جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

هافلپاف هافلپاف
گریفیندور گریفیندور
اسلیترین اسلیترین

[[continious]] مهد کودک دیاگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1399 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
چهره ی لرد لحظه لحظه عصبانی تر میشد و تام هم لحظه به لحظه دستپاچه تر.
-عه هه هه... ارباب... به مرلین آگلانتاین دزدیده بچمو... عه هه هه... ارباب... تای وسط اسمش... عه هه هه... ارباب...

تام وسط خنده های عصبی اش سعی میکرد تقصیر را به گردن اگلانتاین بیندازد. به آگلانتاین اشاره میکرد، با نگرانی پارچه ی ردایش را دور انگشتانش میپیچاند و بعد از چند لحظه دوباره به آگلانتاین اشاره میکرد.
-عه...عه ههه... ارباب باید آگلانتاین رو محاکمه کنیم ارباب...آره ارباب اینجوری معلوم میشه... یه دادگاه تشکیل بدیم ارباب؟
- ما نمیدونیم. اصلا نمیدونیم که این رفتار های احمقانه شما کِی به پایان میرسه. اگه آگلانتاین بخواد، باشه تشکیل بدیم.

آگلانتاین که مطمئا بود مجرم شناخته نمیشود شانه بالا انداخت و با خونسردی تمام در حالی که پیپ خاموشش را میکشید، همراه تام روبه روی لرد روی زمین نشست.
لرد که ماجرا برایش جالب شده بود، شروع کرد:
-خب آگلانتاینمان! بگو ببینیم... امروز تو بچه ی تام رو آخرین بار کِی دیدی؟
-ارباب نیم ساعت پیش.
-تام تو خودت کی بچه ات رو دیدی؟
-ارباب دو دقیقه پیش.

لرد که به نظر میرسید از به بازی گرفتن انها لذت میبرد، یواشکی به بچه ی تام که دست و پا و دهانش را بسته و پشت صندلی اش پنهان کرده بود نگاه کرد. به هر حال هر کسی ارباب نیست و این ارباب حوصله ی سر و کله زدن با بچه های پر حرف را نداشت و باید جوری دیگر خود را سر گرم میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- زندگی سخته...از همون بدو تولد...نه یعنی...برای من از قبل تولد هم زندگیه سختی بود!
- ارباب می دونید تقصیر کیه زندگی سخته؟ اگلانتاین...همیشه مقصر اونه ارباب ...تازه تای وسط اسمش هم...

تام میان چهارچوب در ایستاده بود و داشت از آب گل آلود ماهی می گرفت.
لرد حوصله اش هم از غر های بی مورد بچه و هم از حرف های تام، سر آمده بود.
- تام...برای چی اومدی اینجا؟
- ارباب...اومدم تا بهتون نشون بدم چه بچه خوبی تربیت کردم.
- بچه کجاست؟

تام به فضای خالی کنارش اشاره می کرد.
-
- ای داد...بچه ام کو؟ ارباب یه ثانیه پیش که این جا بود...ارباب می دونید تقصیر کیه؟ اگلانتاین...اومده بچه ی منو برداشته برده ارباب...به خاطر تای وسط اسمش...

لرد که عصبانیت اش داشت اوج می گرفت، پرسید.
- بچه گم شده تام؟...میدونی که این اتفاق اصلا قشنگ نیست.
- اممم...چیز ارباب...اگلا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1399 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- چه ورود و خروجی هم داشت.

لرد سیاه این را گفت و به برگه ای که چند لحظه پیش از خانم فیگ گرفته بود نگاه کرد.

نقل قول:
"آرابلادورین فیگ؛ فوق تخصص گرفتن حق شما از دنیا و آخرت! دارای مدرک فارغ التحصیلی از انجمن های: حمایت از زنان، حمایت از خردسالان، حمایت از نوزادان، حمایت از نطفه‌گان، حمایت از مردان، حمایت از نوادگان، حمایت از زایَندگان و سایر بستگان!"


لرد برخلاف انتظار خوانندگان و حتی خود نویسنده، کاغذ را به گوشه ای انداخت و به سمت بچه برگشت.
- نمی‌خوای بری؟
- بالاخره تائید می‌کنید من بدبخت ترینم؟
- خیر.
- پس نمیرم!

بچه ی خودکفای قصه ی ما این را گفت و شروع کرد.
- اصلا تا حالا مجبور شدین از بیکاری با کمد دیواری ها بازی کنید؟

لرد خاطرات آسایشگاه کودکان را به یاد آورد.
- بله.
- عه؟ خدایی؟ دمتون گرم بابا من تا حالا انقد دیگه مجبور نبودم.

