جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

292 کاربر(ها) آنلاین هستند (103 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
291 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1399 09:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام!

مرگ خوارا با تعجب برگشتن و باز هم مارکوس رو دیدند.
-مرگ خوارا حمله!
-یا مرلین!

در کمتر از دو دقیقه مرگ خوارا به فجیع ترین شکل ممکن مارکوس رو محاسره کردند .(به عبارتی با زنجیر خودش تناب پیچش کردن!)
-تفسیرمنبود!
-چی؟
-تفسیرمنبود!
-د خب وقتی که دهنشو بستین این بدبخت چطوری حرف بزنه؟
-مرگ خوارا دهنشو باز کنین!

وقتی دهن مارکوس رو باز کردند دفاعیات مارکوس شروع شد!

-تقصیر من نبود!
-پس تقصیر کی بود؟ما وسط بیابون حدودا 45 دقیقه به حرفای تو گوش کردیم اونوقت نتونستیم پرواز کنیم!
-خب یادم رفته بود بگم که...
-بگی چی؟
-بگم که...
-5 ثانیه مهلت داری حرفتو بزنی.
-اینو بگم که اون خارا سمی بودن!
-چی؟
-خب اون خارا سمی بودن شما باید یکمی صبر میکردین که خشک بشن بعد امتحانشون میکردین!
-برش دارین ببرینش پیش ارباب تا من اینو یه بار دیگه نکشتم!
-عزیز من خودم یه بار خودمو کشتم!
-اینقدرم نخند! مرگ خوارا ببرینش!

اما هیچی نشد!
-مرگ خوارا! مرگ خوارا!
-خب اگه می تونی بهتره بلاتریکیس پشتت رو یه نگاه بکنی!
-ای وای! اینا دیگه چشون شده؟
-خب من که گفتم سمی بودن!

بلاتریکس با یک حرکت جانانه مارکوس رو شوت کرد تو تایپیک خونه ی ریدل ها!
-سلام ارباب!
-یا جد مرلین این اربابه اینکه مو ودماغم نداره!
-خب بلا بقیه کجا رفته اند؟
-ارباب بقیه چیه؟بلا منو تنهایی آورد!
-این کیست؟ بلا من به یه سفید محفلی معتاد شده ام تو برای ما یک سیاه آورده ای؟
-خب ارباب اینم سفید محفلیه دیگه نگاش کنین این نیم وجب بچه کل مرگ خوارای شما رو به جز من بیهوش کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1399 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب... با شماره 3 پرواز می کنیم! یک... دو... سه...

کسی پرواز نکرد.

ایوا که شمارش را انجام داده بود نگاهی به انگشتانش کرد.
- درست شمردم که. این یک بود... این دو بود... اینم سه! چرا اینا نپریدن؟ شاید چون "3" اولی به عدد بود و دومی به حروف! متوجه نشدن.

قصد داشت دوباره بشمرد که بلاتریکس چند ضربه روی شانه اش زد.
-ببخشید... قصد مزاحمت ندارم. ولی شایدم دلیلش این باشه که ما پرواز کردن بلد نیستیم! این مارکوسه هم ما رو سر کار گذاشته بود. حالا مثل بچه های خوب دست همدیگه رو بگیرین که آپارات کنیم.

لینی ذوق زده تکرار کرد: بیاپاراتیم!

و آپاراتیدند!

ایوا تا سه شمرد و چشمانش را باز کرد.
چشمانش هنوز می سوخت ولی بیشتر از این بلد نبود بشمارد. معلمش را قبل از آموختن عدد چهار، بلعیده بود.

بلا رو به خانه های کنار خیابان کرد و فریاد زد:
-آهااااااااااااااااای! محفل ققنوس! کجا قایم شدی... بیا بیرووووووووون!

سر مالی ویزلی از لای خانه شماره یازده و سیزده مشاهده شد که با نگرانی به اطراف نگاه می کرد.
-چه خبره صداتو انداختی سرت؟! ما تو این محل آبرو داریم!

بلاتریکس تصویری از هری را که از روزنامه کنده بود به طرف مالی گرفت.
-ما دنبال این می گردیم!

-دنبال کی دقیقا؟!

بلاتریکس تصویر را برگرداند و متوجه شد هری اش مدتها قبل از روزنامه فرار کرده و تصویر، حالا خالی است.
-دنبال هری زخمی پاتر!

