جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

هافلپاف هافلپاف
گریفیندور گریفیندور
اسلیترین اسلیترین

[[continious]] مغازه‌ی ویزلی‌ها!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
Part 3


سلسله ی مورد نظر نگاهی به همدیگه میکنن و همه ملاقه به دست به سمت هکور حرکت میکنن.

- شماها خانواده ی منید که همیشه دنبالش بودم. ما میتونیم با هم دنیا رو فتح کنیم و معجون هامونو تو حلقوم هر موجود زنده ای بریزیم.

ملاقه های سلسله که دور هکتور حلقه زده بودند بالا رفت.

- پیپ... پیپ... هورا؟

بـــــــــــــــــوم!

- هوراااااااااااااا!

در پی اصابت هزاران ملاقه به فرق سر هکتور، سلسله ی دگورثیان زلزله ی بزرگی به راه انداختند.

یک ساعت بعد- اون یکی اتاق

هکتور در حالی که دور سرش معجون هایی به رنگ های مخلف میچرخید چشم هاشو باز کرد.

پیش چشم هاش هکتور هایی با پیشبند سفید و دستکش میدید. و این حسابی سر ذوق آورده بودش.

- اااا... آآآآآآ.... ایییییییی....

هکتور تلاش کرد کرده بود تا از اشتیاقش برای تولید معجون بگه که متوجه شد دهنش رو اندازه دروازه ی هاگوارتز باز کردن و هر گوشه اش رو با گیره به یه گوشه ش اتاق وصل کردن.

- ااااا.... ااااااا....

هکتور اصولا گیراییش کم بود. حتی وقتی یکی از هم سلسله ای هاش با یک بطری معجون بالای سرش رفت و در شیشه ی معجون رو باز کرد تا کلشو تو حلقوم هکور خالی کنه هم نگرفته بود ماجرا چیه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین

پست دوم

بلند شد و لباساش رو مرتب کرد. اینجا کجا بود و چطور اومده اینجا...اینا سوال هایی بودن که براش پیش اومده بودن و فعلا جوابی براش نداشت.
سعی کرد تا راه خروج رو پیدا کنه اما تلاشش بیهوده بود. به ناچار، شروع به ادامه دادن کرد تا بتونه بفهمه اینجا کجاست و آیا اینجا مثل شایعه هایی که درباره اش نقل شده هست یا نه.
همینطور که به راه رفتن ادامه میداد به بازارچه ی شلوغی رسید که همگی در اون بازار چه مشغول جنب و جوش بودند و این عجیب بود. البته این عجیب نبود و اسکورپیوس از این تعجب کرد که دید سکه هایی از جیب مردم روی زمین می ریزه که کسی به اون توجه نمیکنه.

اسکورپیوس عین شکارچی ای که بوی شکار رو احساس کرده باشه نامحسوس به داخل جمعیت میره و شروع میکنه سکه ها رو جمع کنه!

- یکی! دوتا! سه تا!چهار تا...

یک ساعت بعد

سیصد پنجاه تا! شیصد...

اسکورپیوس اینقد مشغول شمردن بود که نفهمید خیلی وقته بازار تعطیل شده و فقط اون مونده و سکه هاش.

- هعی تو اینجا چکار میکنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
6.

فشاری که به لینی وارد شده بود فقط عملی و روی جسمش نبود، بلکه مغزش هم به شدت در کنکاش بود تا راه حلی برای رهایی از این مصیبت پیدا کنه. اون یک مرگخوارِ ریونکلاویِ پیکسیِ ساحره بود و نباید در مقابل یک عنکبوتِ ماگل شکست می‌خورد. با یک حساب سرانگشتی هم می‌شد فهمید لینی با چهار لقب از عنکبوتِ دو لقبه دو هیچ جلوئه.

