جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سالن تئاتر هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: دوشنبه 19 فروردین 1398 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- سو... سو... اصلا استرش نداشته باشیا! فقط... فقط...

سو که کاملا گیج شده بود به گادفری نزدیک و نزدیک تر میشد.

- نه! نزدیک تر نیا! یعنی چیزی نیستا فقط... اصلا ولش کن، یه لحظه خم شو!
- ای بی شعور منحرف! برای چی خم شم؟ بگم لرد بیاد اره تو بکنه تو آستینت؟!

گادفری که از سو تفاهمی که برای سو پیش اومده بود عصبی شده بود، اره رو برداشت و فریاد زنان به سمت کله ی سو روانه شد...
- یااااااااااااا!
- چکار میکنی گادی؟!

گادفری همانطور که در هوا معلق بود به فکر فرو رفت.
- اگه دستم خطا بره بخوره تو کله اش چی؟ نه بابا من خیر سرم ده ساله دارم سر از تن ملت جدا میکنم؛ این که دیگه یه سوکسه چیزیش نمیشه!

گادفری خواست تا اره اش رو پایین بیاره اما کریس که میخواست خودش رو به ولدمورت نشون بده، پرشی کرد و گادفری رو به سمت پرده تالار پرت کرد.
در همین حین اره از دست گادفری پرت و شد و کل پرده ی تئاتر هاگزمید رو پاره کرد.

- یهو چت شد کریس؟!
- مگه نمیخواستی سو رو بکشی؟
- من؟ من غلط بکنم! فقط خواستم اون سوکس روی سرشو بکشم. راستی سوکسه هنوز روی سرشه! 😱

و بدون توجه به اره به سمت سو لی شیرجه رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/1/19 13:15:55
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1398 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان حال، گادفری چند تا جعبه ی دستمال کاغذی از کلاه شعبده بازی اش بیرون کشید و بعد شروع کرد به زار زدن.
- این تیکه ... این تیکه از نمایش خیلی احساسی بود!

گریک سعی داشت سر صحبت را با الیزایی که تازه ملاقات کرده بود، باز کند، اما سر و صدای گادفری مانع از تمرکز او می شد.
- گادفری، نمایش هنوز شروع نشده!
- خودم می دونم!

در حالی که شعبده باز اشک می ریخت، چنگ بر صورت می انداخت، ضجه می زد و تشنج می کرد، ناگهان نگاهش به دختری کلاه بر سر با چشمانی سیاه و گیرا افتاد. فریاد زد:
- سووووووو!

یکی از تماشاچی ها وحشت زده از جایش بالا پرید.
- باز سوسک اومده؟

گادفری تماشاچی را نادیده گرفت و همان طور که از رویش رد می شد، خودش را به دختر کلاه بر سر رساند.
- سووو!

سو لی چشم غره ای به شعبده باز رفت و کلاهش را برداشت تا تیغ های آن را در گلوی او فرو کند. در همین لحظه، چیزی درشت از داخل کلاه دختر مرگخوار بیرون افتاد. گادفری تته پته کنان گفت:
- سو ... سو ... سو ...

این دفعه واقعا سوسک دیده بود، ولی نه یک سوسک معمولی، بلکه سوسکی که اندازه اش از حد معمول هفت برابر بزرگ تر بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/1/18 23:19:41
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/1/18 23:21:27
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/1/18 23:22:25
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1398 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- چرا برقا خاموش شد؟
- خب چون تئاتر می خواد شروع بشه ماتیلدا!

پنه لوپه زیر لب غرغری درباره ی خنگ بودن ماتیلدا کرد و بعد به کار خود ادامه داد. ماتیلدا هم شانه ای بالا انداخت و به او کمک کرد. اما بعد لحظه ای دوباره گفت:
- خب اینطوری که نمی بینم دارم چی پاک می کنم!

بقیه ی محفلی ها هم تایید کردند. پنه لوپه اما به کار خود ادامه داد. ماتیلدا دوباره گفت:
- نمی بینم دارم چی پاک می کنم!

پنه لوپه فریاد زد:
- چوبدستیت!

ماتیلدا و بقیه ی محفلی ها تازه متوجه شدند. چوبدستی هایشان را از جیبشان در آوردند. لوموسی گفتند و دست به کار شدند. آنها با دقت کار می کردند. نمی خواستند دامبلدور را جلوی بقیه ی مرگخوار ها ضایع کنند. هر چند اگر هم می کردند، مرگخوار ها متوجه نمی شدند. بلا و سو هم چنان گیس های همدیگر را می کشیدند. پسرک لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت و جایی در اطراف آنجا هم بانز بیهوش بود!

سدریک که از ایجاد صلح میان دیگران ناکام مانده بود، تصمیم گرفت سینی ای برای محفلی ها بیاورد. محفلی ها همه از او تشکر کردند و پیاز های سوخاری را روی سینی ریختند. ماتیلدا دوباره تشکر کرد و گفت:
- ممنون سدریک! نمی دونی چقدر نیاز داشتیم. ولی خسته بودیم بیاریمش! هی من توی ظرف پاک می کردم، بعد یادم می رفت کدوم یکی رو پاک کردم کدوم یکی رو نه!

سدریک سری تکان داد و بر روی صندلی اش نشست.
- جیـــــــــــــــغ!

همه ی محفلی ها و مرگخوار ها دست از کارشان کشیدند. آملیا دوباره جیغی کشید و با تلسکوپش به هوا ضربه میزد. گادفری با صدای بلندی در میان جیغ های آملیا گفت:
- چی شده؟

آملیا اشاره ای به پایین کرد و گادفری منظور او را فهمید.
- سوسکه! الان خودم نابودش می کنم.

دامبلدور می خواست در زمین آب شود. محفلی ها هم آبروی او را برده بودند. لرد پوزخندی به او زد و گفت:
- حالا یارای خودتو جمع کن!

ماتیلدا چوبدستیش را که در سینی گذاشته بود، برداشت اما دقت نکرد و نمکی که معلوم نبود برای چه آنجا بود را ریخت ولی توجهی نکرد. قبل از اینکه گادفری سوسک را نابود کند، ماتیلدا چوبدستیش را به طرف سوسک نشانه گرفت و گفت:
- کروشیو!

سوسک بلافاصله در عذابی شدید قرار گرفت! ماتیلدا به دلیل کمبود حیوان در جنگل ممنوعه، می خواست آن سوسک را نگه دارد اما نمی دانست کجا بگذارد. پس در نتیجه تصمیم در نابودیش گرفت. کمی در صندلیش جابجا شد و چوبدستیِ خودش را آماده نگه داشت. اما با آن جابجایی خفیف، نشیمنگاه او به سینی برخورد و سینی برعکس شد و روی زمین ریخت! سریع گفت:
- آوداکداورا!

و قال قضیه را کَند. آن سوسک را نابود کرده بود! همه با دهان باز به او نگاه می کردند. اینکار از ماتیلدا بعید بود. او بعد کشتن آن موجود، فشار زیادی بهش وارد شده بود. برای خلاص شدن از آن شرایط هم فرصت خوبی بود. ماتیلدا زیر لب گفت:
- برم مرلینگاه!

و راه افتاد. اما بعد دقیقه ای، پنه لوپه به نمایندگی از محفلی ها فریاد کشید:
- ماتیلدا!

آن دو مثل تام و جری دنبال هم دویدند و از سالن بیرون رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1398/1/18 20:33:17
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 4 فروردین 1398 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
همهمه ای در سالن به وجود امده بود؛ بر روی صحنه همچنان بانز و پسرک در کشمکش بودند. لرد و دامبلدور نیز دست از تلاش هایشان برای هل دادن یکدیگر برنداشته و حرف هایشان را با فریاد به زبان می اوردند که همین امر موجب شلوغی بیش از حد شده بود.