بچه باید راه دیگری برای ثابت کردن بدبخت ترین بودنش می‌یافت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 11 فروردین 1399 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مرگخوارها مشغول تربیت بچه‌های مهد کودک دیاگون هستن تا اون‌ها رو از کودکی برای ارتش لرد آماده کنن. این وسط یه بچه عجیب و غریب و منحصر به فرد پیدا شده و سعی داره قابلیت‌هاشو به لرد اثبات کنه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- خوب همه این‌ها به ما چه؟ برو و مزاحم وقت ما نشو.

- باشه.

اما قضیه به همین سادگی تمام نشد. همین که لرد خواست نفس راحتی بکشد که بچه را از سر خود باز کرده، ملک عذابی از غیب بر سرش ناظر شد.

- ای جیغ! ای داد! ای بیداد! ای هوار! ای فغان! ای زجه! ای ...

- کافیست! دردتان چیست مادر که آسمان و زمین را به یکدیگر می‌دوزید؟

- مادر؟ مگه من چند سالمه؟ این برخورد در 17 کشور دنیا تبعیض سنی محسوب می‌شه و حبس داره!

- خوب دردتان چیست بانو؟

- هیچی ... فقط الان که ازتون به انجمن حمایت از حقوق کودکان شکایت کردم می‌فهمین حق ندارین به یه کودک بی دفاع بگین به تو چه! می‌دونید این برخورد کودک‌آزارانه چند ماه حبس داره؟

- شما چی کاره باشید که از ما شکایت کنید؟

- چی کاره باشم؟ این حرف مصداق بارز تبعیض شغلی بود! یعنی اگه بی کار باشم از حقوق اولیه‌ی شهروندی هم برخوردار نیستم؟ الان که ازتون به خاطر پایمال کردن حقوق بی‌کارها شکایت کردم می‌فهمید.

- مثل این که پرونده ما هر لحظه سنگین و سنگین‌تر می‌شود. نقدا چقدر بدهیم که دست از سرمان بردارید؟

- چرا نقدا؟ یعنی کسانی که چک می‌کشن آدم نیستن؟ الان که انجمن دفاع از حقوق کارت‌کشا رو تاسیس کردم و بهش شکایت کردم ...

- کروشیو!

- چه قدرتی! چه شوکتی! چه ابهتی! به خاطر این طلسم از جرایمتون صرف نظر می‌کنم. اما به شرطی که نسبت به این طفل معصوم بی تفاوت نباشید و مسئولیت اجتماعی خودتون رو بپذیرید. ضمنا این شماره منه. سال‌هاست جای چنین مرد قدرتمندی توی زندگیم خالیه.

خانم فیگ کارت ویزیتش را که بیشتر به کاغذ A3 شبیه بود تحویل لرد داد و از همان دری که وارد سوژه شده بود، آن را ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 اسفند 1398 10:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- اجازه می‌خوام اول براتون از تاریخچه زندگیم بگم ... خودتون خواهید بچه‌ای که چنین شرایطی رو پشت سر گذاشته، چه توانایی‌هایی داره.

لرد می‌توانست تایید کند که گذراندن شرایطی سخت و خاص در کودکی - مثلا این که سیب زمینی سرخ کرده‌ات را به محض تحویل گرفتن از بوفه‌ی یتیم‌خانه غارت کنند و چیزی به خودت نرسد - می‌تواند چه تاثیر به سزایی در محکم و قدرتمند شدن شخصیت داشته باشد. اما ترجیح داد بچه را پررو بارنیاورد.

- تاریخچه؟ ببین ما را به زدن چه شکلکهای دور از شانی وامی‌داری! سر جمع چند ماه زندگی کرده ای ... تاریخچه‌ات کجا بود؟

بچه بدون این که در قیافه به خود بالنده‌اش تغییر و تکدری ایجاد شود ادامه داد:

- تاریخچم حتا مال قبل از همین چند ماهه.

- تو هم پیش از تولدت را به دنیا میاوری؟ ما خاطرمان هست که مدتی در یک موز بودیم. البته موزی کاملا سیاه.

