جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1398 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-عزیز مامانو نزن...گناه داره! بید کتک زن بد...برو دم خونه خودتون بازی کن.

بید کتک زن به زیر شاخه هایش و نقطه ای که در واقع مروپ بود و زنبیلش را به نشانه اعتراض تکان می داد و غر می زد نگاهی انداخت. ابروهایش را بالا داد. هیچ از لحن مروپ خوشش نیامده بود بنابراین یک کشیده محکم خواباند در گوش لرد!

-مادر نمیشه شما لطف کنید حرف نزنین؟
-عزیز مامان به من گفتی حرف نزنم؟! این بود احترام بزرگتر کوچیک تری؟ من اینطوری بزرگت کردم؟ ای وای...ای روزگار...ای زمین...ای زمان...من چه هیزم تری به این روزگار فروخته بودم که دردونه مامان مامانشو دوست نداره؟ الان میرم چمدونم رو میبندم...میرم خانه سالمندان! دیگه هم بر نمی گردم...هرکی هم ازم پرسید: مادرجان اینجا چیکار می کنید؟ میگم عزیز مامان مادرشو دوست نداره و بهش میگه حرف نزنه و بره خانه سالمندان! از این به بعد زندگی برای من تیره و تار میشه چون دیگه جایی توی دل نداشته عزیز مامان ندارم. من یه مادر تنهام، یه مادر خسته و دل شکسته که در میانسالی از خانواده طرد میشه! هی روزگار...اول تام گور به گور شده منو از خودش روند حالا هم عزیز مامان! آخه من چی از مادری کم گذاشته بودم که...

بید کتک زن که از غر غر های مروپ اعصابش بهم ریخته بود تصمیم گرفت لرد را در شاخه هایش محکم تر پیچ و تاپ دهد و بزند تا اعصابش آرام شود.

گویا مشکلات فرا تر از بید کتک زن بود؛ یکی باید اول با مروپ صحبت می کرد و آرامش می کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 آذر 1398 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-گفتمان، همیشه همه چی رو حل می کرد. گفتمان، همیشه باعث رفع مشکل ها می شد. گفتمان همیشه بهترین کاری بود که می شد کرد. ولی بیاین یکم دقیق تر به خط زمانی نگاه کنیم.

راوی، خط کشی که در دست داشت رو، روی کاغذ گذاشت و با "مداد زمان"، یک "خط زمان" کشید.
خط زمان از اول زندگی تا همون لحظه که کشید می شد رو نشون می داد. راوی رفت تو قسمت کردن خط زمان و گزینه ی "گفتمان" رو انتخاب کرد. با این کار، خط زمان برای وقایعی که گفتمانی صورت گرفته، تنظیم شد.
روی خط زمان، همه ی گفتمان ها قابل مشاهده بود. از گفتمان های غیر علنی 5 +1 گرفته، تا گفتمان های علنی مجلس "غ.لا.م" که مخفف شده‌یه "غیبت لا مشکل"، از بزرگترین مجلس های زنان عربستان سعودیه!
ولی خب راوی دنبال اینا نبود. راوی هدف والاتری داشت. تاسیس گوگوریو نتیجه ی گفتمان با بید کتک زن!

کمی به خط زمان دقت کرد. همه ی خط، خاکستری بود که طبق راهنمای خط یعنی اون گفتمان ها موفقیت آمیز بوده. ولی با دقت بیشتر، متوجه نقطه های سفید شد. راهنما می گفت که رنگ سفید به منظور عدم موفقیت بوده. راوی برای اینکه بفهمه این نقطه های زمانی برای چیه، روی اون نقطه ها زوم کرد.

اولین نقطه برای زمانی بود که گودریک گریفیندور از هلگا هافلپاف جواب رد شنیده بود و اومده بود پیش بید کتک زن تا یکم حرف بزنه و از غمی که توی سینه داشت، کاسته بشه.
راوی نگاهی به تاریخ کرد و دید که اون روز دقیقا همون موقعی بود که گودریک مرده بود.

-این حتما تصادفی بوده.

رفت سراغ نقطه بعدی!
این نقطه برای وقتی بود که هلگا هافلپاف از سالازار اسلیترین جواب رد شنیده بود و هلگا رفته بود تا با بید گفت و گو کنه تا یکم از غمی که در سینه داشت، کاسته بشه. برحسب اتفاق این روز هم با مرگ هلگا یکی بود.

نقطه ی بعدی برای وقتی بود که سالازار اسلیترین از روونا ریونکلاو جواب رد شنیده بود و رفته بود که یکم با بید حرف بزنه تا خالی شه.

راوی یکم بیشتر دقت کرد و دید که یه نقطه هم بغل نقطه ی سالازار هست. اون نقطه مربوط به روونا بود که وقتی به سالازار جواب رد داد، یاد عشق و عاشقی و عشق همیشگیش یعنی گودریک گریفیندور افتاده بود و اومده بود پیش بید تا یکم از دوران قدیم باهاش حرف بزن.

سالازار و روونا، تو یه روز مرده بودن.

-پس این معلمای هاگوارتز چی به خورد دانش آموزا میدن که می گن، روونا و سالازار با هم دوئل کردن و همزمان به هم طلسم زدن و مردن؟

ولی خب این نتیجه ی تاریخی برای راوی مهم نبود. مهم این بود که گفتمان با بید کتک زن، تنها وقتی بود که جواب نمی داد. ولی خب متاسفانه راوی نمی تونه چیزی به بقیه بگه و فقط روایت می کنه.

-خب کی می ره تا باهاش حرف زدن کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1398 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-براش طعمه بذاریم! همونطوری که پرنده ها رو شکار می کنن. یه تور پهن کنیم رو زمین. روش دون بپاشیم. بچه که اومد پایین، شکارش کنیم.

رابستن دهانش را باز کرد که فریاد اعتراض "این چه طرز رفتار با بچه بودن شد؟" سر بدهد که لرد سیاه پیش دستی کرد و با ایده موافقت نمود!
-بسیار خوب است...تنها ایرادش این است که این بچه که کفتر نیست. نمی آید پایین!

مروپ کمی فکر کرد و کمی به فرزند برومندش نگریست.
-خب...ببین عزیز دل مامان. به نظرم حق با توئه. نباید بترسونیمش. اگه اشکالی نداره غذا رو روی سر تو بذاریم. وقتی اومد پایین، تو بگیرش. چون تو تالار کسی به فرزی و توانمندی تو وجود نداره.

همین تعریف آخر، سر لرد را شیره مالید!
-ما می پذیریم!

و غذا را روی سر لرد سیاه گذاشتند.

غذا بسیار بدبو بود و لرد سیاه به عقل بچه ای که برای این غذا توی تله بیفتد شک می کرد.

ولی طولی نکشید که گرسنگی بر عقل و منطق و حس بویایی بچه غلبه کرد.

چنگالهاش را گشود و همچون عقابی به طرف لرد سیاه فرود آمد. ولی بر خلاف نقشه ها و حساب و کتاب های اسلیترینی ها، با دو دست شانه های لرد سیاه را گرفت و دوباره اوج گرفت و او را همراه غذا از پنجره بیرون برد...


کمی بعد...جلوی بید کتک زن:

-مادر!

بچه داشت با ولع غذایش را می خورد و لرد سیاه، دو دستی شاخه ای را چسبیده بود.
ملت اسلیترینی زیر درخت جمع شده بودند.

-ارباب تشریف بیارین پایین خب. شما که پرواز بلدین.

-نمی تونیم...سعی کردیم...ولی نمی تونیم ... کتک می زنه! باهاش حرف بزنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1398 03:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هکتور دچار افسردگی شده. برای بهبود افسردگیش معجون درست می کنه و به خورد ملت میده. حالا معجونشو به بچه رابستن داده و باعث شده بچه رابستن توی تالار پرواز کنه و مدام به سقف برخورد کنه و مشکلاتی برای خودش و بقیه اسلیترینی ها به وجود بیاره.

* * *


اسلیترینی ها به هکتور چشم دوختند.
_نچ نچ نچ نچ.
_به من چه؟! خود بچه نوشیدش.

اسلیترینی ها به بچه معلق روی سقف چشم دوختند.
_نچ نچ نچ نچ.
_تقصیر من چی بودن میشه؟ معجون هکتور ایراد داشتن میشه!

ملت اسلیترینی دوباره به سمت هکتور برگشتند.
_نچ نچ نچ نچ.
_خب بچه نتونست خودشو کنترل کنه گلاب به روتون برف و بارون درست کرد دیگه.

اسلیترینی ها دوباره به بالا زل زدند.
_نچ نچ نچ نچ.
_نتونستم خودمو کنترل کردن بشم درست...ولی ارباب نباید از این پایین رد شدن بشن که بارون روشون باریدن بشه.

ملت اسلیترینی به سمت لرد برگشتند که بسیار بارانی شده بود!
_نچ...ام...نچ!
_
_آخ آخ ببخشید ارباب، حواسمون نبود شما شمایین.

اما مشکلات بچه تا وقتی که پرواز می کرد پایان نداشت.
_بابا...من گشنه بودن میشم!
_بذارین گرسنه بمونه تا دیگه نگه تقصیر ماست.
_عزیز مامان آخه نمیشه که. بچه هست و توی سن رشد، باید تغذیه مناسب داشته باشه.
_مادرجان...اونوقت شما چطوری میخواین به بچه غذا بدین؟

مروپ به سقف بلند تالار نگاه کرد. بچه فاصله زیادی با زمین داشت و به راحتی نمیشد به او غذا داد.

_قلاب می گیریم و میریم بالا و یه دیگ غذا براش می بریم. در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...بیا قلاب بگیر عزیز مامان!

اما محاسبات مروپ ایرادی داشت! فاصله بچه تا زمین بیشتر از اینها بود که با قلاب گرفتن یک نفر بتوان دیگ غذایی را به او رساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
رابستن که باران کودکش میدید که از روی سر لرد به پایین میریزد،باشنیدن جمله ی دوم او سکته ی ناقصی را رد کرد.

-یکی کاری کردن کنه!

کل تالار در سکوتی فرو رفته بود.کسی نمی توانست قدمی از قدم بردارد.

بچه که تحملش در حال اتمام بود،سکوت تالار را شکست.

-بابا..شماره دو داره آمدن میشه!

بانو مروپ که از دیدن فرزندش در حالی که تغیر رنگ میداد وحشت کرده بود،دیانا را که زیر ردای لرد در حال انگشت کردن خوردن نوتلایش بود بیرون کشید و ظرف نوتلای بیچاره را از دست او گرفت و روی سر پسرش گذاشت تا از وقوع فاجعه جلو گیری کند.
اما لرد سیاه به قدری جوش آورده بود که ظرف نوتلا هم داغ شده بود!
شماره دوی بچه هم آمد اما به محض ریختن در ظرف آب شد!
و نگاه های شاکی همه روی رابستن نشست.

-چرا به من نگاه کردن میکنین؟
هکتور معجون دادن کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
_رابستن ضد حال نزن دیگه! به این باحالی...فکرشو کن یکی در تالارو باز کنه ببینه بچت داره پرواز میکنه وسط تالار... خیلی خفن میشه.

هکتور فقط می خواست عملش را توجیه کند؛ زیرا راهی به ذهنش نمیرسید که بتواند بچه رابستن را پایین بیاورد.

_بابا... من دستشویی داشتن میشم.
_تحمل کردن شو!

رابستن بسیار خشمگینانه به هکتور نگاه کرد.
_آخه کجاش خفن بودن میشه هکولی؟! بچم اون بالا ترکیدن شدن بشه باحال بودن میشه؟!
_بابا...آخه داره میریزه.

در همان لحظه لرد سیاه درحالی که مروپ با یک دست ردای صورتی با خال خال های بنفش دنبالش بود، فرار می کرد با خونسردی سریع تر از معمول راه می رفت!
_مادر جان... نمیخواهیم.
_عزیز مامان خیلی بهت میاد. به رنگ پوستتم خیلی میاد. حالا یه دقیقه بپوش اگر خوشت نیومد در بیارش.

آن چند دقیقه مساوی بود با کل ابهت لرد سیاه!
_ما نمی خواهیم حتی یک ثانیه آن ردا را بر تن کنیم مادر.

لرد حواسش به وقایع تالار و بالای سرش نبود که ناگهان...

باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
میخورد بر بام خانه!

بچه در همان لحظه که لرد در حال رد شدن بود، تصمیم گرفت دیگر تحمل نکند.

لرد سیاه:
اسلیترینی ها:

_بابا...دو داشتن میشم!

لرد مرطوب و خشگمین به بالای سرش نگاه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1398 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
برای بچه نگرانی سایرین اهمیت نداشت.
بچه دست‌هایش را گشوده بود و بال زنان اوج می‌گرفت.
-من یه پرنده بودن میشم... آرزو داشتن میشم... تو یارم بودن بشی...

او یک پرنده شده بود، می‌توانست آزاد و رها وارد طبیعت وحشی شده، وحشی بازی درآورد.
می‌توانست از بالا روی سر مخالفان لرد‌سیاه خرابکاری کند و خودش را به کبوتر بودن بزند.
می‌توانست بال زنان سری به سیرازو بزند و برای شام هم بازگردد.

خیلی کارها می‌توانست بکند. لاکن مشکلی وجود داشت.

تق!

بله... این صدای همان مشکل بود.
سقف تالار از سقف آرزوهای بچه کوتاه‌تر بود.

تق!

سر بچه با هر بالی که می‌زد، به سقف کوبیده می‌شد.

تق!

-هکتور! بچه‌ام رو پایین آوردن کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1398 09:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-آهای بچه!

هکتور خندید و سعی کرد همه چیز را شوخی جلوه دهد:
-مثل اینکه بچه‌ات پرواز کردن دوست داشت! خب منم به آرزوش رسوندمش!

رابستن آروم دستور داد:
-بچه‌ام رو پایین آوردن کن هکولی.
-تو تُو یه همچین مواقعی چه جوری آرومی!؟ من که نمیتونم مثل تو باشم!

جودی برای فضولی اومده بود و کسی نمیتونست جلوش رو بگیره. اونم سوزنش گیر کرد و مندگار شد.

رابست فکورانه گفت:
-دیگه
-نمیگی؟ باشه... منم اینجا اینقدر میشینم که تو جوابم رو بدی!

هکتور گفت:
-دعوا نکنین! داشتیم سر بچه حرف میزدیم!

رابستن مصمم پرسید:
-هکتور؟ پوکر فیس کردن میشی! گفتن کردم، بچه‌ام رو پایین آوردن کن!
-
بعد انقدر بلند فریاد زد که جودی فکرکرد اگه شاخش رو نچسبه کنده میشه!
-بچــــــــــــــــه! کجا رفتن کردی؟ آهای بچه! چیزی گفتن کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1398 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
-تو را چه شدن می شود؟

هکتور ذوق زده جلو رفت و معجون را بالا گرفت.
-این! این دوای درد توئه.

رابستن کمی خودش را بررسی کرد. دست هایش سر جایشان بود، سرش هم به تنش وصل بود. دو عدد پای کامل داشت.
-چه دردی دقیقا؟

-نمی دونم...هر دردی که داشته باشی، این دواشه. درد جسمی، روحی، روانی، ذهنی...

از شانس درخشان هکتور، رابستن در آن لحظه هیچ دردی نداشت...
ولی چیز دیگری داشت! بچه ای فضول و گرسنه!

بچه خم شد و شیشه معجون را از هکتور گرفت و سر کشید.
قبل از این که رابستن یا هکتور موفق به ترسیدن یا دستپاچه شدن بشوند، بچه دو دستش را به دو طرف باز کرد و شروع کرد به تکان دادن آن ها...

و به آرامی از روی شانه های رابستن بلند شد.

رابستن با چشمانش بچه را تعقیب کرد.
-بچه، به پرواز در آمدن شد! بچه...فرود آ ! بچه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1398 18:19
نمایش جزئیات
آفلاین
_وینسنت!

کراب خوب میدانست که اینهمه شوق و لرزش های هکتور هیچ وقت بی حکمت نبوده و نخواهد بود.
_امممم...خوبی هکتور؟ من فکر کنم رژ لب صورتیم رو امروز اشتباه زدم باید رژ لب جیگریمو میزدم...خب...من برمیگردم خوابگاه عوضش کنم!
_نه وینسنت وایسا...این معجون رو بخوری رنگ رژت به هر رنگی که بخوای تغییر میکنه.
_واقعا؟!

لحظه ای وینسنت وسوسه شد تا معجون را امتحان کند اما بلافاصله یاد نامه اعمال هکتور افتاد و از تصمیمش منصرف شد.
_اممم...نه ...یعنی فعلا نه... یکمم رژ گونه و ریملم هم باید اصلاح کنم!
_این معجون آرایشی جدید تمام مسائل مربوط به ریمل و رژ گونه هم به بهترین شکل ممکن حل میکنه.
_واقعا هکتور؟
_باور کن... مو لای درزش نمیره.

وینسنت جلو تر رفت تا جام معجون را از هکتور بگیرد.
لرزش های هکتور از شدت هیجان بسیار تند شده بود؛ قطره ای معجون از جامی که در دست هکتور به شدت میلرزید برفرش زمردین تالار اسلیترین ریخت که باعث شد آن گوشه فرش ذوب شود.
_اوه اوه یا مرلین ...اممم هکتور...باشه بعدا!

ناگهان وینسنت به شکل عجیبی که از آن هیکل متناسبش انتظار نمیرفت پا به فرار گذاشت.

هکتور دوباره داشت افسرده میشد. باید هرطور که بود معجونش را به خورد کسی میداد تا حالش بهتر شود. ناگهان نظرش به رابستن که مشغول صحبت با بچه اش بود، جلب شد.
شاید رابستن یا بچه اش معجونش را مینوشیدند.

_رابستن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!