آرسینوس نگاهی به برگه اطلاعاتی که از وینکی به دست آورده بود نگاهی انداخت و با خودش گفت "اگه اینا درست باشه که خود ارباب در جریان همش هست! خب چرا باید بنویسم؟ این غیر ممکنه که لرد بتونه وارد محفل بشه"نگاهش به وینکی افتاد که بینی اش روی پیشانی اش قرار گرفته بود.
_وینکی بلد بود خودش را درست کرد. وینکی جن خانگی خوب بود. وینکی ارباب را دوست داشت. وینکی برای ارباب ارزش قائل شد...
وینکی همچنان از خودش تعریف می کرد و حتی وقایعی را که به او هیچ ربطی نداشته.
_وینکی در جنگ جهانی دوم شرکت کرد. وینکی جن خانگی از خود راضی نبود. وینکی به هند سفر کرد.وینکی دوست داشت بقیه بدونند که وینکی جن خانگی خوب بود. وینکی حتی هورکراکس ارباب رو هم دزدید!
این جمله کافی بود تا آرسینوس نقابی را که هرگز در نمی اورد را در بیاورد و به سمت وینکی حمله ور شود.
_چی گفتی؟ هوراکس ارباب؟ هدف چی بوده؟ کیا توش دست داشتن؟ برای چی اینکارو کردی؟ حتما می خواستی ارباب رو از بین ببری ! رودولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف!
در باز شد و رودولف در چهار چوب آن قرار داشت و در حال نوشتن نامه ای بود.
_چی داری می نویسی رودو؟
شما که نمی زارید من برم به ساحره های عزیزم برسم باید با جغد بهشون رسیدگی کنم دیگه! حالا بنال بگو چیکارم داری؟ وسط ساحره بازیم!
آرسینوس تازه به یاد حرف های وینکی افتاد که چه دروغ هایی را از خودش ساخته بود.
_رودولف بیا وینکی رو ببر پیش ارباب من باید به بقیه افراد رسیدگی کنم.
چیزهایی را روی کاغذ نوشت و به دست رودولف داد و گفت:
اینو بده به ارباب توضیح همه چی توشه بعدش زود بر گرد نری دنبال ساحره بازیا !
رودولف با لحن مسخره ای به آرسینوس گفت:
_چشم مامان!
_در ضمن نفر بعد رو هم بفرست ...
جمله اش با دیدن هلنا نا تمام ماند.
_تو اینجا چیکار می کنی؟
هلنا ابرویی بالا انداخت و گفت:
_یادتون رفت منو از اتاق بندازی بیرون عمو آرسینوس.
آرسینوس که از شنیدن لفظ عمو از زبان هلنا عصبانی می شد گفت:
_من عموی شما نیستم;در ضمن طبق چیزهایی که دیدین باید بهتون بگم الان باید دوباره بازجویی بشین هلنا به سیاهی لرد قسم یه بار دیگه اونطوری فقط بشینی به من نگاه کنی هر چی طلسم از جادوگری یاد گرفتم رو سرت پیاده می کنم!
هلنا بدون اینکه اندکی خودش را ببازد گفت:
_مگه من چه جوری جواب می دم؟
_به محض درک یه سوال جوابش رو بده باشه؟
هلنا بدون ثانیه ای مکث گفت :
_باشه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] زندگی به سبک سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/03/29
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1394 14:26
از: زیر سایـہ اربـــــــــاب....
پستها:
82

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/07/12
تولد نقش: 1390/07/17
آخرین ورود: سهشنبه 9 مهر 1398 12:54
از: هر جا ارباب دستور بدن!
پستها:
595

آرسینوس با هیجان مینوشت و وینکی با هیجان میگفت!
-بله...ارباب هم قصد داشت انتقام گرفت. برای انتقام خواست به محفل نفوذ کرد. برای همین رفت و عضو محفل شد.
آرسینوس متوقف شد. نگاهش را به جن دوخت و پرسید:
-عضو محفل شد؟ ارباب؟ گفتیم اطلاعات بده جن. چرت و پرت نگو.
وینکی ناگهان از جا بلند شد. با فریاد سهمگینی میز بازجویی را برداشت و یک دور در هوا چرخاند و بر سر خودش کوبید. آرسینوس معنی این حرکات را درک نمی کرد.
-چت شده؟ میزو چرا اینجوری کردی؟ بگم بیان ببرنت آزکابان؟
وینکی که یک طرف صورتش آسفالت شده بود به سختی از زیر میز خارج شد.
-وزیر وینکی را بخشید. وینکی جن چرت و پرت گو و اطلاعات بدرد نخور بود. وزیر ناراحت نشد. وینکی دارای سیستم خودمجازاتی بود. کجا مونده بود؟ آهان! ارباب عضو محفل شد.
-آخه ارباب کی عضو محفل شد؟
-هنوز که نشد. بعدا شد!
-یعنی چی بعدا شد؟ وقتی میگی شد باید شده باشه.
-افعال وینکی زمان نداشت.وینکی جن فرازمانی بود.
آرسینوس به جن کوچک که در حال ترمیم نیمه له شده صورتش بود نگاه کرد.
-اطلاعات دیگه ای نداری؟ اگه داری بگو...اگه نداری برو بیرون! جای چشم هم زیر ابروئه! عوضی نصب کردی.
-بله...ارباب هم قصد داشت انتقام گرفت. برای انتقام خواست به محفل نفوذ کرد. برای همین رفت و عضو محفل شد.
آرسینوس متوقف شد. نگاهش را به جن دوخت و پرسید:
-عضو محفل شد؟ ارباب؟ گفتیم اطلاعات بده جن. چرت و پرت نگو.
وینکی ناگهان از جا بلند شد. با فریاد سهمگینی میز بازجویی را برداشت و یک دور در هوا چرخاند و بر سر خودش کوبید. آرسینوس معنی این حرکات را درک نمی کرد.
-چت شده؟ میزو چرا اینجوری کردی؟ بگم بیان ببرنت آزکابان؟
وینکی که یک طرف صورتش آسفالت شده بود به سختی از زیر میز خارج شد.
-وزیر وینکی را بخشید. وینکی جن چرت و پرت گو و اطلاعات بدرد نخور بود. وزیر ناراحت نشد. وینکی دارای سیستم خودمجازاتی بود. کجا مونده بود؟ آهان! ارباب عضو محفل شد.
-آخه ارباب کی عضو محفل شد؟
-هنوز که نشد. بعدا شد!
-یعنی چی بعدا شد؟ وقتی میگی شد باید شده باشه.
-افعال وینکی زمان نداشت.وینکی جن فرازمانی بود.
آرسینوس به جن کوچک که در حال ترمیم نیمه له شده صورتش بود نگاه کرد.
-اطلاعات دیگه ای نداری؟ اگه داری بگو...اگه نداری برو بیرون! جای چشم هم زیر ابروئه! عوضی نصب کردی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/07/07
تولد نقش: 1399/03/16
آخرین ورود: جمعه 28 آذر 1404 18:50
از: کنده شدن تارهای صوتی تا آوای مرگ،فاصله اندک است!
پستها:
152

