جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1395 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بدین ترتیب مرگخواران با امیدواری، برای آموزش دادن دروس مشنگی به نیوت، به کوچه دیاگون رفتند و پس از اندکی اراذل و اوباش بازی و شکاندن شیشه مغازه ملت، به یک ساختمان قدیمی و متروک رسیدند. تنها از روی تابلوی شکسته آن میشد فهمید که یک زمانی موسسه "بادک" در این محل قرار داشته است.

آنها پس از وارد شدن، تار عنکبوت هارا پاک کردند و سپس نیوت را به موسسه فرا خواندند. نیوت به آرامی از در های موسسه بادک وارد شد و با مشاهده لوسیوس خسته و کتک خورده به عنوان بابای مهربان مدرسه، نیشش تا بناگوش باز شد.
- میگم لوسیوس جان، کلاس من کجاست؟
- شاگرد جدیدی؟ چمیدونم کلاست کجاست... برو اول دفتر مدیر ثبت نام کن.
- شما قرار بود کمکم کنید تو کنکور اول شم ها.
- برو بچه... برو وقت منو نگیر... باید اول به درس و مدرسه مشنگی عادت کنی، بعد بری اول شی... حالا هم برو بذار من اینجارو تمیز کنم.

نیوت پس از نگاه تاسف بار دیگری به کله کچل لوسیوس و جاروی او که با موهایی سفید و بلند تزئین شده بود، رفت به سمت دفتر مدیر مدرسه.
پس از وارد شدن، با یک عدد سیوروس اسنیپ رو به رو شد. البته اسنیپی که در حال مکالمه با یک تلفن مشنگی بود، که سیمش را درون یک گلدان شکسته قرار داده بود.
نیوت پس از نگاهی پوکرفیس وار به تلفن، گفت:
- میگم سیو... من اومدم برای ثبت نام برای اینکه کمکم کنید تو کنکور اول بشم.

سیوروس به آرامی گوشی تلفن را روی میزش قرار داد و گفت:
- دیر کردید جناب اسکمندر. لطفا برید طبقه بالا، کلاس شیمی. استادش منتظرتون هستن.

بدین ترتیب نیوت به آرامی رفت به سمت اتاقی تنگ و تاریک که یک عدد هکتور درونش ایستاده بود و داشت کتاب شیمی را به صورت سر و ته میخواند.
- اوه... اومدی؟ بشین که امروز کلی کار دارم باهات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1395 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
براى آن كه بفهمند دروس مشنگى چ چيزهايى هستند، مدتى بعد، مرگخواران توانستند چند تا از كتابهاي درسى مشنگى را گير بياورند.

از آنجا كه هيچ كدام چيزى راجع به رشته هاى دبيرستانى نمي دانستند، كتابها مخلوطي بودند از كتابهاي بي ربط رشته هاي مختلف.

سوالي كه در ذهن تك تك مرگخواران مطرح بود اين بود كه حالا بايد با اين سرفصل هاي ناآشنا و عجيب و غريب چه مى كردند!

تا اين كه؛
- خون! گردش خون! خودشه! من اين رو بهت درس ميدم نيوت!

داي اين را، در حالي كه يك كتاب زيست شناسي در دست داشت فرياد زد!

حرف داي، بقيه را به تكاپو انداخت، شايد مباحث ديگري هم در اين كتابها بود كه ارتباط هرچند كمي به آنها داشت.

- اين شيمي چقدر شبيه معجون سازي خودمونه! خودشه! من اين رو بر ميدارم!

مرلين - كه نگارنده مطمئن نيست هنوز در جمع مرگخواران هست يا نه! - در ميان جمع ظاهر شد و كتابي تحت عنوان «دين و زندگى» را برداشت. تورقي كرد و گفت:
- چه كسي بهتر از ما براي تدريس اين درس؟!

لاديسلاو كه ادبي حرف زدنش معروف بود، كتاب ادبيات را برداشته بود و ورق ميزد و حتي رودولف هم انگار داشت به مبحث «توليد مثل و جفتگيرى» علاقه نشان ميداد!

كم كم اين احساس در مرگخواران جان ميگرفت كه شايد بتوانند كمكي به نيوت بيچاره بكنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین در 1395/8/13 12:35:38
~ Le Petit Kevin ~


زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!

... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!
پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1395 11:46
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارن با قیافه ماتم زده در کاخ مالفوی ها جمع شده بودند.

