شاید پایان بود شاید هم آغاز...آغاز یک پایان یا پایان یک آغاز ...هرچه بود تنها همان بود...گرچه نبود. افکارش همچون طنابی گره خورده توان ایستادن و فکر کردن را از او ربوده بود. او تنها بود. نه می توانست سکوت کند و نه می توانست چیزی بگوید. وجود نداشتن بهتر بود یا وجود؟ گاهی تنها دوست داشت زیر باران باشد در طوفانی سخت که جان هزاران پرستو را گرفته و گاهی تنها در برف که بند بند وجودش را می آزرد قدم بزند و اشک هایش همچون بلور های یخ زده گونه های یخ زده اش را آتش زند و از نگاه بی تفاوت و سردی که بیشتر از سرمای برف بود رهایی یابد. این پایان بود و او می بایست ادامه می داد. همیشه میگویند : نقطه سر خط. هرچند که آخر خط باشد. به زانو افتاد موهایش صورت خیس و سردش را در آغوش گرفت. موهای فرش که به سیاهی شب بود و سوزش دستانش ... تنها همدمش...ناگهان صدایی در میان صدای خفه برف شنید. گرچه صوت و گرد میان بلور های برف به دام می افتاد ولی صدای پایش را حس می کرد، با تمام وجود سرما زده اش که هق هق از پا انداخته بودش. گرما برایش هم لذت بخش بود و هم درد آورد. چشمانش بسته شد و تنها آغوشی را که احاطه اش می کرد حس کرد. سنگ سیاه از دستانش غلط خورد و شبح هایی که فقط او می دید و به شکل یک زن و مرد بودند که به او نگاه می کردند ناپدید شد.
وقتی چشمانش را باز کرد بدنش در پتوی پیچیده شده بود و در سرسرای عمومی خالی ولی گرم روی صندلی ای کنار شومینه بود. سعی کرد بلند شود ولی نمی توانست . همان موقع حضورشخصی را حس کرد که کنارش روی زمین نشسته و در همان حال به خواب رفته بود. صورتش نشان می داد که گریه کرده و نگران بوده . لبخندی صورت خسته دختر را باز کرد. به سختی نشست و پتو را از خود باز کرد و روی پسر انداخت و گونه اش را بوسید. به بیرون پنجره نگاه کرد. برف سرعت گرفته بود و بی وقفه می بارید. در سکوت آرام و بی صدا پایین آمد و کنار پسر روی زمین نشست. در حالی که اشک دوباره صورتش را پر می کرد ولی لبخند بر لب داشت خودش را کمی نزدیک تر برد. شاید چیز هایی باشد که هنوز ارزش جنگیدن را داشته باشد. (شخصیت ما با جنگ هایی که می بریم
یا می بازیم تعریف نمی شود. بلکه با جنگ هایی که جرعت می کنیم در آنها بجنگیم تعریف می شود. ) هیچ کس کاملا تنها نیست.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
22 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
[[single]] در پایان باز میشوم!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/05/08
تولد نقش: 1400/05/12
آخرین ورود: جمعه 22 دی 1402 18:12
از: ایران_اراک
پستها:
174

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

او در وسط جنگل ممنوعه ایستاده بود.
مکانی با درختان متراکم و نوری به تاریکی شب. ریشههایی که در سطح زمین دستهایشان را به سمت آسمان دراز کرده بودند و شاخههایی که پشتشان خمیده شده بود.
سکون هوا به ناامیدیش دامن میزد، احساس شکستش را قوت میبخشید و زانوانش را به لرزه میانداخت.
تلاش کرد تا قدمی بردارد؛ قدمی به هر طرفی که ممکن بود. اما نتوانست.
هوا داشت خفهش میکرد؛ به زانو افتاد. دو دستش را بر برگهای مرده گذاشت و به خاک پوسیده چنگ زد. درست در همین لحظه بود که خنکای جسمی سرد، دستش را سوزاند. سوختن، وقتی تمام حرکات از اطراف رخت بر بسته، لذت بخش بود. به آرامی به کف دستش نگاه کرد؛ هیچ اثری روی آن نبود. به زمین چشم دوخت و سنگی را دید؛ سنگی به سیاهی حسرت... و غم. آن را برداشت و میان انگشتانش به رقص گرفت.
با صدای قدمهای کهکشانی فردی به خودش آمد؛ سرش را بالا گرفت و نگاهش با نگاه پیکری مه آلود تلاقی کرد. او را نمیشناخت اما موج آرامشی که از او بر ساحل وجودش میریخت، به طرز عجیبی برایش آشنا بود؛ مثل یک موسیقی قدیمی، مثل عطری از بچگی. پلکهایش را روی بیناییش کشید و به خودش اجازه داد تا در آن غرق شود.
«او هرگز نفهمید که ممکن است گاهی دلت برای داشتن چیزی که هرگز نداشتهای، تنگ شود؛ حتی برای از دست دادن چیزی که هرگز به دست نیاوردهای، سوگوار و عزادار شوی.» اما در آن ثانیههایی که سینهاش از چیزی بجز هوا پر میشد، ادراک، ذره ذره به تک تک عناصر وجودش نفوذ میکرد؛ او پس از زمانی که برایش بی آغاز و بی پایان به نظر میرسید، داشت میفهمید.
در تمام این مدت، قلبش برای چیزی در هم شکسته بود که هیچ گاه نداشت و چشمانش برای چیزی گریسته بود که هرگز به دست نیاورده بود؛ و این اندوه، واقعیترین احساسی بود که در وجودش به گل نشسته بود.
فهم این حزن، برایش به مانند دریچهای فراسوی سکون بود.
چشمهایش را گشود. پیکر مه آلود هنوز آنجا ایستاده بود. چشمانش که بار دیگر با او تلاقی کرده بود، سرشار از احساسی بود بدون قضاوت؛ سرشار از درک.
اشکهایش که ریخت، لبخند زد و پیکر مه آلود با قدمهایی به نرمی پرواز یک پر، از او دور شد.
پ.ن: جملهی در گیومه از کتاب دختری در قطار، نوشتهی پائولا هاوکینز
مکانی با درختان متراکم و نوری به تاریکی شب. ریشههایی که در سطح زمین دستهایشان را به سمت آسمان دراز کرده بودند و شاخههایی که پشتشان خمیده شده بود.
سکون هوا به ناامیدیش دامن میزد، احساس شکستش را قوت میبخشید و زانوانش را به لرزه میانداخت.
تلاش کرد تا قدمی بردارد؛ قدمی به هر طرفی که ممکن بود. اما نتوانست.
هوا داشت خفهش میکرد؛ به زانو افتاد. دو دستش را بر برگهای مرده گذاشت و به خاک پوسیده چنگ زد. درست در همین لحظه بود که خنکای جسمی سرد، دستش را سوزاند. سوختن، وقتی تمام حرکات از اطراف رخت بر بسته، لذت بخش بود. به آرامی به کف دستش نگاه کرد؛ هیچ اثری روی آن نبود. به زمین چشم دوخت و سنگی را دید؛ سنگی به سیاهی حسرت... و غم. آن را برداشت و میان انگشتانش به رقص گرفت.
با صدای قدمهای کهکشانی فردی به خودش آمد؛ سرش را بالا گرفت و نگاهش با نگاه پیکری مه آلود تلاقی کرد. او را نمیشناخت اما موج آرامشی که از او بر ساحل وجودش میریخت، به طرز عجیبی برایش آشنا بود؛ مثل یک موسیقی قدیمی، مثل عطری از بچگی. پلکهایش را روی بیناییش کشید و به خودش اجازه داد تا در آن غرق شود.
«او هرگز نفهمید که ممکن است گاهی دلت برای داشتن چیزی که هرگز نداشتهای، تنگ شود؛ حتی برای از دست دادن چیزی که هرگز به دست نیاوردهای، سوگوار و عزادار شوی.» اما در آن ثانیههایی که سینهاش از چیزی بجز هوا پر میشد، ادراک، ذره ذره به تک تک عناصر وجودش نفوذ میکرد؛ او پس از زمانی که برایش بی آغاز و بی پایان به نظر میرسید، داشت میفهمید.
در تمام این مدت، قلبش برای چیزی در هم شکسته بود که هیچ گاه نداشت و چشمانش برای چیزی گریسته بود که هرگز به دست نیاورده بود؛ و این اندوه، واقعیترین احساسی بود که در وجودش به گل نشسته بود.
فهم این حزن، برایش به مانند دریچهای فراسوی سکون بود.
چشمهایش را گشود. پیکر مه آلود هنوز آنجا ایستاده بود. چشمانش که بار دیگر با او تلاقی کرده بود، سرشار از احساسی بود بدون قضاوت؛ سرشار از درک.
اشکهایش که ریخت، لبخند زد و پیکر مه آلود با قدمهایی به نرمی پرواز یک پر، از او دور شد.
پ.ن: جملهی در گیومه از کتاب دختری در قطار، نوشتهی پائولا هاوکینز
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/03/24
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: سهشنبه 26 خرداد 1405 13:19
از: م ناامید نشین.. بر میگردم!
پستها:
416

ویلی؛
آسمون، امروز آبیتر از همیشه بود. لااقل از پنجرهی کوچیک اتاقت اینشکلی به نظر میاومد. دمدم های سپتامبره. صبحهای بارونی و عصرهای آفتابی و گرم. با اینکه هیچوقت از جنوب لندن و لیتل وینگینگ خوشم نمیاومد ولی خب، انگاری غروب قشنگی داره و این دلگرمکنندهست.
این روزها مجبورم میکنن فکر نکنم. کسی، چیزی نمیگه و منم که فقط سرِ پام. ولی من، تو رو میشناسم. اگه حقیقت رو بدونی هم، باز سرزمین ناشناخته رو رها نمیکنی به احتمال پیدا کردن جایی بهتر. به زعم خودت باید شونه به شونهی سایهها حرکت کنی. فکر میکنی لحظهات که برسه، انگار که رعد و برق وردها و سکوت گلولهها، موسیقی متن پایانیات باشه، خودت رو باید قربانی کنی و ما رو تنها بذاری. با قلبهایی شکسته و روحی پشیمان.
امروز بود که فهمیدم به زور به جنگ برده نشدی. شاید حتی جنگی هم نبوده. تموم این سالها از روی برج ستارهشناسی به شرقی ترین ستارهی آسمون نگاه میکردم و خیسی چشمهام رو از اونجا برات میفرستادم تا ببارن به سرزمین ناشناختهی سبزت. اما الآن دیگه این کار رو نمیکنم. در طول روز از خودم میپرسم که کجام؟ صدایی از داخل میگه نمیدونم. مدتها به این فکر میکردم که اگه تموم حرفهات یه دروغ بزرگ باشه چی؟ اگه اون روز که اومدی و گفتی مجبوری که بری، بیشتر مخالفت میکردم چی میشد؟ اگه باورت نداشتم، اگه بهت اعتماد نمیکردم. خودت بودی که همیشه میگفتی « به آدمها اعتماد نکن. آدمها، استاد شکستن اعتمادن. » من چطور بهت اعتماد کردم؟ انگار که برزخ من این شکلیه.