لرد که از شدت فشار قرمز شده بود، فریادزنان رو به دامبلدور گفت:
- هی ریش پشمکی! اگر این پسرک همان کله زخمی نباشد، من تو را مقصر ناخشنودی ام میدانم! از همان ابتدا نحسی ات سالن را فرا گرفته بود!

دامبلدور که اشکارا رنجیده بود، فریاد زد:
- به من چه ربطی داره تام؟! تو خودت عادت کردی هر چی میخای اون مرگخوارات واست اماده کنن؛ اصلا میدونی چیه؟ همه ی اینا واسه ی اینه که وجود تو از نیروی عشق خالیه!

بلا که میخواست انتقام اربابش را برای این اهانت از دامبلدور بگیرد، پیوسته سعی میکرد با چوبدستی اش او را که مدام برای هل دادن لرد وول میخورد، نشانه بگیرد. اما با این کار ارنجش به سو که با اشتیاق مشغول پاپ کرن خوردن بود، خورد و باعث شد ظرف پاپ کرن از دست سو به زمین بیوفتد.

در همین هنگام سدریک از همه جا بی خبر، از انجا رد شد و پایش را مستقیم روی ظرف پاپ کرن گذاشت که باعث شد خشخش بلندی ایجاد شود.

دامبلدور خنده ی خبیثانه ای کرد و رو به لرد گفت:
- ها ها! تام، تو برو مرگخواراتو جمع کن که با این صدای پاپ کرنی که ایجاد کردن، لکه ی ننگ بزرگی روت گذاشتن!

لرد با عصبانیت رو به سو کرد:
- مقصر این لکه ی ننگ کی بود سو؟ مگه نگفتم بگو پاپ کرنش بی صدا باشه؟
- ب.. بله ارباب.
- پس چرا این پاپ کرن چنین صدایی ایجاد کرد؟
- تقصیر من نبود ارباب! تا قبل از این که بلاتریکس بندازتش زمین بی صدا بود.

بلاتریکس ناباورانه به سو نگاه کرد و گفت:
- چرا میندازی تقصیر من؟ تو اگه انقد دست و پا چلفتی نبودی که ظرف نمیوفتاد!

در همین حین دامبلدور سعی میکرد از فرصت استفاده کرده و صندلی را تصاحب کند. لرد که یادش رفته بود دامبلدور رقیب صندلی اش است، به سر کار اولیه ی خود، یعنی هل دادن دامبلدور برگشت و بلا و سو را که درحال گیس و گیس کشی بودند به حال خود رها کرد.

سدریک که به دلیل مهربانی بیش از حد موجود در رگ هافلپافی اش نمیتوانست دعوای دو نفر را تحمل کند، به سوی بلا و سو رفت تا انها را از هم جدا کند. اما پس از این که لگدی از سو و مشتی از بلاتریکس نصیبش شد، تصمیم گرفت که به سراغ لرد و دامبلدور برود که حالا کارشان به جاهای باریک کشیده بود.

سدریک با مهربانی رو به دامبلدور کرد و گفت:
- پروفسور، این حرکات از شما بعیده! شما الگوی مایین باید یه کم متین تر رفتار کنین!

اما پس از این که با بی توجهی تمام از سوی دامبلدور مواجه شد، تصمیم گرفت به سراغ لرد برود. بنابراین دست نوازشی به سر لرد کشید:
- لرد عزیز، حیف نیست با این کله ی آینه ای قشنگ اینجوری دعوا میکنین؟ نمیگین ممکنه یه خطی چیزی روش بیوفته؟

لرد با عصبانیت دست سدریک را به کنار راند و گفت:
- تو این وسط چه میگویی پسره ی نخود؟ چطور جرعت کردی به سر من دست بزنی؟ با اون دستان کثیفت سرم را الوده کردی! حالا تا یه آوادا بهت نزدم از اینجا برو.

