جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1387 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بدور وبر خود نگاه کرد.دستش را بالا آورده و آستین خود را بالا کشید.با اندوه نگاهی به چیزی که بر روی دستش حک شده بود نگاهی کرده و اهی دردناک کشید.آهی حاکی از تکاپویی که وی در دل داشت.با قدمهای سریع بسوی مکانی راهی شد.هر از چندگاهی نگاهی به پشت خود میانداخت و بر سرعت قدمهایش می افزود.اشک کم کم در چشمانش،حلقهای براق و نیلگون کوچکی تشکیل میدادند.


در را با تکانی باز نمود.اشک بر روی گونه هایش جاری شده بودند.دیگر نمیتوانست خود را نگه دارد.هق هق گریه قوی تر از وی بود.باری دیگر به دور وبر خود خیره شد.به دیوارها و کاشیهای شکسته ای که وی را احاطه کرده بودند.آب از لابلای کاشی ها،همچون ابشاری بر روی سنگ زمین جاری بود.تازه فهمید در کجای این مدرسه بزرگ بزمین امده است،دستشویی میرتل گریان!
بفکر فرو رفت.بفکر حرفی که شنیده بود.با اینکه چندی از شنیدن آن حرف تلخ گذشته بود،ولی هنوز نیز شنیدنش دردناک بود. چرا باید چنین میشد؟چرا باید وی این کار را میکرد؟


از خشم لرد میترسید ولی از مأموریت وی بیشتر.مأموریتی که از مرگ نیز برایش سخت تر بود.گونهای خیسش را با آستینش پاک نمود.کاش میتوانست دردهایش را نیز پاک کند.وی،دراکو مالفوی باید بدستور لرد پدر خود را میکشت!این سرنوشت تلخ او بود.



متن كوتاه، جذاب و قشنگي بود. اما وقتي جدي مي نويسيد به جاي كلمات محاوره اي، از كلمات ادبي تري استفاده كنيد. يعني به جاي اينكه بگيد دور و بر، بگيد اطراف. اما متن جالب توجهي بود ولي اي كاش به حضور ميرتل هم اشاره اي كرده بوديد، مونتگومري عزيز. اما خوشحالم كه همچين عضوي وارد سايت خواهد شد و بهتون ميگم كه تاييد شديد! موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/4/31 21:50:20
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1387 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام استاد گرامی ،

نقل قول:
من مطمئنا نوشتن شما رو قبول دارم اما ازتون انتظار دارم كه همين متن رو با توجه به به اين اصولي كه گفتم و به دور از ننمايشنامه نويسي، دوباره نويسي كنيد تا در اون موقع شما رو تاييد كنم

تصویر تغییر اندازه داده شده
منظورتون اینه که نمایشنامه ننویسم ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
ولی من فکر می کردم اینجا کارگاه نمایشنامه نویسی هست تصویر تغییر اندازه داده شده
خوب ... ببخشید ... من جو این سایت دستم نیومده و صد البته ، برای یادگیری بیشتر نمایشنامه نویسی اومدم اینجا . چون خودم زیاد بلد نیستم و تازه ، داستان بالا به نظر خودمم ایراد داره !
من به احترام شما به فرمایشتون عمل می کنم ولی فکر نمی کنم با تبدیل نمایشنامه به داستان بتونم توی نمایشنامه نویسی پیشرفتی کنم ...
یعنی باید دیگه سعی نکنم نمایشنامه بنویسم توی این سایت ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
خوب خیلی بد شد که تصویر تغییر اندازه داده شده
با اجازه تون ، همون طوری که خواستین ویرایشش می کنم تصویر تغییر اندازه داده شده یه تغییراتی هم باید تو متن داستان بدم ، البته خیلی کوچک تصویر تغییر اندازه داده شده
--------
( شرمنده که باز ویرایش کردم ... آخه از رفتن پشیمون شدم . نمیدونم جوابم به دستتون رسید یا نه ، قضیه پیغام شخصی های اینجا هنوز دست من نیومده ، تو صندوق ارسال شده ها اثری از پاسخ ها نیست . ببخشید )



ا توجه به پست قبليتون كه در زير ويرايش كرديد، تاييد شديد. براتون يك پيام شخصي فرستادم كه اميدوارم بخونينش. با تشكر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/4/30 18:06:39
ویرایش شده توسط آنجلینا در 1387/4/30 20:01:11
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1387 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه : یک اتاق نیمه تاریک که در یک طرف آن چند درب قرار دارند . سکویی مدور در وسط اتاق قرار دارد که چند روشوئی دورتا دور آن قرا رگرفته اند . پنجره ای در ارتفاع حدود دومتر از سطح زمین قرار گرفته و میرتل گریان روی آن نشسته و با انده به دراکو مالفوی نگاه می کند . دراکو روی یکی از روشویی ها خم شده و به شدت اشک می ریزد .

میرتل با صدایی غمناک و لحنی کشدار گفت :
من وقتی یه آدم زنده رو می بینم که گریه می کنه افسرده میشم . گریه کردن خودم یادم میره .
دراکو همچنان هق هق می کرد :
مگه آدمای زنده حق ندارن گریه کنن ؟
میرتل گفت : چرا ، حق که دارن
کلافه شد . گویی نمی دانست چه بگوید . با تردید ادامه می دهد :
ولی همینکه زنده هستن و نفس می کشن باید خدا رو شکر کنن . باید ناراحتیای جزئی رو بریزن دور .
با شنیدن این جمله آخر گریه دراکو شدیدتر می شود .
میرتل سعی کرد دلداری بدهد : اگه من زنده بودم ، دیگه اهمیتی نمیدادم که بچه ها مسخرم کنن .
تغییری در شدت گریه دراکو ایجاد نشد . میرتل بیشتر کلافه شد و به اطراف نگاه کرد . حدود سی ثانیه ساکت ماند ولی بعد کنجکاوی بر او غلبه کرد و پرسید :
چرا داری گریه می کنی ؟
دراکو به او توپید :
به تو مربوط نیست .
یک فین گنده کرد و دستش را شست و همچنان به گریه ادامه داد . به نظر نمی رسید به میرتل برخورده باشد ، چون با لحنی مهربان گفت :
چرا به من مربوطه ، چون منم یه دوستم . دشمن نیستم که . دوستام باید به درددل هم گوش بدن .
دراکو راضی شد توضیح بدهد :
یه جغد از پدرم داشتم . خواسته برم خونه تا مامانمو یه بار دیگه تا قبل از کریسمس ببینم .
میرتل با تعجب پرسید :
چرا ؟ مگه مامانت میره سفر ؟
گریه دراکو باز هم شدیدتر شد :
نه ... داره می میره .
میرتل با اندوه پرسید :
چرا ؟
دراکو جواب داد :
یه مریضی مشنگی گرفته ، بهش میگن سرطان . الان تو سنت مانگو بستریه ولی شفادهنده های اونجا میگن کاری ازشون ساخته نیست . هیچ معجون یا افسونی بلد نیستن که کاملا خوبش کنه ، از طلسمای کوچک کننده استفاده کردن ولی یه چیزایی که بهشون میگن سلول هنوز هستن و رشد می کنن و طلسمای کوچک کننده از بینشون نمی بره .
میرتل نمی دانست چه بگوید ، همینطوری برای اینکه حرفی زده باشد پرسید :
یعنی واقعا مامانت مردنیه ؟
دراکو اشک ریزان پاسخ داد :
شفا دهنده ها گفتن که مریضی مامانم تو مرحله ایه که اگه ببرنش مریضخونه مشنگا میتونن معالجه ش کنن ، ولی بابام میگه زیر بار این ننگ نمیره که گندزاده ها به مامانم کمک کنن و مدیونشون بشیم .
و هق هق کرد . یکی از درب ها باز شد و هرمیون گرنجر وارد صحنه شد .
هرمیون با شرمندگی گفت :
ببخشید که به حرفاتون گوش کردم ، وقتی اومدی تو دستشویی بودم و وقتی دیدم دارین صحبت می کنین ، نتونستم گوشامو بگیرم .
دراکو گریان و خشمگین به او پرخاش کرد :
چیه ؟ خوشحالی منو تو غصه هام می بینی ؟ خوب ببین ، من دیگه برام اهمیتی نداره . اگا مامانم بمیره ، دیگه هیچی واسم مهم نیست .
و رویش را برگرداند . هرمیون کمی ناراحت شد ، ولی شرایط را درنظر گرفت و ناراحتی خود را بروز نداد . درعوض گفت :
ولی گمونم گفتی اگه بره مریضخونه مشنگا ممکنه خوب بشه !
دراکو با ناامیدی پاسخ داد :
آره ممکنه ، ولی نمیره اونجا ، یعنی پدرم نمیذاره .
هرمیون شانه ای بالا انداخت :
پدرت نمی تونه مجبورش کنه ، قانون بهش این اجازه رو نمیده . من یه چیزایی درموردش خوندم . اگه بخوای برات پیداش می کنم . میتونی مادرتو متقاعد کنی و راه قانونی رو به مادرت نشون بدی . هرچند ، بهتره قبلش با پدرت دوستانه مسئله رو حل کنی و ناچار نشی بری سراغ قانون .
گریه دراکو قطع شد . با تردید و کمی امیدوارانه به هرمیون نگاه کرد . پرسید :
واقعا ؟ تو کمکم می کنی ؟ چرا ؟
هرمیون جواب داد : چون منم یه آدمم و از ناراحتی آدمای دیگه غمگین میشم ( و با کمی بدجنسی اضافه کرد ) در ضمن ، چون نمی خوام دیگه صدای گریه تو رو بشنوم ، آخه خیلی گوش خراشه .