- نه اونقدر قبلشو. نه ماهم که شد، دیگه آماده تولد بودم ... مامانم گفت فعلا دست نگه دار! بابات هنوز نمیدونه. گفتم مگه من تاثیری روی حجمت نذاشتم؟ گفت چرا ... ولی این مرد تا میرسه خونه میشینه پای جادوگر تی وی و کوییدیچ نگاه می‌کنه. انتظار داری متوجه تغییرات من بشه؟ گفتم باشه اصلا ندونه ... خوب بگو بهش که بدونه! گفت آخه اختلاف داریم. اگه بخوایم جدا شیم که بهش نمیگم. گفتم مادر من! فکر میکنی واسه چی اختلاف دارین؟ همینه دیگه! بهش نگفتی ... فکر کرده هی داری چاق و چاق تر میشی. ترسیده این روند ادامه پیدا کنه، مثل عمه مارجرخ به پرواز دربیای. گفت فعلا ساکت باش ببینم چی کار میکنم. من یه مدتی سعی کردم همون جا به زندگی ادامه بدم. آب و غذامو خودم تامین میکردم. برای حفظ آمادگی جسمانی، با بند نافم طناب میزدم. خلاصه دیدم شده 11 ماه و خبری نیست. گفتم خستم ننه! ایشالا زایمان قسمت همه! چی شد پس؟ گفت طلاق گرفتیم. گفتم خوب حالا که چی؟ یعنی نمیخوای ما رو بزایی؟ گفت نه که من نخوام نگهت دارم. ولی یادته شیش ماه پیش اسباب کشی داشتیم خوردم زمین؟ فکر کنم اون موقع افتادی! گفتم افتادم؟ کجا افتادم؟ همون موقع یهو دیدم مثل این که واقعا افتادم. شیش ماه پیش. دیگه مامانمو ندیدم. البته قبلشم ندیده بودم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1398 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-خیر.

چشمان درشت بچه بیشتر پر از اشک شد.
-نه من خیلی خوب تربیت شدم. حتی پوشکم هم خودم تعویض می کنم.
-این که دلیل نشد بچه!

اشک از چشمان بچه سرازیر شد.
-حداقل بپذیر که خودکفام دیگه.
-خیر...ما خودکفایی شما را نمی پذیریم. خب ما هم بچه بودیم خیلی خودکفا بودیم! مثلا همین مادرمان وقتی هر بار جلوی ما بجای غذا، بشقاب میوه می گذاشت بجای تن به ذلت دادن و خوردن آن میوه های زشت و آبدار، خودمان فتوسنتز می کردیم و غذاسازی می نمودیم!

و بچه بیشتر گریه کرد. اشک های بچه بر روی ردای لرد چکید.

-برو اونورتر بچه. ردای مبارکمان را خیس کردی!
-نه...قبول کن من خودکفام...نه...تا قبول نکنی گریه می کنم.

دقایقی بعد لرد بود که به زور دستمال کاغذی چپاندن در قرنیه چشم بچه سعی داشت جلوی سیل احتمالی را بگیرد. اما کوه دستمال کاغذی های خیس کنار میز لرد نشان می داد که این روش چندان موفقیت آمیز نیست.
-خیلی خب...خیلی خب...کشتی ما را بچه! فقط گریه نکن و بگو ببینیم چه هنر های خودکفایانه ای داری تا ما هم بپذیریم خودکفایی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1398 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد منتظر بود که مرگخوار دیگری از در وارد شده، سریعا بچه اش را نمایش داده و خارج شود.

ولی این بار کمی متفاوت بود، چون در باز شد و کسی وارد نشد.

لرد سیاه باز هم منتظر ماند. بیشتر و بیشتر...
-وارد شوید خب! بیخودی در باز و بسته می کنند. انتظار دوست نداریم!

-اهم!

لرد، صدای "اهم" را شنید، ولی هنوز هم کسی وارد نشده بود.

-من وارد شدم. این جا هستم. ببینین!

لرد نگاه کرد و کسی را ندید.
-نظر ما در این راستاست که وارد نشده اید و اشتباه می کنید!

ولی وقتی ردایش از سمت پایین کشیده شد، به طرف زمین نگاه کرد و بچه جدیدی را دید که گستاخانه در حال کشیدن ردای گرانقیمتش است.
-دستت را بکش تا قطعش نکرده ایم بچه! تو حاصل تربیت کدام بی وجود هستی؟

چشمان درشت بچه، پر از اشک شد. چهره لرد که در حالت عادی هم برای یک بچه، چندان دلچسب نبود، در اثر عصبانیت مفرط، ترسناک تر شده بود.

-م...من...حاصل نیستم! خ... خودم تربیت شدم. خودکفا هستم. خوب تربیت شدم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1398 09:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


هنوز در بسته نشده بود که فنریر، در حالی که بچه ای رو توی بغلش گرفته بود، وارد شد.

- فنریر، بچه رو گاز گرفتی؟

روی گردن بچه، جای گاز دیده میشد.

- چیز... آخه ارباب، بچه ها خوشمزه ترن. ولی نگران نباشین ارباب، اگه تا الان نیومدم، فقط واسه این بود که حال بچه خوب نبود. ولی الان حالش خوب خوبه ارباب. فقط یه کم سرگیجه داره که اونم مشکلی نیست.

لرد آرزو می کرد کاش هنوز حال بچه خوب نشده بود و فنریر هم هنوز نیومده بود...

