-ایوان، بلا، بیاید تو ببینم!
ایوان و بلاتریکس با شنیدن صدای ارباب، به سرعت وارد اتاق شدند. لرد که چهره ای متفکر به خود گرفته بود گفت: ببینید من میگم این طوری نمیشه پیش بریم. باید یه فکری بکنیم؛ شما نظری ندارید؟
ایوان که این موقعیت را پیش از این بار ها و بار ها در تایپیک های دیگر انجمن خانه ی ریدل تجربه کرده بود، به خوبی می دانست اگر نظری بدهد ابتدا با کروشیو های دردناک ارباب مواجه می شود و سپس ارباب نظر او را به عنوان ایده ای از جانب خودش بازگو می کند، فرار را بر قرار...چیز، سکوت را بر اظهار نظر ترجیح داد. مغز بلاتریکس نیز که همیشه کار می کرد به جز لحظه های اضطرار، این بار نیز سنت شکنی نکرد و فشاری به خود وارد نکرد.
ارباب:
ایوان و بلا:
ارباب:
ایوان و بلا:
عاقبت ارباب که واقعاً برای خودش متأسف بود گفت: می دونستم مغز شما از مغز هیپوگریف هم کمتر کار میکنه...پاشید برید اون سه نفری رو که الآن تأیید کردم بیارید شاید اونا مغز داشته باشن.
آن گاه بلا و ایوان از جا برخاستند و از اتاق خارج شدند.
ارباب:
پشت در اتاق ارباب
-آماندا ماری اول، رز ویزلی و وینسنت کراب پاشن بیان داخل ارباب کارشون داره!
رز، کراب و آماندا:
مابقی جمعیت:
سپس آن سه نفر وارد اتاق لرد شدند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




...ارباب؟:worry:...ارباب؟
نگام میکرد و میگفت، آقا اسکلت کردن! . . . نمی دونم اسکلت یعنی چی ولی خیلی بهم برخورد!
به جادوگر(لرد) نگاه کرد