هیچکس جرئت گفتن حقیقت رو نداشت! البته الا وینکلس داشت ولی خب از جونش سیر نشده بود که بگه. برای همین بلاتریکس یکی رو شوت کرد و از کشتی انداختش بیرون!
-ارباب! رفت و مرد!
-حالا تا ما نرفتیم و نمردیم، راهکاری ارائه دهید.
همه ی اسلیترینی ها به فکر فرو رفتن. غرق در افکار خود بودن که ناگهان غرق در آب شدن.
یکی از اسلیترینی ها که هنوز سرش از آب بیرون بود، فکری به ذهنش رسید.
-می تونیم یه کشتی بسازیم.

شخص اسلیترینی، آخرین امید رو هم ناامید کرد و همه شروع کردن به دست و پا زدن. گرداب داشت همه رو به سمت خودش می کشوند. همه برای نجات خودشون دست و پا میزدن ولی فایده ای نداشت.
-ما همین الان دستور می دهیم که زنده بمانیم و به سلامت به تالار خودمان باز گردیم!

حرف لرد خیلی عجیب بود ولی خب جواب داد.
تا شعاع صد کیلومتری خانه ی ریدل ها چیزی غیر از مرگخوار وجود نداشت. پس در نتیجه گرداب هم مرگخوار بود. گرداب به دستور اربابش عمل کرد و اونا رو به سمت تالار اسلیترین برد.
تالار اسلیترین
همه ی اسلیترینی ها به سلامت به تالار خودشون رسیدن! البته اگه بتونیم اسم اونجا رو بذاریم تالار! دیگه چیزی از تالار نمونده بود.
-ما تالاری خشک و عاری از هرگونه آب می خواهیم!

دستور صادر شده بود. کی جرئت عمل نکردن داشت؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



کمی ابتکار به خرج داده و از خودتان برای ما کشتی بسازید! هکتور را هم بجای بادبان قرار ندهید...انقدر تکان میخورد در طوفان می شکند دوباره غرق می شویم.