امروز نامهت رسید. روش با جوهر قرمز نوشته شده "در پایان باز شود." خیلی بیمعنیه. پایان، کجاست؟ با خودم فکر میکنم توی نامه گفتی که خوبی. همه چی مرتبه. جنگ تمام شده و به زودی به هاگوارتز برمیگردی. شاید هم دربارهی استعفا حرف زدی و فکر میکنی فرصت کشف دنیای بیرون رسیده. سرزمین های ناشناخته با آسمون آبی و سبز و بنفش و طبیعتاً میدونی که مخالفت خودم رو توی صورتت میکوبم ولی از اعماق قلبم امیدوارم که گوش ندی و پرواز کنی و آسمون های رنگارنگ رو همراه نامههای بعدی برام پست کنی و من هم هیچوفت جوابت رو ندم.
آسمون، امروز آبیتر از همیشه بود. نمیدونم چرا ولی من مراقبم. مراقب خونهای که برام به جا گذاشتی. شاید هیچوقت نفهمم که چرا همه چی برای من به جا مونده. خوشم نمیآد بهت تنه بزنم. باعث میشه بخوام سوزن رو تا رگ فرو ببرم. ولی اشکالی نداره. هر وقت حس کردم سخته، در نامه رو باز میکنم به بو کشیدن معجزهی ایمان. پرواز کردی به دورترین نقطه و میدونم روزی میرسه که توی چشمهام نگاه کنی و برام از سرزمینهای ناشناخته با آسمون آبی و سبز و بنفش حرف بزنی.
ولی تا اون روز...
تام
آسمون، امروز آبیتر از همیشه بود. لااقل از پنجرهی کوچیک اتاقت اینشکلی به نظر میاومد. دمدم های سپتامبره. صبحهای بارونی و عصرهای آفتابی و گرم. با اینکه هیچوقت از جنوب لندن و لیتل وینگینگ خوشم نمیاومد ولی خب، انگاری غروب قشنگی داره و این دلگرمکنندهست.
این روزها مجبورم میکنن فکر نکنم. کسی، چیزی نمیگه و منم که فقط سرِ پام. ولی من، تو رو میشناسم. اگه حقیقت رو بدونی هم، باز سرزمین ناشناخته رو رها نمیکنی به احتمال پیدا کردن جایی بهتر. به زعم خودت باید شونه به شونهی سایهها حرکت کنی. فکر میکنی لحظهات که برسه، انگار که رعد و برق وردها و سکوت گلولهها، موسیقی متن پایانیات باشه، خودت رو باید قربانی کنی و ما رو تنها بذاری. با قلبهایی شکسته و روحی پشیمان.
امروز بود که فهمیدم به زور به جنگ برده نشدی. شاید حتی جنگی هم نبوده. تموم این سالها از روی برج ستارهشناسی به شرقی ترین ستارهی آسمون نگاه میکردم و خیسی چشمهام رو از اونجا برات میفرستادم تا ببارن به سرزمین ناشناختهی سبزت. اما الآن دیگه این کار رو نمیکنم. در طول روز از خودم میپرسم که کجام؟ صدایی از داخل میگه نمیدونم. مدتها به این فکر میکردم که اگه تموم حرفهات یه دروغ بزرگ باشه چی؟ اگه اون روز که اومدی و گفتی مجبوری که بری، بیشتر مخالفت میکردم چی میشد؟ اگه باورت نداشتم، اگه بهت اعتماد نمیکردم. خودت بودی که همیشه میگفتی « به آدمها اعتماد نکن. آدمها، استاد شکستن اعتمادن. » من چطور بهت اعتماد کردم؟ انگار که برزخ من این شکلیه.
امروز نامهت رسید. روش با جوهر قرمز نوشته شده "در پایان باز شود." خیلی بیمعنیه. پایان، کجاست؟ با خودم فکر میکنم توی نامه گفتی که خوبی. همه چی مرتبه. جنگ تمام شده و به زودی به هاگوارتز برمیگردی. شاید هم دربارهی استعفا حرف زدی و فکر میکنی فرصت کشف دنیای بیرون رسیده. سرزمین های ناشناخته با آسمون آبی و سبز و بنفش و طبیعتاً میدونی که مخالفت خودم رو توی صورتت میکوبم ولی از اعماق قلبم امیدوارم که گوش ندی و پرواز کنی و آسمون های رنگارنگ رو همراه نامههای بعدی برام پست کنی و من هم هیچوفت جوابت رو ندم.
آسمون، امروز آبیتر از همیشه بود. نمیدونم چرا ولی من مراقبم. مراقب خونهای که برام به جا گذاشتی. شاید هیچوقت نفهمم که چرا همه چی برای من به جا مونده. خوشم نمیآد بهت تنه بزنم. باعث میشه بخوام سوزن رو تا رگ فرو ببرم. ولی اشکالی نداره. هر وقت حس کردم سخته، در نامه رو باز میکنم به بو کشیدن معجزهی ایمان. پرواز کردی به دورترین نقطه و میدونم روزی میرسه که توی چشمهام نگاه کنی و برام از سرزمینهای ناشناخته با آسمون آبی و سبز و بنفش حرف بزنی.
ولی تا اون روز...
تام
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

- هی.
دختر به سنگ قبر تکیه داد و نشست. کنار پایش کولهپشتی بادکردهای قرار داشت و چماقی، به کولهاش یله داده بود. جارویش شاد و سرخوش دنبال پروانهها میان سنگ قبرها چرخ میخورد و گربهی بیحوصلهاش که روی سنگ قبر چرت میزد، هرازگاهی یک چشمش را میگشود و غرولندی در جهت نکوهش جلفبازیهای نیمبوس میکرد.
- همیشه بت گفته بودم، مردن عب نداره.
طوری به کفشدوزک روی نوک انگشتش خیره مانده بود که گویی با او حرف میزد. همنوایی خوابآلود حشرات تابستانی طوری بالا گرفت که گویی جواب او را میدادند.
- مسافرته دیه. میری یه جای دور و قشنگ.
دستش را چرخاند و حرکت کفشدوزک را تعقیب کرد.
- فخط من دیه نمیبینمت. اونم که... دماغته.
کفشدوزک چند لحظهای از حرکت بازایستاد. ناظر سومی میتوانست قسم بخورد که زل زده است به دختر: «چی میخوای؟» و کسی، در عمق تکچشمِ دختر شانه بالا میاندازد: «کی میدونه؟»
- راسش ع مرلین پنهون نی، ع تو چه پنهون که واس یه مدت خعلی... خعلی طولانی... چنگ زده بودم بت. به... خاطرهت.
سرش را به سنگ قبر تکیه داد و به آسمان آبی و صاف خیره ماند. دستهای موی قهوهای روی چشمش افتاد، ولی دستش را برای کنار زدنش بالا نیاورد. کفشدوزک هنوز روی انگشتش بود.
- ما کوییدیچبازا خعلی با توپا خوب نیسیم. یا مدافعامون خعلی خوب نیسن. وختی بلاجرا گوله میکنن سمتمون، ما واسشون چماق عَلَم میکنیم و هوا خودمون و همتیمیآمونو داریم... حالیمونه وختی یه چی با اون سرعت داره میاد تو صورتمون، دکور مکورو میاره پایین.
مکثی کرد.
- تو اون بلاجری بودی که جلوت چماق انداختم و دسّامو وا کردم. گمونم نفهمیده بودم بلاجری... و دندهم شکست.
سپس با حالتی دوستانه روی سنگ قبر زد، هرچند او واکنشی نشان نداد.
- نه که تخصیر تو باشه رفیق. تو همیشه بلاجر بودی و من باس چماقمو بالا نگه میداشتم. ولی گمونم نفهمیده بودم بلاجری.
سرش را پایین آورد و به دستش نگریست. اثری از کفشدوزک نبود.
- گمونم فک میکردم «در آخر باز میشوی».
برخاست و لباسش را تکاند. کوله را روی دوشش انداخت و برگشت سمت سنگ قبر.
- ولی تو بلاجر بودی. هیچوخ قرار نبود وا شی. هیچوخ قرار نبود اونی که میگیردت، بازی رو ببره.
سرش را کج کرد و لبخندی زد.
- آدم ع بلاجرا کفری نمیشه ولی.
با سوتی، نیمبوس را فراخواند. جاروی بازیگوش در کسری از ثانیه کنارش ترمز کرد و دختر منتظر ماند تا گربهی اشرافمنشش اول سوار شود. سپس چماقش را روی شانهاش انداخت و خودش هم روی جارو نشست.
- فقط با چماقش میفرستدشون برن.
پیش از آن که برای همیشه سنگ قبر را ترک کند، آخرین نگاه آرام و آسودهخاطرش را به آن انداخت.
- دارم میفرسّمت بری.
و رفت.
دختر به سنگ قبر تکیه داد و نشست. کنار پایش کولهپشتی بادکردهای قرار داشت و چماقی، به کولهاش یله داده بود. جارویش شاد و سرخوش دنبال پروانهها میان سنگ قبرها چرخ میخورد و گربهی بیحوصلهاش که روی سنگ قبر چرت میزد، هرازگاهی یک چشمش را میگشود و غرولندی در جهت نکوهش جلفبازیهای نیمبوس میکرد.
- همیشه بت گفته بودم، مردن عب نداره.
طوری به کفشدوزک روی نوک انگشتش خیره مانده بود که گویی با او حرف میزد. همنوایی خوابآلود حشرات تابستانی طوری بالا گرفت که گویی جواب او را میدادند.
- مسافرته دیه. میری یه جای دور و قشنگ.
دستش را چرخاند و حرکت کفشدوزک را تعقیب کرد.
- فخط من دیه نمیبینمت. اونم که... دماغته.
کفشدوزک چند لحظهای از حرکت بازایستاد. ناظر سومی میتوانست قسم بخورد که زل زده است به دختر: «چی میخوای؟» و کسی، در عمق تکچشمِ دختر شانه بالا میاندازد: «کی میدونه؟»
- راسش ع مرلین پنهون نی، ع تو چه پنهون که واس یه مدت خعلی... خعلی طولانی... چنگ زده بودم بت. به... خاطرهت.
سرش را به سنگ قبر تکیه داد و به آسمان آبی و صاف خیره ماند. دستهای موی قهوهای روی چشمش افتاد، ولی دستش را برای کنار زدنش بالا نیاورد. کفشدوزک هنوز روی انگشتش بود.
- ما کوییدیچبازا خعلی با توپا خوب نیسیم. یا مدافعامون خعلی خوب نیسن. وختی بلاجرا گوله میکنن سمتمون، ما واسشون چماق عَلَم میکنیم و هوا خودمون و همتیمیآمونو داریم... حالیمونه وختی یه چی با اون سرعت داره میاد تو صورتمون، دکور مکورو میاره پایین.
مکثی کرد.
- تو اون بلاجری بودی که جلوت چماق انداختم و دسّامو وا کردم. گمونم نفهمیده بودم بلاجری... و دندهم شکست.
سپس با حالتی دوستانه روی سنگ قبر زد، هرچند او واکنشی نشان نداد.
- نه که تخصیر تو باشه رفیق. تو همیشه بلاجر بودی و من باس چماقمو بالا نگه میداشتم. ولی گمونم نفهمیده بودم بلاجری.
سرش را پایین آورد و به دستش نگریست. اثری از کفشدوزک نبود.
- گمونم فک میکردم «در آخر باز میشوی».