که لوسیوس سکوت را شکست:

- خب حالا باید چیکار کنیم؟

- سوروس با حالت سردی جواب داد:

- معلومه باید یه کاری کنیم که نیوت رتبه اول رو بیاره دیگه؟

- خب سوال اینه که چه جوری؟

ناگهان رودولف وارد با خوشحال وارد شد.

- حدس بزنید چی شده؟

هیچ کدام از مرگخوارها مشتاق این نبودند که خبر رودولف را بشنوند. ولی رودولف با هیجان بسیار حرفش را زد:

- امروز که از کوچه دیاگون رد می شدم اینو دیدم.

کتابی که در دستش بود را به بقیه نشان داد.

عنوان کتاب این بود:چگونه در کنکور موگل ها اول بشویم.

مرگخوار ها وقتی کتاب را دیدند گل از گلشان شکفت.

- تو این کتاب نوشته یکی از راه حل های شرکت در کنکور، رفتن به کلاس های کنکور، خواندن کتاب های کنکور و شرکت در آزمون های کنکوره.

لینی پرسید:

- خب اینا رو باید از کجا پیدا کنیم؟

- منم اول نمی دونستم ولی توی یکی از این جعبه های جادویی موگل ها.... اسمش چی بود........ آهان تلویزیون دیدم که یکی شون رو تبلیغ می کرد. اسمش موسسه فرهنگی آموزشی کلم چی بود.

لینی دوباره پرسید :

- خب اینی که میگی تاثیری هم داره؟

- بعله قبولیش تضمینیه.

- خب پس منتظر چی هستیم؟ بریم نیوت رو ثبت نام کنیم .

- فقط یه مشکل کوچولو وجود داره. نیوت باید درسای موگلی رو بلد باشه که بتونه تو این آزمونا شرکت کنه.

ایرما فریاد زد:

- می مردی اینو زودتر بگی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!
پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آبان 1395 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- تحصیل؟!
- اوه ارباب! من همیشه دوست داشتم مورد تشویق شما قرار بگیرم.
- معجونِ تحصیل همراه با تشویق بدم؟
- خیر! ما فقط مایلیم نیوت برامون رتبه بیاره!
- ولی ارباب... فقط یه هفته...

لرد کمی فکر کرد. شاید در یک هفته نیوت نمی توانست به تنهایی درس بخواند، در این صورت رتبه ای هم به لردسیاه تقدیم نمی شد. اما لرد یک ارتش را در اختیار داشت!
- خب نیوت، ما اربابی بسیار بخشنده هستیم و به مرگخواران ـمون رحم می کنیم. به همین خاطر تمام مرگخواران به تو کمک می کنند تا رتبه اول کنکور بشی و رتبه ـت رو بهم به ما تقدیم کنی!

مرگخوران نیز سیامک انصاری وار به دوربین خیره شدند.

- چرا اینجا ایستادید؟ وقت زیادی نمونده ها، سریع تر به بادک برید!

هیچ کدام از مرگخواران معلم نبودند. رتبه خوبی هم نیاورده بودند!

- کاش حداقل قرار بود به یه مرگخوارِ ساحره اموزش بدیم.

اما دستور لرد ولدمورت باید اجرا میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: پنجشنبه 17 تیر 1395 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه

-اربــــــــاب...اربــــــــاب
-چیه هکتور؟

هکتور از دور ویبره کنان به طرف لرد میدوید و در دستش کاغذی بود. وقتی به لرد رسید گفت:
-ارباب برای شما روزنامه گرفتم تا در اوقات فراغتتان جدول حل کنید.

لرد ابتدا کمی فک کرد، سپس برای اینکه ابهت همایونی اش پیش مرگخوارانش حفظ شود، جدول را از دست اون گرفت وبه سمت نزدیک ترین مبل رفت و مدادی در دستش گرفت و شروع به حل جدول کرد.
-کدام حیوان است که اگر برعکسش کنی، خودش می شود؟

نیوت که جواب را می دانست، با خوشحالی گفت:
-ارباب ما بگوئیم؟
-ما ارباب جوان گرایی هستیم، بگو نیوت.
-روباه.

ناگهان جمعیت در پوکرفیسی عمیق فرو رفت وبه نیوت نگاه می کردند. لرد ادامه دامه داد:
-کدام جزیره در پانکراس وجود دارد؟

نیوت باز جواب داد:
-جزیره ایسلند.

لرد که عصبانی شده بود، ابتدا به نیوت کروشیوی زد. نیوت به رعشه افتاد.
-تو مثلا دانشمند ما هستی؟ ما به تو دستور میدهیم که بروی در کنکور مشنگی شرکت کنی و در رشته "چگونه جدول اربابابمان را بدون غلط حل کنیم"رتبه اول را کسب کنی.

نیوت در همان حال لرزش گفت:
-آخه...ما آماده نیستیم، فقط یک هفته تا...کنکور مشنگی مانده.

از آخر سالن فریادی زده شد:
-ارباب چرا برای آمادگی اش به بنیاد بادک نمیفرستینش؟
-فکر خوبیه. ما اربابی هستیم که زیردستانمان را به تحصیل تشویق میکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1394 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
برای چهارمین بار در باز شد و شخص شنل پوشی با کلاه دراز نوک تیز سیاه و صورت چروکیده، در حالی که یک بغل کتاب را به زحمت حمل می کرد، قدم به بادک گذاشت!

ایرما پینس در حالی که زیر بار وزن کتاب ها خم شده بود، آنقدر که نوک کلاهش به زمین کشیده میشد، اعلام کرد:
-ایرما پینس، دارای مدرک لیسانس در زمینه کنکور مشنگی، فوق لیسانس همین رشته با گرایش کودکان خنگ و دیرآموز، دکترای همین گرایش با تز تبدیل کودکان خنگ و دیرآموز به رتبه های تک رقمی، و فوق دکترای همین تز با تحقیقات عملی روی چندین مشنگ و جادوگر!

و با اتمام جمله اش، کتاب ها را روی میز کوبید. هکتور با تعجب دست برد از ستون لرزان کتابی که ایرما ساخته بود یکی برداشت.
-اینا چیه اونوقت؟

ایرما کمر راست کرد و با تفاخر جواب داد:
-کتاب های کمک درسی نوشته فوق دکتر ایرما پینس، دارای مدرک لیسانس در زمینه کنکور مشنگی، فوق لیسانس همین رشته با گرایش کودکان خنگ و دیرآموز، دکترای همین گرایش با تز تبدیل کودکان خنگ و دیرآموز به رتبه های تک رقمی، و فوق دکترای همین تز با تحقیقات عملی روی چندین مشنگ و جادوگر! چون به هر حال من هنوز مقروضم و از گدایی در دیاگون پول چندانی به دست نمیاد، بنگر!

و کلاهش را از سر برداشت تا چند سکه ای که از صبح کاسب شده بود نشان بدهد! هکتور کتاب «کم حجم و مقوی: شیمی خیلی ایرما!» را سر جایش گذاشت و تصمیم گرفت تا عطا صادقی و نیما سپهری و دست اندرکاران دیگر وارد نشده اند، پرونده استخدام معلمین را ببندد. بنابراین...
-خیله خب ایرما، تو استخدامی.

ایرما کلاهش را روی سرش میزان کرد و لبخند خشکی زد.
-سپاس گزارم. ضمنا ارباب فرمودند حالا که دارم میام اینجا پیغامی برات بیارم. ایشون به زودی به اینجا میرسن تا کارشون رو به عنوان استاد جادوی سیاه شروع کنن. بنابراین بهتره دانش آموزان تا اون موقع آماده باشن، چون ارباب از بی نظمی متنفرن و در صورت مشاهده، فَرد رو با کروشیو از کلاس بیرون خواهند کرد.

هکتور خشکش زد!
-ولی...ولی جادوی سیاه که...دانش آموزا که...

ایرما با حرکت چوبدستی چندین قفسه ظاهر کرد؛ یک دسته از کتاب ها را توی بغل هکتور جا داد و خودش مشغول چیدن تعدادی دیگر در قفسه ها شد.
-ضمنا ایشون از اونجا که بسیار با درایت هستند در ادامه گفتند «ولی و زهر دخترمان، همینه که هست»! بیکار نشین، اون کتاب ها رو بذار سر جاشون...نویسنده ی کتاب «کتابخانه در همه جا، همه جا در کتابخانه» میگه «مکانی که کتابخونه نداره، مثل کتابیه که نویسنده نداره»!