مالی با بی تفاوتی جواب داد:
-اونو اخراج کردیم. اونقدر چپ و راست از همه عذرخواهی کرد که آبرویی برامون باقی نذاشت. همین دیروز دیدم داشت به نوبه من از آرتور عذرخواهی می کرد! داشت بهش قول می داد براش فرزندان نارنجی فراوانی به دنیا بیاره که انداختیمش بیرون. نمی دونم کجا رفت دیگه. برین پیداش کنین! شاید رفته باشه مسافرخونه تام...

بلاتریکس از شدت عصبانیت سرخ شد. از روی زمین با جهشی ملخی روی دیوار پرید و همچون زن عنکبوتی از آن بالا رفت.
-چطور جرات می کنی اسم ارباب رو به زبون بیاری...

دهان رودولف بسیار بی موقع باز شد.
-آروم باش زن! این تام که اون تام نیست.

بلاتریکس فریادی کشید و از روی دیوار، درست روی سر رودولف سقوط کرد. ولی این کافی نبود. یقه اش را هم گرفت و به شدت تکانش داد.
- منظورت از "این تام" کی بود؟ جواب بده!

رودولف که در حال خفه شدن بود، در لحظات پایانی عمرش جواب داد:
-تام مسافرخونه دار!

بلاتریکس سوال مهم را پرسید!
- و در این صورت "اون تام" کیه؟ هان؟ کیه؟ جرات داری بگو! اربابه دیگه! چطور جرات کردی اسم ارباب رو به زبون بیاری.

بلاتریکس رودولف را بشدت خفه کرد و جسد غمگینش را روی کولش انداخت.
- عصبانی می کنن آدمو! بریم مسافرخونه... کله زخمی رو پیدا کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1400/4/17 23:43:49
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1399 09:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات مارکوس فنویک (سال نمی دونم )
---------------------------------------------------------------

-مطمئنا تا ایده ام رو بهتون نگم درست بردار نیستم پس گوش بدید
-برای اولین بار تو عمرم ازت می خوام زودتر ایده ات رو بگی
-خب من دو تا ایده دارم یکی اینکه با اون ماشینای ماگلی بریم که اونجاست یکی هم اینه که از اون روح یا عزرائیلی که پشتتونه بخواین بهتون کمک کنه
-چی تو گفتی عزرائیل همون روح مرگی که ما جادو گرا داریم
-خب روح مرگم میشه به من گفت در ضمن دوشیزه بل لطفا از این به بعد به من عزرائیل نگین چون من هنوز امتحان عزرائیل شدنمو ندادم
-این صدای چه فردی بود
-ای بابا مرلین ای پیر پر پر نمنمنه من پشتتونم
-خب واقعا صدا از پشتمونه؟
-ای بابا دیگه شما چرا آقای جاگسن ؟
-خب صورتت ترسناکه یعنی اگه ببینیمت میمیریم؟
-دقیقا دقیقشو بخواین نه چون یه ماسک زدم
- خیلی خب آجیلای پر مغز مامان شما اول برگردین وگرنه یه کروشیو مهمونتون میکنم.
همه ی مرگ خوارا وقتی بر گشتن یه موجودی مثل یه مجنون گر دیدن فقط با این تفاوت که این تفاوت که این موجود دقیقا شبیه روح های هاگوارتز بود.
-تو همونی نیستی که ارباب زندانیت کرده بود بعد فرار کردی.
-فکر کنم نه این کسیه که تو هگوارتز یه نقاشی داشت البته نقاشیش تو کافه ی گروه ریون کلاو بود آره اون نقاش نقاشی تو بود.
همه ی مرگ خواران بجز کتی چوب دستی هایشون رو محکم چسبیدند خب دلیل خوبی هم داشتند کسی که جلوشون بود شاید بعد از هری و دامبلدور و محفلی ها لرد دنبال این فرد بود.
-لطفا حرکت نکن ما هری پاترو از دست دادیم تو رو از دست نمیدیم.
- خب دوستان من می خوام باهاتون یه معامله بکنم اگه من براتون به جای هری پاتر یه محفلی و محلشو بهتون بگم میزارین همراهتون خدمت ارباب حاضر بشم
-اگه قبول نکنیم خودتو ببریم به ارباب نشون بدیم چطور
- چرا ناراحت میشی خب اگه میتونستین منو بگیرین خیلی وقت پیش دوشیزه بل منو میگرفت دیگه درضمن منو یادتون رفته که می تونم ماسکم رو پایین بیارم
-باشه ولی باید یه چیزی تند تر از اون ماشینای ماگلی بدی اونوقت قبول میکنیم.
-خب تا حالا باید خسته شده باشین میتونین اون طرف رو ببینین اون خار ها رو می بینین یادم میاد که حدود یکی دو دهه پیش وقتی از آزکابان فرار کردم از اون خارا برای پرواز کردن استفاده کردم شما هم میتونین از اون استفاده بکنین
-خب باید چیکار کنیم نکنه باید بخوریمش
-بله باید بخورینش یا میتونین اون رو تو پوستتون فرو کنین این هم آدرس زاخاریاس بهتره شما عجله کنین اون الان تو مرلین گاهه راستی اسم من مارکوس فنویک هست لطفا اسم من رو به لرد بگید راستی این تیغ ها فقط برای چند ساعت اثرش موندگاره خدا نگهدار.
- خب کتی برای اولین بار از ایده ات خوشم اومد .
-خب تا موقعی که به ایده های من عمل کنین میتونین درست کارا رو انجام بدین
-خب آجیلای پر مغز مامان راه بیوفتین یعنی پرواز کنین تا یه کروشیو مهمونتون نکردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در 1399/8/22 9:52:37
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آبان 1399 08:50
نمایش جزئیات
آفلاین
صورت هکتور اول قرمز شد بعد از آن بنفش شد سپس دادی سر داد.
- یعنی من الکی اینهمه این رو کول کردم؟

لینی هم که سعی داشت با درماندگی هکتور را آرام کند اصلا موفق نبود، و صد البته! فقط هکتور نبود... همه مرگخواران عصبانی بودند.
باز هم مثل همیشه کتی موقعش پیدا شد. داشت لی لی کنان به سمت هاگزمید حرکت میکرد. وقتی مرگخواران در حال منفجر شدن را دید ایستاد.

- چیزی شده گل منگولا؟

همه نگاهشان به سمت کتی افتاد.

-تو اول عضو مرگخواران بشو بعد از اون همش جلوی ما ظاهر بشو.

بر خلاف همیشه کتی گریه کنان از آنجا دور شد.

- گامبوی مامان؟ چرا خواهرت رو اذیت کردی؟ برو پیشش و از دلش در بیار!
بعدم مامان های گامبوی من فقط منظورم هکتور نبود گامبو های مامان، همتون بودید. بعدم الان فعلا کارمون زیاده باید کله زخمی رو بگیریم مامان ها اما بعدش باید از دلش در بیارید خب؟

مرگخواران خوشحال از اینکه بانو مروپ نظرش را تغییر داده . و خوشحال تر از اینکه کتی نبود تا ایده بدهد و خوشحال ترتر از اینکه کتی یکی را نابود نکرده بود.

- یک نظر بدم؟

همه به سمت کسی که حرف زده بود برگشتند.

- خب بنظرم نظر کتی رو بپرسید چطوره؟

همه احساس کردند دارند دیوانه میشوند آخه کتی همین حالا رفته بود ولی حالا...

- مطمئنن تا ایدم رو بهتون ندم دستبردار نیستم پس گوش کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آبان 1399 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا کم کم در حال تاریک شدن بود و مرگخواران که پس از کیلومتر ها پیاده روی خسته شده بودند ،شروع به غر زدن کردند.
_من دیگه نمیتونم.
_یکی بیاد ما را کول کند تا دم خانه ریدل ها‌‌ ببرد. حال راه رفتن نداریم.
_عه وا ! مرلین از تو بعید بود.
_راه میاین یا همتونو یه کروشیو مهمون کنم؟

هیچ جمله ای مثل این جمله بلا نمی توانست محرکی برای دوباره راه افتادن مرگخواران باشد ، ملت،میخواستند دوباره به سمت خانه ریدل راه بیفتند که ناگهان دومنیک توجه ملت را به خود جلب کرد.

_دروغ گفتم‌.
_دومنیک مامان ، درمورد چی دروغ گفتی؟
_من هری رو نخوردم.
_بچه جون ، ملت که اسکل تو نیستن، تا چند ساعت پیش میگفتی خوردی،الان میگی نخوردی؟
_آره دیگه ، هری گفت اگه دروغ بگم که اونو خوردم ، صد گالیون جرینگی میره تو حسابم و منو پیشی هم قبول کردیم.
_هری رو تِخ میکنی یا ایوا رو بفرستم تو معدت ،هری رو بیارِ بیرون؟
_بچه هم بچه های زمان سالازار، بچه ها اون‌زمونا اسکل نمی کردن که.
_هری رو تِخ میکنی ، یا با زبون خوش کروشیو،یه کاری کنم تِخش کنی؟
_من به چه زبونی بگم ، هری رو نخوردم ، به پیر ،به مرلین نخوردم.

ملت مرگخوار که حال و حوصله شوخی نداشتند. برای حمله به دومنیک آماده شدند ولی در همان لحظه، گوزنی نقره ای با پوزخندی مضحک توجه همگان را به خود جلب کرد.

_اینجانب هری پاتر ،رسماً اعلام میکنم که دومنیک منو نخورده ، حالا اگه میتونید بیاین منو بگیرید.

سپس گوزن ، میگ میگ کنان، به سرعت نور محل را ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1399/8/20 13:14:47
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 3 آبان 1399 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور دستاشو به هم مالید و بازو هاشو نشون ملت داد. بعد پاتیل رو کشید و...

بوم!

روی زمین افتاد. خیلی عجیب بود. همیشه حتی اگه پر از وسایل معجون سازی یا معجون بود هم خودش تنهایی روی کولش حملش میکرد. الان چطور نمیتونست؟
برای فهمیدن جواب نگاهی به پاتیل انداخت... و دید لینی روی لبه ش نشسته.
- آهای، من گفتم کمکم پاتیلو کمکم بيار، نه اینکه سنگينش کن.
- من که وزنی ندارم. زیر پاتیل داشتم له میشدم. تازه، تو فقط گفتی بگیرمش، منم گرفتمش.

لینی راست ميگفت. همون جایی که نشسته بود، با دستاش محکم پاتیل رو نگه داشته بود. هکتور با حالت اعتراض آمیز به بقیه مرگخوارا نگاه کرد.

- راست ميگه ديگه.
- خودت گفتی ديگه.
- میخوای خودم دومینیکو بخورم سبک بشه پاتیل؟

وقتی مرگخوارا به سختی ایوا رو مهار کردن، با عصبانیت به هکتور اشاره کردن که راه بيفته. هکتور که زیر لب غر ميزد، به سمت پاتیل رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1399 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی به فکر کردن درباره واحد شمارش میمون می‌گذره تا این که همه به این نتیجه می‌رسن که هیچ ایده‌ای در این مورد ندارن. برای همین هکتور دوباره توجهاتو به سمت خودش برمی‌گردونه.
- حالا هرچی! من نمی‌تونم تنهایی بیارمش. کمک می‌خوام!

هکتور طوری اینو مطرح کرده بود انگار قراره کسی اهمیت بده و برای کمک پا پیش بذاره!
اما خودشم می‌دونست که این اتفاق هرگز نخواهد افتاد، پس سریعا جمله‌شو تکمیل می‌کنه.
- به نظرم لینی خیلی برای این کار مناسبه. تیم خوبی می‌شیم.

مرگخوارا تا وقتی که پای خودشون میون نبود، با به زحمت افتادن یکی دیگه مشکلی نداشتن. پس مهر تاییدی بر حرف هکتور می‌زنن.
- باشه خب! دوتایی بیارین، فقط بیارین!

لینی که طبق معمول ساکت یه گوشه رو هوا بود و واسه خودش بال‌بال می‌زد، با شنیدن این حرف ناگهان از جا می‌پره.
- معجون‌ساز حسابی یه نگاه به هیکل من بنداز! پاتیلت که 10 برابر من قد داره، دومینیکم که با اون کله زخمی و میمونش دو نفر و یه نمی‌دونم چی چی حساب می‌شن، وزن دارن این هوا! من چطوری اینا رو کول کنم آخه؟

هکتور با شیطنت نگاهی به سرتاپای لینی می‌ندازه.
- فکر می‌کردم حشره توانمند و پر زوری هستی. خب اگه نیستی که هیچی پس!
- هستم اما...

هکتور اهمیتی به باقی جمله‌ی لینی نمی‌ده، به جاش یه پاشو تو هوا می‌قاپه و می‌کشدش سمت خودش.
- پس مخالفت نداریم. من اینورشو می‌گیرم، تو اونور!

و اینطوری می‌شه که یه ور پاتیل می‌ره تو دست هکتور و یه ور دیگه‌ش رو هیکل لینی سوار می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1399 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد به دلیل گرفتن مقداری خون از مورفین معتاد شده. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن. مرگخوارا برای پیدا کردن یه سفید، به پیازستان(واقع در ناکترن) می رن و هری پاتر رو می گیرن. ولی هری ناپدید می شه! دومینیک ویزلی ادعا می کنه هری پاتر رو خورده و اگه با خودشون ببرنش تفش می کنه!

.....................

مرگخواران غرغر کنان به طرف دومینیک رفتند.

-این چرا سبزه؟ حالت تهوع داره؟
-چرا لبخند بی معنی می زنه؟
-این میمونم جزوشه؟

دومینیک اصلاح کرد:
-میمون نه... پیشی! خوشت میاد خودت رو انسان صدا کنیم؟ هر کسی اسمی داره.
پیشی تایید کرد.

مرگخواران دست و پای دومینیک را گرفتند و همراه پیشی درون پاتیل هکتور گذاشتند.

سوالی برای هکتور که از اشغال شدن پاتیلش چندان خوشحال نبود، پیش آمد.
-کیا پاتیلو حمل می کنن؟

جواب برای مرگخواران مشخص بود!
-البته که خودت! مگه ما گفتیم پاتیل همراه خودت بیاری؟ زود کولش کن.

-این کله زخمی رو هم خورده! یعنی در واقع باید دو نفر و یک... یک... واحد شمارش میمون چیه؟

کسی نمی دانست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1399 08:48
نمایش جزئیات
آفلاین

-من نمی تونم بیام!

بلاتریکس که از دست ربکا عصبانی بود، کففشش رو در اورد و به سمت ربکا رفت اما بعد متوجه شد که هکتور کنار خودش هستش و ایندفعه مشکل از ربکا هستش!

-واسه چی؟ پ
-چون الان افتاب داره چشمام رو می سوزونه...من یه خفاشم!

صورت بلا در اون لحظه شبیه زغال معدن های مشنگی شده بود و مرگخوارا دو قدم دو قدم هماهنگ به عقب میرفتن...


-بلا جون؟...ولش کن اون پشت سر ما میاد...یه ذره لوس شده!

بلا دیگه عصاب نداشت پس به سمت تام رفت...

-تا شب باید با ربکا اینجا منتظر باشی وقتی که افتاب رفت ربکا و خودت برمی گردین به خونه ی ریدل ها!
-اما بلاتری...
-اما و زهر باسیلیسک!همین که گفتم!
-چشم،ببخشید سوال بی جا پرسیدم!
-بقیه هم دومنیک رو تو پاتیل هکتور بذارین بیارینش خونه ی ریدل ها!

مرگخوارا با اینکه میدونستن الان دومنیک سنگینتر از قدیم هاست،ولی میدونستن که اگه اطاعت نکنن بلا به پودر تبدیلشون میکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1399 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- من پاترو خوردم!

مرگخواران که داشتند دور می‌شدند، دیگه دور نشدند و به طرف صدا برگشتند. صدایی که ادعا می‌کرد هری پاتر رو خورده، خودش رو از پشت درخت بیرون کشید؛ و مرگخواران با یک دختر مو قرمز که پوست سبز رنگی داشت ، مواجه شدند. و البته با هری پاتری که به وضوح درون شکمش دست و پا می‌زد.

- خب من یه دومینیک ویزلیِ گشنه بودم!

همه‌ی این اتفاق ها برای بلاتریکس بیش از حد بود. چوب دستیش رو از بین موهاش بیرون کشید تا یه طلسم ناقابل حرومِ ویزلی مزاحم کنه و پاترو بیرون بکشه که...
- جلو بیاید، هضمش می‌کنم!

گابریل دو تا پیس وایتکس روی دختر پاشید و گفت:
- خاله جون تف کن بیرون اونو ببینم!
- میتونم بهش یه معجون بدم که کله زخمیو بالا بیاره.

- منو با خودتون ببرین خونه و بهم جای خواب بدین. قول میدم تفش کنم. براتون باغچه‌ام بیل میزنم.


و مرگخواران هیچ ایده ای نداشتند که باید پاتر رو همون جا از شکم دومینیک ویزلی خارج کنن، یا اونو توی پاتیل هکتور بذارن و با خودشون به مقر برگردونن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در 1399/6/14 18:58:42
همتونو بیل می‌زنم!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.