دامبلدور نميدونست چرا مار محبوب لرد سياه بهش ميگه پاپا، گيج شده بود کل اتاق دويد تا از اون مار فرار کنه اما نجينى بهش رسيد،وخودشو به گردنش گره زد.
-نههه ولم کن ولم کن من نبايد بميرم هنوزم بچه هايى هستند که به کمک من احتياج دارن......من بايد از اونا محافظت کنننمم!
-پاپا چى فس؟؟بلاتريکس بيا ببين پاپا ديگه منو نه فس
بلاتريکس با صداى دادو بيداد هاى ارباب ونجينى اومد داخل اتاق وديد ،ارباب روى تخت وايساده و جيغ ميکشه نجينى هم پايين تخت ميخزيد و ميگفت:پاپا ديگه منو نفس،پاپا ديگه منو نفس!
بلاتريکس با تعجب روبه دامبلدور گفت: ارباب،اينجا چه خبره؟؟
دامبلورد که ديگه صبرش تموم شده بود باصداى بلندى گفت: بسه ديگه انقدر به من ارباب نگين من پروفسور دامبلدور هستم!
-ارباب شما حالتون اصلاً خوب نيست،بهتره يکم خودتونو تو آينه نگاه کنين ،من نجينى روباخودم ميبرم......بيا بريم نجينى!
نجينى باهمون حال خرابش دنبال بلاتريکس رفت ،وتنها دليلش هم گرسنه بودن بود.
پس از رفتن بلا ونجينى،دامبلدور تقريباً 2ساعت بود که شوک زده به تصوير لرد سياه بجاى خودش توى آينه خيره شده بود،اون داملبورد بود،مطمئن بود حتى تمام کار هايى که ديروز انجام داده بود يادش بود پس اين يعنى چى؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


در مورد مهمانی چای عصرانه. در سالن اسلیترین. که تمام بانوان اسلیترینی (افکار نجینی اینجا وارد شد: پاپا، پرنسس هم فسسسس؟!
چون پرنسس عُمر و قلب و به معنی دقیق کلمه مغز پاپاش هم هست.) به آن دعوت می شدند و...
می گفتیم. ما ایده ای اربابانه داریم و برای عملی کردنش به چیزی احتیاج نداریم، چون ما ارباب هستیم. ولی شما بسیار مشتاق و بی صبر به نظر می رسید که این ایده رو اجرا کنید.