- خیلی خب، بگو ببینیم چی یادش دادی، زود برو که سرمون از دست شماها داره منفجر میشه.
- من یادش ندادم ارباب، طبیعت خودش یادش میده‌. الان خیلی دلش گوشت میخواد و به اولین غیر گرگینه ای که‌... می بینه... حمله... میکنه...

فنریر دیر فهمیده بود.

- تا این بچه و طبیعت ما رو به کشتن ندادن، سریع از جلوی چشممون دورشون کن.

فنریر، در حالی که سعی می کرد نذاره بچه از دستش فرار کنه، به سمت در دوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1398/8/9 9:11:41
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1398 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد مرگخوارا رو به مهد کودک دیاگون فرستاده تا اونا به بچه‌ها از همین دوران شکل‌گیری شخصیت، سیاه بودن رو یاد بدن و هرکدوم از مرگخوارا به شیوه خودشون این کارو انجام می‌دن اما خیلی موفق نمیشن. ماتیلدا کوآلا تربیت کرده و لرد عصبانی شده و به رکسان گفته ماتیلدا و کوآلا و بچه خودش رو (بچه رکسان) رو ببره.

نکته: تا الان بلاتریکس، رودولف، مروپ گانت، ماتیلدا گرینفورت، هکتور و رکسان بچه هاشون رو نشون دادن.

***


رکسان هر سه نفر را برداشت و با عجله از لرد دور شد.

- ارباب پس من چی؟ من نیام.

لرد خیلی از دست مرگخواران کلافه شده بود. دیگر تحمل یک بچه دیگر را نداشت.
- نه نیا!

اما وقتی رویش را برگرداند، لیسا درست رو به رویش بود.
- دیر گفتین ارباب. دیگه اومدم!

لرد به لیسا و بچه ای را که زیر بغلش نگه داشته بود نگاه کرد.
- لیسا گفتیم نیا! مگه این بچه هندونس که اینطور زدیش زیر بغلت؟

لیسا بچه را زمین گذاشت.
- ببخشید ارباب.
- زود نشونمون بده و برو.

لیسا با خوشحالی لبخندی زد.
- شروع کن.

ولی بچه فقط پشتش را با آنها کرد.
- من با کسایی که کچلن کاری ندارم.
- چیزه ارباب... الان درستش میکنم. بچه پس چرا اینطوری میکنی؟ اون فنون جنگی رو که بهت یاد دادم رو بزن دیگه.
- نمیخوام!

و با سرعت از در بیرون رفت.

- لیسا!
- بله ارباب؟
- فقط برو.
- چشم ارباب.

لیسا نیز با سرعت از در بیرون رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1398/6/30 15:38:10
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 13 شهریور 1398 03:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب، من بیام؟
- بله، بیا جمعشون کن ببرشون.
- بچه تربیت شده مو نشون ندم ارباب؟
- تویی، خالی؟ بچه تربیت شده تو نشونمون بده، بعد جمعشون کن ببرشون.

رکسان خیلی خوشحال شد. سریعا دستشو از کادر بیرون برد و از بیرون کادر، بچه مو قرمزی وارد کادر کرد.

- موهاشو قرمز کردی؟
- نه ارباب، این یکی خودش موهاش قرمز بود، گفتم شاید از فک و فامیلای ما باشه... چیز... ویزلیا باشه، گفتم با همین کار کنم، مبادا تعلیمات غلط ویزلیا روی این بچه هم تاثیر بذاره. پس...

لرد میدونست اگه بحثو عوض نکنه، تا صبح باید وراجی های رکسانو تحمل کنه.
- خیلی خب... بچه ای که تربیت کردی چیکار میکنه؟
- اتفاقا به نکته ریزی اشاره کردین ارباب... ویزلی؟

بچه مو قرمز، اسباب بازیشو از دهنش بیرون آورد و با دهن باز، به رکسان خیره شد.
- آفرین، اسم جدیدتو خوب یاد گرفتی. خب... حالا اونی که تازه یادت دادمو انجام بده!

بچه همچنان با دهن باز به رکسان خیره مونده بود. رکسان مضطرب شد.
- چیز... ارباب، فکر کنم ابهت شما رو که دید، تعالیممو فراموش کرد... بهش یاد داده بودم چجوری وقتی با خطر روبرو شد قشنگ جیغ بنفش بکشه... البته هنوز جیغ صورتی میزد. بعد یادش دادم چجوری فرار کنه که خطر به هیچ عنوان بهش نرسه...
- خالی؟
- بله ارباب؟
- دور شو... فقط دور شو! این دوتا رو هم جمع کن ببر... بچه ویزلیتو هم ببر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده