شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- اوف. واقعا که روونا یارتون بود. عجب شانسی آوردین!
مروپ، رابستن و سیبل که با سه تکه شدن شال حس میکردن دنیا رو سرشون خراب شده، با نگاههایی آکنده از افسوس به شال دریده شده نگاه میکنن. مروپ آهکشان در پاسخ به گابریلا میگه: - نیازی نیست بهمون امید واهی بدی بلوبری مامان. میدونیم باختیم.
سیبل تکه شالی که بهش نزدیکتر بود رو در دست میگیره و با حسرت به نخهایی که از انتهاش در دست باد رها میشن مینگره. - فاصله تا پیروزی تنها شمارش چند نخ بود.
رابستن در تلاشی مذبوحانه سعی میکنه دوباره به شمردن نخها رو بیاره. شاید اگه به صورت تقریبی هم جواب درست رو میداد حداقل امتیاز بخشی از این مرحله رو میگرفت.
گابریلا جلو میاد سه تکه شالو برمیداره و جلوی چشمای حیران هر سه نفر، آتیششون میزنه. - چرا ماتم گرفتین؟ میگم شانس آوردین نتونستین بشمرین. چون که... کافیه گوش بدین!
- پنج ثانیه تا آغاز مینی مرحله رویارویی با مرگ. برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن تعداد نخ های تشکیل دهنده شال گردن بازیکن حذف شده را فریاد بزنید!
حضار همچنان بهتزده به گابریلا خیره میمونن. گابریلا که میبینه قرار نیست خودشون بفهمن بالاخره به حرف میاد. - نشنیدین؟ گفت برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن! خب فکر کنم همهمون ترجیح میدیم با کسب امتیاز این مرحله رو رد کنیم نه؟
ناگهان صدای "آهان" مرگخوارا به هوا بلند میشه. اما همزمان متعجب میشن که چرا زحمت بیشتر کشیدن باید موجب عدم کسب امتیاز میشد به جای کسب امتیاز؟ به هر حال زمان به پایان رسیده بود و نتیجه هرچه که بود، بزودی قرار بود بفهمن.
- پایان زمان حدس زدن تعداد نخهای تکشیلدهندهی شالگردن بازیکن حذفشده با صفر حدس از جانب بازیکنان.
همونطوری که مرگخوارها زل زده بودن، دایره آتیش که هنوز روشن و شعلهور بود، باقی مونده لوسیوس رو تف میکنه بیرون. باقیمونده لوسیوس در واقع یه پر شال نیمسوز بود! همون لحظه هم صدای گویندهی مسابقه توی فضا پیچید. - بازیکن لوسیوس مالفوی در اثر شدت جراحات سوخت و خاکستر شد! - گمون نکنم دیگه دلم بخواد یه خارخور داشته باشم!
این صدای تام بود که بعد از دیدن بقایای لوسیوس مرحوم به این نتیجه رسیده بود.
- سی ثانیه تا آغاز مینی مرحله رویارویی با مرگ. برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن تعداد نخ های تشکیل دهنده شال گردن بازیکن حذف شده را فریاد بزنید!
مرگخوارها برای لحظاتی در شوک چیزی که شنیده بودن فرو رفتن.
- بیست و پنج ثانیه تا آغاز مینی مرحله رویارویی با مرگ. برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن تعداد نخ های تشکیل دهنده شال گردن بازیکن حذف شده را فریاد بزنید!
این صدا دیگه مرگخوارها رو از شوک بیرون میاره! - الان گفت مینی مرحله چی؟ - رویارویی با مرگ؟ - گفت باید چی کار کنیم؟ کس این بخشش رو شنید؟ - بیست ثانیه تا آغاز مینی مرحله رویارویی با مرگ. برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن تعداد نخ های تشکیل دهنده شال گردن بازیکن حذف شده را فریاد بزنید!
