مرگ خوارا با تعجب برگشتن و باز هم مارکوس رو دیدند.
-مرگ خوارا حمله!
-یا مرلین!
در کمتر از دو دقیقه مرگ خوارا به فجیع ترین شکل ممکن مارکوس رو محاسره کردند .(به عبارتی با زنجیر خودش تناب پیچش کردن!)
-تفسیرمنبود!
-چی؟
-تفسیرمنبود!
-د خب وقتی که دهنشو بستین این بدبخت چطوری حرف بزنه؟
-مرگ خوارا دهنشو باز کنین!
وقتی دهن مارکوس رو باز کردند دفاعیات مارکوس شروع شد!
-تقصیر من نبود!
-پس تقصیر کی بود؟ما وسط بیابون حدودا 45 دقیقه به حرفای تو گوش کردیم اونوقت نتونستیم پرواز کنیم!
-خب یادم رفته بود بگم که...
-بگی چی؟
-بگم که...
-5 ثانیه مهلت داری حرفتو بزنی.
-اینو بگم که اون خارا سمی بودن!
-چی؟
-خب اون خارا سمی بودن شما باید یکمی صبر میکردین که خشک بشن بعد امتحانشون میکردین!
-برش دارین ببرینش پیش ارباب تا من اینو یه بار دیگه نکشتم!
-عزیز من خودم یه بار خودمو کشتم!
-اینقدرم نخند!
مرگ خوارا ببرینش!اما هیچی نشد!
-مرگ خوارا! مرگ خوارا!
-خب اگه می تونی بهتره بلاتریکیس پشتت رو یه نگاه بکنی!
-ای وای! اینا دیگه چشون شده؟
-خب من که گفتم سمی بودن!
بلاتریکس با یک حرکت جانانه مارکوس رو شوت کرد تو تایپیک خونه ی ریدل ها!
-سلام ارباب!
-یا جد مرلین این اربابه اینکه مو ودماغم نداره!
-خب بلا بقیه کجا رفته اند؟
-ارباب بقیه چیه؟بلا منو تنهایی آورد!
-این کیست؟ بلا من به یه سفید محفلی معتاد شده ام تو برای ما یک سیاه آورده ای؟
-خب ارباب اینم سفید محفلیه دیگه نگاش کنین این نیم وجب بچه کل مرگ خوارای شما رو به جز من بیهوش کرد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









براتون باغچهام بیل میزنم.