صحنه تاریک می شود و پرده ها فرو می افتند .


آنجليناي عزيز. متن جالبي بود. از نظر سوژه موضوعي رو برداشته بودين كه واقعا جالب توجه بود و شايد كمتر كسي به فكرش مي افتاد. شما اين موضوع رو به حالت متون نمايشنامه اي نوشته بودين( گو اينكه در اين صورت توصيفاتتون بايد در ‌‌[ ] مي بود نه در پرانتز). خيلي جالب توجه بود. اما بايد بدونين كه در اينجا بهتره به اين صورت رول نويسي نكنين.

اما بدونيد كه در اين سايت، بهتره كه توصيفات رو در خطوطي جداگانه بنويسين و پرانتز ها رو حذف كنين و ديالوگ ها رو در خطي جدا از گوينده ي اون بنويسيد. و در ضمن وقتي توصيفاتتون رو از پرانتز بيرون مي ياريد، كامل بنويسينشون.

من مطمئنا نوشتن شما رو قبول دارم اما ازتون انتظار دارم كه همين متن رو با توجه به به اين اصولي كه گفتم و به دور از ننمايشنامه نويسي، دوباره نويسي كنيد تا در اون موقع شما رو تاييد كنم.

فعلا تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنجلینا در 1387/4/30 0:00:04
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/4/30 8:35:19
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/4/30 8:43:38
ویرایش شده توسط آنجلینا در 1387/4/30 11:38:32
ویرایش شده توسط آنجلینا در 1387/4/30 11:41:21
ویرایش شده توسط آنجلینا در 1387/4/30 11:45:44
ویرایش شده توسط آنجلینا در 1387/4/30 12:23:51
ویرایش شده توسط آنجلینا در 1387/4/30 17:17:47
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1387 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
به آنجلینا:
شما باید بر اساس آخرین عکسی که در تاپیک گذاشته می شه یعنی عکس 3 پست قبل نمایشنامه بنویسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 28 تیر 1387 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس طبق این پست تکراریه!بهتره عکس جدید گذاشته بشه.

تکراری بودن عکس توی این تاپیک یه چیز طبیعیه بارها اتفاق افتاده. اون پست هم بیشتر از یه ماه قبل زده شده پس مشکلی نیست. در هر صورت عکس هفته ی آینده تعویض می شه و نیازی نیست الان عکس رو عوض کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/4/28 23:27:26
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 28 تیر 1387 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس جدید

دراکو مالفوی در حمام میرتل مشغول گریه کردنه. پردازش داستان و بیان علت ناراحتی دراکو با شما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1387 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
با غرور كلاه را برداشت وبه دامبلدور كه از دور مي آمد نگاه كرد . دامبلدور به هري گفت : امسال هاگوارتز در خطر هست فقط مي خواستم بگم مواظب خودت و رون و هرميون و بقيه ها باش وقتي هري از اتاق دامبلدور خارج شد يراست رفت خوابگاه فرداش هرميون به هري و رون توي سالن سراسر بزرگ گفت : هاگريد از مدرسه اخراج شده حالا ما بايد چكار كنيم هري گفت : من ديگه فرصت ندارم بايد بروم براي مسابقه آماده بشم بعد يك چند ساعتي گذشت براي شروع مسابقه هوا خيلي طوفاني بود چشم هاي هري سياهي مي رفت توي هوا ديوانه سازها را ديد كه بهش حمله مي كردند كه يك دفعه از جارواش افتاد زمين وآن را زود بردند بيمارستان وبعد وقتي كه بهوش آمد توي اتاق هيچكس نبود همه جا تاريك بود و مي ترسيد و يك دفعه لرد سياه آمد پيشش وقتي كه مي خواست دستش را به پيشاني هري بزند از خواب پريد چند روزي گذ شت هري از بيمارستان مرخص شد ورفت پيش هرميون و رون به آنها گفت : دوباره لرد سياه اومد ذهن من كه مي خواست مرا بكشه . بعد هري براي سيريوس بلك نامه نوشت كه من خواب لرد سياه را ديدم چكار كنم . چند ماهي گذ شت كه يكي از بچه هاي گريفندور به هرميون خبر داد كه هاگريد برگشته بعد آن سه نفر رفتند پيشش هاگريد ناراحت بود به آنها گفت : لرد سياه به همه جا حمله كرده و حالا مي خواهد به هاگوارتز حمله كند هممون بايد نيروهايون را آماده كنيم بعد آن سه نفر رفتند سالن سراسر بزرگ كه براي خودشون نقشه بكشند هرميون گفت : به نظر من فرد و جرج همه جا را نگهباني بدند كه اگر خبري شد به ما بگويند . چند هفته طول نكشيد كه جنگ شروع شود هوا تاريكتر و سردتر و طوفاني شد لرد سياه و نيروهايش نزديك قلعه شدند . فرد و جرج زود رفتند به هري خبر داند كه گفتند هممون محاصره شديم هر چه زودتر نيروهايمون را بفرستيم هري و رون و هرميون به همه بچه هايي كه وارد سالن شدند گفت : اسم اين جنگ بين گروه گريفندور (دامبلدور ) و گروه اسلاترين (لرد سياه ) و هممون بايد تا جايي كه مي دونيم قدرت داشته باشم و بعد لرد سياه به نيروهايش گفت : هرچي بر سر راهمون بود از ببن ببريد فقط هري را زنده بذاري چون خودم مي خواهم بكشمش همشون گفتند اطلاعت قربان . سه روز طول كشيد كه جنگ پايان رسيد لرد سياه به هري گفت : شما شكست خوردي ولي هري گفت : فعلا تمام نشده حالا بايد ما دو تا با هم جنگ كنيم لرد سياه گفت : باشه لرد سياه بدشانسي آورد و شكست خورد مالفوي ناراحت شد گفت : ارباب همهش تقصير من بود من بايد به جاي شما مي مردم بعد بچه هايي كه زنده موندند گفتند : زنده باد هري پاتر

در این تاپیک باید با توجه به عکسی که توسط ناظر گذاشته می شه نمایشنامه بنویسی.
به جز این مورد غلط های نگارشی زیادی توی متنت داشتی، پاراگراف بندی رو رعایت نکرده بودی و ضمناً با وارد کردن تعداد زیادی سوژه توی پستت نمایشنامه رو از هم گسیخته کرده بودی.
اگه برای رفع اشکالاتت احتیاج به کمک داشتی به من پی ام بزن تا راهنماییت کنم.

تأیید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط tohid zafarpour در 1387/4/27 22:32:21
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/4/28 16:35:20
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/4/28 16:39:14
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1387 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سپیده دم بود و هوا کمی سرد بود . در آن وضعیت من و هرمیون در میان تعداد زیادی از دمنتور ها قرار داشتیم . باید از خودم دفاع می کردم ولی در دمیان این تعداد تغریبا بی تاثیر بود . ولی باز هم تلاش خود را باید می کردم . حداقل برای نجات جان هرمیون . از هر جادو یی که بلد بودم استفاده کردم و آن پمنتور ها را دور کردم .

ولی کافی نبود چون هرمیون در این هیر و ویر از حال پفته بود . و باید خودم به تنهایی تمام آن ها را فراری می دادم .یکی از آن ها بی خبر پشت سر من امد و شروع به کار کرد . من هم به صورت غریزی چوب جادوگر را بالا آوردم و به سمت دمنتور جادویی روانه کردم . آن دمنتور پا به فرار گذاشت ولی هنوز من ۴ دمنتور برای مقابله داشتم . در این میان هرمیون به هوش امد و به کمک من شتافت ما هر دو شروع به ورد خوانی کردیم و به کمک هم دیگر دمنتور ها را عقب راندیم .

هرمیون با ۲ تای ان ها در حال جنگ و جدال بود و من هم ۲ تا . ولی ۴ تای دیگر به آن ها اضافه شدند. در این میان رون از این جا سر دراورد و از پشت به دمنتور ها حمله کرد و به کمک او ما توانستیم یک دمنتور دیگر را فراری دهیم . وضعیت بحرانی بود و ما دیگر خسته شده بودیم . کنترل ورد ها از دستمان خارج شده بود و دیگر نمی دانستیم چه وردی بر روی لبانمان می آید . هری پیشنهاد داد که همه فرار کنیم و ما هم پذیرفتیم و شروع به دویدن کردیم .

در میان راه هری پایش لغزید و روی زمین افتاد یکی از دمنتور ها به او حمل کرد . دمنتور شروع به کار خود کرده بود که هری قوی ترین جادویی را که بلد بود روی او اجرا کرد . دمنتور به هوا بلند شد و شروع به جیغ کشیدن کرد . در همین حال رون از روی زمین بلند شد و کنار هری و هرمیون ایستاد ولی این بار یک چیز فرق می کرد . راهی برای فرار نداشتند . پس هر سه یک قسمت را زیر نظر گرفتند و شروع به روانه مردن طلسم های قدرت مند دفاع از خود کردند .

تعدادی از دمنتور ها فرار کردند ولی هنوز تعداد آن ها زیاد بود . پس هرمیون راه فراری را باز کرد و دوباه هر سه شروع به دویدن کردند تا گرفتار چنگال دمنتور ها نشوند . ولی باز هم آن ها سرعت زیادی نداشتن و دمنتور ها به آنها رسیدند . هری شرع به صحبت کردن کرد :
- هرمین راه فراری نداریم . تو سمت چپ رو مواظب باش منم سمت راست . رون تو هم مواظب باش از عقب به ما حمله نکنن .

رون در جواب :

-واقعا تو از من انتظار این کار رو داری ؟


-آره رون وقت نداریم واسه ناز کردن پس یک بار نشون بده که تو هم قدرت داری . آماده اید ؟

هرمیون :

-آره

رون :

-فکر کنم .

در همان لحظه هر سه به دمنتور ها حمله کردند و شروع به فراری دادن آن ها کردند . ولی قدرتشان کافی نبود . رون هم از حال رفته بود و دیگر فقط هرمیون و هری بودند تا لشکری از دمتنور ها رو فراری بدن .
هری شروع به دویدن کرد و هرمیون هم همینطور . آن دو هر دو به طرف هاگوارتس رفتند و در حال حرکت طلسم هایی به سمت دمنتور ها می فرستادند . در میان راه هری یادش اومد که رون رو در میان راه فراموش کرده اند . هری به هرمیون گفت :

-برو و کمک بیار منم بر میگردم تا رون را بیارم .

هرمیون:

-مواظب خودت باش
هری مسیر مخالف را پیش گرفت و برگشت . او وقتی به رون رسید یک دمنتور روی او قرار داشت و روح او را تقریبا بلعیده بود . ولی هری باز هم دمنتور را فراری داد و رون نیمه جان را بلند کرد و شرع به حرکت کرد .
در میان راه به علت سرعت کمش دوباره با دمنتور ها درگیر شد و این بار شانس یارش بود و ۳ استاد از هاگوارتس به کمک آن ها آمدند و آن ها را فراری دادند .
رون در بیمارستان جادویی تحت درمان بود و هری و هرمیون سالم به تحصیل ادامه دادند.

پایان

غلط های تایپی و نگارشیت زیاد بود. در اواسط پست ضمیر گوینده ی داستان رو از اول شخص مفرد (هری) به اول شخص غائب تغییر داده بودی که به داستانت ضربه زده بود. پردازش سوژه هم جذابیت لازم رو نداشت. ضمناً برای فراری دادن دمنتور ها فقط ساختن پاترونوس کارسازه و نیازی به ورد های دیگه نیست.

تأیید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سامرز در 1387/4/27 20:37:52
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/4/28 16:45:20
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 24 تیر 1387 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید چند ساعتی بود که جای خود را به ماه داده و اسمانی تاریک با ابر های در هم فرورفته ایجاد کرده بود.
هری با صورتی نگران از کنار جمعیت موجود در هاگزمید در حال گذر بود و پشت سر او هرمیون در حال امدن بود و به خاطر شلوغ بودن خیابان دست هری را گرفته بود تا او را گم نکند.
- عجب خیابون شلوغی!.. مردم این وقت شب چیکار می کنن؟!!!!
هری با قیافه ای اخمو این را گفت و چند نفر را به طرفین هول داد.
- هی... هی... هری!!!
رون دوان دوان از بین جمعیت راه خود را باز میکرد تا به هری و هرمیون برسد...

- همینموم کم بود.
هری با اخم این را به هرمیون گفت.
- هری... کجا داشتین می رفتین؟... من داشتم به هاگزمید میومدم که تورو با مالفوی دیدم! باز دوباره باهات چیکار کرد؟ دوول کردین؟!!!
- نه بابا... اون کله فندقی جرات این کارارو نداره!
-خوب فکر کنم دیگه من و هری باید بریم ،رون! یه کاری داریم که باید انجام بدیم.
- چه کاری دارین که من نمی تونم بیام باهاتون؟! نکنه هوس کردین مالفوی رو تنهایی کتک بزنید؟
- نه... تو نمی تونی بیای... بعدا برات تعریف می کنم الان جمعیت زیاده....
قبل از اینکه هرمیون حرفش را تمام کند جمعیت او و هری را با خود به سمت جلو هدایت کرد.
هری از این که رون دیگر پیش ان ها نبود خوشحال بود و مسیر خود را به طرف خارج از خیابان که قسمتی تاریک بود تغییر داد.
- هرمیون، فکر می کنی بتونیم ارزومون رو برآورده کنیم؟ یعنی میشه بریم و با بچه های گریفندور توی تالار شوخی کنیم و تالار رو زیر و رو کنیم؟
- چرا که نه!!! فقط چند لحظه باید صبر کنیم تا رمز تالار رو برامون بیارن.
- مگه رمز رو نمی دونی؟ فکر کردم از بچه ها پرسیده باشی!
- نه بابا ما که با بچه های گریفندور نبودیم که ازشون بشنویم...
در همان لحظه صدایی از طرف تاریکی امد که با درختانی پوشیده شده بود.
-هری!!... فکر کنم اومد... بریم...
هری پشت سر هرمیون در حالی که از چوبدستی های هردو نوری می درخشید به طرف تاریکی رفتند. ولی قبل از رسیدن به تاریکی متوجه جیغ و داد مردم شدن. انقدر ترسیده بودند که انگار اب سردی روی ان ها ریخته شده بود ولی هری و هرمیون هر دو می دانستند که این سرما از ترس نیست. هری رو به هرمیون کرد تا به او اشاره کند که چوبدستیش را اماده کند، اما متوجه شد که دیوانه ساز ها او را از پای در اورده بودند و او کاری نمی تواند بکند. هریچوبدستی خود را برای ورد اماده کرده بود که ناگهان سه دیوانه ساز از پشت سر به طرف او هجوم اودند و او را نقش بر زمین کردند.
هری تقریبا چشمانش تار شده بود بود و فقط حرکت دیوانه ساز ها بر بالای سر خود را می توانست تشخیص بدهد که ناگهان نوری همه جا را سفید کرد. به نظر می اومد که کسی پاتروناس را اجرا کرده بود.
صدایی در بالای سر هری او را صدا میزد:
- هری...هری...هری... منم رون....
-چی شد؟!!! هرمیون حالش چطوره؟!!!
-بیهوشه....
قبل از اینکه رون حرفش را تمام کند نوری از پشت کمر به او برخورد کرد و اورا نقش بر زمین کرد.
- ویزِل ویز ویزیه ی احمق....
هری با ترس رو به فردی که او را تار میدید کرد و گفت:
- چیکارش کردی دراکو؟
- هیچی فقط چند دقیقه از دستشخلاص شدیم...
هرمیون هم به هوش امده بود ولی به نظر می امد صورتش باد کرده بود.
دراکو رو به هر دوی ان دو کرد و گفت:
یک ماموریت ساده رو ببیند چیکار کردین!!!! بهتره هر چه زودتر از اینجا بریم تا این ویزِل احمق ما و ندیده...
در انجایی که چند لحظه پیش هری دراز کشیده بود یک هیکل که از یک طرف به هری و اط رف دیگر به کراب شبیه بود در حال بلند شدن بود...
- خاک تو سر هردوتون...
دراکو این را گفت و با عصبانیت لگدی نثار گویل کرد و رفت.




تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/4/25 9:39:57
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1387 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان تاريكي غم انگيزي بر اندك نور غروب چيره شد.اين، غير منتظره بود كه به يكباره نسيم ملايم و اندك نور باقي مانده از بازي اشعه هاي خورشيد به فضاي ظلماني و سردي تبديل شود ، ولي هم هري و هم هرميون مي دانستند كه اين به معناي حضور چه موجوداتي است.

هرميون نجواكنان گفت:
-كاش به حرف من گوش نميدادي ، كاش امشب اينجا نمي اومديم.

-حالا كه اومديم ، پس بهتره دقت كني كه طلسم مدافعتو خوب اجرا كني تا بتوني بقيه مشكلاتتو با رون حل كني ، من فقط مي تونم اين اخطارو بهت بدم كه اگر از اين قضيه جون سالم بدر نبريم ، شايد رون واسه هميشه به عشق تو نسبت به خودش شك كنه چون اون هيچ وقت نميتونه بفهمه كه واسه چي من و تو تنها با هم قرار گذاشتيم ...پس دقت كن

هري و هرميون پشت هم قرار گرفتند و آماده حمله ديوانه سازها شدند.نسيم خنكي گلوي هري را نوازش داد و او را بلافاصله مجبور به فكر درباره يك خاطره زيبا كرد.خاطره اي كه هرگز از ذهن او پاك نمي شد ، لحظه نجات جيني از دست تام كه حال ديگر براي او معناي خاصي پيدا كرده بود.فرياد ((اكسپكتوپاترونوم)) او فضا را شكافت و جسمي شفاف بوجود آورد كه لحظاتي بعد او را به ياد پدرش انداخت.سكوت عجيب پشت سر او باعث شد نگاهي سريع به هرميون بيندازد كه صورتش كاملا رنگ پريده بود و عرقي سرد بر پيشانيش نشسته بود...
-هيچ معلوم هست داري چه كار مي كني؟بجنب ديگه ...


ولي هرميون تكان نمي خورد .انگار نگاهش به جايي دوخته شده بود و نمي توانست از آنجا چشم بردارد.صدايي سرد و عاري از هرگونه احساسي مو را بر اندام هري سيخ كرد.

-نابودشون كنين.بوسه اي مي خوام كه ذره اي روح در وجود كثيفشون باقي نذاره.من اينو ميخوام.هردوشونو...


نگاه هري به چشمان رون دوخته شد.اين امكان نداشت ، او اينجا چه كار مي كرد؟يعني ديوانه سازها كار او بود؟حالا ديگر او نيز توان ساختن سپر مدافع نداشت و فقط ناله كنان گفت:
-تو داري بزرگترين اشتباه زندگيتو ميكني.
رون قهقهه اي سر داد و گفت:
-اين كار بايد زودتر از اينها انجام مي شد.شماها مستحق بدترين ها هستيد..چطور تونستيد اين كارو با من بكنيد.اسمشو نبر به اندازه شما پست و خائن نيست.
هري چشمانش را بست و آرام آرام همراه با هرميون بروي زمين ولو شد.وقتي كه اعتماد عزيزترين دوستش از او گرفته شد ، ديگر نه اميدي براي او باقي مي ماند و نه ديگر شادي اي ، پس با چه چيز بجنگد ؟او آماده بود تا به هرميون براي حل مشكلاتش با رون كمك كند و آنها را در آستانه سالگرد تولد رون آشتي دهد ولي حال هر دو آماده سردترين بوسه عمرشان از گرم ترين و شوخ ترين دوستشان مي شدند...

شايد اسمشونبر ديگري در حال شكل گرفتن بود.




جالب بود! ای کاش به جای رون شخصیت دیگری در نظر می گرفتی و بابت حضور هری و هرمیون، دلیل دیگری!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط deathproof در 1387/4/22 22:19:26
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/4/23 9:46:45
هستم یا نیستم؟مسئله اصلی من یکی این است!