برخاست و لباسش را تکاند. کوله را روی دوشش انداخت و برگشت سمت سنگ قبر.
- ولی تو بلاجر بودی. هیچوخ قرار نبود وا شی. هیچوخ قرار نبود اونی که میگیردت، بازی رو ببره.
سرش را کج کرد و لبخندی زد.
- آدم ع بلاجرا کفری نمیشه ولی.
با سوتی، نیمبوس را فراخواند. جاروی بازیگوش در کسری از ثانیه کنارش ترمز کرد و دختر منتظر ماند تا گربهی اشرافمنشش اول سوار شود. سپس چماقش را روی شانهاش انداخت و خودش هم روی جارو نشست.
- فقط با چماقش میفرستدشون برن.
پیش از آن که برای همیشه سنگ قبر را ترک کند، آخرین نگاه آرام و آسودهخاطرش را به آن انداخت.
- دارم میفرسّمت بری.
و رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/04
تولد نقش: 1397/02/06
آخرین ورود: پنجشنبه 29 آذر 1403 00:22
از: گریمولد!
پستها:
198

تمام روزهایی که درگیر پرونده جسیکا ترینگ بود، تقریبا ازتمام کارهای معمولش دست کشیده بود. پرونده با پوشه صورتی رنگش آنقدر ورق خورده بود که ضخامت ناچیز ورقه ها به نصف رسیده بود، اما پنه لوپه هنوز هم آنچنان با اشتیاق هر خط و هر کلمه را به دنبال نشانی جدید زیر و رو می کرد که انگار اولین بار است.
چیزی درست نبود... پرونده کامل نبود. چیزهای کوچکی این میان حذف شده بودند و به چشم نمی آمدند؛ شاید مسائلی جزئی و نا مهم. این را هر بار که می خواندش به خودش می گفت اما باز هم نمی توانست روسایش را قانع به جریان پرونده کند. البته... می شد گفت که می توانست، ولی چیزی مثل اضطراب، مثل ترس از واکنش پنه لوپه آنها را از بیان نگفته ها منع می کرد و این او را عصبی کرده بود.
ترس. همان چیزی که خیلی وقت ها در تاریخ، شریف ترین انسانها را به وحشیانه ترین کارها واداشته بود؛ ترس چیز عجیبی است: محرک و آسیب رسان.
جسیکا ترینگ، دخترک هافلپافی هاگوارتز، اواخر سال آخر تحصیلش ، سرد و کبود از بوسه مرگ روی پل ورودی افتاده بود. همه سعی در کتمان این حقیقت داشتند که این یک قتل وحشیانه است اما... پنه لوپه نمی توانست باور کند.
ماتیلدا استیونز می گفت کسی مثل او، این همه امیدوار ندیده؛ این همه شاد و دوست داشتنی. برای همه کسانی که جسیکا را می شناختند، این ناگوارترین اتفاق ممکنه درباره او بود... جسیکا ترینگ کسی نبود که جان خود را بگیرد.
شاید تاریخ درحال تکرار شدن بود!
درست مثل نوزده سال قبل، همان زمانی که زمزمه های برگشت تاریکی را کتمان می کردند، این بار هم نمی خواستند قدرت خودشان را از دست بدهند. دنیا تغییر می کند، سبک زندگی ها تغییر می کنند، اما آدمها باهمان ویژگی های اثبات شده همیشگی باقی می مانند... جاه طلب، خودخواه، و گاهاً... ترسناک...
تاریخ در حال تکرار شدن بود، مگر نه؟
مگر نه اینکه دخترک هافلپافی وحشیانه کشته شده بود و هیچکس اجازه تفحص در این مورد را نمی داد؟ مگر نه اینکه نشانه های خاص کشته شدنش، نقش تاریکیِ بزگشته را ایفا می کردند و این، جاه طلب های همیشگی را ترسانده بود؟ مگر نه اینکه قرار بود جسیکا ترینگ در همان بحبوحه فراموش شود؟!
چطور می توانستند به خودشان اجازه بدهند؟ تک تک اعضای دایره تجسس وزارتخانه سکوت می کردند و به وجدانهایشان نه میگفتند! جستجو برای کشف اینکه آیا این حقیقت داشت که جسیکا ترینگ کشته شد، چون سر در پرونده های قدیمی فرو برده و تاریکی را قاطعانه تر و برنده تر از قبل محکوم کرده بود؟ اینکه او کشته شد، چون تازه به محفل پیوسته بود؟ یا...کشته شد چون در حال کمک به محفل و دایره تجسس برای پیداکردن گروه مرگخوارانی بود که نوزده سال از مرگ فرارکرده بودند؟
تمام این سوال ها بی جواب مانده بود و کسی نمی توانست - به خودش جرات نمی داد - پاسخ آنهارا بیابد.
بله... تاریخ درحال تکرار شدن بود و وحشتناکتر از همه اینها برای کسانی که از باور حقیقت نمی گریختند، این بود که...
تاریکی برگشته است!
حتی بعد از نوزده سال... بعد از تمام آن جنگ های وحشیانه، تمام آن جدال های تنگاتنگ! تاریکی برگشته بود و اولین نشانش در جسد یخزده جسیکا ترینگ نمودار شده بود.
اینها همان چیزهایی بودند که پرونده را ناقص کرده بودند؛ چندان مهم و زیاد نبودند، مگر نه؟!
" اون برگشته..." قرار بود تاریخ تکرار شود.
چیزی درست نبود... پرونده کامل نبود. چیزهای کوچکی این میان حذف شده بودند و به چشم نمی آمدند؛ شاید مسائلی جزئی و نا مهم. این را هر بار که می خواندش به خودش می گفت اما باز هم نمی توانست روسایش را قانع به جریان پرونده کند. البته... می شد گفت که می توانست، ولی چیزی مثل اضطراب، مثل ترس از واکنش پنه لوپه آنها را از بیان نگفته ها منع می کرد و این او را عصبی کرده بود.
ترس. همان چیزی که خیلی وقت ها در تاریخ، شریف ترین انسانها را به وحشیانه ترین کارها واداشته بود؛ ترس چیز عجیبی است: محرک و آسیب رسان.
جسیکا ترینگ، دخترک هافلپافی هاگوارتز، اواخر سال آخر تحصیلش ، سرد و کبود از بوسه مرگ روی پل ورودی افتاده بود. همه سعی در کتمان این حقیقت داشتند که این یک قتل وحشیانه است اما... پنه لوپه نمی توانست باور کند.
ماتیلدا استیونز می گفت کسی مثل او، این همه امیدوار ندیده؛ این همه شاد و دوست داشتنی. برای همه کسانی که جسیکا را می شناختند، این ناگوارترین اتفاق ممکنه درباره او بود... جسیکا ترینگ کسی نبود که جان خود را بگیرد.
شاید تاریخ درحال تکرار شدن بود!
درست مثل نوزده سال قبل، همان زمانی که زمزمه های برگشت تاریکی را کتمان می کردند، این بار هم نمی خواستند قدرت خودشان را از دست بدهند. دنیا تغییر می کند، سبک زندگی ها تغییر می کنند، اما آدمها باهمان ویژگی های اثبات شده همیشگی باقی می مانند... جاه طلب، خودخواه، و گاهاً... ترسناک...
تاریخ در حال تکرار شدن بود، مگر نه؟
مگر نه اینکه دخترک هافلپافی وحشیانه کشته شده بود و هیچکس اجازه تفحص در این مورد را نمی داد؟ مگر نه اینکه نشانه های خاص کشته شدنش، نقش تاریکیِ بزگشته را ایفا می کردند و این، جاه طلب های همیشگی را ترسانده بود؟ مگر نه اینکه قرار بود جسیکا ترینگ در همان بحبوحه فراموش شود؟!
چطور می توانستند به خودشان اجازه بدهند؟ تک تک اعضای دایره تجسس وزارتخانه سکوت می کردند و به وجدانهایشان نه میگفتند! جستجو برای کشف اینکه آیا این حقیقت داشت که جسیکا ترینگ کشته شد، چون سر در پرونده های قدیمی فرو برده و تاریکی را قاطعانه تر و برنده تر از قبل محکوم کرده بود؟ اینکه او کشته شد، چون تازه به محفل پیوسته بود؟ یا...کشته شد چون در حال کمک به محفل و دایره تجسس برای پیداکردن گروه مرگخوارانی بود که نوزده سال از مرگ فرارکرده بودند؟
تمام این سوال ها بی جواب مانده بود و کسی نمی توانست - به خودش جرات نمی داد - پاسخ آنهارا بیابد.
بله... تاریخ درحال تکرار شدن بود و وحشتناکتر از همه اینها برای کسانی که از باور حقیقت نمی گریختند، این بود که...
تاریکی برگشته است!
حتی بعد از نوزده سال... بعد از تمام آن جنگ های وحشیانه، تمام آن جدال های تنگاتنگ! تاریکی برگشته بود و اولین نشانش در جسد یخزده جسیکا ترینگ نمودار شده بود.
اینها همان چیزهایی بودند که پرونده را ناقص کرده بودند؛ چندان مهم و زیاد نبودند، مگر نه؟!
" اون برگشته..." قرار بود تاریخ تکرار شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
💙خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/03/04
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: دوشنبه 29 بهمن 1397 09:51
از: این همه ریش خسته شدم!
پستها:
317

شاید لازم بود به جمع لقب های آلبوس دامبلدور ، "بزرگترین رازدار جهان" هم اضافه شود. رازهایی که حالا پس از به زعم خودش آخرین سفر اکتشافی عمر ، درون قدح اندیشه در حال پیچ و تاب بودند اما در این مورد خاص نتوانسته بود حالت رازگونه و خصوصی اش را ثابت نگه دارد. در واقع از لحظه ای که به تمام مدیران پیشین گفته بود ممکن است تا ساعاتی دیگر در قالب یک تابلو به جمعشان بپیوندد اتاق مدیر با سکوت عجیبی مواجه شده بود. عجیب و حتی ترسناک به نظر می رسید این که قدرتمند ترین جادوگر جهان پس از این همه سخنرانی های منطقی در مورد مرگ ، خود از مواجهه با آن ترس داشته باشد اما مجبور بود برای به ثمر رساندن آخرین کارش هر آنچه از رازهای مملو از احساسات در وجودش بود بیرون بریزد و همین کافی بود با دردهایی روبرو شود که تحمل تنها یکی از آن ها انسان عادی را از ادامه زندگی سیر می کرد .
اگر چکیدن مداوم اشک هایش درون قدح اندیشه اجازه میداد ، تصویر بهتری از ضعف هایش در طول این سال ها به دست می آمد.
آلبوس دامبلدور از مرگ می ترسید؟؟؟چیزی که سالها شاگرد چموش اش تام ریدل را به خاطرش تحقیر کرده بود!. حالا میشد گفت آری ... آری از این بابت که نمیدانست به پدر چه باید بگوید ... نمیدانست چطور مقابل مادر آن هم در تمام سال هایی که به او احتیاج مبرم داشت ولی "منافع مهم تر" میانشان دیوار کشیده بود سر بلند کند ... آیا جرئت خواهد داشت دوباره آریانا را در آغوش بگیرد؟ .
صدای چکش پایان محاکمه دادگاه شماره ی ده یا به عبارت بهتر صدای درهم شکستن پرسیوال دامبلدور فقط به جرم حفاظت از امنیت خانواده اش .
