درود
گروه مستندسازان مینیمال سوشال کانسپچوآلیسم به افتخارشان تقدیم می کنند :
3
2
1
هیچ
-1
-2
...
دوربین بی حرکت رو به یک بوم سفید قرار گرفته. دستی وارد می شود، قلمی دارد، خطی مشکی رنگ می کشد. دستی دیگر وارد می شود. خطی آبی رنگ می کشد. دستی دیگر وارد می شود. خطی سبز رنگ می کشد. ده ها دست با هم وارد می شوند و هر کدام خطی می کشند. هزار ها دست وارد می شوند. میلیون ها ... میلیارد ها ... عدد ها ... عدد ها ... عدد ها ...
فیلم روی دور تند می رود. بوم ثابت است و دست های بی شماری می آیند و می روند و نقاشی مرتب عوض می شود : دریا، کوه، جنگل، غار، دشت، روستا، روستا، شهر، شهر،شهر ...
دست ها می ایستند. همه چیز بی حرکت می شود. دوربین جلوتر می رود. وارد بوم می شود. تصویر زنده ای از لندن است. از لندنی خاکستری. کاخ ها، برج ها، رود تیمز، پل ها ... دود ها. چند ثانیه ای می گذرد و بعد ...
از دورها یا نزدیک ها، نوایی جادویی { تو فلان کن ک مثلن تم اصلی هری پاترِ جان ویلیامز } پخش می شود. دست زنی وارد کادر می شود. ابرهای خاکستری را از آسمان شهر کنار می زند و به جایشان یک چوبدستی می کشد. سپس دستش را دراز می کند و چوب دستی را بر می دارد. تکانش می دهد. جرقه های قرمز رنگ از آن بیرون می زند. چوبدستی را به سمت بوم می گیرد. رنگ ها را پخش می کند ...
تصویر سفید می شود و بعد کلمه هایی ظاهر می شوند :
جایی برای پیرمرد ها هست،
اما جای خوبی نیست،
خیلی هم بد نیست
معمولی است
و این خیلی بد است
دوباره دوربین بوم و دست زن را نمایش می دهد. بومی که حالا تصویری از یک قلعه عجیب را به نمایش می گذارد. هم نور قرمز، هم آبی، هم سبز و هم زرد از تصویر ساتع می شود. دست زن چند لحظه ای بی حرکت می ایستد. انگار دارد تصویری که ساخته را نگاه می کند. می لرزد. دست جلوتر می رود. می خواهد قلعه را لمس کند.
تصویر سفید می شود. کلمه هایی ظاهر می شوند :
با : گِ لِ رت گرین دل والد
و دوباره نمای بوم که همچنان تصویر قلعه ی را به نمایش می گذارد. دستی وارد می شود و روی تصویر قلعه با انگشت ِ خونی می نویسد :
واقعیت ؟
و این کلمه آتش می گیرد.
واقعیت؟
همه چیز تاریک می شود. چند ثانیه ای همه چیز سیاه است و هیچ صدایی هم نیست تا این که ...
- اسکاور یه دستمال بده ناموسن عطسه م داره میاد!
- هی بچه ها! من فقط آب میخام! آب!
- ای نوک طلا فقط آب کافی نیست، بلکه نان هم باید خواست و حتی بلکه هوا هم باید خواست.
- من می خندم چه جوری میشم؟ :دی
- اونجوری! منتها یکم پهنای صورتت بیشتر میشه!

- تو نمیخوای چیزی بگی استرجس ؟
- ترجیح میدم سکوت کنم ...
صداها درهم برهم با افکت های خاصی پخش میشن و تصویر همچنان سیاهه. تا این که همه چیز ساکت میشه و کسی شمرده شمرده و با متانت میگه :
- الذین یجاهدون فی سبیل المرلین صفا کانهم بنیان الآفتابه !
و بعد همه چیز سفید و نورانی میشه. اینقدر نورانی که چیزی معلوم نیست. تا این که صدای جیغ گوشخراشی به گوش میرسه و :
- آواداکداورا!
- اکسپلیارموس ...
و و میزان نور تصویر کم و کم تر میشه و وضوح صحنه بیشتر میشه. نمای یه شهر ماگلی از بالا که دوربین با سرعت زیاد داره بهش نزدیک و نزدیکتر میشه. بعله به شهر میرسه و اوووووووچ. چقدر قشنگ دور میزنه دوربین. ده امتیاز برای هافلپاف! خب دوربین به شهر رسید و حالا که محور افقی به آخر خط رسیده، داره در محور عمودی جلو میره.
با سرعت از بین خیابون های شهر می گذره. ماگل ها و ماگل ها ... دوربین ویراژ میده، لایی میکشه، تک چرخ میزنه ... و از بین ماشین ها، روی ماشین ها، زیر ماشین ها می گذره. خیابون ها تموم نمیشن. دوربین یه کاری میکنه که حوصله ی همه سر بره. هر وقت حوصله تون سر رفت بیاین ادامه رو بخونین.
دوربین یهو ترمز میزنه. میره عقب تر و با سرعت آهسته. روی یه چیزی پشت خیابون ها و کوچه ها زووم میکنه. یه تابلوی چوبی که به در یه خونه ی قدیمی زده شده : جادوگران - واحد خانه ی سالمندان.
دوربین مثل روح از در رد میشه. آروم از پله ها بالا میره و ... یه سری صدا از طبقه بالا میاد :
- من دو دوره شاهزاده ی نیمه خالص بودم. دو تا نیمه ی خالص باهم میشن چی؟ من شاهزاده ی خالصم!
- بله شازده جان! بله! بهش بگو بق بق نکنه! من و فنگ عکس گذاشتیم ریتینگ ش 4.7 از 5! ساحره های عزیز توجه داشته باشن پسر 4.7 از 5 تو این دور و زمونه کم پیدا میشه! فقط خواستم اطلاع داده باشم.