سدریک درحالی که از ناکامی اش در ایجاد صلح ناراحت بود، به طرف صندلی اش به راه افتاد که ناگهان صدای مهیبی شنید. صدایی که از افتادن بانز با سر از روی صحنه حکایت میکرد. بالاخره پسر موفق به فرار شده و با لگدی بانز را از روی صحنه به زمین پرتاب کرده بود.

دامبلدور از خوشحالی جیغی کشید و گفت:
- هی تام، بهتره تا قبل از نمایش بساطتو جمع کنی و بری که مرگخوارات دارن بدجوری خرابکاری میکنن!

لرد که از تاسف سری تکان میداد، رو به بانز گفت:
- به جای این دلقک بازیای ماگلی، بیا برو سو و بلا را جدا کن که کم مانده یک دیگر را بکشند!

در همین لحظه چراغ های صحنه دوباره خاموش شدند تا جمعیت را برای شروع نمایش به سکوت دعوت کنند. لرد و دامبلدور نیز که حالا شکل ظاهریشان دست کمی از لواشک نداشت، در انتظار نمایش دست از دعوا و هل دادن یک دیگر کشیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1398/1/4 19:10:23
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: جمعه 17 اسفند 1397 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
درحالی که پنه لوپه سه صندلی را برای تمیز کردن پیازها اشغال کرده بود،مرگخواران به صحنه خالی خیره شده بودند و بی صدا پاپکورن میخوردند.

-پس چرا شروع نمیشود؟!

دقیقا بعد از اعتراض لرد،پسری کوچک روی صحنه آمد،لرد با آرنج به سو زد.
-هی سو،این کیست مثلا؟
سو با کلاهش درحال باد زدن خودش بود.
-نمیدونم ارباب ...

لرد با تاسف به سو نگاه کرد.
-یک مرگخوار باید همیشه بداند سو!

پسربچه روی صحنه شروع به صحبت کرد:
-سلام،ببخشید ولی به دلیل مشکلات فنی تئاتر یکم دیرتر اجرا میشه!

لرد اصلا به دیالوگ پسربچه توجه نداشت،بنابراین خنده ی بلندی کرد و گفت:
-ها ها!فهمیدیم!این بچگی های کله زخمی است!

دامبلدور که کنار لرد نشسته بود،با سختی زیاد لرد را کمی هل داد.
-نخیر تام،این بچگی های توست وقتی در یتیم خانه بودی.

ناگهان پسربچه روی صحنه جیغ کشید،فرد نامرئی او را گرفته بود و موهایش را کنار زده بود،بلاتریکس بلند شد.
-چیکار میکنی بانز؟!
-دارم میبینم زخم روی کلش داره یا نه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: پنجشنبه 16 اسفند 1397 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
-فرزندان روشنایی؟ خیانت به آرمان های محفل؟

اولین تیکه ی پیازهای روشنایی تو حلقوم محفلیا گیر میکنه. به پیازاشون نگاه میکنن که ببینن دامبلدور خیانت رو از کجای پیازا در آورده که رون ویزلی تصمیم میگیره برای اولین بار هم که شده قبل از هری مشکلو حل کنه.
-اجازه پروفسور. من فهمیدم مشکل از کجاست. روغن و آرد سوخاری و نمک!

هری از اون طرف، هر دو دستشو بلند میکنه.
-من بگم؟ پروفسور...خواهش میکنم...من بگم تا زخمم شروع نکرده به دردناک شدن؟

دامبلدور با محبت به هری اشاره میکنه.
-تو بگو فرزند!

هری فکر میکنه...هول میشه...یادش میره...و بالاخره جواب میده:
-روغن، آرد سوخاری، نمک!

