جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 26 دی 1394 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- نیست، نیست، نیییییییییست!

هکتور برای بار نود و پنجم لیست مرگخواران خانه ریدل را در جستجوی نام خودش زیر و رو کرده و باز هم ناکام مانده بود.

- اسم من نیست! کی این لیست رو نوشته؟

رودولف که به تازگی حیات مجدد یافته و با روش های ناشناخته به خانه ریدل راه پیدا کرده بود، اسمش در صدر مرگخواران و در بین مرگخوار های تازه وارد دیده میشد. او بدون توجه به سوال هکتور، سوال خودش را مطرح کرد:
- یعنی الان میتونم بلاخره رنک بهترین مرگخوار تازه وارد رو بگیرم؟ من هیچوقت نتونسستم این رنک رو بگیرم!

- بوقیا! اردک ها! من پرستار نجینی بودم! من هر روز میومدم یه چرخ تو اتاق ها میزدم! اردک تو دماغتون! اردک، تک تک تو دماغتون!

- اسم من چرا نیست؟ من همه رو با معجون هام مسموم میکنم!


لرد که از شنیدن این همه سر و صدا آن هم درست در زمان استراحت عصرانه نجینی و بر هم خوردن آرامش خود و دخترش عصبانی شده بود، با صدایی ملایم که حتی از فریاد هایش هم خطرناک تر و ترسناک تر بود، گفت:
- کافیه!

- اردک ماهیا! لک لک ها! اردک پرست ها! برید لیست فعالیت های منو ببینید؛ من همه جا بودم! من فعال ترینم. تو تالار خصوصی...


بوق، بوق، بوق... (افکت قطع شدن ارتباط با مشترک مورد نظر)


از آنجایی که فرد مورد نظر سر و صدای بسیاری می کرد و آرامش نجینی را بر هم ریخته بود، ایشان وی را که پرستار سابقشان بودند و بسیار خوشمزه به نظر میرسیدند، یک لقمه فرمودند.

پس از مشاهده این صحنه سایر مرگخواران همه سکوت کردند. ولی پس از دقایقی بلاخره هکتور تاب نیاورد و قدمی جلو رفت:
- ارباب! اسم من تو لیست نیست!
- خودمون میدونیم که نیست!
- چرا نیست ارباب؟
- چون ما فرمودیم!

هکتور در حالی که به شکل خطرناکی به یک بطری بزرگ پر از معجونی زرد رنگ چنگ زده بود، گفت:
- اما اخه چرا ارباب؟ از معجون هاتون راضی نبودید؟
- شما مگه در طول این مدت معجونی هم برای ما درست کردی اقای دگورث گرنجر؟
- من... اخه...
- بهانه نیار دگورث. تو فعال نبودی حالا هم چتر و پاتیلمونو تحویل بده و زود از جلو چشممون دور شو! دیگه نبینیمت!

مرگخواران بهت زده گفت و گویی که بین هکتور و لرد رد و بدل میشد را گوش میکردند. هیچکدامشان تا به آن روز ندیده بودند لرد هکتور را دگورث گرنجر خطاب کند، آن هم با پیشوند! در میان آن جمع تنها دو نفر بودند که یا از موضوع تعجب نکرده بودند یا موضوع مهم تری برای توجه یافته بودند.

نفر اول رودولف لسترنج بود که حتی در آن شرابط هم دست از نوشتن نامه های متعدد به لرد برای ابراز بخشش بر نداشته بود و نفر دوم آریانا بود که چشمش به بطریِ در دستِ هکتور دوخته شده بود که چگونه چوب پنبه سر آن، آرام آرام رو به بیرون متمایل می شد.
- الان میترکه! الان همه جا معجونی میشه! الان هممون میمیریم! اکسپلیارموس!

پس از ادای این کلمات توسط آریانا، پرتو نور قرمز رنگی از چوبدستیش خارج می شود و به معجون در دست هکتور برخورد میکند. از آن به بعد همه چیز به سرعت اتفاق می افتد. ملت مرگخوار که از شنیدن فریاد آریانا پیش از اجرای طلسم جا خورده بودند، همگی چند گام عقب رفته بودند. خرده های شیشه در فضا پخش شده بود و از سرتا پای هکتور معجون می چکید.

در کسری از ثانیه اتفاق عجیبی رخ داد و هکتور تبدیل به دوهکتور... سه هکتور... چهار... پنج...

دو دقیقه ی بعد هفتصد و بیست و پنج هکتور مقابل لرد ایستاده بودند و با اشتیاق به او خیره شده بودند. گویی تمایل داشتند درست در همان لحظه شروع به ویبره زدن کنند و اگر شروع میکردند...

