- قول می دین که از همشون محافظت کنین؟
- آره بابا من خودم عین تخم چشام ازشون محافظت می کنم، تو فقط بــــــــرو!
سدریک لحظه ای این پا و اون پا کرد.
- خـــــب. من اینجوری راضی نمی شم. باید به شلوارک مرلین قسم بخوری.
لینی چنان تعجب کرد که یادش رفت بال بزنه و با سر به زمین خورد.
تام جلو اومد و بعد از اینکه لینی رو با کاردک جمع کرد با تعجب به سدریک زل زد.
- حالت خوبه سدریک؟
- همینه که هست اگه می خواین برم باید قسم بخورین.
- خیلی خب بابا. من به شلوارک مرلین قسم می خورم که از همه ی چیزایی که گفتی مراقبت کنم! الان خوب شد؟ حالا می ری دیگه؟
- خب هنوز نه الان باید به این کتابا قسم بخوری.
سدریک بعد از این حرف دستش رو پشت بوته ای برد و حدودا بیست تا از کتاب های مرلین رو بیرون آورد.
همون لحظه کوسه دیگه صبرش تموم شد.
- آهای! ببینم تصمیمتون تموم نشد؟ اگه قرار نیست بیاین من اینو با خودم ببرم.
کوسه داشت به بلاتریکس اشاره می کرد.
تام سریع به سمت کوسه برگشت تا یک وقت نذاره بره.
- چرا داره تموم می شه. چند دقیقه دیگه میاد خدمتتون.
- منتظرم!
تام با قیافه ای ملتمسانه به سدریک زل زد.
- سدریک، جون هر کی دوست داری برو!
- اول قسم بخور!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






بلاتریکس و پلاکس رو هم سفت گرفتن.