در همین لحظه جیمز سیریوس پاتر که از سوژه قبلی تا کنون، سوار بر جارو، کلاسور پوست اژدها نشان به این دست و قلم پر آبی بیک به آن دست در راه بادک بود، پنجره را شکست و شترق وارد بادک شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


دیدمش از این جا رفت، اون بالا بالاها رفت!
پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: یکشنبه 3 اسفند 1393 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
در دوباره باز شد.فردی بس عجیب و غریب که مشنگ بودن درونش موج می زد وارد شد.
-سلام.داوطلبان عزیز خدا قوت.
-سلام.
-من برای تدریس درس ریاضی فیزیک،هندسه،حسابان و مخلفات مزاحم شدم .
-چی شده؟
-من برای تدریس درس ریاضی فیزیک،هندسه،حسابان و مخ...
-نه نه منظورم اون نبود.شما چرا انقد صدات باحاله؟معجون های جادویی هکتور استفاده می کنی آیا؟
-صدا رو ولش استایل رو بچسب.
سپس فرد صدا قشنگ کنار نزدیک ترین تابلوی محدوده ایستاده و با گرفتن ژست زیر شروع به حرف زدن کرد.
تصویر تغییر اندازه داده شده

-داوطلبان عزیز خدا قوت.ما در بادک شما رو با تکنیک هایی آشنا می کنیم که شما رو به اوج قله های کنکور میرسونه.کافیه تلفن ها رو بردارید.زنگ بزنید تا همکاران من شما رو با کلاس های ویژه ما راهنمایی کنند.
- هف هش تا عکس بده برو زنگ میزنیم بت.
-مدیر عزیز خداقوت و خسته نباشید.یک بیت شعر هم در پایان برنامه می گم تا استفاده کنید.<<باز منو کاشتی رفتی...تنها گذاشتی رفتی>>

فرد صداقشنگ به سمت در رفت و پس از چند ثانیه محو شد. محو شدن صدا قشنگ همانا و وارد شدن فردی این شکلی( ) همانا.
-سلام.من قلم پر چیم.ما میتونیم با سازمان شما قرارداد خوبی برقرار کنیم.ما هر چند وقت یه بار آزمون تستی برگزار می کنیم.
-تست؟شیب؟
-و در اختیار هر دانش آموز یک پشتیبان قرار می دیم.
-چی؟ پشتیبان؟ عکس پلیز

هکتور عکس فرد کلاه قشنگ را کنار عکس فرد صدا قشنگ و فرد دماغ قشنگ(ولدمورت) قرار داد و ثانیه هایی دراز از ثابت بودن عکس 2 مشنگ تعجب کرد.ورود دوباره فرد کلاه قشنگ باعث تعجب دوچندان هکتور شد.

-باز چی شده؟
-نامردیه منم میخوام شعر بخونم.
-بخون.
-درخت تو گر بار دانش بگیررررردددد....به زیر آوری چرخ نیلوفری راااااا ااا اااا اا.
-تموم شد؟
-با تشکر از وقتی که در اختیارم قرار دادید.بله.

فرد کلاه به سر رفت و هکتور منتظر متقاضیان عجیب و غریب بعدی شد.کم کم موقع ورود دانش آموزان برای ثبت نام هم فرا می رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: چهارشنبه 22 بهمن 1393 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور وارد موسسه شد...
دو سال از ورود آخرین داوطلب گذشته و همه جا را گرد و خاک گرفته بود. ولی گرد و خاک چیزی نبود که هکتور را از آموختن دلسرد کند!
-یه معجون گردگیری و یه معجون برق انداز کافیه...ترو تمیزش می کنم. بعدم که داوطلبا و اساتید وارد می شن...

-اهم!

هکتور سرگرم بررسی لیست معجون های مورد احتیاجش بود.شخص تاره وارد اهمیت زیادی نداشت.
-وقتی وارد جایی می شین باید سلام کنین، نه اهم! ضمنا قبلش هم در بزنین. تربیت و ادب خانوادگی شما...
کم کم سرش را بلند کرد.
-بسیار خوب و مناسبه و شما کار بسیار خوبی می کنین که مثل دیگران رفتار نمی کنین. ما گوسفند که نیستیم... جادوگریم! چه معنی داره وقتی دیگران در می زنن و سلام می کنن ما هم همون کارا رو انجام بدیم؟ همون "اهم" عالیه! خوش اومدین ارباب...مااز دوری شما در رنج و عذاب بودیم!