***


لرد چشمانش را باز کرد و رو به نجینی گفت:
- اسم این مزخرف رو حذف نمیکنیم. اصلا دلمون نمیخواد مثل کابوس دیشبمون هفتصد و بیست و پنج هکتور داشته باشیم ما همین یه دونه رو هم به زور تحمل میکنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 25 دی 1394 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
فی‌الواقع آدم‌ها قبل از این که ریگولوس بلک برای اولین بار دسته‌بندی‌شان کند و مورگانا لی‌فای به دنبال او گند ِ دسته‌بندی و ملحقات آن را در بیاورد، دسته‌ی خاصی نداشتند. ولی از آنجا که ریگولوس بلک دسته‌بندی کردن را به راه انداخت و مورگانا لی‌فای هم اجداد دسته‌بندی‌ها را پیش چشمانشان آورد، می‌شود حالا این پست را با چنین پاراگرافی آغاز کرد:

آدم‌ها به طور کلی دو دسته‌اند:

دسته‌ی اول، آنهایی که متوجه نمی‌شوند. متوجه نمی‌شوند شما با آنها چه خصومتی دارید. متوجه نمی‌شوند شما با دوست آنها چه خصومتی دارید. نمی‌دانند چه اتفاقی افتاده‌است. ندیده‌اند چه ایده‌ی نویی پیش از آنها داده شده و به طور کلی، در جهانی تاریک و ظلمانی، سرشار از نادانسته‌ها و نادیده‌ها غوطه‌ورند طفلکی‌ها! عَخی!

دسته‌ی دوم اما.. متأسفانه..
آنهایی‌ند که خیلی خوب متوجهند!
****

ویولت بودلر از آن مدل‌هایی بود که زیاد روی پشت بام خانه‌ی ریدل‌ها، خانه‌ی گریمولد، خانه‌ی خانواده‌ی محترم آقای رجبی حتی، دیده می‌شد. لطفاً توجه داشته باشید که کپی‌رایت پشت ِ بام‌ها به کلی متعلق به ویولت بودلر است و هرگونه زیراکس، فتوکپی، اسکی، اسنوبرد، دوچرخه‌سواری و امثالهم بر روی پشت‌بام‌ها، تا اطلاع ثانوی تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت. والا به مرلین! در روزگاری زندگی می‌کنیم که سر بچرخانیم ممکن است کل‌یوم شناسه‌مان را بزنند زیر بغلشان و بردارند ببرند و صادقانه بگویند ندیده‌اند که کسی در حال استفاده از این شناسه است!!

به هر حال، ویولت بودلر در آن لحظه روی پشت بام خانه‌ی ریدل بود. در محوطه‌ی بی در و پیکر پشت خانه‌ی ریدل، مرگخوارها برای مسابقات فرار از آزکابان تمرین می‌کردند. آرسینوس جیگر در غیاب لرد، موقتاً بر تمرینات نظاره داشت تا مطمئن شود مشکلی برای کسی پیش نمی‌آید و احیاناً، یک گروه از قدرتمندترین جادوگران و ساحرگان دنیای جادویی در زمینه‌ی استفاده از جادوی سیاه، طلسم‌های ناخوشایندی بر روی حریف‌های آتی‌شان اجرا نمی‌کنند.

آرسینوس البته ناظر خوبی بود..
جذبه‌ی لرد البته حضور نادیدنی‌ش را القاء می‌کرد..
ولی هیچ‌کس به خوبی کسی که روی پشت بام نشسته، نمی‌تواند ببیند.

- بیا بزنیم قدش!

هکتور، هم‌تیمی مرگخوار ویولت، بر اثر هیجان ناشی از برتری‌ش بر حریف، به سمت ریگولوس دوید.
- عاقا ناموساً من نخوام بزنم قدش باید کی رو ببینم؟
- چک می‌خوری!!

ریگولوس با قیافه‌ای که بیچارگی از آن می‌بارید، دستانش را به نشانه‌ی صلح بالا گرفت و عقب‌نشینی کرد.
- هکتور عزیزم..

عقب عقب می‌رفت و پشتش را نمی‌دید. سوروس اسنیپ و وینکی ِ در حال دوئل، مسیر دید ِ آرسینوس ِ ناظر را بسته بودند. لرد آنجا حضور نداشت..

و ویولت بودلر دید!

طلسم سبز درخشانی چون ماری تشنه به خون، سمت ریگولوس خیز برداشته بود و او حتی فرصت اخطار دادن نمی‌یافت! برای یک لحظه، زمان پیش چشمانش یخ زد. ریگولوس حواسش نبود! اگر او را کنار می‌کشید، طلسم به هکتور می‌خورد!

- پروته‌گو!!

فریاد ویولت گویی انجماد زمان را برای تک تک مرگخواران به ارمغان آورد. نگاه‌ همه به سمت ویولت چرخید. شراره‌های خشم چنان از چشمانش شعله می‌کشید که از همان فاصله هم دیده می‌شدند.
- داری..

خشمگین از روی پشت بام، ابتدا بر درخت و سپس روی زمین فرود آمد.
- چه غلطی..

غضبناک پیش رفت. با آرنجش هکتور و ریگولوس ِ از همه جا بی خبر را کنار زد. جلو رفت. جلوتر.. و سرانجام ایستاد.
- می‌کنی؟!!

صاحب طلسم ِ مرگ، لبخند کوچک و اغواگری بر لب آورد.
- اوه.. من ندیده بودم..

داشت دروغ می‌گفت! ویولت خیلی دلش می‌خواست مشتی نثار آن چهره‌ی زیبای بدون عیب و نقص کند، و راستش را اگر بخواهید، هیچ ایده‌ای نداشت که چه چیز او را از فوران ِ غضبش باز می‌دارد.
- یعنی چی که ندیده بودی؟! اون دو تا دقیقاً جلوی روت بودن!! تو هدف گرفتی و.. و..

هجوم خشم زبانش را بند آورد. مخاطبش پشت چشمی نازک کرد.
- گفتم که. متوجه نشده بودم. من ندیدمشـ..
- پس چشاتو وا کن!!

دستان ویولت مشت شدند. آیا خدایان به پاس این خودداری شایان تقدیر، او را به مقام اولیاء و انبیاء نائل می‌آوردند؟! سؤال اصلی برای او این بود که آیا پس از نیل به این مقام ِ والا، می‌توانست با مُشتی جلوبندی ِ زن ِ "غیر متوجّه" پیش رویش را پایین بیاورد!؟ جرقه‌های بنفش از نوک چوبدستی‌ش بیرون پریدند.
- چون.. من.. بر خلاف ِ تو.. خیلی خوب می‌بینم!

روی پاشنه‌ی پایش چرخید و بدون توجه به چهره‌های متحیر از این گستاخی به آستان مقدس آن مرگخوار ِ والامقام، دور شد.

گرچه..

نه خیلی دور..

همان اطراف..

تا خیلی خوب ببیند..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 دی 1394 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- دای...

فکری به سرش زد. به سمت قوطی های پر از خون هجوم برد. با یک حرکت همه ی قوطی ها را در آغوش گرفت و به سمت در ورودی حرکت کرد.

- سوزان. کجا میری؟
- میرم حال یکیو بگیرم.

و از خانه بیرون رفت.

پــــــــــاق


☺☺☺☺☺☺


چند ساعت بعد.

دای در خانه اش را باز کرد و وارد شد. به سمت اتاقش حرکت کرد. خیلی خسته بود. شکار کردن کار لذت بخشی بود، ولی نیرو و انرژی زیادی را از او می گرفت.
دستگیره ی در اتاق را گرفت و در را باز کرد. هنوز در کاملا باز نشده بود که...
- بله؟!

همه چیز قرمز و...خونی بود!

وارد اتاق شد. در محیط قرمز رنگ اتاق، تکه کاغذ سبز رنگی که بر روی میز کنار تخت بود، می درخشید.
به سمت میز رفت و تکه کاغذ را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:

تقدیم به دوست خون آشام عزیزم. امیدوارم از دکور جدید اتاقت خوشت بیاد.

امضا: سوزان





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/10/15 13:57:12
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 دی 1394 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-
-
-
-
- حالا چیکار کنم مامان؟

فلش بک

سوزان با سرخوشی به سمت انبار رنگ هایش به راه افتاد. روز آفتابی و خوبی بود. چه چیزی بهتر از یک اختراع جدید با رنگ هایش؟

در انبار را باز کرد. بوی عجیبی می آمد اما اهمیت نداد. به سمت قفسه رنگ های سبز راه افتاد. رنگ مورد علاقه اش!
- چی؟

چیزی را که می دید را باور نمی کرد. در قوطی دیگری را باز کرد.
- چی؟ مگه می شه؟ امکان نداره!

در رنگ های دیگرش را هم باز کرد.
- همشون!

- سوزان! سوزان! داری چی کار می کنی؟ برا چی انقد جیغ می زنی؟
- مامان... همه رنگام... قرمز شده!
- چی؟
- من از قرمز متنفرم!

مادرش باور نمی کرد. به سمت رنگ ها دوید.
- سوزان... این...بوی خون می ده!
-

به سمت میز کارش رفت. یک تکه کاغذ روی آن افتاده بود:

هیچ وقت با یه خون آشام کل کل نکن.
:)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 دی 1394 11:02
نمایش جزئیات
آفلاین
در ورودی خوابگاه پسران ریونکلاو به آرامی باز و شبحی که در تاریکی چهره اش پیدا نبود، آرام وارد شد. شبح در حالی که آرام با خود می خندید با شستش گوشه دهانش را پاک کرد.

دای لوولین جوان خود را روی تختش پرتاب کرد و به سقف خیره شد. اتفاقات بامزه امروز در ذهنش پدیدار شدند.

فلش بک

صبح دیگری آغاز شده بود. لینی در حالی که خمیاز می کشید و بدنش را کش و قوس می داد وارد آشپزخانه تالار شد، اما از دیدین صحنه رو به رویش خشکش زد!
- یا گل روی کفش مورا! اینجا چه خبره؟

باب که هیچ کس نمی دانست چرا روی کاناپه جلوی شومینه ولو شده بود، گفت:
- کی همیشه از این کارا می کنه؟ این دفعه هم نصفه شب تصمیم گرفته دوباره به هممون لطف کنه! اینا رو آورده اینجا.
- دای!

دای با خوشحالی وسط پرید و در حالی که سعی می کرد از بی نور ترین نقطه تالار حرکت کند نزدیک شد.
- بله؟
- آشپزخونه تا دم درش پر شده از انار!
- واقعا؟ خب فک کنم ما یه آشپزخونه بزرگتر لازم داشته باشیم.
- می شه انقد بهمون لطف نکنی؟
- می دونستین انار خون سازه؟
- انگورایی که آورده بودی تازه هفته پیش تموم شد! واقعا اینا همه میوه که همشونم بر حسب اتفاق(!) یه ربطی به خون دارن، لازم نیست!
- می دونستین انگور باعث کنترل طپش قلب و بهتر شدن خون می شه؟

در حالی که لینی با خشم به دای نگاه می کرد و باب همچنان چرت می زد، یکی از پسرهای کوچک ریون در حالی که از سنگینی بیش از حد، تلو تلو می خورد پیش آنان آمد.
- دای... بالاخره... بالاخره تمشکایی که بهم داده بودی تموم شد!
- آفرین پسر! جایزت یه جعبه اناره! می دونستین تمشک خونو تصفیه می کنه؟

لونا که به خاطر سر و صدا از خوابگاه بیرون آمده بود، گفت:
- بازم میوه؟ این دفه چیه؟
- انار!
- می خوای خواصشو برات توضیح بدیم لونا؟
- ینی من یه فندک زیر کلاه می گیرم که دیگه خون آشام نندازه تو ریون!
-

لونا دسته ای از موهایش را دور انگشتش پیچید و به دای خیره شد.
- میگم نکنه از خون بچه ها تغذیه می کنی؟
- چی؟ نه! بیشتر می رم سمت هافل و اسلی!
- دای!

قبل از اینکه پیکسی بتواند به دای حمله کند او با سرعت در حالی که قهقه می زد از در خارج شد.

پایان فلش بک

خون آشام دوباره لبخند زد و به فکر فرو رفت. انارها تا چند هفته دیگر تمام می شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1394/10/8 11:22:46
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 7 دی 1394 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
به دیوار تکیه داده بود. ساکت بود و غرق در افکارش به نظر می رسید. با شنیدن صدای تقه کوتاهی که به در خورد از جایش پرید.
-بفرمایید!

کسی نبود...اشتباه کرده بود. اهمیتی نداشت. او کارهای زیادی برای انجام دادن داشت. مثل...

مرتب کردن روبان نجینی!

با این فکر به طرف حیوان عظیم الجثه ای رفت که روی تختخوابش چنبره زده بود. روبان نارنجی رنگی که به گردن مار بسته شده بود هیچ تناسبی با چهره خشن و وحشی مار نداشت.
روبان را گرفت و از یک طرف کمی کشید.
-هوووم...الانم اون طرفش بلند تر شد. چرا درست نمی شه؟

نجینی با خود فکر کرد: شاید چون چشمت به جای این که روی روبان باشه به در دوخته شده.

چشمش به در دوخته شده بود...
-تو صدایی شنیدی؟ در زدن؟ بفرمایید!

این بار هم اشتباه کرده بود. برای یک ثانیه سایه ای را از زیر در دید که به در اتاق نزدیک می شود.از شدت هیجان روبان را آنقدر کشید که کلا باز شد و روی زمین افتاد.

سایه از جلوی در عبور کرد...ولی نجینی نفس راحتی کشید. حداقل از شر روبان خلاص شده بود.

جلوی پنجره رفت. چیزی دیده نمی شد. شاخ و برگ انبوه درخت کاج جلوی پنجره را گرفته بود. از فاصله ای نه چندان دور صدای همهمه ای به گوشش رسید.
کمی خم شد...ولی چیزی ندید. بیشتر خم شد...و بیشتر چیزی ندید!
صورتش را کاملا به شیشه پنجره چسباند. و بالاخره تسلیم شد. از آن زاویه چیزی دیده نمی شد.

نفس عمیقی کشید و به طرف اتاق برگشت. چشمش به تکه کاغذی افتاد که روی میز قرار داشت. چطور تا آن لحظه متوجه کاغذ نشده بود؟ برایش پیغام گذاشته بود!
این بار تظاهر به آرامش نکرد. با قدم های سریع به طرف میز رفت و کاغذ را برداشت.

روبان نارنجی
روبان صورتی
روبان آبی
روبان سیاه برای مراسم عزاداری


لیست خریدش بود...در واقع کاغذ را همین یک ساعت پیش روی میز گذاشته و فراموش کرده بود.
-امممم....به نظرت درو باز بذارم؟ خب در بسته یعنی مزاحم نشین...نیایین...شاید تا پشت در اومده و برگشته. شاید جرات نکرده بیاد تو. بازش کنم؟
نجینی حتی تکان هم نخورد...عجب هم صحبت بدی!

در را باز کرد. و برای این که کسی متوجه باز شدن عمدی در نشود، فورا به طرف میز کارش رفت و پشت آن نشست و با قلم پری که روی میز قرار داشت شروع به خط خطی کردن لیست خریدش کرد. باید این طور به نظر می رسید که در حال انجام کار مهمی است.
-این جوری خوب نیست که...در بازه. شاید فکر کنه قصد دارم جایی برم. بهتر نیست نیمه بسته بذارمش؟ ولی در نیمه بسته هم ظاهر خوبی نداره. انگار سرم خیلی شلوغه و با عجله وارد اتاق شدم. اگه در نیمه بسته رو ببینه قطعا منصرف می شه.

برای لحظه ای با خودش فکر کرد در را کلا از جا بکند...و با این فکر خودش لبخندی زد. و صدایی شنید.
-خودشه...این دفعه دیگه خودشه. داره میاد. صدای پاشو می شنوم...مطمئن بودم که....امممم؟...هووووف! نجینی؟! دمتو نکوب به پایه تخت!

شروع به بازی کردن با سه ردیف نوار نقره ای دوخته شده روی آستین ردایش کرد. انگشت اشاره اش را با سرعت ثابتی روی نوار می کشید و به محض تمام شدن یک حلقه سراغ بعدی می رفت. بازی جذابی نبود...ولی وقتی خیلی منتظر باشید، هر کاری که جنبه وقت گذرانی داشته باشد جذاب به نظر می رسد. حلقه سوم نقطه بسیار کوچکی داشت که نخ کش شده بود. درست مثل یک چاله کوچک سر راه انگشت اشاره اش.
در اوج ناامیدی دریافت که تار و پود آستینش را حفظ کرده است.

روزنامه روز قبل هنوز روی صندلیش بود. آن را برداشت و در یک چشم به هم زدن تکه تکه کرد. و بعد ذوق زده از یافتن فعالیتی جدید، سعی کرد دوباره آن را به هم بچسباند.
-نجینی...گهگاهی یه تکونی بخور حداقل، که بدونم نمردی...اون در...باز نبود؟ من باز گذاشته بودم. کی بستش؟ تو دیدی؟

نجینی مثل همیشه جوابی نداشت.

-یعنی اومده و فکر کرده سرم شلوغه و برگشته؟ ولی سر من شلوغ نبود که. داشتم عکس بلاتریکس توی این روزنامه رو به هم می چسبوندم...سرم اصلا شلوغ نبود. اومد و رفت؟ شایدم باد درو بسته. بازش کنم؟ ولی نه...اگه در باز باشه ممکنه فکر کنه...
اینا رو قبلا گفته بودم...نه؟ اون کاغذ روی میز پیغام....اوه...نه...لیست خریدمه. خودم خط خطیش کردم...نجینی...به نظر تو میاد؟

سایه دیگری به در نزدیک می شد. چشم به باریکه نور زیر در دوخت تا ببیند که این سایه جلوی در اتاقش توقف خواهد کرد یا نه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/10/8 15:12:22
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 2 دی 1394 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین


برگِ 399 هزارُم از دفترچه خاطراتِ دانای کل


نشسته بود یک گوشه، یک پایش را روی دیگری انداخته بود و با نگین انگشترش بازی می کرد.

- ... منم بهش گفتم ازت نمیترسم که! بعد بهم گفت اگه ازم نمیترسی بیا دوئل کنیم. منم قبول کردم..
صدای خنده چند زن و مرد بلند شد.
- هی، پس همینه که اینجایی!
گوینده جملات اول، با لحنِ طنزآمیزی شکایت کرد:
- عه! خب مسخرم نکنین دیگه! نصف خودتونم با دوئل مردینا!

روونا آشفته از جایش بلند شد. طبق عادت، نگین انگشتر را به دندان کشید تا بتواند فکر کند. چند وقت در این " محفظه" گیر افتاده بود؟ چند سال از مرگش گذشته بود؟
میدانست که سوال بعدیَش چیست. مثل همیشه! مثل این همه مدتی که در انتظار نشسته بود...
- خب.. ینی هیچکس منو یادش نمیاد؟ هیچکس نیست که با من خاطره داشته باشه؟

لحظات قشنگ آن زندگی طولانی، در مقابل چشمانش می رقصیدند.. زندگی با مردم دهکده زادگاهش.. زندگی با سالازار.. زندگی با گودریک.. کلاس درس هایش.. یعنی هیچکدام از شاگردهایی که پرورانده بود به یادش نمی افتادند؟ و یا مهم تر از آن، زندگی با مرگخوار ها.. نقطه عطف زندگیَش..
برای اولین بار به خودش اعتراف کرد که فکر نمیکرده لرد سیاه هم به یاد اون نیوفتد. در تمام مدتِ مرگخوار بودنش، آنطور که میخواست فکر می کرد. به قلبی که زیر لایه هایِ اهداف بلند دفن شده، ولی هست...

سری تکان داد. چهره ای جوان داشت که به بیست نمیرسید. هرچند هر بار که در این باره صحبت می کرد، به خاطرِ سن به ظاهر کَمَش مسخره می شد، اما او این مردم را می شناخت. سالها در میانشان زندگی کرده بود. رسمشان را می دانست...
تنها باید آنچه می خواستند نباشی، یا از آنجا که باید می بودی دور میشدی.. راه حلشان، همیشه حذف کردن بود. یک جایگزین دیگر!

باز هم نگین انگشترش را مکید.. یعنی چه کسی را به جایش آورده بودند؟
و ناگهان فکر وحشتناک تری به ذهنش خطور کرد...

اصلا با رفتنش، آنقدر جای خالی برای کسی درست کرده بود که جایگزین بخواهد؟

- عه.. بچه ها من دارم میرم! احتمالا یکی منو یادش اومده! داستاناتونو نگه دارین تا من بیام!
با حرص سری به سوی جمع شلوغشان برگرداند و چشم غره ای بی مخاطب رفت.

- هی.. آبی! چرا نمیای اینجا؟
نصیحت هایِ ذهنِ پریشانش را نادیده گرفت و فشارهایَش را سرِ بانوی زردپوش جیغ کشید:
- چون کار احمقانه ایه! چون حالم داره به هم میخوره بس که خواسته و ناخواسته از خاطرات مرگای مزخرفتون شنیدم. این کار مسخرس، میشنوی؟ بیخوده! شماها هم یه مشت احمقین که خسته نمیشین از شنیدن خاطراتِ تکراری هم.. دقت کردین همه خاطراتتون عین همه؟ لعنتیا.. نمیخواین یه کاری بکنین؟ اینجا نشستین و الکی میخندین که چی؟ آخرش همتون محو میشین.. خب؟ محو میشین!

و سکوت...

نفس نفس میزد. باورش نمیشد این همه فریاد را در پسِ لب های بسته اش نگه داشته باشد. جمعیت مقابلش هم بعد از چند ثانیه حیرت زدگی، نگاه هایشان را از هم می دزدیدند.

- خب.. چیکار کنیم آبی؟ اینجا گیر افتادیم.. هیچ کاری از دستمون برنمیاد.. دوتا انتخاب داریم، شاد باشیم یا غصه بخوریم..
بانوی زرد پوش لبخند تلخی زد و حرفش را ادامه داد:
- ما میفهمیمت.. ولی نگاه کن! ما حتی خودمونم فراموش کردیم! یادمون نمیاد کی هستیم و از کجا اومدیم.. فقط میدونیم اینجایی که الآن ایستادیم کجاست، راجع به بعدش هم هیچ اطلاعی نداریم.. به نظرت کار عاقلانه چیه؟ هوم؟

روونا نفس سنگینی کشید. طبق معمول، حق بقیه بود. اما...
- میدونی مسئله چیه؟ مسئله اینه که درست بودن این انتخاب، چیزی از تلخ بودنش کم نمیکنه.

سپس گلویش را با دست راست گرفت و فشار داد:
- اینجا رو میبینی؟ یه بغض بزرگه.. یه بغض خیلی بزرگ.. کاش هیچ میشدم.. مثل همه! الآن چی؟ مجبورم بشینم اینجا و مثل احمقا منتظر بمونم که یه نفر منو صدا کنه؟ واقعا؟

بانوی زرد پوش هم نگاهش را دزدید.
- میخوای چیکار کنی آبی؟
- نمیدونم. شاید بخوام تلاش کنم که فراموش نکنم خودمو.. شایدم.. بخوام باهاش کنار بیام.
زهر خندی زد:
- ولی شنیدن هزارباره نحوه مردنتون، آخرین چیزیه که میخوام!

نفس عمیقی کشید و دوباره پشتش را به جمعیت کرد. سرش را بالا گرفت و به سقفِ نامرئیِ مکعب نگاه کرد.. طبق معمول، آسمان آبی بود. زیر لب تکرار کرد:
- آبی.. آبی.. آبی.. من روونام.. کسی که عاشق رنگ آبیه.. کسی که عاشق پروازه.. من روونام..
پلک هایش به آرامی روی هم می افتادند.
- آبی..

ناگهان سرمای مرگی را بر دستانش حس کرد. تصور کرد که بانوی زرد پوش آمده:
- ببخشید اگه ناراحتت کردم..

صدای دخترانه جدیدی پاسخ داد:
- منو؟

چشم باز کرد و به دختر نوجوان مقابلش خیره شد. چشم های متوسط قهوه ای داشت و پوستی سفید. موهای بلند و لخت نسکافه ای رنگ.. و یک حسِ آشنا در نگاهش موج میزد.
روونا ناخودآگاه لبخندی زد:
- نه.. اشتباه گرفتمت با یکی دیگه.. کاری داشتی با من؟

دخترک سرش را کج کرد و لبهایش را کمی جلو آورد. انگشتانش با بی رحمی به پشتِ موهایش چنگ زدند.
- تو.. تو یادته کی هستی، نه؟

روونا سر تکان داد.

- خب.. خواستم ببینم.. اگه دنیاتونو - یا شایدم دنیامونو- یادته.. میشه کمکم کنی که بفهمم من کیَم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1394/10/2 20:55:25

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 8 آذر 1394 10:07
نمایش جزئیات
آفلاین
گرفته شده از خاطرات روزانه
سی و پنجمین روز در زندان


صدای زنگ به گوش رسید. وقت استراحت تموم شده بود و باید برای بقیه ی روز برمیگشتم به سلولم. اون سلول لعنتی که کثافت از دیواراش میبارید اما چاره ی نبود باید میرفتم.اروم به سمت در ورودی قدم زدم و وارد شدم. به سمت پله های طبقه ی دوم رفتم .اه هیچوقت اون پله هارو یادم نمیره پله هایی که قطره های خون زندانی ها تزئئینش کرده بود.
از پشت صدایی شنیدم .صدای زندان بان لعنتی بود.
-خوش میگذره ؟ البته که خوش میگذره. شنیدم پشت سرت یه حرفایی هست.

سر جام خشک شدم برنگشتم فقط گوش میدادم.

-گفتن تو ابله ترین مجرمی هستی که تا حالا اینجا بوده و به زندان انداختن تو هیچ افتخاری براشون نداشته.

پام لرزید نتونستم حرفشو تحمل کنم برگشتم و به سمتش دوییدم با دستم که که خیلی وقت بود مشت شده بود با قدرت تمام صورتشو نوازش کردم .زندانیایی که کار منو دیدن شروع کردن با داد زدن و طرفداری از من. صدای آژیر در اومد. چهار پنج تا نگهبان هیکلی به سمتم اومدم. نفهمیدم کدومشون محکم لگدی به پام زد اما دردش به حدی بود که بیوفتم زمین. زیر مشت و لگد بودم.چند تا زندانی برای کمک به من اومدن اما وقتی زندان بان اسلحه رو به سمتشون گرفت سر جاشون خشک شدن، این تنها چیزی بود که قبل از بیهوش شدن دیدم.

بیدار شدم.نمیدونم چند ساعت گذشته بود اما شب شده بود توی سلول خودم نبودم توی یه اتاق سیاه یک در یک که فقط به اندازه ی نشستن جا بود. اون لعنتی ها منو انداختن انفرادی.

از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. چیز زیادی دیده نمیشد اما صدای حرف زدن زندانیا و پچ پچ چند نگهبان میومد. خشم مثل خرده شیشه در رگ هام جا به جا میشد و بدنم رو درد می اورد.
سرفه ای کردم و فریاد زدم:
-همتون رو میکشم کثافتا. حتی اگه این اخرین کاری باشه که میکنم.شما به خاطر کاری که با من کردین تاوان پس میدین.
لگدی به در زدم و ادامه دادم:
-به خاطر هر ثانیه ای که من توی این سوراخ لعنتی میگذرونم شما به سال در جهنم خواهید بود.شما آشغالا بهم التماس میکنید که بذارم بمیرید ولی نه، نه، هنوز نه. میخوام شما احمقا زجر بکشید. حسابتون رو میرسم، آره. شاید یه سوزن دراز بکنم تو گوشتون، یه سیگار داغ داخل چشمتون. چیز تجملی نمیخوام. شاید مواد مذاب بریزم روتون. اوه. یـــا یه کار بهتر میکنم، از کار های قدیمی اپاچی میکنم.

تمام زندان ساکت شده بود. هیچ صدایی نمیومد انگار که همه با ترس به سخنرانی من گوش میکردند.

-پلک هاتون رو میبرم، آره. میشینم فقط به صدای فریاد شما اشغالا گوش میکنم و چه موسیقی دلنوازی خواهد بود. آره اینکارو تو بیمارستان انجام میدیم که دکتر و پرستارا باشن که شماها خیلی زود نمیرید. میدونی بهترین قسمتش کجاست؟ بهترین قسمتش اونجاست که شما اشغالا پلک هاتون بریده میشه و مجبورید منو تماشا کنید که اینکارو باهاتون انجام میدم، اره.
منو میبینید که سیگار رو نزدیک و نزدیک تر میارم به سمت چشم های کاملا بازتون تا جایی که کاملا دیوونه بشید. ولی بازم زوده. چون میخوام بسیار بسیار طولانی باشه. میخوام بدونین که این منم، این منم که دارم اینکارو با شما میکنم.
مــــن !
و اون زندان بان و اون قاضی پیر اره به دست...

حتی متوجه نبودم که دارم با قدرت و خشم بینهایتی که درونم بود اون حرفا رو میزدم.
-هر کسی که بقیه رو قضاوت میکنه،خودشم باید انتظار قضاوت شدن رو داشته باشه.همه شما لعننتی ها وقتی از این سوراخ لعنتی در بیام،مُردید.
بهتون قول میدم از این که با من طرف شدید پشیمون میشید.

لگد محکم تری به در زدم و کف زمین نشستم در انتظار روزی که از این جای لعنتی برم بیرون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/9/10 16:01:57
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 6 آذر 1394 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
_این دیگه مرگه!

برای یک مرگخوار هم کلمه ی "مرگ" میتوانست ترسناک باشد...مخصوصا بعد از جنگ هاگوارتز که اربابشان که خودش را فناناپذیر کرده بود هم،مُرده بود!

اما نه همه ی مرگخواران...همه از مرگ هراسان نبودند...همه بعد از مرگ لرد هراسشان دوبرابر نشده بود...برای مرگخواری مثل رودولف مرگ هم همانند دیگر بخش های زندگیش بود...به مانند دوران زندان آزکابان...به مانند دوران قدرت گرفتن...به مانند دوران هاگوارتز...به مانند دوران بچگی،نوجوانی،جوانی،میانسالی...اما حالا بعد از مرگ لرد،مرگ برای رودولف آسانتر شده بود...اگر اربابش مرده بود،خب او هم رهرو اربابش بود...پس مرگ باید میبود...همانطور که چند باری هم آن را تجربه کرده بود!

اصولا مرگ را از زندگی در کنار خائنین و دشمنان گواراتر میدانست...کسانی که به لرد پشت کرده بودیند،همین چند دقیقه پیش که هری پاتر دوبار از دست هاگرید لغزیده و زنده شده بود،همقطاران او بودند...ولی به لرد خیانت کردند...به رودولف خیانت کردند!
هنگامی که با نیروی دشمن میجنگید،یاران او پشت گرمی او بودند...حالا که یارانش همان دشمنانش بودند،دیگر به چه کسی میتوانست پشت گرم کند؟!

نبودن را به بودن ترجیح میداد...اینکه همین حالا به مدافعان هاگوارتز حمله ببرد که در موضع قدرت بودند را به اینکه با تمام توان بدود و از محدوده هاگوارتز خارج شود تا آپارات کند،را ترجیح میداد!

لرد بارها گفته بود که ببینید با نبودنتان چه کسانی اذیت میشوند...بعد تصمیم به نبودن بگیرید...این شاید باعث میشد که رودولف از تصمیمش منصرف شود...اما اگر رودولف باور داشت که بودنش برای کسی اهمیت داشت...حرف را همه میتوانستند بزنند...اما اینکه ثابت کنند،چیز دیگری بود... به رودولف هم ثابت شده بود...ثابت شده بود که دیگر کسی نیست که از نبودش اذیت شود...بارها و بارها!

رودولف دیگر مدیون کسی نبود...هر چه وظیفه اش بود انجام داده بود...و این تصمیم گیری برای اینکه برود و بجنگد را راحت تر کرده بود...اینگونه شاید پیش کسانی میرفت که به قول لرد از نبودش ناراحت میشدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 5 آذر 1394 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل اين است كه شما آدم" يهويي" اي باشيد. اتفاقات زندگيتان هم غيرقابل پيش بينى و يهويى باشد. خودتان هم همينطور. نوشته هايتان هم يهويى باشد و با جملات نامفهومى مانند " مثل اين است" شروع شود و اصلا به اين فکر نکنيد که مثل چى است.. چون يهويى هستيد.
زندگى شما پر باشد از اين قبيل اتفاقات.. يهويى بين هزار نفر فقط کارت ورود شما دچار مشکل شود. يهويى بين هزار کاربر فقط شما کاربر بد شويد. يهويى فقط مبايل شما نتواند بولد کند و رنگى بنويسد. و بعد يهويى وقتى نااميدانه در حال امتحان کردن گزينه ها هستيد، کشف کنيد که رنگى بنويسيد. :)

مثل اين است که شما آريانا دامبلدور باشيد و يهويى تصميم بگيريد برويد خريد. خوشحال و خندان يهويى تصميم بگيريد از آپارات براى اين کار استفاده کنيد.. هر چند مى دانيد که شما فشفشه هستيد و خوب نمى توانيد اين جادو ها را اجرا کنيد.

آريانا خوب مى دانست نمى تواند خوب جادو ها را اجرا کند فقط نمى خواست اين را قبول کند. حتى شايد دفعه ى اول که گفت" مى خوام آپارات کنم!" بلافاصله پشيمان مى شد ولى وقتى برادرش عصبانى شد که نبايد اين کار را انجام دهد، آريانا تصميم گرفت که حتما اين کار را انجام دهد.

وقتى داشت چشمانش را مى بست توانست صورت غمگين برادرش و چشمان نگران دوستانش را ببيند. لبخند زد و.. چشمانش را بست. تنها چيزى که به خاطر مى آورد همين است. چشمانش را بست!
بعد چه شد؟ نمى داند!
چه مکانى را براى ظاهر شدن در دل گفت؟ نمى داند!
فقط چشمانش را باز کرد.. و يك جفت چشم سبز را ديد که زل زده است به او. و بعد صداى جيغ موجود چشم سبز بلند شد.
- وينکى ديد که اون دختر چشماش رو باز کرد. وينكي مطمئن بود كه اون دختر زنده س.

آريانا آرام از روى تخت بلند شد. دور تا دورش پر بود از افرادى که قبل تر عکسشان را ديده بود. شنيده بود که چقدر خطرناک هستند. که اگر تنها گيرت بياورند با يک طلسم، خيلى سريع مى کشندت. که اين ها دشمن هستند و دشمن يعنى نفرت! جنگ! بى رحمى!

که البته آريانا چنين چيزهايى نمى ديد. فقط يک سرى چشم با حالت زل زده بودند به او.

- هي.. سلام.
اعضا: حرف مى زنه.
- البته.. خب منم آدمم. حرف زدن بلدم.
- به نظر بچه مياد.
- هي! اول اينكه بسته كمتر سورپرايز شيد از ديدن من. بعدشم من اينجا نشستم اين چه وضع حرف زدنه!؟ من اصلا بچه نيستم!
- دختره.
-

در حالى که مرگخوارها در حال تجزيه و تحليل دشمن بودند، در باز شد و ولدمورت داخل شد. مرگخوارها سريع، با ترس به گوشه اى جمع شدند و احترام گذاشتند.
- سرورم.
- خواهر دامبل اومده به خونه ى ما؟

از جمع مرگخوارها، مردى نقابدار بيرون آمد و بعد از تنگ کردن کراواتش شروع به صحبت کرد.
- بله سرورم. اين دختر امروز اينجا کشف شد. ما قبل از اومدنتون داشتيم عمق فاجعه رو بررسى مى کرديم.
- خوبه. اول ناخناش رو بكشيد. بعد موهاش رو بتراشيد. بعدم بندازينش جلو محفل.

آريانا از روي تخت بلند شد و به سمت ولدمورت رفت. ولدمورت كه با غرور سرش را بالا گرفته بود، با ديدن دخترک زير چشمى نگاهى به او انداخت. و بعد..

-
- ما رو بغل کرد. ما رو بغل كرد. ما رو بغل كرد.
- از آشناييتون خيلي خوشحالم. شما چقدر مهربون به نظر مى رسيد ارباب.

ولدمورت با حالت عصبي خودش را عقب كشيد.
- ارباب؟ :vay: به ما نگو ارباب اى خواهر دامبل. ما اصلا خوب و مهربون نيستيم. ما بسيار ستمگر و بى رحميم.
- نه شما خيلي خوبيد.
- اينو از اينجا بندازين بيرون. :vay:

مرگخوارا با فرياد ولدمورت به خودشان آمدند و جرئت کردند که جلو بيايند.

- ولى من از اينجا نميرم. من پيش شما مى مونم. شما خيلى مهربونيد.
- ما تو رو نمى خوايم.
- ولي من شما رو مي خوام.
- بندازينش بيرووون!

حالا مرگخوارها يک عضو يهويى داشتند. زندگى بعضى ها پر است از يهويى ها. يهويى مى روند. يهويى مى آيند. يهويى مى خندند. يهويى گريه مى کنند. مهم اين است که شما کدامش را انتخاب کنيد. مهم اين است که بخواهيد يهويى هايتان خوب باشند يا بد. يهويى هايتان خوب. :)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around