رودولف در فکر فرو رفته بود. او خسته شده بود،تا کی میتوانست امر و نهی های آرسینوس را بشنود و با میل شدیدش به تیکه تیکه کردن او با قمه اش مبارزه کند، هرچه باشد او رودولف بود. کسی که حتی وقتی نیست،هست.آرسینوس چطور میتوانست دائم به رودولف امر کند:رودولف بیا اینو ببر بیرون یا رودولف نفر بعدی!
و حالا که آرسینوس وزیر شده دیگر داستان خیلی بدتر از گذشته بود.زیرا حالا رودولف مجبور بود دائم افراد بازجویی شده را به آزکابان ببرد و این یعنی سوزاندنبنزین پودر پرواز اضافه هرچه بود در آن روزگار پودر پرواز بسیار گران شده بود.رودولف باید فکری میکرد.
اما در این فاصله وینکی هم در حال فکر کردن بود.قطعا او نمیخواست که باقی عمر۱۰۰۰ساله اش را پشت میله های زندان سپری کند.
بنابراین چاره ای اندیشید...
-وینکی زندان نرفت!وینکی چیز های زیادی درباره محفل دانست.
-تو...جن خونگی...فکر کردی میتونی سر وزیر مملکت رو کلاه بزاری!؟
-وینکی چیز های زیادی درباره خیانت ها دانست.
-اون مسلسلو از جلوی نقاب من بکش کنار!
-وینکی مسلسل دوست داشت.
-رودولف مگه نشنیدی چی گفتم این جن رو ببر آزکابان تا یکم معجون خنک بخوره!
-وینکی معجون خنک دوست نداشت.وینکی شکلات دوست داشت،اما وینکی شنید چند تن قصد داشت بی جامه ،شونه و بطری حاوی خاطرات عروسی ارباب را دزدید!
-عروسی!شونه!مگه ارباب مو دارند!؟
-همینطور شنید که چند تن قصد داشت خانه ریدل را دزدید و شاید دختر ارباب نیز این وسط دزدیده شد.
-مطمئنی خود اربابم نمیخوان بدوزدن!؟
مرلین را چه دید شاید اربابم دزدید.
قطعا اعتراف های وینکی هیچکدام واقعیت نداشت و وینکی جن خونگی دروغ گویی بود، اما آرسینوس اربابش نبود و او آزاد بود هرچه که میخواهد دروغ بگوید و آرسینوس را بازی دهد تا به زندان نرود.
آرسینوس هم در آن زمان به شدت به این اعتراف ها نیاز داشت او باید خودش را به لردسیاه ثابت میکرد.
و حالا که آرسینوس وزیر شده دیگر داستان خیلی بدتر از گذشته بود.زیرا حالا رودولف مجبور بود دائم افراد بازجویی شده را به آزکابان ببرد و این یعنی سوزاندن
اما در این فاصله وینکی هم در حال فکر کردن بود.قطعا او نمیخواست که باقی عمر۱۰۰۰ساله اش را پشت میله های زندان سپری کند.
بنابراین چاره ای اندیشید...
-وینکی زندان نرفت!وینکی چیز های زیادی درباره محفل دانست.
-تو...جن خونگی...فکر کردی میتونی سر وزیر مملکت رو کلاه بزاری!؟
-وینکی چیز های زیادی درباره خیانت ها دانست.
-اون مسلسلو از جلوی نقاب من بکش کنار!
-وینکی مسلسل دوست داشت.
-رودولف مگه نشنیدی چی گفتم این جن رو ببر آزکابان تا یکم معجون خنک بخوره!
-وینکی معجون خنک دوست نداشت.وینکی شکلات دوست داشت،اما وینکی شنید چند تن قصد داشت بی جامه ،شونه و بطری حاوی خاطرات عروسی ارباب را دزدید!
-عروسی!شونه!مگه ارباب مو دارند!؟
-همینطور شنید که چند تن قصد داشت خانه ریدل را دزدید و شاید دختر ارباب نیز این وسط دزدیده شد.
-مطمئنی خود اربابم نمیخوان بدوزدن!؟
مرلین را چه دید شاید اربابم دزدید.
قطعا اعتراف های وینکی هیچکدام واقعیت نداشت و وینکی جن خونگی دروغ گویی بود، اما آرسینوس اربابش نبود و او آزاد بود هرچه که میخواهد دروغ بگوید و آرسینوس را بازی دهد تا به زندان نرود.
آرسینوس هم در آن زمان به شدت به این اعتراف ها نیاز داشت او باید خودش را به لردسیاه ثابت میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1394/4/25 1:14:06

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/03/29
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1394 14:26
از: زیر سایـہ اربـــــــــاب....
پستها:
82

وينکي که از حرف هاي آرسينوس شوکه شد لقمه اي را که از آشپزخانه کش رفته بود وقتي به طوري کامل از گلويش پايين رفت گفت:
_ويکي جن خونگي امينه!
آرسينوس کي فکر کرد و گفت:
_اونوقت امين يعني چي؟
وينکي شروع کرد به بازي کردن با انگشت هايش بدون توجه به آرسينوس و سمتي که به تازگي در وزارت خونه پيدا کرده بود.
_وقتي من سوال مي پرسم جواب منو بده.
وقنکي با چشمان درشتي که هميشه انگار در آنها بغض بود به آرسينوس نگاه کرد و بر خلاف چهره آرامش جواب دندان شکني به آرسينوس داد.
_وينکي فقط به ارباب جواب داد وينکي دوست نداشت کسي سوال پيچش کنه. وينکي جن خانگي خوب بود و معني لغات رو ندانست براي همين جواب نداد وينکي اگر مي دانست جواب مي داد.
آرسينوس که کمي شکش بيشتر شده بود دوباره به وينکي نگاه کرد و گفت:
_بذار يکم کمکت کنم.شايد اين کلمه رو از اونايي شنيدي که بايد يه کاري رو براشون انجام مي دادي.که وينکي يه جن امينه و اين راز رو توي دلش نگه مي داره.
_نه وينکي به ارباب خيانت نکرد.
ارسينوس با لحن خود وينکي گفت:
_وينکي دروغ گفت.
وينکي از اين حرف آرسينوس تعجب کرده بود و گوش هايش انگار بلند تر از قبل شده بود همه مي دونستن که جن هاي خونگي نمي تونن کاري بجز اوني که اربابشون مي خواد رو انجام بدن. ولي انگار اين چند هفته اي که آرسينوس براي اين سوژه کار کرده بود حسابي به مخش فشار آورده بود و حتما بايد به تيمارستان رواني مراجعه مي کرد.آرسينوس سکوت هکمفرما بر فضا رو شکست و فرياد زد:
_رودولــــــــــــــــــ........
وقي به لام رسيد ترسناک در چهار چوب در ظاهر شد آرسينوس که محلي را که در آن قرار داشت را فراموش کرده بود گفت:
_آقاي لسترنج مي شه ازتون خواهش کنم که وينکي رو به زندان ببريد؟
_باشه آقاي جيگر.
آرسينوس که هميشه نوعي وسواسيت افراطي بر روي نام خانوادگي اش داشت به رودولف گفت:
_با گاف مکسور هستم.در ضمن به نفر بعدي بگيد بياد تو...
_ويکي جن خونگي امينه!
آرسينوس کي فکر کرد و گفت:
_اونوقت امين يعني چي؟