- ققی! تو هیچی نگو! یکی به من پی ام داد میگفت بابای فرگوسم (خال خالی) و می خواست اسم واقعی این ققی رو بدونه تا بره فلفل بریزه دهنش. بگم ققی؟ بگـــــــــــم؟
دوربین وارد میشه. یه راهروی باریک و کم نور. دو طرف راهرو یه سری اتاق هست که توی هر اتاق جز چهار تا تخت هیچ چیز دیگه ای نیست. خیلی ها توی اتاق ها راحت خوابیدن. البته باید گفت که به نظر میرسه که خواب راحتی دارن! اما یه عده ته راهرو، نزدیک پنجره ی خاک گرفته ی بزرگی، دور یه میز دایره ای فلزی زهوار در رفته نشستن. میز رو به یه تلویزیون 15 اینچی ِ خاموشه. همه ی افراد حاضر پیر هستن و لباس های یکسانی پوشیدن. مرد ها ست لباس آبی و زن ها ست لباس صورتی. همه بی حس و بدون حرکت خاصی سر جاهاشون نشستن و به جز وقتایی که حرف میزنن، قیافه هاشون هیچ حسی نداره.
دوربین با سرعتی آرام یکنواخت دور میز دارد می چرخه و روی چهره ی کسی که داره حرف میزنه میره.
- اون موقع که من با آی دی السامور داشتم بیناموسی می نوشتم، تو داشتی ویندوز 98 رو نصب می کردی!
- همین من قدیمی ترم بازی هارو در آوردید که آرشام قیام کرد.
- من نمیدونم ما تا کی باید شاهد این پروپاگاندایی باشیم که کاربرای قدیمی راه میندازن ...
- جرئت دارین بیاین نحوه!
پیرمردی بلند می شود و فریاد میزند :
-آقایون آقایون لطفا سکوت کنین! همه ی ما یه مشکل داریم و اگر با هم دعوا کنیم مشکلمون حل نمیشه! بی ناموسی نویسی مشکل همه ی ماست!
و آرام سر جایش می نشیند. مرد دیگری با لحنی کشدار به او می گوید:
- من همیشه از قدیم گفته ام! جواب خاله بازی را باید با رول بی ناموسی داد!
زنی که میل بافتنی ای تار عنکبوت بسته به دست دارد، آرام زیر آواز می زند :
- ای عله ماکسیما یم کجایی؟ صاحب سیم سرور کجـــایی؟! صاحب سیم سرور کجایی؟!
پیرمرد که بغل این پیرزن آوازخوان نشسته زیر گریه می زند و هق هق کنان می گوید :
- امروز بهمون فحش میدن، فردا میان کتک میزنن، پس فردا هم حتما میریزن میخوابونن اعمال قانون میکنن! این بود آرمان های دامبلدور ؟
بغل دستی ش ضربه ای به شانه ش می زند و بلند می گوید :
- آرمان های دامبلدور؟ یادت رفته چطوری ارشد شدی؟
همه می خندند. پیرزنی که کلاه گنده ای بر سرش گذاشته و گربه ای را نوازش می کند، رو به دوربین می کند و می گوید:
- لطفا old شناسه هم ذکر بشه که منو اشتباه نگیرن یه وقت. من فقط می خواستم از مدیران سایت برای تلاش بی وقفه و شبانه روزی آنها کمال تشکر را بکنم.
- بچه ها اگه ایفا نمیاین که ایفا رو بیاریم نحوه!
- به امید ریش مرلین به زودی تاپیکی با عنوان " آیا موافق باز شدن شناسه هری پاتر هستید باز می کنم! "
پیرمرد دیگری به جمع می پیوندد. دوربین هم چنان دارد خیلی آرام دور میز می چرخد. فرد تازه وارد از کسی فندکی می گیرد. سیگارش را روشن می کند و همانطور ایستاده شروع به پک زدن می کند و می گوید:
- کیریچر جان پیچ را در برابر پشیزی ناچیز به برادر حمید فروخته است ...
همه سکوت می کنند. دوربین می ایستد. و حالا آنطرفی می چرخد.
- من یه پیشنهادی دارم! از بیل ویزلی کبیر درخواست شود به مدیریت آسایشگاه منصوب شوند، تا موجی از تحرک اعضای قدیمی بر علیه ایشان ایجاد شود تا دور هم خوش باشیم!
- بعله بعله! ورودی های 84 برن تو صف وایسن. اصلن برن بخوابن! قبل از هر چیز باید تکلیف ورودی های 83 مشخص شه! پیرخوشگله بفرما.
فردی که به او اشاره شده لبخند پت و پهنش را جمع می کند و دنبال دوربین که دارد برای خودش می چرخد راه می افتد :
- لکن اینگونه نباشد که ما پست بزنیم و شما نقل قول نکنید. این بی توجهی و اهمیت ندادن به قدیمی ها و پست های سرشار از مفهومشان از کجا سرچشمه می گیرد؟ این چه وضع اداره و تربیت کاربر است که احترام مارا فراموش کردند، محض تفریح خودشان پست می زنند؟ این شد رول پلییینگ؟
پیرمرد موسفیدی که هنوز تعدادی موی قرمز در سر و صورتش خودنمایی می کرد گفت:
- یادمه هری میگفت "کل من ماگل ها فان و یبقی وجه جادوگران والا کرام ... "
بغل دستی ش با یک حالت ناگهانی از جا بلند می شود و فریادزنان صحنه از صحنه بیرون می رود :
- ولم کنین بابا! همه میدونن این سایت رو من و سعید ولدمورت تاسیس کردیم و هری از چنگمون کشید بیرون!
پیرترین فرد جمع نفس عمیقی می کشد و چشم های بی رنگش را به شیشه دوربین زل می زند و آرام می گوید :
- فریب اینا رو نخورید، یاد استکبار من و مملی رو همیشه زنده نگه دارید و بدانید راه حق، راه عله ( آتشفشان له) هست و لا غیر!
صدای جیغ مانندی از اتاقی در آن سر راهرو به گوش میرسد ک:
- هووی! با این که من جسما بین شما نیستم اما روحم ناظر اعمال شماست! پس بهتره ارزشی بازیاتونو تعطیل کنین، دوست ندارین که ویرایش بشین؟ اصن شما آقای دوربین اون مجوز فیلم برداریتو نشون بده ببینم!
مرد کام عمیقی از سیگارش می گیرد و زیر لب می گوید :
- چیزی که الان مهمه اینه که تاریخ داره در کتابخانه هاگوارتز دفن میشه.
پنجره را باز می کند و سیگارش بیرون می اندازد.
تصویر سیاه می شود.
دوربین دوباره رو به یک بوم قرار گرفته. تصویری از یک جای آبی رنگ ...
در پناه او
بدرود
پ.ن: هیچ کدام از دیالوگ ها از نویسنده نیست. این یک مستند داستانی شده است.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



ما اومدیم بگیم که سایت از وقتی رفتی کلی فرق کرده.هاگوارتز تازه وارد محور شده. قوانین رو به صورت تازه وارد محور بنویس. خدانگهدار.
حتی من غول هم دارم می فهمم. چرا انقد در مقابل فهمیدن مقاومت نشون میدین؟ 
من اصن کاری با گیریف نودارمـــ. من میگم تازه واردا ضرر میکنن ازین کارای شوما. خوب تو به قول خودت فلانی رو داور میکنی. ریونکلاو هم میاد یکی رو داور میکنه که سال هاست آنلاین نشوده. اون یکی هم به همین صورت. و شروع میکنن به کم دادن امتیاز به کی؟ به اون بدبخت تازه وارد.
خداحافظ.



















من که اوّل اومدم بیرون.



"




ـی ِ مالی، خود را جمع و جور کردند و همانند بچه های خوب سر میز نشستند و از هیچکدامشان صدایی بیرون نیامد!
نه من دیگه طاقت اینو ندارم ...
یعنی که چی؟ نباید که شبیه ِ مردم ِ دریایی برم جلوی دوربین شیرینعسل. حرفا میزنیا! 
