اینجا جای فوق العاده ایه
هری چشمش را چپ کرد:اوه اره حتما مث چند تا از اون کتابای فوق العاده ات
هرمیون چشم غره ای به اون رفت و گفت:منظورت چی بود؟؟؟
هری به رون چشمکی زد...هیچی بابا
هرمیون عصبانی از آن دو نفر دور شد و به گشت و گذار در مغازه مشغول شد،حیوانات زیبا و بی نظیر زیادی آنجا بودند و هرمیون محو تماشایشان شده بود.
هری به ساحره ای با موهایی آجری رنگ نگاه میکرد که معلوم نبود دارد چه بلایی بر سر جغد بدبخت زیر دستش می آورد.
هری نجوا کرد:اوهوی!!حیوون خفه شد زیر دستت!!!
ساحره سرش را بالا آورد و گفت:فک نکنم تو متوجه باشی من دارم چی میکنم پسر جوان ضمنا اگه فکر میکنی خیلی واردی بهتره اول موهاتو شونه بزنی!
هری خنده اش را در نطفه خفه کرد و عمدا چتری هایش بالا زد. چشمان ساحره با دیدن زخم هری گرد شد و هری اصلا به روی خودش نیاورد.
ساحره که قصد داشت وانمود کند هری را نشناخته به سمت هرمیون رفت و گفت:میتونم کمکتون کنم خانم جوان؟؟
هرمیون که به یک گربه نارنجی خیره شده بود من منی کرد....اون
ساحره عینکش را بالا آورد و به هرمیون خیره شد:مطمئنی؟؟ نمیخوای از نزدیک تر ببینیش؟؟
هرمیون محکم ایستاد:ببینمش
ساحره به سمت قفس گربه حنایی رفت به محض باز شدن در قفس گربه بیرون جهید و روی سر رون فرود آمد درست هم رنگ موهای سر رون بود
رون جیغ بلندی کشید و گربه را جوری پرت کرد که در اغوش هری افتاد هری هم جیغ کشید و گربه را زمین انداخت و شروع کرد دور مغازه دویدن
و هر دو فریاد زدند:اهااااااای کمک
هرمیون گوشه ای ب دور از هیاهو ها ایستاده بود قهقه ای سر داد و گفت: همینو میبرم
رون و هری داد زدند:تو اینکارو نمیکنی!!!
و رون ادامه داد:این هیولا خال خالی رو میخوره
هرمیون بی توجه به حرف های رون به سمت پیشخوان رفت و گفت:قیمتش چقدره؟؟
ساحره لبخند زد:10 گالیون
هرمیون به آرامی 10 گالیون به فروشنده پرداخت و گربه را از روی زمین برداشت و گفت:گربه ی ناز من
و سرش را نوازش کرد،کرو شنکش خودش را ب هرمیون مالید و رون خصمانه به انها خیره شد.


ـــــــــــــــــــــــــــــ
تقریباً خوب بود.
تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/27 22:30:31
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 23 فروردین 1392 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
من به عکس نگاه کردم و یه داستان کاملا متفاوت نوشتم که هیچ کدوم از کرکتر هایی که شما گفتی اینجا نیستند، این یه داستان کاملا متفاوت با چیزیه که شما گفتی، علاوه بر اون من هیچ قانونی در پست اول مبنی بر این که من حق عوض کردن کرکتر ها و نوشتن یه چیز کاملا جدید ندارم، ندیدم..... امیدوارم خوشتون بیاد و اگر نیومد لطفا پیغام خصوصی بدید که بیام و یه چیز دیگه بنویسم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جسیکا جیمز با همراهی آلبوس سیوروس و جیمز سیریوس برای خرید یک حیوان خانگی به مغازه حیوانات فروشی واقع در کوچه دیاگون رفتند
آلبوس گفت: "به نظر من یه جغد بردار که بتونی باهاش نامه هم بفرستی...."
جسیکا: ولی جغداش رو نگاه کن! هیچ کدومشون قشنگ به نظر نمیان!"
جیمز: "چرا شما دخترا انقدر ظاهر براتون مهمه؟ مثلا اون جغد قهوه ای روشنه رو که پایین بالش سیاهه یه جغد خیلی سریعه! اونو برادر که سریع نامه هاتو برات برسونه و برات بیاره!"
جسیکا: "ولی انگار تو صورتش مشت زدی!"
آلبوس خندید
ناگهان یک گربه طلایی رنگ بر روی سر جیمز پرید
جیمز فریاد زد: "این چیه رو کله ام؟!"
متصدی با حیرت به گربه غریبه خیره شد
جسیکا با حیرت دستش را دربرابر دهانش گرفت و زیرلب گفت: "هوگو؟"
آلبوس با تعجب گفت: "این گربه از کجا پیداش شد؟"
جیمز درحال کلنجار با گربه گفت: "یکی اینو از من بکنه!"
گربه جستی زد و از روی سر جیمز به روی میز متصدی پرید
گربه با چشمان آبی اش به سردی نگاهی به جیمز انداخت و سپس به جغد قهوه ای رنگی درست پشت سر جیمز اشاره کرد
جیمز متوجه منظور گربه شد، دستی روی سر گربه کشید و گفت: "مرسی...."
گربه چشمانش را گرداند و از روی میز متصدی پایین پرید و خرامان خرامان از مغازه خارج شد
متصدی: "شما گربه رو میشناختی؟"
جیمز بدون سرخ شدن گفت: "گربه دوستمونه...."
متصدی گفت: "خب این بار اولی نبود که از این چیزا میدیدم خیلی سال پیش یه بار یکی از گربه های مغازه ام رو سر یکی از مشتری هام که برای درمان موشش اومده بود پرید، همراه همون پسری که برای درمان موشش اومده بود، اون گربه رو خرید! بعدا فهمیدیم که اون موش یه جاورنمای ثبت نشده بوده...."
آلبوس گفت: "جالبه.... فکر کنم اون دوتا روابط زیاد خوبی نداشتند!"
متصدی: "نمیدونم.... شاید همین طور بوده.... دخترم شما انتخابتون رو کردید؟"
جسیکا به گربه سفید بسیار ملوس و زیبایی به رنگ سفید زل زده بود، سرش را تکان داد و گفت: "بله، اینو میخوام..."
جسیکا با گربه از مغازه بیرون رفت، درست آن طرف مغازه هوگو جیمز، جانورنمای ثبت نشده، برادر بزرگ جسیکا و دوست صمیمی جیمز که امسال سال آخرش را در هاگوارتز میگذراند ایستاده بود و منتظر دوستانش بود تا باهم برای خرید کتاب بروند

ـــــــــــــ
البته که مشکلی نبود. اصلا اساس پیشرفت در اینجا به خرج دادن خلاقیته. حالا چه در خصوص شخصیت ها باشه چه در خصوص سوژه. فرقی نداره. اما خب شما صرفاً شخصیت ها رو عوض کردید. چندان سوژه دست نخورد. به عبارت بهتر زمان آینده رو آوردید توی رول که این خودش خیلی میتونید خلاقیت ایجاد کنه. منظورم از خلاقیت یک شیوه جدید برای نوشتن، توصیف ها، دیالوگ ها و کلا سوژه هستش. چیزی که جمع بزرگ طنز پسند ایفای نقش جادوگران رو جذب خودش کنه برای ادامه دادن نوشته های شما. چون قطعا متوجه شدید که در ایفای نقش سایت، اعضا رول های همدیگه رو ادامه میدن. پس خیلی مهمه که نوشته شما چیز جدیدی داشته باشه. اصلا هم ملزم نیستید خودتون رو در حصار دنیای جادویی هری پاتر و رولینگ تصور کنید. در ایفای نقش سایت از عناصر روزه مره طنز و انتقادی خودمون در جامعه ای که زندگی می کنیم استفاده می کنیم، با دنیای جادویی هری پاتر ترکیب می کنیم و سوژه های طنز آمیز، دیالوگ های طنز آمیز و توصیف های ظنز آمیز در خصوص شخصیت ها و محیط می نویسم. فرض کنید "تسترال برگر" ! یا "کباب تسترال" ! گوشتی هستش که مرگخواران نوش جان می کنند ! و البته یادتونه که تسترال که همون اسب بالدار و استخوانی بود رو فقط افرادی می دیدند که مرگ کسی رو دیده باشن. برای بقیه نامرئیه. اون وقت تصور کنید برگر گوشت تسترال رو ! یعنی نونی که خالی از گوشته ! مثل همبرگر بدون گوشت ! فقط کسانی می دیدن تسترال رو که مرگ رو دیده باشن. این مثاله. ظاهر طنز داره. یعنی در حقیقت یک مفهوم انتقادی داره. تفکر رو پرورش میده. منظور نبودن گوشت در میان جیره غذایی و خوردن نان مطلقه ! این طنز واقعا سازنده ست. با ظاهر هری پاتری داره یک سری واقعیت های تلخ رو بیان میکنه. یعنی کل دنیای خیالی رولینگ و شخصیت هارو وسیله قرار داده تا درست فکر کردن و سازنده نوشتن رو پرورش بده در اینجا. حالا طنز مثاله. سبک میتونه مثل نوشته شما جدی باشه. آزادید در این مورد.
خلاصه اینکه مشکل نگارشی و ادبی نداشتید. این 50٪ اهمیت داره و اگر هم چنین مشکلاتی داشتید، با ورود به ایفای نقش رفته رفته حل میشدن. 50٪ دیگه محتوای جذاب و خلاقیت شماست که مهمه. خلاقیت باید جذاب و سازنده باشه برای یک سوژه کلی. صرفاً تغییر اسمی شخصیت ها و تغییر کلی نحوه عکسل العمل اونها، چندان خلاقیت پخته ای به حساب نمیاد.
نسبتاً خوب بود. می تونست بهتر هم باشه به شرط نوآوری بیشتر.
تایید شد !


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/24 10:13:51
_به من... نگاه... کن...
نگاه آن چشمان سبز به دو چشم سیاه افتاد و لحظه ای بعد، گویی در ژرفای آن چشمان سیاه چیزی از بین رفت و آنها رو خالی و خیره و مات کرد. دستی که هری را گرفته بود به زمین افتاد و اسنیپ دیگر حرکتی نکرد.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 23 فروردین 1392 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
در فروشگاه حیوانات جادویی:
صدای باز شدن دری می اید!3نفر وارد مغازه می شوند.
-وای هری ممنونم این جا جای خیلی خوبی است!
-تو چی میگی این وسط. هری من را برای اسکیبرز این جا اورده نه برای هدیه ی تو.
-بچه ها دعوا نکنید!رون تو اول برو.
رون خیلی ارام و با وقار به سمت متصدی می رود و می گوید:سلام موش من...که در این هنگام گربه ی بزرگی روی سر رون می پرد!هرمون جیغ می زند و چوبدستی اش را به سمت گربه می گیرد ولی هری به سمت او میپرد و به همین خاطر طلسم هرمون به قفس حلزون های غول پیکر می خورد و حلزون ها روی متصدی می ریزند!هرمیون با فریاد از هری می پرسد:چرا این کار را کردی؟
-مگر یادت رفته تو هنوز به سن قانونی نرسیدی!
در این هنگام جغدی از وزارت خانه می اید ولی کج پا ان را یک لقمه ی چپ می کند!
وقتی ان سه به زور از فروشگاه بیرون می ایند جغدی دیگر از وزارت خانه می ایدونامه ای با متن زیر به ان ها میدهد:
دوشیزه گرنجر شما به علت پرتاب طلسم کروشیو به حبس در ازکابان محکوم شدید گربه ی شما نیز به علت خوردن پیک ما هم سلولی شما خواهد بود!


________
رول شما طنز های کوچکی داشت. اما چندان پرورش داده نشدن و پخته نبودن. در رول طنز می تونید از شکلک ها هم استفاده کنید در پایان دیالوگ ها فرضا. به نظرم بیشتر جای کار داشت اما حدسم اینه که میتونید سوژه های طنز آمیز بسازید. مشروط بر اینکه خلاقیت به خرج بدین، کمتر غلط املایی داشته باشید و ظاهر زیباتری هم به پست خودتون بدین. در ایفای نقش سایت جادوگران رول های پشت سر هم داده میشه و عده ای میان که رول های شمارو ادامه بدن در آینده. پس باید نوشته شما جذب کنه اونهارو تا ادامه بدن.
بازم میگم جای کار دارید اما میشه گفت از جهاتی حداقل ها رو داشتید.

تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/24 9:46:09
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 فروردین 1392 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
در فروشگاه حیوانات جادویی

وقتی که هرمیون و هری و رون وارد فروشگاه میشوند:رون و هرمیون در یک لحظه شروع به صحبت میکنند
رون:این موو..ش من ... مریضه
هرمیون:من..یک جغد
که در این هنگام هری از حوصله خارج میشود میگه:ایییییییییییی بااااااابااااااااااااا.خواهشا دونه دونه.سرم درد گرفت.
که وقتی هری این حرف رو زد هرمیون و رون متعجب به او نگاه میکردند.که بعد یکدفعه ای زدند زیر خنده.
هری:خب رون اول تو بگو کارتو
رون.ممنون.خب این موش من مریضه و چند روزه حال نداره میشه ببینین چش شده؟
فروشنده:البته.بدش به من
وقتی که فروشنده درحال معالجه موش رون بود هرمیون با هری در حال مشورت بود و رون هم در حال نگاه کردن به موش که یک دفعه ای گربه ای نارنجی رنگ از کنار مغازه میاد و میپره روی سر رون.
رون:واااااااااااااااااااااااااااای.این چیه.برو کنار.وااا.....ییی
هری:یک لحظه اروم باش و تکون نخور.
هرمیون:اخییییی.چه گربه قشنگیه.بزار برش دارم.
رون:خدا رو شکر.این دیگه چه وحشیه
هرمیون:رون؟!!!!!!!!! گربه به این قشنگی.وحشی نیست.......خانم میشه من اینو به جای جغد بردارم؟
هری:مگه ازش خوشت اومده؟
هرمیون:اره خیلی قشنگه.
رون:خدا به داد اسکابرز و من برسه با این گربهه.
هرمیون:نگران نباش.حواسم بهش هست.
فروشنده هم با تکان دادن سرش رضایتش رو اعلام کرد.



امیدوارم خوشتون اومده باشه.منتظر جوابتون هستم.ممنون


ـــــــــــــ
چیز چندان جدید و خاصی نداشت. خلاقیت زیادی به خرج ندادید. از نظر فنی و نگارش مشکل خاصی نبود. حداقل ها رو میشه گفت داشتید برای تایید شدن.

تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/22 21:04:10
یک دروغ ممکن است دنیا را دور بزند و به جای اولش برگردد

اما در همین مدت، یک حقیقت هنوز دارد بند

کفش های خود را می بندد تا حرکت کند.

(مارک تواین)
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1392 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر جدید

متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد :

تصویر تغییر اندازه داده شده


نکات تصویر:

یک تصویری که طنز یا شاید هم هیجان انگیز به نظر می رسد
بر اساس روایت کتاب، تاریخ 19 سپتامبر 1993 یعنی تولد هرماینی گرنجر است و او به مناسبت تولدش، با هری و رون به فروشگاه حیوانات جادویی در کوچه دیاگون می رود تا به عنوان هدیه، جغد بخرد.
رون هم قصد داشت اسکابرز را برای معاینه به متصدی نشان دهد تا شربت تقویت کننده برایش بگیرد.
هرماینی به جای جغد، کروکشنکز (کج پا)، گربه ای حنایی رنگ را به عنوان هدیه میخرد.
در این تصویر کج پا روی سر رون پریده و به نظر می رسد میخواهد به سمت متصدی فروشگاه که موش رون (اسکابرز) را در دست دارد، حمله ور شود.

شما می توانید این داستان را دستکاری کنید و به شکل دیگه ای بنویسید. از خلاقیت و تخیل خودتان استفاده کنید !

شخصیت ها: هری پاتر - رون ویزلی - هرماینی گرنجر - ساحره متصدی فروشگاه
موجودات: اسکابرز - کج پا - پیگمی های پفکی زرد رنگ - لاکپشت(یا حلزون غول پیکر) - قورباغه
مکان: کوچه دیاگون - فروشگاه حیوانات جادویی
اشیا: میز متصدی - قفس های پر از موجودات جادویی - فرش مقابل میز
چهره ها: به غیر از چهره متعجب متصدی، چهره بقیه معلوم نیست اما از نظر رفتاری همگی متعجب - رون در حال کلنجار رفتن با کج پا

٭ داستان این صحنه از نظر زمانی در کتاب سوم رخ داده است، اما شما آزاد و البته ملزم به تغییر محتوای این صحنه بر اساس خلاقیت خودتان هستید.

نکات نمایشنامه نویسی:

٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.


امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.


موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men


نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.