بعد از شنیدن این جمله توده ای از مرگخور ها بودن که به سمت شال گردن نیم سوز لوسیوس حمله ور شدن. نتیجه ی این اتفاق اصلا صحنه خوشایندی نبود. مروپ، رابستن و سیبل هر کدوم از یک سمت مشغول کشیدن شال بودن و حالا نکش کی بکش راه انداخته بودن.
- پانزده ثانیه تا آغاز مینی مرحله رویارویی با مرگ. برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن تعداد نخ های تشکیل دهنده شال گردن بازیکن حذف شده را فریاد بزنید!
این نیروی محرکه جدید باعث شد هر سه نفر با قدرت بیشتری شال رو بکشن و در نتیجه...
چرا؟ چون غرور مرگخوارانهاش اجازه نمیداد یک جانور عجیبی که اسم علمیاش به احتمال قوی خارخوروسِ بزواروس بود را به حال خودش رها کند و خودش پیاده دنبالش برود. نه! این لوسیوس بود، وارث خاندان مالفوی، سوار بر جانوری خاردار، در حالی که شال نقرهایاش مثل پرچم در باد میرقصید و شمشیری که از شدت حرارت شومینه کج شده بود را مثل فرمان دست گرفته بود! –بچهها حرکت کنین! به دنبال من! بریم آیتم پیدا کنیم! شومینه بعدی باید از راه برسه!
اما بقیه مرگخوارها فقط نگاهش میکردند. بعضی از شدت سواریگرفتن شاهانهی لوسیوس حس میکردند دارن به دنیای ماگلها جذب میشن و به تماشای "وستروسِ مرگخواران" نشستن. سیبل آرام زیر لب گفت: –این صحنه باید ثبت شه. یکی گوشی داره؟ یا نه، بذارین اینو تو جام پیشگویی ذخیره کنم!
لوسیوس که تازه متوجه شکوه حضورش شده بود، با نگاهی از بالا به پایین ادامه داد: –میدونین مشکل کار کجاست؟ اتحاد نداریم. وفاداری نداریم. لباس نظامی نداریم. باید یه یونیفرم طراحی کنیم. سیاه، براق، با یقههای بلند... یه چیزی تو مایههای پالتوی خودم!
تام زیر لب غر زد: –این دیگه داره کل بازیو با شوی لباس قاطی میکنه!
اما ناگهان موجود خارخور که شاید از وزن غرور لوسیوس یا شمشیر منحرفشدهاش یا شال نقرهای که جلوی چشمش تاب میخورد خسته شده بود، عربدهای زد و مثل گلولهی خار از جا کند و شروع به دویدن کرد!
–آخخخخ گـلـههای نخود پخته در مجاری عصبی من! فریاد لوسیوس بود که حالا به شدت در حال بالا و پایین شدن روی برآمدگیهای ستون فقرات خارخور بود. مرگخوارها جیغزنان به دنبالش دویدند تا ارباب آیندهشان را از تبدیلشدن به جادوگر قیمه جلوگیری کنند.
اما درست در همین لحظه صدای اعلان بازی دوباره آمد: «نقطهی دسترسی به آیتم مخفی شماره ۲ در حال فعالسازی است. تنها بازیکنی که سوار بر وسیلهی غیرمتعارف وارد دایرهی آتش شود، آیتم را دریافت خواهد کرد.»
مرگخوارها با وحشت به لوسیوس و خارخور نگاه کردند که داشت با سرعت به سمت دایرهای از آتش، ترسناکتر از مغز تام، نزدیک میشد. لوسیوس فریاد زد: –نگران نباشین! من میتونم مهارش کنم!
نمیتونست.
اما مهم این بود که لوسیوس، در حالی که از یک طرف شال نقرهایاش در آتش میسوخت و از طرف دیگر شمشیرش نقش آنتن گیرندهی آیتم را بازی میکرد، با شکوه و جیغ وارد دایرهی آتش شد...
و ناپدید شد.
همه ایستادند. سکوتی محض. سپس...
بازیکن شماره ۴۵۶ آیتم مخفی «پوتین ضدشعور +۱» را دریافت کرد. انتقال به مرحلهی بعدی در حال انجام است... مرگخوارها با دهانهای باز، به جایی که لوسیوس ناپدید شده بود زل زدند.
تام آهی کشید: –کاش منم یه خارخور داشتم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتیست که دیگران را وادار به اطاعت میکند...» [پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
خلاصه: سیبل که به خاطر سابقهش با دامبلدور بین مرگخوارا محبوب نیست، یه جعبه بازی پیدا میکنه و برای برقراری ارتباط با سایر مرگخوارا، تصمیم میگیره دستهجمعی بازیش کنن. اما این بازی به محض آغاز، همه رو به درون بتل رویالی میکشه که با شومینههایی میتونن توش تغییر مکان بدن و همچنین آیتمهایی هم در نقاط مختلف برای بقا تهیه کنن. در حالی که بازی بتل رویال کشتن همدیگه تا جایی که فقط یک نفر زنده بمونه هست، مرگخوارا اطلاعی ندارن که چی کار باید بکنن. مروپ پیشنهاد میده موجود خار خوری که دیدن رو بپزن و به خورد شومینه بدن تا قبول کنه اونا رو هرجا میخوان ببره، یا این که سوارش بشن و تا رسیدن به شومینه بعدی آیتم جمع کنن...
~~~~~~~
مرگخوارا دوباره یه نگاه به موجود خارخور میندازن و افکار خیلی بد و ترسناکی به ذهنشون هجوم میاره که نهتنها درجا به زبونش میارن، بلکه مال همدیگه رو هم بسط میدن. - اگه مامان مروپ رو در حین آمادهسازی موجود خارخور بر اثر برخورد خارها باهاش از دست بدیم چی؟ - اگه مامان مروپ از این مرحله سالم بیرون اومد اما موقع پخت چند تا از خارا جا بمونه تو بدنش چی؟ - اگه پختن نتونه خارای جا مونده رو از بین ببره چی؟ - اگه شومینه بفهمه خار به خوردش دادیم و ازمون انتقام بگیره چی؟ - اگه شومینه نفهمه ولی خارا درسته تو حلقش گیر کنن چی؟ - اگه ما حین جا به جایی یه راست رفتیم تو خارای گیر کرده تو حلق شومینه چی؟
مرگخوارا همینطور میگفتن و ماجرا رو تلختر از قبل میکردن، طوری که در آخرین مرحله عملا باخت در یکی از ورژنهای بازی مورتال کمبت که اگه شکست میخوردی پرتت میکردن تو چاهی پر از تیغ، به صورت عملی روشون پیادهسازی میشد. حقیقتا مرگ دردناکی بود و نمیخواستن که تجربهش کنن.
حالا این وسط به ذهن هیچکدومشون هم خطور نکرده بود که احتمالا خارها تو بدن همون جونور مراحل هضم رو به خوبی طی کردن و این تئوریها از بیخ غلط هستن که ما میذاریم پای این که جادوگرن و خیلی از آناتومی بدن حیوانات اطلاع ندارن. اما تام چی؟ یعنی داستان شتر رو تو مدرسه نخونده بود؟
نکته در اینجاست که تام هم بخشی از مغزش رو از دست داده بود و امکانش بود این قسمت از آموختههاش تو بخش از دست رفتهی مغزش ذخیره شده باشه. پس به اونم خورده نمیگیریم و میریم برای ادامهی داستان.
بعضی از مرگخوارا از شدت خشن شدن ماجرا، تشنج میکنن و برخیشون هم درجا بیهوش میشن. مروپ که اوضاعو رو به وخامت میبینه، سریعا تصمیم به مداخله و اعلام نتایج نهایی میکنه. - خیله خب، تبدیل موجود خارخور به غذا کنکله. پس ازش سواری میگیریم و تا رسیدن به شومینهی بعدی آیتم جمع میکنیم.
پس از دقایقی سکوت سنگین صدای اعلام کننده با تن سردی اعلامیه ای کوتاه داد.
- بازیکن شماره ۴۵۶ به خاطر علاقه ی برگزار کننده مسابقه به او، به مرحله بعد زود تر از بقیه انتقال یافت. -حالا علاقه ی برگزار کننده روبذاریم کنار ما مگه انقدر اصلا سرجمع انقدر جمعیتمون زیاد بود؟ - خیر ولی عین بازی فوتبال با این اینکه ۹۹ نفر توی زمین نیستن، اینجا هم این اعداد رو به طور تصادفی بینتون تقسیم کردیم.
تام چشمانش را تنگ کرد و به افقی که حس میکرد صدای اعلام کننده از آنجا می آید خیره شد.
- یه چیزی اینجا بو داره!
مروپ که مسیر نگاه تام را دنبال کرد به همان جهت نگریست و سری تکان داد. - شوهر مامان اگر اینجا بو داره چرا به دور دست خیره شدی؟ در هر حال مامان که چیزی حس...
مروپ هم چیزی حس کرد و شروع به بو کشیدم کرد. ناگهان هر دو سری چرخاندند و موجودی عجیب که در حال خار خوردن بود شدند.
- عجب موجود خود آزاریست چقدر هم خار هارا با ولع میخورد گمان کنیم اسباب بازی یدک خوبی برای باسیلیسکمان شود! - ماهم حتی از این موجودات در سیاره مان ندیده شدم میشیم.
ناگهان صدای بازی اعلامیه جدیدی داد. - آیتم های مخفی در بازی را پیدا کنید و به عنوان ساید کوئست امتیاز بیشتری دریافت کنید. میتوانید از امتیاز های دریافتی در این مرحله در مرحله ی بعد برای خود تنها یک آیتم از بازی، به عنوان پاداش با مبادله ی امتیاز با آیتم، دریافت کنید.
-چرا هرچی جلو تر میریم همش حرفاش نامفهوم تر میشه؟ - حالا نظرتون چیه؟ از این موجود خار خور مامان یه وعده غذا در بیارم برای شومینه مامان یا ازش سواری بگیریم شاید تونستیم شومینه های بعدی رو ببینیم و سر راه آیتم های مخفی رو هم پیدا کنیم؟
مرگخوارها به هم زل زدند، بعد به شومینهای که لوسیوس با شکوه فراوان و قهرمانانه و شمشیر بهدست تویش پریده بود، و بعد دوباره به هم.
- نظرتون چیه لوسیوس رو به سرنوشت بسپاریم تا تنهایی با این شومینه مواجه بشه؟
همه موافق بودند و با الهام گرفتن از سخنرانی لوسیوس در مورد اتحاد، متحد شدند و از شومینهی مذکور فاصله گرفتند.
- حالا باید چیکار کنیم؟ دوباره وارد یه شومینهی دیگه بشیم؟ - شاید باید صبر کردن بشیم که شومینه وارد ما شدن بشه.
با اینکه اصلا ایدهی جالبی به نظر نمیرسید، اما مرگخوارها آنقدر در شومینههای مختلف اذیت شده بودند که داشتند واقعا آماده شدن برای این کار را در نظر میگرفتند.
- شاید هم باید کاری انجام بدیم که شومینهها راضی بشن ما رو به مقصد مورد نظرمون ببرن.
مرگخوارها وازلین را کنار گذاشتند و به حرفهای تام دقت کردند که در حال چسب زدن مغزش بود تا محتوایش بیرون نریزند.
- مثلا چه کاری؟ - نمیدونم. از اینجا به بعدش مربوط به اون قسمتی از مغزم بود که کف دریاچه خورد و خاکشیر شد. - من یه بار داشتم تلویزیون ماگلها رو تماشا میکردم که یه یارویی که خیلی درگیرم بود چون همش داشت از اون تو بهم نگاه میکرد گفت بعضیا وقتی میخوان به یه چیزی برسن، یه چیزی رو به درگاهش قربونی میکنن. شاید ما هم باید یه چیزی برای شومینه قربونی کنیم که هیزماش نرم بشن و بذاره برگردیم پیش خواستگ... یعنی اربابمون. - ولی ما از توی این ساحل چه چیز بهدرد بخوری میتونیم پیدا بکنیم که شایستهی قربونی کردن باشه؟ - فهمیدم! من باید واسه شومینهی مامان غذای مقوی درست کنم! هیچی به اندازهی یه غذای خوشمزه و شکم سیر نمیتونه آدمو خوش اخلاق کنه! - نه!
همهی یکصدا فریاد زدند. به هر حال، از آن جایی که مرگخوارها از شدت بیاعصاب بودن آدم میکشتند، میشد وضعیت خوشمزه بودن غذای مروپ و شکم سیرشان را حدس زد.
- اونوقت چرا نه؟
حالا آنها یا باید مروپ را از آشپزی منصرف میکردند، و یا خطر رفتن به شومینهای که غذای او را خورده بود به جان میخریدند.
انتخاب سختی بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!
لوسیوس مالفوی با شمشیرِ بیصدا و نگاه یخزدهاش به ساحل چشم دوخت؛ جایی که مرگخوارها هنوز سرگرم تماشای تامِ نیمهبیهوش و نمکخورده بودند. ماسههای طلایی زیر نور آفتاب آبیتر از حد تصور میدرخشیدند و موجهای دریا، به جای خروش همیشگی، بیصدا روی شنها فرو میخوردند ، یک سکوت غریب که مثل تله میماند. او نفس عمیقی کشید و از صدای شرشرِ نمک بر کف سرِ تامِ افتاده، لبخندی خشک و تلخ زد. دقیق به شانهی همسرش نارسیسا نگریست که نگران کنارش ایستاده بود. ملافهی باریک و مایوی خیسش روی موجِ گرمایش تاب میخورد. –تو هم دیدی؟ مالفوی کوچک؟ لوسیوس آرام گفت و صدایش آنقدر بلند نشد که دیگران بشنوند. اینجا چیزی بیشتر از یک نمایش مسخرهی ساحلیه. نارسیسا با ابروی کشیدهشده و چشمان نگرانش پاسخ داد: –یه جای کار میلنگه . این آنتالیا ، نه ساحل عادیه و نه حتا تلهای ساده. اگر تام کلاهش رو از دست داده ، مطمئن باش قدم بعدیمون الان خطرناکتر از یه شیرجهی اشتباهه. لوسیوس سرش را چرخاند تا وضعیت گروه را بسنجد . شمشیرش را سفتتر در مشت گرفت و با یک نگاه سربالا به آسمان نیلگونِ بیابر ، زیر لب زمزمه کرد: – ولدمورت اینو دیکته نکرده بود ، اما مطمئنم اگر چیزی تو این هوا موج میزنه ، ما رو حذف میکنه. دقیقا زیر آن ثانیهها ، صدای خندهی شرورانهی گابریلا از لبهی صخرهای شنیده شد؛ جایی که به سختی تام را روی شنهای خشک نگه داشته بودند. او انگار از هر یک ثانیهی گیج شدن بقیه لذت میبرد: –خب، شومینههای بعدی منتظرن. ولی قبلش، یه بازی کوچیک: کی جرات داره از خط ساحلی عبور کنه؟ امشب ماهشیر پنهونه، میگن موجودات ریز و درشت زیر آب میچرخیـدن…! گابریلا تکانی به مویش داد و نیشخندی زد که نشان میداد مرگخوارها پیش از این قرار بوده برای نیامدن به آنتالیا انتخاب شوند، نه نفرین بشن. لوسیوس با لحن خشکش گفت: –گابریلا، بس کن. این شیطنتها، بیشتر از هر چیزی دیگه، همهمون رو به ته دریا میافکنه. گابریلا با چشمک و لبخندی از بالا نگریست: – نگران نباش، لوسیوس! تو همیشه نجاتبخش منی. حواست باشه که زیر آب هم بتونی شمشیرت رو به کار ببری! لوسیوس بیاعتنا به شوخیاش، قدمی به جلو برداشت و زیر لب زمزمه کرد: –اگر مرگ این وسط باشه، حداقل من مهمترین قربانی نخواهم بود. ناگهان حرکتی در موجهای آرامِ ساحل رخ داد؛ مثل موجی کوچک که از ته عمق بلند میشد. چشمهای لوسیوس به سرعت تعقیبش کردند. درست پیش از آنکه تمام مرگخوارها در بهت و ترس خیره شوند، موجودی شبیه به ماهیای سرخپوست با فلسهای سفید و درخشان از آب بیرون جهید. هیکلش بلند و استخوانی بود، انگار ماهی وقتی به روح دریا دل میبندد، هیکلش را میبلعد و گام بر میدارد. –مالفوی! عقبباش! صدای مروپ در لابلای موجها پیچید که درست پشت لوسیوس ایستاده بود. لوسیوس بیحرکت ایستاد، شمشیرش را در دست فشرد و نفسش را حبس کرد. موجود ماهیسان یک قدم بلند برداشت و سرخوشی کودکانه، به سمتی پلک زد که لوسیوس ایستاده بود. رگهای گردنِ مروپ برجسته شد و با صدایی که از دهانش بیرون جهید، فریاد زد: –این یکی دیگه مثل تام نیست که روی شن بخوره! این… این سگه! صدای شکستگیِ استخوان چیزی زیر خط ساحل پیچید. لوسیوس یک لحظه خیره شد، بعد شمشیر را مثل عصای مرگآور بالا برد و با تمام توانش سر پیچِ موج فرود آورد. صدایی روسیخختی، شبیه به پاره شدن قطعهای از زره، پیچید. موجود ماهیسان در غرش بلندی به عقبپرید، پولکهایش به هوا پاشیدند و دوباره در آب ناپدید شد. ولی خون قرمز و گرمش، مثل حبابِ آتشینِ تاریک، روی شنهای طلایی پخش شد. همه مرگخوارها در سکوتی سنگین نفس کشیدند. لوسیوس شمشیرش را از شن بیرون کشید و خونِ خونین را تماشا کرد. در همان لحظه صدای عمیق و برخوردی کژدممانند درون دریا طنین انداخت—انگار که چندین بازوی غضروفی زیر آب در هم میتابیدند. لوسیوس چشمانش را به مخاطرهای که پیشرو بود دوخت و با خود زمزمه کرد: –اگه این مرحله رو رد کنیم، بالاخره میفهمم اون “بازیکن” دیگه که قرمز جلوه میکنه کیه. اما فعلا، نوبت منِ لوسیوس مالفویه که بازی رو باب کنم. او آهسته به سمت گروه برگشت و گفت: –بچهها، وقتی توی هزارتو یا روی تپه مرگخوارها گیر افتادین، تنها یه راه داریم: اتحاد. امروز، من توی پیشانیِ این نبرد میایستم. هرکس زنده بمونه، کف دستم یه سوراخ کوچک داره تا یادش بمونه چقدر میشه رو قلب ملکهی مارها کار کرد. مرگخوارها، یکییکی، زیر فشار هیجان و ترس انگشت اشارهشون رو بالا بردند. گابریلا که رو به لوسیوس ایستاده بود تا لحظهی بیرون جهیدن ماهیسان را دیده بود، با چشمانی گرد گفت: –مالفوی، این دفعه نذار بمونم عقب. من هم باهاتم. لوسیوس سری تکان داد و گفت: –خب، پس… باید شجاعتمون رو ثابت کنیم. آماده شید برای رفتن به سمت شومینههای بعدی. من اول میرم. گندمابمانندِ ترس و هیجان جمعیت را پر کرد. لوسیوس آرام قدم برداشت و با لحنی سرد و محکم افزود: –بزنید دنبال من! هشیار باشید، چون هر کسی عقب بمونه، بدون شک قراره خوراکِ ماهیهای کون رنگ بشه. و با این حرفها، لوسیوس مالفوی شمشیرش را بالا گرفت، گام بلندی برداشت و وارد شومینهای شد که آبیتر از آسمان کبود میدرخشید. ملافهی ضخیمِ آتشِ ساحلی، زوزهای نصفهنیمه از خودش در آورد که مثل نواختن ناقوسِ سقوط بود. لحظهای بعد، او درون شعلهها غیب شد—و صدای پرهیاهوی مرگخوارها در ساحل همچون فریاد وداعی بیصدا ماند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتیست که دیگران را وادار به اطاعت میکند...» [پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
ملت تازه از هم جدا شده که انتظار ساحلی با ماسههای طلایی در کرانههای دریای مدیترانه را داشتند، به سرعت مایوهای خود را به تن کردند و کلاههای شنا را نیز بر سر گذاشتند. آنها کاملاً آماده بودند تا تنی به آب برسانند که با فریاد تام متوقف شدند.
- کجا سرتونو انداختین میرین؟ هر چیزی آداب داره. البته شما جادوگرا چیزی از آداب نمیدونین که... اینارو فقط ما مشنگها میدونیم. بله عزیزان، شنا توی دریا هم آداب خودشو داره.
تام در حالی که هر شش عدد پَک و پِک خود را بیرون انداخته بود تا ساحرههای جمع مروپ محبوبش با دیدنش صفا کند، ادامه داد. - آره خلاصه... جونم براتون بگه مرگخوار جونیا که برای ورود به دریا و داشتن یک شنای ململانی، شما ابتدا باید از یک شیرجه شهشهانی بهره ببرین و از اونجایی که جادوگرا نمیدونن شیرجه شهشهانی چطوریه، من به عنوان شوهر نواده سالازار اسلیترین کبیر اینجام تا به عنوان مربی شیرجه، به یاریتون بشتابم.
تام که میخواست شیرجه شهشهانی را با رسم شکل به مرگخواران یاد بدهد چند قدم در ساحل عقب رفت؛ تفی به کف دستانش زد و با سرعت به سمت دریا دوید و با پرشی بلند خود را به اعماق جایی که اصولا میبایست دریا میبود پرتاب کرد. البته که بهتر بود قبل از این شیرجه پر عمق از وجود دریا اطمینان حاصل کند اما از آنجایی که این مسائل برای تام فاقد اهمیت بود شیرجهاش باعث شد با مغز به کف دریایی که جز نمک چیزی از آب آن باقی نمانده بود برخورد کند.
سالازار که به پهنای شکم عمو ورنون، لبخندی شیطانی بر لب داشت با امیدی تازه نگاهی به تام انداخت. - اسباب بازی باسیلیسک رو از دست دادیم. واقعا ناراحت شدیم.
تام که محتویات نه چندان زیاد جمجمهاش با نمکهای کف دریاچه دچار خشکسالی شده جرومیه یکی شده بود، دستش را به سختی بالا آورد و با لایکی، خبر از زنده بودنش داد.
در نوک قله گابریلا قرار داشت که با هیجان داشت رقص باله روی تپهی مرگخوارا میرفت و همزمان آوازی هم سر میداد. علتش هم این بود که مرگخوارا تا بیان بفهمن چی شده و جای خودشون تو تپه رو پیدا کنن و انگشت پاشونو از تو دهن بغلی بکشن بیرون، کمی زمان خریده بود برای گابریلا که نهایت کیفشو ببره.
اما حالا که جنبشی بین مرگخوارا برای رهایی بوجود اومده بود و تپه شروع به لرزش میکنه، گابریلا به آوازش پایان میده، از مرگخوارا بعنوان پله استفاده میکنه و پله به پله پایین میاد و با پرشی روی زمین نرم فرود میاد. گابریلا به محض برخورد پاهاش با زمین، تعظیمی رو به تماشاچیانی که وجود نداشتن میکنه و بعدش میره یه گوشه وایمیسه و با هیجان به تقلای مرگخوارا برای رهایی از تپه مینگره. تازه راهنمایی (گمراهی؟) هم میده بهشون!
- راب پاتو بالا بیاری و دستتو سمت چپ ببری، آزاد میشی!
راب تو اون هیاهو به زور صدای گابریلا رو میشنوه و همون کاری که میگه رو میکنه. خودشم نمیدونه چرا بلافاصله گوش میده. شاید از شدت درماندگی. اما نتیجه اینه که به جای اینکه آزاد شه، در واقع بیشتر گیر میفته و به خودش گره میخوره.
- تام فقط یه غلت بزنی به سمت راست افتادی بیرون!
قبل از این که گابریلا اینو بگه، تام در واقع به همون سمت چرخیده بود، اما به محض شنیدن صدای گابریلا حس میکنه نباید این کارو بکنه ولی دیگه دیر شده بود و غلتشو زده بود و از بختش...
بله واقعا از تپه رها میشه و با صدای گرومپی درست جلوی پای گابریلا میفته رو زمین!
وینکی که متوجه شده بود راهکارهای گابریلا یک در میون درست و غلطه، با سردرگمی میپرسه: - وینکی نفهمید باید به حرف گابریلا گوش کرد یا نه؟ وینکی جن مگوج! (برگفته از گیج)
مرگخوارا برای دقایقی همینطور در هم میلولن و آزاد میشن یا بیشتر گیر میفتن تا این که بالاخره بعد از تلاشهای بسیار، تپه ریزش میکنه و مرگخوارا همگی از هم جدا شده و نجات پیدا میکنن!
شومینه ها با صدای هوشت بلند و کشداری مرگخوار ها رو به درون خودش کشید. بر خلاف شومینه های نرمال جادوگرها که توی چند ثانیه و به سرعت مسافر ها رو از مبدا به مقصد میرسوند، ظاهرا این شومینه سر شوخیشو با مرگخوار ها باز کرده بود. چون حدودا ده دقیقه میشد که داشتن توی راهرو های رنگارنگ چرخ میزدن و هنوزم به مقصد نرسیده بودن.
- صدای بازی مامان؟ تا کی باید تو این مارپیچ بچرخیم؟
صدای بازی خرت خرتی کرد و با ارور مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد صدای بوق ممتد در فضا پیچید!
- الان تو هزارتوی ناکجا گم شدیم؟ - ظاهرا اینجوری به نظر رسیدن میشه! - سیبل!
صدای مادر سیریوس وار مروپ توی راهروی بی پایان منعکس شد و پیچید.
درسته که پیدا کردن سیبل با اون همه لباسای رنگ و وارنگ توی هزارتویی که خودش هم رنگ و وارنگ بود تقریبا غیر ممکن بود. اون هم وقتی که خود سیبل داشت تلاش میکرد نامرئی به نظر برسه و کسی پیداش نکنه! ولی خب اینجا نکته ای وجود داشت که در نظر گرفته نشده بود. توسط کی؟ وسط خود سیبل! چه نکته ای؟ اینکه موهای فرفری قهو ای و سیبیل های پر پشتش هر جا که باشه اون رو از تابلو میکنه. صحنه ای که همه مرگخوار ها بهش زل زده بودن دقیقا این بود: یه دسته موی فرفری، یه سیبیل پرپشت و فر خورده و یه جفت عینک که بین زمین و هوا معلق بودن!
- واقعا فکر ردی الان داریم نمیبینیمت؟ - آنچه در دیوار های هزارتو میبینید از آنچه در واقعیت وجود دارد به شما نزدیک ترند! - سیبل! - هنگام گردش به چپ سرعت خود را کاهش دهید و پس از زدن راهنما به آرامی مسیر خود را تغییر دهید! - سیبل! - ایستگاه بعدی سواحل نامعلوم نا کجا آباد. لطفا از درب های راهرو فاصله بگیرید و پشت دیوار های رنگارنگ بایستید!
قبل از اینکه کسی بتونه اعتراض کنه و به دلیل حجم مزخرف گویی سیبل نصفش کنه، هزارتو با صدای کشیده شدن دو آهن روی هم و به طور ناگهانی متوقف شد و همه مرگخوار ها رو به تپه ای مرگخوار روی هم تبدیل کرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!