جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- فدراسیون کوییدیچ
- [[continious]] استادیوم آزادی (تیم اسم نداره)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/03/18
تولد نقش: 1400/03/19
آخرین ورود: یکشنبه 14 دی 1404 01:54
از: پشت سرت
پستها:
146

گریفندور .vs ریونکلاو
سوژه : هواپیما
- ایران؟
-دقیقا.
-قحطی جا اومده اخه؟ اونم واسه بازی به این مهمی و سرنوشت سازی!
-پول نداری ... چیز ... یعنی این که خب ایران کشور چهار فصله , تاریخیه , قشنگه و خب واحد پولش از ارزش بسیار قابل توجهی برخورداره. به هر حال به فکر جیب توریست ها هستن! بازیم باید تو زمین بی طرف انجام بشه.

-اما اقای مدیر واسه نصف روز بازی ما چه جوری باید اینا رو ببریم ایران؟
-آپارات میکنن!

-جناب ... اولا ایران تا بریتانیا رو نمیشه آپارات کرد ؛ هم خیلی دوره هم تحریمن ... دوما اینا یه سریشون زیر هیفده سالن!
- هیچ وقت ناامید نباشید همیشه یه راه کم هزینه و امن برای مشکلات هست.
ساعتی بعد در حال رونمایی راه حل کم هزینه و امن
- نه! چشمام داره اشتباه میبینه!
- چشمات از شگفتی و تحسین ایده های من دچاره نابینایی موقت شده مگه نه؟
- بگین که این یه دروغه!
- نیست!
-با این جاروهای سوخته باید بریم؟
-نسوخته ها ... یکم برشته شده ... مهم نیست این به خاصیت ایرودینامیکش کمک کرده حتی! بله!
-اما ... اما ...
- بگو جیسون , میشنوم.
-چیزه ... میگم این راه حل اینقدر هوشمندانست که حیفه ازش استفاده بشه ها!
-حیفه؟
-شک نکنید.
-ایده های خردمندانه ی ما رو میدزدن؟
-مردم رو که میشناسید.
-ایده های زیرکانمون رو تو ذهنمون نگه میداریم!
-

-جیسون ویبره زن؟ اولین باره تو قرن ها چنین اتفاقی افتاده. ایدت چیه؟
ساعتی بعد تر سرسرای عمومی هاگوارتز
-اره خلاصه!
-پول از کجا بیاریم خب؟ دیوانه ای؟ میذاشتی همین جوری پرواز کنیم بریم.
جیسون نفسش را با صدای بلندی بیرون داد و نگاهی به لینی که روی شانه اش نشسته بود انداخت.
-عذر میخوام که همه مثل شما بال ندارن ... بعدشم یعنی الان شما از بریتانیا تا ایران رو میتونی پرواز کنی؟
- به توانایی های من شک داری؟
-به حرفا و تصمیات آنکی من اعتماد نداری لینی؟ چاقو؟
- الان ارشد ما رو تهدید کردی ارکو؟
اعضای دو تیم کوییدیچ ریونکلاو و گریفندور دوطرف سرسرا در برابر هم صف کشیده بودند و نگاهشان به کاپیتان هایشان بود.اشاره ای از طرف جیسون و سو کافی بود تا جادوآموزان ارشد و تازه وارد نبردی تمام عیار را به قصد کشت آغاز کنند. جیسون که دیگر از شدت کشیدن نفس های عمیق , ریه اش مچاله شده بود ؛ به سو نگاهی انداخت و او نیز سرش را به نشانه تکذیب دعوا تکان داد.
- سرشو تکون داد ... حمله!

جرمی که کاملا منظور سو را اشتباه متوجه شده بود به طرف پیتر حمله کرد و پیتر ویبره زنان از این اقدام خشونت وارانه استقبال کرد و میخواست مشتی روانه صورت جرمی کند که ناگهان یقه اش از پشت سر گرفته شد و بدنش از زمین جدا شد.
-میبینم که یکی نمیخواست دعوا کنه.
-بله کاپتان جیس ... دعوا چیه اصلا؟
جرمی پوزخندی به پیتر زد و خواست سر جایش برگردد که با چهره ی "
" وار سو مواجه شد.-ام ... غلط کردم؟
-دقیقا ... برو سرجات. خب کجا بودیم؟
-پول میخوایم.
سکوتی برقرار شد. ظاهرا مرفهین بی درد جامعه جادوگری در کوییدیچ نقشی نداشتند و جادوآموزان باید خودکفا میشدند و در دهان مشکلات میزدند.
-اختلاس میکنیم!

همه ی صورت ها به طرف اما - کلاه بردار معروف گریفی ها - چرخید. شاید انتظار دارید بگویم اعضای دو تیم نهی از منکر کنان بر دهان اما کوبیدند و او سر به بیابان گذاشت و توبه کرد و آدم شد. اما باید بگویم خیر. زندگی خرج دارد و جادوآموز جماعت پول ندارد.
ساعتی بعدتر تر , در وسیله ی ماگلی ایرانی ای به نام هواپیمای ... (به خاطر عدم تبلیغ از ذکر نام معذوریم)
-این یکم زیادی تکون نداره؟
-خوبه این همه پول دادیم. بر باعث و بانی پول نداشتن ما تو بریتانیا لعنت.
-دیگه با اون پولی که ما داشتیم همینشم لطف کردن دادن ... تازه تلفات هم دادیم. اما جان دفعه بعد وقتی بلد نیستی چه طور اختلاس کنی پیشنهادش نده خب.
- قرار نبود شماها قبولش کنید.
-
در میان تکان های وحشتناک هواپیما , صدای طبل چیرلیدر های خندان گریف اخرین چیزی بود که جیسون انتظارش را میکشید. آرتور و پیوز جیغ کشان بر روی طبل میزدند و شعار " بازم مثل همیشه گریف برنده میشه " را با لحن تهدید آمیزی برای بازیکنان ریونکلاو میخواندند.
-
-آفتابه ی مولیبدن , تقدیم به تیم ریون!
پیوز فریاد زنان , آفتابه ای را در هوا میچرخاند و شعار میداد. قیافه ی بازیکنان تیم ریونکلاو به سرخی متمایل میشد.
- میبینم که بعضیا دارن کری میخونن.
-نه بابا ... هنر کردی!
-پیوز حد خودت رو بفهم!
-نفهمم چی ...
-بسه ... الان دیگه میرسیم.
هواپیما با شیب بسیار تندی به طرف زمین حرکت کرد و بازیکنان , جیغ زنان دست هایشان را بالا بردند تا از تفریحات این هواپیمای ایرانی نهایت استفاده را برده باشند.
- خب رسیدیم. درو باز کنید داریم خفه میشیم.
-ام ... چرا نمیشه؟
-چی؟
-در باز نمیشه.
جیسون , سو , لینی و الکس به طرف در خروجی هواپیما حرکت کردند و با تمام قوا سعی در باز کردن آن داشتند. اما در گیر کرده بود.
-خب قراره بمیریم.
-من باید دو ساعت دیگه برگردونم شما رو. همینقدر حق دارید تو مرزای ایران بمونید.
جیسون نگاهی به خلبان که از اتاق بیرون آمده بود و جلویشان ایستاده بود انداخت.
-یه وقت ورشکست نشه اقای مدیر ... واسه دو ساعت ویزا گرفته کلا؟
-چه انتظاری داشتی دیزی؟ الان چیکار کنیم؟
لینی به ارامی روی شانه ی آمانو نشست.
-بازی اخره ... نمیتونیم کنسلش کنیم باید همین جا انجام شه!
-با چی اونوقت؟ الان دقیقا هواپیما وسط ورزشگاه ازادی نشسته و جاروها اون بیرونن.
همه به فکر فرو رفتند. چند لحظه بعد آمانو نگاهی به جاگسن که به ارامی گوشه ای نشسته بود انداخت و جیسون از آرکو خواست قمه هایش را در بیاورد.
-هوم ... فکر میکنم اگه از طلسم معلق کردن استفاده کنیم مشکلی برای بازی نیست.
-درسته.
بعد تر تر تر ... وسط ورزشگاه آزادی , حبس شده در هواپیما , شروع بازی
- خب دوستان هم اکنون گزارشگر!
-
پیوز و ارتور مسئولیت خطیر گزارشگری را بر عهده داشتند و قول داده بودند کاملا بی طرفانه (!) صحبت کنند و صد البته آن ها قصد چنین کاری نداشتند.
- خب همون طور که میبینید تیم سوراخ کیسه ای رنگ ریونکلاو در برابر سرخ پوشان غیور و جوانمرد گریفندور ... عه چیز ... نه ... خب تو این بازی اعضای تیم ریونکلاو بازیکن خود , تام جاگسن رو مورد خشونت قراره داده ؛ تکه تکه کردند و با کمک طلسم معلق کردن از اون به عنوان وسیله ی پرواز استفاده میکنن. در تیم مقابل , اعضای تیم گریفندور , قمه های آرکوارت را به پرواز در اوردن.
سو اخرین صحبت هایش را با اعضای تیمش به پایان می رساند.
-خب بچه ها اولا مواظب باشید قمه ها بدنتون رو ناقص نکنن ... بعد مسابقه تو تالار کار زیاد داریم. دوما طبق معمول با شعار و استراتژی بهترین دفاع حملست , میریم تو شکمشون. سوما محیط اینجا با وجود استفاده از طلسم گسترش دادن هنوز یکم تنگه.. مواظب باشید بلاجر ها به سمتتون کمونه نکنن. همین ... موفق باشید.

جیسون کمی آن طرف تر , سعی در حفظ ارامش خود داشت.
-ارکو ... به جای ویبره زدن یکم تمرکز کن , سعی کن شکل کوافل یادت بمونه ... بازی قبلی از اول تا اخر میخواستی بلاجرو پرت کنی تو دروازه. پیتر تو هم همین طور! چتونه همتون ویبره میزنید؟ اما دو دیقه دست از زدن جیب ملت بردار... اون بلاجر لعنتی خود به خود سمت حریف نمیره. ناقصم شدید مهم نیست ... ناقص هستید پیشاپیش!

-

-شوخی میکنم. مواظب خودتون باشید و سالم برگردید.

-خب , میبینیم که کاپتان های دو تیم به سمت هم میان و با هم دست میدن. ریونکلاو ساحره ی زیبا و دلربایی رو به عنوان کاپتان انتخاب کرده. افرین به این سلیقه.

سو لی نگاه تهدید آمیزی به پیوز انداخت و در حالی که سوار بر یکی از پاهای جاگسن بود در جای خود مستقر شد.
- خب بازی شروع میشه. کوافل دست بانوی ساحره ی زیبای دیگه ای به نام تری میفته , اون رو به جرمی پاس میده ... جرمی جلو میره میخواد یه پرتاب خوب داشته باشه که بشکه با ضربه ای که به دست جاگسن یا در واقع همون جاروی جرمی میزنه باعث افتادن کوافل میشه. ارکوارت قبل از برخورد توپ با زمین میگیرتش و به جیسون پاس میده . چه میکنه گریفندور!
جیسون به آلنیس نگاه میکند و پوزخندی میزند.
-کاپتان گریفندور قصد حمله داره , به دروازه نزدیک میشه و با تمام توانش پرتاب میکنه اما در نهایت این دروازه بان ریونه که صاحب توپ میشه.
این بار نوبت آلنیس بود تا پوزخند جیسون را به او برگرداند.
-داری پیر میشی رفیق.
-آنکی؟ برم سراغش ؟هر کی با آنکی در افتاد , ور افتاد و این حرفا؟

-نه ارکو ... حواست به مدافعا باشه.
-بازی از سر گرفته میشه ... بلاجر به سمت پیتر حرکت میکنه و اون با یک ضربه محکم اون رو به طرف لینی پرتاب میکنه. حقیقتا هیچ کس هنوز متوجه نشده که یه حشره کوچیک چه طور کوییدیچ بازی میکنه اما لینی با یه حرکت هنرمندانه جاخالی میده و بلاجر پس از برخورد با در و دیوار این طیاره ماگلی به طرف بشکه میره و بوم!
همه ی بازیکنان به صورت غیر ارادی به سمت بشکه برگشتند.
-حالت خوبه بشی؟
-خوبم کاپتان.
گزارشگر ادامه داد:
- هیچ کس حتی نمیدونه چه طور یک بشکه حرف میزنه . اما ظاهرا حال این عضو غیور گریفندوری مساعده. بازی ادامه پیدا میکنه. کوافل دست بازیکنان ریونکلاست. کمی پایین تر و نزدیک به سطح زمین چوب ماهیگیری و سو به دقت مشغول وجب کردن زمین به دنبال اسنیچ طلایین.
-اقا به منم پاس بدید خب.
-اروم باش جرمی ... باید استراتژی داشته باشیم این شکلی که نمیشه.
-استراتژی من له کردن پیتره.
- هی ... شنیدم چی گفتی!
جیسون چشم غره ای نثار جرمی کرد. بازی کاملا برابر جلو میرفت.
- خب همون طور که شاهدید هیچ کدوم از دو تیم برتری ای نسبت به هم ندارن و حقیقتا فضای تنگ اینجا هم اجازه ی کار به مهاجمان نمیده. خبری هم از اسنیچ نیست و وقت بازی رو به اتمامه ؛ صبر کنید ببینم ... اون چیه وسط زمین؟
-جاگسن؟
سر جاگسن که تنها عضو غیر قابل استفاده اش بود خود را کشان کشان به وسط زمین رسانده بود و صداهای نامفهومی از خود در می اورد.
-این چشه؟
-
- لینی اون تارای صوتی جاگسن نیست نشستی روش؟
- بقیه جاهاش بزرگ بود خب برام.
سو - کاپتان تیم- به طرف جاگسن حرکت کرد. وکنارش نشست.
-این چیه تو دهنت؟ اس... اسنیچ؟
همه به سمت لینی برگشتند و با فرمت "
" نگاهش کردند.- خب باید با یه چیزی دهنشو باز نگه میداشتم. یادم رفتم ورش دارم.
- این بازی باطله یعنی!
-دقیقا جیسون!
پیوز نگاهی به ارتور کرد و شروع به حرف زدن کرد:
- خب از اونجایی که ریونکلاو عمد یا غیر عمد تقلب کرده و در روند بازی اختلال ایجاد کرده , ما لنگی ... چیز ... دلیرمردان و زنان گریفی رو برنده اعلام میکنیم.ساحره های زیباروی ریونی هم ناراحت نباشن , بیاین اینجا بهتون شکلات بدم.

جیسون با ناباوری به پیوز و دیگر اعضای تیمش نگاه میکرد.
-بردیم؟
-این طور میگن!

-بردیم!
-خب وقت خوشحالی نداریم ؛ بگیرید بشینید دو ساعتتون تمومه.

خلبان فریاد زنان همه را سر جای خود نشاند و بعد از تکان های شدید و تلاش های بسیار , هواپیما را بلند کرد. جیسون لبخندی بر لب داشت . بالاخره مسابقات کوییدیچ به اتمام رسیده بود و شاید میتوانست نفس راحتی بکشد.
-آنکی! نظرت درباره ی مسابقات درون تالاری چیه؟

او اشتباه کرده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیسون سوان در 1400/6/24 23:59:57
جزئیات کاربر

گریفیندور .vs ریونکلاو
روز مسابقه، در رختکن گریفیندور
-یعنی که چی؟ چرا همین الان باید همه این چیزا رو به ما بگی؟
این صدای آرکوی معترض بود. صدای خیلی خیلی بلند آرکوی معترض. حسن مصطفی این پا و آن پایی کرد و گفت:
-ووی ووی! یعنی همین که شنیدی! اگر قبلش می گفتم که مسابقه رو تحریم می کردین، ووی ووی وی!

این بار ملانی بود که گفت:
-اگر بردیم چرا باید دور افتخار بزنیم و بگیم خوردن آب میوه سان ایاچ باعث شد ما برنده بشیم؟ یا حتی چرا باید با هواپیمای تک سرنشین به جای جارو بازی کنیم؟

حسن مصطفی با همان خنده هایش در جواب گفت:
-اسمش سن ایچه ملانی. ظاهرا توی قرار داد ذکر شده بوده این موضوع چون آب میوه سن ایچ اسپانسر برنامه است. چرا هم تیم شما هم تیم ریونکلاو این قدر واکنش نشون دادین؟ بابا یه دروغ ناقابله! اون هواپیما رو هم یه کاریش می کنید حالا، ووی ووی وی!

پیتر با صدایی که به سختی شنیده می شد، گفت:
-چی چی سِر؟

حسن مصطفی کلافه از سوال و جواب شدن هایش توسط هر دو تیم گفت:
-اسپانسر پیتر، اسپانسر! حامی بازیه.

آرکو از طرفی دیگر نالید.
-آخه این لباسای بی ریخت چیه که مجبورمون کردین بپوشیم؟

حسن مصطفی گفت:
-ووی ووی! کجاش بی ریخته به این خوشگلی! تازه مال تیم شما روش تبلیغ آبمیوهی پرتقال خونیه که رنگ لباستون قرمزه و تیم ریونکلاو آب میوهی زغال اخته است که رنگ لباسشون آبیه. رنگاتون هم که جوره!

باز هم آرکو بود که گفت:
-آخه حسن! مگه ما روندن هواپیمای ماگلی می دونیم چیه که مجبورمون کردی بیاییم اینطوری بازی کنیم؟

حسن ووی ووی کنان گفت:
-مجبور بودیم دیگه. پول نداشتیم برای برگزاری بازی، اینا هم پیشنهادشون اینطوری بود که ماگلاشون هم سرگرم بشن. بهشون گفتن این یه ورزش جدیده که با هواپیماست.

ملانی گفت:
-آخه چرا بدون اطلاع دادن این برنامه رو ریختی که من به جای جستجوگر بازی کنم و یکی از مهاجمان و مدافعان هر دو تیم حذف بشن تا قوانین بین المللی جادوگری نقض نشه؟!

آرکو زیر لب گفت:
-ای بگم مرلین چی کارت نکنه حسن.

جیسون که کاپیتان بود در نهایت برای بستن بحث گفت:
-چه بخواید چه نخواید باید بازی کنید. اعصاب خودتون رو هم برای بحث با بعضیا خورد نکنید چون موی انسان ذاتا سفیده! عوضم نمیشه.

آرکو رو به جیسون گفت:
-آنکی، تو همین یه روز که برنامه های تلویزیون اینجا رو دیدی چه خوب تبلیغاشون رو حفظ شدی!

اما که بوی پول به مشامش خورده بود، گفت:
-میگم حسن! این سان ایاچ به ما ها هم پول میده؟

حسن مصطفی گفت:
-پوووول! ووی ووی پووول! گفتی پووول! ووی ووی وی! آره پولم میدن اگر ببرید. ولی بخش اعظمش مال خودمه. ووی ووی پووول!

اما هم لبخندی از سر شوق زد و گفت:
-نبردیم هم می رم پول های ریونکلاوی ها رو می دزدم، خیلی آسون!

الکس که تا به حال ساکت و نظاره گر جر و بحث اعضای تیم با حسن مصطفی بود، نگاهی به تبلیغ آبمیوه که لا به لایش می شد لباسی هم دید، انداخت و به بی سلیقگی حسن مصطفی ایمان آورد. حالا مجبور بودند بشکه و چوب ماهیگیری و لینی را حذف کنند چون تماشاگران ماگل بودند. تصمیم گرفته شده بود که پیتر و جرمی برای درست شدن تعداد بازیکن ها بازی نکنند. قرار بر این شده بود که محض محکم کاری تیم گریفیندور را سرخ پوشان بنامند و تیم ریونکلاو را آبی پوشان. مگر مرلین امروز را با این هواپیماهای تک سرنشین و دور افتخار مسخره در صورت بُرد، بخیر کند!
فلش بک، دو ماه قبل، اتاق فکر وزارت جادوی ایران
-خب ایده پیشنهادی شما برای حسنه تر کردن روابط بین ما و دیگر کشورها چیه؟

این صدای همیشه خسته و بی حال وزیر جادوی ایران بود. معاون او در امور خارجه صدایش را صاف کرد و در جواب گفت:
-خبردار شدیم که مدرسه هاگوارتز در حال برگزاری مسابقات کوییدیچ بین دانش آموزانشه، می تونیم از اون ها دعوت کنیم تا توی کشور ما یه بازی داشته باشن.
اعضای زیادی در این جلسه حاضر نبودند. وزارت خانه جادو در ایران اوضاع خوبی نداشت و چند ماه پیش مجبور به بیرون کردن خیلی از اعضایش شد. معاون امور مالی صندلی اش را جلوتر کشید و دستانش را روی میز گذاشت و گفت:
-اما ما توان پرداخت هزینه این کار رو نداریم. جایی برای مخفی کردن یه ورزشگاه هم نداریم.

معاون خواب آلود امور ارتباطات در جواب گفت:
-می تونیم یه کاری بکنیم. نظرتون راجع به برگزاری بازی توی ورزشگاه آزادی چیه؟
وزیر متعجب گفت:
-اما بازی کوییدیچ با جارو توی یه ورزشگاه ماگلی رسما قوانین بین المللی جادوگری رو نقض می کنه!

معاون ارتباطات خوابش برده بود پس دیگر نمی توانست جوابی به سوال وزیر بدهد. بقیه اتاق مشغول فکر کردن بودند. این بار معاون امور مالی بود که گفت:
-می تونیم به جای جارو از هواپیماهای تک سرنشینی که جدیدا توسط ماگلا رونمایی شدن استفاده کنیم.

معاون امور بین المللی با ناله گفت:
-اما هنوز مشکل هزینه این کار پا برجاست!
وزیر جادو که معتاد دیدن تلویزیون ماگلی برای پر کردن اوقاتش بود گفت:
-من دیدم که ماگلا توی بازی هاشون از اسپانسر استفاده می کنن، می تونیم یکی داشته باشیم.
معاون امور مالی گفت:
-چی چی سر؟

وزیر جواب داد:
-اسپانسر، بخش اعظم هزینه ها رو پرداخت می کنه اگر تبلیغ محصولاتشون رو انجام بدیم.
معاون امور خارجه با قیافه ای متفکر گفت:
-حالا اسپانسر از کجا بیاریم؟

وزیر ابروهایش را در هم کشید، از روی صندلی برخاست و پردهی پنجرهی اتاق را کمی کنار زد. بیلبورد خیلی بزرگِ تبلیغی توی چشم می زد. شانه ای بالا انداخت و رو به معاون امور مالی گفت:
-همینا که گفتین تصویب شد! زنگ بزن به کارخونه سن ایچ، بهشون بگو حاضرن اسپانسر یه ورزش جدید که بازیکناش از خارج میان بشه یا نه؟
جلسه به پایان رسید. معاون ارتباطات داشت پادشاه هفتم را خواب میدید که با صدای معاون امور خارجه از خواب بیدار شد:
-چی شد؟ من می خواستم بقیه ایده ام رو بگم.

معاون امور مالی سری به تاسف تکان داد و نچ نچ کنان گفت:
-وقتی جناب عالی خواب بودی همه چیز تصویب شد. حالا هم زنگ بزن به این مسئولین ورزش ماگلی ببینیم میشه این ورزشگاهشون رو برای چند ساعت قرض بگیریم یا نه!
پایان فلش بک، کنار زمین بازی، در محاصره تبلیغات سن ایچ
شب هیجان انگیزی بود، اما صدای تشویق بی وقفه تماشاگران در صدای آزاردهنده بلندگوها گم می شدند.
-سن ایچ بخرید! سن ایچ خوب است!
آرکو در حالی که گوش هایش را گرفته بود، گفت:
-یا پیژامه راه راه مرلین! اینا چقدر خلاقن!

همه اعضای تیم کلافه بودند. جیسون سعی داشت در این فضا تیم را کنترل کند اما همگی استرس بازی با هواپیماهای تک سرنشین را داشتند. هواپیماها به تعداد اعضای هر دو تیم در کنار زمین پارک شده بودند. تصمیم گرفته بودند که دیزی کران تنها مدافع ریونکلاو باشد. مسئول فنی هواپیما ها داشت برایشان راجع به نحوه کار هواپیماها سخنرانی می کرد. قرار بود برای مشکوک نشدن ماجرا بعد از توضیحش بخشی از حافظه آن فرد پاک شود چرا که بالاخره مثلا این ها بازیکنان این بازی بودند! مسئول فنی مشغول صحبت بود:
-این فرمونی که اینجا می بینید برای کنترل جهت هواپیماست. هواپیما سر پوشیده نیست و می تونید به راحتی توپ رو پرتاب کنید یا بگیرید. راستی اگر در طول بازی صدایی مثل "ترررر ترررر ترررر" یا "ترر ترر" یا حتی "قِر قِر قِر" از هواپیماتون شنیدید نگران نشید، این صداها کاملا طبیعی هستند و متخصصین ما این صداها رو با الهام از دو اسطوره ایرانی، پیکان و پراید روی هر هواپیما نصب کردن.

مسئول فنی خیلی مطمئن صحبت می کرد. اما تنها چیزی که الکس از ظاهر هواپیماها دریافت، این بود که منتظر خوردن ضربه انگشتی هستند تا فرو بریزند. ریونکلاوی ها هم جایی نزدیک آن ها به توضیحات گوش سپرده بودند. همه ده نفر با تردید به یکدیگر نگاه می کردند و در دل حسن مصطفی را بابت این تصمیماتش با الفاظی زیبا مستفیض می کردند. توضیحات به پایان رسید. در همین بین اما رو به دیزیِ همیشه به دنبال کار کرد و گفت:
-دیزی! میگم هنوز کار پیدا نکردی؟

دیزی سری به تاسف تکان داد.
-نه هنوز نتونستم کار پیدا کنم.

اما در جوابش گفت:
-امروز داشتم اخبار ایران رو نگاه می کردم، می گفتن تو کشورشون فراوونیه کاره. دوست داشتی بمون همین جا.

دیزی تنها شانه ای بالا انداخت و مشغول تنظیم دستگاه ماگلی ای که برای ارتباط در هواپیماها به آن ها داده بودند شد. همگی با سلام و صلوات سوار هواپیماها شدند. جیسون نگران اوضاع تیم بود اما به الکس داشت خوش می گذشت. تجربه جالبی بود، یا حداقل می توانست باشد:
-حالا هر ده هواپیما شروع به پرواز می کنند. این بازی سه تا توپ داره. سرخگون، دو تا توپ بازدارنده و یک گوی زرین که طوری طراحی شده که در طول بازی توی زمین در حال پروازه. هر باری که سرخگون وارد هر یک از سه حلقه دروازه یک تیم بشه ده امتیاز به نفع تیم مهاجم لحاظ میشه. توپ های بازدارنده با چماق هایی که در دست هر مدافع هست به طرف تیم حریف پرتاب میشن، اوه چه خشن! هر تیمی که گوی زرین رو بگیره صد و پنجاه امتیاز می گیره و بازی به پایان می رسه. در نهایت برنده بازی تیمیه که امتیاز بیشتری کسب کرده باشه.
این ها توضیحات گزارشگر ماگلی بازی بودند در شرح بازی کوییدیچ برای ماگل های تماشاگر. در همین بین بازیکن ها سر جای خودشان مستقر شدند. جیسون با میکروفونش دستوراتی را به اعضای تیم می داد. سوت شروع بازی زده شد.
_می ریم که داشته باشیم یه بازی هیجان انگیز رو! سرخگون در دستان مهاجم و کاپیتان تیم سرخ پوشان، جیسون سوانه. می بینیم که چقدر ماهرانه آمانو یوتاکا رو پشت سر می ذاره و پیش میره، اما نه! اوه اوه! چه بدشانسی ای، سرخگون از دستان جیسون توسط تری بوت ربوده میشه. حالا توپ توی زمین سرخ پوشانه. تری همچنان جلو میره، اما اوخ اوخ! توسط توپ بازدارنده ای که اما ونیتی با "عشق" به سمتش پرتاب کرده توپ از دستاش رها میشه، آرکوارت راکارو در طی یک اقدامِ هوشمندانه توپ سرخگون رو روی هوا می گیره. حالا بازی توی زمین آبی پوشان برقراره و بلهههه! جیسون با موفقیت بازیکنای آبی پوش رو پشت سر می ذاره و به به! ده امتیاز برای سرخ پوشان.
صدای تشویق تماشاگران به آسمان رفت. بازی از سر گرفته شد.
-این بار توپ در دستان تری بوته. به سمت زمین سرخ پوشان میره، تلاش آرکوارت برای گرفتن توپ از دست تری بی فایده است. همچنان جلو میره، نزدیک دروازه سرخ پوشان میشه و شاهد یک دفاع جانانه از سمت دروازه بان سرخ پوشمون بودیم! دمت گرم!.
جیسون از پشت میکرفون به الکس آفرین گفت. صدای هواپیما آزاردهنده بود، الکس با خودش فکر می کرد که سقوط از آن ارتفاع ممکن است چه بلایی به سرش بیاورد. توپ را به سمت آرکوارت پرتاب کرد. بازی دوباره شروع شد. ملانی و سو لی هر دو به دنبال گوی زرین بودند. تا زودتر این بازی بدون سقوط یک هواپیما به پایان برسد، اما خب! کور خوانده بودند،گوی زرین آب شده و در زمین فرو رفته بود.
-آرکوارت توی زمین آبی پوشان جلو میره. اما آمانو توپ رو از دستش می گیره، به سمت زمین سرخ پوشان ولی کسی موفق نمیشه سرخگون رو ازش بگیره میره، میره و گل! چه گل زیبایی!.
الکس توپ را از دست داده بود و جیسون از پشت میکروفون داشت بر سرش فریاد می کشید.
-خدایا! جنبه یه تشویقم نداری؟

الکس با شرمندگی پاسخ داد.
-ببخشید حالا.

آرکوارت برای پا درمیانی خطاب به جیسون، گفت:
-آرامش خودت رو حفظ کن آنکی.

جیسون آهی کشید، الکس توپ را به سمت جیسون پرتاب کرد.
-جیسون با مهارت سرخگون به دست جلو میره، تلاش تری برای گرفتن سرخگون بی نتیجه است. جیسون مواظب باش! اوه اوه!.
توپ بازدارنده ای از طرف دیزی به سمت جیسون پرتاب شده بود و اِما آن را از دست داده بود. توپ به هواپیمایی که همین طوری هم قرضی نفس می کشید خورده بود. اما خب، مرلین می داند چطور، هواپیما هنوز سر پا بود.
-خب بخیر گذشت، اما الان توپ توی دستای آمانوئه. جلو میره و بوم! اما ونیتی چه زیبا ضربه دیزی رو جبران می کنه. توپ به دست آرکوارت میافته. می بینیم که هر دو جستجوگر همچنان به دنبال گوی زرین چشم می چرخونن. آرکوارت جلو میره، جلو میره، از آمانو رد میشه، تری رو هم رد می کنه و بلـــــــه! گل! ده امتیاز دیگه هم به نفع سرخ پوشان.
تماشاگران خیلی پر انرژی مشغول تشویق بودند. آلنیس سرخگون را برای تری پرتاب کرد.
-تری خیلی قدرتمند شروع می کنه، اما عا-عا! جیسون سرخگون رو خیلی ماهرانه ازش می گیره. آمانو رو پشت سر می ذاره و بلــــه! گل! چه گل زیبایی به ثمر نشوند این مهاجم.
تماشاگران شروع به تشویق جیسون کردند.
-جیسون مو حنایی، امید تیم مایی!

جیسون غر غر کنان گفت:
-کجای موهای من حناییه آخه!

آرکوارت با دلجویی گفت:
-برای قافیه اش میگن.

بازی دوباره شروع شد.
-آلنیس سرخگون رو برای آمانو پرتاب می کنه، آمانو، جیسون و آرکوارت رو رد می کنه و به دروازه نزدیک تر میشه. از طرف دیگه دیزی یه بازدارنده رو به سمت ...اوه! الکس! مواظب باش.
دیزی بازدارنده را به سمت الکس پرتاب کرده بود و اما فرصتی برای دفع آن توپ نداشت. در همین بین آمانو سرخگون را به درون دروازه فرستاده بود.
-سرخ پوشان تا به حال سی امتیاز و آبی پوشان بیست امتیاز کسب کرده ان. سرخگون در دستان آرکوارته و اون داره جلو میره که آمانو خیلی زیبا سرخگون رو ازش می گیره و به سمت دروازه های سرخ پوشان میره، سرعت عملش جلوی عکس العمل اعضای تیم سرخ پوش رو می گیره، سرخگون رو به سمت دروازه پرتاب می کنه و الکس وندزبری چه دقیق اون رو مهار می کنه!
اعضای تیم گریفیندور داشتند خودشان را برای ابراز خوشحال آماده می کردند که ناگهان، کل سالن ورزشی در خاموشی فرو رفت. صدای گزارشگر به گوش نمی رسید. تماشاگران وحشت زده به هر طرف می دویدند. بازیکنان میان زمین و آسمان معلق بودند که ناگهان صدای گوش خراش یک بلندگو از سطح زمین بلند شد.
-بازیکنان، تماشاگران! متاسفانه باید اعلام کنم برق ورزشگاه آزادی قطع شده و تا دوازده ساعت دیگه هم نمیاد. برق اضطراری فقط کفاف چند لامپ رو به مدت نیم ساعت میده و ما نمی تونیم بازی رو به پایان برسونیم. از تماشاگران خواهشمندیم لطفا به محض روشن شدن لامپ ها با احتیاط از ورزشگاه خارج بشن.
صاحب صدا ساکت شد. بعد از چند ثانیه لامپ ها روشن شدند و بازیکنان با ناامیدی روی زمین فرود آمدند. صدای ناهنجار هواپیماها بالاخره خاموش شد.
حس مصطفی به سمت آن ده نفر آمد و گفت:
-رضایت نامه هایی که هاگوارتز از پدر و مادر اعضای زیر هجده سال گرفته تا دوازده ساعت دیگه اعتبار ندارن. مجبوریم با اولین هواپیما برگردیم لندن.
جیسون شانه ای بالا انداخت و رو به سو لی گفت:
-بازی خوبی بود!
سپس اعضای تیمش را دور هم جمع کرد و در آخر رو به الکس گفت:
-دفاع جانانه ای بود الکس! آفرین.

الکس لبخند خجلی زد و زیر لب با فرمت "
" ممنونی زمزمه کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/04
تولد نقش: 1399/05/06
آخرین ورود: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 17:01
از: کی دات کام
پستها:
202

ریونکلاو
vs
گریفیندور
سوژه: اِیر پلِیما! 

این دفعه نامه ای در کار نبود. دو بازی قبلی کوییدیچ تیم ریونکلاو تنها به خاطر دو نامه خراب شدند. دل همه شور می زد که بازی آخر هم این اتفاق بی افتد اما خبری از نامه نبود. اتفاق که... مگر می شود نیافتد؟
داور و گزارشگر بازی و بازیکنان هر دو تیم سوار هواپیمای ماگلی شدند تا برای آخرین بازی کوییدیچ شان دوباره به ایران برگردند. جرمی روی یکی از صندلی ها نشست و لم داد. بعد چشمانش را با چشم بندی بست و سپس وسیله ای ماگل ساز به نام هندزفری را در گوشش کرد و شروع کرد به آهنگ گوش کردن.
- جرمی می تونم اینجا بشینم؟
صندلی کناری جرمی خالی بود و آلنیس می خواست آنجا بنشیند. جرمی که در حال گوش کردن به آهنگ بود سرش را به بالا و پایین تکان می داد.
- یعنی بشینم؟

جرمی همچنان در حال تکان دادن سرش بود.
- خب باشه پس می شینم.

آلنیس نشست و نشستنش همانا و جیغ کشیدن جرمی همان.
- جرمی چرا جیغ می کشی؟

همه از جایشان بلند شده بودند و به جرمی زل زده بودند. جرمی دوباره جیغ کشید اما این بار معلوم بود در فاز آهنگ غرق شده و دارد با آن هم خوانی می کند.
- حالا بازم شراره!
آلنیس دست جرمی را که در وسط سالن داشت با چشمان بسته قر می داد را محکم گرفت و کشاندش روی صندلی؛ هدفون را از روی گوشش و چشم بندش را از روی چشمش برداشت و گفت:
- هوس محرومیت به سرت زده؟

جرمی، پوکرفیس به آلنیس نگاه می کرد. سرش را چرخاند و با دیدن جماعتی که به او زل زده بودند وحشت کردند.
- جرمی اگه تا موقع فرود هواپیما سر جات بشینی و حرف نزنی قول میدم برم خودم دو تا اردنگی به قاقارو بزنم.

جرمی با شنیدن این جمله مثل بچه هایی که مادرشان به آنها قول آبنبات چوبی داده باشد نیشش تا بناگوش باز شد و گوشه ای نشست.
چند نفر خانم که مهماندار های هواپیما بودند آمدند تا همه چیز را توضیح دهند. همگی با لبخندی ملیح در هواپیما قدم زدند و شروع کردند به اجرای حرکاتی که قرار بود توضیحاتشان همزمان از بلندگوی هواپیما پخش شود؛ اما بلندگو ها اتصالی کرده بودند. همه حرکات مهماندار ها طوری دیده می شد که انگار دارند پاتومیم اجرا می کنند. تری شروع کرد به صداگذاری:
- حالا از اینا از اینا یک دو سه چهار.
کمی بعد که حرکات مهماندار ها و هنرنمایی های تری تمام شد، هواپیما شروع کرد به پرواز و همه صلوات فرستادند. آمانو گفت:
- چرا صلوات می فرستید؟

- آمانو، وقتی هواپیما بلند میشه صلوات می فرستن دیگه.

- تری اون مال وقتی نیست که برقا میاد؟

-

کمی که بالا رفتند، هواپیما در چاله هوایی افتاد و به لرزش در آمد. دیزی وحشت کرد. از لینی که روی شانه او بود پرسید:
- چرا اینطوری شد؟ نکنه هواپیما خراب شده؟

- نترس دیزی، چاله هوایی بود.

- ای بابا! آخه این مسئولین چرا به چاله چوله ها رسیدگی نمی کنن! پس یعنی مشکل از هواپیما نیست؟ حیف! اگه می بود می تونستم به عنوان تعمیر کار هواپیما برم سر کار!

- مگه بلدی هواپیما تعمیر کنی؟

- نه.
ولی بهتر از بیکاریه دیگه!
در سوی دیگر، اعضای تیم گریفیندور دور هم جمع شده بودند و هنوز داشتند نقشه می کشیدند. تنها شانس آنها برای قهرمانی، بردن این بازی بود. الکس گفت:
- به نظرم بشکه رو بفرستیم جلو، بعد بقیه مهاجم ها توپ رو پاسکاری کنن و برسونن به دست بشکه تا بتونه گل بزنه.
جیسون جواب داد:
- الکس به نظرت بشکه می تونه گل بزنه؟

سپس رو به بشکه کرد تا واکنش او را ببیند. خطاب به او گفت:
- چرا مثل بشکه زل زدی به من؟

بشکه چهره ای نداشت تا با آن بتواند ناراحت بودنش را ابراز کند. تنها کاری که بشکه می توانست بکند این بود که مانند بشکه زل بزند.
چندی گذشت. در این مدت گریفیندوری ها کلی راجع به خصوصیات بشکه ها بحث کرده بودند و حالا سوال جدیدی که مطرح شده بود این بود که بشکه ها پشمک با طعم خیار را بیشتر دوست دارند یا پیتزا قرمه سبزی. ریونی ها هم طبق معمول، هنوز هر کدام ساز خودشان را می زدند. از بلندگو ها که اتصالی شان رفع شده بود، صدای خلبان هواپیما که فردی ماگل بود پخش شد:
- سلام خدمت شما عزیزان مسافر، بنده خلبان هواپیما هستم. امیدوارم از سفرتون لذت برده باشید. تا کمتر از چند دقیقه دیگه فرود میایم، بنابراین خواهشمندم که کمربند های خودتون رو ببندین.
همه کمربند های خود را بستند و آماده فرود شدند. دوباره صدای خلبان که فراموش کرده بود بلندگو را خاموش کند آمد:
- از برج مراقبت اجازه فرود می خوام. چی؟ یعنی چی که نمی تونید!؟ باید بریم تو یک شهر دیگه فرود بیایم؟
داور مسابقه نگران شد. سریع خود را به کابین خلبان رساند و از خلبان پرسید:
- مشکلی پیش اومده؟
- اتفاق خاصی نیفتاده. فقط این که برج مراقبت می گن که نمی تونیم فرود بیایم چون تو یکی از لاین های فرود سه تا هواپیما با هم تصادف کردند، تو یکی دیگه از لاین ها هم یک هواپیما سقوط کرده، تو اون یکی هم کفتر ها جیش کردن، آخری هم در دست تعمیره!

- آخه مرد حسابی این همه اتفاق! بعد میگی اتفاق خاصی نیفتاده؟ خب تو اون یکی که کفتر ها جیش کردن فرود بیا! مگه چه مشکلی داره؟
- اون مشکل نداره، من دارم.
- چی؟ یعنی چی؟ منظورت اینه که... وسواس داری؟
-

- خــــــدا!
خب الان چیکار کنیم؟- هیچی دیگه! باید بریم یک فرودگاه دیگه!
داور چندی فکر کرد.
- برگرد انگلستان! بهشون می گم همینجا تو هواپیما بازی کنن.
داور مسابقه که مردی طاس و سبیلو بود، به بخش مسافر ها برگشت. همه با نگرانی به او زل زده بودند.
- کسی نامه ای چیزی دریافت کرده؟ بدبخت شدیـــــم!
- آرامش خودتون رو حفظ کنید، چیزی نشده.
فقط این که باید بازی رو همینجا تو هواپیما برگزار کنیم.سیل اعتراضات راه افتاد. هر کس به نحوی اعتراض می کرد و صدا ها در هم می پیچید. داور می خواست حرفی بزند ولی در سر و صدای بازیکنان، صدایش اصلا معلوم نبود. برای همین نفس عمیقی کشید و محکم در سوتش دمید. با صدای سوت همه ساکت شدند و در همان حالتی که بودند خشک شان زد و به داور زل زدند.
- خب، داشتم می گفتم! امکان فرود نداریم. بنابراین برمیگردیم. ولی من دستشویی دارم نمی تونم تا اون موقع صبر کنم. چند تا از خدا بی خبر دستشویی هواپیما رو خراب کردن. دیگه من کاری ندارم! بازی رو همینجا برگزار می کنیم. اگر هم اعتراضی دارین وقتی برگشتین می تونین مو های همو بکشین! خلاصه که زود تر خودتون رو آماده کنید.
همه دپرس شدند و ای بابا گفتن شان به راحتی شنیده می شد.
بازیکنان دو تیم بعد از مدتی آماده شدند. سو شروع کرد به سرشماری تا مطمئن شود همه هستند و کسی به هر دلیلی از هوش نرفته باشد. بازیکنان صف شدند. سو به هر کدام که می رسید به او اشاره می کرد و نامش را به زبان می آورد. رسید به آخر صف. به تری اشاره کرد و گفت:
- تری!

سپس به فضای خالی پشت سر تری اشاره کرد و گفت:
- و در نهایت، جرمی!
خب عزیزان دیگه آماد... چی؟ پس جرمی کجاست!؟ 
سو یک لحظه دست و پایش را گم کرد. همه به دیگر افراد صف نگاه کردند و در آن میان دنبال جرمی گشتند. همه از هم می پرسیدند:
- تو جرمی رو ندیدی؟
و همه یک جواب می شنیدند:
- نـــــه!
آلنیس برگشت و به جایی که در آن نشسته بودند نگاه کرد. جرمی هنوز روی صندلی بود.
- بچه ها! پیداش کردم.
همه به سمت صندلی جرمی دویدند و شروع کردند به اعتراض به او:
- چرا نمیای!؟

- کجا موندی؟ بازی داره شروع می شه ها!
جرمی فقط سکوت کرده بود و با چهره ای خالی از نگرانی یا هر احساس دیگر به آنها زل زده بود. آلنیس گفت:
- جرمی پاشو بریم دیگه! چرا نشستی!؟ پاشو!
-
- یعنی چی که نه! پاشو می گم!
-
- حداقل بگو چرا هیچی نمی گی!
ناگهان ابری بالای سر جرمی پدیدار شد و در آن فلش بکی از آلنیس نمایان شد که می گفت:
- جرمی اگه تا موقع فرود هواپیما سر جات بشینی و حرف نزنی قول میدم برم خودم دو تا اردنگی به قاقارو بزنم.

جرمی لبخند زد و با انگشت اشاره به ابر اشاره کرد. آلنیس گفت:
- یعنی همش فقط به خاطر دو دونه اردنگ...
سوت کر کننده داور حرف آلنیس را قطع و ابر بالای سر جرمی را محو کرد. داور فریاد کشید:
- اگه نمی خواید بازی کنید که من تیم گریفیندور رو برنده اعلام کنم!

گریفیندوری ها از خوشحالی لبخند زدند. فکر می کردند که دیگر همه چیز تمام است. سو گفت:
- نمیشه بچه ها. باید بدون جرمی بازی کنیم.

حرف سو، لبخند گریفیندوری ها را محو کرد.
همه بازیکن ها سوار جارو شدند ولی چون سقف هواپیما کوتاه بود نمی توانستند خیلی بالا بروند. همه بازیکنان در جا های جدیدی که به خاطر زمین جدید شان ایجاد می شد قرار گرفتند. بازیکن های مجازی تیم گریفیندور هم که نمی توانستند سوار جارو شوند را با یک طناب از سقف آویزان کرده بودند. داور سوت شروع بازی را به صدا در آورد و بازی شروع شد.
- و حالا در این لحظه داور سوت شروع بازی رو می زنه و بازی کوییدیچ ریونکلاو در مقابل گریفیندور شروع می شه. و قبل از گزارش بازی باید این نکته مهم رو بگم که جرمی استرتون تمایلی به بازی نداره و بازی هم به جای زمین ورزش در هواپ...
همه بازیکنان یک لحظه دست از بازی کشیدند و یک صدا گفتند:
- خودمون می دونیم!

گزارشگر ادامه داد:
- و حالا در این لحظه شاهد بی اعصابی بازیکنان دو تیم هستیم!
حالا این جیسون سوآنه که سرخگون رو به دست گرفته و تری بوت رو دور می زنه! حالا آمانو یوتاکا رو می بینیم که داره از سمت راست بهش نزدیک می شه. جیسون سرعتش رو بیشتر می کنه و از کنارش رد می شه! حالا لینی وارنر یکی از بازدارنده ها رو به طرف جیسون پرت می کنه. - آرکو بگیرش!
- جیسون توپ رو به آرکوارت راکارو پاس می ده و بعد با بازدارنده برخورد می کنه و زمین می خوره. البته چون ارتفاع زیادی نداشته آسیب زیادی ندیده. آرکوارت سرخگون رو می گیره و از بازدارنده ای که به سمتش میاد جا خالی می ده و به دروازه ریونکلاو نزدیک می شه! وای خدای من! آرکو توسط لینی، تری و آمانو محاصره شده! چاره ای جز این نداره که توپ رو به بشکه پاس بده و همین کار رو هم می کنه! توپ به بشکه برخورد می کنه و زمین می افته!

جرمی در حالی که سر جایش نشسته بود و لب هایش را به هم فشار می داد هم تیمی هایش را تشویق می کرد.
- حالا آرکو رو می بینیم که از دست بشکه عصبانیه و از تو جیبش چاقو در آورده!
آرکو چاقو رو پرت می کنه و چاقو مستقیم به بشکه می خوره!چاقو به بشکه برخورد کرد و مایه سفید رنگی شروع به ریختن از آن کرد.
- وای اینجا رو ببینید! آب نارگیل مجانی!

گزارشگر و همگی بازیکنان دو تیم به جز جرمی به سمت بشکه حمله ور شدند. جرمی نمی توانست آب نارگیل مجانی را از دست بدهد ولی دو تا اردنگی به قاقارو برایش با ارزش تر بود. بازیکنان و گزارشگر سر این که چه کسی اول دهانش را روی سوراخ بگذارد دعوایشان شد و شروع کردند به گیس و گیس کشی. داور سعی کرد به آنها بگوید که بازی را ادامه دهند ولی تلاشش بی نتیجه بود. در نهایت انقدر دعوا کردند تا این که همه آب نارگیل ها روی زمین ریخت و مجبور شدند به بازی برگردند.
- خب حالا به بازی بر می گردیم ولی بدونین همش تقصیر همین لینی بود که دماغ منو می کشید!
خب، بریم سراغ ادامه گزارش. در حال حاضر سرخگون افتاده دست تری و داره به سرعت به سمت دروازه حریف حرکت می کنه ولی چون سرعت تری خیلی زیاده و فضا هم تنگه، چندین بار توی مسیرش به در دیوار برخورد می کنه؛ ولی انگار سالمه! حالا تری سرخگون رو پاس می ده به آمانو و آمانو هم پاس می ده به... هوا؟- آمانو چرا اینجوری می کنی؟

- بابا لینی، سو گفته بود وقتی رسیدیم نزدیک دروازه سرخگون رو به جرمی پاس بدیم! منم خواستم به جرمی پاس بدم ولی جرمی نبود!

- بازی از سر گرفته میشه. حالا جیسون توپ رو از زمین بر می داره و به سمت دروازه ریونکلاو حرکت می کنه. اِما ونیتی و پیتر جونز دو طرف راست و چپش هستند و اونو از ضربه بازدارنده ها در امان نگه می دارن. اِما یکی از بازدارنده ها را به سمت دیزی می فرسته و دیزی هم اون رو دفع می کنه. حالا بازدارنده با شیشه هواپیما برخورد می کنه و اون رو می شکنه! این شیشه بالای سر جرمیه که شکسته و نیروی مکشی جرمی رو به داخل سوراخ ایجاد شده می کشونه و جرمی سوراخ رو پر می کنه! پس خدا رو شکر این مشکل هم رفع شد.
- وای! اردنگی بی اردنگی!

آلنیس از آن سر هواپیما فریاد کشید:
- اشکال نداره جرمی! عوضش به جای قاقارو به خودت اردنگی می زنم!
- حالا از اون طرف می بینم که سو لی در تلاشه تا چیزی رو که زیر صندلی هستش رو بگیره.
لینی پیش سو رفت و گفت:
- سو چیزی گم کردی؟
سو بریده بریده گفت:
- عه... آره... صبر کن... چیزه... اسنیچه...!
گزارشگر با شنیدن کلمه اسنیچ با هیجان فریاد زد:
- سو لی در تلاشه تا اسنیچ رو بگیره!
اسنیچ زیر صندلیه و انگار بیرون نمیاد! حالا سو در تلاشه اونو بگیره و چوب ماهیگیری هم... تکون نمی خوره. انگار تیم گریفیندور یادشون رفته که با اجرای چند تا افسون ساده به چوب ماهیگیری قابلیت پرواز بدن.- دستم... نمی رسه... یک گوشه ثابت گرفته خوابیده! بیا بیرون اسنیچ قشنگه!
حواس همه ریونکلاو به سو بود. اما در آن سوی هواپیما، تیم گریفیندور از این حواس پرتی استفاده کرد و جیسون توانست اولین گل بازی را به ثمر برساند ولی گزارشگر حتی حواسش هم نبود که گل را گزارش کند.
- اهم!

- و بله سو هنوز در تلاشه ولی به نتیجه نمی رسه!

- اهــــــــــم اهم!

- بله؟

- گل زدیم.

گزارشگر کمی فکر کرد و بعد از این که توانست حرف جیسون را هضم کند گفت:
- عه! گل! ها؟ گل؟
اممم... گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!
گریفیندوری ها شروع کردند به شادی کردن ولی تمام مدت به در و دیوار هواپیما برخورد می کردند. ریونی ها بدون توجه به آنها داشتند سو را تشویق می کردند تا بتواند اسنیچ را بگیرد. و در این میان از بلندگو ها صدای خلبان پخش شد که گفت:
- خب مسافران گرامی! داریم کم کم به زمین نزدیک می شیم! فقط لطف کنید موقع خارج شدن از هواپیما موجب کثیفی پله ها نشید.

کمی بعد هواپیما فرود آمد. داور که برای رسیدن به دستشویی فرودگاه حاضر بود هر کاری بکند، از پشت سر به لینی نزدیک شد و دهانش را گرفت تا نتواند جیغ بکشد. بعد هم او را به طرفی برد و درون سطل رنگ زردی که معلوم نبود از کجا آورده بود کرد.
- هی سو! منو نگاه کن! من اسنیچم!
لینی که کاملا زرد شده بود، شبیه اسنیچ به نظر می رسید. همه خیلی خوشحال شد و شروع کردند به دست زدن. سو هم جوگیر شد و طوری جیغ کشان به سمت لینی شیرجه رفت که لینی را قورت داد. داور در جا ریونکلاو را برنده بازی اعلام کرد و به مقصد دستشویی فرودگاه، هواپیما را ترک کرد و به خودش قول داد تا اینکه دیگر هیچ وقت سوار هواپیما نشود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در 1400/6/24 23:38:48
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 4 آذر 1404 18:59
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

ریونکلاو
vs
گریفیندور
سوژه: هواپیما
- چرا هیشکی نمی گه اینا چطوری کار می کنن؟!
- این از پرواز با اژدها هم سخت تره!
- اصلا نمی شه رو زمین بازی کنیم؟
فلش بک
راهروهای مجموعه ورزشی آزادی
بازیکنان ریونکلاو، شاکی به دنبال سو به طرف رختکن گریفیندور حرکت کردند.
آنها نامه ای را که در رختکن خود پیدا کرده بودند، کار بازیکنان گریفیندور می دانستند و عصبانی از شوخی بیجای آنها، می خواستند حسابی از خجالتشان در بیایند.
ولی وسط های راه، ریونکلاوی ها با دیدن تیم گریفیندور که به سمتشان می آمدند متوقف شدند.
- لی.
- سوآن.
کاپیتان های دو تیم به محض رویارویی با یکدیگر، چشم غره ای به هم رفتند.
- اصلا شوخی جالبی نبود!
آن دو همزمان با هم گفتند و بعد با تعجب به همدیگر نگاه کردند.
سو در حالی که کاغذ مچاله شده ای که در دستش بود را باز می کرد گفت:
- ما... ما فکر می کردیم کار شما بوده!
- ما هم همینطور!
آنها با ناباوری نامه هایشان را جا به جا کردند و سو برای هم تیمی هایش بلند شروع به خواندن کرد.
نقل قول:
بازیکنان محترم تیم گریفیندور،
مدیریت ورزشگاه آزادی به اطلاع می رساند؛ به علت غیر جادویی بودن ورزشگاه و استفاده از آن برای ورزش فوتبال، پیرو رعایت کردن اصول ورزشگاه، استفاده از جارو و قالیچه پرنده حین مسابقه امروز قدغن می باشد.
لذا خواهشمندیم مسابقه خود را کاملا غیر جادویی و عادی، روی زمین برگزار کنید.
با سپاس فراوان، مدیریت
- جدی جدی ازمون می خوان کوییدیچ رو بدون جارو بازی کنیم؟ اونم رو زمین؟! پس چی شد آرمان های گودریک و روونا؟
جیسون و سو که اضطراب و خشم را در صورت هم تیمی هایشان دیدند، تصمیم گرفتند کاری کنند. پس از یک صحبت کوتاه، به نتیجه رسیدند.
جیسون با حرکت دستش همه را به سکوت دعوت کرد.
- بچه ها، گوش کنین. قرار نیست هر چی اونا گفتن ما قبول کنیم.
سو در حالی که همراه جیسون، وسط دایره ای که بازیکنان گریفیندور و ریونکلاو تشکیل داده بودند ایستاده بود، حرف کاپیتان گریف را ادامه داد.
- الان همه با هم میریم دفتر مدیریت و با آرامش و ملایمت بهشون می گیم که نمی تونیم اینطوری بازی کنیم. قطعا با آرامش و دوستی همه مشکلات حل می شه عزیزانم.
دفتر مدیر
مدیر ورزشگاه که نیش لینی در چشمش و چاقوهای آرکو زیر گلویش بود، با اشاره دست از آنها خواست کمی عقب بروند.
لینی و آرکو منتظر دستور کاپیتان هایشان بودند و سو با تکان دادن سرش، به آنها فهماند نیش و چاقویشان را غلاف کنند.
- دوستان عزیز جادوگر، من نمی تونم بهتون اجازه بدم از جارو هاتون استفاده کنین.
بازیکنان دو تیم با شنیدن این جمله باز حالت تهاجمی گرفتند.
- عزیزانم گفتم آرامــــــــــــــش. لبخند بزنین، آفرین. به موقعش می ذارم تیکه پاره اش کنین.
سو جمله آخر را زیر لب، طوری که مدیر نشنود گفت.
مدیر از سو تشکر کرد و ادامه داد.
- ولی به جاش، شاید بتونیم یه چیز دیگه در اختیارتون بذاریم.
- ای بلا... می خواستی اژدها بهمون بدی؟ خب چرا زودتر نگفتی!
- نه دوستان اشتباه متوجه شـ...
- هیپوگریف؟
- اون مگه یه خط باستانی نبود؟
- می خوای تسترال سواری کنیم؟
- نه! چیزی که می خوام بهتون بدم...
- کفتر کاکل به سر های های؟!
مدیر ورزشگاه که داشت دود از گوش هایش بیرون می زد، نفس عمیقی کشید.
- می تونم به بچه های بالا بگم که به هر کدومتون یه هواپیمای تک سرنشین بدن.
- هواپیـشما؟
- نه نه هواپیما.
- خب منم می گم هواپیِ شما دیگه.
- نه عزیز جان این کلا اسمش هواپیماست... مهم نیست. حالا می تونین با خیال راحت به رختکن هاتون برگردین.
بازیکنان گریفیندور و ریونکلاو در حالی که هاج و واج به همدیگر نگاه می کردند، شانه ای بالا انداختند و از دفتر مدیر بیرون رفتند.
پایان فلش بک
پانزده هواپیمای کوچک و یک نفره از چمن های استادیوم فاصله گرفتند و همه آنها به غیر از یکیشان، که متعلق به داور بود، به طرز افتضاحی پیچ و تاپ می خوردند و پرواز عجیبی داشتند.
- به نام خدا. سلام عرض می کنم خدمت بیننده های عزیزی که هم اکنون دارن از شبکه سه سیما این مسابقه عجیب و جادویی رو تماشا می کنن. من جواد خیابانی هستم و قراره که دربی جادوگرها رو براتون گزارش کنم. تیم گریـ... گرامافون...؟ آها بله اشاره می کنن که گریفیندور هستش... بعله تیم گریفیندور رو ملاحظه می کنید که در هواپیماهای قرمز و تیم روبان کلاه... معذرت می خوام یکمی اسماشون عجیبه... تیم ریونکلاو هم در هواپیماهای آبی هستن. دوستان لطف می کنن و ترکیب دو تیم رو الان نمایش می دن...
ریونی ها و گریفی ها درگیر راندن هواپیما بودند و توجهی به گزارشگر بازی نشان نمی دادند. آنها حتی حواسشان هم نبود که باید کوییدیچ بازی کنند.
علیرضا فغانی که توسط مدیریت ورزشگاه آزادی به عنوان داور بازی انتخاب شده بود، سوتی زد و دریچه ای زیر هواپیمایش باز شد و توپ فوتبالی از آن بیرون افتاد.
جیسون که توپ روی سر هواپیمایش افتاده بود، به خودش آمد. ولی با دیدن توپ سیاه و سفیدی به جای کوافل سرخ رنگ، هنگ کرد و با استفاده از بی سیمی که در هواپیما بود از هم تیمی هایش کمک خواست.
- بچه ها این چیز گردی که افتاد رو هواپیما چیه؟ چیکارش کنم؟
- این توپ کوییدیچ مشنگاس. فکر کنم باید با همین بازی کنیم. پاسش بده به بشکه!
- خب چجوری پاس بدم؟!
- از بال های هواپیما کمک بگیر جیسون کن. دوتا اهرم کنار صندلیت رو بکش.
جیسون و بقیه بازیکنان گریفیندور با شنیدن حرف آرکو، اهرم ها را کشیدند تا ببینند چه می شود.
با کشیدن اهرم، تعادل هواپیما به هم خورد. هر اهرم مربوط به چرخیدن به یک سمت بود. توپ روی بال های هواپیمای جیسون قل می خورد و از سمتی به سمت دیگر می رفت.
- حالا این سمت می بینیم بازیکنان سرخپوش دارن خیلی ناهماهنگ هواپیما هاشون رو می چرخونن. توجه کنین، کسی که داره هواپیما رو کنترل می کنه قطعا داخل هواپیماست دوستان.
حالا کاپیتان تیم گریفیندور توپ رو روی بال راست قل می ده و برای بشکه شون می ندازه. بشکه کنترل هواپیما رو از دست می ده و یه چرخش 180 درجه می زنه و برعکس می شه و توپ رو از دست می ده.بازیکنان ریونکلاو هنگامی که گریفیندوری ها مشغول چرخیدن بودند، دفترچه راهنمای استفاده از هواپیما را خوانده و تقریبا در خلبانی مهارت پیدا کرده بودند.
تری به سرعت زیر هواپیمای بشکه قرار گرفت و توپ روی هواپیمای تری افتاد.
- بازیکنان آبی پوش هم از همون روش قل دادن توپ روی هواپیما استفاده می کنن. ولی ظاهرا اونا مسلط ترن. حالا بوت پاس... در اصل قل می ده برای یوتاکا. یوتاکا و بوت یکم قل کاری می کنن. راکارو هواپیماش رو بین اونا میاره و توپ رو ازشون می قاپه. به سمت دروازه تیم ریونکلاو می ره که وارنر یه توپ دیگه رو به سمتش می فرسته. گفتین اسم این توپه چیه؟ بلاجر؟! یعنی بدون جر؟ به حق چیزای نشنیده.
لینی هواپیمایش را عمودی کرد و با بال آن محکم به بلاجر کوبید.
از آنجایی که آرکو تا به حال با هواپیما جاخالی نداده بود، فکر کرد مثل پرواز با جارو فقط باید کمی کنار برود ولی آن مقدار برای جاخالی دادن یک هواپیما از بلاجر کافی نبود.
بازیکنان گریفیندور منتظر بودند که یکی از بازیکنان تیمشان را از دست بدهند ولی اتفاق خاصی نیفتاد.
با برخورد بلاجر، هواپیما فقط کمی لرزید و بدنه اش غُر شد؛ ولی همان لرزش هم کافی بود تا توپ روی هواپیمای جرمی بیفتد.
- گریفیندور توپ رو از دست می ده. حالا استرتون مستقیم به سمت دروازه اونا می ره. یوتاکا و بوت دو طرفش هستن ولی استرتون ترجیح می ده خودش توپ رو پرتاب کنه. یه حرکت چرخشی و... یه گل... گــــــــل... گــــــــــــــــــــــــــــــل! نـــــــــــــــــــــــه...
الکس با هواپیمایش کل دروازه را پوشش داده و اصلا حلقه ای مشخص نبود که توپ بخواهد از درونش عبور کند. مدیریت ورزشگاه فراموش کرده بود حلقه ها را متناسب با اندازه هواپیماها سفارش بدهد.
توپ با برخورد به هواپیمای الکس کمانه کرد و دست جیسون افتاد. جیسون به آرکو پاس داد و آرکو که به خاطر آورد بشکه دفعه قبل عملکرد بدی از خودش نشان داده بود، تصمیم گرفت دوباره به جیسون پاس بدهد.
وقتی جیسون به فاصله کمی از دروازه ریونکلاو رسید، هواپیما را کج کرد و نزدیک بود که توپ درون یکی از حلقه های کناری بیفتد ولی آلنیس سریع هواپیما را جلوی هر سه حلقه آورد و از گل زنی گریفیندور جلوگیری کرد.
- گل زنی با وجود هواپیماها تقریبا غیر ممکنه و مهاجمای دو تیم هم به همین نتیجه رسیدن و دست از تلاش برداشتن. مدافعا هم چند دقیقه قبل فهمیدن که با برخورد توپِ بدون جر به هواپیما اتفاق خاصی نمیفته و همون موقع بیخیال شدن.
خیابانی راست می گفت. هواپیماهای همه بازیکنان در ارتفاع کمی از زمین ثابت مانده و از ادامه بازی منصرف شده بودند چون کاری از دستشان بر نمی آمد؛ نه می توانستند گل بزنند و نه با بلاجر حریف را لت و پار کنند . البته به جز جستجوگر های دو تیم؛ زیرا فقط آنها می توانستند به این بازی کسل کننده خاتمه دهند.
آقای فغانی هم که دید با این اوضاع خطایی پیش نمی آید که بخواهد بگیرد، فرود آمد و رفت تا به کار و زندگی اش برسد.
- عجیبه که مهاجما با وجود اینکه دروازه بان همدیگه از دروازه شون محافظت نمی کنه نمی رن گلی به ثمر برسونن. شاید واقعا روندن هواپیما براشون سخته و تنبلیشون میاد. هافبک های دو تیم... عذرخواهی می کنم فکر کردم پست های این بازی مثل فوتبال خودمونه.
عرض می کردم، جستجوگرهای دو تیم هم هنوز چهارمین توپ بازی رو ندیدن و تو ارتفاع زیادی در حال پروازن. بازی واقعا خسته کننده شده و 25 دقیقه اس که اتفاق خاصی نیفتاده. خدمت بینندگان عزیزی که تازه به جمعمون اضافه شدن عرض کنم که بازی بدون گل مساویه و همه بی صبرانه منتظریم یکی از جستجوگرها توپ آخر رو بگیره و بازی رو تموم کنه. پیشنهاد می کنم بریم و یه آگهی بازرگانی ببینیم تا هنوز سر و کله اون توپ پیدا نشده.هر کس مشغول کاری بود. اما و پیتر با استفاده از بلاجر ها "یه قِل دو قِل"، و آمانو و جرمی با استفاده از بال های هواپیمایشان با هم "نان بیاور کباب ببر" بازی می کردند.
جیسون و آرکو با بی سیم هایشان حال یکدیگر را می پرسیدند و به جوک های هم می خندیدند و بشکه هم یواشکی به حرف هایشان گوش می داد و از خنده ریسه می رفت.
الکس و آلنیس و تری مشغول "گرگشان به هوا" بودند. دیزی جدول حل می کرد و لینی هم سعی می کرد از پرواز هواپیما تقلید، و شبیه آن پرواز کند.
خلاصه که سرشان با تفریحات مشنگی و غیر مشنگی مختلفی گرم بود.
سو و چوب ماهیگیری ولی آن بالا حوصله شان به شدت سر رفته بود و چون کسی را نداشتند تا با او بازی کنند، با لب و لوچه ای آویزان روی صندلی خلبانی ولو شده بودند. (هر چند چوب ماهیگیری لب و لوچه ای نداشت که آویزان باشد.)
سو شروع کرد به همینطور بی هدف دکمه ها را زدن. با چند دکمه اول اتفاق خاصی نیفتاد؛ فقط راهنماهای هواپیما روشن شد و برف پاک کن حرکت کرد و چراغ جلو نور بالا زد. ولی دکمه قرمز رنگی کنار اهرم کنار صندلی اش توجهش را جلب کرد.
- بچه ها کسی می دونه این دکمه قرمزه چیکار می کنه؟
بقیه ریونکلاوی ها صدایش را از بی سیم نشنیدند.
- خب باشه. امتحانش که ضرری نداره.
ولی سو سخت در اشتباه بود.
زدن آن دکمه همانا و پرتاب شدن صندلی اش به بیرون همان.
صندلی کمی که در هوا بالا رفت، چتر نجاتی ازش بیرون زد و سو که با کمربند به صندلی بسته شده بود با سرعت خیلی کمی به سمت پایین حرکت کرد.
آقای خیابانی که موقع پخش آگهی بازرگانی، دست به آب رفته بود؛ برگشت و با آن صحنه عجیب مواجه شد و پس از مدت طولانی ای سوژه خوبی برای گزارش پیدا کرد.
- بینندگان عزیز همونطور که ملاحظه می کنین سو لی اخراج شده. البته کاری نکرد که اخراج بشه... پس ظاهرا این یه تعویض زودهنگام برای تیم ریونکلاست. اوه بله... از اتاق فرمان اشاره می کنن لی فقط از هواپیماش پرت شده بیرون و تعویض یا اخراجی در کار نیست. الان باز این سوتیای منو پخش می کنن تو فضای مجازی.
سو که داشت آرام آرام پایین می آمد، متوجه حرکت هواپیمای چوب ماهیگیری شد.
- چوب ماهیگیری توپ چهارم بازی که اسمش اسنیچه رو دیده! اون از نبود جستجوگر آبی پوش استفاده می کنه و به سمت اسنیج می ره!
چوب ماهیگیری برخلاف بشکه، شیء ای بود بسی کار بلد. او دکمه ای را فشار داد و درِ بالای سرش باز شد. قلابش را از هواپیما بیرون انداخت و سعی کرد اسنیچ را به دام بیندازد.
آن طرف، سو همچنان داشت خیلی آرام پایین می آمد. او تقلا کرد و خواست سریع تر خودش را به اسنیچ برساند. مدام طناب های چتر نجاتش را می کشید و از این طرف به آن طرف می رفت.
دقایقی بعد، چوب ماهیگیری و سو و اسنیچ به یک ارتفاع رسیدند و در یک خط قرار گرفتند. ولی قلاب چوب ماهیگیری که پرتاب شده بود تا اسنیچ را بگیرد، به چتر سو گیر کرد و از هواپیمایش به بیرون کشیده شد.
چتر نجات سو توسط قلاب پاره شد و چوب ماهیگیری و سو، هر دو روی زمین سقوط کردند.
- جستجوگر های دو تیم زیر چتر گرفتار شدن و معلوم نیست سالم هستن یا نه. اسنیچ هم دیگه دیده نمی شه. باید ببینیم آقای فغانی سوت پایان بازی رو می زنه یا نه. شاید هم یه وقت استراحت اضطراری بده.
آقای فغانی که رفته بود به کار و زندگی اش برسد، دوباره برگشت و کنار چتر نجات پهن شده روی زمین ایستاد. دوازده هواپیمای دیگر آرام روی زمین فرو آمدند ولی تا خواستند پیاده شوند، سو و چوب ماهیگیری چتر نجات را کنار زدند. در دست سو چیز طلایی و براقی نمایان بود.
اسنیچ که هنگام سقوط سو و چوب ماهیگیری لای چتر نجات گیر کرده و با آنها پایین آمده بود، حالا در حالی که همچنان به طناب های چتر گیر کرده بود در دست سو جا خوش کرده بود.
بازیکنان ریونکلاو از هواپیماهایشان پیاده شدند و سو را از لای چتر نجات بیرون کشیدند و روی دست هایشان بلندش کردند.
- تیم آبی پوش ریونکلاو 150 به صفر برنده این مسابقه می شه! تبریک به تمام طرفداران این تیم.
یه تشکر ویژه از مدیریت مجموعه ورزشی آزادی که امکان این رو برای جادوگران عزیز خارجی فراهم کردند که...بقیه حرف های گزارشگر اهمیتی برای دیگران نداشت.
بازیکنان گریفیندور با لب و لوچه ای آویزان (تاکید می کنم، هر چند بشکه و چوب ماهیگیری لب و لوچه ای نداشتند.) راهی رختکنشان شدند.
ریونکلاوی ها هم همانطور که سو را روی دستشان نگه داشته بودند، با قر های ریزی به سمت رختکن رفتند تا قر های درشت ترشان را آنجا خالی کنند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:28
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
526
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

بازی کوییدیچ:
-این درست نیست! باید با پای راست سوار جارو بشی نه چپ.
-تو نتیجه ش فرقی داره؟
-یه اشتباه کن و همه مون میمیریم!
-منظورش اینه که میبازیم.
ملانی سعی کرد لبخند زورکی ای به تازه وارد تیم بزند، اما لبخندش در جیغ و داد ها و اخم های آتشین کاپیتان جیسون گم شد.
-الکس! لازم نیست اونهمه کتاب بار جاروت کنی، مگه داریم میریم مسافرت؟
-نه کاپیتان، آخه میخوام مطمئن شم همه چیز تحت کنترله.
-معلومه که تحت کنترله.
نه تنها جیسون، بلکه بقیه اعضای تیم گریفیندور هم عصبی و بی قرار بودند. کوییدیچ همیشه اهمیت زیادی برای گریفیندور داشت.
حتی چادر رختکن هم از استرس مچاله میشد و کم کم جای کمتری برای اعضا میگذاشت.
ملانی همانطور که خم شده بود تا سرش به چادر مچاله شده نخورد سعی کرد فضا را تلطیف کند.
-به استراتژی مون فکر کنید بچه ها! پرواز، گل زدن، نقشه اطمینان... .
بچه ها:
-
فلش بک
تالار گریفیندور- دو روز پیش
-آرتور! وسیله ت بازم تخم گیاه گوشتخوار آفریقایی رو برداشته! اون خیلی کمیابه.
نویل با نگرانی و ناامیدی به تخم طلایی صورتی ای که اندازه یک گردو بود و حالا بالای سرش شناور بود نگاه می کرد. تخم توپ مانند کم کم دور میشد و به سمت وسط تالار گریفیندور می رفت. اما آرتور ویزلی سخت در حال تلاش و بازی بازی با کنترلی بود که در دست داشت و صورتش از فرط تلاش و تمرکز قرمز شده بود و مسلما وقت نداشت تا به شکایت ها و ناله های نویل گوش دهد.
-نه... اون فقط... داره تمرین میکنه!
راست، نه زیاد بود، چپپپپپپ، پایینننن. خودشه.
وسیله ای در بالای کله ی جیسون، کاپیتان کوییدیچ، ظاهر شد و جادوگران اطرافش مثل کسی که آبله اژدهایی گرفته باشد به او نگاه کرده و به سرعت فاصله گرفتند.
-باز چی شده؟
-جیسون! دیدیش؟ این چیزیه که ماگل ها بهش میگن هوا... پیما!
-معلومه که دیدمش، از وقتی رفتی خونه و برگشتی هرروز داریم وزوز اش رو میشنویم و هنوز نفهمیدیم چه خاصیتی داره!
هواپیما وزوز شاکی ای از خود بیرون داد و تخم گیاه در چنگال هایش لرزش خطرناکی کرد. اما آرتور با لبخندی جواب داد.
-خب همین... کافیه! الان میخوام بهت قابلیت منحصر به فردشو معرفی کنم، هواپیما؟ شروع کن.
هواپیما با حرکت اهرمی که در دست آرتور بود نامرئی شد و حالا تخم گیاه بالای سر جیسون تکان میخورد و به اطراف می رفت.
-شمارو یاد چیزی نمیندازه؟
-تخم گیاه گوشتخوار آفریقایی!
-نه، بعدی؟
-اممم... شبیه اسنیچ...
-خودشه! حالا، این اسنیچ میتونه بره، چپ! راست! پایین، بالا... یا هر طرفی که جستجوگر ریونکلاو باشه نره!
گریفیندوری ها بعد از مدت ها جک ساختن و حرف زدن درمورد وسواس آرتور در وسایل ماگلی، برای اولین بار تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفته بودند و همه با سکوت به توپ طلایی نگاه می کردند. آرتور از این سکوت لذت میبرد.
-فقط کافیه که تو توی جمعیت باشی و با وسیله ت بازی کنی؟
-درواقع کنترلش کنم!
-مگه شما روی سواستفاده از اشیای ماگلی حساس نبودین؟
-اینکه سواستفاده نیست! خوب استفاده ست، مثل اون ماشینی که کنترلش کردم و جون هری پاتر و پسرمو نجات داد. یادش بخیر.
آرتور اشک های غرورش را پاک کرد و با صدایی که سعی می کرد گناهکار نباشد ادامه داد.
-این فقط یه وسیله ای جانبی برای سهولت در بازی و نظارت روی نتیجه س. چه اشکالی داره شما از نبوغ یه گریفیندوری استفاده کنید؟
تازه من فقط یه تغییر کووووچولو توش دادم. کمی از معجون هوش کلاغ بهش اضافه کردم، بقیه ش همش نبوغ خود ماگل هاست. درواقع شاید حتی لشکری از اینا بتونه لیگ جدیدی از کوییدیچ ایجاد کنه! چه کسی میدونه آینده جادوگران و ماگل ها به کجا میرسه؟ 
جیسون دیگر به حرف های آرتور گوش نمیداد. او با دقت به گوی طلایی نگاه میکرد و در سرش افکار مختلف درجریان بود. درست بود که برد گریفیندور در این بازی حیاتی بود، اما این، تقلب را توجیه میکرد؟ آیا باید به آرتور که در عطش فرصتی برای بروز استعدادهای خودش و استعدادهای ماگل ها بود اجازه عمل میداد؟
چه کسی از برد آسان بدش می آمد؟
چه کسی احتمال بردن را به حتمیت بردن ترجیح میداد؟
اصلا چه کسی تضمین می کرد تا گروه مقابل تقلبی نکند؟!
فرشته سمت چپ جیسون با خوشحالی سوال آخر را به مغز مخابره کرد.
-اگه اوضاع بد شد ازش استفاده کن. شاید اونا هم کلکی تو کارشون باشه.
آرتور به هوا پرید و هواپیمایش هم بال هایش را با حرکات موزون در هوا چرخاند و... تخم گیاه گوشتخوار آفریقایی روی مبل گریفیندور تبدیل به نیمرو شد. اما کسی جز نویل اهمیتی نداد، آنها با تمام شک هایشان نسبت به آزمایشات آرتور حالا نقشه کمکی داشتند.
با گذشت یک روز، اطمینان گریفیندوری ها به صفر رسید و در شبی که همه آماده مسابقه فردا می شدند اطمینان به منفی کاهش یافت.
چون هواپیمای ویزلی که حالا قرمز طلایی رنگ شده بود به خوابگاه ها سر می زد و هرچیز طلایی یا براقی را با خود میبرد و در گوشه کنار مخفی می کرد.
آرتور سعی میکرد به همه توضیح بدهد که این امر وقتی که کنترل دست او نیست اتفاق می افتد و اصلا تاثیری روی بازی ندارد.
اما مال باختگان و دخترانی که جینگیلی جات خود را ازدست داده بودند اصلا با این جواب ها راضی نمی شدند،مخصوصا اماونیتی که پای سکه هایش هم درمیان بود. بنابراین آرتور مجبور میشد در راه علم بالای درخت برود، زیر مبل ها و فرشینه هارا بگردد، یخ دریاچه بشکند و خلاصه مخفیگاه های هواپیما را پیدا کند.
هواپیما هم خوشبختانه در فکر تلافی نبود و حتی در تمرینات با اسنیچی که از کلاس پرواز برداشته بود(!) بسیار طبیعی عمل می کرد.
--یادتون باشه که استراتژی اصلی ما زدن مهاجم ها و نفوذ به صف جلوییه، تخته رو نگاه کنید!
اعضای تیم نگاهشان را از هواپیما که دزدکی سنجاق سینه طلایی را که برداشته بود میبرد برداشته و به نقشه های کوییدیچ جیسون زل زدند.
-مهم ترین چیز... هی!
هواپیما سعی داشت مدال کاپیتانی جیسون را از ردایش بکند. اما جیسون با تمام قوا سعی داشت کیش اش کند.
-آرتور! این دستگاهت، دکمه خفه شو یا خاموش شو ندا... ره؟
هواپیما بال هایش را به کمر زد و به جیسون خیره شد.
-چیشده؟ حموم بودم. عه، هواپیما داری بازی میکنی! آفرین، خودتو آماده... چیز، یعنی...
نگاه های جیسون خطرناک تر از همیشه بود.
-باتری ماگلی داره اما اگه بیرون بیارمش حافظه ش صفر میشه و همه زحماتم به باد میره. تا فردا صبر کن، درست میشه. پیشی پیشی هواپیما، بیا.
هواپیما روی شانه آرتور نشست و بقیه تیم با نگاه های فلک زده به نقشه اطمینانشان که با مدال کاپیتانی دور میشد نگاه کردند.
پایان فلش بک
-... و حالا تیم گریفیندور وارد میشه! جیسون سوآن، با اخم همیشگیش... اما ونیتی، با چشمک های همیشگیش ظاهر نمیشه، اون هم قیافه اخمو و ناراحتی داره، شایعه شده که اون گالیون هاشو به طور نامشخصی از دست میده...
اما ونیتی نگاه خشمناکی به گزارشگر انداخت و در دلش به خودش وعده پایان بازی و تسویه حساب داد.
-ملانی استانفورد، با موهای سفید درحالی که گوشی پزشکیش رو تو دستش میچرخونه وارد میشه، امیدوارم پستش دفاع نباشه... و حالا پیتر جونز با موهای ژولیده و رنگ پریده، اون فقط یه عینک و یه زخم کم داره تا کله زخمی بشه... دروازه بان گریفیندور الکس وندزبری، عضور مرموز و ساکت گریفیندور هم به میدان میاد. به دنبالش چوب ماهیگیری و بشکه هم در جای خودشون قرار میگیرن. بنظرتون ایندفعه توی بشکه چی میتونه باشه؟
حضار نخندیدند و گزارشگر هه هه ی ضعیفی از خودش بروز داد. کاپیتان ها دست دادند و مادام هوچ توپ هارا رها کرد.
جیسون زیرزیرکی به آرتور که منتظر علامت او بود نگاه کرد. در مقابلش ریونکلاوی ها با قیافه های مصمم و لبخند های کجکی سر جایشان شناور بودند. بعله حتما کلکی سوار کرده بودند که اینقدر راضی به نظر می رسیدند!
فرشته سمت چپ جیسون با خوشحالی حلقه کمر میزد و منتظر بود.
-بازی شروع شد! کوآفل در دستان جیسون سوآنه، اون جلو میره و مدافع هارو پشت سر میذاره، آمانو یوتاکا سعی میکنه با فنون ژاپنی کوآفل رو ازش بگیره اما جیسون با یه سرعت خونآشام گونه از اونم رد میشه... اما صبر کنید، ناگهان متوقف میشه و لینی وارنز که در نزدیکیش بود کوآفل رو میگیره و پاااس میده... .
جیسون یک لحظه صدای وزوز لینی را شنیده بود و حواسش به هواپیما پرت شده بود. هواپیمای لعنتی!
-تری بوت با چکمه های کوتاهش کوآفل رو برای جرمی استرتون میفرسته، جرمی جلو میره و گللللل! ده صفر ریونکلاو.
آرتور ویزلی در جای خود دیوانه وار دست تکان می داد اما گریفیندوری ها به همین سرعت نمیخواستند خودشان را ببازند.
-حالا بشکه جلو میره و کوآفل رو درون خودش میندازه، اون از یه بلاجر جاخالی میده، صحنه واقعا خطرناکی بود! اما ونیتی یه بلاجر دیگه رو منحرف میکنه، ریونکلاوی ها به قصد کشت بازی میکنن!
سولی با عصبانیت به طرف گزارشگر داد زد که تقصیر آنها نیست که حریفشان چوبیست! اما جز یاران خودش کسی در آن شلوغی صدایش را نشنید.
-ملانی استانفورد کوآفل رو از بشکه برمیداره و با جیسون پاسکاری میکنه، جیسون دیزی رو با بی رحمی هل میده و ملانی به سمت دروازه میره. آلنیس خیز برمیداره و... گللللل! ده- ده مساوی!
بازی با چند گل دیگر ادامه پیدا کرد و ملانی و جیسون با ذوق و هیجان بازی میکردند. همه تقریبا نقشه اطمینان را فراموش کرده بودند و البته یک چیز مهم دیگر را هم فراموش کرده بودند.
چیزی که حتی خود آرتور که داشت در سکوی تماشاچی ها بالا پایین می پرید، صورت می خراشید و منتظر علامت بود فراموش کرده بود.
فراموش کرده بود که هواپیما فعال است و دیگر روی شانه اش نیست!
-تری بوت پیتر رو پشت سر میذاره و به دروازه نزدیک میشه. الکس وندزبری با کتاب قصه های برادران گریم سعی داره حواسش رو پرت کنه. چقد من با این کتاب خاطره داشتم... مامانم...
ورزشگاه از شادی گلی که ریونکلاو زده بود به غلغله درآمد.
-بله، گل برای ریونکلاو، پنجاه پنجاه مساوی! آره شبا که این قصه هارو برام میخوندها، اصن میرفتم توی یه دنیاااای دیگه... یه لحظه صبر کنید، انگار جستجوگر ریونکلاو چیزی دیده، سو لی شیرجه میره، به زمین نزدیک میشه و... اون چیه؟ یه گوی طلایی کریسمس تو دستشه، کسی تقویمش رو گم کرده؟
همه با تعجب به این پدیده نگاه می کردند و کسی نخندید. اما گریفیندوری ها جدا از تعجب با نگرانی به هم نگاه کردند و بعد به اطرافشان زل زدند.
هیچکدام از آنها دلشان نمی خواست بازی شان به دلیل پرواز گالیون ها در ورزشگاه یا مرئی شدن هواپیمایی که به رنگ قرمز و طلایی نقاشی شده بود بر هم بخورد. از طرفی هم جیسون نمیخواست بازیشان غیرمنصفانه تمام شود، قرار بود این نقشه اطمینان باشد نه نقشه اجباری!
-بشکه! باید بگیریمش.
بشکه سری به نشانه تایید نشان داد.
-باشه من ازینور میرم تو هم ازونور برو!
-جیسون سوآن و بشکه به اطراف ورزشگاه پرواز میکنن، آیا این یه تکنیک جدیده؟ نقشه گریفیندوری ها چیه... حالا ریونکلاوی ها هم شک کردن و دنبال گریفیندوری ها راه افتادن. تری بوت با کوآفل به جلو میره تا گل بزنه، اما پیتر با بلاجری اونو متوقف میکنه. بازی رنگ و روی مرموزی گرفته!
و حالا این آرتور ویزلیه که کنار زمین ظاهر میشه. مادام هوچ اون رو به عقب راهنمایی میکنه... پیریه دیگه، کسی نمیدونه کی سلامت روانش از دست میره.
آرتور اما عصبانیتش از گزارشگر به اندازه عصبانیتش از اعتماد نکردن اعضای گروهش نبود. آنها همیشه جلوی او به خوبی رفتار می کردند، در اختراعاتش نظرات فعال می دادند و همیشه هوایش را داشتند.
اما وقتی که وقت عمل کردن رسید... همه شان نشان دادند که اعتمادی به او و حرف هایش ندارند. او می توانست حداقل کمی کمکشان کند و در این حد اختراعش را هم امتحان کند! هواپیما فقط به یک تمرین میدانی کوچک نیاز داشت...
اشتباه خودش بود.
از اول هم نباید به این موضوعات امید می بست، اما حالا تا اینجای کار آمده بود، او خودش به خودش اعتماد میکرد.
او اهرم را در دست گرفت و آن را به طرف خودش کشید، یک هواپیمای نامرئی بهتر بود که از کنار خود او شروع میکرد و بعد هدفش را مشخص میکرد.
-نشونشون بده چقد توانایی هواپیما!
-ملانی استانفورد کوآفل رو بدست گرفته و به جلو میره، کسی نیست که بهش پاس بده... جیسون عقب تر درحال مشورت با اعضای دیگه ی تیمه. ملانی محاصره میشه و... کوآفل رو از دست میده. بعد از مدت ها چهره ش رو عصبانی میبینیم.
اعضای گریفیندور با ناراحتی سعی در دفاع کردند اما تقریبا تیمشان از هم پاشیده بود. همه شان منتظر صدای وزوز مشکوکی در اطرافشان بودند.
-ناگهان سولی به طرفی میره! بعله اون ایندفعه دیگه اسنیچ رو دیده نه گوی کریسمس!.. اسنیچ با سرعت از وسط زمین حرکت میکنه، چوب ماهیگیری بلند میشه و از سر سو رد میشه تا اسنیچ رو بگیره... اما، سو کلاهش رو پرت میکنه تا اون رو منحرف کنه... آیا این خطا محسوب میشه؟
اسنیچ با سرعت دروازه گریفیندور را دور زد و به سمت مخالف جستجوگر ریونکلاو رفت. صدای وزوز خفیفی از کناره های اسنیچ می آمد. جیسون به چوب علامت داد تا کنارتر از سو بایستد.
-سو دستشو دراز کرده، عجیبه که جستجوگر گریفیندور کنارتر رفته. شاید از خطای خانم لی دردش گرفته و نمیخواد تکرار شه. منم مثل شما از صندلیم بلند شدم... این بهترین نقطه بازی کوییدیچه. اوه اسنیچ تغییر مسیر میده به سمت جستجوگر گریفیندور، چه شانسی!
طرفداران گریفیندور به هوای برد شروع به غلغله و پایکوبی کردند. در این بین آرتور هم اشک های غرور چشمهایش را پر کرد و با فکر اینکه همه چیز تموم شده و کارشو درست انجام داده... به هوا پرید و اهمیتی به کنترلی که از دستش رها شد نداد. کنترل قل خورد و قل خورد و چند سکو پایین تر زیر پای جمعیت له شد.
آیا فکر می کردیم باد آورده رو باد نمیبره؟ برد.
-جستجوگر گریفیندور سعی میکنه اسنیچ رو بگیره اما اسنیچ دور سرش میچرخه، این حرکات زشت از یه اسنیچ بعیده! حتی عجیبه... سولی سایه به سایه چوب ماهیگیری پرواز میکنه، اما اسنیچ اوج میگیره و میون ابرا ناپدید میشه. ناپدید میشه؟... اینطور که مشخصه... بازی فعلا... هیچ برنده ای نداره! تا اسنیچ سرکش برگرده.
جیسون نگاهی به داخل جمعیت انداخت تا با نگاه خشمناکی آرتور را متوجه کارش بکند. اما آرتور پس از اتفاقی که افتاده بود، دیگر بین تماشاچیان نبود.
-از اولش هم نباید سعی میکردیم اون اسنیچ رو جادو کنیم! انگار دیوونه شد...
لینی با ناامیدی این را گفت و کنار اعضای تیمش فرود آمد.
ریونکلاو vs گریفیندور
-این درست نیست! باید با پای راست سوار جارو بشی نه چپ.

-تو نتیجه ش فرقی داره؟

-یه اشتباه کن و همه مون میمیریم!

-منظورش اینه که میبازیم.

ملانی سعی کرد لبخند زورکی ای به تازه وارد تیم بزند، اما لبخندش در جیغ و داد ها و اخم های آتشین کاپیتان جیسون گم شد.
-الکس! لازم نیست اونهمه کتاب بار جاروت کنی، مگه داریم میریم مسافرت؟

-نه کاپیتان، آخه میخوام مطمئن شم همه چیز تحت کنترله.

-معلومه که تحت کنترله.
نه تنها جیسون، بلکه بقیه اعضای تیم گریفیندور هم عصبی و بی قرار بودند. کوییدیچ همیشه اهمیت زیادی برای گریفیندور داشت.
حتی چادر رختکن هم از استرس مچاله میشد و کم کم جای کمتری برای اعضا میگذاشت.
ملانی همانطور که خم شده بود تا سرش به چادر مچاله شده نخورد سعی کرد فضا را تلطیف کند.
-به استراتژی مون فکر کنید بچه ها! پرواز، گل زدن، نقشه اطمینان... .

بچه ها:
-

فلش بک
تالار گریفیندور- دو روز پیش
-آرتور! وسیله ت بازم تخم گیاه گوشتخوار آفریقایی رو برداشته! اون خیلی کمیابه.

نویل با نگرانی و ناامیدی به تخم طلایی صورتی ای که اندازه یک گردو بود و حالا بالای سرش شناور بود نگاه می کرد. تخم توپ مانند کم کم دور میشد و به سمت وسط تالار گریفیندور می رفت. اما آرتور ویزلی سخت در حال تلاش و بازی بازی با کنترلی بود که در دست داشت و صورتش از فرط تلاش و تمرکز قرمز شده بود و مسلما وقت نداشت تا به شکایت ها و ناله های نویل گوش دهد.
-نه... اون فقط... داره تمرین میکنه!
راست، نه زیاد بود، چپپپپپپ، پایینننن. خودشه. وسیله ای در بالای کله ی جیسون، کاپیتان کوییدیچ، ظاهر شد و جادوگران اطرافش مثل کسی که آبله اژدهایی گرفته باشد به او نگاه کرده و به سرعت فاصله گرفتند.
-باز چی شده؟

-جیسون! دیدیش؟ این چیزیه که ماگل ها بهش میگن هوا... پیما!

-معلومه که دیدمش، از وقتی رفتی خونه و برگشتی هرروز داریم وزوز اش رو میشنویم و هنوز نفهمیدیم چه خاصیتی داره!
هواپیما وزوز شاکی ای از خود بیرون داد و تخم گیاه در چنگال هایش لرزش خطرناکی کرد. اما آرتور با لبخندی جواب داد.
-خب همین... کافیه! الان میخوام بهت قابلیت منحصر به فردشو معرفی کنم، هواپیما؟ شروع کن.

هواپیما با حرکت اهرمی که در دست آرتور بود نامرئی شد و حالا تخم گیاه بالای سر جیسون تکان میخورد و به اطراف می رفت.
-شمارو یاد چیزی نمیندازه؟

-تخم گیاه گوشتخوار آفریقایی!
-نه، بعدی؟

-اممم... شبیه اسنیچ...

-خودشه! حالا، این اسنیچ میتونه بره، چپ! راست! پایین، بالا... یا هر طرفی که جستجوگر ریونکلاو باشه نره!
گریفیندوری ها بعد از مدت ها جک ساختن و حرف زدن درمورد وسواس آرتور در وسایل ماگلی، برای اولین بار تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفته بودند و همه با سکوت به توپ طلایی نگاه می کردند. آرتور از این سکوت لذت میبرد.
-فقط کافیه که تو توی جمعیت باشی و با وسیله ت بازی کنی؟
-درواقع کنترلش کنم!

-مگه شما روی سواستفاده از اشیای ماگلی حساس نبودین؟

-اینکه سواستفاده نیست! خوب استفاده ست، مثل اون ماشینی که کنترلش کردم و جون هری پاتر و پسرمو نجات داد. یادش بخیر.

آرتور اشک های غرورش را پاک کرد و با صدایی که سعی می کرد گناهکار نباشد ادامه داد.
-این فقط یه وسیله ای جانبی برای سهولت در بازی و نظارت روی نتیجه س. چه اشکالی داره شما از نبوغ یه گریفیندوری استفاده کنید؟
تازه من فقط یه تغییر کووووچولو توش دادم. کمی از معجون هوش کلاغ بهش اضافه کردم، بقیه ش همش نبوغ خود ماگل هاست. درواقع شاید حتی لشکری از اینا بتونه لیگ جدیدی از کوییدیچ ایجاد کنه! چه کسی میدونه آینده جادوگران و ماگل ها به کجا میرسه؟ 
جیسون دیگر به حرف های آرتور گوش نمیداد. او با دقت به گوی طلایی نگاه میکرد و در سرش افکار مختلف درجریان بود. درست بود که برد گریفیندور در این بازی حیاتی بود، اما این، تقلب را توجیه میکرد؟ آیا باید به آرتور که در عطش فرصتی برای بروز استعدادهای خودش و استعدادهای ماگل ها بود اجازه عمل میداد؟
چه کسی از برد آسان بدش می آمد؟
چه کسی احتمال بردن را به حتمیت بردن ترجیح میداد؟
اصلا چه کسی تضمین می کرد تا گروه مقابل تقلبی نکند؟!
فرشته سمت چپ جیسون با خوشحالی سوال آخر را به مغز مخابره کرد.
-اگه اوضاع بد شد ازش استفاده کن. شاید اونا هم کلکی تو کارشون باشه.

آرتور به هوا پرید و هواپیمایش هم بال هایش را با حرکات موزون در هوا چرخاند و... تخم گیاه گوشتخوار آفریقایی روی مبل گریفیندور تبدیل به نیمرو شد. اما کسی جز نویل اهمیتی نداد، آنها با تمام شک هایشان نسبت به آزمایشات آرتور حالا نقشه کمکی داشتند.
با گذشت یک روز، اطمینان گریفیندوری ها به صفر رسید و در شبی که همه آماده مسابقه فردا می شدند اطمینان به منفی کاهش یافت.
چون هواپیمای ویزلی که حالا قرمز طلایی رنگ شده بود به خوابگاه ها سر می زد و هرچیز طلایی یا براقی را با خود میبرد و در گوشه کنار مخفی می کرد.
آرتور سعی میکرد به همه توضیح بدهد که این امر وقتی که کنترل دست او نیست اتفاق می افتد و اصلا تاثیری روی بازی ندارد.
اما مال باختگان و دخترانی که جینگیلی جات خود را ازدست داده بودند اصلا با این جواب ها راضی نمی شدند،مخصوصا اماونیتی که پای سکه هایش هم درمیان بود. بنابراین آرتور مجبور میشد در راه علم بالای درخت برود، زیر مبل ها و فرشینه هارا بگردد، یخ دریاچه بشکند و خلاصه مخفیگاه های هواپیما را پیدا کند.
هواپیما هم خوشبختانه در فکر تلافی نبود و حتی در تمرینات با اسنیچی که از کلاس پرواز برداشته بود(!) بسیار طبیعی عمل می کرد.
--یادتون باشه که استراتژی اصلی ما زدن مهاجم ها و نفوذ به صف جلوییه، تخته رو نگاه کنید!

اعضای تیم نگاهشان را از هواپیما که دزدکی سنجاق سینه طلایی را که برداشته بود میبرد برداشته و به نقشه های کوییدیچ جیسون زل زدند.
-مهم ترین چیز... هی!
هواپیما سعی داشت مدال کاپیتانی جیسون را از ردایش بکند. اما جیسون با تمام قوا سعی داشت کیش اش کند.
-آرتور! این دستگاهت، دکمه خفه شو یا خاموش شو ندا... ره؟

هواپیما بال هایش را به کمر زد و به جیسون خیره شد.
-چیشده؟ حموم بودم. عه، هواپیما داری بازی میکنی! آفرین، خودتو آماده... چیز، یعنی...

نگاه های جیسون خطرناک تر از همیشه بود.
-باتری ماگلی داره اما اگه بیرون بیارمش حافظه ش صفر میشه و همه زحماتم به باد میره. تا فردا صبر کن، درست میشه. پیشی پیشی هواپیما، بیا.
هواپیما روی شانه آرتور نشست و بقیه تیم با نگاه های فلک زده به نقشه اطمینانشان که با مدال کاپیتانی دور میشد نگاه کردند.
پایان فلش بک
-... و حالا تیم گریفیندور وارد میشه! جیسون سوآن، با اخم همیشگیش... اما ونیتی، با چشمک های همیشگیش ظاهر نمیشه، اون هم قیافه اخمو و ناراحتی داره، شایعه شده که اون گالیون هاشو به طور نامشخصی از دست میده...
اما ونیتی نگاه خشمناکی به گزارشگر انداخت و در دلش به خودش وعده پایان بازی و تسویه حساب داد.
-ملانی استانفورد، با موهای سفید درحالی که گوشی پزشکیش رو تو دستش میچرخونه وارد میشه، امیدوارم پستش دفاع نباشه... و حالا پیتر جونز با موهای ژولیده و رنگ پریده، اون فقط یه عینک و یه زخم کم داره تا کله زخمی بشه... دروازه بان گریفیندور الکس وندزبری، عضور مرموز و ساکت گریفیندور هم به میدان میاد. به دنبالش چوب ماهیگیری و بشکه هم در جای خودشون قرار میگیرن. بنظرتون ایندفعه توی بشکه چی میتونه باشه؟
حضار نخندیدند و گزارشگر هه هه ی ضعیفی از خودش بروز داد. کاپیتان ها دست دادند و مادام هوچ توپ هارا رها کرد.
جیسون زیرزیرکی به آرتور که منتظر علامت او بود نگاه کرد. در مقابلش ریونکلاوی ها با قیافه های مصمم و لبخند های کجکی سر جایشان شناور بودند. بعله حتما کلکی سوار کرده بودند که اینقدر راضی به نظر می رسیدند!
فرشته سمت چپ جیسون با خوشحالی حلقه کمر میزد و منتظر بود.
-بازی شروع شد! کوآفل در دستان جیسون سوآنه، اون جلو میره و مدافع هارو پشت سر میذاره، آمانو یوتاکا سعی میکنه با فنون ژاپنی کوآفل رو ازش بگیره اما جیسون با یه سرعت خونآشام گونه از اونم رد میشه... اما صبر کنید، ناگهان متوقف میشه و لینی وارنز که در نزدیکیش بود کوآفل رو میگیره و پاااس میده... .
جیسون یک لحظه صدای وزوز لینی را شنیده بود و حواسش به هواپیما پرت شده بود. هواپیمای لعنتی!
-تری بوت با چکمه های کوتاهش کوآفل رو برای جرمی استرتون میفرسته، جرمی جلو میره و گللللل! ده صفر ریونکلاو.
آرتور ویزلی در جای خود دیوانه وار دست تکان می داد اما گریفیندوری ها به همین سرعت نمیخواستند خودشان را ببازند.
-حالا بشکه جلو میره و کوآفل رو درون خودش میندازه، اون از یه بلاجر جاخالی میده، صحنه واقعا خطرناکی بود! اما ونیتی یه بلاجر دیگه رو منحرف میکنه، ریونکلاوی ها به قصد کشت بازی میکنن!
سولی با عصبانیت به طرف گزارشگر داد زد که تقصیر آنها نیست که حریفشان چوبیست! اما جز یاران خودش کسی در آن شلوغی صدایش را نشنید.
-ملانی استانفورد کوآفل رو از بشکه برمیداره و با جیسون پاسکاری میکنه، جیسون دیزی رو با بی رحمی هل میده و ملانی به سمت دروازه میره. آلنیس خیز برمیداره و... گللللل! ده- ده مساوی!
بازی با چند گل دیگر ادامه پیدا کرد و ملانی و جیسون با ذوق و هیجان بازی میکردند. همه تقریبا نقشه اطمینان را فراموش کرده بودند و البته یک چیز مهم دیگر را هم فراموش کرده بودند.
چیزی که حتی خود آرتور که داشت در سکوی تماشاچی ها بالا پایین می پرید، صورت می خراشید و منتظر علامت بود فراموش کرده بود.
فراموش کرده بود که هواپیما فعال است و دیگر روی شانه اش نیست!
-تری بوت پیتر رو پشت سر میذاره و به دروازه نزدیک میشه. الکس وندزبری با کتاب قصه های برادران گریم سعی داره حواسش رو پرت کنه. چقد من با این کتاب خاطره داشتم... مامانم...
ورزشگاه از شادی گلی که ریونکلاو زده بود به غلغله درآمد.
-بله، گل برای ریونکلاو، پنجاه پنجاه مساوی! آره شبا که این قصه هارو برام میخوندها، اصن میرفتم توی یه دنیاااای دیگه... یه لحظه صبر کنید، انگار جستجوگر ریونکلاو چیزی دیده، سو لی شیرجه میره، به زمین نزدیک میشه و... اون چیه؟ یه گوی طلایی کریسمس تو دستشه، کسی تقویمش رو گم کرده؟

همه با تعجب به این پدیده نگاه می کردند و کسی نخندید. اما گریفیندوری ها جدا از تعجب با نگرانی به هم نگاه کردند و بعد به اطرافشان زل زدند.
هیچکدام از آنها دلشان نمی خواست بازی شان به دلیل پرواز گالیون ها در ورزشگاه یا مرئی شدن هواپیمایی که به رنگ قرمز و طلایی نقاشی شده بود بر هم بخورد. از طرفی هم جیسون نمیخواست بازیشان غیرمنصفانه تمام شود، قرار بود این نقشه اطمینان باشد نه نقشه اجباری!
-بشکه! باید بگیریمش.

بشکه سری به نشانه تایید نشان داد.
-باشه من ازینور میرم تو هم ازونور برو!
-جیسون سوآن و بشکه به اطراف ورزشگاه پرواز میکنن، آیا این یه تکنیک جدیده؟ نقشه گریفیندوری ها چیه... حالا ریونکلاوی ها هم شک کردن و دنبال گریفیندوری ها راه افتادن. تری بوت با کوآفل به جلو میره تا گل بزنه، اما پیتر با بلاجری اونو متوقف میکنه. بازی رنگ و روی مرموزی گرفته!
و حالا این آرتور ویزلیه که کنار زمین ظاهر میشه. مادام هوچ اون رو به عقب راهنمایی میکنه... پیریه دیگه، کسی نمیدونه کی سلامت روانش از دست میره.
آرتور اما عصبانیتش از گزارشگر به اندازه عصبانیتش از اعتماد نکردن اعضای گروهش نبود. آنها همیشه جلوی او به خوبی رفتار می کردند، در اختراعاتش نظرات فعال می دادند و همیشه هوایش را داشتند.
اما وقتی که وقت عمل کردن رسید... همه شان نشان دادند که اعتمادی به او و حرف هایش ندارند. او می توانست حداقل کمی کمکشان کند و در این حد اختراعش را هم امتحان کند! هواپیما فقط به یک تمرین میدانی کوچک نیاز داشت...
اشتباه خودش بود.
از اول هم نباید به این موضوعات امید می بست، اما حالا تا اینجای کار آمده بود، او خودش به خودش اعتماد میکرد.
او اهرم را در دست گرفت و آن را به طرف خودش کشید، یک هواپیمای نامرئی بهتر بود که از کنار خود او شروع میکرد و بعد هدفش را مشخص میکرد.
-نشونشون بده چقد توانایی هواپیما!
-ملانی استانفورد کوآفل رو بدست گرفته و به جلو میره، کسی نیست که بهش پاس بده... جیسون عقب تر درحال مشورت با اعضای دیگه ی تیمه. ملانی محاصره میشه و... کوآفل رو از دست میده. بعد از مدت ها چهره ش رو عصبانی میبینیم.
اعضای گریفیندور با ناراحتی سعی در دفاع کردند اما تقریبا تیمشان از هم پاشیده بود. همه شان منتظر صدای وزوز مشکوکی در اطرافشان بودند.
-ناگهان سولی به طرفی میره! بعله اون ایندفعه دیگه اسنیچ رو دیده نه گوی کریسمس!.. اسنیچ با سرعت از وسط زمین حرکت میکنه، چوب ماهیگیری بلند میشه و از سر سو رد میشه تا اسنیچ رو بگیره... اما، سو کلاهش رو پرت میکنه تا اون رو منحرف کنه... آیا این خطا محسوب میشه؟

اسنیچ با سرعت دروازه گریفیندور را دور زد و به سمت مخالف جستجوگر ریونکلاو رفت. صدای وزوز خفیفی از کناره های اسنیچ می آمد. جیسون به چوب علامت داد تا کنارتر از سو بایستد.
-سو دستشو دراز کرده، عجیبه که جستجوگر گریفیندور کنارتر رفته. شاید از خطای خانم لی دردش گرفته و نمیخواد تکرار شه. منم مثل شما از صندلیم بلند شدم... این بهترین نقطه بازی کوییدیچه. اوه اسنیچ تغییر مسیر میده به سمت جستجوگر گریفیندور، چه شانسی!
طرفداران گریفیندور به هوای برد شروع به غلغله و پایکوبی کردند. در این بین آرتور هم اشک های غرور چشمهایش را پر کرد و با فکر اینکه همه چیز تموم شده و کارشو درست انجام داده... به هوا پرید و اهمیتی به کنترلی که از دستش رها شد نداد. کنترل قل خورد و قل خورد و چند سکو پایین تر زیر پای جمعیت له شد.
آیا فکر می کردیم باد آورده رو باد نمیبره؟ برد.
-جستجوگر گریفیندور سعی میکنه اسنیچ رو بگیره اما اسنیچ دور سرش میچرخه، این حرکات زشت از یه اسنیچ بعیده! حتی عجیبه... سولی سایه به سایه چوب ماهیگیری پرواز میکنه، اما اسنیچ اوج میگیره و میون ابرا ناپدید میشه. ناپدید میشه؟... اینطور که مشخصه... بازی فعلا... هیچ برنده ای نداره! تا اسنیچ سرکش برگرده.

جیسون نگاهی به داخل جمعیت انداخت تا با نگاه خشمناکی آرتور را متوجه کارش بکند. اما آرتور پس از اتفاقی که افتاده بود، دیگر بین تماشاچیان نبود.
-از اولش هم نباید سعی میکردیم اون اسنیچ رو جادو کنیم! انگار دیوونه شد...
لینی با ناامیدی این را گفت و کنار اعضای تیمش فرود آمد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

ریونکلاو
Vs
گریفیندور
هواپیما
- نگو همچین. حتی شوخیشم زشته!

- شوخی ندارم، خودتون نامه رو بگیرین بخونین.

سو نامه رو پرتاب میکنه و تری با پرشی تو هوا میگیردش.
- راست میگه. بازی بعدیمونم تو ایرانه.

- یعنی چی؟ یعنی قراره ما رو دو هفته اصفهان بکارن که بعدش با هواپیما ببرن تهران؟

دیزی با دیدن پیکسی ریز تیمشون که از شدت فشار به رنگ قرمز در اومده بود و همچون گلوله آتشین کوچیکی بالا و پایین میپرید، لازم میبینه که اونو به آرامش دعوت کنه.
- آروم باش لینی. حالا چیزی نشده که، شاید به خاطر دو بازی متوالی تو ایران امتیازِ سختیِ کار بهمون بدن.

لینی میدونست از این خبرا نیست و این حجم از فشار برای یه حشره با جثه کوچیک قابل تحمل نبود. بنابراین بیهوش میشه و سقوط آزادی رو به زمینو تجربه میکنه.
سو انگار نه انگار که لینی با مخ به زمین خورده و زبونش از دهنش بیرون افتاده، اونو برمیداره و تو جیبش میذاره.
- اعتراض دیگهای نبود؟

نبود! یا شاید هم اگه بود در نطفه خفه میشه!
دو هفته بعد، درون هواپیما
- زیباست. از این بالا اون پایین واقعا زیباست.

- حالا خوبه خودت بال داری و همیشه از بالا به بقیه نگاه میکنی.

اگه میخواستی دقیق به حرف سو گوش بدی، میتونستی تیکهی پنهان جملهی دومش رو حس کنی، اما لینی مشغولتر از این بود که متوجه وجود یا عدم وجود تیکه در مکالمات کسی بشه.
- باشه خب این فرق داره. این خیلی بالاتره، حتی بالاتر از پرواز با جارو. همه چی کوچولوئه. ساختمونا و آدما. انگار همهشون تبدیل به لونه شدن و آدما هم حشرهن.

سو انتظار نداشت انتهای این مکالمه به حشرات ختم بشه. بنابراین بعد از این که برای هزارمین بار از لینی قطع امید میکنه، چرخی میزنه و رو به باقی اعضای تیم که رو صندلیهای دیگه ولو بودن میگه:
- آخرین استراحتتون رو بکنین که بزودی به تهران میرسیم و بعدش مستقیم میریم استادیوم آزادی.
بازیکنان به قدری از این قرنطینگی در هتل کلافه شده بودن که حتی حال نداشتن جواب بدن "باشه". جرونا در ایران بیداد میکرد!
رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو
سو که دوست داشت در هنگام مکالمه با تیم، بعنوان کاپیتان بالاترین فرد باشه، لینی رو مجبور کرده بود به جای بالبالزدن تو هوا یه گوشه بشینه و خودشم رو صندلیای ایستاده بود. باقی بازیکنان هم دور تا دورش حلقه زده بودن.
- بازی اول تقلب کردیم، بازی دوم روونا بختکی بازی کردیم و حالا نوبت اینه که بازی آخرو با استراتژیهای پیچیدهی مخصوص مغزهای ریونکلاوی ببریم.
- که همهمون همهشو از بَر هستیم!

سو چشمغرهای نثار جرمی میکنه که وسط نطقش پریده بود و ادامه میده:
- ابعاد، وزن و چگالی تمام توپای بازی رو مورد بررسی قرار دادیم و تاکتیکهای حساب شدهای براساسش چیدیم. ما از همه نظر به تیم رقیب برتری داریم. پس بگین برنده کیه؟

بازیکنان تیم دوست داشتن با خوشحالی مشتهاشون رو بالا ببرن و فریاد ریونکلاو سر بدن، اما متاسفانه صندلی زیرپای سو در همون لحظهی ناب میشکنه و تیم به نشانهی احترام به سقوط کاپیتان، سکوت پیشه میکنه.
- فکر کنم جنسش چینی بود.

یا شاید هم پیشه نمیکنن!
زمین بازی
بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو، منظم و مرتب پشت سر کاپیتانشون از رختکن خارج شده و به درون زمین بازی قدم میذارن. اینبار برخلاف بازیهای گذشته هیچکدوم اشتیاقی برای تماشای فضای استادیوم آزادی نداشتن. به نظرشون دو بازی متوالی در ایران به معنای ورزشگاههای یکسان و مشابه بود!
پس بیمعطلی خودشونو به وسط زمین و جایی که داور با توپهای عجیبی ایستاده بود میرسونن.
- جناب یا خانوم داور؟ اینا دیگه چین؟
داور که هویتش از همه مخفی شده بود، ابتدا جوابی نمیده و منتظر میمونه تا بازیکنان تیم کوییدیچ گریفیندور هم به اونا ملحق شن. بعدش اشارهای به یک سوی انتهاییِ استادیوم میکنه.
- حدس میزنم هیچکدومتون متوجه اون هواپیما نشدین.

بازیکنان ریونکلاو با دلخوری سراشونو بلند میکنن و به جایی که داور اشاره کرده بود نگاه میکنن. حالا یک بار استادیوم رو از نظر نگذرونده بودنها، دقیقا تو همون بازی داور باید بهش اشاره میکرد؟!
ماکت هواپیمایی بزرگ در یک سمت استادیوم روی پایهای سفید رنگ قرار گرفته بود و کلمهی ایرانیدا با رنگ سرخِ تو چشم برویی روش خودنمایی میکرد. اگه بیشتر دقت میکردی طراحیهایی از خلبان، خدمه و مسافرینش رو با چهرههایی خندون میدیدی که از پشت پنجره به بیرون خیره شده بودن.
داور بعد از اطمینان از این که مغز همه وجود هواپیما رو تایید کرده، انگشتشو پایین میاره.
- هفتهی پیش یه هواپیما تو ایران سقوط کرده و استفاده از هواپیما تو این کشور تقریبا به صفر رسیده. وزیر ماگلا با شرط و شروطی حاضر شده این استادیوم فوتبال رو برای بازی کوییدیچ به ما اجاره بده.

داور نگاهشو رو چهرهی بازیکنان که سوال "چه شرطی" رو فریاد میزد میگردونه.
- هواپیما! گفتن حتما باید توی بازیمون از عنصر هواپیما استفاده کنیم و تبلیغاتی هم از شرکت برتر هواپیما سازیشون داشته باشیم تا دوباره ماگلزادهها با هواپیما آشتی کنن. تصمیمات از قبل گرفته شده، بنابراین لینی وارنر...
داور تکونی به چوبدستیش میده و هواپیمای کوچیک مینیاتوریای تو دستش ظاهر میکنه.
- سوار این هواپیما میشه و اما ونیتی هم...
تکون چوبدستی داور ایندفعه موجب ظاهر شدن جارویی با شکل و شمایل هواپیما درست جلوی پای اما میشه.
- سوار این جاروی هواپیما نما میشه. هواپیمای لینی دریچهای داره که با فشار دادن دکمهی روش تولید باد میکنه و هواپیمای اما هم سمپاشه!
بازیکنان دو تیم هاج و واج نگاهی به هم میندازن. اما قبل از این که بخوان اظهار نظری کنن از نگاه داور متوجه میشن که این همهی ماجرا نیست.
- بگو داور، بگو. ما طاقت شنیدنشو داریم.

ارکو اینو میگه و در آغوش جیسون فرو میره.
- خواستن ورزشهای ماگلیشون رو هم با عنصر هواپیما تبلیغ کنیم! پس توپای بازی از این قرارن. پینگپنگ به جای اسنیچ، بسکتبال به جای بلاجر و والیبال به جای کوافل.

اکثر بازیکنان دو تیم اسامی ورزشهایی که داور نام میبردو متوجه نمیشدن که خب اصلا مهم نبود. مهم این بود که حالا توپها رها شده بودن و همه به وضوح میدیدن که بالا سر تکتک اونا دو بال نصب شده و مثل هواپیمای کاغذیای که توپ با خودش حمل میکنه شده بودن.
این وسط ماگلزادههایی هم بودن که سخنان داورو به خوبی درک کرده باشن.
- مگه نباید کوافل سرخ باشه و بزرگترین توپ؟ پس چرا والیباله و آبی؟
- شاید بیشتر از سایز، قدرت و وزن توپ براشون مهم بوده!
داور نگاهی به ساعتش میندازه و میبینه بیش از این نمیتونه شروع مسابقه رو به تاخیر بندازه.
- همهی توپا جادو شدن تا با کوچکترین حرکت باد تغییر مسیر بدن. بنابراین به جای چماق، مدافعا باید از این وسیله استفاده کنن و مسیر بَسلاجرو (بسکتبال-بلاجر) تغییر بدن.

داور سه چوبی که همچون چماقی بودن که با تریلی از روشون رد شدن و حالا دیگه انحناهاشون صاف شده بود رو تحویل سه مدافع میده. لینی هم که نیاز نداشت، چون هواپیماش تولید باد میکرد!
- مهاجما هم نباید والیفِل (والیبال-کوافل) رو مثل توپ شوت کنن، بلکه باید درست مثل هواپیمای کاغذی در جهات مختلف نشونهگیریش کنن. پینیچ (پینگپنگ-اسنیچ) هم که تغییر خاصی نکرده. همین دیگه، با صدای سوت من بازی شروع میشه. ســـوت!
بازیکنای دو تیم هول میشن. حتی به اونا فرصت داده نشده بود تا قضیه رو هضم کنن، چه برسه به این که مخالفتی کنن!
این وسط بازیکنان ریونکلاو تو شوک بیشتری فرو رفته بودن.
- سو تاکتیکهامون چی میشه؟

-بدبخت شدیم که سو.

سو کلاهشو محکم روی سرش جاسازی میکنه تا از پرتاب نشدنش در هوا مطمئن شه و جواب میده:
- فکر کنم بازم باید روونا بختکی بازی کنیم! به ما استراتژی نیومده. خوبیش اینه که تیم رقیب هم انتظار اینو نداشته پس شرایط برابره. به غریزه ریونکلاویتون اعتماد کنین.

با ملحق شدن سو به آسمون، باقی بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو هم دست از ناله و زاری برمیدارن و به حرکت در میان.
- بالاخره دو گالیونی چهارده بازیکن میفته و به سمت آسمون اوج میگیرن. در اولین حرکت، آرکو با سرعت به سمت بسلاجر حرکت میکنه تا گلی رو برای تیمش به ثمر برسونه. ازون طرف دیزی اشتباها والیفل رو برای این که مانع گلزنی آرکو بشه به سمتش میفرسته. مثل این که بازیکنان هنوز درک نکردن کدوم توپ مال چه کاریه!

آرکو و دیزی، هر دو با شنیدن صدای گزارشگر به خودشون میان و متوجه اشتباهشون میشن. با این تفاوت که اشتباه آرکو با یک توقف و گرفتن والیفلی که به لطف دیزی به سمتش میومد جبران میشه، اما دیزی راه جبرانی برای اشتباهش نداره.
- آرکو والیفل رو به سمت دروازه ریونکلاو پرتاب میکنه، آلنیس خیلی دوره و بعید میدونم بتونه به موقع خودش رو برسونه. اوه... ناگهان به امر الهی بادی میوزه و والیفلی که چیزی نمونده بود وارد دروازه بشه، در جهت مخالف به حرکت در میاد و به دست جرمی میفته. واقعا جادوی تاثیرگذاری رو توپا انجام شده.

لینی با دیدن بسلاجری که به سمت جرمی در حرکت بود، دکمهی هواپیماش رو فشار میده و ضمن تولید بادی که موجب تغییر مسیر بسلاجر و نجات جرمی میشه، جملهی بنفشرنگی که نشان از "هواپیمای ایرانیدا، انتخاب مطمئن ایرانیان" بود رو هوا نقش میبنده.
- تبلیغات تا کی؟

تری که به تازگی والیفل رو از جرمی گرفته بود، ازونجایی که در بچگی در تمام بازیهای هواپیمای کاغذی برنده میشد، دستش رو عقب میبره و سپس با زور زیاد و حالت خاصی والیفل رو به سمت دروازه هدایت میکنه.
- والیفل مثل یه هواپیمای تندرو داره به سمت دروازه گریفیندور میره. الکس کاملا آماده و دقیقا در همون نقطهای وایساده که والیفل به سمتش میره. اما والیفل وسط راه تغییر مسیر میده و به سمت حلقهی دیگهای از دروازه حرکت میکنه. یکی حساب کنه ببینیم قوانین فیزیک نقض شد یا نه!

به نظر مهارت زیاد تری در بازی با هواپیمای کاغذی، اینجا هم تاثیر خودشو گذاشته بود و اولین گل به نفع ریونکلاو به ثمر میرسه.
- بازیکنا هنوزم گاهی توپا رو با هم اشتباه میگیرن، چون در همین لحظه بشکه رو میبینیم که با آغوش باز منتظره تا بسلاجر بیاد و بخوره بهش! از اون طرف آمانو با سرعت و والیفل به دست از بالای سر بشکه عبور میکنه و جریان باد حاصل از جاروش، بسلاجرو از مسیر خودش منحرف میکنه و بسلاجر از بیخ گوش بشکه عبور میکنه. بشکه هم نشدیم اینقد شانس داشته باشیم.

آمانو با شنیدن صدای گزارشکر و درک این موضوع که در واقع از حذف یک بازیکن حریف جلوگیری کرده، غرغرکنان سرجاش متوقف میشه.
- اینم شد کوییدیچ آخه!

همین یک لحظه غفلت کافیه تا بشکه که نجات پیدا کرده بود به آمانو برسه و مستقیم روی کلهش قرار بگیره.
- حالا بشکه رو سر آمانو جا خوش کرده و آمانو برای این که بشکه دست از سرش برداره مجبور میشه والیفل رو رها کنه. والیفل رها شده رو جیسون میقاپه. جیسون و آرکو پا به پای هم جلو میرن و با پرتابهای کوتاه والیفل بین خودشون، مهاجمای ریونکلاو رو گیج میکنن. با رسیدن به دروازه، والیفل رو به بشکه که در سوی دیگهی زمین قرار داشت پاس میدن. والیفل داخل بشکه قرار میگیره. بشکه قر 360 درجهای به خودش میده و والیفل رو یکراست به سمت دروازه پرتاب میکنه. اما خب... این ضربات برای کوافل تمرین شده بودن نه والیفل. والیفل رو به زمین سقوط میکنه.

جیسون و آرکو لعنتی به توپهای جدید میفرستن.
- قرار نبود همچین بشه.
- این یک گل دیدنی باید میبود.
جرمی که پایین بشکه در حال پرواز بود، والیفل رو میقاپه و میاد بچرخه که ناگهان سمپاشی میشه!
- اما ونیتی بالاخره از قابلیت هواپیمایی که سوارش شده استفاده میکنه و جرمی رو سمپاشی میکنه. همزمان تبلیغ "با سمپاش ایرانیدا، از مزرعهتان محافظت کنید" تو آسمون نقش میبنده. جرمی رو میبینیم که سرفهکنان والیفل رو رها میکنه و جیسون و آرکو دوباره اونو میقاپن. هر دو والیفل رو چسبیدن و با زور مشترکی والیفل رو راهی دروازه میکنن. آلنیس جهت حرکت والیفل رو درست تشخیص میده اما اینقدر قدرت ضربه زیاده که والیفل زودتر از دروازه عبور میکنه و گل. 10-10 بازی مساوی میشه.
هنوز زمان زیادی از بازی نگذشته بود که دو جستجوگر بازی پینیچ رو پیدا میکنن. کاملا مشخص بود که پینیچ، اون زبر و زرنگی اسنیچ و تواناییش در گم و گور کردن خودش تو پهنه آسمون رو به ارث نبرده بود.
- در حالی که مسابقه کوییدیچ با این توپا و هواپیما از این عجیبتر نمیتونست بشه، چوب ماهیگیری و سو رو میبینیم که به دنبال پینیچ هستن. پینیچ سعی میکنه با حرکات مارپیچی سریع از قلاب ماهیگیری که مدام به سمتش پرتاب میشه جاخالی بده، اما باید حواسش باشه که همینا سرعتش رو کم نکنه تا سو دستش بهش برسه.

پینیچ بالا میره، پایین میاد و هرکاری میکنه تا دو جستجوگر گمش کنن، اما موفق نمیشه. هربار که چیزی نمونده بود قلاب دور بالهای پینیچ گیر کنه، سو فوتی میکنه و پینیچ رو از مسیرش منحرف میکنه.
- خستهم شد. تو یه چرخهی بینهایت چوب ماهیگیری میخواد پینیچو بگیره که سو فوتکنان با تغییر جهت پینیچ مانعش میشه. باید ببینیم نفس سو کی به پایان میرسه!
از اون طرف بازیکنان هر دو تیم توافق کرده بودن تا به این بازی عجیب پایان بدن و فقط منتظر گرفتن پینیچ توسط جستجوگرا بمونن.
بنابراین جرمی همچنان داشت سرفه میکرد و آمانو بی توجه به جرمی که میگفت "به روونا چیزی تو گلوم گیر نکرده" محکم میزد پشت کمرش. لینی هم گویا خوشش اومده بود و با فشردن دکمه تولید باد هواپیماش مدام تبلیغ هواپیمای ایرانیدا رو تو صورت همه میکوبید.
آلنیس که دل خوشی از توپهای هواپیمایی بازی نداشت روی یکی از حلقهها لم داده بود و زوزه میکشید. دیزی هم یه بسلاجرو اسکل کرده بود و یهبار از اینور باد میفرستاد و دورش میکرد، بعد با سرعت میرفت اونورش و دوباره با تولید باد بسلاجرو به جای قبلیش هدایت میکرد.
تری هم از تریبونی که در اختیارش قرار داده شده بود نهایت استفاده رو کرده و تمام حرکاتی که با جارو بلد بود، از ایستادن با دو پا روش تا پرشهای آکروباتیک روی جارو رو تو چشم تماشاچیای توی خونه فرو میکرد.
وضعیت تیم کوییدیچ گریفیندور هم بهتر نبود، اونا هم هر کدوم به طریقی خودشونو مشغول کرده بودن. از جمله آرکو و جیسون که یاد دوران بچگی افتاده بودن و والیفل رو به سان زمانی که هواپیما کاغذی بازی میکردن، به سمت هم میفرستادن.
همه منتظر بودن تا بالاخره صدای فریاد گزارشگر به هوا بلند بشه و گرفتن پینیچ اعلام بشه. اما گزارشگر هم حتی خسته شده بود و کاری به جز گزارش همان حلقهی بینهایت تکراری بین سو، چوب ماهیگیری و پینیچ نداشت.
بالاخره در لحظهای که نفس سو به انتها رسیده بود و چیزی نمونده بود تا قلابِ چوبِ ماهیگیری به پینیچ گیر کنه، اتفاقی که نباید میفته!
- اون چیه چوب؟
- چرا فکر کردی من گولتو میخـ... اون چیه سو؟
چوب ماهیگیری خیال میکرد سو سر کارش گذاشته تا گولش بزنه و پینیچو بقاپه. اما حق با سو بود. هواپیمایی از دوردستها با سرعت در حال نزدیک شدن به سمت استادیوم آزادی بود و به نظر نمیومد قصد هیچ تغییر جهتی رو داشته باشه!
در یک لحظهی احساسی، سو و چوب نگاهی بین هم رد و بدل میکنن و تصمیمشون رو میگیرن. در لحظهی بعد، دست سو از یک سمت و قلاب چوب ماهیگیری از سمت دیگه به سمت پینیچ دراز میشه و هر دو همزمان پینیچ رو میقاپن.
- بــــنــــــــــگ!
هواپیما با استادیوم برخورد کرده و درست روی سر هر چهارده بازیکن و داور مسابقه فرود میاد. طولی نمیکشه که ارواح اون پونزده مرحوم (بله برای بشکه و چوب هم روح قائل شدم، مگه اونا دل ندارن؟
) از بدنهاشون جدا شده و به آسمون بیکران میپیوندن. تنها تصویری که بعد از دور شدن ارواح از استادیوم باقی میمونه، هواپیمای بزرگتریه که در کنار ماکت هواپیمای خوشحال روی زمین جاخوش کرده. انگار که مادر و فرزندی در کنار هم تو شعلهی آتش میسوختن...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/12/26
تولد نقش: 1399/01/16
آخرین ورود: سهشنبه 4 فروردین 1405 18:43
از: محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
پستها:
234

گریفیندور VS ریونکلاو
سوژه: هواپیما
پیتر با درماندگی به اعضای پرتعداد تیم ریونکلاو نگاه کرد، لینی همانطور که به پیترِ تنها نگاه میکرد در هوا شناور بود، سو به جارویش تکیه داده بود و حتی تام هم آنجا بود، طبق معمول داشت تکههایش را تفمالی میکرد و به خودش میچسباند. پسر برای پیدا کردن یک روزنه امید به اطراف نگاه کرد ولی چیزی نیافت، به سو نگاه کرد و با ناباوری پرسید:
-شماها... شماها چجوری اومدین تو؟ نگهبان اجازه داد که وارد بشین؟
سو چوبدستیاش را در دستش چرخاند و راهکار گروهش را گفت.
-یعنی به فکرت نرسید بیهوشش کنی؟
پیتر باورش نمیشد که همچین نکتهای را جا انداخته بودند و حواسشان نبود که میتوانند نگهبان را بیهوش کنند. خودش را لعنت کرد و سعی کرد آماده شود تا به تنهایی با گروه ریونکلا مقابله کند. چشم امید گروهشان به او بود؛ البته بیرون از استادیوم. مثل اینکه همین فکر به ذهن سو خطور کرد. قدمی جلو گذاشت و پرسید:
-تو... تنهایی میخوای مسابقه بدی؟ اصلا همچین چیزی میشه؟
[استادیوم آزادی-ساعت 9 صبح- 12 ساعت قبل از مسابقه]
-من همیشه دوست داشتم برم استادیوم آزادی.
-آره! جلال و جبروت رو ببین تو! میبینی؟
- استقلال، آزادی، استادیوم آزادی.
گروه کوییدیچ گریفیندور همانطور که از دور به استادیوم آزادی نگاه میکردند جاروهایشان را گذاشتند روی کولشان و به سمتش حرکت کردند. تا مسابقهشان با ریونکلاو فقط 12 ساعت وقت داشتند و اضطراب وجودشان را گرفته بود. پیتر ارباب را دعا کرد و به عنوان اولین نفر وارد استادیوم شد، جیسون نیز پشت سر همتیمیاش به راه افتاد تا اینکه دستی جلویش را گرفت.
-یعنی چی؟
-ورود بانوان به استادیوم ممنوعه جانم.
-ما مسابقه داریم آقا! بذار بریم!
-مشکل من نیست جانم، قانونه. بفرمایید خانهتان جانم.
ملانی به عنوان سرپرست گریفیندور جلو آمد و به نگهبان نگاه کرد. آرامش از چشمانش بیرون میپاشید.
- ببینید، ما تا 12 ساعت دیگه باید مسابقه بدیم، حتما بهتون اطلاع دادن، لطف کنید بهمون اجازه بدین وارد بشیم و برای مسابقه آماده بشیم.
- نخیر جانم، دستور از بالاست.
ملانی آرام بود، ولی تا حدی. با عصبانیت گفت:
-دِ یعنی چی؟! تموم گروه ما به جز یه نفر زن هستن! ما باید چیکار کنیم حالا؟!
-مشکل من نیست جانم.
پیتر به گروه نگاه کرد. چشمانش پر از اشک شد، جیسون و ارکو هم اندازه ملانی عصبانی بودند، اما و الکس نیز نمیدانستند چه باید بکنند و پسر از اهمیت بازی اطلاع داشت. همانطور که سعی میکرد احساساتش را کنترل کند به گروهش دلداری داد.
-ملانی، جیسون، نگران نباشین. من خودم یه تنه جلوی ریون وایمیسم و برنده میشم. شما هم برام انرژی مثبت بفرستین و بهم اعتماد کنید.

ملانی برگشت و به پیتر خیره شد، در آخر کمی فکر کرد و بچههای گروه گریفیندور را دور هم جمع کرد تا نقشهاش را با آنها در میان بگذارد، در آخر همه نقشه را تایید کردند و پیتر سوالی که ذهنش را درگیر کرده بود پرسید.
-اگه نتونستین چی؟
-اونوقت، خودت باید بازی رو انجام بدی، واقعا نمیدونم باید تهش چیکار کنیم. ولی... امید تنها چیزیه که آخر از همه میمیره بچهها! ما میتوانیم! نباید امیدمونو از دست بدیم چون میدونیم لیاقتمون برنده شدن توی کوییدیچه! چون لایقیم!
همه برای ملانی دست زدند. سخنرانی دلپذیری بود.
[استادیوم آزادی-ساعت 9 شب- زمان مسابقه]
پیتر سعی کرد خودش را بااعتماد به نفس و قدرتمند نشان دهد تا مبادا ریون متوجه ترس و اضطرابش شود.
-بله که خودم مسابقه میدم.
سپس دو دستش را به نشانه غرور در هم قفل کرده و به سینه اش چسباند و گفت:
-از بس که شماها آسون بودید بچههای گریف گفتن که بهتره من خودم تنهایی بیام و کارو تموم کنم.
هیچکدام از بچههای گروه ریونکلاو ذرهای از حرفهای پیتر را باور نکردند و به او خیره شدند. پیتر شانه بالا انداخت و برایشان، انگار که اهمیتی به آنها نمیداد پوزخندی زد و به سمت جارویش رفت. با صدای بلند گفت:
-منتظر چی هستین؟ سوار جاروهاتون بشین تا سریع این موضوع رو تموم کنیم.
گروه ریون نیز به سمت جاروهایشان رفتند ولی تا خواستند سوار جاروها بشوند و مسابقه را شروع کنند، صدای آهنگی در تمام استادیوم پخش شد، هم پیتر و هم گروه ریونکلاو، برای یافتن منبع صدا به اطرافشان نگاه کردند ولی کسی یا چیزی را پیدا نکردند تا اینکه تام به بالا نگاه کرد و متوجه شد صدا از کجا میآید. دستش را بالا گرفت و به آسمان اشاره کرد.
-بالا!

بالای استادیوم، هواپیمای باری بزرگی که روی آن لوگوی برندِ ایرانیِ چیتوز چاپ شده بود در حال حرکت و یحتمل صدای بلندی که حالا به گوش میرسید و صدای موسیقی شادی که در استادیوم پخش میشد از آن هواپیما بود. هواپیما ایستاد و در پشتیاش باز شد و 6 نفری که داخل هوایپما ایستاده بودند نمایان شدند. سو چشمانش را ریز کرد و سعی کرد افراد درون هواپیما را شناسایی کند.
-اونا... بازیکنای گریفن؟ چرا... چرا 6 نفرن؟
این را حتی پیتر هم نمیدانست و فقط میتوانست با دهانی باز و چشمانی متعجب به هواپیمای بزرگ با اسپانسری چیتوز نگاه کند، آن 6 نفر چندثانیهای آن بالا ایستادند و سپس آرام آرام و نفربهنفر پایین پریدند، نفر اول مطمئنا جیسون بود که بدون هیچ واکنش خاصی پایین پرید و چترش را باز کرد. چتر بزرگ جیسون که باز شد. تصویر بزرگی از چیتوز موتوری در آسمون و روی چتر بازشده جیسون معلوم شد. پس از جیسون گروه گریفیندور آرام آرام پایین پریدند و کم کم تصاویر چیتوز تمام آسمان استادیوم را فرا گرفت.
جیسون که فرود آمد توجه همه اول به لباسش جمع شد که روی آن هم طرح میمون چیتوز موتوری نقش بسته بود. پیتر جلو آمد و نتوانست نگاه خیرهاش به چترهای میموندار را کنترل کند.
-شما اینجا چیکار میکنید؟
جیسون از فرط خوشحالی، با شور و شعف در جواب لینی گفت:
-ما با چیتوز موتوری قرارداد بستیم، اون شد اسپانسرمون و قرار شد از هواپیماش برای فرود اومدن استفاده کنیم و برنده شیم. تازه بهمون یه عالمه پفکم دادن. قرار شد بعد از پیروزی ببریمش تالار.
گروه گریفیندور آرام آرام از آسمان پایین آمد و همهشان با چترهای چیتوزی به سلامت به زمین رسیدند. جیسون پوزخندی به سو زد و سو که انگار که این همه جنگولک بازی را باور نمیکرد از پیتر پرسید:
-مگه تو نگفتی ما انقدر آسونیم که یه نفره میتونی برنده شی؟ پس چرا تیمت از آسمون باریدن؟
- گفتیم بهتره که بازی عادلانه برگزار بشه بالاخره.
سو نفسش را به سرعت بیرون داد و گروه گریفیندور و ریونکلاو برای بار دوم و این بار عادلانه به سمت جاروهایشان رفتند تا برای مسابقهای که اسپانسر گروه گریفش چیتوز موتوری بود آماده شوند. تمرکز تام با دیدن 4 نفر از آدمهایی که سرتاپا لباس آبی چیتوز پوشیده بودند از بین میرفت. برای همین سر تکان داد و سوار جارویش شد اما این دفعه چیز دیگری توجهش را جلب کرد.
-ولی یه چیزی، چرا 6 نفر بودین و نفر ششم هنوزم اون بالاست؟
درباب این حرف دو گروه دوباره به آسمان نگاه کردند و متوجه شدند هواپیما هنوز آن بالاست و نفر ششم چتربازهای چیتوز هنوز از هواپیما نپریده. جیسون همانطور که به آسمان نگاه میکرد گفت:
-اون همون میمون چیتوزه. خواست تا اینجا باهامون بیاد. فکر نکنم بپره پاییـ...
و همان موقع بود که میمون چیتوز پرید، ولی نه یک پرش ساده، با موتور سیکلتش پرید. در آسمان با یک موتورسیکلت شناور بود و همین که به زمین نزدیک شد، موتور را رها کرد و چترش را باز کرد، موتور به واسطه جاذبه با سرعت زیادی به سمت ورزشگاه رفت و همه بازیکنها با دیدن یک موتور سیکلت با طرح پفک که با سرعت به سمتشان میآمد از هم جدا شدند و موتور از همه افراد، تام را برای برخورد کردن انتخاب کرد و با صدای بلندی روی تام افتاد و تام له شد.
بعد از بلند شدن دود و خاک، میمون چیتوز موتوری با چترنجات و لبخندش فرود آمد و بازیکنها نزدیک تام له شده و موتور سیکلت آتش گرفته و میمون پفکی شدند. ملانی سرش را گرفته بود. ذهن صلحگرش توانایی آشوب درون ورزشگاه را نداشت. لینی بالزنان نزدیک موتور شد و گفت:
-تام که خوب میشه. مهم اینه که مرلین روشکر به زمین آسیب جدی نرسید و میتونیم مسابقه بدیم هنوز!
بقیه بازیکنان نیز تایید کردند و مرلین و بعضا اربابشان را شکر کردند، تا اینکه میمون متوجه چیزی شد و با صدای بلند گفت ک همه از موتور فاصله بگیرند. بازیکنهای کوییدیچ به سمتی مخالف موتور دویدند و موتور پفکی بعد از چندثانیه با صدای بلندی منفجر شد و قسمت بزرگی از زمین را خراب کرد.
بعد از از بین رفتن دودهها و آتش موتور و همچین پخش شدن تکههای تام، سو با احتیاط نزدیک محل حادثه شد و گفت:
-مثل اینکه نمیتونیم مسابقه بدیم امروز.
بقیه بازیکنها نیز با حرکت سر تایید کردند و با نگاههای مات به زمین منفجر شده نگاه کردند.
بعد از چند ثانیه میمون با شادی نزدیک شد و با صدای نازکش گفت:
-مهم اینه که سلامتین بچهها! حالا... میخواین سوار هواپیمای من شین به صرف چیتوز موتوری؟ میتونیم فراموش کنیم این حادثه رو!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/22
تولد نقش: 1397/06/05
آخرین ورود: سهشنبه 29 اردیبهشت 1405 21:48
از: این سو، به اون سو!
پستها:
563

ریونکلاو
vs
گریفیندور
موضوع: هواپیما
-ارباب...

-نه!
-من...

-نه!
-آخه...

-نه!
-لطفا...

-نه!
-یه...

-نه!
-میشه...

-نه!
-فقط...

-نه!
سو سکوت کرد. تعداد نه ها به هفت رسیده بود و معنایش چیزی جز غیر ممکن بودن صحبت با لرد سیاه نبود. تنها یک راه باقی مانده بود. دستش را زیر کلاهش برد و کاغذ و قلمش را برداشت. مثل همیشه، با کوتاه ترین جملات نامهی خداحافظی اش را نوشت. گوشه ها را تا کرد؛ یک تای دیگر، باز هم تا و در آخر نگاهی به سر تا پای اثرش انداخت.
-عالی شد!

-سول؟ ما بهت اجازه دادیم صحبت کنی؟!
لبش را گزید. حواسش به پنجرهی تماما باز اتاق لرد سیاه نبود. این بار، زیر لب زمزمه کرد.
-یک... دو...
سه را گفت و هواپیمای کاغذی را پرتاب کرد. فاصله زیادی با پنجره اتاق نداشت و در آن سکوت، موفق شد صدای قدم های لرد سیاه را بشنود.
صدای دیگری نیامد. کیف کوچکش را برداشت و چوبدستی اش را به دست گرفت. اما لحظه ای قبل از آنکه آپارات کند، پاسخ نامه اش را شنید.
-پس این لیگ کِی تموم میشه؟ ما که دلمون تنگ نمیشه؛ اصلا دلی نداریم که بخواد تنگ بشه! فقط نمیخوایم یارانمون خسته بشن که ارتشمون قوی بمونه. دستور میدیم این بازی رو ببرید که تموم بشه دیگه!

-چشم، ارباب!

حرف دیگری نداشت. تا آن لحظه هم کلی دیر کرده بود.
دقایقی بعد، مقابل بقیه اعضای تیم در رختکنشان نشسته و درباره بازی مهمشان صحبت میکرد.
-آها، حواستون به مهاجمشون هم باشه؛ بشکه! اگه یه وقت سرخگون رو گم کردین احتمالا داخل خودشه.
-امممم... سو؟

-دیزی و لینی، چشم از مدافعاشون برندارید؛ اولویتتون رو بذارید روی دفاع از مهاجمای خودمون.
-سو!

-دروازه بانشون هم خیلی سریعه. توپ رو به طرف دروازه ای بفرسـ...
-ســـو!

صدای لینی به قدری بلند بود که توجه سو را جلب کرده و او را از خط خطی کردن تختهی پشت سرش باز داشت.
-چیه؟

-سو، بازی داره شروع میشه! همهی اینا رو صد بار بهمون گفتی. بریم دیگه!

سو دستپاچه شد. نگاهی به چهره های مضطرب و کلافهی هم تیمی هایش کرد که سر پا ایستاده و نگاهشان بین سو و درِ رختکن در گردش بود.
-باشه باشه، الان میریم؛ نترسید. من شنیدم این ورزشگاه سکوت و آرامش خیلی بالایی داره. حتی از صدای ضبط شدهی تماشاگرا هم استفاده نمیکنن...

همانطور که دستگیرهی در رختکن را میچرخاند ادامه داد.
-این به نفع ماست. راحت میتونید صدامو بشنوید و با هم هماهنگ بشیــ...
-هیس!
مردی قد بلند، با عینک و کت و شلوار مشکی رنگ و هیکلی که چارچوب در را کاملا پوشانده بود، روبروی سو ایستاد. هیبت و خشونتی که در چهره مرد مشهود بود، اجازه حرف زدن به هیچکس را نداد.
-شما مگه قوانین ورزشگاه رو نمیدونید؟
-به ما چیزی نگفتن که. فقط یه نامه بود که توش آدرس ورزشگاه بود. مگه اینجا ورزشگاه آزادی نیست؟

سو آب دهانش را قورت داد و سعی کرد از نقاط خالی بین چارچوب در و مرد سیاه پوش، نگاهی به داخل زمین بیندازد.
-چرا، اینجا ورزشگاه آزادیه و طبق قانونش، شما آزادید که مثل هر ورزشگاه دیگه اینجا بازی کنید، غیر از اینکه توی زمین حق حرف زدن ندارید.
-این چه آزادی ایه دیگه؟!

سو از هم تیمی هایش انتظار همراهی داشت. میخواست صدای اعتراضشان ورزشگاه را پر کند و با هم به این قوانین ظالمانه نه بگویند و دوره جدیدی را در ورزشگاه آزادی بنیان بگذارند. اما افسوس که مرد سیاه پوش، از آن قلدرهایش بود و همین که فاصله بین ابروهایش اندکی کم شد، خود سو هم حساب کار دستش آمد و دو انگشت شست و اشارهاش را روی هم گذاشته و از یک طرف دهانش به طرف دیگر کشید. نگهبان ورزشگاه نگاهی به باقی تیم انداخت؛ به نظر میرسید آنها هم دهانشان را بسته و قصد لب گشودن نداشتند.
-خوبه. میتونید وارد زمین بشید. فقط یادتون نره، حرف زدن مساویه با باخت تیمتون!
با کنار ایستادن مرد ترسناک، بالاخره بازیکنان موفق شدند زمین بازی را ببینند. چمن های صاف و یکدست زیر آفتاب میدرخشیدند و حلقههای دروازه ها، نور خورشید را بازتاب میکردند. جایگاه تماشاگران خالی و غرق در سکوت بود. به نظر میرسید تنها بخش خارج از نظم ورزشگاه، صندلی های شکسته ای بود که احتمالا یادگاری از دوران پیش از ممنوعیت ورود تماشاگران به ورزشگاه ها بود. اما چیزی که واقعا تعجب بازیکنان را برانگیخت و انتظارش را نداشتند، حاضر نبودن یوآن در جایگاه گزارشگر بود. برای هیچکس قابل باور نبود کسی توانسته باشد مانع رسیدن او به میکروفون گزارشگری شده و شخص دیگری را جایگزین کرده باشد. ولی شده بود دیگر! احتمالا این یکی هم از قوانين خاص و عجیب آن ورزشگاه بود. مردی میانسال و دارای اضافه وزن، با کت و شلواری اتوکشیده در جایگاه گزارشگر نشسته و با نگرانی به زمین بازی زل زده بود. از چهرهاش مشخص بود احساس خوبی نسبت به حضور آن مردهای قدبلند و ترسناک در کنارش نداشت.
سو نگاهی به بازیکنان گریفیندور انداخت. به نظر میرسید آنها هم در این شرایط احساس خوبی نداشتند. ولی چاره ای نبود؛ این بازی برای هر دو تیم سرنوشت ساز محسوب میشد و باید هرطور شده، آن را به نفع خود تمام میکردند. بازیکنان دو تیم روی جاروهایشان و در جای خود مستقر شدند. و منتظر سوت داور ماندند.
-سلام میکنم خدمت بینندگان عزیزی که از نقاط مختلف جهان در حال تماشای ما هستن. شبتون بخیر، امیدوارم روز خوبی رو سپری کرده باشید.
حتی سو هم در آن شرایط پر استرس میدانست وقتی اینجا شب است، آنجا روز است، ولی گزارشگر نمیدانست که آنجا مثل اینجا نیست و روز است.
-خب، بریم سراغ مسابقه. تا این لحظه نتیجه به معنای واقعی کلمه صفر صفره. البته هنوز کلی وقت هست. توی کوییدیچ بازی تا وقتی که جستجوگر اسنیچ رو بگیره ادامه داره، و همین یعنی کلی زمان. کی میدونه که اسنیچ رو چه زمانی میگیرن؟ شاید اصلا همین الان پیدا بشه. پس بهتره که تیما دست بجنبونن چون وقت زیادی ندارن.
-به ما اجازه حرف زدن ندادن که این حرفا رو بشنویم فقط؟

البته که سو این حرف را در دلش زد؛ چراکه شنیده شدن صدای او کافی بود با اخراجش از زمین و اخراج جستجوگر یک تیم تقریبا باخت آن تیم را تضمین میکرد.
-به همین زودی تیم گریفیندور یک گل به ثمر میرسونه! جیسون با پاس زیرکانهی بشکه تونست از سد آلنیس بگذره و تیمش رو ده امتیاز جلو بندازه. همین ده امتیاز هم برای خودش ده امتیازه!
کف دستان سو عرق کرده و روی دستهی جارو سر میخورد. قرار بود این بار در ارتفاع بالاتری پرواز کرده و از آنجا حرکات بازیکنان را زیر نظر بگیرد و هدایتشان کند. ولی با وجود قانون ممنوعیت صحبت در حین بازی، نقشهاش غیر قابل اجرا بود. مگر اینکه...
-بازیکنای گریفیندور با این ده امتیاز انرژیشون چند برابر شده. البته ریونی ها هم دارن تلاششون رو بیشتر میکنن. به نظرم این گل به نفع هردوی تیم ها بوده!

پیتر با یک دست جارویش را هدایت میکرد و با دست دیگر چماقش را آماده نگه داشته بود. سو جهت نگاه پیتر را دنبال کرد. جرمی دقیقا بین پیتر و اِما قرار داشت و آرکوارت هم به دنبال پیتر و در تلاش برای گرفتن سرخگون بود. سو چاره دیگری نداشت؛ دست به کار شد و تنها راه باقی مانده را عملی کرد.
- حالا جرمی داره با سرعت به طرف دروازه گریفیندور حرکت میکنه. اونجا آمانو هم منتظرشه و اگر جرمی بتونه سرخگون رو بهش برسونه، این گل برای ریونکلاو حتمیه.

چیزی نمانده بود که بلاجر به اما برسد و مدافعان گریفیندور نقشه شان را عملی کنند، که هواپیمای کاغذی کوچکی از جلوی صورت پیتر عبور کرده و به لینی نزدیک شد؛ همان چند لحظه کافی بود تا لینی نوشته روی بال هواپیما را بخواند و توجه اش به موقعیت جرمی جلب شود. چند لحظه بعد، ضربهی لینی به بلاجر که در فاصله میان اما و جرمی زده شد، بشکه را له کند و سطح صاف و یکدستش ناهموار شود.
-گل آمانو میتونه یکی از نامزدهای برترین گل لیگ باشه! چون هم زیبا بود و هم موفقیت آمیز.

سو نفس راحتی کشید. حالا اختلاف امتیازشان جبران شده و جایگزین مناسبی برای هدایت تیم پیدا کرده بود. این بار نوبت تری بود که توجهش به نوشتهی روی هواپیمای کاغذی جلب شده و در موقعیتی مناسب سرخگون را از دست آرکوارت بقاپد.
- انگار این گل با قبلی فرق داره. چون تیمی که این گل رو زده یک تیم دیگهست و این بار فقط تیمی که گل زده انرژی و انگیزه گرفته. تیم گریفیندور به هم ریخته، حتی جستجوگر شون هم استرس گرفته و بی هدف قلابش رو پرتاب میکنه. همین چند لحظه پیش نزدیک بود چشم منو از کاسه در بیاره!
-حقته! کجای تیم ما به هم ریخته؟

تمام بازیکنان سرجایشان خشک شدند. حتی تری هم که فاصله زیادی با دروازه گریفیندور نداشت، سر جایش توقف کرده و سرخگون را میان دستانش نگه داشت. داور به همراه تعدادی از آن مردهای قد بلندِ سیاه پوش، به میانهی زمین آمدند تا کاپیتان تیم گریفیندور را با خود ببرند. جیسون به قدری عصبانی بود که هیچ اعتراضی نکرد و خودش زمین را ترک کرد. نگرانی اعضای تیمش بیشتر شده و حتی این نگرانی به بازیکنان ریونکلاو هم منتقل شد. مهمترین اولویت بازیکنان هر دو تیم در آن زمان، نه دفاع بود و نه حمله؛ فقط حرف نزدن بود!
-تری که انتظار حمله گریفیندور رو داشت، به محض شنیدن سوت داور با یه حرکت چرخشی مسیرش رو عوض کرده و مهاجمای گریفیندور رو جا گذاشته! البته با وجود مصدومیت بشکه، بار حمله تیم روی دوش آرکوارته و باید تمام تلاشش رو به کار بگیره.
بین جملات گزارشگر، حتی صدای نفس کشیدن بازیکنان هم به سختی شنیده میشد؛ ولی هر چند ثانیه یکبار، صدای شکافته شدن هوا در مسیر حرکت هواپیمایی کاغذی به گوش می رسید.
سو کلاهش را در آغوش گرفته و با قلم کوچکی که در دست داشت، با عجله کلماتی روی واپیما های از پیش آماده شده مینوشت؛ عباراتی کوتاه، ولی واضح و هشدار دهنده برای شخص دریافت کننده. سپس با نشانه گیری ای دقیق، آن را به طرف شخص هدف پرتاب می کرد. تمرین های طولانی مدت او در خانه ریدل ها، برای رساندن پیامش به اتاق لرد سیاه، او برای این موقعیت آماده کرده بود.
-تری به دروازه گریفیندور رسیده... لینی و دیزی دارن به خوبی بلاجر ها رو کنترل میکنن و آرکوارت و بشکه هنوز به تری نرسیدن. بهترین فرصته برای زدن گل!

تری سرخگون را پرتاب کرد؛ آن هم درست به طرف نزدیکترین دروازه به الکس! تری، توصیه سو را فراموش کرده بود؛ به محض پرتاب سرخگون آن را به یاد آورد و از سرعت حرکت الکس به طرف دروازه، فهمید که این بار امتیازی در کار نیست.
-و گل! جرمی اجازه نمیده دست دروازه بان گریفیندور به سرخگون برسه و با ضربه محکم پاش اونو به حلقهی پشت سر الکس میفرسته. هماهنگی تری و جرمی عالی بود!

تری حیرت زده و متعجب، به جرمی نگاه کرد. جرمی هم با اشارهای کوتاه به هواپیما های کاغذیِ در حال پرواز، پاسخ سوال نپرسیده اش را داد.
همه چیز در زمین بازی به خوبی پیش میرفت. سو با رضایت به بازیکنان نگاه کرده و آنها را زیر نظر داشت. تنها چیزی که در این میان او را نگران کرده بود، ندیدن نشانه ای از اسنیچ بود.
-آرکوارت و آمانو دارن کنار هم پرواز میکنن. این هواپیما های کاغذی نمیذارن بفهمم سرخگون دقیقا دست کدومشونه، ولی حالا که دیزی داره تلاش میکنه بلاجر ها رو به اون طرف بفرسته، حدس میزنم آرکوارته که مالکیت سرخگون رو داره.
همه در آن لحظه تحت تاثیر نبوغ گزارشگر قرار گرفته بودند. چرا که حرکت بازیکنان به طرف دروازه ریونکلاو را غیر معتبر دانسته و از راه دیگری برای تشخیص مالک سرخگون استفاده کرده بود.
-من که فکر میکنم این هواپیماها ایده خوبی نیست؛ نه که نبوده باشه ها، الان نیست. چجوری بگم... تا الان خوب بوده و الان خوب نیست. شما وضعیت مدافع خودشون رو ببینید مثلا.
یکی از هواپیماهای کاغذی سو، لینی را برداشته و با خودش در ورزشگاه میچرخاند. لینی هم که نه میتوانست کمک بخواهد و نه موفق شده بود خودش را نجات دهد، دلش را به دریا زده و ادای خلبان ها را درمیآورد.
سو بیخیال فرستادن پیغام شده و تلاش میکرد در آن بلبشوی به وجود آمده، نشانه ای از اسنیچ بیابد. ولی تنها چیزی که تا آن زمان به دست آورده بود، چندین هواپیمای کاغذی بین موهایش بود و چشمی مصدوم در اثر تصادف با یکی از همان هواپیما ها. از آنجایی که روی بال هواپیمای مذکور نام جیسون به چشم میخورد، سو جیسون بخت برگشته را مسبب آسیب چشمش میدانست.
-اوه اوه... این کاردستی درست کردنا دامن کاپیتان ریونکلاو رو هم گرفت. یه شعر کوتاهی هست که درباره پشیمونی از کردهی خود شخصه ولی الان یادم نمیاد. همون!
تنها راه آسان تر کردن شرایط برای یافتن اسنیچ همان بود که سو در پیش گرفت. هر هواپیمایی که به دستش میرسید را مچاله کرده و کنار میانداخت، به این امید که فضای اطرافش خلوت تر شده و اثری از اسنیچ بیابد. در دل خود را لعنت میکرد و با حرص، بیشترین فشاری که در توان داشت را برای مچاله کردن کاغذ ها به کار میگرفت. اما زورش به یکی از آنها نرسید.
سو مشتش را باز کرد. این گلولهی کاغذی سنگینتر، بزرگتر و کروی تر از قبلی ها بود. بلندترین صدایی که به گوش سو میرسید، تپش قلبش بود. با انگشتانی که از استرس میلرزیدند، لایه های کاغذ را کنار زد. به محض آنکه برق طلایی رنگی از میان کاغذ مچاله شده به چشمش رسید، اشک در هر دو چشمش حلقه زد. بدون بر زبان آوردن کلمه ای، گوی زرین را بالا برد و به اشک هایش اجازهی خروج داد.
بازیکنان حق جیغ کشیدن و فریاد زدن هم نداشتند. فقط با چشمانی که از شادی و هیجان میدرخشیدند، به يکديگر نگاه کرده و حرف های همدیگر را میخواندند. همان نگاه ها، بیش از هر صدایی، شادی را فریاد میزدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ریونکلاو
- یک... دو... سه! حرکت.
دوف!
برای چندمین بار بلاجر محکم به صورت یکی از بازیکنان کوییدیچ ریونکلاو خورد.
- چند سری دیگه باید صورت ما رو صاف کنه تا تو بتونی یه ضربه درست بزنی؟
- هر مقدار که لازم باشه.
- پــــــــــوف... اخراجی!
- سو شوخی میکنی دیگه؟
- من کی تا حالا سر کویی شوخی کردم که الان دومین بارم باشه؟
- هیچ وقت! ولی الان اوضاع فرق می کنه... به فرض اینکه تام جای آمانو مصدوم رو بگیره، اگه دیزی رو نداشته باشیم تیم لنگ میزنه.
- شده آمانو ی مصدوم رو بیارم داخل بازی، نمی ذارم دیزی بازی کنه.
- خودمم علاقه چندانی ندارم.
این جمله کافی بود تا آتش خشم سو بیشتر گر بگیرد.
- لینی ولم کن! کار خاصی باهاش ندارم فقط میخوام این جارو رو بکنم تو حلقش.
عصبانیت درون چشمان سو موج مکزیکی میزد. جرمی، تری و آلنیس به گوشه ای پناه بردند تا از ترکش های خشم سو در امان باشند. لینی نیز سیستم عاملش را روی حالت انسان گونه اش گذاشت تا بتواند جلوی سو را بگیرد ولی از آنجایی که آتشفشان سو فوران کرده بود، فرار را برقرار ترجیح داد. سو با سرعت به سمت دیزی رفت و با ظرافت تمام جارویش را بر فرق سر وی فرود آورد.
صبح روز مسابقه_ رختکن کوییدیچ
- روونا شکر که مشکل و مانعی به نام دیزی بینمون وجود نداره و همه...
سو به هم تیمی هایش نگاه کرد. آمانو با صورتی باند پیچی شده گوشه ای نشسته بود. جرمی و آلنیس کمی آن طرف تر درمورد تام که نیشش تا بنا گوش باز بود حرف می زدند و آلنیس داشت به لینی کمک میکرد تا چماقش را درست بگیرد.
-و همه مون از اینکه شخص بیکاری بینمون حضور نداره خرسندیم. حرف دیگه ای نیست؟
- من یه سوال دارم. چرا در بند قبلی نیش تام تا بنا گوشش باز بود؟
- زیرا که در طی دو رول اخیر اولین سکانسی هست که تام رو داریم.
- آهان، تشکر!
- خواهش میکنم. به عنوان بازی آخر توقع دارم کولاک به پا کنید. حالا بلند شید که بریم.
ملت ریونی بلند شدند. دست هایشان را روی هم گذاشته و شعار " ریون چیکارش میکنه، سوراخ سوراخش می کنه " را سر داند. هفت آبی پوشان دوشا دوش هم وارد زمین شدند.
در نگاه اول ورزشگاه آزادی یک ورزشگاه عادی بود ولی وقتی با دقت نگاه کردند، پرده از رخسار جزئیات برداشته شد. چمن ها مانند دماغ الستور مودی قلوه کن و تیکه تیکه بود. صندلی ها و نیمکت ها تعریفی نداشتند و در گوشه به گوشه زمین بطری های آب معدنی،پلاستیک و ماسک دیده می شد. تنها نقطه قوت ورزشگاه دو پارچه سرخ و آبی بود که قسمتی از جایگاه تماشاچیان را پوشانده بود.
- چه قشنگ! بخاطر ما اون پارچه ها رو زدنا!
- نابغه! روشون نوشته پرسپولیس و استقلال.
- استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی!
- این بچه هوا به هوا شده، ملیتشو فراموش کرده.
- یک... دو... سه امتحان می کنیم. حله کپتان! آقای فغانی شما مشکلی ندارید؟... خوبه.
سایه ی بزرگ و صدای بلندی ورزشگاه را در بر گرفت. ریونیون به بالای سرشان نگاه کردند. صدا متعلق به وسیله خاکستری رنگی در هوا بود.
- لیدیز اند جنتلمن، ورودتون به ورزشگاه آزادی رو خیلی خوش آمد میگم. جهت رفع ابهامات لازمه بگم وسیله که در بالای سرتون مشاهده می کنید طیاره نام که حاوی دو در در عقب و دو
در در جلو...
- شما هم به همون که من فکر میکنم فکر می کنید؟
- این مگه تو بیمارستان نبود؟
- روونا بهمون رحم کنه!
فلش بک
چند روز قبل_ درمانگاه هاگوارتز
- سلام، شما با واحد رسانه ورزشگاه آزادی تهران تماس گرفته اید. جهت برقراری ارتباط با مدیرت کلید یک... ارتباط با معاونت کلید دو... ارتباط با آبدارچی کلید سه... در غیر این صورت لطفا منتظر بمانید.
دیزی منتظر ماند.
- سلام... غنچه هستم بفرمائید!
- سلام غنچه خانم. من برای این آگهی تون...
- من فامیلم غنچه ست. مجید غنچه هستم.
- ببخشید آقای غنچه!
برای این آگهی تون تماس گرفتم. گفته بودید به یه گزارشگر کوییدیچ نیاز دارید.
- بله... شما قبلا سابقه گزارشگری داشتید؟
- بله... یه مدت اخبار و حواشی رو برای مادر گرامیم گزارش می کردم.
- برای شروع کار بد نیست. ترس از ارتفاع که ندارید؟
- ترس از ارتفاع؟!
- چون کوییدیچ یه بازی هوایی حساب میشه، نمیشه از جایگاه معمول همیشه گزارش کرد. برای همین باید از روی هوا همراه داور بازی بازی رو...
- آهان! نه ندارم، خیالتون راحت!
- قابل قبوله... مشکلی نیست. پس فردا صبح جلوی ورزشگاه می بینمتون.
جهت رفاه حال شما این مکالمه...
دیزی تماس را قطع کرد. کمی گیج شده بود. در مصاحبه های کاری که تا الان به چشم دیده و به گوش شنیده بود، هیچ مصاحبه ای به این کوتاهی رخ نداده بود. با اینکه کاملا قانع نشده بود، ساکش را برداشت و از درمانگاه بیرون زد.
پایان فلش بک
- همون طور که مطلع شدید، من دیزی کران با گزارش بازی دو تیم خفن در چمن ریونکلاو و شیر های خسته گریفندور در خدمتتون هستم.
در گوشه ی زمین کپتان سو، لینی، تام بقیه بازیکنان ریونکلاو رو داریم.... اون طرف هم بازیکنای گریفندور رو می بینم. کپتان نیمه خون آشامشون بشکه به دست وارد زمین میشه و پشت سرش بقیه بازیکنان رو داریم. در آخر هم چوب ماهیگیری رو مشاهد می کنید.
دیزی جمله اش را تمام کرد و به تیم سابقه ش نگاه کرد. بدون او انگار تیم ریونکلاو آماده تر از همیشه بود. لبخند بر لب همگان بود و کسی نگران نبود پایشان توسط چماق دیزی له شود و یا حتی مجبور شوند از جارو او جا خالی دهد. دیزی کم کم باید باور می کرد او فقط یک بار اضافه بوده است.
- آقای فغانی داور بازی هم از همین بالا حواسشون به همه چی است. بله! این فغانی همون فغانی معروفه. امیدوارم ایشون بازی خوبی رو به نفع تیم آبی رنگ داوری کنند و ما هم شاهد بازی زیبایی باشیم. 
شاید بپرسید چرا آقای فغانی باید آن بالا باشد؟
از آنجایی که وی مشنگ بود و پرواز با جارو را فقط در داستان ها شنیده بود، ترجیح میداد از طریق طیاره ای که دیزی سوار آن بود بازی را داوری کند ولی خب هم نشینی با دیزی عوارضی داشت که بزودی با آن مواجه می شد.
- دوستان از اونجایی صدای سوت آقای فغانی به اون پائین نمی رسه هر وقت صدای بوق طیاره رو شنیدید فرض کنید، صدای سوته و بازی رو شروع کنید.
صدای بوق طیاره در ورزشگاه طنین انداز شد. دوازده جارو از زمین برخاست و در یک چشم به هم زدن با کمی فاصله از هواپیما روی هوا مستقر شدند. تنها چیز ناکوک در آن لحظه، تصویر چوب ماهیگیری بشکه به بغل بود. آقای فغانی سرخگون را انداخت و کپتان تیم گریفندور آن را از آن خود کرد.
- جیسون سرخگون به دست به سمت دروازه ریونکلاو میره. از سد تام و لینی عبور میکنه، عجب سرعتی... آماده میشه تا ضربه نهایی رو بزنه ولی دست تام مانع این کار میشه و جیسون رو راهی باقالیا می کنه.
بازیکنان گریفندور لب به اعتراض گشودند. آن طرف هم آقای فغانی دست در جیبش برد تا کارت زردی به تام بدهد. وی خوشحال کارت را در آورد و اسم تام را روی آن نوشت و در مرکز دید همگان گذاشت.
- آقای فغانی طبق روش فوتبال مشنگی اعلام کردند که به دلیل اعتراض بی مورد تیم گریفندور، به هر کدوم یک کارت زرد که همون تذکر خودمونه، داده میشه. ایشون همچنین تاکید کردند که دیگر لب به اعتراض باز نکنید، باتشکر.
آقای فغانی پوکر فیس به دیزی نگاه کرد. او هیچ وقت فکر نمیکرد گزارشگری بتواند خطایی که به ضرر تیمی باشد را به نفع آن تیم برگرداند. خواست اعتراض کند ولی از آنجایی که طرف مقابلش یک نیمه جادوگر بود و به راحتی میتوانست بلایی سر او بیاورد، همانطور پوکر فیس ماند.
در زمین گریفندوریان مانند آقای فغانی پوکر فیسانه هم دیگر را نگاه می کردند. ریونیان هم جز تام شون معتجب شدند. گذشتن از یک خطا توسط داور عجیب بود. تام دستش را سر جایش گذاشت و آن را به نشانه" فغانی لایک داری! " بالا برد.
- بازی رو از سر می گیریم. این سری سرخگون دست آمانوعه . آمانو توپ رو به تری پاس میده تری همانطور که با جاروش چرخ فلک میزنه به دروازه نزدیک میشه. توپ رو محکم می فرسته... دوف... بچه جون مجبوری چرخ فلک بزنی؟!
توپ به جای اینکه وارد دروازه بشه، وارد بشکه میشه. بشکه تالاپ تالاپ کنان به سمت وسط زمین می ره ولی غافل از اینکه وارد قلمرو لینی شده... لینی بلاجر رو محکم به سمت بشکه می فرسته و بلاجر درست به هدف می خوره و باعث میشه قسمتی از بشکه جمع بشه... اگه خواستی صافش کنی آشنا دارم. مثل روز اول برات درستش می کنه.
بشکه دست نداشته اش را روی محل جمع شده گذاشت. آسیب زیادی دیده بود. برای همین دوباره دسته نداشته را به نشانه تعویض تکان داد. سرمربی مجازی گریفندور، ملانی را داخل زمین فرستاد و همانطور که بشکه را از روی برانکارد پائین می آورد، به ذهنش سپرد که دیگر بشکه جماعت را به عنوان بازیکن در ترکیب تیمش نگنجاند.
زمان برعکس ریتم بازی خیلی سریع گذشت. با ورود ملانی باز گرم تر نشده بود که هیچ بلکم خسته تر کننده تر هم شده بود. مهاجمان و مدافعان هر دو تیم خسته بودند. پنجاه دقیقه گذشته بود و هیچ گلی بین دو تیم رد و بدل نشده بود.
- جیسون سرخگون رو به ملانی پاس میده. ملانی توپ رو طی پاس هوایی به آرکو می سپاره. آرکو به سرعت به سمت دروازه ریونکلاو میره... از پای تام جا خالی میده و توپ رو قدرتی به سمت دروازه پرت می کنه ولی آلنیس به سختی اون رو میگیره. اوف به خیر گذشت... آقای فغانی یکم بلند تر حرف بزن... ارتفاع کم کردیم؟!
دیزی به زمین نگاه کرد. فاصله طیاره با زمین هر لحظه کم و کمتر می شد.
- کپتان چرا اینقدر ارتفاع کم کردیم... جان؟! ... بنزین تموم شده!.. ما که یه ساعت تو پمپ بنزین وایساده بودیم... تموم شده دیگه! چاره ای جز ول کردن هواپیما ندارم... اینجوری نمیشه که! هر کپتانی باید با هواپیماش بمیره... اون مال فیلماست، سقوط خوبی داشته باشید... عه کپتان کجا میری؟!
دو در در جلوی هواپیما باز شد، کپتان و کمکش پریدند. چتر هایشان را باز کردند و آرام در گوشه ای فرود آمدند. تنها دیزی و فغانی بخت برگشته و یک چتر نجات در هواپیمای در حال سقوط بودند. از آنجایی که فرد پشت اسکرین باید دیزی را در آخر داستان قهرمان می نمود، بدون هیچ گونه مشکل و دعوایی چتر نجات را به دستان فغانی سپرد. فغانی نیز به موقع از طیاره بیرون پرید و سالم به زمین رسید. دیزی که به واسطه فرد پشت اسکرین در شرایط بحرانی قرار گرفته بود به سختی خود را به کابین خلبان رساند و پشت فرمان نشست. کابین پر از دم و دستگاه و دکمه بود. از آنجایی که دیزی بسیار فیلم طیاره دزدی دیده بود با اعتماد به سقف دکمه پرواز خودکار (اوتو پایلت) را زد. دکمه ابتدا لبخند زد و سپس کار نکرد. اعتماد به سقف دیزی خودش خود به خود پودر شد.
- دوستان روی زمین کسی میدونه اگه اوتو پایلت کار نکرد، برای سقوط نکردن باید چیکار کنم؟
دوستان روی زمین نبودند. بندگان مرلین وقتی متوجه شدند تا لحظاتی دیگر قرار است چمن نا مرتب ورزشگاه توسط سقوط طیاره آسفالت شود، جارو ها و دم های نداشته و داشته شان را روی کوله شان گذاشته و در رفته بودند. در آن موقعیت تنها دیزی مانده بود و یک هواپیمای در حال سقوط.
- زندگی رووناحافظ... ریونکلاو رووناحافظ... رنک جادو آموز برتر رووناحافظ... نظارت دیاگون رووناحافظ... روزنامه های خونده و نخونده رووناحافظ!
شما هم اگر جای دیزی بودید و دیگر کاری از دستتان بر نمی آمد، باید با زندگی رووناحافظی می کردید. در آن بین می توانستید برای دلخوشی قبل از مرگتان هم که شده، افتخارات کم تان را به رخ بقیه بکشید. هواپیما چند متر بیشتر با زمین فاصله نداشت. دیزی آخرین رووناحافظی هایش را هم گفت و چشمانش را بست. تا دقایقی دیگر همه چیز تمام و دیزی وارد آن دنیا می شد.
- من گرفتمش!
چشمانش را باز کرد. سو اسنیچ به دست و قلاب ماهیگیری پشت سرش صاف و مستقیم داشتند به سمت طیاره می آمدند. آن دو بخت برگشته اصلا از اوضاع خبر نداشتند. قلاب ماهیگیری در یک آن متوجه اوضاع شد و توسط قلابش خود را کنار کشید ولی سو... .
ثانیه ها به سرعت گذشت و بانگ بلندی در ورزشگاه پیچید. بانگی که کلاغ های تجریش و تهران پارس را هم از روی سیم های برق پراند. نور صحنه کم و کم تر و پرده در تاریکی مطلق غرق شد. تماشاچیان هنوز از روی صندلی هایشان بلند نشده بودند که متنی رو پرده نقش بست.
" چند سال بعد حقیقتی باعث روشن شدن نتیجه بازی شد. اثری حیاتی که توسط قلاب ماهگیری پیدا شده بود. اثر مربوط به آخرین تصویری بود که گیرنده های مغز دیزی و سو دریافت کرده بودند. تصویر، نیم رخ آن دو را زمانی که به شیشه ی کابین برخورد کرده بودند را نشان می داد.تصاویر کمی شبیه هم بود با این تفاوت که در دستان سو گوی طلایی رنگی برق میزد. "
VS
گریفندور
سوژه: هواپیما
( طیاره
)
( طیاره
)- یک... دو... سه! حرکت.
دوف!
برای چندمین بار بلاجر محکم به صورت یکی از بازیکنان کوییدیچ ریونکلاو خورد.
- چند سری دیگه باید صورت ما رو صاف کنه تا تو بتونی یه ضربه درست بزنی؟

- هر مقدار که لازم باشه.

- پــــــــــوف... اخراجی!

- سو شوخی میکنی دیگه؟

- من کی تا حالا سر کویی شوخی کردم که الان دومین بارم باشه؟
- هیچ وقت! ولی الان اوضاع فرق می کنه... به فرض اینکه تام جای آمانو مصدوم رو بگیره، اگه دیزی رو نداشته باشیم تیم لنگ میزنه.
- شده آمانو ی مصدوم رو بیارم داخل بازی، نمی ذارم دیزی بازی کنه.

- خودمم علاقه چندانی ندارم.

این جمله کافی بود تا آتش خشم سو بیشتر گر بگیرد.
- لینی ولم کن! کار خاصی باهاش ندارم فقط میخوام این جارو رو بکنم تو حلقش.

عصبانیت درون چشمان سو موج مکزیکی میزد. جرمی، تری و آلنیس به گوشه ای پناه بردند تا از ترکش های خشم سو در امان باشند. لینی نیز سیستم عاملش را روی حالت انسان گونه اش گذاشت تا بتواند جلوی سو را بگیرد ولی از آنجایی که آتشفشان سو فوران کرده بود، فرار را برقرار ترجیح داد. سو با سرعت به سمت دیزی رفت و با ظرافت تمام جارویش را بر فرق سر وی فرود آورد.
صبح روز مسابقه_ رختکن کوییدیچ
- روونا شکر که مشکل و مانعی به نام دیزی بینمون وجود نداره و همه...
سو به هم تیمی هایش نگاه کرد. آمانو با صورتی باند پیچی شده گوشه ای نشسته بود. جرمی و آلنیس کمی آن طرف تر درمورد تام که نیشش تا بنا گوش باز بود حرف می زدند و آلنیس داشت به لینی کمک میکرد تا چماقش را درست بگیرد.
-و همه مون از اینکه شخص بیکاری بینمون حضور نداره خرسندیم. حرف دیگه ای نیست؟

- من یه سوال دارم. چرا در بند قبلی نیش تام تا بنا گوشش باز بود؟

- زیرا که در طی دو رول اخیر اولین سکانسی هست که تام رو داریم.

- آهان، تشکر!
- خواهش میکنم. به عنوان بازی آخر توقع دارم کولاک به پا کنید. حالا بلند شید که بریم.

ملت ریونی بلند شدند. دست هایشان را روی هم گذاشته و شعار " ریون چیکارش میکنه، سوراخ سوراخش می کنه " را سر داند. هفت آبی پوشان دوشا دوش هم وارد زمین شدند.
در نگاه اول ورزشگاه آزادی یک ورزشگاه عادی بود ولی وقتی با دقت نگاه کردند، پرده از رخسار جزئیات برداشته شد. چمن ها مانند دماغ الستور مودی قلوه کن و تیکه تیکه بود. صندلی ها و نیمکت ها تعریفی نداشتند و در گوشه به گوشه زمین بطری های آب معدنی،پلاستیک و ماسک دیده می شد. تنها نقطه قوت ورزشگاه دو پارچه سرخ و آبی بود که قسمتی از جایگاه تماشاچیان را پوشانده بود.
- چه قشنگ! بخاطر ما اون پارچه ها رو زدنا!

- نابغه! روشون نوشته پرسپولیس و استقلال.

- استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی!

- این بچه هوا به هوا شده، ملیتشو فراموش کرده.

- یک... دو... سه امتحان می کنیم. حله کپتان! آقای فغانی شما مشکلی ندارید؟... خوبه.

سایه ی بزرگ و صدای بلندی ورزشگاه را در بر گرفت. ریونیون به بالای سرشان نگاه کردند. صدا متعلق به وسیله خاکستری رنگی در هوا بود.
- لیدیز اند جنتلمن، ورودتون به ورزشگاه آزادی رو خیلی خوش آمد میگم. جهت رفع ابهامات لازمه بگم وسیله که در بالای سرتون مشاهده می کنید طیاره نام که حاوی دو در در عقب و دو
در در جلو...
- شما هم به همون که من فکر میکنم فکر می کنید؟
- این مگه تو بیمارستان نبود؟
- روونا بهمون رحم کنه!

فلش بک
چند روز قبل_ درمانگاه هاگوارتز
- سلام، شما با واحد رسانه ورزشگاه آزادی تهران تماس گرفته اید. جهت برقراری ارتباط با مدیرت کلید یک... ارتباط با معاونت کلید دو... ارتباط با آبدارچی کلید سه... در غیر این صورت لطفا منتظر بمانید.
دیزی منتظر ماند.
- سلام... غنچه هستم بفرمائید!
- سلام غنچه خانم. من برای این آگهی تون...
- من فامیلم غنچه ست. مجید غنچه هستم.

- ببخشید آقای غنچه!
برای این آگهی تون تماس گرفتم. گفته بودید به یه گزارشگر کوییدیچ نیاز دارید.- بله... شما قبلا سابقه گزارشگری داشتید؟
- بله... یه مدت اخبار و حواشی رو برای مادر گرامیم گزارش می کردم.

- برای شروع کار بد نیست. ترس از ارتفاع که ندارید؟

- ترس از ارتفاع؟!
- چون کوییدیچ یه بازی هوایی حساب میشه، نمیشه از جایگاه معمول همیشه گزارش کرد. برای همین باید از روی هوا همراه داور بازی بازی رو...
- آهان! نه ندارم، خیالتون راحت!
- قابل قبوله... مشکلی نیست. پس فردا صبح جلوی ورزشگاه می بینمتون.
جهت رفاه حال شما این مکالمه...دیزی تماس را قطع کرد. کمی گیج شده بود. در مصاحبه های کاری که تا الان به چشم دیده و به گوش شنیده بود، هیچ مصاحبه ای به این کوتاهی رخ نداده بود. با اینکه کاملا قانع نشده بود، ساکش را برداشت و از درمانگاه بیرون زد.
پایان فلش بک
- همون طور که مطلع شدید، من دیزی کران با گزارش بازی دو تیم خفن در چمن ریونکلاو و شیر های خسته گریفندور در خدمتتون هستم.
در گوشه ی زمین کپتان سو، لینی، تام بقیه بازیکنان ریونکلاو رو داریم.... اون طرف هم بازیکنای گریفندور رو می بینم. کپتان نیمه خون آشامشون بشکه به دست وارد زمین میشه و پشت سرش بقیه بازیکنان رو داریم. در آخر هم چوب ماهیگیری رو مشاهد می کنید.دیزی جمله اش را تمام کرد و به تیم سابقه ش نگاه کرد. بدون او انگار تیم ریونکلاو آماده تر از همیشه بود. لبخند بر لب همگان بود و کسی نگران نبود پایشان توسط چماق دیزی له شود و یا حتی مجبور شوند از جارو او جا خالی دهد. دیزی کم کم باید باور می کرد او فقط یک بار اضافه بوده است.
- آقای فغانی داور بازی هم از همین بالا حواسشون به همه چی است. بله! این فغانی همون فغانی معروفه. امیدوارم ایشون بازی خوبی رو

شاید بپرسید چرا آقای فغانی باید آن بالا باشد؟
از آنجایی که وی مشنگ بود و پرواز با جارو را فقط در داستان ها شنیده بود، ترجیح میداد از طریق طیاره ای که دیزی سوار آن بود بازی را داوری کند ولی خب هم نشینی با دیزی عوارضی داشت که بزودی با آن مواجه می شد.
- دوستان از اونجایی صدای سوت آقای فغانی به اون پائین نمی رسه هر وقت صدای بوق طیاره رو شنیدید فرض کنید، صدای سوته و بازی رو شروع کنید.
صدای بوق طیاره در ورزشگاه طنین انداز شد. دوازده جارو از زمین برخاست و در یک چشم به هم زدن با کمی فاصله از هواپیما روی هوا مستقر شدند. تنها چیز ناکوک در آن لحظه، تصویر چوب ماهیگیری بشکه به بغل بود. آقای فغانی سرخگون را انداخت و کپتان تیم گریفندور آن را از آن خود کرد.
- جیسون سرخگون به دست به سمت دروازه ریونکلاو میره. از سد تام و لینی عبور میکنه، عجب سرعتی... آماده میشه تا ضربه نهایی رو بزنه ولی دست تام مانع این کار میشه و جیسون رو راهی باقالیا می کنه.
بازیکنان گریفندور لب به اعتراض گشودند. آن طرف هم آقای فغانی دست در جیبش برد تا کارت زردی به تام بدهد. وی خوشحال کارت را در آورد و اسم تام را روی آن نوشت و در مرکز دید همگان گذاشت.
- آقای فغانی طبق روش فوتبال مشنگی اعلام کردند که به دلیل اعتراض بی مورد تیم گریفندور، به هر کدوم یک کارت زرد که همون تذکر خودمونه، داده میشه. ایشون همچنین تاکید کردند که دیگر لب به اعتراض باز نکنید، باتشکر.

آقای فغانی پوکر فیس به دیزی نگاه کرد. او هیچ وقت فکر نمیکرد گزارشگری بتواند خطایی که به ضرر تیمی باشد را به نفع آن تیم برگرداند. خواست اعتراض کند ولی از آنجایی که طرف مقابلش یک نیمه جادوگر بود و به راحتی میتوانست بلایی سر او بیاورد، همانطور پوکر فیس ماند.
در زمین گریفندوریان مانند آقای فغانی پوکر فیسانه هم دیگر را نگاه می کردند. ریونیان هم جز تام شون معتجب شدند. گذشتن از یک خطا توسط داور عجیب بود. تام دستش را سر جایش گذاشت و آن را به نشانه" فغانی لایک داری! " بالا برد.
- بازی رو از سر می گیریم. این سری سرخگون دست آمانوعه . آمانو توپ رو به تری پاس میده تری همانطور که با جاروش چرخ فلک میزنه به دروازه نزدیک میشه. توپ رو محکم می فرسته... دوف... بچه جون مجبوری چرخ فلک بزنی؟!
توپ به جای اینکه وارد دروازه بشه، وارد بشکه میشه. بشکه تالاپ تالاپ کنان به سمت وسط زمین می ره ولی غافل از اینکه وارد قلمرو لینی شده... لینی بلاجر رو محکم به سمت بشکه می فرسته و بلاجر درست به هدف می خوره و باعث میشه قسمتی از بشکه جمع بشه... اگه خواستی صافش کنی آشنا دارم. مثل روز اول برات درستش می کنه.
بشکه دست نداشته اش را روی محل جمع شده گذاشت. آسیب زیادی دیده بود. برای همین دوباره دسته نداشته را به نشانه تعویض تکان داد. سرمربی مجازی گریفندور، ملانی را داخل زمین فرستاد و همانطور که بشکه را از روی برانکارد پائین می آورد، به ذهنش سپرد که دیگر بشکه جماعت را به عنوان بازیکن در ترکیب تیمش نگنجاند.
زمان برعکس ریتم بازی خیلی سریع گذشت. با ورود ملانی باز گرم تر نشده بود که هیچ بلکم خسته تر کننده تر هم شده بود. مهاجمان و مدافعان هر دو تیم خسته بودند. پنجاه دقیقه گذشته بود و هیچ گلی بین دو تیم رد و بدل نشده بود.
- جیسون سرخگون رو به ملانی پاس میده. ملانی توپ رو طی پاس هوایی به آرکو می سپاره. آرکو به سرعت به سمت دروازه ریونکلاو میره... از پای تام جا خالی میده و توپ رو قدرتی به سمت دروازه پرت می کنه ولی آلنیس به سختی اون رو میگیره. اوف به خیر گذشت... آقای فغانی یکم بلند تر حرف بزن... ارتفاع کم کردیم؟!

دیزی به زمین نگاه کرد. فاصله طیاره با زمین هر لحظه کم و کمتر می شد.
- کپتان چرا اینقدر ارتفاع کم کردیم... جان؟! ... بنزین تموم شده!.. ما که یه ساعت تو پمپ بنزین وایساده بودیم... تموم شده دیگه! چاره ای جز ول کردن هواپیما ندارم... اینجوری نمیشه که! هر کپتانی باید با هواپیماش بمیره... اون مال فیلماست، سقوط خوبی داشته باشید... عه کپتان کجا میری؟!

دو در در جلوی هواپیما باز شد، کپتان و کمکش پریدند. چتر هایشان را باز کردند و آرام در گوشه ای فرود آمدند. تنها دیزی و فغانی بخت برگشته و یک چتر نجات در هواپیمای در حال سقوط بودند. از آنجایی که فرد پشت اسکرین باید دیزی را در آخر داستان قهرمان می نمود، بدون هیچ گونه مشکل و دعوایی چتر نجات را به دستان فغانی سپرد. فغانی نیز به موقع از طیاره بیرون پرید و سالم به زمین رسید. دیزی که به واسطه فرد پشت اسکرین در شرایط بحرانی قرار گرفته بود به سختی خود را به کابین خلبان رساند و پشت فرمان نشست. کابین پر از دم و دستگاه و دکمه بود. از آنجایی که دیزی بسیار فیلم طیاره دزدی دیده بود با اعتماد به سقف دکمه پرواز خودکار (اوتو پایلت) را زد. دکمه ابتدا لبخند زد و سپس کار نکرد. اعتماد به سقف دیزی خودش خود به خود پودر شد.
- دوستان روی زمین کسی میدونه اگه اوتو پایلت کار نکرد، برای سقوط نکردن باید چیکار کنم؟

دوستان روی زمین نبودند. بندگان مرلین وقتی متوجه شدند تا لحظاتی دیگر قرار است چمن نا مرتب ورزشگاه توسط سقوط طیاره آسفالت شود، جارو ها و دم های نداشته و داشته شان را روی کوله شان گذاشته و در رفته بودند. در آن موقعیت تنها دیزی مانده بود و یک هواپیمای در حال سقوط.
- زندگی رووناحافظ... ریونکلاو رووناحافظ... رنک جادو آموز برتر رووناحافظ... نظارت دیاگون رووناحافظ... روزنامه های خونده و نخونده رووناحافظ!

شما هم اگر جای دیزی بودید و دیگر کاری از دستتان بر نمی آمد، باید با زندگی رووناحافظی می کردید. در آن بین می توانستید برای دلخوشی قبل از مرگتان هم که شده، افتخارات کم تان را به رخ بقیه بکشید. هواپیما چند متر بیشتر با زمین فاصله نداشت. دیزی آخرین رووناحافظی هایش را هم گفت و چشمانش را بست. تا دقایقی دیگر همه چیز تمام و دیزی وارد آن دنیا می شد.
- من گرفتمش!

چشمانش را باز کرد. سو اسنیچ به دست و قلاب ماهیگیری پشت سرش صاف و مستقیم داشتند به سمت طیاره می آمدند. آن دو بخت برگشته اصلا از اوضاع خبر نداشتند. قلاب ماهیگیری در یک آن متوجه اوضاع شد و توسط قلابش خود را کنار کشید ولی سو... .
ثانیه ها به سرعت گذشت و بانگ بلندی در ورزشگاه پیچید. بانگی که کلاغ های تجریش و تهران پارس را هم از روی سیم های برق پراند. نور صحنه کم و کم تر و پرده در تاریکی مطلق غرق شد. تماشاچیان هنوز از روی صندلی هایشان بلند نشده بودند که متنی رو پرده نقش بست.
" چند سال بعد حقیقتی باعث روشن شدن نتیجه بازی شد. اثری حیاتی که توسط قلاب ماهگیری پیدا شده بود. اثر مربوط به آخرین تصویری بود که گیرنده های مغز دیزی و سو دریافت کرده بودند. تصویر، نیم رخ آن دو را زمانی که به شیشه ی کابین برخورد کرده بودند را نشان می داد.تصاویر کمی شبیه هم بود با این تفاوت که در دستان سو گوی طلایی رنگی برق میزد. "
تامام
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/25
تولد نقش: 1397/06/27
آخرین ورود: شنبه 2 اسفند 1404 03:16
از: قـضــــاااا
پستها:
210
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

جام کوییدیچ هاگوارتز
بازی سوم
ریونکلاو – گریفیندور
سوژه: هواپیما
آغاز: 17 شهریور
پایان: 24 شهریور، ساعت 23:59:59
قوانین کوییدیچ
---
تیم ریونکلاو:
دروازه بان: آلنیس اورموند
مهاجمان: جرمی استرتون، آمانو یوتاکا، تری بوت
مدافعان: دیزی کران، لینی وارنر
جستجوگر: سو لی (کاپیتان)
بازیکن ذخیره: تام جاگسن
---
تیم گریفیندور:
دروازه بان: الکس وندزبری
مدافعان: اما ونیتی، پیتر جونز
مهاجمان: جیسون سوآن(کاپیتان)، آرکوارت راکارو، بشکه (مجازی)
جستجوگر: چوب ماهیگیری (مجازی)
ذخیره: ملانی استنفورد
---
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