صدای گریه های آریانا وقتی جسم بی جان مادر از پله ها سقوط کرد.
صدای "دلم میخواهد عاشقت باشم و بمانم" ابرفورث در پشت همه ی عربده ها و نعره ها و ضربه ای که روی بینی آلبوس جاخوش کرد.
صدای قفل شدن درهای نورمنگارد و قهقهه های تمسخرآمیز کسی که فکر می کرد بهترین یار در طول زندگی اش خواهد بود پشت میله های زندانی خودخواسته.
و حالا دست های جادوکار اعظم روی قدح اندیشه واقعا در حال تکان خوردن بود .
اما صدای دیگری حواسش را به کلی پرت کرد ... صدای حماقت عظیمش و در واقع صدای ناتمام ماندن یکی دیگر از کارهایش. حماقتش در مورد این که پس از سال ها شعار هنوز به راحتی می شد وسوسه اش کرد و هدیه ای که ولدمورت بسیار بسیار ناخواسته به استاد عزیزش داد . آری ، سنگ زندگی مجدد به معنی دیدن دوباره ی پدر، مادر و خواهر بود و این که بشود به هر سه آنان گفت که چقدر شرمنده است از این که دیگر نداردشان .
بماند
بماند این که سنگ زندگی مجدد در لحظه به تاوان سنگینی تبدیل شد که میتواند خرده حساب باقیمانده از تمامی حماقت هایش حساب شود .
بماند این که دامبلدور از همان چیزی ضربه خورد که در تمام عمر تنها مبلغ واقعی آن بود.
بماند این که نفرین باستانی درون انگشتر ...
در تمام مدت خاموش و روشن و حتی روشن تر شدن این دردهای فکری و روانی اش اختیاری بر بدنش نداشت . نمیدانست چطور دوباره به پشت میزش رفته ، کشو را باز کرده ، زنگ زندگی مجدد را در دستش گرفته و حال بدتر این که یک آن فهمیده بود اگر سر بلند کند با نگاه سنگین پدر مواجه می شود.
- به من نگاه کن آلبوس...
ولی بزرگترین جادوگر جهان در آن لحظه قدرت این کار را نداشت.
- داستان تو با مردنت ختم نمیشه پسرم ... نه من نه مادرت نه حتی آریانا قرار نیست تو رو مواخذه کنیم
هیچ گاه پدر را اینطور ندیده بود . نگاهی که برای دیگران بسیار پرجذبه و هراس انگیز بود برای پسرش سرشار از هر آن چیزی که میشد روی آن اسم عشق گذاشت .
- آره پسرم ... درست فکر می کنی ... همه ی ما ترس های زیادی داشتیم در زندگی اما این ترس ها مخصوصا ترس های تو باید باعث بشه که وقتی با چیز ناشناخته ای مواجه بشی کاملا منطقی عمل کنی.
- اما پدر ، اگه این آخرین کارم هم مثل بقیه پر از ایراد و اشتباه باشه چی؟
- آلبوس ... وقتی تو به دنیا اومدی در طالع تو یک کلمه نوشته شده بود ... "استاد"! یک استاد و یک مربی پرواز نمی کنه ، پرواز کردن یاد میده! و وقتی بهترین استاد دنیا بودی نباید از نتیجه ی کارت ناامید و ناراضی باشی.
- اما چطور باید یه ..
- کافیه ... ما به شدت منتظرت هستیم و البته یه نکته موند و اونم این که تصمیم بر این گرفته شده که تمامی رازهایی که نصف عمرت رو صرف مخفی نگه داشتنشون کردی به ابزاری تبدیل بشه برای نابود کردن لکه ی سیاهی به وسیله ی نور سفیدی که به حسب اتفاق ، تو مربی و مرشدشون بودی!. بلند شو پسرعزیزم ... کسی که بهش قول دادی رو معطل نذار ... به زودی دوباره می بینمت.
شاید اگر جریان وقایع ، چیزی بیش از یک هراس ساده در وجود دامبلدور باقی می گذاشت باز هم می توانست تا ساماندهی به تمامی اوضاع و احوال از مرگ فرار کند اما ایراد نقشه بسیار واضح بود.
نه تنها اسنیپ و نه هیچ کس دیگر توان صحبت درباره ی مرگ دامبلدور را نداشت چه رسد به این که حتما باید با طلسم خودی کشته شود.
و این دومین ایراد عشقی بود که دامان دامبلدوری را گرفت که تا آخرین لحظه هم سعی کرد عاشق بماند.
هنگامی که سوروس اسنیپ چوبدستی اش را به سمت او گرفت ، هیچ کس متوجه لرزش شدید دست اسنیپ نشد . او نمیخواست و هیچ وقت هم نخواست اما قدرتمند ترین جادوگر کنترل ذهن او را در دست گرفت ... حقیقت این بود که صدای دامبلدور از دهان اسنیپ بیرون آمد و حقیقت تر این که پرونده ی پر فراز و نشیب زندگی آلبوس دامبلدور با شهامت تام و تمامش به دست خودش بسته شد نه هیچ کس دیگر...
این بار "در پایان ، باز نشد"
اگر چکیدن مداوم اشک هایش درون قدح اندیشه اجازه میداد ، تصویر بهتری از ضعف هایش در طول این سال ها به دست می آمد.
آلبوس دامبلدور از مرگ می ترسید؟؟؟چیزی که سالها شاگرد چموش اش تام ریدل را به خاطرش تحقیر کرده بود!. حالا میشد گفت آری ... آری از این بابت که نمیدانست به پدر چه باید بگوید ... نمیدانست چطور مقابل مادر آن هم در تمام سال هایی که به او احتیاج مبرم داشت ولی "منافع مهم تر" میانشان دیوار کشیده بود سر بلند کند ... آیا جرئت خواهد داشت دوباره آریانا را در آغوش بگیرد؟ .
صدای چکش پایان محاکمه دادگاه شماره ی ده یا به عبارت بهتر صدای درهم شکستن پرسیوال دامبلدور فقط به جرم حفاظت از امنیت خانواده اش .
صدای گریه های آریانا وقتی جسم بی جان مادر از پله ها سقوط کرد.
صدای "دلم میخواهد عاشقت باشم و بمانم" ابرفورث در پشت همه ی عربده ها و نعره ها و ضربه ای که روی بینی آلبوس جاخوش کرد.
صدای قفل شدن درهای نورمنگارد و قهقهه های تمسخرآمیز کسی که فکر می کرد بهترین یار در طول زندگی اش خواهد بود پشت میله های زندانی خودخواسته.
و حالا دست های جادوکار اعظم روی قدح اندیشه واقعا در حال تکان خوردن بود .
اما صدای دیگری حواسش را به کلی پرت کرد ... صدای حماقت عظیمش و در واقع صدای ناتمام ماندن یکی دیگر از کارهایش. حماقتش در مورد این که پس از سال ها شعار هنوز به راحتی می شد وسوسه اش کرد و هدیه ای که ولدمورت بسیار بسیار ناخواسته به استاد عزیزش داد . آری ، سنگ زندگی مجدد به معنی دیدن دوباره ی پدر، مادر و خواهر بود و این که بشود به هر سه آنان گفت که چقدر شرمنده است از این که دیگر نداردشان .
بماند
بماند این که سنگ زندگی مجدد در لحظه به تاوان سنگینی تبدیل شد که میتواند خرده حساب باقیمانده از تمامی حماقت هایش حساب شود .
بماند این که دامبلدور از همان چیزی ضربه خورد که در تمام عمر تنها مبلغ واقعی آن بود.
بماند این که نفرین باستانی درون انگشتر ...
در تمام مدت خاموش و روشن و حتی روشن تر شدن این دردهای فکری و روانی اش اختیاری بر بدنش نداشت . نمیدانست چطور دوباره به پشت میزش رفته ، کشو را باز کرده ، زنگ زندگی مجدد را در دستش گرفته و حال بدتر این که یک آن فهمیده بود اگر سر بلند کند با نگاه سنگین پدر مواجه می شود.
- به من نگاه کن آلبوس...
ولی بزرگترین جادوگر جهان در آن لحظه قدرت این کار را نداشت.
- داستان تو با مردنت ختم نمیشه پسرم ... نه من نه مادرت نه حتی آریانا قرار نیست تو رو مواخذه کنیم
هیچ گاه پدر را اینطور ندیده بود . نگاهی که برای دیگران بسیار پرجذبه و هراس انگیز بود برای پسرش سرشار از هر آن چیزی که میشد روی آن اسم عشق گذاشت .
- آره پسرم ... درست فکر می کنی ... همه ی ما ترس های زیادی داشتیم در زندگی اما این ترس ها مخصوصا ترس های تو باید باعث بشه که وقتی با چیز ناشناخته ای مواجه بشی کاملا منطقی عمل کنی.
- اما پدر ، اگه این آخرین کارم هم مثل بقیه پر از ایراد و اشتباه باشه چی؟
- آلبوس ... وقتی تو به دنیا اومدی در طالع تو یک کلمه نوشته شده بود ... "استاد"! یک استاد و یک مربی پرواز نمی کنه ، پرواز کردن یاد میده! و وقتی بهترین استاد دنیا بودی نباید از نتیجه ی کارت ناامید و ناراضی باشی.
- اما چطور باید یه ..
- کافیه ... ما به شدت منتظرت هستیم و البته یه نکته موند و اونم این که تصمیم بر این گرفته شده که تمامی رازهایی که نصف عمرت رو صرف مخفی نگه داشتنشون کردی به ابزاری تبدیل بشه برای نابود کردن لکه ی سیاهی به وسیله ی نور سفیدی که به حسب اتفاق ، تو مربی و مرشدشون بودی!. بلند شو پسرعزیزم ... کسی که بهش قول دادی رو معطل نذار ... به زودی دوباره می بینمت.
شاید اگر جریان وقایع ، چیزی بیش از یک هراس ساده در وجود دامبلدور باقی می گذاشت باز هم می توانست تا ساماندهی به تمامی اوضاع و احوال از مرگ فرار کند اما ایراد نقشه بسیار واضح بود.
نه تنها اسنیپ و نه هیچ کس دیگر توان صحبت درباره ی مرگ دامبلدور را نداشت چه رسد به این که حتما باید با طلسم خودی کشته شود.
و این دومین ایراد عشقی بود که دامان دامبلدوری را گرفت که تا آخرین لحظه هم سعی کرد عاشق بماند.
هنگامی که سوروس اسنیپ چوبدستی اش را به سمت او گرفت ، هیچ کس متوجه لرزش شدید دست اسنیپ نشد . او نمیخواست و هیچ وقت هم نخواست اما قدرتمند ترین جادوگر کنترل ذهن او را در دست گرفت ... حقیقت این بود که صدای دامبلدور از دهان اسنیپ بیرون آمد و حقیقت تر این که پرونده ی پر فراز و نشیب زندگی آلبوس دامبلدور با شهامت تام و تمامش به دست خودش بسته شد نه هیچ کس دیگر...
این بار "در پایان ، باز نشد"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه
دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
تو روح هرکی بد برداشت کنه
دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/07/23
تولد نقش: 1396/06/04
آخرین ورود: جمعه 8 فروردین 1399 21:19
از: اینوره!