لرد سیاه بدون هیچ حرفی روی نزدیک ترین صندلی نشست و پوشه ای روی میز گذاشت. هکتور با عجله بطرف پوشه رفت و کاغذ داخل آن را برداشت.
-این چیه ارباب؟ ماموریت جدیده؟ ولی ماموریت قبلی من هنوز تموم نشده...هوووم...تام مارولو ریدل؛ فارغ التحصیل از هاگوارتز با معدل عالی. دارای روابط عمومی عالی...سابقه هشت سال کار مفید در مغازه بورگین و بارکز...سابقه سی و سه سال رهبری گروه زیر زمینی...ارباب؟ اینا برای چیه؟

لرد سیاه روی صندلی جابجا شد. زیاد راحت به نظر نمی رسید!
-هوم...استخدام خب! هاگوارتز که نشد...شاید اینجا بشه... ما علاقه داریم به تدریس. چرا کسی ما رو درک نمی کنه؟ این ماموریتم برای همین بهت دادیم. یکی از درسا رو بده به ما! ما علم و دانش بسیار زیادی برای آموختن به جوانان داریم! دوازده قطعه عکس هم داخل پوشه مونه...البته یکیش از کادر فرار کرد.

چهره هکتور در هم رفت.
-آخه...ارباب اینجا موسسه آموزش جادو که نیست. برای کنکور مشنگی علوم مشنگی لازمه. شما...بله ارباب... با دیدن این نگاهتون مطمئنم که شما به همه امور مشنگین واقف هستین. لطفا تشریف ببرین خونه. ما باهاتون تماس می گیریم.

لرد سیاه خوشحال و خندان و امیدوار از موسسه خارج شد. نمی دانست که تماسی در کار نخواهد بود... هکتور دوازده قطعه عکس خندان لرد را به در و دیوار زد و منتظر بقیه داوطلبین تدریس شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: چهارشنبه 22 بهمن 1393 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

هکتور در حالی که پاتیلی را زیر بغلش زده بود، در بنیاد را با لگد باز کرد و وقتی در به زمین افتاد و تکه تکه شد با تاسف سری تکان داد:
-اینجا چقدر داغونه! باید حسابی بهش برسم. اگه ارباب امر نکرده بودن پامو اینجا نمیذاشتم.

هکتور در حالی که به پنجره های شکسته، سقف ترک خورده، کاشی های کنده شده و دیوار های در حال تخریب نگاه می کرد به فکر فرو رفت و با یاد آوری چهره اربابش و دوری از او، به یاد آخرین ملاقاتشان و ماموریتی که بر عهده اش گذاشته شده بود، افتاد.

چندی قبل-خانه ریدل

ملت مرگخوار همگی در سالنی بزرگ جمع شده و منتظر بودند تا اربابشان دستورات و ماموریت جدیدی برایشان تعیین کند. در همین میان هکتور به سختی مشغول تنظیم کردن چتر لرد بود تا سایه مناسبی روی سرش بیاندازد.

لرد بی توجه به تلاش و تقلایش رو به جماعت مرگخوار گفت:
-یارانمون ما مایلیم شما رو بفرستیم تا کنکور مشنگی بدید!

ملت مرگخوار:
لرد:
هکتور: (افکت درگیری با چتر لرد)

مرلین به عنوان پیامبر مملکت به نمایندگی از جمع پرسید:
-ارباب جسارتا چرا باید کنکور مشنگی بدیم؟
-این مشنگ ها از این کنکور مشنگی میترسن و از یکسال قبل برای اومدنش آماده میشن. کاری که حتی برای ما هم انجام نشده. از اونجایی که از ما ترسناک تر نباید وجود داشته باشه، مایلیم یارانمون رو بفرستیم تا کشف کنن این کنکور مشنگی چیه که همه انقدر ازش وحشت دارن. حالا نیاز به یک داوطلب از یارانمون داریم تا بره بنیاد آموزش داوطلبان کنکور و ضمن راه اندازی اونجا تعدادی معلم استخدام کنه تا اونجا بهش آموزش بدن و بره کنکور مشنگی بده. اوه ما خسته شدیم از بس حرف زدیم کی داوطلبه؟

همه ملت مرگخوار با شنیدن این حرف با سرعت به دور ترین نقطه ممکن رفتند به جز هکتور که هنوز مشغول مرتب کردن چتر لرد بود و ظاهرا بلاخره موفق شده بود زاویه مناسب را بیابد.

