لرد دامبلدور در این حین که دست هاشو کورکورانه جلوش تکون میداد، گفت:
- یاران وفادار اینجا چراغی، لامپی، لوموسی چیزی نداره؟
- نور ارباب؟
- بله فرزندانم نور همیشه بر تاریکی پیروز... چیزه نه یعنی منظورم اینه که اینجا تاریکه شما یاران تام... نه یعنی من... نمیتونید خوب ببینید. من نگران شما هستم.
- ارباب شما نگران مایید؟
لرد دامبلدور حس میکرد اوضاع در حال خطرناک شدنه ولی از اون جایی که هیچوقت لرد نبود نمیدونست باید چطوری اوضاع رو جمع و جور کنه.
- اممم... خب ببینید حالا من یه اشتباهی کردم شما وفاداران خیلی سخت نگیرید.
ملت مرگخوار چنان در شوک این رفتار لرد دامبلدور فرو رفته بودن که خشکشون زده بود. فقط صدای تلق تلق و قل قلی از گوشه ی اتاق سکوت سنگین اتاق رو میشکست. بلاخره این لینی بود که قبل از همه به خودش اومد.
- ارباب خودتونید واقعا؟
- معلومه که من خودمم فرزندم اگرچه اینجا سفیدی نیست ولی خودمم.
قبل از اینکه مرگخوار ها بتونن بیشتر از قبل شوکه بشن لیوان نوشیدنی لرزونی که ازش بخار بلند میشد همراه دستی لرزون جلو دماغ لرد دامبلدور دراز شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج











پنینیِ ایثار و شهادت؟ آشِ دهنسوزِ اعتمادِ به اسنیپ؟ 