بنابراین در یک حرکت انقلابی دونه‌ای که حمل می‌کرد رو رها می‌کنه و سرجاش متوقف می‌شه. مورچه‌ها که همیشه مرتب و منظم در حرکت بودن و رها شدن غذا یا به هم خوردن ترتیبی رو به چشم ندیده بودن، اختیار از کف می‌دن. حس بویاییشون دچار تداخل می‌شه و دیگه مسیری که با فرومون پر شده بود رو تشخیص نمی‌دن و هرکدوم در الگویی نامرتب به حرکت در میان.

لینی موقعیت رو برای سخنرانی مناسب می‌بینه.
- تا کی پادشاهی؟ تا کی زور و ابتکار؟ تا کی خورده شدن مورچه‌های بی‌گناه؟ بیاین برعلیه این عنکبوت ظالم برخیزیم و حکومتی مردمی تشکیل بدیم.

مورچه‌ها ناگهان سرجاهاشون می‌ایستن و دونه‌ها رو بر زمین می‌ذارن. لینی اشک شوقی بابت تاثیری که بر این جمعیت بالای مورچه‌ها گذاشته می‌ریزه و شورشی رو متصور می‌شه که بزودی رهبری می‌کرد. اون موفق شده بود دنیای آرزوهاش که به کابوس تبدیل شده بود رو مجدد به دنیای آرزوهاش نزدیک کنه.

- یاغی رو بگیرین.

شاید هم تاثیری نذاشته بود، یا حداقل تاثیر برعکس گذاشته بود!

طولی نمی‌کشه که لینی دستگیر می‌شه و بعد از انتقال به لونه، تحویل عنکبوت داده می‌شه. این آخر راه بود و لینی یا باید خورده می‌شد، یا می‌خورد... چیزه یعنی می‌کشت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
Part 2


هکتور بلاخره کمی میزان کف صابون خارج شده از دماغش رو کنترل میکنه و در حالی که ویبره میزنه و با هر ویبره چهل و دو عدد حباب از سر و کله اش بیرون میزنه، خودش رو تو آینه نگاه میکنه.

- من مطمئنم این آینه یه قابلیت خفن داره. کافیه کشفش کنم.
- باید بپری توش!

هکتور نگاهی به عنکبوتی میکنه که این حرف رو زده بود. عنکبو هم در حالی که از یکی از تارهاش آویزون بود و تاب سواری میکرد با همه چشم هاش به هکتور خیره شد.

- تو از کجا میدونی؟
- خب تو تقریبا نفر آخری هستی که اومدی. من دیدم که بقیه چی کار میکنن.

هکتور نگاهی به عنکبوت میکنه و نگاهی به آینه و سعی میکنه تصمیم بگیره. رفتن تو آینه و گوش دادن به حرف های یک عنکبوت ناشناس یا موندن و...

پـــــاق! هورت!

گویا دست و پای هکور از مغزش زودتر عمل میکنن و بدون صبر کردن برای تصمیم گیری خودشون برای خودشون تصمیم میگیرن.

بنابراین در کسری از ثانیه هکتور خودش رو تو مکان جدیدی پیدا میکنه. مکانی که ظاهرا میتونست محل زندگی رویایی هکتور باشه.

هزاران هکتور کوچیک و بزرگ در گوشه گوشه این اتاق مشغول هم زدم انواع و اقسام پاتیل ها بودن. پاتیل هایی درس مثل همون پاتیل هایی که هکتور توشون معجون درست میکرد.

با ورود هکتور توجه همه به سمت اون جلب میشه. هزاران جفت چشم در ابعاد مختلف زل میزنن به اون. انگار تصمیم داشتن هکور رو برای شام امشبشون بخورن. البته که هکتور با دیدن این همه دود رنگی و پاتیل در حال جوش متوجه این نگاه ها نمیشه.

- سلام ای سلسله ی دگورثیان! همیشه میدونستم شما وجود دارید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول

اسکورپیوس در حال نقشه کشیدن بود. اون شنیده بود که لرد سیاه آینه ای رو خریده که اسکورپیوس خیلی وقت بود به دنبال اونه و حالا که اسکورپیوس میدونست آینه پیش لرد سیاهه باید میرفت و اونو ور میداشت.

- های...کسی اینجا نیست؟

اسکورپیوس تعجب کرد. اون انتظار داشت عمارت خانه ریدل ها شلوغ باشه اما خلوت بود و صدای هیچکی در نمی امد. بنظر اسکورپیوس این عجیب و مشکوک بود. اما اون این رو به پای خوش شانسی اش نوشت چون موجود خرافاتی ای بود.

از پله ها بالا رفت و به اتاق لرد سیاه رسید. در رو باز کرد و وارد اتاق شد. به سراغ آینه رفت و مشغول بررسی آن شد که ناگهان تعادلش را از دست داد و به درون آینه شیرجه رفت.
- اینجا کجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/8/21 17:14:42
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
"پست ششم"

سدریک درحالی که عینک را بر چشمانش می‌فشرد تا اندکی از روشنایی فضا کاسته شود، آدرسی که باریکه‌ی نور پیر داده بود را در پیش گرفت.

مدتی گذشت. خسته شده بود و خوابش می‌آمد. دلش می‌خواست هر چه زودتر به مقصد برسد. کمبود بالشش اذیتش می‌کرد. می‌خواست همانطور که در دنیای واقعی حین راه رفتن می‌خوابید، چشمانش را ببندد و بخوابد؛ اما نمیشد. به حدی فضا روشن بود که حتی توانایی‌های منحصربه‌فردش در خوابیدن هم موثر نبودند.

بالاخره پس از ساعت‌ها به ساختمانی بلند و چند طبقه رسید. آجرهای سیاه‌رنگ ساختمان از نظر چشمان خسته‌اش، زیباترین چیز در آن دنیای سفید و نورانی بنظر می‌رسیدند.
- خودشه! این ساختمون همون چیزیه که می‌خوام!

جلوتر رفت و در زد. ساحره‌ای سراپا مشکی در را گشود و او را به داخل هدایت کرد. تاریکی، دستانش را باز کرده و سدریک و چشمان خسته‌اش را به آغوش امن و سیاه خود فراخواند.

همینکه خواست آهی از سر آسودگی کشیده و چشمانش را ببندد، زن مانعش شد. آهش نصفه ول شد و پلکِ در حال بسته شدنش نیز در میانه‌ی راه توقف کرد.
- چیشده؟ چرا نمی‌ذارین بخوابم؟ مگه اینجا برای همین کار نیست؟
- چرا هست. ولی اول باید صلاحیتت تایید بشه. اینجا برای افرادیه که از ته قلب به خوابیدن علاقه دارن و بطور متوسط ۲۷ ساعت از ۲۴ ساعت شبانه‌روز رو تو خواب به سر می‌برن.

خیال سدریک راحت شد. قطعا تایید صلاحیت میشد و می‌توانست وارد یکی از اتاق‌ها شود و تا هر زمان که دلش خواست، بخوابد.

زن دسته‌ای کاغذ را ورق زد.
- همین الان پرونده‌ت از دنیای واقعی به دستم رسید و ظاهرا به اندازه‌ی کافی به خواب عشق نمی‌ورزی.

برق از سر سدریک پرید.
- چی؟ من به خواب عشق نمی‌ورزم؟ هیچ می‌دونین با کی دارین حرف می‌زنین؟ من همه‌ی کارهامو تو خواب انجام میدم! من همیشه خوابم! شما نمی‌تونین منو اینجا راه ندین...اگه من اینجا نباشم پس کی باشه؟ اینجا جاییه که قراره به آرزوهام برسم، این ساختمونِ تاریک و بی‌سروصدا که مخصوص خوابیدنه برای من ساخته شده! اونوقت شما میگین صلاحیت ورود بهش رو ندارم؟ اگه باور نمی‌کنین بیاین از اربابم...

دیگر نتوانست حرفش را ادامه بدهد. چشمانش خسته‌تر از آن بودند که وراجی‌های دهانش را تحمل کنند.

در همان حال که جلوی میز زن ایستاده خوابش برده بود، ساحره نیز تلاش می‌کرد او را به عقب هل داده و از ساختمان بیرونش کند. و در نهایت موفق هم شد. سدریک را پشت در گذاشت و او را با چشمان بسته‌اش درمیان روشنایی رها کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
6


ولی کائنات اهمیتی به خواسته های یک لرد سیاه داخل آینه نمی داد.

لرد سیاه شروع به جستجو برای پیدا کردن راه خروج کرد.
- ما از کجا وارد شده بودیم؟ آهان... شیرجه زدیم و قل خوردیم. بعد با یک کنده زشت برخورد کردیم و متوقف شدیم. الان باید برعکس همون کار رو انجام بدیم. خیلی باهوشیم. چه کنیم با این همه هوش و ذکاوت!

به جستجوی کنده درخت پرداخت.

ولی کنده ای در اطراف نبود.

- عسل می خری؟

صدای ویزویزویی از پشت سرش به گوش رسید.
برگشت و زنبور حامل برگ پر از عسل را دید.

- بخر... درجه یکه... کار خودمه.

زنبور برای اثبات کیفیت بالای عسلش، انگشت داخل آن کرد و انگشتش را لیسید.

بسیار چندش آور بود.

- نمی خریم! معلوم نیست چند بار دستتو کردی توش. غیر بهداشتی است. تو کنده درخت ما را این اطراف ندیدی؟

زنبور کمی دیگر عسل خورد.
- نه. درخت کامل دیدم. اونم کندوی ما روشه. نزدیکش بشی نیش بارونت می کنن. مطمئنی عسل نمی خوری؟ باعث می شه ذهنت باز بشه. برای سوزش هم خوبه.

- ما جاییمان نسوخته. ذهنمان نیز باز است.

- می سوزه خب. وقتی نیش نیشت کنن. خیلی می سوزه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
2-


در حال حاضر، فوبیای کتی و پشمالو ها، یکسان بود... بلاتریکس!

- پشمالو ها، با شماره ی سه و با رهبری قاقارو، داخل آینه میرین. منم، بلاتریکسو معطل میکنم.

شاید میتوانست در یک روز، هم از دست قاقارو خلاص شود، هم از دست فک و فامیل مضخرفش. بعد هم، همه چیز را برای بلاتریکس، توضیح میداد.

- عه، جدی؟ پس منم میخوام پیشت بمونم و بلاتریکسو متوقف کنم.

کتی، آهی کشید.
- باشه اصن. همون فامیلات کافین.
- کافین؟
- منظورم اینه که... اصن هیچی! خب، با شماره ی سه، ماهم میریم تو اتاق. یک...

و اینجا بود که، گله ی پشمالو ها، به سمت اتاق حجوم بردند و کتی و قاقارو هم، زیر جمعیت گیر کردند و همراه گله، به داخل اتاق رفتند. قطعا پشمالو ها، شمردن بلد نبودند.

- قا... قا... رو!

و همه، به داخل آینه پریدند.
فضای داخل آینه، بی انتها بود و سیاه.

- کتی؟
- قاقارو؟

کتی و قاقارو، همدیگر را پیدا کردند و وسط جمعیت پشمالو ها، چمباتمه زدند. کم کم، فضای آینه روشن شد و افرادی، پدیدار شدند.

- همیشه آرزو داشتم برم تو این آینه هه. که حتی برای یه بارم که شده، آرزومو ببی... صبر کن ببینم.

کتی، با وحشت، به جمعیتی که در حال پدیدار شدند بودند و ظاهرن همشان مثل هم بودند و موهایی ژولیده داشتند، نگاه میکرد.
- قاقارو، بالای اون آینه هه چی نوشته بود؟

و قاقارو، در حالی که داشت ناخن هایش را میجوید، به پشمالویی با روبان صورتی به موهایش اشاره کرد.
- دختر خالم گفت، آینه ی فوبیا، به معنای همون آرزوعه.

و صد ها صد ها بلاتریکس، پدیدار شدند و خیره خیره، به پشمالو ها و کتی، زل زدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
1-



کتی، با صورتی پر از طرح های مختلف، و مانند سرخ پوستان، در حالی که فریاد میکشید و دستمالی را دور سرش میچرخاند، میدوید و فک و فامیل قاقارو را، از دست شوم بلاتریکس، نجات میداد.
- اولولو! اولولو! یارن سرخ پوست من... چرا جمعیت نصف شد؟

قاقارو، با وحشت، پشت سرش را نگاه کرد. بلاتریکس، به پشت جمعیت رسیده بود و هر پشمالویی را که نزدیکش بود، به دیار باقی میفرستاد.

- کتی، تند تر بدو!

کتی، ناگهان ایستاد و تمام پشمالو ها از جمله قاقارو، مانند دومینو، به او برخورد کردند. او، روی دو زانویش نشست و رو به بلاتریکس، که کارش را متوقف نکرده بود، تعظیم کرد.
- ای بلاتریکس بزرگ! تو را هر که میپرستی. رحم کن...
- کتی، مگه نبینمت، دختره ی خیره سر!

و کتی، مانند برق گرفته ها، از جایش بلند شد و به دویدن، ادامه داد.

فلش بک:

- قاقارو! دیگه خسته شدم. از وقتی دیوارای خونرو خوردن، دیگه نمیتونم تحملشون کنم. و اگه تا چند روز دیگه از اینجا نبریشون، خودم قتل عامشون میکنم. شیرفهم شد؟
- کتی!
- چته؟
- میگم، چطوره ببریمشون خونه ی ریدل ها؟

کتی، لبخندی زد. اما، نمیدانست که پشمالو ها، قرار است خانه ی ریدل هارا، به آتش بکشند و لرد سیاه را، درون تابوت فرعون، زندانی کنند.

پایان فلش بک!

- در حال حاضر، باید یه جا قایم شیم. وگرنه، بلاتریکس مارم تیکه پاره میکنه.

کتی، فریاد سرخ پوستی دیگری سر داد و به دری اشاره کرد.
- اولولو! اولولو! ارباب، یه آینه جدید خریده. چطوره بریم توش؟ جز این، راه دیگه ای نداریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
"پست پنجم"

نورها درکی از تاریکی نداشتند و درنتیجه، متوجه حرف‌های سدریک و آرزوهایش هم نبودند. سدریک مجبور بود برایشان توضیح دهد که اینجا درون آینه‌ی نفاق‌انگیز و دنیای آرزوهای اوست و آنها باید بروند تا تاریکی برگشته و او بتواند ملاقاتی با بخشی از آرزوهایش داشته باشد.

بنابراین باریکه‌های قد و نیم‌قدِ نور را دور خود جمع کرد و برایشان از شگفتی‌ها و زیبایی‌های دلربای تاریکی گفت.
- ...و اینطوریه که آدم می‌تونه چشماشو خیلی راحت و بدون مشکل ببنده...حالا فهمیدین آرزوی من چیه؟ پس ممنون میشم اگه رفع زحمت کنین تا اینجا تاریک شه. دیگه زیادی داره بهم فشار میاد تو این حجم از نور.

سردسته‌ی نورها که به دلیل پیری و کهولت سن، میزان روشنایی‌اش اندکی از بقیه کمتر شده بود، عینک دودی‌ای از جیبش درآورد و به سدریک داد‌.
- فعلا بیا اینو بگیر پسرم.‌ ما نمی‌تونیم از اینجا بریم، ظاهرا گرداننده‌ی این آینه آرزوتو برعکس متوجه شده و فکر کرده تو از تاریکی متنفری. الانم ما وظیفه‌مونه اینجا رو غرق نور کنیم.‌‌..

پس از سرفه‌ای کوتاه که به دنبالش نورهای ریزی مستقیم به چشم‌های سدریک شلیک شدند، حرفش را ادامه داد.
- ولی تو همین مسیرو مستقیم بگیر برو تا برسی به یه ساختمون بزرگ آجری. فکر کنم اونجا بتونی به آرزوت برسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده