زیننننگ (افکت زنگ شومینه)
دست ظریف و رنگ پریده ای وارد کادر دوربین شد و کورمال کورمال خودش را به سمت شومینه کشاند.
- الو؟
چهره ی هیجان زده ی تد ریموس لوپین در میان شعله های آتش پدیدار شد.
- سلام لیدی!
- تدی! ساعت سه صبحه!
مورگانا چشم های خواب زده اش را چند بار مالید و باز و بسته کرد. وقتی بلاخره مطمئن شد تد ریموس لوپین با نگاهی عاشقانه از بین شعله ها به او چشم دوخته ادامه داد:
- چرا الان اومدی؟! چیزی شده؟
- نه عزیزم فقط دلم برات تنگ شده بود خواستم ببینمت.
- آخه الان...ویکتوریا بیدار میشه ها!
- نچ اون دیشب رفت خونه باباش.

-

ساعاتی بعد، کیلومتر ها دورتر از هاگوارتز:
در ساحلی زیبا ویلای صدفی خودنمایی میکرد. ویلایی که خانواده ی بیل ویزلی در آن جا سکونت داشتند. دریا آرام بود و خیره کننده. اما صدای فریادی که از ویلا به گوش میرسید تمرکز مرغان دریایی را در هنگام تماشای طلوع خورشید به هم میزد:
- چی شده دخترم؟! لب تر کن تا با همین کمربند برم سیاه و کبودش کنم! خرجی نمیده؟ بیجا میکنه! دست بزن داره؟ غلط کرده مرتیکه! معتاده!؟ آی نفس کش!
- نه آقاجون! نه..رداش دو تا شده!

دهان بیل ویزلی باز ماند و در جا خشکش زد. کمربند از دستش رها شد و سگکش با صدایی بلند به کف سرامیک برخورد کرد.
دقایقی بعد که با آب قند همسرش به هوش آمد زمزمه کرد:
- باید ریموس رو ببینم. با این دسته گلی که تحویلمون داده!

هاگوارتز – زمین بازی کوییدیچ:
- بگیرش ریموس!
جسیکا کوافل سنگین را با بیشترین سرعتی که میتوانست شوت کرد و لوپین ماهرانه آن را در هوا قاپید. به لطف تمرین های سخت و فشرده ی استرجس برای آمادگی، اعتماد به نفس تیم دو چندان شده بود و قهرمانی کوییدیچ را تضمین شده میدانستند.
ریموس نفسی تازه کرد، روی جارویش جابه جا شد و دستش را سایبان چشم هایش کرد تا شاهد بلاجر زنی مدافعان تیم باشد. آن ها هم مثل بقیه ی اعضا عالی کار میکردند. آن روز آخرین روز تمرین بود و صبح فردا مسابقه ی حقیقی در مقابل تیم سرسخت و قدرتمند اسلیترین برگزار میشد.
در همین لحظه استرجس بلاجر را مستقیما به سمت یکی از حلقه ها شوت کرد و سوت پایان تمرین را زد.
لبخندی بر لبان ریموس نشست، هیچ چیز نمیتوانست مانع برد آن ها در بازی فردا شود!
***
عصر آن روز، جغدی شوم و خاکستری رنگ از پنجره ی کلاسش وارد و روی شانه ی لوپین نشست.
ریموس بی توجه به خنده های شاگردانش اخم کرد و تلاش کرد تکه کاغذی را که ناشیانه تا شده بود از پای حیوان باز کند. بلاخره بعد از یک دقیقه ی تمام کلنجار رفتن، جغد بیچاره به پرواز درآمد و ریموس را با یادداشتی که بارها و بارها آن را با خشم و ناباوری خواند، تنها گذاشت.
صبح روز بعد - رختکن گریفندور:
- عمو ریموس استر میگه عجله کن!
این صدای جیمز بود که او را به خود آورد. ریموس سرش را بلند کرد و به جیمز چشم دوخت. پاتر کوچک با چهره ای نگران یک قدم به عقب برداشت.
- عمو ریموس، رنگت چرا پریده؟ استرس داری؟
- جیمز..میخوام یه سوال ازت بپرسم، قول میدی راستشو بگی؟
- بعععععله عمو!

ریموس نفس عمیقی کشید. باور کردنش سخت بود اما پسرکی که هم اکنون در مقابلش ایستاده بود نزدیک ترین فرد به پسرش محسوب میشد.
- جیمز، تو در مورد مورگانا چی میدونی؟
جیمز گل از گلش شکفت!
جارویش را به زمین انداخت و مشتاقانه تعریف کرد:
- اون بهترین خاله ی دنیاس! تدی همیشه من و اونو میبره گردش، همیشه منو میبرن سرزمین عجایب(!) و بعدش میبرنم پارک و بعدش استخر توپ و بعد می فهمم که اونا فقط تا دم در سرزمین عجایب هراهیم کردن و بقیه جاها رو خودم تنهایی اومدم و اونا در تمام مدت غیبشون زده بوده! ولی آخر ساعت میان دنبالم و با هم برمیگردم. وای عمو هفته ی پیش خیلی خوش...
ریموس گر گرفت. بقیه ی جملات جیمز را نمی شنید.
***
ده دقیقه ی بعد بازی بین دو تیم گریفندور و اسلیترین جریان گرفت.
بازیکنان با سرعت باور نکردنی توپ هارا دست به دست میکردند و از بلاجر ها جاخالی میدادند. آن رداهای سرخ و سبز برای ریموس رنگ هایی محو بود. تمرکز نداشت و نمیتوانست از چشم غره رفتن به مورگانا جلوگیری کند...
- گـــــــــل! کوافل ِ مهاجمان اسلیترین درست از کنار دست ریموس گذشت و به آسانی وارد حلقه ی وسط شد! امکان نداره اینقدر مفت گل خورده باشه گریفندور!

تشویق اسلیرینی ها که سرود "لوپین سرور ما" را فریاد میزدند گوشش را کر میکرد. با شرمساری برای استرجس خشمگین سری تکان داد و کوافل را به جسیکا پاس داد تا حمله را آغاز کند.
بازی بار دیگر سرعت گرفت، در میان تماشاگران دختری رنگ پریده به مورگانا لی فای خیره شده بود و به چند روز گذشته فکر میکرد.
فلش بک - 5 روز پیش :
جیمز در آستانه ی در ایستاده بود و زیپ کاپشنش را بالا میکشید. برگشت و نگاه دیگری به دختردایی اش انداخت که مات و مبهوت به دسته ای عکس خیره شده بود.
- ویکی تدی دوست و برادر منه، درسته در مقابل عکس هایی که دستته یه استخر به نام نهنگام کردی و 1000 سکه گالیون دادی و دو تا بلیت به مقصد سواحل قناری برام جور کردی، اما یه خواهش دیگه هم ازت دارم.
- دیگه چی؟

- بهش صدمه نزنید. به تدی..

ویکتوریا سرش را به علامت تایید تکان داد و بعد از شنیدن صدای بسته شدن در، با آسودگی بغضش را رها کرد.
زمان حال – زمین کوییدیچ:
- 40 – 60 به نفع گریفندور بازی داره پیش میره! اسلیترینی ها با تمام توان سعی در جبران دارن، بلاجر استرجس نمیتونه مانع حرکت مورگانا لی فای شه...
ویکتوریا نام مورگانا را که شنید به خشم آمد. سرش را بلند کرد، لی فای دقیقا به سمت آن جایگاه پرواز میکرد و کوافل را در دستانش میفشرد. نقشه ای احمقانه کشید و در کنار جایگاه آماده ی پریدن شد.
- داره پا به توپ(!) جلو میره، حالا از جیمز هم عبور میکنه و به مقصد دروازه ی ریموس لوپین پیش میره...او خدای من!!
همزمان با ویکتوریا که برای گیس و گیس کشی بر روی جاروی لیدی پریده بود ریموس نیز با خشونت به طرف مورگانا پرواز کرده و سعی داشت او را از جارویش به پایین پرتاب کند.
مادام هوچ سراسیمه به طرف محل درگیری پرواز کرد، تماشاگران همصدا با لیدی و ویکی جیغ میکشیدند و تشویقشان میکردند. بازی بهم ریخت و بازیکنان گریفندور و اسلیترین از موقعیت استفاده کرده به سر و کله ی یکدیگر می کوبیدند. چیزی نگذشته بود که کل ورزشگاه زیر ابری از گرد و خاک و زد و خورد ناپدید شد.
گوشه ی ورزشگاه، دور از چشم ملت:
- الو؟ تدی؟ نقشه عالی پیش رفت! ساکتو ببند که دارم میام، پیش به سوی سواحل قناری!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

و
) از در خارج شد. و گفت: اگه بتونین که خوب می شه ولی فکر نکنم بتونین.


. 
؟





پيوز که داشت از شدت ترس جاي خودشو خيس ميکرد، گفت :
...نيمفا جون خودت بگو عزيزم!»





صورت به آنها نگاه می کردند.





