
-بفرمایید! این هم ریش لعنتیِ…یعنی ریش مبارکِ بابا مرلین!
و با یه حرکت نمایشی، انتهای ریش رو پرتاب کرد سمت مرلین. ولی خب… مرلین که هنوز غرق در چشمای هلنا بود، متوجه نشد و ریش خورد تو صورت خودش!
-آخ!… چشمم! ممنون روزالین جان، دستت طلا… ببخشید، منظورم این بود که…
ملانی دوباره سلقمهای محکم به پهلوش زد.
-اهان… بله، دوشیزه هلنا! لطفاً انتهای ریش این حقیر رو بگیرید.
هلنا که هنوز از سنگینی عجیب ریش مرلین متعجب بود، با احتیاط انتهای ریش رو گرفت. ولی همین که دستش به ریش رسید، یهو چشمانش گرد شد!

-مرلین… این ریشت… داره تکون میخوره!

همه نگاهها به ریش مرلین دوخته شد. ریش واقعاً داشت تکون میخورد، انگار یه چیزی توش قِل میخورد!
-آهان… این دیگه همون «جینی باباست» که گفتم! مرلین با خونسردی گفت - این بابا هر از گاهی یه کم میپیچه. عادیه! اصلاً نگران نباشید.
لیسا رو به ریونکلایی هایی که مثل مجسمه ابوالهول به ریش مرلین زل زده بودن با لحنی بسیار آرامش بخش و عادی گفت:
-شما بابا مرلینِ ما رو نمیشناسید ، این که از عادی ترین معجزاتی بود که توی طول بیداری انجام میده!
یک ریونکلایی پرسید:
- ریش شما یه موجود زنده توش داره و میگید عادیه؟!
-خب… بله، تقریباً! این جینی بابا یه مدته کارش اینه که ریش من رو مرتب نگه داره. گاهی هم که حوصلهش سر میره، شروع میکنه به دوختن لباس های عروسکی!
ناگهان از ته ریش، یه صدای نازک و ناراحت اومد:
-آقا مرلین! من به شما گفتم که این راز شخصی ماست! هیچ کس به جز گریفی ها نباید بدونن! مگه نمی دونی من چقدر روی این موضوع حساسم؟ الان میرم هرچی ریونکلایی توی هاگوارتز هست رو به شرطلسم آب دماغ خفاشیم گرفتار می کنم! من دیگه پیش شما کار نمیکنم!
و یهو یه موجود کوچولوی عجیب، از لابلای ریش پرید بیرون و با عصبانیت شروع کرد به دویدن دور سالن!
-ببخشید… ببخشید… مرلین با شرمندگی گفت : آبرومو نبر!
مرلین گفت آبرو ، یادش افتاد هنوز معجزه دوم رو انجام نداده!
مرلین که احساس میکرد باید هر چه سریعتر این وضعیت رو جمع و جور کنه، دستش رو به سمت جینیباباش دراز کرد و با لهجهی مخصوص مرلین گونه گفت:
-جینی بابا ، شوخی کردم فرزندم ، از اون شوخی های مرلینی! شما که نگهبان ریش عزیز منی که اینو می دونی عزیزجون!

مرلین از جا بلند شد و با یک حرکت دورانی دور سالن چرخید و جلوی چشمان متعجب و دهان های باز ریونی ها ،جینی بابا رو به ریشش برگردوند.
مرلین برگشت سر جاش نشست ، آگاتا از سکوت سنگینی که حاکم شده بود استفاده کرد و گفت...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






















قد کمون، روی سفید، موی بلند، همینو میبرم. 