-میدونستیم تو یار وفاداری هستی هک! تو رو برای این کار انتخاب میکنیم.
-بلاخره درست شد.. منو ارباب؟ برای چه کاری؟

پایان فلش بک-زمان حال

هکتور که با یاد آوری این خاطره و دوری از اربابش بغض گلویش را گرفته بود، کوشید بر خودش مسلط شود.
-بهترین راه اینه که هر چه زودتر ماموریت رو تموم کنم. اول باید چند تا معلم استخدام کنم. هوممم... فهمیدم! بهتره با معجون هام ازشون تست بگیرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1391 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- میل ندارم!
- بخور پسرم، من صبح ِ کله سحر بلند شدم واسه تو گردو شکستم که صبونه تو کامل بخوری داری میری کنکور!
- کنکور کدومه مامان؟ هنوز تازه میرم کلاس..

دیالوگ جیمز با لقمه ی نون و پنیر و گردویی که چپانده شد در دهانش، ناتمام ماند. جیمز با دهان پر آهی کشید و به اجبار چای شیرین لقمه اش را فرو داد.
- پدرسوخته داری چی کوفت میکنی!؟

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.

1.ورود ناگهانی هری پاتر با کمربند به داخل آشپرخانه.
2.هجوم هیولایی اش به سمت جیمز.
3. بالا بردن کمربند و فرود آمدنش بر صورت جیمز.
4. فحش های خیلی بد!

در همین میان، جینی قبل از اینکه به شماره ی 5 برسیم، خود را میان شوهر و پسرش انداخت.
- چته مرد!؟ بچه رو چرا میزنی!؟
- روزه خوری میکنه پدرتسترال! بیا اینور ببینم!
هری پاتر این را گفت و با کمربندش هوا را شکافت تا جینی از سر راهش کنار برود. اما جینی همچون مادری فداکار و به خاطر عشق و اینا، سر جایش ایستاد و جیغ زد:
- روزه کدومه!؟ چی میگی تو!؟
هری پاتر که از خشم سرخ شده بود، کمربندش را پایین آورد و با چشم هایی که رگ و روده شان بیرون زده بود، به جینی زل زد.
بعد، دست آزادش را توی جیب پیرژامه اش برد و منوی مدیریتش را بیرون آورد و از 5 پست قبل نقل ِ قول کرد:

نقل قول:
- من نمیرم، ظل گرما، وسط مرداد، زبون روزه، نمیــــــــــرم!
- تو کرم فلوبر میخوری که نمیری بچه! 5 میلیون گالیون ندادم واس ِ خودت ول بگردی!
- فوش نده روزه ت باطل میشه بابا


- این چیه پس!؟ ماه رمضونه دیگه!
جینی به این صورت به هری نگاه کرد. بعد به همین صورت، دستش را دراز کرد (هنوز به هری نگاه میکرد) و منو را از هری قاپید و بعد به همان صورت، دوباره همان پست را (درحالیکه به هری نگاه میکرد همونجوری) رو کرد و اینبار تاریخش را بولد کرد.

نقل قول:
- من نمیرم، ظل گرما، وسط مرداد، زبون روزه، نمیــــــــــرم!
- تو کرم فلوبر میخوری که نمیری بچه! 5 میلیون گالیون ندادم واس ِ خودت ول بگردی!
..
.
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰ شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۰


هری: وااااااااااااااااااااااااااااااااات!؟
جیمز که هنوز از شوک ضربه بیرون نیامده بود، با فریاد پدر به خودش آمد و جیغگریه(!) سر داد.
جیمز: بابا اون پست مال یه سال پیشه خب یه نفر چقد میتونه کور باشه؟
هری، ناگهان، بی اینکه توجهی به جیمز داشته باشد، به سمت میز صبحانه هجوم برد و از هر چه که روی میز بود در دهانش چپاند و در همین حال بریده بریده گفت:
- چــرا...زو..تر..نگـ..فتی..مـردمــ..از..گشنگـ...

جیمز از سر میز صبحانه بلند شد و رفت دستشویی تا کارهایش را بکند و مسواک بزند و اینا. بعد یک قلم پر آبی بیک و یک کلاسور چرم اژدها برداشت و سوار بر جارویش از خانه بیرون زد تا در اولین کلاس ِ کنکور سمجش، با موفقیت، بدرخشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1391/3/30 12:37:17