پستها:
475

در گورستان ها همیشه، همه چیز متفاوت است. بودن هایمان متفاوت است و حتی جای خالی نبودن هایمان.. آنجایی از جهان است که بودن یا نبودن مساله ای نیست. آن هایی که هستند همان قدر ساکتند که آن دیگران و همان اندازه غمگین و دلتنگ..
حتی اگر پایت را یک گام جلوتر از دروازه ی شهر مردگان بگذاری تفاوت، سخاوتمندانه جامت را پر می کند. همه ی چیزهایی که ممکن نبود در طول یک روز عادی یادت بیاید به یاد خواهی آورد. تفاوت هایی از جنس تفاوت تسترال "شهر مردگان" و یک هیپوگریف مغرور و سر بلند که همان "طول یک روز عادی" ست.
آدمیزاد تا به اندازه ی کافی درگذشته در شهر مردگان نداشته باشد نمی تواند تفاوت تسترالیش را حس کند. تا آن زمان گورستان فقط یک جای مخوف و ترسناکیست که بهترست یا سمتش نروی و یا اگر مجبور شدی سریعتر از آن خارج شوی. اما از یک زمانی به بعد تبدیل می شود به زمینی که گمشده هایت را در آن می یابی!
صبح زود یک روز جمعه ی عادی دیگر بود. هرچند که عادی و غیر عادی بودن یک امر نسبی ست. اما خب.. خورشید همان خورشید داغ هر روز صبح تابستانی بود هرچند که به خاطر اول صبح بودن هنوز به اوج قدرتش نرسیده بود. و باد و آسمان و ابرهای کومولوس درشت و کوهستان و درخت ها و مزرعه های دره ی رونا.. همه و همه عادی بودند مگر گورستان دهکده.
پایینتر از گورستان در دهکده کمتر از ده خانه وجود داشت که با فاصله های زیاد لا به لای پیچ و خم های کوهستان ساخته شده بودند. جادوگر جوانی که شنل لاجوردی بر تن داشت و غیر آن یک دست سیاه پوشیده بود در خیابان اصلی ایستاده بود. برای این زمان از روز خیلی مرتب و آماده به نظر می رسید انگار از چند ساعت قبل آماده شده یا حتی ممکن بود اصلا نخوابیده باشد!
صورتش غمگین بود، اما خواب آلود نه.. از آن غمگینی های عمیق که حتی با خوابیدن و صبح بیدار شدن هم برطرف نمی شوند. از آن غم های از دست دادن که کهنه نمی شود، سرد نمی شود؛ ولی عادت می شود و خودش به انسان می آموزد که چطور با آن کنار بیاید.
و همین درد، صبح زود او را به سمت تپه ی بالای دهکده می کشاند. چشمان کهربایی براقش به سر در سنگی گورستان خیره بود و احتمالا به این فکر می کرد که چقدر ساده و غریبانه ست جایی که چندین قهرمان آنجا به خواب رفته اند.
گورستان زمین وسیعی بود که کل تپه را فرا گرفته بود. به طور واضحی فقط به چند خانواده و و مقبره هایشان تعلق داشت. به شکلبولت ها که سرخدار بزرگ و ستبری جلوی مقبره شان نگهبانی می داد. به بودلر ها که بید پر نشاطی روی مقبره هایشان سایه انداخته بود. به کلیرواترهایی که چند سپیدار داشتند و بونزهایی که بر سر مزارشان سرو کهنسالی یکه و تنها، گنجشک ها را درون خودش در آغوش کشیده بود.
پسر جوان که ادوارد نام داشت با قدمهای کوتاه و آهسته به سمت درخت سرو رفت. به قبرهای پر تعدادی که شقایق های وحشی احاطه شان کرده بود خیره شد. از اولین شان شروع کرد: "ادوارد و سوزان بونز - کشته شده به سال 1969 به دست شرورترین جادوگر دوران"
ادوارد به آهستگی طوری که به سختی شنیده می شد زمزمه کرد: "پدربزرگ" دست رنگ پریده اش را روی سنگ قبر سرد گذاشت، به راستی کدامشان سردتر بود؟! ادوارد چوبدستی اش را برداشت و با حرکت مختصری حلقه ی گل رزی روی قبر پدربزرگ و مادربزرگش ظاهر شد.
برخاست و از کنار سنگ قبر سیاه عبور کرد. چندین قبر دیگر با سنگ هایی که اندازه های متفاوت داشت در مقابلش به صف شده بودند:
"ادگار و الیزابت بونز کشته شده به سال 1971در نبردی نابرابر به همراه کودکان خردسالشان"
ادوارد به سه قبر کوچکتر خیره شد. چشمانش می سوخت. این ها همان غمی بود که فردای هیچ روزی آرامتر و سرد نمی شدند. با دست چپش گونه اش را که با قطره ای گرم شده بود پاک کرد. آب دهانش را به سختی قورت داد تا مگر بغض سنگینش اندکی عقب برود و چوبدستی را چرخاند. پنج دسته گل رنگارنگ روی سنگ های خواب آلوده ظاهر شدند.
ادوارد باز هم جلوتر رفت. قبر برزگی از جنس گرانیت در سمت چپش و دو قبر دیگر در سمت راست انتظار می کشیدند. روی قبر سمت چپ با حروف برنزی درشت نوشته شده بود: "اینجا رئیس سازمان قوانین جادویی آملیا بونز آرمیده است. کشته شده در سال 1987 به دست بزرگترین جادوگر سیاه قرن لردولدمورت"
به محض آن که حلقه ی گل دیگری که روی قبر عمه اش ظاهر شد برگشت و به دو قبر پشت سرش نگاه کرد اما دیگر چشمانش چیزی نمی دید. دنیا و درخت سرو و تمام گورستان به یک باره تار شده بود.صدایش بیرون نمی آمد و پاهایش دیگر توان ایستادن نداشت. روی قبر افتاده بود و انگار که دیگر هیچ وقت توان دوباره ایستادن نخواهد داشت. شاید لا به لای هق هق ها به سختی یک بار گفته باشد "مادر".. شاید هم ده بار یا صد بار گفته اما به طوری که هرگز به گوش نرسیده!
***
از گورستان که قدم های کوتاه و خسته بیرون آمد سر جایش چرخید و رو به سردر سنگی ساده ی آن ایستاد. چوبدستیش را بالا آورد، چوب گردوی سیاه زیر نور برق می زد؛ به خاصیت تسترال ها فکر کرد و به اسنیچی که دامبلدور جادویش کرده بود.. به دروازه ی سنگی درون تالار اسرار و به مرگ..
جادویی که می خواست اجرا کند را به زبانهای باستانی برای کائنات توضیح داد. کسانی که درون این گورستان آرمیده بودند همه از جنگجویانی بودند که برای باقی ماندن عشق جانشان را از دست داده بودند. از همه چیز گذشته بودند و تا آخرین نفس مبارزه کرده بودند. حالا شایسته بود که برای همیشه در آرامش بمانند.
و کسانی که از این جنگجویان باقی مانده بودند هم تا آخرین نفس می جنگیدند و همیشه این گورستان پناهگاهی می شد برای مخفی شدنشان از دست دشمنان و خب.. حداقل ادوارد و دو برادرش در زمره ی همین جنگجوها قرار می گرفتند.
دیگر دست هیچ کسی که از عشق تهی بود به گورستان روونا نمی رسید. دیگران نمی توانستند گورستان را ببینند یا به آن وارد شوند مگر این که فرق تسترالی یک روز عادی را فهمیده باشند و بهای ورود به آرامگاه تنها همان غم کهنه نشدنی هر روز بود... و خب به هر حال این گورستان در پایان برای هیچ نامحرمی باز نمی شد!
حتی اگر پایت را یک گام جلوتر از دروازه ی شهر مردگان بگذاری تفاوت، سخاوتمندانه جامت را پر می کند. همه ی چیزهایی که ممکن نبود در طول یک روز عادی یادت بیاید به یاد خواهی آورد. تفاوت هایی از جنس تفاوت تسترال "شهر مردگان" و یک هیپوگریف مغرور و سر بلند که همان "طول یک روز عادی" ست.
آدمیزاد تا به اندازه ی کافی درگذشته در شهر مردگان نداشته باشد نمی تواند تفاوت تسترالیش را حس کند. تا آن زمان گورستان فقط یک جای مخوف و ترسناکیست که بهترست یا سمتش نروی و یا اگر مجبور شدی سریعتر از آن خارج شوی. اما از یک زمانی به بعد تبدیل می شود به زمینی که گمشده هایت را در آن می یابی!
صبح زود یک روز جمعه ی عادی دیگر بود. هرچند که عادی و غیر عادی بودن یک امر نسبی ست. اما خب.. خورشید همان خورشید داغ هر روز صبح تابستانی بود هرچند که به خاطر اول صبح بودن هنوز به اوج قدرتش نرسیده بود. و باد و آسمان و ابرهای کومولوس درشت و کوهستان و درخت ها و مزرعه های دره ی رونا.. همه و همه عادی بودند مگر گورستان دهکده.
پایینتر از گورستان در دهکده کمتر از ده خانه وجود داشت که با فاصله های زیاد لا به لای پیچ و خم های کوهستان ساخته شده بودند. جادوگر جوانی که شنل لاجوردی بر تن داشت و غیر آن یک دست سیاه پوشیده بود در خیابان اصلی ایستاده بود. برای این زمان از روز خیلی مرتب و آماده به نظر می رسید انگار از چند ساعت قبل آماده شده یا حتی ممکن بود اصلا نخوابیده باشد!
صورتش غمگین بود، اما خواب آلود نه.. از آن غمگینی های عمیق که حتی با خوابیدن و صبح بیدار شدن هم برطرف نمی شوند. از آن غم های از دست دادن که کهنه نمی شود، سرد نمی شود؛ ولی عادت می شود و خودش به انسان می آموزد که چطور با آن کنار بیاید.
و همین درد، صبح زود او را به سمت تپه ی بالای دهکده می کشاند. چشمان کهربایی براقش به سر در سنگی گورستان خیره بود و احتمالا به این فکر می کرد که چقدر ساده و غریبانه ست جایی که چندین قهرمان آنجا به خواب رفته اند.
گورستان زمین وسیعی بود که کل تپه را فرا گرفته بود. به طور واضحی فقط به چند خانواده و و مقبره هایشان تعلق داشت. به شکلبولت ها که سرخدار بزرگ و ستبری جلوی مقبره شان نگهبانی می داد. به بودلر ها که بید پر نشاطی روی مقبره هایشان سایه انداخته بود. به کلیرواترهایی که چند سپیدار داشتند و بونزهایی که بر سر مزارشان سرو کهنسالی یکه و تنها، گنجشک ها را درون خودش در آغوش کشیده بود.
پسر جوان که ادوارد نام داشت با قدمهای کوتاه و آهسته به سمت درخت سرو رفت. به قبرهای پر تعدادی که شقایق های وحشی احاطه شان کرده بود خیره شد. از اولین شان شروع کرد: "ادوارد و سوزان بونز - کشته شده به سال 1969 به دست شرورترین جادوگر دوران"
ادوارد به آهستگی طوری که به سختی شنیده می شد زمزمه کرد: "پدربزرگ" دست رنگ پریده اش را روی سنگ قبر سرد گذاشت، به راستی کدامشان سردتر بود؟! ادوارد چوبدستی اش را برداشت و با حرکت مختصری حلقه ی گل رزی روی قبر پدربزرگ و مادربزرگش ظاهر شد.