دامبلدور و کل محفل با اشتیاق شروع میکنن به تشویق کردنش.

-احسنت! با یک نگاه مشکل رو دریافت.
-بی نظیره.
-فقط بی نظیر که نیست...چشماشم شبیه باباشه!

و کسی به حرف رون گوش نکرد که داشت غر میزد که جواب اونم همین بوده.

دامبلدور پاکت پیازا رو از محفلیا میگیره.
-ما این مواد سوسولانه رو نمیخوریم. پیازا رو قبل از نوش جان کردن خوب پاک کنین. هیچی روشون نمونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1397 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
همه برای شروع نمایش سکوت کرده بودند و به صحنه خیره شده بودند.
اما در همان حالت، لرد و دامبلدور، با اینکه چشمانشان به طرف صحنه بود، به هم فشار وارد می کردند و هر کدام سعی می کردند جای بیشتری بگیرند.

-ارباب! بالاخره خریدم.

سو در حالی که دستش پر از پاکت های خوراکی بود به طرف لرد و سایر مرگخواران دوید.
-بفرمایید ارباب... همونطور که امر کردید فقط پاپ کرن خریدم. به فروشنده هم گفتم اگر پاپ کرناش صدا دار باشن، خودم میرم می کشمش!
-آفرین سو... تو سوی با فرهنگ مایی! مرگخواران ما،هر کسی موقع تماشای نمایش صدای پاکتش رو در بیاره زنده از اینجا خارج نمیشه.

مرگخواران در کمال سکوت و بی صدایی، خوراکی هایشان را تحویل گرفتند.
لرد با لبخندی سرشار از فخر و غرور، پاپ کرن در دهان می گذاشت و گاهی هم نیم نگاهی به دامبلدور می انداخت.

دامبلدور آن وضع را تاب نیاورد و با سوتی دو انگشتی، توجه پنه لوپه را جلب کرد.
-پنی، فرزند روشنایی... خوراکی ها رو بده بیاد!

با باز شدن بسته خوراکی های محفلی ها، بوی پیاز سالن تئاتر را پر کرد... بوی پیاز سوخاری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1397 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-تام...کاری نکن که مجبور بشم ازت شکایت کنم. ما تو محفل زیاد شکایت نمیکنیم.

لرد سیاه اهل شکایت کردن نبود. خودش کاراشو پیش میبرد. برای همین به هل دادن ادامه داد تا جایی که دامبلدور تقریبا جزئی از صندلی شد و نشون داد که تهدیدش هم توخالی بوده.

-ارباب...مایلین منم بیام که با هم جاشو تنگ تر کنیم؟

صدا از صندلی خالی پشت سر لرد میومد.

لرد جواب میده:
-خیر بانز. خودمون از پسش بر میاییم. تو شرم نکردی بدون لباس اومدی تئاتر تماشا کنی؟

شرم و حیا خیلی وقت بود که از زندگی بانز رخت بربسته و رفته بود. ولی دلیل اصلیش این بود که موقع ورود نبیننش و ازش بلیط نخوان و بعدم بتونه آزادانه بره تو و یه جای خوب بشینه و حتی طی نمایش هم بره برای خودش گشت و گزار کنه.


بانز تو همین فکراس که چراغا خاموش میشه و پرده کنار میره.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 14 بهمن 1397 14:56
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
گریک چندین بار دهانش را برای سخنرانی ای تاثیر گذار باز کرد اما ثانیه ای بعد دوباره موضوع از یادش می رفت.

-فرزند تاریکی، با فرزند روشنایی مان شوخی نکن.

ملانی که با لبخندی کنار ایستاده بود و گاهی چوبدستی اش را با ورد غیرلفظی فراموشی به طرف گریک تکان می داد، زیرلب غرغری کرد.
-دامبل هم با این ریشش فکر میکنه همه فرزندن.
-تو در اشتباهی فرزند تاریکی. عشق... .

-باز گفت! مل! چوبدستی مان.
-بله ارباب. اکسیو واند.

ناگهان صدها چوبدستی مانند تیرهایی از پیش صاحبشان به سمت آنها پرواز کرد.
-مل! چوب دستی ِ خودمان!
-ارباب نمیتونستم چوبدستی خودمان رو اکسیو کنم.
-از نوع خنگت متنفریم.

دامبلدور که با این حرف لرد انگار فعال شده بود با لبخندی دست هایش را باز کرد و باعث شد تا لرد کاملا به دسته صندلی بچسبد.
-اما عشق، چیزیه که از تنفر قوی تره، تام!

درحالی که گریک همچنان به کاری که برای آن به اینجا آمده بود فکر می کرد، لرد طی روشی ماگلی با پشتش دامبلدور را هل می داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1397/11/14 15:02:14
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: شنبه 13 بهمن 1397 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
گریک از سر جاش بلند شد تا این قضیه رو درستش کنه ولی خب با هجوم مرگخوارا برای بدست آوردن صندلیش رو به رو شد.
- بابا نمی خواد بیاین سمتم منو رو دوشتون بذارین که... من خودم میام.

گریک دقت کرد که بعد این حرفش از سرعت مرگخوارا کم نشد.
- خب حالا که دوست دارین منم مشکلی ندارم.
- من اونو می خواااااااام!
- جرات داری بهش نزدیک شو تا سرتو بزنم!

گریک که این حرفا رو شنید با خودش گفت:
- بذار براشون کلاس بذارم... انگار خیلی طالب منن!

رو کرد به مرگخوارا و گفت:
- الان که دارم فک...

قبل اینکه حرفش تموم بشه یک مشت از کراب، یه لگد از بلا و یه کلاه از سو خورد و نقش زمین شد.
- شما مرگخوارا چقد دردناک کاراتونو پیش می برین!... حالا چرا دردو به بقیه منتقل می کنین؟!

مرگخوارا داشتن به زور خودشونو جا می دادن و به حرف گریک توجه نکردن. گریکم برای اینکه ضایع نشه گفت:
- عه... آها برای اینه... خب پس مشکلی نیست.

گریک که صندلیشو از دست داد با خودش گفت:
- حداقل برم ولدمورتو دامبلدور رو درستشون کنم.

رفت سمتشون ولی در حین اینکه داشت می رفت سمتشون فهمید که به جای اینکه بهشون نزدیک بشه داره ازشون دور میشه.

- گریک... تو کی این رقص رو یاد گرفتی؟
- رقص... چه رقصی کریس؟
- همین دیگه... داری مون واک می ری.
- خودت داری می ری بی تربیت... من بزرگترتم!
- اسم رقصص!
- آها! ... حالا چی هست؟
- همینی که داری می ری دیگه!... عقبی عقبی رفتن جوری که انگار داری جلویی می ری!

گریک پایینو نگاه کرد دید که واقعا داره عقبی می ره.
- عقبی می رم ولی
امید دارم به ویز هاپ لعنتی
( ویز هاپ: هیپ هاپ جادویی)

بدن گریک برای اینکه ضایعش کنه شروع کرد به حرکت کردن.
- دیدی امید چقد موثره... آدم به امید زندس!

بعد از چند قدم گریک به ولدمورت و دامبلدور رسید و اونا رو در حال جر و بحث دید.

- تام بلند شو!
- چاق تو خف شو!
- تام جا تنگه!
- خب خودتو جمع کن بازنده!

گریک دید بحث، بحثه رپه گفت خودی نشون بده.
- رپ می کنین ولی حواستون نیست
پادشاه ویز هاپ جلوتون کرده ایست


ولدمورت و دامبلدور نگاهی به گریک کردن و بعد به جر و بحث ادامه دادن. بعد چند لحظه گریک یادش اومد که برای چی اومده و جلوی اونا وایساده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده