جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
735

سلام پروفسور روزیه!
۱.
سدریک در گوشه ی زندان نشسته بود و فکر می کرد. مدت زیادی نبود که در زندان به سر می برد؛ تازه سه ساعت شده بود که به آزکابان آورده بودنش، اما این سه ساعت همچون سه روز گذشته بود.
درهمان حالی که انواع و اقسام روش های فرار را که همه غیرممکن بودند، در ذهنش مرور می کرد، ناگهان فکری به ذهنش رسید. به یاد کلاس دفاع در برابر جادوی سیاهی افتاد که پروفسور روزیه وردهای جدیدی را تدریس کرده و با تمرین کردن همین طلسم ها سر از آزکابان در آورده بود.
چه اشکالی داشت وقتی یک بار این طلسم ها را امتحان کرده و به آزکابان رفته بود، بار دیگر نیز از آنها استفاده می کرد؟ حالا که در آزکابان بود بلای دیگری نمی توانستند سرش بیاورند. حداقل به امتحانش برای فرار می ارزید.
در حالی که از جایش بلند می شد تا برای اجرای طلسم ها آماده شود، به طرف میله های زندان کوچکش به راه افتاد. نگهبانی پشت میله ها ایستاده و کلیدهای در زندان از جیبش آویزان بود.
سدریک با صدایی آهسته نگهبان را صدا زد و همین که نگهبان برگشت تا جواب دهد، چوبدستیِ آماده اش را تکانی داد و فریاد زد:
- آواداکتابرا!
از آنجایی که نگهبان علاقه ی زیادی به کتاب و کتابخوانی داشت و تمام اطلاعاتِ موجود در مغزش را از طریق کتاب بدست آورده بود، با این ورد تمام اطلاعاتش پرید و دور و اطرافش را کتاب های مرده ی بسیاری پر کردند و به فردی با مغزی کاملا خالی تبدیل شد.
در همان حالی که نگهبان به علت ناگهانی خالی شدن مغزش گیج و سردرگم دور خود می چرخید و در تلاش بود تا نام خودش را بخاطر بیاورد، سدریک کلید را از جیبش کشید و با عجله در را باز کرد و بیرون آمد.
همین که خواست یک قدم بردارد، فریاد نگهبان دیگری او را از جا پراند:
- هی، صبر کن ببینم؛ زندانی بیرون از سلول؟
بلافاصله سدریک با ورد ایمبوکریو از نگهبان دوم پذیرایی کرد و کتابی را که از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه در جیبش مانده بود، به طرفش انداخت. نگهبان با اشتیاقی فراوان کتاب را برداشت و بی توجه به رویدادهای اطرافش و فرار یک زندانی، شروع به خواندن کرد.
سدریک که از عملکرد خودش راضی و خوشنود به نظر می رسید، به طرف در اصلی به راه افتاد.
نگهبان دیگری جلوی در ورودی ایستاده بود. سدریک درحالی که از این که به جای دو نگهبان، فقط یکی جلوی در نگهبانی می داد، تعجب کرده بود، آرام آرام از پشت به نگهبان نزدیک شد و ناگهان با فریاد ورد کتابشیو او را غافگیر کرد.
سدریک همانطور که ورقه ورقه شدن نگهبان را تماشا می کرد، در حالی که چوبدستی اش همچنان رو به او بود، با قدم هایی تند و سریع از او فاصله گرفت و تنها زمانی که مطمئن شد به اندازه ی کافی دور شده، طلسم را قطع و به سرعت باد فرار کرد.
۲.
آوادافوداورا: طلسمی که به محض برخورد با فرد باعث می شه هر غذایی که تو معدش هست به سرعت بیرون بریزه تا جایی که حتی معدشم بیاد بیرون و فرد با شکمی مچاله شده و کاملا خالی از اعضای بدن با مرگی سریع بمیره.
کروشیفود: فردی که این طلسم روش اجرا شده باشه، به شدت احساس گرسنگی می کنه و اطرافش پر از غذاهای مورد علاقش می شه، اما به محض این که دستش به غذایی نزدیک شه یا بخواد غذایی برداره اون غذا ناپدید می شه. این شکنجه تا جایی ادامه پیدا می کنه که فرد دچار جنون گرسنگی بشه.
ایمپرفودیو: این طلسم فرد رو مجبور به خوردنِ هر چیزی که در اطرافش هست می کنه. مهم نیست چیزای اطرافش خوردنی باشن یا نه و حتی زنده باشن یا غیر زنده، فرد زمانی که در معرض این طلسم قرار بگیره، هر چیزیو بصورت غذا می بینه و به سرعت اونا رو می خوره؛ حتی اگه گرسنه نباشه.
۱.
سدریک در گوشه ی زندان نشسته بود و فکر می کرد. مدت زیادی نبود که در زندان به سر می برد؛ تازه سه ساعت شده بود که به آزکابان آورده بودنش، اما این سه ساعت همچون سه روز گذشته بود.
درهمان حالی که انواع و اقسام روش های فرار را که همه غیرممکن بودند، در ذهنش مرور می کرد، ناگهان فکری به ذهنش رسید. به یاد کلاس دفاع در برابر جادوی سیاهی افتاد که پروفسور روزیه وردهای جدیدی را تدریس کرده و با تمرین کردن همین طلسم ها سر از آزکابان در آورده بود.
چه اشکالی داشت وقتی یک بار این طلسم ها را امتحان کرده و به آزکابان رفته بود، بار دیگر نیز از آنها استفاده می کرد؟ حالا که در آزکابان بود بلای دیگری نمی توانستند سرش بیاورند. حداقل به امتحانش برای فرار می ارزید.
در حالی که از جایش بلند می شد تا برای اجرای طلسم ها آماده شود، به طرف میله های زندان کوچکش به راه افتاد. نگهبانی پشت میله ها ایستاده و کلیدهای در زندان از جیبش آویزان بود.
سدریک با صدایی آهسته نگهبان را صدا زد و همین که نگهبان برگشت تا جواب دهد، چوبدستیِ آماده اش را تکانی داد و فریاد زد:
- آواداکتابرا!
از آنجایی که نگهبان علاقه ی زیادی به کتاب و کتابخوانی داشت و تمام اطلاعاتِ موجود در مغزش را از طریق کتاب بدست آورده بود، با این ورد تمام اطلاعاتش پرید و دور و اطرافش را کتاب های مرده ی بسیاری پر کردند و به فردی با مغزی کاملا خالی تبدیل شد.
در همان حالی که نگهبان به علت ناگهانی خالی شدن مغزش گیج و سردرگم دور خود می چرخید و در تلاش بود تا نام خودش را بخاطر بیاورد، سدریک کلید را از جیبش کشید و با عجله در را باز کرد و بیرون آمد.
همین که خواست یک قدم بردارد، فریاد نگهبان دیگری او را از جا پراند:
- هی، صبر کن ببینم؛ زندانی بیرون از سلول؟
بلافاصله سدریک با ورد ایمبوکریو از نگهبان دوم پذیرایی کرد و کتابی را که از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه در جیبش مانده بود، به طرفش انداخت. نگهبان با اشتیاقی فراوان کتاب را برداشت و بی توجه به رویدادهای اطرافش و فرار یک زندانی، شروع به خواندن کرد.
سدریک که از عملکرد خودش راضی و خوشنود به نظر می رسید، به طرف در اصلی به راه افتاد.
نگهبان دیگری جلوی در ورودی ایستاده بود. سدریک درحالی که از این که به جای دو نگهبان، فقط یکی جلوی در نگهبانی می داد، تعجب کرده بود، آرام آرام از پشت به نگهبان نزدیک شد و ناگهان با فریاد ورد کتابشیو او را غافگیر کرد.
سدریک همانطور که ورقه ورقه شدن نگهبان را تماشا می کرد، در حالی که چوبدستی اش همچنان رو به او بود، با قدم هایی تند و سریع از او فاصله گرفت و تنها زمانی که مطمئن شد به اندازه ی کافی دور شده، طلسم را قطع و به سرعت باد فرار کرد.
۲.
آوادافوداورا: طلسمی که به محض برخورد با فرد باعث می شه هر غذایی که تو معدش هست به سرعت بیرون بریزه تا جایی که حتی معدشم بیاد بیرون و فرد با شکمی مچاله شده و کاملا خالی از اعضای بدن با مرگی سریع بمیره.
کروشیفود: فردی که این طلسم روش اجرا شده باشه، به شدت احساس گرسنگی می کنه و اطرافش پر از غذاهای مورد علاقش می شه، اما به محض این که دستش به غذایی نزدیک شه یا بخواد غذایی برداره اون غذا ناپدید می شه. این شکنجه تا جایی ادامه پیدا می کنه که فرد دچار جنون گرسنگی بشه.
ایمپرفودیو: این طلسم فرد رو مجبور به خوردنِ هر چیزی که در اطرافش هست می کنه. مهم نیست چیزای اطرافش خوردنی باشن یا نه و حتی زنده باشن یا غیر زنده، فرد زمانی که در معرض این طلسم قرار بگیره، هر چیزیو بصورت غذا می بینه و به سرعت اونا رو می خوره؛ حتی اگه گرسنه نباشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/11/15
تولد نقش: 1395/11/17
آخرین ورود: جمعه 25 شهریور 1401 14:20
از: خانه ویزلی ها
پستها:
633

1. شما به جرم استفاده از طلسمای ممنوعه تو آزکابان زندانی شدین. تو یه رول کوتاه، ده دقیقه وقت دارین تا فقط با استفاده از همین سه تا طلسم از آزکابان فرار کنین.
یک لحظه در نظر بگیرید که زندان آزکابان، از فاصله ای نه چندان دور در حال نشان داده شدنه، یا حتی دیده شدن و یا حتی به نمایش درآمدن. مهم نیته که شما دارید میبینیدش. حالا تو این صحنه که زندان آزکابان نشون داده میشه، یه شب نا آرام و اقیانوس طوفانی که زندان دقیقا وسطش قرار گرفته رو هم به تصورات و دیدتون اضافه کنید. منظور از یه شب نا آرام، شبیست که صدای جیغ و داد نگهبان ها و زندانیای آزکابان، با چاشنی رعد و برق و صدای امواج بی رحمی که یه سازه تنها و بی کس رو پیدا کرده و با شدت روش فرود میان، به گوش میرسه. بحث شنوایی رو که نگه داریم، یه سری افکت و نورپردازی هم اضافه میکنیم واسه بهتر دیده شدن صحنه. در نظر بگیرید که از پنجره ها یا بهتره بگم سوراخ های ریزی که جهت تنفس زندانیا گذاشته شده، یه سری نور، برای چند ثانیه دیده میشن و بعد از نظرمون محو میشن و طولی نمیکشه که دوباره این اتفاق رخ میده. این دقیقا همون صحنه ایه که باید ببینیدش، چون آرتور، پشت این دیوار ها، با سر و صداهای بیشتری درحال مقابله با نگهباناس.
پشت دیوار های آزکابان
-ایمبوکریو!
آرتور برای بار صدم و یا حتی بیشتر، این افسون رو روی نگهبان ها اجرا کرد تا برای رسیدن به هدفش، یعنی فرار کردن از زندان آزکابان، کمک بیشتری داشته باشه. هیچ راه خروج دیگه ای وجود نداشت. یا باید از سد چند هزار لایه نگهبانان آزکابان عبور میکرد و یا اینکه به بالاترین نقطه آزکابان میرفت و از اون ارتفاع توی اقیانوس میپرید که رسما تیکه تیکه میشد. آرتور با استفاده از هوش و چیزی که در دوران آموزشش آموخته بود، تمام سعیش رو کرد تا به جای اینکه به تنهایی، در مقابل این همه نگهبان بی روح و وحشی و تشنه به خون تک تک زندانیا بایسته، ارتشی از خودشون بسازه و باهاشون مقابله کنه. در میان تمام ایمبوکریو هایی که زرت و زرت ول میداد و یه نگهبان رو اسیر جادوی چشما... چیز... جادوی چوبدستیش میکرد، دو سه تا آواداکتابرا و کتابشیو هم در میکرد و یه عده نگهبان رو به فنای عظیم میداد.
در همین میان، دو سه تا از افسون های خود آرتور و نگهبان هایی که شلوارشون پاره میشد، به در و دیوار و در نتیجه به قفل در زندان ها میخورد و دو سه تا زندانی وحشی تر از نگهبانای آزکابان، ول میشدن.
-هوی آرتور! کَرِتیم.
-فدایی داری.
... کتابشیو.
همینطور به جمعیت افراد زیر سلطه آرتور افزوده میشد و چیزی که کار رو سخت میکرد، این بود که آرتور، تنها ده دقیقه فرصت داشت تا خودش رو به بیرون از زندان برسونه. با همه اینا، خیلیا براشون سوال شده که آرتور یه محفلیه و توی زندان چیکار میکنه و چرا از طلسمای نابخشودنی استفاده میکنه؟ چون میتونه. از بحث های حاشیه ای که خارج بشیم، میرسیم به فرار آرتور. تقریبا تموم شده بود و آرتور به پایین پله ها رسیده بود. البته پله های طبقه چهل و نهم. تازه اول کار بود و آرتور یک هزارم نگهبانا رو به سینه قبرستون فرستاده بود و تنها چهار دقیقه فرصت داشت تا این چهل و نه تا طبقه، به همراه موانعش رو رد کنه و خودش رو پایین ترین طبقه برسونه و از در خارج شه. آرتور هیچ راهی نداشت. رو به نگهبان های زیر سایه اش کرد و فریاد کشید:
-همشونو بکشید.
-آواداکتابرا.
-کتابشیو...
شدت درگیری افزایش پیدا کرد. هیچ کدوم از طلسم شدگان توسط آرتور، نمیدونستن که دارن چیکار میکنن و فقط به دستورات عمل میکردن. دقایقی بعد، درست زمانی که آرتور به در خروجی نزدیک شده بود، یه دسته از مجنون گر ها، کاملا غافلگیرکننده و غیر قابل پیشبینی، خاطرات تک تک افراد زیر دست آرتور رو سر کشیدن و آرتور میان حلقه بزرگ و چند لایه مجنون گر ها گیر افتاد.
2. سه تا طلسم نابخشودنی اختراع کنین و طرز کارشونم توضیح بدین.
نام طلسم: پروپتر مانداتوم
کاربرد: ساکت کردن افراد پر حرف. البته یه سکوت ساده نیست. شما رو از شر طرف خلاص میکنه. خلاصه بگم... میکشتش که دیگه حرف نزنه.
نام طلسم: تارپنتیبوس
کاربرد: طرف مقابل شما رو به یک افلیج تبدیل میکند.
نام طلسم: ویزلی اوستندره
کاربرد: اختصاصی ویزلی ها. هرکسی رو که بخواید میتونید به یک ویزلی تبدیل کنید. (برای جلوگیری از افزایش تعداد ویزلی ها، توسط وزارت فرهنگ و ارشاد جادوگری، ممنوع و نابخشودنی اعلام شد.)
یک لحظه در نظر بگیرید که زندان آزکابان، از فاصله ای نه چندان دور در حال نشان داده شدنه، یا حتی دیده شدن و یا حتی به نمایش درآمدن. مهم نیته که شما دارید میبینیدش. حالا تو این صحنه که زندان آزکابان نشون داده میشه، یه شب نا آرام و اقیانوس طوفانی که زندان دقیقا وسطش قرار گرفته رو هم به تصورات و دیدتون اضافه کنید. منظور از یه شب نا آرام، شبیست که صدای جیغ و داد نگهبان ها و زندانیای آزکابان، با چاشنی رعد و برق و صدای امواج بی رحمی که یه سازه تنها و بی کس رو پیدا کرده و با شدت روش فرود میان، به گوش میرسه. بحث شنوایی رو که نگه داریم، یه سری افکت و نورپردازی هم اضافه میکنیم واسه بهتر دیده شدن صحنه. در نظر بگیرید که از پنجره ها یا بهتره بگم سوراخ های ریزی که جهت تنفس زندانیا گذاشته شده، یه سری نور، برای چند ثانیه دیده میشن و بعد از نظرمون محو میشن و طولی نمیکشه که دوباره این اتفاق رخ میده. این دقیقا همون صحنه ایه که باید ببینیدش، چون آرتور، پشت این دیوار ها، با سر و صداهای بیشتری درحال مقابله با نگهباناس.
پشت دیوار های آزکابان
-ایمبوکریو!
آرتور برای بار صدم و یا حتی بیشتر، این افسون رو روی نگهبان ها اجرا کرد تا برای رسیدن به هدفش، یعنی فرار کردن از زندان آزکابان، کمک بیشتری داشته باشه. هیچ راه خروج دیگه ای وجود نداشت. یا باید از سد چند هزار لایه نگهبانان آزکابان عبور میکرد و یا اینکه به بالاترین نقطه آزکابان میرفت و از اون ارتفاع توی اقیانوس میپرید که رسما تیکه تیکه میشد. آرتور با استفاده از هوش و چیزی که در دوران آموزشش آموخته بود، تمام سعیش رو کرد تا به جای اینکه به تنهایی، در مقابل این همه نگهبان بی روح و وحشی و تشنه به خون تک تک زندانیا بایسته، ارتشی از خودشون بسازه و باهاشون مقابله کنه. در میان تمام ایمبوکریو هایی که زرت و زرت ول میداد و یه نگهبان رو اسیر جادوی چشما... چیز... جادوی چوبدستیش میکرد، دو سه تا آواداکتابرا و کتابشیو هم در میکرد و یه عده نگهبان رو به فنای عظیم میداد.
در همین میان، دو سه تا از افسون های خود آرتور و نگهبان هایی که شلوارشون پاره میشد، به در و دیوار و در نتیجه به قفل در زندان ها میخورد و دو سه تا زندانی وحشی تر از نگهبانای آزکابان، ول میشدن.
-هوی آرتور! کَرِتیم.
-فدایی داری.
... کتابشیو.همینطور به جمعیت افراد زیر سلطه آرتور افزوده میشد و چیزی که کار رو سخت میکرد، این بود که آرتور، تنها ده دقیقه فرصت داشت تا خودش رو به بیرون از زندان برسونه. با همه اینا، خیلیا براشون سوال شده که آرتور یه محفلیه و توی زندان چیکار میکنه و چرا از طلسمای نابخشودنی استفاده میکنه؟ چون میتونه. از بحث های حاشیه ای که خارج بشیم، میرسیم به فرار آرتور. تقریبا تموم شده بود و آرتور به پایین پله ها رسیده بود. البته پله های طبقه چهل و نهم. تازه اول کار بود و آرتور یک هزارم نگهبانا رو به سینه قبرستون فرستاده بود و تنها چهار دقیقه فرصت داشت تا این چهل و نه تا طبقه، به همراه موانعش رو رد کنه و خودش رو پایین ترین طبقه برسونه و از در خارج شه. آرتور هیچ راهی نداشت. رو به نگهبان های زیر سایه اش کرد و فریاد کشید:
-همشونو بکشید.
-آواداکتابرا.
-کتابشیو...
شدت درگیری افزایش پیدا کرد. هیچ کدوم از طلسم شدگان توسط آرتور، نمیدونستن که دارن چیکار میکنن و فقط به دستورات عمل میکردن. دقایقی بعد، درست زمانی که آرتور به در خروجی نزدیک شده بود، یه دسته از مجنون گر ها، کاملا غافلگیرکننده و غیر قابل پیشبینی، خاطرات تک تک افراد زیر دست آرتور رو سر کشیدن و آرتور میان حلقه بزرگ و چند لایه مجنون گر ها گیر افتاد.
2. سه تا طلسم نابخشودنی اختراع کنین و طرز کارشونم توضیح بدین.
نام طلسم: پروپتر مانداتوم
کاربرد: ساکت کردن افراد پر حرف. البته یه سکوت ساده نیست. شما رو از شر طرف خلاص میکنه. خلاصه بگم... میکشتش که دیگه حرف نزنه.
نام طلسم: تارپنتیبوس
کاربرد: طرف مقابل شما رو به یک افلیج تبدیل میکند.
نام طلسم: ویزلی اوستندره
کاربرد: اختصاصی ویزلی ها. هرکسی رو که بخواید میتونید به یک ویزلی تبدیل کنید. (برای جلوگیری از افزایش تعداد ویزلی ها، توسط وزارت فرهنگ و ارشاد جادوگری، ممنوع و نابخشودنی اعلام شد.)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید
فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/10/12
تولد نقش: 1389/10/13
آخرین ورود: جمعه 9 خرداد 1404 11:34
از: تالار گریفندور
پستها:
976

1.
- ای لامروت .. نکن مارو اذیت ... که هیچ طاقت ندارم ...
- ناز نفست ...
- غلامتم ...
زندانی سیبیلو در حال خواندن بود و مریداش هم در حال تشویق وی بودند. بعد از تمام شدن مجلس آهنگ خوانی یکی از زندانیان که یک چشمش بر اثر ورم کاملا از بین رفته بود و باقی صورتش نیز کلا خطخطی بود، رو به گودریک کرد و گفت:
- هی تازه وارد ... جرمت چیه؟
گودریک سرش را بالا آورد و نگاهی به کثیر زندانیانی که به او زل زده بودند، کرد. آب دهانش را قورت داد و گفت: « سرعت غیر مجاز با جارو پرنده! »
-

جمله ی گودریک تمامی زندانیان را نقش بر زمین کرده بود و خنده ی آنها تمامی نداشت و صدای خنده هایشان کل زندان را در بر گرفته بود. با بالا گرفتن خنده ی زندانیان ، صدای قدم های محکم نگهبانان به گوش می رسید که در حال نزدیک تر شدن به سلول بودند.
در سلول باز شد و سه نگهبان وارد سلول شدند و شروع به کتک کاری مجرمان دست بسته شدند. در همین هنگام گودریک از فرصت استفاده کرد و خودش را روی یکی از نگهبانان انداخت.
نگهبان به سختی گودریک را از روی خود به طرفی پرت کرد و با باتوم جادویی او را مورد ضرب و شتم قرار داد اما متوجه این قضیه نشد که گودریک چوبدستی او را دزدیده بود. نگهبان بعد از اینکه گودریک را حسابی مورد عنایت قرار داد ، به سمت دیگر زندانیان رفت.
در همین هنگام گودریک بلند شد و چوبدستی خود را بیرون آورد.
- آواداکتابرا
زندانیان و نگهبانان به سمت گودریک برگشته و نگاهی به او و چوبدستیش کردند که جز چند جرقه چیزی از آن بیرون نیامد.
- ببخشید اشتباه شد
گودریک کتابی از جیبش درآورد رو روی زمین انداخت و بعد فریاد زد: « ایمبوکریو »
همه ی زندانیان و نگهبانان بعد از اجرای طلسم دیوانه وار به سمت کتاب حمله ور شدند تا آن را بخوانند. گودریک نیز از فرصت استفاده کرد و از در سلول خارج و وارد راهرو تنگ و تاریخ ازکابان شد.
نگهبانان زیادی به سمت گودریک حمله ور می شدند تا مانع فرارش شوند اما گودریک همه ی نگهبانان را با طلسم کتابیشو به کتاب تبدیل می کرد. وقتی به دروازه پایانی ازکابان رسید، نگاهی به پشت سرش کرد. کتاب های بیشماری در جای جای زندان قرار داشتند به گونه ای که ازکابان می توانست به یک کتابفروشی تغییر کاربری دهد.
گودریک دروازه پایانی زندان را باز کرد و قدم در راه آزادی گذاشت. چند قدم برداشت اما به یک باره دریای خروشان همانند شکل غول درآمد و مقابل گودریک ایستاد.
- کجا می روی زندانی؟ اگر می خوای از زندان فرار کنی باید به سه سوال من جواب دهی
غول خنده ی بلندی کرد و سپس سوال های خود را پرسید: « انتگرال سه وجهی 164649 چند میشه؟ در قرون وسطا نام وزیر رفاه و شهرسازی چمهوری چک چی بود؟ اگر هلیوم با سلسیوم و آگزابیوم ترکیب شه نتیجه چه ماده ای میشه؟! »
گودریک که سخت مشوش گشته بود، رو به غول کرد و گفت: « این سوالا رو از کجات درمیاری؟!
»
غول کتابی طویل از پشتش درآورد و نشان به گودریک داد.
- کتاب های میکرو طبقه بندی شده گاج!
گودریک همینکه کتاب را دید، جرقه ای به ذهنش زد و چوبدستیش را بیرون آورد: « آواداکتابرا »
به یک باره کتابی که در دست غول بود ناپدید شد و غول نیز همانند دیوانگان به افق خیره گشت: « بابا نان داد ... مادر نان نداد ... پدر مادر را زد ... مادر طلاق گرفت ... مادر مهرش را اجرا گذاشت ... پدر افتاد زندان .... چرا علمم فقط همینقدره؟! چرا هیچی بلد نیستم؟!
»
و بدین ترتیب گودریک از ازکابان فرار کرد.
2.
+ آواجیغی : این طلسم بسیار طلسم بدیه! اگر این طلسم روی یک فرد به مدت یک ثانیه اجرا بشه ، اون فرد تا یک سال جیغ ممتد می زنه اما طبیعیه که بعد از چند ساعت جیغ ممتد ، اون فرد از حال میره و میمیره! این طلسم که در نهایت به مرگ فرد مقابل می انجامه در واقع یک نوع مرگ همراه با شیونه!
+ چخه: این طلسم چندان طلسم تاریکی نیست و اما بیشتر به این دلیل نابخشودنی اعلام شده چون عمومیت استفاده از این طلسم اونقدر زیاد بود که به دنیای مشنگی نیز راه رافته بود. این طلسم تنها کاری که می کنه ، اینکه که فرد مزاحم رو صد متر دور می کنه!
+ مجنولیو: این طلسم بسیار طلسم تاریکیه اما سازنده آن اهداف تاریکی نداشت! این طلسم به هر کسی برخورد کنه ، اون فرد رو تا آخر عمرش مجنون محبوبش می کنه و در نهایت اون فرد اونقدر مجنون میشه که حتی اگه محبوبش رو ببینه هم توجهی بهش نمی کنه و در خیال خودش با محبوبش حال می کنه ، در نهایت نیز محبوبی که در ذهنش ساخته میشه ، از اون می خواد که خودش رو فدای اون کنه و اون فرد نیز همینکارو انجام میده! این طلسم رو لیلی جادوگر روی مجنون جادوگر اجرا کرد و اونو به فنا داد در نهایت هم بعد از مرگ مجنون رو خودش طلسم آواجیغی رو اجرا کرد.
- ای لامروت .. نکن مارو اذیت ... که هیچ طاقت ندارم ...

- ناز نفست ...

- غلامتم ...

زندانی سیبیلو در حال خواندن بود و مریداش هم در حال تشویق وی بودند. بعد از تمام شدن مجلس آهنگ خوانی یکی از زندانیان که یک چشمش بر اثر ورم کاملا از بین رفته بود و باقی صورتش نیز کلا خطخطی بود، رو به گودریک کرد و گفت:
- هی تازه وارد ... جرمت چیه؟
گودریک سرش را بالا آورد و نگاهی به کثیر زندانیانی که به او زل زده بودند، کرد. آب دهانش را قورت داد و گفت: « سرعت غیر مجاز با جارو پرنده! »
-

جمله ی گودریک تمامی زندانیان را نقش بر زمین کرده بود و خنده ی آنها تمامی نداشت و صدای خنده هایشان کل زندان را در بر گرفته بود. با بالا گرفتن خنده ی زندانیان ، صدای قدم های محکم نگهبانان به گوش می رسید که در حال نزدیک تر شدن به سلول بودند.
در سلول باز شد و سه نگهبان وارد سلول شدند و شروع به کتک کاری مجرمان دست بسته شدند. در همین هنگام گودریک از فرصت استفاده کرد و خودش را روی یکی از نگهبانان انداخت.
نگهبان به سختی گودریک را از روی خود به طرفی پرت کرد و با باتوم جادویی او را مورد ضرب و شتم قرار داد اما متوجه این قضیه نشد که گودریک چوبدستی او را دزدیده بود. نگهبان بعد از اینکه گودریک را حسابی مورد عنایت قرار داد ، به سمت دیگر زندانیان رفت.
در همین هنگام گودریک بلند شد و چوبدستی خود را بیرون آورد.
- آواداکتابرا
زندانیان و نگهبانان به سمت گودریک برگشته و نگاهی به او و چوبدستیش کردند که جز چند جرقه چیزی از آن بیرون نیامد.
- ببخشید اشتباه شد

گودریک کتابی از جیبش درآورد رو روی زمین انداخت و بعد فریاد زد: « ایمبوکریو »
همه ی زندانیان و نگهبانان بعد از اجرای طلسم دیوانه وار به سمت کتاب حمله ور شدند تا آن را بخوانند. گودریک نیز از فرصت استفاده کرد و از در سلول خارج و وارد راهرو تنگ و تاریخ ازکابان شد.
نگهبانان زیادی به سمت گودریک حمله ور می شدند تا مانع فرارش شوند اما گودریک همه ی نگهبانان را با طلسم کتابیشو به کتاب تبدیل می کرد. وقتی به دروازه پایانی ازکابان رسید، نگاهی به پشت سرش کرد. کتاب های بیشماری در جای جای زندان قرار داشتند به گونه ای که ازکابان می توانست به یک کتابفروشی تغییر کاربری دهد.
گودریک دروازه پایانی زندان را باز کرد و قدم در راه آزادی گذاشت. چند قدم برداشت اما به یک باره دریای خروشان همانند شکل غول درآمد و مقابل گودریک ایستاد.
- کجا می روی زندانی؟ اگر می خوای از زندان فرار کنی باید به سه سوال من جواب دهی

غول خنده ی بلندی کرد و سپس سوال های خود را پرسید: « انتگرال سه وجهی 164649 چند میشه؟ در قرون وسطا نام وزیر رفاه و شهرسازی چمهوری چک چی بود؟ اگر هلیوم با سلسیوم و آگزابیوم ترکیب شه نتیجه چه ماده ای میشه؟! »
گودریک که سخت مشوش گشته بود، رو به غول کرد و گفت: « این سوالا رو از کجات درمیاری؟!
»غول کتابی طویل از پشتش درآورد و نشان به گودریک داد.
- کتاب های میکرو طبقه بندی شده گاج!
گودریک همینکه کتاب را دید، جرقه ای به ذهنش زد و چوبدستیش را بیرون آورد: « آواداکتابرا »
به یک باره کتابی که در دست غول بود ناپدید شد و غول نیز همانند دیوانگان به افق خیره گشت: « بابا نان داد ... مادر نان نداد ... پدر مادر را زد ... مادر طلاق گرفت ... مادر مهرش را اجرا گذاشت ... پدر افتاد زندان .... چرا علمم فقط همینقدره؟! چرا هیچی بلد نیستم؟!
»و بدین ترتیب گودریک از ازکابان فرار کرد.
2.
+ آواجیغی : این طلسم بسیار طلسم بدیه! اگر این طلسم روی یک فرد به مدت یک ثانیه اجرا بشه ، اون فرد تا یک سال جیغ ممتد می زنه اما طبیعیه که بعد از چند ساعت جیغ ممتد ، اون فرد از حال میره و میمیره! این طلسم که در نهایت به مرگ فرد مقابل می انجامه در واقع یک نوع مرگ همراه با شیونه!
+ چخه: این طلسم چندان طلسم تاریکی نیست و اما بیشتر به این دلیل نابخشودنی اعلام شده چون عمومیت استفاده از این طلسم اونقدر زیاد بود که به دنیای مشنگی نیز راه رافته بود. این طلسم تنها کاری که می کنه ، اینکه که فرد مزاحم رو صد متر دور می کنه!
+ مجنولیو: این طلسم بسیار طلسم تاریکیه اما سازنده آن اهداف تاریکی نداشت! این طلسم به هر کسی برخورد کنه ، اون فرد رو تا آخر عمرش مجنون محبوبش می کنه و در نهایت اون فرد اونقدر مجنون میشه که حتی اگه محبوبش رو ببینه هم توجهی بهش نمی کنه و در خیال خودش با محبوبش حال می کنه ، در نهایت نیز محبوبی که در ذهنش ساخته میشه ، از اون می خواد که خودش رو فدای اون کنه و اون فرد نیز همینکارو انجام میده! این طلسم رو لیلی جادوگر روی مجنون جادوگر اجرا کرد و اونو به فنا داد در نهایت هم بعد از مرگ مجنون رو خودش طلسم آواجیغی رو اجرا کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/05/27
تولد نقش: 1396/05/28
آخرین ورود: سهشنبه 5 آذر 1398 00:00
از: ما هم شنفتن...
پستها:
204

2. شما به جرم استفاده از طلسمای ممنوعه تو آزکابان زندانی شدین. تو یه رول کوتاه، ده دقیقه وقت دارین تا فقط با استفاده از همین سه تا طلسم از آزکابان فرار کنین.
- تف به این شانس! این همه سال زورگیری و خف گیری کردیم، گیر نیوفتادیم؛ حالا به خاطر یه مشت طلسم کوشول موشولو انداختنمون هلفدونی!
- ساکت شو آلکتو بذار بخوایم!
آلکتو نگاهی به هم بندی هایش انداخت.
- اگ شما به فکر فرار نیسین، دلیلش اینه که بیکارینٰ. کلی کار سرمون ریخته باو!
- راه فراری وجود نداره. آزکابان بزرگترین زندان جادوگری و فرار ازش غیر ممکنه. پس مثل بچه آدم بشین سر جات آب خنکتو بخور!
آلکتو این حرف ها حالیش نبود. او باید فرار می کرد. اما چگونه؟ چوب بیسبالش را گرفته و ضبط کرده بودند. اما او هنوز چوبدستی اش را داشت. آلکتو معمولا با چوب بیسبالش شناخته می شد، معمولا تصور می شد که استفاده چندانی از چوبدستی اش نمی کند؛ اما او همیشه چوبدستی اش را در جای امنی پنهان می کرد برای روز مبادا. چه روزی مبادا تر از زندانی شدن در زندانی چون آزکابان!
- آخیش اینجاست!
آلکتو درحالی که چوبدستی اش را از جورابش بیرون می کشید، این را گفت. سپس بوسه ای بر روی بدنه خوش تراش چوبدستی اش کرد.
- می دونستی چقد عاشقتیم چوب دستی جونی؟!
حالا باس کمکمون کنی بتونیم فرار کنیم.
آلکتو حسابی به فکر فرو رفت اما در آن لحظه به خصوص، هیچ ورد یا طلسمی که به کارش بیاید، به ذهنش نیامد.
- ای بابا! حالا باس چی کار کنیم؟
اما پس از لحظه ای درنگ، درس آن روز "دفاع در برابر جادوی سیاه" به خاطرش آمد.
نگاهی به نگهبانی که آن موقع از روز، کشیک می داد، کرد.
- داداچ! یه توک پا میای اینجا؟
معلوم بود نگهبان اعصاب درست حسابی ندارد.
- چته باز؟ چی میگی؟
- می خواسیم بدونیم کی ناهارو می دین؟ روده کوچیکه روده بزرگه رو داره می بلعه!
- امروز ناهارو یکم دیرتر می دن.
آلکتو بدون درنگ چوبدستی اش رو بیرون کشید و با صدای رسا فریاد زد:
- ایمبوکریو!
نگهبان در خلسه فرو رفت گویی به صورت کامل در اختیار آلکتو بود.
آلکتو در حالی که کلید سلولش را از جیب نگهبان بیرون می کشید گفت.
- برو کتاب هانسل گرتل رو هزار دور بخون و تا کامل نخوندی بر نگرد.
نگهبان بدون درنگ از در خروجی به بیرون دوید.
آلکتو در سلول را با کلید گشود وقتی از سلول خارج شد دوباره آن را بست و کلیدش را قورت داد.
- چرا همچین کردی خو؟ شاید ماهم می خواسیم آزاد شیم!
- نه دیگه شما بمونین آب خنکتونو بخورین!
آلکتو این را گفت به سرعت از در خروجی به بیرون دوید. سر راه به نگهبانی برخورد.
چوب دستی اش را بیرون کشید و آرام زمزمه کرد:
- آواداکتابرا!
نگهبانی لحظه ای گیج شد و سپس فریاد زد.
- وای چرا من هیچی یادم نمیاد؟فردا آزمون سمج کارشناسی دارم! ای هوار!
و دوان دوان از آنجا دور شد.
آلکتو از راهرویی که به نظر می رسید، به در خروجی می رسد، عبور کرد.
درست حدس زده بود؛ اما درست مقابل در خروجی نگهبانی در حال کشیک دادن بود.
- کتابشیو!
طلسم روی تن نگهبان فرود آمد و نگهبان تبدیل به کتاب شد.
- اینم از این! فک نمی کردیم درس خوندن بتونه این همه کمکمون کنه.
2. سه تا طلسم نابخشودنی اختراع کنین و طرز کارشونم توضیح بدین. (15 نمره)
1.ساوناییو: طلسمی که چیز های اطرافت رو وادار می کنه که کتکت بزنن. مثلا اگه کنار یه تیکه چوب باشی، تیکه چوب رو وادار می کنه که کتکت بزنه!
2. مُخدرارو: این طلسم مغز افراد رو از دماغشون بیرون می کشه. اما حتما باید به طرف سرشون چوبدستی رو بگیرید. وگرنه عمل نمی کنه.
3.آگالا: طلسمی که افراد رو به خواب طولانی می بره و اگه تا بیست و چهار ساعت ضد طلسمش " آشالا" رو اجرا نکنین برای همیشه در خواب باقی می مونه.
- تف به این شانس! این همه سال زورگیری و خف گیری کردیم، گیر نیوفتادیم؛ حالا به خاطر یه مشت طلسم کوشول موشولو انداختنمون هلفدونی!
- ساکت شو آلکتو بذار بخوایم!
آلکتو نگاهی به هم بندی هایش انداخت.
- اگ شما به فکر فرار نیسین، دلیلش اینه که بیکارینٰ. کلی کار سرمون ریخته باو!
- راه فراری وجود نداره. آزکابان بزرگترین زندان جادوگری و فرار ازش غیر ممکنه. پس مثل بچه آدم بشین سر جات آب خنکتو بخور!
آلکتو این حرف ها حالیش نبود. او باید فرار می کرد. اما چگونه؟ چوب بیسبالش را گرفته و ضبط کرده بودند. اما او هنوز چوبدستی اش را داشت. آلکتو معمولا با چوب بیسبالش شناخته می شد، معمولا تصور می شد که استفاده چندانی از چوبدستی اش نمی کند؛ اما او همیشه چوبدستی اش را در جای امنی پنهان می کرد برای روز مبادا. چه روزی مبادا تر از زندانی شدن در زندانی چون آزکابان!
- آخیش اینجاست!
آلکتو درحالی که چوبدستی اش را از جورابش بیرون می کشید، این را گفت. سپس بوسه ای بر روی بدنه خوش تراش چوبدستی اش کرد.
- می دونستی چقد عاشقتیم چوب دستی جونی؟!
حالا باس کمکمون کنی بتونیم فرار کنیم.آلکتو حسابی به فکر فرو رفت اما در آن لحظه به خصوص، هیچ ورد یا طلسمی که به کارش بیاید، به ذهنش نیامد.
- ای بابا! حالا باس چی کار کنیم؟
اما پس از لحظه ای درنگ، درس آن روز "دفاع در برابر جادوی سیاه" به خاطرش آمد.
نگاهی به نگهبانی که آن موقع از روز، کشیک می داد، کرد.
- داداچ! یه توک پا میای اینجا؟
معلوم بود نگهبان اعصاب درست حسابی ندارد.
- چته باز؟ چی میگی؟
- می خواسیم بدونیم کی ناهارو می دین؟ روده کوچیکه روده بزرگه رو داره می بلعه!
- امروز ناهارو یکم دیرتر می دن.
آلکتو بدون درنگ چوبدستی اش رو بیرون کشید و با صدای رسا فریاد زد:
- ایمبوکریو!
نگهبان در خلسه فرو رفت گویی به صورت کامل در اختیار آلکتو بود.
آلکتو در حالی که کلید سلولش را از جیب نگهبان بیرون می کشید گفت.
- برو کتاب هانسل گرتل رو هزار دور بخون و تا کامل نخوندی بر نگرد.
نگهبان بدون درنگ از در خروجی به بیرون دوید.
آلکتو در سلول را با کلید گشود وقتی از سلول خارج شد دوباره آن را بست و کلیدش را قورت داد.
- چرا همچین کردی خو؟ شاید ماهم می خواسیم آزاد شیم!
- نه دیگه شما بمونین آب خنکتونو بخورین!
آلکتو این را گفت به سرعت از در خروجی به بیرون دوید. سر راه به نگهبانی برخورد.
چوب دستی اش را بیرون کشید و آرام زمزمه کرد:
- آواداکتابرا!
نگهبانی لحظه ای گیج شد و سپس فریاد زد.
- وای چرا من هیچی یادم نمیاد؟فردا آزمون سمج کارشناسی دارم! ای هوار!
و دوان دوان از آنجا دور شد.
آلکتو از راهرویی که به نظر می رسید، به در خروجی می رسد، عبور کرد.
درست حدس زده بود؛ اما درست مقابل در خروجی نگهبانی در حال کشیک دادن بود.
- کتابشیو!
طلسم روی تن نگهبان فرود آمد و نگهبان تبدیل به کتاب شد.
- اینم از این! فک نمی کردیم درس خوندن بتونه این همه کمکمون کنه.
2. سه تا طلسم نابخشودنی اختراع کنین و طرز کارشونم توضیح بدین. (15 نمره)
1.ساوناییو: طلسمی که چیز های اطرافت رو وادار می کنه که کتکت بزنن. مثلا اگه کنار یه تیکه چوب باشی، تیکه چوب رو وادار می کنه که کتکت بزنه!
2. مُخدرارو: این طلسم مغز افراد رو از دماغشون بیرون می کشه. اما حتما باید به طرف سرشون چوبدستی رو بگیرید. وگرنه عمل نمی کنه.
3.آگالا: طلسمی که افراد رو به خواب طولانی می بره و اگه تا بیست و چهار ساعت ضد طلسمش " آشالا" رو اجرا نکنین برای همیشه در خواب باقی می مونه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/11/04
تولد نقش: 1397/12/14
آخرین ورود: سهشنبه 2 دی 1404 19:29
از: سیرازو
پستها:
441

1.
آقا جاتون خالی رابستن رو انداخته بودن آزکابان! بیچاره هیچکاری نکرده بودآ. دخترش همه ی خرابکاری هارو کرده بود و اونم به عنوان پدر نمی تونست اجازه بده که دخترش بیفته زندان. برای همین هرکاری که بچه کرده بود رو گردن گرفت و افتاد آزکابان.
زندگی تو آزکابانم در جریانه آ، ولی خب یکم سخت جریان داره. هوا بوی بدی میده، اکسیژن کمه، نژاد پرستی زیاده، تورم بالاست، گزینه ها همیشه روی میزه و ...
رابستن هم فضایی ای نبود که بتونه اینا رو تحمل کنه برای همین بعد از پنج دقیقه بودن توی سلول فکر فرار به سرش زد.
فرار نیاز به چی داره؟ به نقشه! نقشه چی بود؟ هیچی! یکم توی سلول راه رفت تا نقشه ای به ذهنش برسه. همینجوری الکی الکی به این فکر افتاد که یه سری طلسم از روی طلسمای ممنوعه بسازه و ازشون برای فرار استفاده کنه. البته حواسش به این نبود که خب اوکی، تو طلسم ساختی، اونم از نوع ممنوعه! با چی می خوای اینا رو اجرا کنی؟ ولی خب ما فکر می کردم که حواس رابستن به این موضوع نیست. ولی بود!
رابستن دوباره شروع به راه رفتن کرد. از شانس خوبش یه گوشه ی سلول چوب بود. یه گوشه ی دیگه، یه ریسه ی قلب اژدهای از مرلین بی خبر که دنبال قلب اژدها می گشت. رابستن هم ریسه رو گرفت و به دروغ بهش گفت که چوب، قلبه! اون ریسه ی خنگم باور کرد و رفت توی چوب. خیلی شانسی، رابستن یه چوب دستی با ریسه قلب اژدها ساخت.
خب حالا وقت این بود که طلسم بسازه. مواد لازم برای طلسم ساختن چیه؟ خب معلومه! در نظر نگرفتن قانون کپی رایت! این قانون چی می گه؟ می گه که کپی رایت نکنین! برای اینکه در نظر نگیریش باید چیکار کنی؟ کپی رایت کنی!
خب حالا کپی رایت کردن چجوریه؟ اون چیزی که باید از روش کپی کنی رو در نظر میگیری. بعد یه جای دیگه و به اسم خودت ازش استفاده می کنی. به همین راحتی!
البته اینجا یکم فرق می کنه. چرا؟ چون توی طلسما تو نمی تونی به اسم خودت تمومش کنی مگر اینکه اسمشونو عوض کنی.
خب حالا رابستن نیاز داره که نیت رو نگه داره ولی اسم رو عوض کنه. سخته؟ دیگه این به خود رابستن بستگی داره!
رابستن دوباره شروع کرد به راه رفتن. توی گوشه ی سوم یه کتاب دید. داشت به علت وجود اون کتاب توی اونجا فکر می کرد که به این نتیجه رسید که این یه حکمتی توشه! به نفع خودش از این قضیه استفاده کرد و اسمای سه تا طلسم ممنوعه رو با کتاب قاطی کرد و سه تا طلسم بوجود آورد به نام های آواداکتابرا، ایمبوکریو و کتابشیو!
شاید الان دارین به این فکر می کنین که خب اینکارا برای چیه؟ اول اینکه باید بگم اول پستم هم گفتم که این کارا رو الکی الکی کرد. ولی خب این همه ی قضیه نیست. مجبوره که اینکارو بکنه! چرا مجبوره؟ برای نمره باید جنگید آقا! باید جنگید!
خلاصه یه دیوار رو انتخاب کرد و به صورت متوالی این سه تا طلسم رو روی اون دیوار خالی کرد. اینکارو همینجوری ادامه داد تا اینکه بالاخره دیوار شکست و اون تونست دوباره نور خورشید رو از پنجره ی دفتر رئیس که الان دیوار اتاقشو آورده بود پایین ببینه!
رئیس اولش شاکی شد که این چه وضعشه. ولی وقتی رابستن بهش گفت که همش تقصیر تکالیف غیر اخلاقی خودشه که باعث می شه ملت همچین کارایی رو بکنن، قانع و شرمنده شد و حکم آزادی رابستن رو صادر کرد. ولی خب آزادی به درد رابستن نمی خورد. اون درخواست کرد که اگه می شه فرار کنه تا تکلیفشم انجام داده باشه. رئیس اینو شنید و نگران در و دیوار آزکابان شد. پس برای اینکه رابستن دیگه به جایی آسیب نرسونه بهش یه جعبه ی فلزی داد و گفت که طلسما رو توی این بزن و از در ورودی، خارج شو. اینجوری هم به جایی آسیب نمی رسونی هم با استفاده از طلسما از آزکابان خارج می شی. رابستن هم خیلی خوشحال و شاد، طلسم ها رو یکی پس از دیگری می گفت و از آزکابان خارج می شد.
....
الانم خارج شد.
2.
طلسم چشم زخم: بدین صورت است که چشم اونی که ازش خوشت نمیاد رو با چوب دستی زخم می کنی و دلیل ممنوعه بودنش اینه که درد داره!
طلسم دعا: بدین صورت است که می ری پیش یکی که بهش می گن دعا نویس. بعد اون یه سری چیزا رو روی یه برگه می نویسه و تو باید اون برگه رو با یه سری چیزا که دعا نویس می گه قاطی کنی. نحوه ی استفاده اش هم خود دعا نویس می گه. انواع زیادی داره که من به معروفاش اشاره می کنم. اولیش اینه که بدی بخوره، دومیش اینه که بذاری زیر بالشش و آخریش هم اینه که بذاری تو اتاقش!
دلیل ممنوع بودنشم اینه که خیلی گالیون می بره.
شاید بگی که این که با چوب دستی انجام نمی شه. خب باید بگم که اون کسی که دعا می نویسه تو دستش چوب دستی داره و با اون یکی دستش می نویسه!
طلسم کله پاچه: این طلسم فقط سر صبح کار می کنه. ساعتای چهار، چهار و نیم! اینجوریه که یه کاسه و دیس می ذاری جلوت و این طلسم رو می گی و یه دست کامل کله پاچه جلوت ظاهر می شه و تو هم اونو می خوری.
دلیل ممنوع بودنشم بخاطر چربی و کلسترول بالاشه که بعد ها باعث مرگ می شه. بهش می گن مرگ تدریجی یا مرگ خاموش!
آقا جاتون خالی رابستن رو انداخته بودن آزکابان! بیچاره هیچکاری نکرده بودآ. دخترش همه ی خرابکاری هارو کرده بود و اونم به عنوان پدر نمی تونست اجازه بده که دخترش بیفته زندان. برای همین هرکاری که بچه کرده بود رو گردن گرفت و افتاد آزکابان.
زندگی تو آزکابانم در جریانه آ، ولی خب یکم سخت جریان داره. هوا بوی بدی میده، اکسیژن کمه، نژاد پرستی زیاده، تورم بالاست، گزینه ها همیشه روی میزه و ...
رابستن هم فضایی ای نبود که بتونه اینا رو تحمل کنه برای همین بعد از پنج دقیقه بودن توی سلول فکر فرار به سرش زد.
فرار نیاز به چی داره؟ به نقشه! نقشه چی بود؟ هیچی! یکم توی سلول راه رفت تا نقشه ای به ذهنش برسه. همینجوری الکی الکی به این فکر افتاد که یه سری طلسم از روی طلسمای ممنوعه بسازه و ازشون برای فرار استفاده کنه. البته حواسش به این نبود که خب اوکی، تو طلسم ساختی، اونم از نوع ممنوعه! با چی می خوای اینا رو اجرا کنی؟ ولی خب ما فکر می کردم که حواس رابستن به این موضوع نیست. ولی بود!
رابستن دوباره شروع به راه رفتن کرد. از شانس خوبش یه گوشه ی سلول چوب بود. یه گوشه ی دیگه، یه ریسه ی قلب اژدهای از مرلین بی خبر که دنبال قلب اژدها می گشت. رابستن هم ریسه رو گرفت و به دروغ بهش گفت که چوب، قلبه! اون ریسه ی خنگم باور کرد و رفت توی چوب. خیلی شانسی، رابستن یه چوب دستی با ریسه قلب اژدها ساخت.
خب حالا وقت این بود که طلسم بسازه. مواد لازم برای طلسم ساختن چیه؟ خب معلومه! در نظر نگرفتن قانون کپی رایت! این قانون چی می گه؟ می گه که کپی رایت نکنین! برای اینکه در نظر نگیریش باید چیکار کنی؟ کپی رایت کنی!
خب حالا کپی رایت کردن چجوریه؟ اون چیزی که باید از روش کپی کنی رو در نظر میگیری. بعد یه جای دیگه و به اسم خودت ازش استفاده می کنی. به همین راحتی!
البته اینجا یکم فرق می کنه. چرا؟ چون توی طلسما تو نمی تونی به اسم خودت تمومش کنی مگر اینکه اسمشونو عوض کنی.
خب حالا رابستن نیاز داره که نیت رو نگه داره ولی اسم رو عوض کنه. سخته؟ دیگه این به خود رابستن بستگی داره!
رابستن دوباره شروع کرد به راه رفتن. توی گوشه ی سوم یه کتاب دید. داشت به علت وجود اون کتاب توی اونجا فکر می کرد که به این نتیجه رسید که این یه حکمتی توشه! به نفع خودش از این قضیه استفاده کرد و اسمای سه تا طلسم ممنوعه رو با کتاب قاطی کرد و سه تا طلسم بوجود آورد به نام های آواداکتابرا، ایمبوکریو و کتابشیو!
شاید الان دارین به این فکر می کنین که خب اینکارا برای چیه؟ اول اینکه باید بگم اول پستم هم گفتم که این کارا رو الکی الکی کرد. ولی خب این همه ی قضیه نیست. مجبوره که اینکارو بکنه! چرا مجبوره؟ برای نمره باید جنگید آقا! باید جنگید!
خلاصه یه دیوار رو انتخاب کرد و به صورت متوالی این سه تا طلسم رو روی اون دیوار خالی کرد. اینکارو همینجوری ادامه داد تا اینکه بالاخره دیوار شکست و اون تونست دوباره نور خورشید رو از پنجره ی دفتر رئیس که الان دیوار اتاقشو آورده بود پایین ببینه!
رئیس اولش شاکی شد که این چه وضعشه. ولی وقتی رابستن بهش گفت که همش تقصیر تکالیف غیر اخلاقی خودشه که باعث می شه ملت همچین کارایی رو بکنن، قانع و شرمنده شد و حکم آزادی رابستن رو صادر کرد. ولی خب آزادی به درد رابستن نمی خورد. اون درخواست کرد که اگه می شه فرار کنه تا تکلیفشم انجام داده باشه. رئیس اینو شنید و نگران در و دیوار آزکابان شد. پس برای اینکه رابستن دیگه به جایی آسیب نرسونه بهش یه جعبه ی فلزی داد و گفت که طلسما رو توی این بزن و از در ورودی، خارج شو. اینجوری هم به جایی آسیب نمی رسونی هم با استفاده از طلسما از آزکابان خارج می شی. رابستن هم خیلی خوشحال و شاد، طلسم ها رو یکی پس از دیگری می گفت و از آزکابان خارج می شد.
....
الانم خارج شد.
2.
طلسم چشم زخم: بدین صورت است که چشم اونی که ازش خوشت نمیاد رو با چوب دستی زخم می کنی و دلیل ممنوعه بودنش اینه که درد داره!
طلسم دعا: بدین صورت است که می ری پیش یکی که بهش می گن دعا نویس. بعد اون یه سری چیزا رو روی یه برگه می نویسه و تو باید اون برگه رو با یه سری چیزا که دعا نویس می گه قاطی کنی. نحوه ی استفاده اش هم خود دعا نویس می گه. انواع زیادی داره که من به معروفاش اشاره می کنم. اولیش اینه که بدی بخوره، دومیش اینه که بذاری زیر بالشش و آخریش هم اینه که بذاری تو اتاقش!
دلیل ممنوع بودنشم اینه که خیلی گالیون می بره.
شاید بگی که این که با چوب دستی انجام نمی شه. خب باید بگم که اون کسی که دعا می نویسه تو دستش چوب دستی داره و با اون یکی دستش می نویسه!
طلسم کله پاچه: این طلسم فقط سر صبح کار می کنه. ساعتای چهار، چهار و نیم! اینجوریه که یه کاسه و دیس می ذاری جلوت و این طلسم رو می گی و یه دست کامل کله پاچه جلوت ظاهر می شه و تو هم اونو می خوری.
دلیل ممنوع بودنشم بخاطر چربی و کلسترول بالاشه که بعد ها باعث مرگ می شه. بهش می گن مرگ تدریجی یا مرگ خاموش!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

1.
- نخوندی این کتابو؟ تو دیگه کی هستی بابا!
- از صبح تا شب سرکارم خب، کی بخونم؟
- همینجا سر کار دیگه.
- نمیشه من آدم وظیفهشناسیم!
- یه نگهبانی دیگه، وقتی اونا تو سلولن و ما بیرون سلول، نگهبانی چیو میخوای بدی؟ بشین کتاب بخون.
نگهبان دوم با تردید نگاهی به نگهبان اول میندازه و تصمیمشو میگیره.
- خیله خب، یکی بده ببینم چه ژانری میخونی اصن.
ناگهان یه کپه کتاب از تو جیبای نگهبان اول میریزه بیرون و جلوی نگهبان دوم پهن میشه.
- بیا هر کدومو دوس داری بردار. من همهشونو خوندم.
ادامهی ماجراهای بین دو نگهبان برای لینی اهمیتی نداشت. چون همون لحظه ایدهای به ذهنش خطور کرده بود که میتونست راه فرارشو رقم بزنه. پس از غفلت دو نگهبان استفاده میکنه و سریع تغییر شکل میده. خوشبختانه چوبدستی مینیاتوریش که فقط برای زمانی که پیکسی بود مورد استفاده قرار میگرفت، هنوزم لای تار و پود لباسش بود.
لینی به محض تغییر شکل به سادگی پروازکنان از لای میلههای زندان بیرون میاد و چوبدستیشو یکراست به سمت نگهبان اول میگیره.
- آواداکتابرا!
نگهبان برای لحظهای به نقطهای خیره میمونه و بعد کتاباش که همهی زندگیش بودن یکی یکی شروع به تسلیم کردن جونشون به جانآفرین میکنن.
- نه، امکان نداره! کتابای عزیزم. چرا کشتیشتون بیرحم. چرا؟
- کتابا رو ول کن، زندانی! داره فرار میکنه!
نگهبان اول به قدری وابستهی کتابهاش بود که فرار کردن یه زندانی براش اهمیتی نداشت. حاضر بود جونشو بده اما کتاباش دوباره بهش برگردن. پس همونجا میشینه و تا جایی که در توان داره در غم از دست دادن کتاباش زار میزنه.
نگهبان دوم وقتی میبینه زورش به نگهبان اول نمیرسه، بازوی نگهبان اولو رها میکنه و بدو بدو دنبال لینی که بالبالزنان در حال دور شدن بود میره.
لینی با پیچ زندان میپیچه و وارد اولین اتاق میشه. با دیدن کتابی که روی میز بود ایدهی دوم هم به ذهنش میرسه. پس همونجا میایسته تا نگهبان دوم فرا برسه. به محض ورود نگهبان دوم به اتاق، لینی فریاد میزنه:
- ایمبوکریو!
و نگهبان دوم رو مجبور میکنه تا به سمت کتابِ روی میز بره و بیوقفه مشغول مطالعهش بشه. لینی خوشحال از دَک کردن نگهبان دوم، پروازکنان به سمت راهروی خروجی زندان میره.
- هی کجا حشره! فکر کردی من میذارم از اینجا بزنی به چاک؟
- آره.
کتابشیو!
نگهبان سوم که درست راه خروج لینی رو سد کرده بود، با این طلسم رو زمین میفته و شروع به ورقه ورقه شدن میکنه.
- ببخشید یکم که ازت فاصله گرفتم و مطمئن شدم کاریم نداری ولت میکنم تا برگردی به حالت اول!
و همینطورم میشه. لینی بعد از اینکه چند متر از نگهبان سوم دور میشه، طلسمشو متوقف میکنه و همراه باد رهسپار آن سوی دریای بیکران آزکابان میشه. آزادی پیش روش بود!
2.
آواداکدابرا: این طلسم نهتنها تلفظش بیش از حد شبیه طلسم مرگه، که حتی کاربردش هم بیشباهت نیست! این طلسم روی هرکی اجرا شه اون شخص علائم حیاتیشو از دست میده و از بیرون کاملا شبیه یه مرده به نظر میرسه که نه قلبش میزنه، نه نبضش و نه حتی تنفسی داره. اما نکته تو اینه که اثر این طلسم کاملا موقته و در واقع سرعت پردازشهای داخل بدن اونقد پایین میاد که با مرده فرقی نداره. بسته به مقاومت اون شخص، اثر طلسم بعد از مدتی از بین میره و شخص مث روز اولش از جاش بلند میشه!
علت ممنوعه بودنش اینه که تشخیص اینکه یه نفر واقعا مرده یا تحتتاثیر این طلسمه کار آسونی نیست و به همین علت خیلی وقتا شخص با وجود زنده بودن، مرده تلقی شده و خاکش کردن رفته. ضمن اینکه برای گول زدن و فرار از زندان و اینا هم دیده شده که زیاد مورد استفاده قرار گرفته.
ایمکوکیو: وقتی این طلسم روی کسی اجرا بشه، کنترل بدنش رو کاملا از دست میده، اما تفاوتش با ایمپریو اینجاس که شخصی که این طلسمو اجرا کرده هم کنترلی رو بدن طرف نداره. در واقع انگار که شخص مقابل مثل یه عروسک کوکی، کوک شده باشه، بیاختیار حرکاتی انجام میده که هم از دست خودش خارجه و هم از دست کسی که طلسمش کرده.
این طلسم ممنوعه چون اینکه بخوای عقل یه نفرو بخوابونی تا بیاختیار بدنش هرکار میخواد برای خودش بکنه، مخالف با موازین اخلاقیه و از طرفی ممکنه این حرکات باعث آسیب رسوندن شخص به خودش بشه.
مشتشیو: با اجرای طلسم کروشیو شخص از درون درد میکشه، اما این طلسم باعث درد شخص از بیرون میشه! این طلسم دستهای شخصو مشت میکنه طوری که خودش به صورت متوالی به صورت خودش مشت بزنه.
ممنوعه چون عملا طرف داره خودزنی میکنه و به خودش آسیب میزنه.
- نخوندی این کتابو؟ تو دیگه کی هستی بابا!

- از صبح تا شب سرکارم خب، کی بخونم؟

- همینجا سر کار دیگه.
- نمیشه من آدم وظیفهشناسیم!
- یه نگهبانی دیگه، وقتی اونا تو سلولن و ما بیرون سلول، نگهبانی چیو میخوای بدی؟ بشین کتاب بخون.

نگهبان دوم با تردید نگاهی به نگهبان اول میندازه و تصمیمشو میگیره.
- خیله خب، یکی بده ببینم چه ژانری میخونی اصن.

ناگهان یه کپه کتاب از تو جیبای نگهبان اول میریزه بیرون و جلوی نگهبان دوم پهن میشه.
- بیا هر کدومو دوس داری بردار. من همهشونو خوندم.

ادامهی ماجراهای بین دو نگهبان برای لینی اهمیتی نداشت. چون همون لحظه ایدهای به ذهنش خطور کرده بود که میتونست راه فرارشو رقم بزنه. پس از غفلت دو نگهبان استفاده میکنه و سریع تغییر شکل میده. خوشبختانه چوبدستی مینیاتوریش که فقط برای زمانی که پیکسی بود مورد استفاده قرار میگرفت، هنوزم لای تار و پود لباسش بود.
لینی به محض تغییر شکل به سادگی پروازکنان از لای میلههای زندان بیرون میاد و چوبدستیشو یکراست به سمت نگهبان اول میگیره.
- آواداکتابرا!
نگهبان برای لحظهای به نقطهای خیره میمونه و بعد کتاباش که همهی زندگیش بودن یکی یکی شروع به تسلیم کردن جونشون به جانآفرین میکنن.
- نه، امکان نداره! کتابای عزیزم. چرا کشتیشتون بیرحم. چرا؟

- کتابا رو ول کن، زندانی! داره فرار میکنه!

نگهبان اول به قدری وابستهی کتابهاش بود که فرار کردن یه زندانی براش اهمیتی نداشت. حاضر بود جونشو بده اما کتاباش دوباره بهش برگردن. پس همونجا میشینه و تا جایی که در توان داره در غم از دست دادن کتاباش زار میزنه.
نگهبان دوم وقتی میبینه زورش به نگهبان اول نمیرسه، بازوی نگهبان اولو رها میکنه و بدو بدو دنبال لینی که بالبالزنان در حال دور شدن بود میره.
لینی با پیچ زندان میپیچه و وارد اولین اتاق میشه. با دیدن کتابی که روی میز بود ایدهی دوم هم به ذهنش میرسه. پس همونجا میایسته تا نگهبان دوم فرا برسه. به محض ورود نگهبان دوم به اتاق، لینی فریاد میزنه:
- ایمبوکریو!
و نگهبان دوم رو مجبور میکنه تا به سمت کتابِ روی میز بره و بیوقفه مشغول مطالعهش بشه. لینی خوشحال از دَک کردن نگهبان دوم، پروازکنان به سمت راهروی خروجی زندان میره.
- هی کجا حشره! فکر کردی من میذارم از اینجا بزنی به چاک؟

- آره.
کتابشیو!نگهبان سوم که درست راه خروج لینی رو سد کرده بود، با این طلسم رو زمین میفته و شروع به ورقه ورقه شدن میکنه.
- ببخشید یکم که ازت فاصله گرفتم و مطمئن شدم کاریم نداری ولت میکنم تا برگردی به حالت اول!

و همینطورم میشه. لینی بعد از اینکه چند متر از نگهبان سوم دور میشه، طلسمشو متوقف میکنه و همراه باد رهسپار آن سوی دریای بیکران آزکابان میشه. آزادی پیش روش بود!
2.
آواداکدابرا: این طلسم نهتنها تلفظش بیش از حد شبیه طلسم مرگه، که حتی کاربردش هم بیشباهت نیست! این طلسم روی هرکی اجرا شه اون شخص علائم حیاتیشو از دست میده و از بیرون کاملا شبیه یه مرده به نظر میرسه که نه قلبش میزنه، نه نبضش و نه حتی تنفسی داره. اما نکته تو اینه که اثر این طلسم کاملا موقته و در واقع سرعت پردازشهای داخل بدن اونقد پایین میاد که با مرده فرقی نداره. بسته به مقاومت اون شخص، اثر طلسم بعد از مدتی از بین میره و شخص مث روز اولش از جاش بلند میشه!
علت ممنوعه بودنش اینه که تشخیص اینکه یه نفر واقعا مرده یا تحتتاثیر این طلسمه کار آسونی نیست و به همین علت خیلی وقتا شخص با وجود زنده بودن، مرده تلقی شده و خاکش کردن رفته. ضمن اینکه برای گول زدن و فرار از زندان و اینا هم دیده شده که زیاد مورد استفاده قرار گرفته.
ایمکوکیو: وقتی این طلسم روی کسی اجرا بشه، کنترل بدنش رو کاملا از دست میده، اما تفاوتش با ایمپریو اینجاس که شخصی که این طلسمو اجرا کرده هم کنترلی رو بدن طرف نداره. در واقع انگار که شخص مقابل مثل یه عروسک کوکی، کوک شده باشه، بیاختیار حرکاتی انجام میده که هم از دست خودش خارجه و هم از دست کسی که طلسمش کرده.
این طلسم ممنوعه چون اینکه بخوای عقل یه نفرو بخوابونی تا بیاختیار بدنش هرکار میخواد برای خودش بکنه، مخالف با موازین اخلاقیه و از طرفی ممکنه این حرکات باعث آسیب رسوندن شخص به خودش بشه.
مشتشیو: با اجرای طلسم کروشیو شخص از درون درد میکشه، اما این طلسم باعث درد شخص از بیرون میشه! این طلسم دستهای شخصو مشت میکنه طوری که خودش به صورت متوالی به صورت خودش مشت بزنه.
ممنوعه چون عملا طرف داره خودزنی میکنه و به خودش آسیب میزنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/12/27
تولد نقش: 1393/12/29
آخرین ورود: پنجشنبه 3 خرداد 1403 03:14
از: کتابخونهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
195

نمرات جلسه اول کلای دفاع در برابر جادوی سیاه
سوال اول:
سال اولیا: 20 نمره - ارشدا: 15 نمره
سوال دوم:
10 نمره
یه نکته در مورد این سوال. هدف این بود که در مورد بوکات تو مغزتون و تاثیرش بسته به شخصیتتون بنویسین. از افرادی که در مورد بوکات تو مغزشون به طور واضح ننوشتن، 3 نمره کسر شده.
گریفیندور:
ارشدا: ( از 25 نمره)
فنریر گری بک: 15+ 10 = 25
1. خیلی خوب بود. 15/15
2. 10/10
آرتور ویزلی: 15 + 8/5 = 23/5
1. خیلی خوب بود. 15/15
2. به طور واضح در مورد کارای بوکات توضیح ندادین، اما تاثیرشو نوشتین. 8/5
آستریکس: 10 + 10 = 20
1. هاج و واج درسته. اول کلمات، "آ" رو با سرکش می نویسیم. و یه نکته دیگه. دروئلا هیچوقت اجازه نمیده کسی کتابی رو خراب کنه. دروئلا عاشق کتابه. اما چون خیلی کم توی سایت حضور دارین، اینو در نظر نگرفتم. 10/15
2. 10/10
آلکتو کرو: 12 + 8.5 = 20.5
1.آلک، خواهر، یادداشت!
وقتی فاعل به جایی میره که روند داستان اونجا در حال رخ دادن نبوده و به اصظلاح تغییر مکان میده، می نویسیم "پناه برد"، نه " پناه آورد". 12/152. بوکات توی مغزت چی؟ 8.5/10
سر کادوگان: 15 + 8/8 = 23/5
1. خیلی خوب و خنده دار بود. 15/15
2. بوکات تو مغزتون... 8.5/10
سال اولیا: ( از 30 نمره)
اما دابز: 18 + 10 = 28
1. بهتره که وقتی مکان عوض میشه، به صورت بولد بنویسیمش. اگه تام با دانش آموزی که جدول داشت، یکم درگیر می شد، بهتر بود. 18/20
2. 10/10
هافلپاف:
ارشدا: ( از 25 نمره)
رکسان ویزلی: 13 + 8.5 = 22.5
1. قبل از "و" ویرگول نمیذاریم که. اگه دروئلا یه جور دیگه به مشکل معجون هکتور پی می برد، خیلی بهتر می شد. 13/15
2. بوکات... 8.5/10
رودولف لسترنج: 15 + 10 = 25
1.خیلی خوب بود. راستی ممنون بابت خلاصه. 15/15
2. 10/10
سدریک دیگوری: 13 + 7.5 = 20.5
1. یه سری از جملاتت مبهم بود. 13/15
2. معجون سازی؟ :/ و... بوکاته چی شد؟ 7.5/10
سال اولیا: ( از 30 نمره)
وین هاپکینز: 16 + 7.5 = 23.5
1. دروئلا درسته وین. اول کلمه هم "آ" می نویسیم. شکلک مهره های شطرنجم... لازم نبود همه شون اونو داشته باشن. 16/20
2. بوکات... 7.5/10
آگاتا تراسینگتون: 14 + 0 = 0
1. وسط توضیحات از شکلک استفاده نمی کنیم. بهتره که واسه دیالوگ از شکلک استفاده شه تا احساسات گوینده ی دیالوگ رو نشون بده. لازم نیست وقتی میخوایم نشون بدیم یکی جیغ میزنه بونیسیم " وااااای". "وای
" هم منظورو میرسونه و ظاهرشم قشنگتره. به علائم نگارشیم ایمان بیار.
14/202. ننوشته بودی متاسفانه 0/10
اگلانتاین پافت: 18 + 10 = 28
1. قلم خوردگی؟ نامرتب بودن؟ نچ نچ...
"ساعت مچیِ..." درسته. همونطور که واسه آگاتا توضیح دادم، لازم نیس از چند تا حرف استفاده شه. نوشتن شکل صحیح کلمه و یه شکلک یا توضیح، کاملا کافیه. 18/20
2. 10/10
اسلیترین:
ارشدا: ( از 25 نمره)
مروپ گانت: 15 + 10 = 25
1. خیلی خوب بود پستتون. فقط واسه ظاهر بهتر پستتون، واسه دیالوگا از "-" به جای آندرلاین استفاده کنین، قشنگتره. 15/15
2. 10/10
سال اولیا: (از 30 نمره)
رابستن لسترنج: 17 + 10 = 27
1. یکی، دوتا از جمله ها و دیالوگات گنگ بودن می شدن راب. 17/20
2. بی اجازه از کتابخونه م کتاب برداشتی؟
10/10دیانا کارتر: 20 + 10 = 30
1. خیلی خوب بود. فقط واسه اینکه پستت قشنگتر شه، بعد از علائم نگارشی فاصله بذار. 20/20
2. 10/10
الا ویلکینس: 18 + 0 = 18
1. توصیفاتت خیلی کم بودن الا. بعضی جاهام گوینده مشخص نبود. میشه به جای اون همه شکلک، از توصیف استفاده کرد تا پستم زیادی شلوغ نشه. 18/20
2. 0/10
ریونکلاو:
ارشدا: ( از 25 نمره)
گابریل دلاکور: 13 + 10 = 23
1. دوتا از جماه هات گنگ بودن. غیر از اونا، خیلی خوب بود. 13/15
2. 10/10
لینی وارنر: 15 + 10 = 25
1. 15/15
2. 10/10
تام جاگسن: 14 + 10 = 24
به به... آقا تام...
1. ممنون واسه خلاصه. تام؟ بوکاتی چیزی داری؟ فاصله ها رو چرا رعایت نکردی بعضی جاها؟ 14/15
2. 10/10
سال اولیا: ( از 30 نمره)
پنه لوپه کلیرواتر: 18 + 7.5= 25.5
1. سوژه ت قشنگ بود ولی اگه انقد از راوی اسم نمی بردی بهتر می شد. 18/20
2. پنی؟ بوکاته چی؟ 7.5/10
سو لی: 20 + 10 = 30
1. 20/20
2. 10/10
ربکا لاک وود: 20 + 10 = 30
1. 20/20
2. 10/10
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us
-Tessa Gray-

-Tessa Gray-

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/06
تولد نقش: 1398/06/21
آخرین ورود: چهارشنبه 21 خرداد 1404 15:28
از: خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
پستها:
172

اما محکم میله های زندان را چسبیده بود و قصد نداشت آن ها را رها کند.
- چرا اینقدر پوکری؟
- شما چی فکر می کنید؟ به نظرتون جای یک دانش آموز اینجاست! تو سلول های آزکابان؟!
- نچ . قطعا جاشون تو هاگوارتزه. درست مثل من!
اما نگاه متعجبی به زن جوان انداخت اصلا شبیه دانش آموزان نبود. منظور اصلا شبیه آن دانش آموزان علاقه مند به مدرسه نبود.
- چرا اینجوری نگاه می کنی!؟ خب با اینکه درسم خوب نبوده ولی یه کارایی هم می کردم. مگه هاگوارتز فقط برای درس خوندنه؟
اما حرفی نزد و دوباره به پشت میله ها چشم دوخت. دمنتور ها به راحتی می رفتند و می آمدند. کسی کاری به کارشان نداشت ولی آن ها با تمام زندانیان کار داشتند ، آنها باعث می شدند که اما دابز لحظه به لحظه ناراحت تر از قبل شود و به خاطر گذشته دردناکش شروع کند به گریه کردن. ولی هم سلولی او گویا این را فهمیده بود زیرا می خواست حواس اما را پرت کند.
- اگه الان تو هاگوارتز بودی چی کار می کردی؟
- حتما داخل کتابخونه بودم و داشتم کتاب می خوندم.
- اوه! دوست داری الان هم کتاب بخونی؟
اما لبخند تلخی زد و جواب مثبت داد. دلش برای دیدن جلد کتاب ها تنگ شده بود.
- می تونی از جایی کتاب ظاهر کنی؟ مثلا اگه چوبدستی داشته باشی!؟
- آره می تونم یادگرفتم که مردم رو تبدیل کنم به کتاب.
- روی دیوانه ساز اثر داره؟
- احتمال قوی! ولی من که چوبدستی ندارم.
- اما من دارم. یه خوشگل و ناز هم دارم. می خوای؟
- بله ولی تو چه طوری تونستی با چوبدستی...
- بابا من به جرم دزدیدن چوبدستی های متعدد اینجام. یک مدت از کارم خسته شدم اومدم آزکابان شناسی تا بعدا بیام اینجا کار و کاسبی چوبدستی فروشی راه بندازم. حالا ببخیال بیا این رو بگیر هر کاری خواستی بکن با هاش. اگه کتاب خوندی هم بلند بخون تا منم بشنوم چون سواد خوندن و نوشتن ندارم.
زن لبخندی زد و چوبدستی را تحویل اما داد. اما از خوشحال در پوست خود نمی گنجید! سریع چوبدستی را گرفت و به سمت دیوانه ساز نشانه رفت
- کتابشیو!
دمتور به راحتی ورقه ورقه و تبدیل به کتاب شد و اما با شادی شروع کرد به خواندن کتاب.
مدتی بعد:
-... و اینجانب دمنتور، او را بوسیده و از زندگی فارغش کردم.پایان!
- امم... ببین این کتاب ها اصلا به درد نمی خوره. کتاب دیگه ای نداری؟
- نه خانم! این ها دمنتور هستند، چه انتظاری از محتوی درونی اونا دارید؟ نکنه با این بی روح بودنشون می خواید داستاناشون مهربون و مامانی باشه؟
- نه خب... ولی فکر کردم شاید داستاناشون جذاب باشه. نه اینکه مثلا قاتله اینقدر بی عرضه باشه که با یک بوسه بمیره.
- خب آخه دمنتور با بوسه آدم رو می کشه. تازه حق قاتل بود که بمیره! زده ده بیست تا مشنگ رو کشته!
- سخت نگیر دختر جون . اگه ضعیف نبود نمی مرد! من که با بوسه دیوانه ساز نمیمیرم! در ضمن کار خوبی کرده که مشنگ ها رو کشته، اونا در جامعه هیچ ارزشی ندارند.
اما به علامت شومی که زن خالکوبی کرده بود نگاه کرده و چیزی بر زبان نیاورد. سرش را به طرف میله ها چرخاند و. چوبدستی را به سمت سه چهار تا دمنتور دیگر نشانه رفت.
- این بی روح و سرده... این یکی خیلی متن های بد داره... این که به درد نمی خوره... این که کلا قاطی پاتیه!... وای! این همونی که هری و دادلی رو از نزدیک دیده... این چرا قرمزه ؟... این....
- بسه! دیوانه شدم. همین یه طلسم رو بلدی؟ به خاطر همین اومدی آزکابان؟
- نه اینم ها رو هم بلدم!
اما با ناراحتی چوبدستی را بلند کرد و به هر طرف که می توانست نشانه رفت. هدف خاصی نداشت و فقط با صدای بلند فریاد می زد: آواداکتابرا! آواداکتابرا!
بعد از اینکه چندین بار طلسم را تکرار کرد بلند تر ادامه داد : ایبموکریو! ایمبوکریو! ایمبو...
- دختر جان بس کن! مگه بهت یاد ندادن تو کتاب خونه نباید سر و صدا کرد؟
- ببخشید من منظور شما رو متوجه نمی شم!
زن لبخند ژکوندی تحویل اما داد و با خرسندی گفت: آفرین! تو موفق شدی! حالا می تونی بی سر و صدا بری بیرون.
اما نیز نگاهی به اطراف انداخت، تمام اهل زندان در حال مطالعه بودند.
- بیا! در رو باز کردم برات. بی سر و صدا برو بیرون چون...
- چون اگه سر و صدا کنم، دمنتور ها می فهمن!؟
- نه خیر! اگه سر و صدا کنی نظم کتابخونه بر هم می خوره! حالا برو بیرون.
زن این جمله را گفته و اما را به بیرون هل داد، سپس کتابی در دست گرفت و شروع کرد به خواندن.
- مگه نگفتید سواد ندارید؟
- هیس! برو بیرون!
اما با خوشحالی تمام از آزکابان خارج شد، او با خودش فکر کرد که طلسم های نابخشودنی چه کاربرد ها که ندارد، یکی را به آزکابان می اندازد و یکی را از آزکابان نجات می دهد.
۲-
۱.طلسم لمیابوتمن lamiabottemen :
با اجرای این طلسم جایی از بدن فرد ( گلو، مچ دست،..) سوراخ شده و خونریزی شدید می کند ولی خون فرد روی زمین نمی ریزد بلکه داخل شیشه ای زخیره شده و پس از مرگ فرد، به دست قاتل می رسد.
۲.طلسم لوکاماسانی glaucomasani : با اجرای این طلسم فرد دچار نابینای می شود.
۳.طلسم استرانگلسی بی stranglesibi :
این طلسم به راحتی فرد را خفه می کند.
- چرا اینقدر پوکری؟
- شما چی فکر می کنید؟ به نظرتون جای یک دانش آموز اینجاست! تو سلول های آزکابان؟!
- نچ . قطعا جاشون تو هاگوارتزه. درست مثل من!
اما نگاه متعجبی به زن جوان انداخت اصلا شبیه دانش آموزان نبود. منظور اصلا شبیه آن دانش آموزان علاقه مند به مدرسه نبود.
- چرا اینجوری نگاه می کنی!؟ خب با اینکه درسم خوب نبوده ولی یه کارایی هم می کردم. مگه هاگوارتز فقط برای درس خوندنه؟
اما حرفی نزد و دوباره به پشت میله ها چشم دوخت. دمنتور ها به راحتی می رفتند و می آمدند. کسی کاری به کارشان نداشت ولی آن ها با تمام زندانیان کار داشتند ، آنها باعث می شدند که اما دابز لحظه به لحظه ناراحت تر از قبل شود و به خاطر گذشته دردناکش شروع کند به گریه کردن. ولی هم سلولی او گویا این را فهمیده بود زیرا می خواست حواس اما را پرت کند.
- اگه الان تو هاگوارتز بودی چی کار می کردی؟
- حتما داخل کتابخونه بودم و داشتم کتاب می خوندم.
- اوه! دوست داری الان هم کتاب بخونی؟
اما لبخند تلخی زد و جواب مثبت داد. دلش برای دیدن جلد کتاب ها تنگ شده بود.
- می تونی از جایی کتاب ظاهر کنی؟ مثلا اگه چوبدستی داشته باشی!؟
- آره می تونم یادگرفتم که مردم رو تبدیل کنم به کتاب.
- روی دیوانه ساز اثر داره؟
- احتمال قوی! ولی من که چوبدستی ندارم.
- اما من دارم. یه خوشگل و ناز هم دارم. می خوای؟
- بله ولی تو چه طوری تونستی با چوبدستی...
- بابا من به جرم دزدیدن چوبدستی های متعدد اینجام. یک مدت از کارم خسته شدم اومدم آزکابان شناسی تا بعدا بیام اینجا کار و کاسبی چوبدستی فروشی راه بندازم. حالا ببخیال بیا این رو بگیر هر کاری خواستی بکن با هاش. اگه کتاب خوندی هم بلند بخون تا منم بشنوم چون سواد خوندن و نوشتن ندارم.
زن لبخندی زد و چوبدستی را تحویل اما داد. اما از خوشحال در پوست خود نمی گنجید! سریع چوبدستی را گرفت و به سمت دیوانه ساز نشانه رفت
- کتابشیو!
دمتور به راحتی ورقه ورقه و تبدیل به کتاب شد و اما با شادی شروع کرد به خواندن کتاب.
مدتی بعد:
-... و اینجانب دمنتور، او را بوسیده و از زندگی فارغش کردم.پایان!
- امم... ببین این کتاب ها اصلا به درد نمی خوره. کتاب دیگه ای نداری؟
- نه خانم! این ها دمنتور هستند، چه انتظاری از محتوی درونی اونا دارید؟ نکنه با این بی روح بودنشون می خواید داستاناشون مهربون و مامانی باشه؟
- نه خب... ولی فکر کردم شاید داستاناشون جذاب باشه. نه اینکه مثلا قاتله اینقدر بی عرضه باشه که با یک بوسه بمیره.
- خب آخه دمنتور با بوسه آدم رو می کشه. تازه حق قاتل بود که بمیره! زده ده بیست تا مشنگ رو کشته!
- سخت نگیر دختر جون . اگه ضعیف نبود نمی مرد! من که با بوسه دیوانه ساز نمیمیرم! در ضمن کار خوبی کرده که مشنگ ها رو کشته، اونا در جامعه هیچ ارزشی ندارند.
اما به علامت شومی که زن خالکوبی کرده بود نگاه کرده و چیزی بر زبان نیاورد. سرش را به طرف میله ها چرخاند و. چوبدستی را به سمت سه چهار تا دمنتور دیگر نشانه رفت.
- این بی روح و سرده... این یکی خیلی متن های بد داره... این که به درد نمی خوره... این که کلا قاطی پاتیه!... وای! این همونی که هری و دادلی رو از نزدیک دیده... این چرا قرمزه ؟... این....
- بسه! دیوانه شدم. همین یه طلسم رو بلدی؟ به خاطر همین اومدی آزکابان؟
- نه اینم ها رو هم بلدم!
اما با ناراحتی چوبدستی را بلند کرد و به هر طرف که می توانست نشانه رفت. هدف خاصی نداشت و فقط با صدای بلند فریاد می زد: آواداکتابرا! آواداکتابرا!
بعد از اینکه چندین بار طلسم را تکرار کرد بلند تر ادامه داد : ایبموکریو! ایمبوکریو! ایمبو...
- دختر جان بس کن! مگه بهت یاد ندادن تو کتاب خونه نباید سر و صدا کرد؟
- ببخشید من منظور شما رو متوجه نمی شم!
زن لبخند ژکوندی تحویل اما داد و با خرسندی گفت: آفرین! تو موفق شدی! حالا می تونی بی سر و صدا بری بیرون.
اما نیز نگاهی به اطراف انداخت، تمام اهل زندان در حال مطالعه بودند.
- بیا! در رو باز کردم برات. بی سر و صدا برو بیرون چون...
- چون اگه سر و صدا کنم، دمنتور ها می فهمن!؟
- نه خیر! اگه سر و صدا کنی نظم کتابخونه بر هم می خوره! حالا برو بیرون.
زن این جمله را گفته و اما را به بیرون هل داد، سپس کتابی در دست گرفت و شروع کرد به خواندن.
- مگه نگفتید سواد ندارید؟
- هیس! برو بیرون!
اما با خوشحالی تمام از آزکابان خارج شد، او با خودش فکر کرد که طلسم های نابخشودنی چه کاربرد ها که ندارد، یکی را به آزکابان می اندازد و یکی را از آزکابان نجات می دهد.
۲-
۱.طلسم لمیابوتمن lamiabottemen :
با اجرای این طلسم جایی از بدن فرد ( گلو، مچ دست،..) سوراخ شده و خونریزی شدید می کند ولی خون فرد روی زمین نمی ریزد بلکه داخل شیشه ای زخیره شده و پس از مرگ فرد، به دست قاتل می رسد.
۲.طلسم لوکاماسانی glaucomasani : با اجرای این طلسم فرد دچار نابینای می شود.
۳.طلسم استرانگلسی بی stranglesibi :
این طلسم به راحتی فرد را خفه می کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/06
تولد نقش: 1398/06/21
آخرین ورود: چهارشنبه 21 خرداد 1404 15:28
از: خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
پستها:
172

اما محکم میله های زندان را چسبیده بود و قصد نداشت آن ها را رها کند.
- چرا اینقدر پوکری؟
- شما چی فکر می کنید؟ به نظرتون جای یک دانش آموز اینجاست! تو سلول های آزکابان؟!
- نچ . قطعا جاشون تو هاگوارتزه. درست مثل من!
اما نگاه متعجبی به زن جوان انداخت اصلا شبیه دانش آموزان نبود. منظور اصلا شبیه آن دانش آموزان علاقه مند به مدرسه نبود.
- چرا اینجوری نگاه می کنی!؟ خب با اینکه درسم خوب نبوده ولی یه کارایی هم می کردم. مگه هاگوارتز فقط برای درس خوندنه؟
اما حرفی نزد و دوباره به پشت میله ها چشم دوخت. دمنتور ها به راحتی می رفتند و می آمدند. کسی کاری به کارشان نداشت ولی آن ها با تمام زندانیان کار داشتند ، آنها باعث می شدند که اما دابز لحظه به لحظه ناراحت تر از قبل شود و به خاطر گذشته دردناکش شروع کند به گریه کردن. ولی هم سلولی او گویا این را فهمیده بود زیرا می خواست حواس اما را پرت کند.
- اگه الان تو هاگوارتز بودی چی کار می کردی؟
- حتما داخل کتابخونه بودم و داشتم کتاب می خوندم.
- اوه! دوست داری الان هم کتاب بخونی؟
اما لبخند تلخی زد و جواب مثبت داد. دلش برای دیدن جلد کتاب ها تنگ شده بود.
- می تونی از جایی کتاب ظاهر کنی؟ مثلا اگه چوبدستی داشته باشی!؟
- آره می تونم یادگرفتم که مردم رو تبدیل کنم به کتاب.
- روی دیوانه ساز اثر داره؟
- احتمال قوی! ولی من که چوبدستی ندارم.
- اما من دارم. یه خوشگل و ناز هم دارم. می خوای؟
- بله ولی تو چه طوری تونستی با چوبدستی...
- بابا من به جرم دزدیدن چوبدستی های متعدد اینجام. یک مدت از کارم خسته شدم اومدم آزکابان شناسی تا بعدا بیام اینجا کار و کاسبی چوبدستی فروشی راه بندازم. حالا ببخیال بیا این رو بگیر هر کاری خواستی بکن با هاش. اگه کتاب خوندی هم بلند بخون تا منم بشنوم چون سواد خوندن و نوشتن ندارم.
زن لبخندی زد و چوبدستی را تحویل اما داد. اما از خوشحال در پوست خود نمی گنجید! سریع چوبدستی را گرفت و به سمت دیوانه ساز نشانه رفت
- کتابشیو!
دمتور به راحتی ورقه ورقه و تبدیل به کتاب شد و اما با شادی شروع کرد به خواندن کتاب.
مدتی بعد:
-... و اینجانب دمنتور، او را بوسیده و از زندگی فارغش کردم.پایان!
- امم... ببین این کتاب ها اصلا به درد نمی خوره. کتاب دیگه ای نداری؟
- نه خانم! این ها دمنتور هستند، چه انتظاری از محتوی درونی اونا دارید؟ نکنه با این بی روح بودنشون می خواید داستاناشون مهربون و مامانی باشه؟
- نه خب... ولی فکر کردم شاید داستاناشون جذاب باشه. نه اینکه مثلا قاتله اینقدر بی عرضه باشه که با یک بوسه بمیره.
- خب آخه دمنتور با بوسه آدم رو می کشه. تازه حق قاتل بود که بمیره! زده ده بیست تا مشنگ رو کشته!
- سخت نگیر دختر جون . اگه ضعیف نبود نمی مرد! من که با بوسه دیوانه ساز نمیمیرم! در ضمن کار خوبی کرده که مشنگ ها رو کشته، اونا در جامعه هیچ ارزشی ندارند.
اما به علامت شومی که زن خالکوبی کرده بود نگاه کرده و چیزی بر زبان نیاورد. سرش را به طرف میله ها چرخاند و. چوبدستی را به سمت سه چهار تا دمنتور دیگر نشانه رفت.
- این بی روح و سرده... این یکی خیلی متن های بد داره... این که به درد نمی خوره... این که کلا قاطی پاتیه!... وای! این همونی که هری و دادلی رو از نزدیک دیده... این چرا قرمزه ؟... این....
- بسه! دیوانه شدم. همین یه طلسم رو بلدی؟ به خاطر همین اومدی آزکابان؟
- نه اینم ها رو هم بلدم!
اما با ناراحتی چوبدستی را بلند کرد و به هر طرف که می توانست نشانه رفت. هدف خاصی نداشت و فقط با صدای بلند فریاد می زد: آواداکتابرا! آواداکتابرا!
بعد از اینکه چندین بار طلسم را تکرار کرد بلند تر ادامه داد : ایبموکریو! ایمبوکریو! ایمبو...
- دختر جان بس کن! مگه بهت یاد ندادن تو کتاب خونه نباید سر و صدا کرد؟
- ببخشید من منظور شما رو متوجه نمی شم!
زن لبخند ژکوندی تحویل اما داد و با خرسندی گفت: آفرین! تو موفق شدی! حالا می تونی بی سر و صدا بری بیرون.
اما نیز نگاهی به اطراف انداخت، تمام اهل زندان در حال مطالعه بودند.
- بیا! در رو باز کردم برات. بی سر و صدا برو بیرون چون...
- چون اگه سر و صدا کنم، دمنتور ها می فهمن!؟
- نه خیر! اگه سر و صدا کنی نظم کتابخونه بر هم می خوره! حالا برو بیرون.
زن این جمله را گفته و اما را به بیرون هل داد، سپس کتابی در دست گرفت و شروع کرد به خواندن.
- مگه نگفتید سواد ندارید؟
- هیس! برو بیرون!
اما با خوشحالی تمام از آزکابان خارج شد، او با خودش فکر کرد که طلسم های نابخشودنی چه کاربرد ها که ندارد، یکی را به آزکابان می اندازد و یکی را از آزکابان نجات می دهد.
۲-
۱.طلسم لمیابوتمن lamiabottemen :
با اجرای این طلسم جایی از بدن فرد ( گلو، مچ دست،..) سوراخ شده و خونریزی شدید می کند ولی خون فرد روی زمین نمی ریزد بلکه داخل شیشه ای زخیره شده و پس از مرگ فرد، به دست قاتل می رسد.
۲.طلسم لوکاماسانی glaucomasani : با اجرای این طلسم فرد دچار نابینای می شود.
۳.طلسم استرانگلسی بی stranglesibi :
این طلسم به راحتی فرد را خفه می کند.
- چرا اینقدر پوکری؟
- شما چی فکر می کنید؟ به نظرتون جای یک دانش آموز اینجاست! تو سلول های آزکابان؟!
- نچ . قطعا جاشون تو هاگوارتزه. درست مثل من!
اما نگاه متعجبی به زن جوان انداخت اصلا شبیه دانش آموزان نبود. منظور اصلا شبیه آن دانش آموزان علاقه مند به مدرسه نبود.
- چرا اینجوری نگاه می کنی!؟ خب با اینکه درسم خوب نبوده ولی یه کارایی هم می کردم. مگه هاگوارتز فقط برای درس خوندنه؟
اما حرفی نزد و دوباره به پشت میله ها چشم دوخت. دمنتور ها به راحتی می رفتند و می آمدند. کسی کاری به کارشان نداشت ولی آن ها با تمام زندانیان کار داشتند ، آنها باعث می شدند که اما دابز لحظه به لحظه ناراحت تر از قبل شود و به خاطر گذشته دردناکش شروع کند به گریه کردن. ولی هم سلولی او گویا این را فهمیده بود زیرا می خواست حواس اما را پرت کند.
- اگه الان تو هاگوارتز بودی چی کار می کردی؟
- حتما داخل کتابخونه بودم و داشتم کتاب می خوندم.
- اوه! دوست داری الان هم کتاب بخونی؟
اما لبخند تلخی زد و جواب مثبت داد. دلش برای دیدن جلد کتاب ها تنگ شده بود.
- می تونی از جایی کتاب ظاهر کنی؟ مثلا اگه چوبدستی داشته باشی!؟
- آره می تونم یادگرفتم که مردم رو تبدیل کنم به کتاب.
- روی دیوانه ساز اثر داره؟
- احتمال قوی! ولی من که چوبدستی ندارم.
- اما من دارم. یه خوشگل و ناز هم دارم. می خوای؟
- بله ولی تو چه طوری تونستی با چوبدستی...
- بابا من به جرم دزدیدن چوبدستی های متعدد اینجام. یک مدت از کارم خسته شدم اومدم آزکابان شناسی تا بعدا بیام اینجا کار و کاسبی چوبدستی فروشی راه بندازم. حالا ببخیال بیا این رو بگیر هر کاری خواستی بکن با هاش. اگه کتاب خوندی هم بلند بخون تا منم بشنوم چون سواد خوندن و نوشتن ندارم.
زن لبخندی زد و چوبدستی را تحویل اما داد. اما از خوشحال در پوست خود نمی گنجید! سریع چوبدستی را گرفت و به سمت دیوانه ساز نشانه رفت
- کتابشیو!
دمتور به راحتی ورقه ورقه و تبدیل به کتاب شد و اما با شادی شروع کرد به خواندن کتاب.
مدتی بعد:
-... و اینجانب دمنتور، او را بوسیده و از زندگی فارغش کردم.پایان!
- امم... ببین این کتاب ها اصلا به درد نمی خوره. کتاب دیگه ای نداری؟
- نه خانم! این ها دمنتور هستند، چه انتظاری از محتوی درونی اونا دارید؟ نکنه با این بی روح بودنشون می خواید داستاناشون مهربون و مامانی باشه؟
- نه خب... ولی فکر کردم شاید داستاناشون جذاب باشه. نه اینکه مثلا قاتله اینقدر بی عرضه باشه که با یک بوسه بمیره.
- خب آخه دمنتور با بوسه آدم رو می کشه. تازه حق قاتل بود که بمیره! زده ده بیست تا مشنگ رو کشته!
- سخت نگیر دختر جون . اگه ضعیف نبود نمی مرد! من که با بوسه دیوانه ساز نمیمیرم! در ضمن کار خوبی کرده که مشنگ ها رو کشته، اونا در جامعه هیچ ارزشی ندارند.
اما به علامت شومی که زن خالکوبی کرده بود نگاه کرده و چیزی بر زبان نیاورد. سرش را به طرف میله ها چرخاند و. چوبدستی را به سمت سه چهار تا دمنتور دیگر نشانه رفت.
- این بی روح و سرده... این یکی خیلی متن های بد داره... این که به درد نمی خوره... این که کلا قاطی پاتیه!... وای! این همونی که هری و دادلی رو از نزدیک دیده... این چرا قرمزه ؟... این....
- بسه! دیوانه شدم. همین یه طلسم رو بلدی؟ به خاطر همین اومدی آزکابان؟
- نه اینم ها رو هم بلدم!
اما با ناراحتی چوبدستی را بلند کرد و به هر طرف که می توانست نشانه رفت. هدف خاصی نداشت و فقط با صدای بلند فریاد می زد: آواداکتابرا! آواداکتابرا!
بعد از اینکه چندین بار طلسم را تکرار کرد بلند تر ادامه داد : ایبموکریو! ایمبوکریو! ایمبو...
- دختر جان بس کن! مگه بهت یاد ندادن تو کتاب خونه نباید سر و صدا کرد؟
- ببخشید من منظور شما رو متوجه نمی شم!
زن لبخند ژکوندی تحویل اما داد و با خرسندی گفت: آفرین! تو موفق شدی! حالا می تونی بی سر و صدا بری بیرون.
اما نیز نگاهی به اطراف انداخت، تمام اهل زندان در حال مطالعه بودند.
- بیا! در رو باز کردم برات. بی سر و صدا برو بیرون چون...
- چون اگه سر و صدا کنم، دمنتور ها می فهمن!؟
- نه خیر! اگه سر و صدا کنی نظم کتابخونه بر هم می خوره! حالا برو بیرون.
زن این جمله را گفته و اما را به بیرون هل داد، سپس کتابی در دست گرفت و شروع کرد به خواندن.
- مگه نگفتید سواد ندارید؟
- هیس! برو بیرون!
اما با خوشحالی تمام از آزکابان خارج شد، او با خودش فکر کرد که طلسم های نابخشودنی چه کاربرد ها که ندارد، یکی را به آزکابان می اندازد و یکی را از آزکابان نجات می دهد.
۲-
۱.طلسم لمیابوتمن lamiabottemen :
با اجرای این طلسم جایی از بدن فرد ( گلو، مچ دست،..) سوراخ شده و خونریزی شدید می کند ولی خون فرد روی زمین نمی ریزد بلکه داخل شیشه ای زخیره شده و پس از مرگ فرد، به دست قاتل می رسد.
۲.طلسم لوکاماسانی glaucomasani : با اجرای این طلسم فرد دچار نابینای می شود.
۳.طلسم استرانگلسی بی stranglesibi :
این طلسم به راحتی فرد را خفه می کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/07/24
تولد نقش: 1398/07/25
آخرین ورود: شنبه 4 شهریور 1402 13:31
از: از تاریکترین نقطهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
326

جیــــــــــــــــغ! 
مثل اینکه اشتباه شده! بفرمایید!
جیـــــــــــغ!
1. شما به جرم استفاده از طلسمای ممنوعه تو آزکابان زندانی شدین. تو یه رول کوتاه، ده دقیقه وقت دارین تا فقط با استفاده از همین سه تا طلسم از آزکابان فرار کنین. (سال اولیا: 15 نمره - ارشدا: 10 نمره)
-جیـــــــــــــــــــــــغ!
-دِ! جیغ نزن خواهر من! ژون داداژت این کارو نکن!
این حرف های زندانیای بود که درآن تاریکی هیچ چیز را به غیر از جیغ های وحشتناک ربکا نمیشنید. او تنها میتوانست درخواست کند تا ربکا جیغ نزند، ولی ربکا هیچ کدام اینها را-حتی آنهایی که زیر لبش زمزمه میکرد- نشنیده میگرفت و به کارهای خودش فکر میکرد.
-چیکار کنم؟ باید فرار کنم!
-داری به ژی فک میکنی داداژ؟
- به تو چه!
-بچه ای؟ منژورم اینه که... دانژ آموژی؟
-اومـــم... چطور؟
مرد لبخندی زد. ربکا تنها ده دقیقه وقت داشت و این لبخند مرد او را عصبی میکرد!
-دهه! بگو چرا اینو ازم پرسیدی؟
-چون به لباسات میخورد دانژ آموژ باژی! همین ژوری پرسیدم!
ربکا دیگر فرق بین مرد و خماری اش را نمیدانست جلوتر رفت و دهانش را تا حدی نزدیک به گوش مرد کرد. بوی سیگار خفه اش کرده بود!
-
-چی ژوده؟!
-هیچی...
ربکا نفس گرفت. چهره اش در هم رفت و...
-جیـــــــــــــــــغ!
-واااای! نــــــــه!
چی ژوده؟ بازژویی دارم؟! نه؟ پس ژی؟
مرد بعد از کلی حرص خوردن غش کرد. ربکا راحت شد! حالا چوبدستی مواقع ضروری اش را از داخل گوشش در آورد و به سمت در گرفت.
5 دقیقه بعد
در با هر طلسمی که اجرا میشد محکم تر میشد. ربکا دیگر راهی نداشت. او باید نگهبان کنار در را طلسم میکرد. شاید اینگونه کلید را بدست بیاورد!
جلوتر رفت و چوبدستی را به زور از میله های کلفت آنجا رد کرد. به سر مرد نزدیک کرد و زمزمه کرد:
-ایمبوکریو!
اهم!... داد زد و نگهبان را طلسم کرد! (
) کمی بعد در باز شد. ربکا تبدیل به خفاش شد و به بیرون پرواز کرد. آزادی!
-آزادی!
جیــــــغ! 
ربکا به ساعت در دفتر رئیس آزکابان نگاهی انداخت. تا فرار ده دقیقهای و شکستن رکورد فرار، تنها 2 دقیقه مانده بود!
-آواداکتابرا!
کتابشیو! 
او چند نفر ناکار کرد و از در آزکابان بیرون رفت! او رکورد فرار را شکانده بود!
-یوهو! جیـــــــــغ!
میتونم به عنوان سابقه زندان برای مرگخواری استفاده کنم! شایدم بلا قبول کنه من تونستم رکورد رو بشکونم! 
البته! ربکا به روی خودش هم نمی آورد که نیمی از آزکابان با این جیغش و فرور ریخت و نیمی دیگر در حال لرزیدن است! بهتر است تا او را به جرم ترکاندن آزکابان و کشتن سه چهار نفر دستگیر نکرده اند، به غارش برگردد!
2. سه تا طلسم نابخشودنی اختراع کنین و طرز کارشونم توضیح بدین. (15 نمره)
اولی:
نام طلسم: لسلوکاکه یا Laisse le craquer!
طرز کار با طلسم: کافیه چوبدستیتون رو سمت اون آدمی که میخوایین بگیرین، بعد این طلسمو داد بزنین!
نتیجه انجام طلسم: اون طرف میترکه!
دومی:
نام طلسم: کیلیمونتل یا Cli mental!
طرز کار با طلسم: با چوبدستی سر طرف رو نشونه میگیرین، بعد با جیغ طلسمو میگین!
نتیجه کار با طلسم: تو مغز طرف مقابل تا مدت زمان زیادی، جیغ بلندی انعکاس پیدا میکنه!
سومی:
نام طلسم: دومیشو یا Demi Shaw!
طرز کار با طلسم: چوبدستی رو روی قفسه سینه طرف نشونه میگیرین و بعد این طلسمو توی ذهنتون میگین.
نتیجه کار با طلسم: اون آدم به دو قسمت تقسیم میشه! حالا عمودی یا افقی نصف شدن طرف، به خودتون مربوطه!

مثل اینکه اشتباه شده! بفرمایید!

جیـــــــــــغ!

1. شما به جرم استفاده از طلسمای ممنوعه تو آزکابان زندانی شدین. تو یه رول کوتاه، ده دقیقه وقت دارین تا فقط با استفاده از همین سه تا طلسم از آزکابان فرار کنین. (سال اولیا: 15 نمره - ارشدا: 10 نمره)
-جیـــــــــــــــــــــــغ!

-دِ! جیغ نزن خواهر من! ژون داداژت این کارو نکن!

این حرف های زندانیای بود که درآن تاریکی هیچ چیز را به غیر از جیغ های وحشتناک ربکا نمیشنید. او تنها میتوانست درخواست کند تا ربکا جیغ نزند، ولی ربکا هیچ کدام اینها را-حتی آنهایی که زیر لبش زمزمه میکرد- نشنیده میگرفت و به کارهای خودش فکر میکرد.
-چیکار کنم؟ باید فرار کنم!

-داری به ژی فک میکنی داداژ؟

- به تو چه!

-بچه ای؟ منژورم اینه که... دانژ آموژی؟

-اومـــم... چطور؟

مرد لبخندی زد. ربکا تنها ده دقیقه وقت داشت و این لبخند مرد او را عصبی میکرد!
-دهه! بگو چرا اینو ازم پرسیدی؟

-چون به لباسات میخورد دانژ آموژ باژی! همین ژوری پرسیدم!

ربکا دیگر فرق بین مرد و خماری اش را نمیدانست جلوتر رفت و دهانش را تا حدی نزدیک به گوش مرد کرد. بوی سیگار خفه اش کرده بود!
-

-چی ژوده؟!

-هیچی...
ربکا نفس گرفت. چهره اش در هم رفت و...
-جیـــــــــــــــــغ!

-واااای! نــــــــه!
چی ژوده؟ بازژویی دارم؟! نه؟ پس ژی؟
مرد بعد از کلی حرص خوردن غش کرد. ربکا راحت شد! حالا چوبدستی مواقع ضروری اش را از داخل گوشش در آورد و به سمت در گرفت.
5 دقیقه بعد
در با هر طلسمی که اجرا میشد محکم تر میشد. ربکا دیگر راهی نداشت. او باید نگهبان کنار در را طلسم میکرد. شاید اینگونه کلید را بدست بیاورد!
جلوتر رفت و چوبدستی را به زور از میله های کلفت آنجا رد کرد. به سر مرد نزدیک کرد و زمزمه کرد:
-ایمبوکریو!

اهم!... داد زد و نگهبان را طلسم کرد! (
) کمی بعد در باز شد. ربکا تبدیل به خفاش شد و به بیرون پرواز کرد. آزادی!-آزادی!
جیــــــغ! 
ربکا به ساعت در دفتر رئیس آزکابان نگاهی انداخت. تا فرار ده دقیقهای و شکستن رکورد فرار، تنها 2 دقیقه مانده بود!
-آواداکتابرا!
کتابشیو! 
او چند نفر ناکار کرد و از در آزکابان بیرون رفت! او رکورد فرار را شکانده بود!
-یوهو! جیـــــــــغ!
میتونم به عنوان سابقه زندان برای مرگخواری استفاده کنم! شایدم بلا قبول کنه من تونستم رکورد رو بشکونم! 
البته! ربکا به روی خودش هم نمی آورد که نیمی از آزکابان با این جیغش و فرور ریخت و نیمی دیگر در حال لرزیدن است! بهتر است تا او را به جرم ترکاندن آزکابان و کشتن سه چهار نفر دستگیر نکرده اند، به غارش برگردد!
2. سه تا طلسم نابخشودنی اختراع کنین و طرز کارشونم توضیح بدین. (15 نمره)
اولی:
نام طلسم: لسلوکاکه یا Laisse le craquer!
طرز کار با طلسم: کافیه چوبدستیتون رو سمت اون آدمی که میخوایین بگیرین، بعد این طلسمو داد بزنین!
نتیجه انجام طلسم: اون طرف میترکه!

دومی:
نام طلسم: کیلیمونتل یا Cli mental!
طرز کار با طلسم: با چوبدستی سر طرف رو نشونه میگیرین، بعد با جیغ طلسمو میگین!
نتیجه کار با طلسم: تو مغز طرف مقابل تا مدت زمان زیادی، جیغ بلندی انعکاس پیدا میکنه!

سومی:
نام طلسم: دومیشو یا Demi Shaw!
طرز کار با طلسم: چوبدستی رو روی قفسه سینه طرف نشونه میگیرین و بعد این طلسمو توی ذهنتون میگین.
نتیجه کار با طلسم: اون آدم به دو قسمت تقسیم میشه! حالا عمودی یا افقی نصف شدن طرف، به خودتون مربوطه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