برخاست و از کنار سنگ قبر سیاه عبور کرد. چندین قبر دیگر با سنگ هایی که اندازه های متفاوت داشت در مقابلش به صف شده بودند:
"ادگار و الیزابت بونز کشته شده به سال 1971در نبردی نابرابر به همراه کودکان خردسالشان"
ادوارد به سه قبر کوچکتر خیره شد. چشمانش می سوخت. این ها همان غمی بود که فردای هیچ روزی آرامتر و سرد نمی شدند. با دست چپش گونه اش را که با قطره ای گرم شده بود پاک کرد. آب دهانش را به سختی قورت داد تا مگر بغض سنگینش اندکی عقب برود و چوبدستی را چرخاند. پنج دسته گل رنگارنگ روی سنگ های خواب آلوده ظاهر شدند.
ادوارد باز هم جلوتر رفت. قبر برزگی از جنس گرانیت در سمت چپش و دو قبر دیگر در سمت راست انتظار می کشیدند. روی قبر سمت چپ با حروف برنزی درشت نوشته شده بود: "اینجا رئیس سازمان قوانین جادویی آملیا بونز آرمیده است. کشته شده در سال 1987 به دست بزرگترین جادوگر سیاه قرن لردولدمورت"
به محض آن که حلقه ی گل دیگری که روی قبر عمه اش ظاهر شد برگشت و به دو قبر پشت سرش نگاه کرد اما دیگر چشمانش چیزی نمی دید. دنیا و درخت سرو و تمام گورستان به یک باره تار شده بود.صدایش بیرون نمی آمد و پاهایش دیگر توان ایستادن نداشت. روی قبر افتاده بود و انگار که دیگر هیچ وقت توان دوباره ایستادن نخواهد داشت. شاید لا به لای هق هق ها به سختی یک بار گفته باشد "مادر".. شاید هم ده بار یا صد بار گفته اما به طوری که هرگز به گوش نرسیده!
***
از گورستان که قدم های کوتاه و خسته بیرون آمد سر جایش چرخید و رو به سردر سنگی ساده ی آن ایستاد. چوبدستیش را بالا آورد، چوب گردوی سیاه زیر نور برق می زد؛ به خاصیت تسترال ها فکر کرد و به اسنیچی که دامبلدور جادویش کرده بود.. به دروازه ی سنگی درون تالار اسرار و به مرگ..
جادویی که می خواست اجرا کند را به زبانهای باستانی برای کائنات توضیح داد. کسانی که درون این گورستان آرمیده بودند همه از جنگجویانی بودند که برای باقی ماندن عشق جانشان را از دست داده بودند. از همه چیز گذشته بودند و تا آخرین نفس مبارزه کرده بودند. حالا شایسته بود که برای همیشه در آرامش بمانند.
و کسانی که از این جنگجویان باقی مانده بودند هم تا آخرین نفس می جنگیدند و همیشه این گورستان پناهگاهی می شد برای مخفی شدنشان از دست دشمنان و خب.. حداقل ادوارد و دو برادرش در زمره ی همین جنگجوها قرار می گرفتند.
دیگر دست هیچ کسی که از عشق تهی بود به گورستان روونا نمی رسید. دیگران نمی توانستند گورستان را ببینند یا به آن وارد شوند مگر این که فرق تسترالی یک روز عادی را فهمیده باشند و بهای ورود به آرامگاه تنها همان غم کهنه نشدنی هر روز بود... و خب به هر حال این گورستان در پایان برای هیچ نامحرمی باز نمی شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد بونز در 1396/6/23 1:51:01
می تراود مهتاب..
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

چشمانش باز بودند اما چیزی نمیدید، نه شاخههای برافراشته رو به آسمان نیمه تاریک، نه شکارچیان پنهان شده در پس آنها.
گوشهایش سالم بودند اما چیزی نمیشنید، نه هوهوی جغدها و نه خش خش برگها.
با شانههای افتاده و قدمهایی نامطمئن مسیرش را از میان جنگل میپیمود و پیش میرفت. گاهی پایش با قلوه سنگی برخورد میکرد و لحظهای تلو تلو میخورد ولی آنهم اهمیتی نداشت... به زودی هیچ چیز حس نمیکرد.
از فاصلهی درختها به تدریج کاسته میشد و زمین باز پیش رویش گسترده میگردید، زمینی که به صخرهی سنگی وسیعی ختم میشد که در امتداد آن درهای عمیق و بی پایان قرار داشت.
سبک آمده بود بود، بدون ردا، بدون چوبدستی، بدون ساکی که همهی زندگیش را روزی در آن گذاشته و بر در خانه ی شمارهی ۱۲ گریمولد کوبیده بود تا زندگی جدیدی شروع کند. خاطرهی خانه ی گریمولد لبخندی گذرا را مهمان صورت خستهاش کرد، اگر گریفیندور خانه ی اولش بود، بدون شک محفل ققنوس با اختلاف خیلی کم، خانه ی دومش محسوب میشد. عزیزانش همه ساکن آن خانه بودند و برای آنها، برای محافظت از آنها هر کاری میکرد... فقط کاش قویتر بود تا همانطور که ادعایش گوش فلک را کر میکرد جلوی هر چیزی که کوچکترین ترکی به این شیشههای عمرش وارد میکرد، بایستد و از آنها دفاع کند.
چند قدمی لبهی صخره ایستاد، با پرتگاه فاصلهی زیادی نداشت. باد نالهکنان میان حلقههای موهای نیمه بلندش میپیچید و به سوی انبوه درختان میرفت. از دور دست صدای زوزهی گرگ به گوش میرسید و او به زودی به آنها ملحق میشد.
انگشتانش را لبهی تیشرت مشکیاش گذاشت و آن را در آورد. چشمانش را بست، دستانش را از هم باز کرد، نفس عمیقی کشید و با خود اندیشید:
فردا موجود دیگهای خواهم بود، موجودی که قدرت دفاع از دوستاشو داره... موجودی که ضعیف نیست!
و نفسش را تو داد و آمادهی زوزه کشیدن شد.
- دست نگهدار تدی.
تقریبا در همان حالتی که بود، خشکش زد... با زانوها و دستهای روی زمین، کمر خم شده و حنجرهی آماده برای زوزه... همان کاری که همه ی گرگها میکنند. با صدای خشدار و گرفتهای گفت:
- جلومو نگیر جیمز... خواهش میکنم.
جیمز چند قدم نزدیکتر شد.
- جلو نیا..
و پس از مکث کوتاهی، با صدایی که بغض در آن سنگینی میکرد ادامه داد:
- نمیخوام منو تو این وضعیت ببینی.
- چه بلایی داری سر خودت میاری؟
پشتش به جیمز بود اما هنگامی که صدای دردمند برادرش را شنید، میتوانست صورتش با چشمهای گود افتاده و نگران و موهای آشفته تصور کند. چقدر دلش میخواست آنها را آشفته تر کند و با لبخندی به او بگوید:
- چیزی نیست... همه چی خوبه.
صدای خشخشی شبیه کاغذ به گوشش رسید.
- این اون چیزی نیسته؟ ...
و ظاهرا مشغول خواندن متن کاغذ شد چون با صدی لرزانش ادامه داد:
- " معجون دائم الگرگ... پادزهر گرگافکن. محتویات یک شیشه را با یک قاشق عصارهی مگنولیا مخلوط کرده و یک شب قبل از بدر کامل بنوشید. برای کامل شدن اثر، زوزه کشیدن در آن شب الزامی است "... با خودت چیکار کردی؟
- هنوز هیچی...
- اگه بخوریش...
جیمز کلافه بود، جواب سوالش را میدانست اما تا از تدی نمیپرسید، نمیخواست که باور کند برادرش تصمیم جنون آمیز گرگ همیشگی بودن به جای گرگینگی را گرفته است.
-... اگه بخوریش چی میشه تدی؟
- گفتم که هنوز هیچی... هنوز که زوزه نکشیدم، کشیدم؟
- ولی... چرا؟
آه کشید... میدانست جیمز از آه کشیدن متنفر است اما این یکی از کنترلش خارج بود. از جا برخاست و پشت به دره ایستاد، در نور مهتاب، رنگ پوستش نقرهای بود و چشمانش به زردی میزدند. نگاه هر دو پر از درد بود.. یکی همراه با انتظار و دیگری با حسرت.
- چون وقتی خودمم به قدر کافی قوی نیستم..
- این حرفو نزن..
- حقیقته! بیا بگو منو به چی میشناسی؟ نه، تو نه! بهم بگو بقیه منو به چی میشناسن؟ صبرم؟ منطقم؟ آرامشم؟ صلحطلبی و مدارا کردنم؟ اینا کافی نیست جیمز..
جیمز زمزمه کرد:
- برای من کافیه ...
تدی سرش را تکان داد و با صدای گرفتهاش گفت:
- باور کن نیست... نیست وقتی که همه قولام ادعاست و نمیتونم مواظبت باشم... وقتی ازت مقابل خطرات و آسیبهای آدمای این دنیا نمیتونم مراقبت کنم چون باید چیزی باشم که ازم انتظار دارن... و من هی توی سر این گرگی که تو وجودمه بزنم و رام نگهش دارم تا یه وقت تدی عجول غیر منطقی وحشی نشم... که یه وقت آدم بده ی قصه نشم... پس بذار این گرگی که هستمو رها کنم شاید اون از من عرضهاش...
پیش از آنکه جملهاش را کامل کند، جیمز دستانش را دور کمر او حلقه کرده بود. با نگاه جستجو گرش خطوط چهرهی تدی را دنبال میکرد، از پس پرده ی اشک و چینهای روی پیشانی به او متذکر شد:
- در مورد برادرم درست صحبت کن... تدی بیعرضه نیست.
- بیعرضه است که نمیتونه..
- هیسسسس.. تدی... آروم باش...به من نگاه کن... داداش.. منو ببین... آروم..
تدی، ناتوان از مقاومت، بدون هیچ اعتراض و تقلایی، مطیعانه به حرفش گوش کرد و مقابل جیمز زانو زد.قفسه های سینهی هر دو به سرعت بالا و پایین میرفت. چشمان قهوهای جوینده ی گریفیندور روی چشمان کهربایی قفل شد. پیشانی سردش را به پیشانی گر گرفتهی برادرش چسباند و لالاییوار زمزمه کرد:
- همه چی درست میشه رفیق...
- میدونم...
ضربان قلب هر دو به تدریج منظمتر، هماهنگتر مینواخت.
- خوبه... حالا پاشو... باید زودتر برگردیم خونه تا ویکی جونت راپورت غیبتمون رو به پروف نداده... آهان .. تا اسم خانوم خانوما اومد، نیشش باز شد.
تدی سعی نکرد لبخندش را پنهان کند، حتی نمیخواست علت لبخندش را برای جیمز توضیح دهد اما حقیقت را نمیتوانست در اعماق وجودش کتمان کند، حقیقتی که فقط خودش آن را میدانست، که شاید هر وقت دیگران آنها را میدیدند تصور میکردند که جیمز است که پشت او پناه میگیرد اما در واقع سالها این تدی برای مقابله با دنیا به سنگر برادر کوچکش پناه آورده بود، به خصوص شبهایی مثل این که میتوانستند پایان انسانیت او باشند.
گوشهایش سالم بودند اما چیزی نمیشنید، نه هوهوی جغدها و نه خش خش برگها.
با شانههای افتاده و قدمهایی نامطمئن مسیرش را از میان جنگل میپیمود و پیش میرفت. گاهی پایش با قلوه سنگی برخورد میکرد و لحظهای تلو تلو میخورد ولی آنهم اهمیتی نداشت... به زودی هیچ چیز حس نمیکرد.
از فاصلهی درختها به تدریج کاسته میشد و زمین باز پیش رویش گسترده میگردید، زمینی که به صخرهی سنگی وسیعی ختم میشد که در امتداد آن درهای عمیق و بی پایان قرار داشت.
سبک آمده بود بود، بدون ردا، بدون چوبدستی، بدون ساکی که همهی زندگیش را روزی در آن گذاشته و بر در خانه ی شمارهی ۱۲ گریمولد کوبیده بود تا زندگی جدیدی شروع کند. خاطرهی خانه ی گریمولد لبخندی گذرا را مهمان صورت خستهاش کرد، اگر گریفیندور خانه ی اولش بود، بدون شک محفل ققنوس با اختلاف خیلی کم، خانه ی دومش محسوب میشد. عزیزانش همه ساکن آن خانه بودند و برای آنها، برای محافظت از آنها هر کاری میکرد... فقط کاش قویتر بود تا همانطور که ادعایش گوش فلک را کر میکرد جلوی هر چیزی که کوچکترین ترکی به این شیشههای عمرش وارد میکرد، بایستد و از آنها دفاع کند.
چند قدمی لبهی صخره ایستاد، با پرتگاه فاصلهی زیادی نداشت. باد نالهکنان میان حلقههای موهای نیمه بلندش میپیچید و به سوی انبوه درختان میرفت. از دور دست صدای زوزهی گرگ به گوش میرسید و او به زودی به آنها ملحق میشد.
انگشتانش را لبهی تیشرت مشکیاش گذاشت و آن را در آورد. چشمانش را بست، دستانش را از هم باز کرد، نفس عمیقی کشید و با خود اندیشید:
فردا موجود دیگهای خواهم بود، موجودی که قدرت دفاع از دوستاشو داره... موجودی که ضعیف نیست!
و نفسش را تو داد و آمادهی زوزه کشیدن شد.
- دست نگهدار تدی.
تقریبا در همان حالتی که بود، خشکش زد... با زانوها و دستهای روی زمین، کمر خم شده و حنجرهی آماده برای زوزه... همان کاری که همه ی گرگها میکنند. با صدای خشدار و گرفتهای گفت:
- جلومو نگیر جیمز... خواهش میکنم.
جیمز چند قدم نزدیکتر شد.
- جلو نیا..
و پس از مکث کوتاهی، با صدایی که بغض در آن سنگینی میکرد ادامه داد:
- نمیخوام منو تو این وضعیت ببینی.
- چه بلایی داری سر خودت میاری؟
پشتش به جیمز بود اما هنگامی که صدای دردمند برادرش را شنید، میتوانست صورتش با چشمهای گود افتاده و نگران و موهای آشفته تصور کند. چقدر دلش میخواست آنها را آشفته تر کند و با لبخندی به او بگوید:
- چیزی نیست... همه چی خوبه.
صدای خشخشی شبیه کاغذ به گوشش رسید.
- این اون چیزی نیسته؟ ...
و ظاهرا مشغول خواندن متن کاغذ شد چون با صدی لرزانش ادامه داد:
- " معجون دائم الگرگ... پادزهر گرگافکن. محتویات یک شیشه را با یک قاشق عصارهی مگنولیا مخلوط کرده و یک شب قبل از بدر کامل بنوشید. برای کامل شدن اثر، زوزه کشیدن در آن شب الزامی است "... با خودت چیکار کردی؟
- هنوز هیچی...
- اگه بخوریش...
جیمز کلافه بود، جواب سوالش را میدانست اما تا از تدی نمیپرسید، نمیخواست که باور کند برادرش تصمیم جنون آمیز گرگ همیشگی بودن به جای گرگینگی را گرفته است.
-... اگه بخوریش چی میشه تدی؟
- گفتم که هنوز هیچی... هنوز که زوزه نکشیدم، کشیدم؟
- ولی... چرا؟
آه کشید... میدانست جیمز از آه کشیدن متنفر است اما این یکی از کنترلش خارج بود. از جا برخاست و پشت به دره ایستاد، در نور مهتاب، رنگ پوستش نقرهای بود و چشمانش به زردی میزدند. نگاه هر دو پر از درد بود.. یکی همراه با انتظار و دیگری با حسرت.
- چون وقتی خودمم به قدر کافی قوی نیستم..
- این حرفو نزن..
- حقیقته! بیا بگو منو به چی میشناسی؟ نه، تو نه! بهم بگو بقیه منو به چی میشناسن؟ صبرم؟ منطقم؟ آرامشم؟ صلحطلبی و مدارا کردنم؟ اینا کافی نیست جیمز..
جیمز زمزمه کرد:
- برای من کافیه ...
تدی سرش را تکان داد و با صدای گرفتهاش گفت:
- باور کن نیست... نیست وقتی که همه قولام ادعاست و نمیتونم مواظبت باشم... وقتی ازت مقابل خطرات و آسیبهای آدمای این دنیا نمیتونم مراقبت کنم چون باید چیزی باشم که ازم انتظار دارن... و من هی توی سر این گرگی که تو وجودمه بزنم و رام نگهش دارم تا یه وقت تدی عجول غیر منطقی وحشی نشم... که یه وقت آدم بده ی قصه نشم... پس بذار این گرگی که هستمو رها کنم شاید اون از من عرضهاش...
پیش از آنکه جملهاش را کامل کند، جیمز دستانش را دور کمر او حلقه کرده بود. با نگاه جستجو گرش خطوط چهرهی تدی را دنبال میکرد، از پس پرده ی اشک و چینهای روی پیشانی به او متذکر شد:
- در مورد برادرم درست صحبت کن... تدی بیعرضه نیست.
- بیعرضه است که نمیتونه..
- هیسسسس.. تدی... آروم باش...به من نگاه کن... داداش.. منو ببین... آروم..
تدی، ناتوان از مقاومت، بدون هیچ اعتراض و تقلایی، مطیعانه به حرفش گوش کرد و مقابل جیمز زانو زد.قفسه های سینهی هر دو به سرعت بالا و پایین میرفت. چشمان قهوهای جوینده ی گریفیندور روی چشمان کهربایی قفل شد. پیشانی سردش را به پیشانی گر گرفتهی برادرش چسباند و لالاییوار زمزمه کرد:
- همه چی درست میشه رفیق...
- میدونم...
ضربان قلب هر دو به تدریج منظمتر، هماهنگتر مینواخت.
- خوبه... حالا پاشو... باید زودتر برگردیم خونه تا ویکی جونت راپورت غیبتمون رو به پروف نداده... آهان .. تا اسم خانوم خانوما اومد، نیشش باز شد.
تدی سعی نکرد لبخندش را پنهان کند، حتی نمیخواست علت لبخندش را برای جیمز توضیح دهد اما حقیقت را نمیتوانست در اعماق وجودش کتمان کند، حقیقتی که فقط خودش آن را میدانست، که شاید هر وقت دیگران آنها را میدیدند تصور میکردند که جیمز است که پشت او پناه میگیرد اما در واقع سالها این تدی برای مقابله با دنیا به سنگر برادر کوچکش پناه آورده بود، به خصوص شبهایی مثل این که میتوانستند پایان انسانیت او باشند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1393/4/16 22:29:52

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

"در پایان باز میشوم!" ؟.. خب، در پایان باز شده بود. ولی کی گفته "در پایان باز شدن" همیشه بهترین و کاملترین اتفاقا رو شکل میده؟ آره.. در پایان باز شده بود..!
-______________________-
کسی که ترس از ارتفاع داشته باشه، توی نود درصد خاطرات ویولت باس غایب باشه یا لحظات سختی رو کنارش بگذرونه. واسه همینه که میشه گُف تقریباً کلّ محفلیا، حداقل تونستن ترس از ارتفاعشون رو تحت کنترل بگیرن، چون یا رفتن دنبالش رو پشت بوم، یا طی تعقیب و گریز نخواستن کم بیارن و هدفشون از دس بره و یا..
ویولتهایی که تنها میشینن روی پشت ِ بوم رو باس گاهی کنارشون نشست!
آلیس هم کلی معنویاتش قوی شد وقتی که داشت با نگرانی پاشو میذاشت روی آجرهای نیمهلق ِ پشت بوم ِ خونه و خدا خدا میکرد که با مغز روی زمین فرود نیاد. هرچند میدونست همیشه وقتی ویولت غیبش میزنه و همه هم میدونن روی پشت ِ بومه، یه طلسم ِ محافظ میذارن روی زمین تا اگه احیاناً مهارتهای درخشان و بینظیر دخترک ِ نا آروم ِ محفل یه لحظه دچار تزلزل شد، روی یه تشک ِ نرم فرود بیاد، نه سنگفرش ِ خیابون!
همین که نور ماه یه لحظه به ویولت تابید، نگرانی دوم آلیس سر و کلهش پیدا شد: "اون چیزای کوچیکی که دارن دور و ورش تکون میخورن، چیـن؟!!" و بودلر، انگار ذهنشو خوند:
- نترس آلیس. جیرجیرکای من تا حالا به کسی آسیبی نرسوندن.
و آلیس با احتیاط، یه جایی کنارش نشست. مواظب بود هیچکدوم از دوستای کوچولوش رو له نکنه. بعدش ساکت موند. آلیس بلد بود که سکوت کنه. مهارتی که کاش آدمای بیشتری داشتن!
ویولت که زانوهاشو بغل کرده بود، خیلی یهویی، بدون نگاه کردن به دوست ِ مو سفیدش، گفت:
- تا حالا کسی رو کشتی آلیس؟
جا خورد. نه واسه سؤال بیمقدمهش. هرکی میشناختش عادت داشت به این سؤالای بیمقدمه. از این که اونم تا حالا کسی رو نکشته بود. یا نکنه...
- نه.
چیزی نپرسید. هرکی هم میشناختش میدونست نباید ازش چیزی بپرسه. خودش حرف میزنه. همیشه خودش حرف میزد.
- همیشه این سؤال آزارت میده.. ینی کار درستی بود؟ گرفتن ِ حق ِ خودت، به چه قیمتی ینی؟ فقط چیزیو که مال ِ من بود پس گرفتم. چیزیو که حقم بود. ولی یه دنیا رو نابود کردم..
مکث کرد. یه مکث ِ کوتاه.. با مرور خاطرههاش.. بیشتر با خودش حرف میزد انگار!
- وختی یه آدم میمیره، امیدها و آرزوهاش و رویاهاش هم باهاش میمیرن. چیزی که اون میسازه از آدما هم باهاش میمیرن. محبتی که اون به اطرافیانش داره و میتونه اونا رو تبدیل به آدم بهتری کنه هم باهاش میمیره. یه دنیا نابود میشه.. و هرچی بیشتر بشناسیش..
آه کشید. آلیسم آه کشید. نمیدونست چرا. موافق نبود باهاش. فقط وقتی بحث به اون "زن" میرسید و وقتی گاهی ویولت از آرزوهای اون میگفت، آلیس درکش میکرد. بری و برگردی و ببینی گذشت اون زمانی که پسرت بهت احتیاجی داشت. اون زمانی که میتونستی بی بهانه بغلش کنی و حتی نق بزنه: " اَه مامان! ولم کن! " و تو خندهت بگیره. گذشت اون زمانی که میتونستی توی زندگیش سهمی داشته باشی.. بچهای که متعلق به تو بود یه زمانی.. یه قسمتی از روح ِ تو رو داشت.. حالا رفته و دیگه هیچوقت، برنمیگرده..
- اونم زندگی ِ منو ازم گرفت. همهی آرزوهایی که یه وختی داشتم. همهی امیدهامو. همهی چیزایی که دوسشون داشتم.. اونم دنیای منو خراب کرد.. گیریم دوباره پسش گرفته باشم، ولی اون اینکارو کرد و باکشم نبود که چی به سر ِ من میاد!
دستشو آروم آورد بالا. یه جیرجیرک ِ کوچولو داشت از دستش بالا میرفت. نتونست نخنده. ناراحت بود، ولی میدونین.. گاهی آدما نمیتونن نخندن!
وقتی خندید، آلیس هم خندید. بعضی خندهها هم مسریـن. مهم نیست چقدر خوب نباشی، بعضی وقتا بعضیا که میخندن، شما هم خندهتون میگیره. آلیس نگاهش کرد. تو صورت ِ ویولت همون آلیس چند سال پیشو میدید. همون لبایی که دنبال یه بهونه بودن واسه به خنده باز شدن. همون چشمایی که برق میزدن.. از هیجان یا از غم یا از عصبانیت فرقی نداشت، مهم این بود که چشما برق بزنن.. چشما زنده باشن!
واسه همین بود که با هم دوست بودن. ویولت نمیدونست ولی واسه همین بود که از همدیگه خوششون میومد. آدمای زنده، همیشه همدیگه رو پیدا میکنن.
آلیس دستشو گذاشت روی شونهش:
- ویو، بعد از آیلین، من کسیـم که بیشتر از همه اونو میفهمیدم. ولی اون توی گذشته زندگی میکرد. داشت چنگ میزد به چیزایی که نبودن.. چیزای دروغی. دلخوشیهای الکی. نمیتونست از پسرش محافظت کنه دیگه. به قول یه نویسندهای "زمانی هست برای سلام کردن و زمانی هست برای خداحافظی. " و اون بلد نبود یه زندگی ِ نو بسازه.
ویولت به چشمای روشن آلیس خیره شد. کنار همدیگه، مثل روز و شب بودن. آلیس، بور و چشمروشن، با موهای سفید؛ ویولت سبزه با چشمای قهوهای و موهای سیاه.
لبخند نشست روی لباش. در پایان باز شده بود. در پایان، به زندگی برگشته بود. در پایان، آزاد شده بود از اون زندون ِ نفسگیر. در پایان، بالاخره اینجا بود.. کنار ِ یه دوست.. توی یه شب ِ دلنشین و آرو..
-
یکیشون تو تنمــــــــــــــــــــــــــه!! 
ویولت سعی کرد کمکش کنه، واقعاً سعی کرد!
- نه آلی تکون نخـ...
- آآآآآآآآآخ... مایتابهی مقدس..

خب، تشکه میتونست نرمتر از این باشه..!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/1/29 15:21:03
جزئیات کاربر

ارباب مرگ هستی، مگر مرگ چیست؟ آغاز یک راه تازه. فقط کافیست در راه قدم بگذاری تا ببینی چطور می گذرد، پنج سال.. هفت سال.. هشت سال! زود پیر می شوی و زود ِ زود بر سر پلی و در مسیری، آن سیاه پوش با باشلقی بر سرش ظاهر می شود.
چه خواهی کرد ای گریز پای؟ می توانی باز هم مثل همیشه بگریزی؟ هر جا که بروی مرگ نزدیکست. مانند نقطه ای در دایره هستی.. تو نقطه، دایره مرگست. هر چقدر که از هر سو از دایره فرار کنی در آن سو به تو نزدیک می شود.
ای هراسان از مرگ سر جای خود بایست. به زودی پیر می شوی و دایره ی پیشین حلقه ای می شود در دستت، حلقه ی یگانه؟ حلقه ی گانت ها؟ حلقه ای طلایی با سنگی سیاه که در پایان باز می شود.
گاهی هم زود پیر می شوی! می شکنی و منجمد می شوی و ساکت.. اما هر چقدر هم که دلت بخواهد و مشتاق ملاقات و سفر باشی، آن هیبت سیاه ِ چهره پوشیده، رخ نمی نمایاند!
آن روز تو ارباب مرگی، اربابی که نوکرش از او می گریزد.. اربابی بر حق نه چون هر ارباب کوته نظر ناپخته ی ظالم و سخیفی! بزرگان را اربابی زیبنده ست نه چون کودکان هراسان که مخفی می شوند.
تو می ترسی! از رها شدن می ترسی، از مهم نبودن می ترسی، از نه شنیدن می ترسی، از دوست داشتن می ترسی، از داشتن عشق می ترسی، از پذیرش اشتباهاتت می ترسی، از تغییر دادن راه زندگی ات می ترسی.. خودت نگاه کن! تو از همه چیز می ترسی!
قلیل و اندکند حکما و علمایی که بدانند و تو از آن دست دانایان نیستی.. ترس برادر همسان مرگست که از مرگ هم بدترست. باورش نمی کنی همان طور که عشق را باور نکردی!
من عشق را باور کردم، سوختن در آتشی سرد و سلامت چون پیامبران عهد عتیق.. سوختن در آتشی که گلستانست. در تالار اسرار اتاقی هست که درهای ورودیش همیشه قفل است تا نامحرم نبیند و ناکس نشنود. هرگز آن جملات را در کتاب نخواندی نه؟!
ارباب عشق که بشوی، پیر و کهنسال می شوی.. هر ساعتی که برای دیگران گذشته برای تو یک سال می گذرد. ریش هایت بیش از حد بلند می شوند و موهایت سیمین، حتی قبل از آن که متوجه بشی.. قبل از آن که مجال بیابی در آینه براندازشان کنی.
اما ارباب بی عشق که بشوی قلبت مو در می آورد، حالا روزگار برود و بچرخد. کجا پیر می شوی؟ سر جایت می مانی کمتر از یک بطری خالی که کودکان شوتش می کنند. آن قدر می مانی مثل میوه ای که بماند سر شاخه و بترشد در حالی که هر دست چلاغی بر چیدنش قادرست!
برای همینست که ارباب عشق ماندگار نمی شود. می آیند و می لغزند و می روند چون عاشق نیستند، جوانانی که هنوز پیر عشق نشده اند. آن کسی هم که عاشقانه بیاید و پیر شود زودتر از آن که بفهمد دایره ی دورش حلقه می شود بر دستش.. حلقه ی شیطانی دستش را می سوزاند.. او هم از خدا خواسته.. جمع می کند بار و بندیلش را بر دوشش می اندازد ره توشه را و دل به جاده می سپارد. آغازی بر یک سفر جدید. پایان آتش.. پایان نترسیدن!
در پایان باز می شود برای ارباب مرگ، در پایان باز می شود در آن اتاقی که برای همگان قفل بود. در پایان باز می شود برای ارباب عشق..
در انتظارم برای این گشایش تو به فرارت برس!
در پایان باز می شود!
چه خواهی کرد ای گریز پای؟ می توانی باز هم مثل همیشه بگریزی؟ هر جا که بروی مرگ نزدیکست. مانند نقطه ای در دایره هستی.. تو نقطه، دایره مرگست. هر چقدر که از هر سو از دایره فرار کنی در آن سو به تو نزدیک می شود.
ای هراسان از مرگ سر جای خود بایست. به زودی پیر می شوی و دایره ی پیشین حلقه ای می شود در دستت، حلقه ی یگانه؟ حلقه ی گانت ها؟ حلقه ای طلایی با سنگی سیاه که در پایان باز می شود.
گاهی هم زود پیر می شوی! می شکنی و منجمد می شوی و ساکت.. اما هر چقدر هم که دلت بخواهد و مشتاق ملاقات و سفر باشی، آن هیبت سیاه ِ چهره پوشیده، رخ نمی نمایاند!
آن روز تو ارباب مرگی، اربابی که نوکرش از او می گریزد.. اربابی بر حق نه چون هر ارباب کوته نظر ناپخته ی ظالم و سخیفی! بزرگان را اربابی زیبنده ست نه چون کودکان هراسان که مخفی می شوند.
تو می ترسی! از رها شدن می ترسی، از مهم نبودن می ترسی، از نه شنیدن می ترسی، از دوست داشتن می ترسی، از داشتن عشق می ترسی، از پذیرش اشتباهاتت می ترسی، از تغییر دادن راه زندگی ات می ترسی.. خودت نگاه کن! تو از همه چیز می ترسی!
قلیل و اندکند حکما و علمایی که بدانند و تو از آن دست دانایان نیستی.. ترس برادر همسان مرگست که از مرگ هم بدترست. باورش نمی کنی همان طور که عشق را باور نکردی!
من عشق را باور کردم، سوختن در آتشی سرد و سلامت چون پیامبران عهد عتیق.. سوختن در آتشی که گلستانست. در تالار اسرار اتاقی هست که درهای ورودیش همیشه قفل است تا نامحرم نبیند و ناکس نشنود. هرگز آن جملات را در کتاب نخواندی نه؟!
ارباب عشق که بشوی، پیر و کهنسال می شوی.. هر ساعتی که برای دیگران گذشته برای تو یک سال می گذرد. ریش هایت بیش از حد بلند می شوند و موهایت سیمین، حتی قبل از آن که متوجه بشی.. قبل از آن که مجال بیابی در آینه براندازشان کنی.
اما ارباب بی عشق که بشوی قلبت مو در می آورد، حالا روزگار برود و بچرخد. کجا پیر می شوی؟ سر جایت می مانی کمتر از یک بطری خالی که کودکان شوتش می کنند. آن قدر می مانی مثل میوه ای که بماند سر شاخه و بترشد در حالی که هر دست چلاغی بر چیدنش قادرست!
برای همینست که ارباب عشق ماندگار نمی شود. می آیند و می لغزند و می روند چون عاشق نیستند، جوانانی که هنوز پیر عشق نشده اند. آن کسی هم که عاشقانه بیاید و پیر شود زودتر از آن که بفهمد دایره ی دورش حلقه می شود بر دستش.. حلقه ی شیطانی دستش را می سوزاند.. او هم از خدا خواسته.. جمع می کند بار و بندیلش را بر دوشش می اندازد ره توشه را و دل به جاده می سپارد. آغازی بر یک سفر جدید. پایان آتش.. پایان نترسیدن!
در پایان باز می شود برای ارباب مرگ، در پایان باز می شود در آن اتاقی که برای همگان قفل بود. در پایان باز می شود برای ارباب عشق..
در انتظارم برای این گشایش تو به فرارت برس!
در پایان باز می شود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