وينکي شروع کرد به بازي کردن با انگشت هايش بدون توجه به آرسينوس و سمتي که به تازگي در وزارت خونه پيدا کرده بود.
_وقتي من سوال مي پرسم جواب منو بده.
وقنکي با چشمان درشتي که هميشه انگار در آنها بغض بود به آرسينوس نگاه کرد و بر خلاف چهره آرامش جواب دندان شکني به آرسينوس داد.
_وينکي فقط به ارباب جواب داد وينکي دوست نداشت کسي سوال پيچش کنه. وينکي جن خانگي خوب بود و معني لغات رو ندانست براي همين جواب نداد وينکي اگر مي دانست جواب مي داد.

آرسينوس که کمي شکش بيشتر شده بود دوباره به وينکي نگاه کرد و گفت:
_بذار يکم کمکت کنم.شايد اين کلمه رو از اونايي شنيدي که بايد يه کاري رو براشون انجام مي دادي.که وينکي يه جن امينه و اين راز رو توي دلش نگه مي داره.
_نه وينکي به ارباب خيانت نکرد.
ارسينوس با لحن خود وينکي گفت:
_وينکي دروغ گفت.
وينکي از اين حرف آرسينوس تعجب کرده بود و گوش هايش انگار بلند تر از قبل شده بود همه مي دونستن که جن هاي خونگي نمي تونن کاري بجز اوني که اربابشون مي خواد رو انجام بدن. ولي انگار اين چند هفته اي که آرسينوس براي اين سوژه کار کرده بود حسابي به مخش فشار آورده بود و حتما بايد به تيمارستان رواني مراجعه مي کرد.آرسينوس سکوت هکمفرما بر فضا رو شکست و فرياد زد:
_رودولــــــــــــــــــ........

وقي به لام رسيد ترسناک در چهار چوب در ظاهر شد آرسينوس که محلي را که در آن قرار داشت را فراموش کرده بود گفت:
_آقاي لسترنج مي شه ازتون خواهش کنم که وينکي رو به زندان ببريد؟

_باشه آقاي جيگر.
آرسينوس که هميشه نوعي وسواسيت افراطي بر روي نام خانوادگي اش داشت به رودولف گفت:
_با گاف مکسور هستم.در ضمن به نفر بعدي بگيد بياد تو...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/19
تولد نقش: 1393/07/20
آخرین ورود: امروز ساعت 12:50
از: مسلسلستان!
پستها:
633

-بله ارباب! میدونم. یعنی الان با اسنیپ شروع کنم؟ 
لرد درحالیکه از در اتاق بیرون میرفت، گفت:
-ما به اسنیپ اعتماد داریم. با یکی دیگه شروع کنین.
-
-برای ما شکلک ترسیده هم درنیارین.
-ولی ارباب خودتون گفتین که از همه بازجویی کنیم.
-مگه ما با شما شوخی داریم؟ هرچی ما بگیم همونه. هفت تا کتاب زندگی این بشر رو دنبال کردیم. از زیر و بمش خبر داریم.
-بله ارباب.
بعد از بیرون رفتن لرد از اتاق، اسنیپ هم از جایش بلند شد و به سمت آرسینوس چشم غره ای رفت که یعنی: تو کار اسنیپ جماعت دخالت نکن!
. و بعد هم از اتاق رفت بیرون.
آرسینوس روی میز بازجویی کوبید که باعث شد برگه های روی آن در هوا پخش شوند و بریزند توی سر و صورتش. جیگَر با عصبانیت داد زد:
-رودولف یکی دیگه رو برای بازجویی بیار. در ضمن من مکسورم مکسور!
چندی بعد...
-غروچ ملم توقققثثثثثثثذذذ!
آرسینوس این طرف و آن طرف را نگاه کرد ولی هیچ چیزی ندید. تازه یادش آمد که موقعی که داشت برگه های پخش و پلا شده را جمع میکرد، ماسکش تاب خورده بود و برعکس شده بود. بعد از اینکه ماسکش را چرخاند خوب به دور و بر نگاه کرد ولی بازهم کسی را نشسته روی صندلی ندید. بنابراین سرش را خاراند و به فکر فرو رفت:
-هــــــوم... مگه من چند پست پیش صندلی و خود کاربر مهمان و متعلقاتش از راه سقف راهی مقصدی ناشناخته نکردم؟ کردم؟ نکردم؟ پس این صندلی اینجا چیکار میکنه؟ شایدم نکردم. باید پست های پایین رو...
-جیگر خیلی بلند فکر کرد!
آرسینوس با دقت بیشتری نگاه کرد و این بار دو عدد گوش را دید که کمی از سطح میز بالاتر آمده بود.
-ئه؟ یه جن خونگی؟ این اینجا چیکار میکنه؟
-وینکی جن خانگی همه جا کار کن بود. وینکی بسیار فعال بود. وینکی داشت اینجاها رو تمیز کرد که دید اینجا صندلی بود. وینکی نشست تا استراحت کرد. حالا وینکی پیش وزیر بود تا وزیر ازش سوال کرد.
-سوال... بله بله بله... درسته! خب... من دقیقا باید چه سوالی بکنم حالا؟
از یه جن چه چیزی عایدم میشه خب؟ الان مثلا تو چه اطلاعات محرمانه ای داری؟
وینکی سرش را خاراند. بارکد روی مسلسلش را خواند و یک چیزهایی به ذهنش رسید.
-وینکی چیزهای زیادی دانست. وینکی قویترین حافظه ی جهان را داشت. وینکی جن خانگی انیمه بین و پراطلاعات بود.
-انیمه چیه؟ یه سازمان غیردولتی که کارش دسیسه چینیه؟ چندساله که جزو این سازمان تروریستی هستی؟ از انگیزه ت برام بگو.
-

لرد درحالیکه از در اتاق بیرون میرفت، گفت:
-ما به اسنیپ اعتماد داریم. با یکی دیگه شروع کنین.
-

-برای ما شکلک ترسیده هم درنیارین.
-ولی ارباب خودتون گفتین که از همه بازجویی کنیم.

-مگه ما با شما شوخی داریم؟ هرچی ما بگیم همونه. هفت تا کتاب زندگی این بشر رو دنبال کردیم. از زیر و بمش خبر داریم.

-بله ارباب.
بعد از بیرون رفتن لرد از اتاق، اسنیپ هم از جایش بلند شد و به سمت آرسینوس چشم غره ای رفت که یعنی: تو کار اسنیپ جماعت دخالت نکن!
. و بعد هم از اتاق رفت بیرون.آرسینوس روی میز بازجویی کوبید که باعث شد برگه های روی آن در هوا پخش شوند و بریزند توی سر و صورتش. جیگَر با عصبانیت داد زد:
-رودولف یکی دیگه رو برای بازجویی بیار. در ضمن من مکسورم مکسور!

چندی بعد...
-غروچ ملم توقققثثثثثثثذذذ!
آرسینوس این طرف و آن طرف را نگاه کرد ولی هیچ چیزی ندید. تازه یادش آمد که موقعی که داشت برگه های پخش و پلا شده را جمع میکرد، ماسکش تاب خورده بود و برعکس شده بود. بعد از اینکه ماسکش را چرخاند خوب به دور و بر نگاه کرد ولی بازهم کسی را نشسته روی صندلی ندید. بنابراین سرش را خاراند و به فکر فرو رفت:
-هــــــوم... مگه من چند پست پیش صندلی و خود کاربر مهمان و متعلقاتش از راه سقف راهی مقصدی ناشناخته نکردم؟ کردم؟ نکردم؟ پس این صندلی اینجا چیکار میکنه؟ شایدم نکردم. باید پست های پایین رو...
-جیگر خیلی بلند فکر کرد!
آرسینوس با دقت بیشتری نگاه کرد و این بار دو عدد گوش را دید که کمی از سطح میز بالاتر آمده بود.
-ئه؟ یه جن خونگی؟ این اینجا چیکار میکنه؟

-وینکی جن خانگی همه جا کار کن بود. وینکی بسیار فعال بود. وینکی داشت اینجاها رو تمیز کرد که دید اینجا صندلی بود. وینکی نشست تا استراحت کرد. حالا وینکی پیش وزیر بود تا وزیر ازش سوال کرد.
-سوال... بله بله بله... درسته! خب... من دقیقا باید چه سوالی بکنم حالا؟
از یه جن چه چیزی عایدم میشه خب؟ الان مثلا تو چه اطلاعات محرمانه ای داری؟وینکی سرش را خاراند. بارکد روی مسلسلش را خواند و یک چیزهایی به ذهنش رسید.
-وینکی چیزهای زیادی دانست. وینکی قویترین حافظه ی جهان را داشت. وینکی جن خانگی انیمه بین و پراطلاعات بود.

-انیمه چیه؟ یه سازمان غیردولتی که کارش دسیسه چینیه؟ چندساله که جزو این سازمان تروریستی هستی؟ از انگیزه ت برام بگو.

-
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/24 22:12:09
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/24 22:13:41
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/24 22:16:31
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/24 22:13:41
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/24 22:16:31
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/02/05
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: دوشنبه 15 مهر 1398 17:38
از: زیر سایه ارباب
پستها:
539

آرسینوس تازه یادش میفته که قراره گزارش هم بده. با عجله کاغذای روی میزشو به هم میریزه و میگه: ارباب اطلاعات بسیار ارزشمندی براتون جمع کردیم. ارباب! کاربر مهمان خیلی بدبخته. کسی بهش توجه نمی کنه. اصلا دیده نمیشه.رودولف رفت جنگل و برگشت.ما جیگریم با گاف مکسور.بارفیو سواربر گاومیش از ده اومده.ریگولوس به جای جواب دادن سوال میکنه و سیوروس هم مزاحم بازجویی ما میشه...
لرد سیاه حرف آرسینوس رو قطع میکنه:این همه بازجویی کردی و اطلاعاتی که بدست آوردی همینا بودن؟ تو چه جور بازجویی هستی؟ حقت بود بازجویی رو ازت بگیرن و بدن به تراورز!
آرسینوس حرف لرد رو اصلاح میکنه:کسی نگرفت ارباب. خودم دادمش به تراورز.
لرد:به هر حال بازم حقت بود. الان خوشت میاد بازجوییای اینجا رو هم به تراورز بسپریم؟
آرسینوس با اشاره سر نشون میده که خوشش نمیاد. لرد سیاه جدی و خشمگین ادامه میده:ته و توی زندگی همشونو در بیار.دنبال خیانت ها و پنهان کاری ها باش.وگرنه همین جان پیچمونو میکنیم تو حلقت...و حدس بزن بعدش چی میشه؟
آرسینوس بی اختیار گلوشو میگیره:ما جاودانه میشیم ارباب؟
ابروهای لرد بیشتر تو هم میرن و این یعنی اخطار. آرسینوس میفهمه که جاودانه نمیشه و قبل از جاودانه شدن به ملاقات مرلین در عالم بالا میره. برای همین تصمیم میگیره با جدیت به بازجویی ادامه بده و اطلاعات بدرد بخوری برای لرد بدست بیاره.
لرد سیاه حرف آرسینوس رو قطع میکنه:این همه بازجویی کردی و اطلاعاتی که بدست آوردی همینا بودن؟ تو چه جور بازجویی هستی؟ حقت بود بازجویی رو ازت بگیرن و بدن به تراورز!
آرسینوس حرف لرد رو اصلاح میکنه:کسی نگرفت ارباب. خودم دادمش به تراورز.
لرد:به هر حال بازم حقت بود. الان خوشت میاد بازجوییای اینجا رو هم به تراورز بسپریم؟
آرسینوس با اشاره سر نشون میده که خوشش نمیاد. لرد سیاه جدی و خشمگین ادامه میده:ته و توی زندگی همشونو در بیار.دنبال خیانت ها و پنهان کاری ها باش.وگرنه همین جان پیچمونو میکنیم تو حلقت...و حدس بزن بعدش چی میشه؟
آرسینوس بی اختیار گلوشو میگیره:ما جاودانه میشیم ارباب؟
ابروهای لرد بیشتر تو هم میرن و این یعنی اخطار. آرسینوس میفهمه که جاودانه نمیشه و قبل از جاودانه شدن به ملاقات مرلین در عالم بالا میره. برای همین تصمیم میگیره با جدیت به بازجویی ادامه بده و اطلاعات بدرد بخوری برای لرد بدست بیاره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/06/13
تولد نقش: 1395/12/19
آخرین ورود: دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
از: وزارت سحر و جادو
پستها:
1513

آرسینوس پس از شنیدن صحبت های اسنیپ دستش را بالای سر آورد و از روی کلاه ردایش که همواره بر سر میگذاشت، سرش را خاراند و سپس نگاهی به دسترسی های اسنیپ انداخت... هنگامی که "گردانندگان سایت" را در میان دسترسی های وی دید تنها برای اینکه جلوی وی کم نیاورد کلاه وزارت خود را از جیب ردا بیرون آورد، روی میز گذاشت و گفت:
- خب... الان که فکر میکنم استاد درس جادوی سفید هم رفته... باید یه استاد جدید بیارم... برم دفتر مدیریت به مدیر مدرسه اطلاع بدم.
همچنان که آرسینوس کلاهش را زیر بغل زده بود و قصد خروج از اتاق را داشت، اسنیپ گفت:
- آرسینوس... قبلا فراموش کار نبودی. مدیر مدرسه الان توی این اتاق ایستاده.
آرسینوس که فهمید چه اشتباهی کرده به سرعت گفت:
- عه... جناب مدیر... حالتون خوبه؟ چیزه... استاد جدید روبیوس هاگریده... برید یقشو بگیرید بفرستیدش سر کلاس!
- بله جناب وزیر... حالم خوبه. داشتم میگفتم... شما دیگه زندانبان آزکابان نیستید و فکر نمیکنم شغل بازجویی هم مناسب شما باشه.
آرسینوس باز هم سرخ شد و البته اینبار دستانش هم مشت شد.
- اهم... آخه ارباب این وظیفه رو بهم دادن... من هم که عمرا قصد ندارم ارباب رو ناامید کنم.
سیوروس با آرامش تمام گفت:
- میتونی برای ارباب توضیح بدی و زندانبان جدید رو به جای خودت بذاری... مطمئنم ارباب موافقت میکنن.
آرسینوس فهمید که باید هرچه سریعتر سیوروس را از اتاق خارج سازد و به ادامه بازجویی بپردازد.
- اممم... سیوروس، فکر کنم یکی داره صدات میکنه ها.
- مطمئنی ک...
- الکی میگه سیو! هیچ کس باهات کار نداره.
آرسینوس با خشم به در بسته اتاق نگاه کرد... حتی در همان لحظه هم میتوانست با چشم ذهنش رودولف را پشت در ببیند که با نیش باز ایستاده... اما نفس عمیقی کشید... آرامش خود را حفظ کرد و گفت:
- چرا وقتی ارباب خواست بکشتت هیچ کاری نکردی؟
- آرسینوس؟
- چیه؟! بازجوییه خب!
همین که مدیر هاگوارتز و وزیر سحر و جادو آماده شدند که بنای دعوا را بگذارند در اتاق به آرامی باز شد...
- خب آرسینوس... چه اطلاعات ارزشمندی برایمان پیدا کردی؟
آرسینوس و اسنیپ با دیدن لرد:
- ما که بهتون گفته بودیم هر چند پست یکبار میایم اطلاعات رو میگیریم ازتون... الان هم چند پست گذشته خب.
- خب... الان که فکر میکنم استاد درس جادوی سفید هم رفته... باید یه استاد جدید بیارم... برم دفتر مدیریت به مدیر مدرسه اطلاع بدم.

همچنان که آرسینوس کلاهش را زیر بغل زده بود و قصد خروج از اتاق را داشت، اسنیپ گفت:
- آرسینوس... قبلا فراموش کار نبودی. مدیر مدرسه الان توی این اتاق ایستاده.

آرسینوس که فهمید چه اشتباهی کرده به سرعت گفت:
- عه... جناب مدیر... حالتون خوبه؟ چیزه... استاد جدید روبیوس هاگریده... برید یقشو بگیرید بفرستیدش سر کلاس!

- بله جناب وزیر... حالم خوبه. داشتم میگفتم... شما دیگه زندانبان آزکابان نیستید و فکر نمیکنم شغل بازجویی هم مناسب شما باشه.

آرسینوس باز هم سرخ شد و البته اینبار دستانش هم مشت شد.
- اهم... آخه ارباب این وظیفه رو بهم دادن... من هم که عمرا قصد ندارم ارباب رو ناامید کنم.
سیوروس با آرامش تمام گفت:
- میتونی برای ارباب توضیح بدی و زندانبان جدید رو به جای خودت بذاری... مطمئنم ارباب موافقت میکنن.
آرسینوس فهمید که باید هرچه سریعتر سیوروس را از اتاق خارج سازد و به ادامه بازجویی بپردازد.
- اممم... سیوروس، فکر کنم یکی داره صدات میکنه ها.

- مطمئنی ک...
- الکی میگه سیو! هیچ کس باهات کار نداره.
آرسینوس با خشم به در بسته اتاق نگاه کرد... حتی در همان لحظه هم میتوانست با چشم ذهنش رودولف را پشت در ببیند که با نیش باز ایستاده... اما نفس عمیقی کشید... آرامش خود را حفظ کرد و گفت:
- چرا وقتی ارباب خواست بکشتت هیچ کاری نکردی؟

- آرسینوس؟

- چیه؟! بازجوییه خب!

همین که مدیر هاگوارتز و وزیر سحر و جادو آماده شدند که بنای دعوا را بگذارند در اتاق به آرامی باز شد...
- خب آرسینوس... چه اطلاعات ارزشمندی برایمان پیدا کردی؟

آرسینوس و اسنیپ با دیدن لرد:

- ما که بهتون گفته بودیم هر چند پست یکبار میایم اطلاعات رو میگیریم ازتون... الان هم چند پست گذشته خب.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

-تو چیزی نمی دونی...اوضاع روانیتم اصلا خوب نیست. برو بیرون! نفر بعدی بیاد.
صدایی بلند نشد.ارسینوس با کم صبری گفت:
- رفتی یا هنوز اینجایی؟
صدای کاربر مهعمان از صندلی به گوش رسید.
- نه نرفتم هنوز.نه تا وقتیکه شما و خواننده ها به حرفای من گوش ندین و نفهمین من چه زجری میکشم.نه....شماها باید بدونید چه اجحافی در حق من میکنید و طوری با من و امثال من برخود دارین که انگار وجود خارجی نداریم!همیشه رنکارو به کسایی میدین که حتی یک دهم منم فعالیت ندارن و حالا دارین منو از حق حضور در یه پست محروم میکنین؟شما موجوداتی بسیار حقیرو پست و خسیس و...
آرسینوس همچنان درگیر معرفی کابینه اش بود.هنوز فرصت نیافته بود طعم برنده شدن در انتخابات را بچشد که مسئولیت مدیریت ایفای نقش را بر دوشش انداخته بودند و در حینی که باید اعضای کابینه را معرفی می کرد ناچار به تدریس و خواندن پست ها و نمره دادن بود. حالا در کنار همه این مصایب ناچار به انجام این مراسم بازجویی خسته کننده بود که چندین و چند صفحه بدون پیدا کردن مقصری ادامه یافته بود.نه قطعا هیچکس نمی توانست این همه فشار را یکجا با هم تحمل کند!
پس در حینی که کاربر مهمان کماکان از ظلم و ستم هایی که به ناروا بر او رفته بود سخن می گفت و تمام عوامل پشت و روی صحنه با سر و وضعی نامناسب داخل کادر و در اطراف صندلی او جمع شده و بر سر و سینه می زدند آرسینوس با خونسردی دست در جیب ردایش کرد و یک عدد منوی مدیریت از جیبش خارج ساخت.تنها فشار یک دکمه کافی بود تا صندلی و خود کاربر مهمان و متعلقاتش از راه سقف راهی مقصدی ناشناخته شوند.
آرسینوس منو را درجیبش گذاشت و نعره زد:
- نفر بعدی رودولف!شما هم جمع کنید گمشین بیرون از کادر!بوق زدین به سوژه!
عوامل پشت و روی صحنه غرولندکنان از کادر خارج شدند تا آرسینوس را با مظنون بعدی که در یک حرکت به داخل کادر پرتاب شده بود تنها بگذارند....سیوروس اسنیپ!
-بهتره برای این کارت دلیل مناسبی داشته باشی آرسینوس و همینطور برای رفتار ناشایست اون غول بیابونی قمه کشی که گذاشتی پشت در!
آرسینوس دست و پایش را گم کرد اما سریع به خودش مسلط شد.حالا او دیگر وزیر بود و بر مسندی تکیه زده بود که دیگر از آن اسنیپ نبود.همینطور او اکنون یک استاد به حساب می امد و همینطور یک مدیر!منوی مدیریت درون جیبش را لمس کرد و در یک لحظه تصویر نمرات کسر شده از گروه گریفندور در برابر چشمانش ظاهر شد اما چون نقاب دامنه دیدش را کم می کرد طبیعتا آن را ندید!
- بشینید...لطفا!ام...نه صندلی نداریم در حال حاضر پس بایستید لطفا!نام...سن...قصد از ورود به مهمانی!
- اینارو یه بار ازم پرسیدی و همینطور در اینجا خودت منو بی گناه اعلام کردی!
آرسینوس سرخ و سفید شد ولی چون چهره اش در پشت نقاب رنگ عوض می کرد طبیعتا فقط خودش متوجه این موضوع شد!
-ساکت!چطور جرئت میکنین با وزیر مملکت اینطوری صحبت کنید؟شما با این حرفتون دارین اختیارات منو زیر سوال می برین!باید یادآوری کنم بهتون من حالا یه مدیرم هستم همینطور تدریسم میکنم!من در مقابل این جامعه مسئولیت دارم آقا!
اسنیپ:آرسینوس مجبورم نکن بهت یادآوری کنم کی دسترسی مدیریتی بهت داده و دیگه اینکه قبلش بد نیست یه نگاه به دسترسیای من بندازی!و ضمنا سوژه زمانی زده شد که تو هنوز رییس آزکابان بودی و حق بازجویی داشتی ولی در حال حاضر دیگه نیستی. نگو که اینارو هم من باید به تو یاداوری کنم.
صدایی بلند نشد.ارسینوس با کم صبری گفت:
- رفتی یا هنوز اینجایی؟
صدای کاربر مهعمان از صندلی به گوش رسید.
- نه نرفتم هنوز.نه تا وقتیکه شما و خواننده ها به حرفای من گوش ندین و نفهمین من چه زجری میکشم.نه....شماها باید بدونید چه اجحافی در حق من میکنید و طوری با من و امثال من برخود دارین که انگار وجود خارجی نداریم!همیشه رنکارو به کسایی میدین که حتی یک دهم منم فعالیت ندارن و حالا دارین منو از حق حضور در یه پست محروم میکنین؟شما موجوداتی بسیار حقیرو پست و خسیس و...
آرسینوس همچنان درگیر معرفی کابینه اش بود.هنوز فرصت نیافته بود طعم برنده شدن در انتخابات را بچشد که مسئولیت مدیریت ایفای نقش را بر دوشش انداخته بودند و در حینی که باید اعضای کابینه را معرفی می کرد ناچار به تدریس و خواندن پست ها و نمره دادن بود. حالا در کنار همه این مصایب ناچار به انجام این مراسم بازجویی خسته کننده بود که چندین و چند صفحه بدون پیدا کردن مقصری ادامه یافته بود.نه قطعا هیچکس نمی توانست این همه فشار را یکجا با هم تحمل کند!
پس در حینی که کاربر مهمان کماکان از ظلم و ستم هایی که به ناروا بر او رفته بود سخن می گفت و تمام عوامل پشت و روی صحنه با سر و وضعی نامناسب داخل کادر و در اطراف صندلی او جمع شده و بر سر و سینه می زدند آرسینوس با خونسردی دست در جیب ردایش کرد و یک عدد منوی مدیریت از جیبش خارج ساخت.تنها فشار یک دکمه کافی بود تا صندلی و خود کاربر مهمان و متعلقاتش از راه سقف راهی مقصدی ناشناخته شوند.
آرسینوس منو را درجیبش گذاشت و نعره زد:
- نفر بعدی رودولف!شما هم جمع کنید گمشین بیرون از کادر!بوق زدین به سوژه!
عوامل پشت و روی صحنه غرولندکنان از کادر خارج شدند تا آرسینوس را با مظنون بعدی که در یک حرکت به داخل کادر پرتاب شده بود تنها بگذارند....سیوروس اسنیپ!
-بهتره برای این کارت دلیل مناسبی داشته باشی آرسینوس و همینطور برای رفتار ناشایست اون غول بیابونی قمه کشی که گذاشتی پشت در!
آرسینوس دست و پایش را گم کرد اما سریع به خودش مسلط شد.حالا او دیگر وزیر بود و بر مسندی تکیه زده بود که دیگر از آن اسنیپ نبود.همینطور او اکنون یک استاد به حساب می امد و همینطور یک مدیر!منوی مدیریت درون جیبش را لمس کرد و در یک لحظه تصویر نمرات کسر شده از گروه گریفندور در برابر چشمانش ظاهر شد اما چون نقاب دامنه دیدش را کم می کرد طبیعتا آن را ندید!
- بشینید...لطفا!ام...نه صندلی نداریم در حال حاضر پس بایستید لطفا!نام...سن...قصد از ورود به مهمانی!
- اینارو یه بار ازم پرسیدی و همینطور در اینجا خودت منو بی گناه اعلام کردی!
آرسینوس سرخ و سفید شد ولی چون چهره اش در پشت نقاب رنگ عوض می کرد طبیعتا فقط خودش متوجه این موضوع شد!
-ساکت!چطور جرئت میکنین با وزیر مملکت اینطوری صحبت کنید؟شما با این حرفتون دارین اختیارات منو زیر سوال می برین!باید یادآوری کنم بهتون من حالا یه مدیرم هستم همینطور تدریسم میکنم!من در مقابل این جامعه مسئولیت دارم آقا!
اسنیپ:آرسینوس مجبورم نکن بهت یادآوری کنم کی دسترسی مدیریتی بهت داده و دیگه اینکه قبلش بد نیست یه نگاه به دسترسیای من بندازی!و ضمنا سوژه زمانی زده شد که تو هنوز رییس آزکابان بودی و حق بازجویی داشتی ولی در حال حاضر دیگه نیستی. نگو که اینارو هم من باید به تو یاداوری کنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/22 1:05:03
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/22 1:08:11
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/22 1:17:02
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/22 1:08:11
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/22 1:17:02
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

اسامی بازجویی شده ها:
آستوریا گرین گرس - هلنا ریونکلاو- ریگولوس بلک- باروفیو- ایرما پینس-کنت الاف-فلورانسو- لادیسلاو زاموژسلی.
__________________
-سلام!
آرسینوس سرش را بلند کرد...ولی کسی را ندید.
-کیه؟ فلیت ویک؟ باز تو اومدی؟ کجا نشستی؟ نمی بینمت.
صدا به آرامی جواب داد:
-من فلیت ویک نیستم! و همینجا روی صندلی بازجویی نشستم.
آرسینوس به صندلی بازجویی نگاه کرد. خالی به نظر می رسید. ولی در دنیای جادویی هیچ چیز آن طور که به نظر می رسید نبود.
-تو کی هستی؟
-مهمان!
-اینجا همه مهمان هستن. اگه دقت کرده باشی اون تو مهمونیه و همه مهمون محسوب می شن.
صدا بدون این که در لحنش کوچکترین تغییری ایجاد شود جواب داد:
-من مهمون نیستم! مهمانم! دقت کن:
ظاهرا مهمان قادر به جادو کردن بود. ابر کوچکی بالای سر آرسینوس ظاهر شد:
نقل قول:
-متوجه شدی؟...من اون مهمانم!
آرسینوس متوجه شده بود. بازجویی از یک صدای بی هویت کار ساده ای نبود. هیچ برگ برنده ای برای تهدید او نداشت. هیچ اطلاعاتی برای گرفتن مچش!
-بگو ببینم. چی می دونی؟
-در واقع...هیچی! من فقط هستم. نه چت باکس رو می بینم نه می تونم در بحثی شرکت کنم. من نمی تونم حرف بزنم. فقط می تونم شاهد قضایا باشم. اونم بصورت محدود. می تونی بفهمی این چقدر سخته؟ ببینی و سکوت کنی!
آرسینوس کم کم داشت کلافه می شد.
-کی تو رو دعوت کرد؟
-کسی دعوتم نکرد...کسی منو نمی بینه. ولی همیشه هستم. اونقدرا که فکر می کنی به درد نخور و بی مصرف نیستم. وقتی یکی میاد اینجا و حس می کنه منم هستم دلگرم می شه. می فهمه تنها نیست. من ممکنه هر کسی باشم. بلاتریکس...لرد ولدمورت...هری پاتر...و حتی خود تو...اگه یه مدتی بی حرکت باشی و کاری نکنی ممکنه تبدیل به من بشی. بعد می تونیم دستای همدیگه رو بگیریم و از این تاپیک به اون تاپیک بپریم و رو پستا غلت بزنیم و شادی کنیم. کسی کاری به کارمون نداره. کسی بهمون اعتراض نمی کنه. کسی توقعی ازمون نداره.
صدا داشت کم کم هیجان زده می شد! آرسینوس احساس خطر کرد.
-تو چیزی نمی دونی...اوضاع روانیتم اصلا خوب نیست. برو بیرون! نفر بعدی بیاد.
آستوریا گرین گرس - هلنا ریونکلاو- ریگولوس بلک- باروفیو- ایرما پینس-کنت الاف-فلورانسو- لادیسلاو زاموژسلی.
__________________
-سلام!
آرسینوس سرش را بلند کرد...ولی کسی را ندید.
-کیه؟ فلیت ویک؟ باز تو اومدی؟ کجا نشستی؟ نمی بینمت.
صدا به آرامی جواب داد:
-من فلیت ویک نیستم! و همینجا روی صندلی بازجویی نشستم.
آرسینوس به صندلی بازجویی نگاه کرد. خالی به نظر می رسید. ولی در دنیای جادویی هیچ چیز آن طور که به نظر می رسید نبود.
-تو کی هستی؟
-مهمان!
-اینجا همه مهمان هستن. اگه دقت کرده باشی اون تو مهمونیه و همه مهمون محسوب می شن.
صدا بدون این که در لحنش کوچکترین تغییری ایجاد شود جواب داد:
-من مهمون نیستم! مهمانم! دقت کن:
ظاهرا مهمان قادر به جادو کردن بود. ابر کوچکی بالای سر آرسینوس ظاهر شد:
نقل قول:
2 کاربر آنلاين است (2 کاربر در حال مشاهدهی سایت انجمن ها)
عضو: 1
مهمان: 1
لرد ولدمورت, بیشتر...
-متوجه شدی؟...من اون مهمانم!
آرسینوس متوجه شده بود. بازجویی از یک صدای بی هویت کار ساده ای نبود. هیچ برگ برنده ای برای تهدید او نداشت. هیچ اطلاعاتی برای گرفتن مچش!
-بگو ببینم. چی می دونی؟
-در واقع...هیچی! من فقط هستم. نه چت باکس رو می بینم نه می تونم در بحثی شرکت کنم. من نمی تونم حرف بزنم. فقط می تونم شاهد قضایا باشم. اونم بصورت محدود. می تونی بفهمی این چقدر سخته؟ ببینی و سکوت کنی!
آرسینوس کم کم داشت کلافه می شد.
-کی تو رو دعوت کرد؟
-کسی دعوتم نکرد...کسی منو نمی بینه. ولی همیشه هستم. اونقدرا که فکر می کنی به درد نخور و بی مصرف نیستم. وقتی یکی میاد اینجا و حس می کنه منم هستم دلگرم می شه. می فهمه تنها نیست. من ممکنه هر کسی باشم. بلاتریکس...لرد ولدمورت...هری پاتر...و حتی خود تو...اگه یه مدتی بی حرکت باشی و کاری نکنی ممکنه تبدیل به من بشی. بعد می تونیم دستای همدیگه رو بگیریم و از این تاپیک به اون تاپیک بپریم و رو پستا غلت بزنیم و شادی کنیم. کسی کاری به کارمون نداره. کسی بهمون اعتراض نمی کنه. کسی توقعی ازمون نداره.
صدا داشت کم کم هیجان زده می شد! آرسینوس احساس خطر کرد.
-تو چیزی نمی دونی...اوضاع روانیتم اصلا خوب نیست. برو بیرون! نفر بعدی بیاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/4/21 3:56:29
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

خلاصه:
لرد سیاه در یک مهمونی وانمود می کنه که جان پیچش(که یک دستماله) دزدیده شده.
آرسینوس جیگر هم به عنوان بازجو وظیفه پیدا میکنه که از تک تک حاضرین در اون مراسم(سفید و سیاه) به همین بهانه بازجویی بکنه.
(اسامی باز جویی شده ها در پست بعد موجوده.)
آرسینوس به این فکر افتاد قبل از اینکه بازجویی اش را ادامه دهد،دوست قدیمی اش،رودولف را پیدا کند تا او را نجات دهد!
به همین خاطر نقاب اش را دوباره به صورت گذاشت و بسیار مصمم از اتاق بازجویی خارج شد!
در سالن اما هر کسی به کاری مشغول بود...جیمز یویو اش را برای در اوردن حرص ویولت جلوی چشمش عقب جلو میکرد.هکتور معجون به دست از این ور سالن به اون ور سالن میرفت تا داوطلبی برای امتحان معجون جدیدش پیدا کند!دامبلدور گلرت پرودفوت را به گوشه ای خلوتی برده و از او حال پدربزرگش سوال میکرد.نارسی به دنبال پسرش و گفتن دیالوگ "دارکو زنده است؟!"کل سالن را زیر و رو میکرد!تدی دست ویکتوریا را گرفته و ناراحت از اینکه دامبلدور "گوشه ای خلوت" را اشغال کرده بود،به دنبال گوشه ای خلوت تر بود!لینی پرواز کنان سعی میکرد از دسترس آشا دور باشد!کنت الاف و وندلین هر کدام در مورد اینکه فندک کی از اون یکی بهتره،بحث میکردند!خلاصه هر کس به کاری مشغول بود...ولی هیچ خبری از رودولف نبود!
آرسینوس به این فکر افتاد که حتما رودولف در مرلینگاه است...چون رودولف از زمان دربانی خانه ریدل ها مشکل کلیوی داشت...مشکل کلیوی؟!خودش بود!رودولف مشکل کلیوی داشت...و آستوریا حتما به دنبال مریض بود...نکند آن جیگر با گاف مفتوح که در دست آستوریا بود،متعلق به رودولف بود؟!
آرسینوس از این افکار به خود لرزید...سریعا میبایست آستوریا را پیدا میکرد...حتما او سر نخی از رودولف داشت!
و همینطور بود...آرسینوس خیلی سریع آستوریا را پیدا کرد...و همچنین رودولف را!
آرسینوس به آستوریا و رودولف نزدیک شد...رودولف به نظر نمیرسید وضع بدی داشته باشد...بیشتر انگار رودولف در حال تعریف خاطرات از رشادت ها و خفنیت خود بود...
_آره...بعدش گفتم هتته...دلوریس یه چکش سمت من ول داد...منم چست و چابک سریع جاخالی دادم و شیشه شیر رو برداشتم غل دادم زیر پاش...از اون ور جمیز بالاخواه دلوریس اومد منو رو برداشت یه دکمه زد،از غیب یه چیزیم پرید...منم دیدم فایده نداره یه شیرجه زدم،شیر آب رو گرفتم سمتشون...بعد...
_رودولف؟!تو اینجا چیکار میکنی؟!همه جا رو دنبالت گشتیم!
_عه؟!چطوری آرسی؟!جای خاصی نبودم...رفته بودم جنگل!
_جنگل؟!
_آره دیگه...یه مالکوم نامی رو فرستادم به بهتون خبر بده...نیومد؟!
_خب حالا...کارت تموم شد تو جنگل؟!
_والا ما رفتیم جنگل...وسط کارمون شب خوابیدیم،صبح از خواب بیدار شدم،دیدم اومدم اینجا آپارات کردم...نمیدونم داستان چیه!
_خیلی خب حالا...من میرم اتاق بازجویی...نفر بعدی رو بفرست!
_آستوریا رو بیارم؟!
_نمیخواد...همین الان ازش بازجویی کردم...در ضمن...خودت و زنت به نظر من ازش دوری کنید بهتره...حالا هم من میرم اتاق بازجویی...نفر بعدی رو بفرست بیاد تو!
لرد سیاه در یک مهمونی وانمود می کنه که جان پیچش(که یک دستماله) دزدیده شده.
آرسینوس جیگر هم به عنوان بازجو وظیفه پیدا میکنه که از تک تک حاضرین در اون مراسم(سفید و سیاه) به همین بهانه بازجویی بکنه.
(اسامی باز جویی شده ها در پست بعد موجوده.)
---------------------------
آرسینوس به این فکر افتاد قبل از اینکه بازجویی اش را ادامه دهد،دوست قدیمی اش،رودولف را پیدا کند تا او را نجات دهد!
به همین خاطر نقاب اش را دوباره به صورت گذاشت و بسیار مصمم از اتاق بازجویی خارج شد!
در سالن اما هر کسی به کاری مشغول بود...جیمز یویو اش را برای در اوردن حرص ویولت جلوی چشمش عقب جلو میکرد.هکتور معجون به دست از این ور سالن به اون ور سالن میرفت تا داوطلبی برای امتحان معجون جدیدش پیدا کند!دامبلدور گلرت پرودفوت را به گوشه ای خلوتی برده و از او حال پدربزرگش سوال میکرد.نارسی به دنبال پسرش و گفتن دیالوگ "دارکو زنده است؟!"کل سالن را زیر و رو میکرد!تدی دست ویکتوریا را گرفته و ناراحت از اینکه دامبلدور "گوشه ای خلوت" را اشغال کرده بود،به دنبال گوشه ای خلوت تر بود!لینی پرواز کنان سعی میکرد از دسترس آشا دور باشد!کنت الاف و وندلین هر کدام در مورد اینکه فندک کی از اون یکی بهتره،بحث میکردند!خلاصه هر کس به کاری مشغول بود...ولی هیچ خبری از رودولف نبود!
آرسینوس به این فکر افتاد که حتما رودولف در مرلینگاه است...چون رودولف از زمان دربانی خانه ریدل ها مشکل کلیوی داشت...مشکل کلیوی؟!خودش بود!رودولف مشکل کلیوی داشت...و آستوریا حتما به دنبال مریض بود...نکند آن جیگر با گاف مفتوح که در دست آستوریا بود،متعلق به رودولف بود؟!
آرسینوس از این افکار به خود لرزید...سریعا میبایست آستوریا را پیدا میکرد...حتما او سر نخی از رودولف داشت!
و همینطور بود...آرسینوس خیلی سریع آستوریا را پیدا کرد...و همچنین رودولف را!
آرسینوس به آستوریا و رودولف نزدیک شد...رودولف به نظر نمیرسید وضع بدی داشته باشد...بیشتر انگار رودولف در حال تعریف خاطرات از رشادت ها و خفنیت خود بود...
_آره...بعدش گفتم هتته...دلوریس یه چکش سمت من ول داد...منم چست و چابک سریع جاخالی دادم و شیشه شیر رو برداشتم غل دادم زیر پاش...از اون ور جمیز بالاخواه دلوریس اومد منو رو برداشت یه دکمه زد،از غیب یه چیزیم پرید...منم دیدم فایده نداره یه شیرجه زدم،شیر آب رو گرفتم سمتشون...بعد...
_رودولف؟!تو اینجا چیکار میکنی؟!همه جا رو دنبالت گشتیم!

_عه؟!چطوری آرسی؟!جای خاصی نبودم...رفته بودم جنگل!

_جنگل؟!
_آره دیگه...یه مالکوم نامی رو فرستادم به بهتون خبر بده...نیومد؟!
_خب حالا...کارت تموم شد تو جنگل؟!
_والا ما رفتیم جنگل...وسط کارمون شب خوابیدیم،صبح از خواب بیدار شدم،دیدم اومدم اینجا آپارات کردم...نمیدونم داستان چیه!

_خیلی خب حالا...من میرم اتاق بازجویی...نفر بعدی رو بفرست!
_آستوریا رو بیارم؟!

_نمیخواد...همین الان ازش بازجویی کردم...در ضمن...خودت و زنت به نظر من ازش دوری کنید بهتره...حالا هم من میرم اتاق بازجویی...نفر بعدی رو بفرست بیاد تو!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/4/22 1:54:50
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج