جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] در بحبوحه سیاهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1403 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خانواده اسلیترین با تعجب به ترزا و گابریل نگاه می‌کردند، اما ترزا و گابریل عین خیال‌شان هم نبود!
- خب بریم اتاق رو رزرو کنیم!

همه به طرف سالن انتظار هتل‌شان راه افتادند. مرد پشت پیشخان هتل با دیدن این جمعیت دهانش باز مانده بود.

ترزا به او گفت:
- ۵۰ تا اتاق ۱۲ نفره می‌خوایم!

مرد با تعجب گفت:
- ببخشید، ولی این تعداد اتاق خالی نداریم!

آه‌وناله‌ی دانش‌آموزان بلند شد.
- وای!
- حالا چی‌کار کنیم؟
- کارمون ساخته‌س!

ناگهان ترزا با لبخندی پت‌وپهن گفت:
- اشکال نداره! یه‌عده می‌رن توی ساحل می‌خوابن!

ترزا این را گفت و به طرف مرد برگشت.
- چندتا اتاق خالی دارید؟

مرد گفت:
- هیچی!

ترزا گفت:
- پس به جاش ۵۰ تا چادر و ۱۰۰ تا کیسه‌خواب بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1403 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


سالازار و لرد قصد کرده بودن در آرامش آفتاب بگیرن و بی‌توجه به این که کیا ممکنه حذف یا برنده شن، فقط به برنزه شدن پوستشون فکر کنن. تا الان هم بسیار موفق عمل کرده بودن و از حذف گاه و بی‌گاه جمعیت به دلایل مختلف انگار که روحشون انرژی می‌گرفت. اما این وسط یه چیزی قصد داشت مخل آسایششون بشه...

یه چیزی به نام دامبلدور!

اسم دامبلدور که هر بار همچون پتکی بر سر لرد فرود میومد، اونو کم کم از حالت آرامشش خارج می‌کنه.

سالازار که متوجه شده بود با هر بار شنیدن نام دامبلدور، لرد لرزش خفیفی می‌کنه، هورتی از آب پرتقالش می‌کشه و عینک آفتابیشو یکم بالا می‌ده تا با دقت بالاتری لردو برانداز کنه.
- دارم درست می‌بینم؟ یک عدد دامبلدور دارد آزارت می‌دهد؟

بازم اسم دامبلدور از بین جمعیت شنیده می‌شه و لرد دیگه احساس می‌کنه که نمی‌تونه آرامش خودشو حفظ کنه.
- دست کمش نگیر! ما هر نقشه‌ای کشیدیم سعی کرد خرابش کنه. البته که به جز چاپ کتاب‌های تخیلی هری پاتر برای ماگلا دستاورد دیگه‌ای بدست نیاورد، اما ما... ما دوستش نداریم خب.

سالازار شونه‌ای بالا می‌ندازه و عینکشو سرجاش برمی‌گردونه.
- می‌توانی دوست نداشتنت را عملی نشان بدهی!

لرد با شنیدن این حرف مثل فنر از جاش می‌پره و روی بلندی می‌ره تا دامبلدور در تیررس طلسمش قرار بگیره.
- وقتی تبدیلش کردیم به لاک‌پشت تا نتونه به خط پایان برسه، حالش جا میاد!

لرد چیزی زیر لب زمزمه می‌کنه و با تکون چوبدستیش، طلسمِ لاک‌پشت‌کن از انتهای چوبدستیش خارج می‌شه تا یکراست بره بخوره به فرق سر دامبلدور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- من ریشم کنده شده، شما ادامه بدین.

لحن دامبلدور به شکلی بود که گویی تیری به پایش برخورد و توانایی حرکت او را سلب کرده است.
پیرمرد زانوی غم در بغل گرفت.

- پروفسور مگه شما زانوی غم در بغل نگرفتین؟ پس چطوری هنوز سریع‌تر از همه ما می‌دوین؟!

توجه همه‌ی دوندگان با شنیدن جمله ریموس به دامبلدور جلب شد. دامبلدوری که مانند غول چراغ جادو معلق و با زانو‌هایی در بغل گرفته در هوا به سرعت نور پیش می‌رفت.
- به سرعتم نگاه نکنین فرزندان روشنایی و تاریکی... من از درون شکسته‌ام.

با همان زانو‌های در بغل گرفته، پدال گاز را فشار داد و صدای آهنگ غمگین فرهاد ازضبط، با صدای اگزوزش در هم آمیخت.

- چطوری با زانوی در بغل، پدال گازو فشار می‌دین؟! اصلا اگزوزتون کجاتونه؟
- آم... فکر نکنم دلت بخواد محل قرارگیری اگزوزمو بدونی فرزند روشنایی، ولی اگر خیلی کنجکاو بودی می‌تونم ارجاعت بدم به گلرت عزیزم!

گلرت با شنیدن این جمله سعی کرد سوت زنان، هرگونه آشنایی با دامبلدور را صریحا انکار کند.

به نظر می‌رسید که دامبلدور هر لحظه در حال تکامل بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
اما رابستن قرار نبود تنها قربانی ریش به اهتزاز دراومده‌ی دامبلدور و گابریلی که همراهش در آسمون پرواز می‌کرد باشه. چون بعد از این که چندین نفر دیگه با فرود اومدن پای گابریل تو صورتشون نفله شدن، حالا نوبت به کسی رسیده بود که قصد نداشت قربانی باشه.

- بیا پایین ببینم دختر!

مردی که پیش‌تر حرکت دومینوییِ پرتاب ملت رو زمینو راه انداخته بود، با دیدن جفت پاهای گابریل که داشت به سمتش میومد یه جاخالی جانانه می‌ده و بعد گابریلو می‌گیره و تا زمین هدایتش می‌کنه. شاید فکر کنین چطور این جادوگر که کارش دک کردن بقیه با نامردی بود، حالا گابریلو به آرومی تا زمین راهنمایی کرده بود. اگه به ذهنتون این خطور کرده که احتمالا کودکان رو از لیست کسایی که مشکلی با آسیب زدنشون نداره حذف کرده، باید بگم اشتباه کردین!

اون فقط نقشه‌های شیطانی بیشتری در سرش داشت!

حالا که گابریل رو زمین بود در حالی که هنوز ریش دامبلدور رو محکم چسبیده بود، تمام افرادی که در مسیر بین گابریل و دامبلدور قرار داشتن مورد عنایت ریش قرار می‌گیرن و ناک‌اوت می‌شن. ریش هم‌چون طنابی محکم شده بود که سدِ راه ملت شده بود.

مرد زبون‌درازی‌ای رو به لشگری که پشت سرش داشتن با ریش دامبلدور از بازی حذف می‌شدن می‌کنه و بدو بدو به جلوی جمعیت می‌ره.

سیریوس که اوضاع رو نابسامان می‌دید و مردم مملکتش رو در حال نفله شدن، دست از جلوی صف بودن برمی‌داره و برمی‌گرده تا ریش دامبلدور رو قیچی کنه گاز بگیره.

دامبلدور که بی‌خبر از تلفاتی که پشت سرش در حال رخ داد بود با خوش‌حالی می‌دوید، با دیدن سیریوس که از ریشش آویزون شده بود و داشت با دندوناش می‌بریدش شوکه می‌شه.
- بابا جان این ریش ما بودا!

اما دیگه دیر شده بود و ریش دامبلدور کنده می‌شه و جمعیتی که سالم مونده بودن از روی ریش رد می‌شن و به دویدن ادامه می‌دن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین

هنوز نفرات جلویی جمعیت چند قدم نرفته بودند که سیریوس جستان و خیزان از همه جلو زد.

ترزا فریاد زد:
- اقا قبول نیست ایشون چهارتا اندامک حرکتی داره!
سیریوس در جواب گفت:
- هاپ!

- این چی میگه؟

ریموس از پشت سر ترزا به او نزدیک شد و گفت:
- داره میگه مرغها اگر باور داشته باشن پرواز هم میکنن!

- الان اون به دونه هاپ اینقدر معنی داشت؟ … وایسا ببینم! الان من مرغم؟
- نمیدانم! اطلاعی ندارم!

ترزا میخواست اعتراض کند که کسی از پشت محکم به شانه اش زد و باعث شد او سکندری بخورد و تقریبا بیافتد.
- چه خبرتونه؟!! اقا آروم تر… چی؟ دامبلدور شمایی؟؟!!

در کمال تعجب ریموس و ترزا و ۴۳.۵ درصد از جمعیت، دامبلدور با شرت ورزشی صورتی فوق العاده کوتاه و یک رکابی زرد، در حالی که عینک آفتابی بزرگی به چشمش زده بود در حال دویدن بود.

- شما مگه اصلا اومده بودین؟
- البته که اومده ام بابا! فقط تو فضای ابری بودم و کاملا دانلود نشده بودم!
- چی؟
- فضای ابری! با تام پای قلیون بودیم بابا!

صدای لرد ولدمورت به صورت ضعیف به گوش رسید که فریاد میزد:
- بابایمان؟ دست پیرت را از بابای ما بردار!… اصلا چطور میتونی بدویی با این سنت؟

البته این سوال خیلی ها بود که خب لرد تنها کسی بود که جرات پرسیدنش را داشت. البته تنها مساله سن دامبلدور نبود بلکه ریش بلندش بود که پشت سرش مانند پرچم سفیدی به احتزاز درآمده بود و مدام در چشم و دست و پای افراد عقبتر میرفت.
وضعیت وقتی بدتر شد که گابریل ریش را گرفت و خنده کنان همراه با ریش به احتزاز درآمد و چون رابستن اولین فرد پشت دامبلدور بود، پاهای گابریل در فک و چشمش نشستند و باعث شدند بسیار انیمه طور در هوا غلط بخورد و زمین بیوفتد.
- اخ دهنم! یکی…

حرف رابستن نیمه ماند چون جمعیت دونده که رحم و مروت نداشتند مانند سرعت گیر جاده با او برخورد کردند و از رویش رد شدند و در نهایت رابستن که دنده ها و یک دستش شکسته بود و فرش جاده شده بود تنها ماند.

البته چون رابستن فضایی بود و یک نه تایی جان داشت، نمرد و همانطور کج شده و خونین و مالین از جا برخواست.

- نامردا ! من هنوز زنده بودن!

بعد لنگان لنگان به مسیر مسابقه ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/10/9 18:00:17
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دلیل اصلی اینکه ولدمورت و سالازار داشتند آفتاب می گرفتند، این بود که عینک آفتابی بزنند تا کسی نفهمد که آنها دارند به کجا نگاه می کنند. نقشه ی زیرکانه ای هم بود. چون آنها داشتند این صحنه ها را با خیال آسوده می دیدند و بلوتوثی با هم می خندیند... خنده ای پیروزمندانه! داشتند زودتر از انتظار به هدف خودشان از ایجاد این مسابقه می رسیدند.

فضای بلوتوثی بین ولدمورت و سالازار

- بهت گفتم که خورشید می تونه متحد خوبی باشه.
- واقعا می ارزید که با زهره کات کنیم و خورشید را بگیریم.

جاوایی

افرادی که روی زمین افتاده بودند، با چشم هایی معترض، اول به کسی که آنها را انداخته بود و بعد به داوران مسابقه یعنی ولدمورت و سالازار، نگاه کردند. منتظر این بودند که که واکنشی از آن دو بابت این حرکت ببینند. ولی اتفاقی نیفتاد! بعد از چند ثانیه همگی حرفی را که لرد ولدمورت زده بود بخاطر آوردند:
نقل قول:
بنابراین نباید بذارین حریفانتون به خط پاین برسند!

پس جریان از این قرار بود! کسی به آنها نگفته بود که عادلانه بازی کنند. آنها می توانستند برای برنده شدن، دست به هرکاری بزنند.

نفرات اول هر صف، با جفتکی نفر کناری خود را به سمت کناری‌اش پرتاب کردند.
افراد به هم می خوردند و می افتادند. این عمل آنقدر ادامه داشت که اگر دوربینی بود که از این صحنه فیلم برداری می کرد، می دیدید که اشخاص افتاده در کنار هم، جمله ی "دوست داریم رابستن" () را درست کرده بودند.

- فکر کنم الان زمان خوبی باشه!

سوت شروع مسابقه به صدا در آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بازیکنانی که مدت‌ها بود پشت خط شروع آماده برای دویدن بودن، حالا با دیدن طولانی شدن زمان انتظار برای آغاز بازی، بیش از پیش جلز ولز می‌کنن. خصوصا که بعضا فاصله‌ی ایستادنشون کنار هم، تنها به چند سانتی‌متر می‌رسید و این گرما واقعا داشت عذاب‌آور می‌شد.

ریموس که وسط جمعیت و کنار آلنیس دیده می‌شد، دستشو رو کمر آلنیس می‌ذاره و رو زانوهاش خم می‌شه.
- احساس می‌کنم گرگ درونم الانه که بزنه بیرون! چرا اینقد دما بالا رفت؟

آلنیس دستشو تو جیب پیراهن ریموس می‌بره تا چند تا شکلات براش بیرون بیاره و ریموسو آروم کنه. اما به محض برخورد دستاش با بسته‌ی شکلات، متوجه آب شدن تمام و کمال شکلاتا می‌شه.

ریموس با دیدن شکلات آب‌شده‌ای که از لای پاکتش شر شر می‌کرد و روی زمین می‌ریخت، بیشتر احساس بدش تحریک می‌شه.
- شکلاتام! حقا که حق دارم در این لحظه گرگینه بشم!

ریموس این جمله رو کمی بلندتر از حالت عادی بیان کرده بود که باعث می‌شه بغل‌دستیش بشنوه و اختیار از کف بده.
- خطر گرگی! خطر گرگی!

طرف فریادزنان اینو به زبون میاره و از بغل، خودشو می‌کوبه به ریموس. ریموس کنترلشو از دست می‌ده و از همون بغل می‌خوره به بغل که آلنیس بود. آلنیس هم به بغلیش و همینطور این زنجیره ادامه پیدا می‌کنه و یه خط کامل از دوندگانِ منتظر، به صورت دومینو وار روی هم میفتن و تَلی از انسان‌های خشمگین‌ِ روی هم سقوط کرده برجا می‌ذارن.

فردی که شروع‌کننده‌ی دومینو بود، راضی از کرده‌ی خودش پوزخندی می‌زنه و سقلمه‌ای نثار فرد جلوییش می‌کنه.
- هه! فکر کنم همین الان شانس بردمون یک پنجم افزایش پیدا کرد!

سیریوس که در همون نزدیکی داشت هاپ‌هاپ می‌کرد، با دیدن این اتفاق نگاه موشکافانه‌ای به سمت جایی که لرد و سالازار در حال آفتاب گرفتن بودن می‌ندازه و با خودش فکر می‌کنه:
- یعنی نمی‌خوان واکنشی نشون بدن؟ قراره تو بی‌قانونی مسابقه بدیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 10:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بازیکنان پشت خط شروع بازی، صف کشیده بودند. هنوز دویدن را شروع نکرده، همگی از میزان هیجان و آدرنالین نفس نفس می‌زدند. در این میان اما سالازار و لرد با حرکتی، صندلی‌های چوبی ساحلی خود را کنار دریا پهن کردند و با عینک‌ آفتابی و لیوان آب پرتقالی در دست، روی صندلی‌شان تکیه زدند.

بازیکنان همچنان نفس نفس می‌زدند و عرق می‌کردند. سالازار و لرد جرعه‌ای از آب پرتقال‌شان را نوشیدند و از طعم شیرینش لذت بردند.

بازیکنان زیر آفتاب جاوایی مانند بستنی‌ یخی‌ای، قطره قطره در حال آب شدن بودند. سالازار و لرد روی صورت‌های خودشان ضد آفتاب با اس پی اف صد می‌مالیدند.

- د نمی‌خواین اون سوت بی‌صاحابو بزنین؟

سالازار با آرامش، پس از مالیدن مقادیری ضد آفتاب بر صورتش، عینک آفتابی را دوباره بر چشمانش گذاشت و به گوینده‌ای که حالا دیگر از شدت گرما، آب شده و در زمین فرو رفته بود، چشم دوخت.
- صدایت از داخل زمین به گوش‌مون نمی‌رسه... بلندتر سخن بگو.

صدای نامفهومی از میان خروار‌ها خاک به گوش رسید. جمعیت شرکت کننده با هم فریاد زدند:
- داره می‌گه سوت رو بزنین تا مسابقه شروع بشه. مردیم از گرما!

سالازار بی‌توجه به جمعیت، به لرد نگاه کرد.
- نوه عزیزم، شما صدایی شنیدین؟
- خیر پدر بزرگ سالی!

به نظر می‌رسید که "اسلیترین گیم" برای سالازار و لرد زودتر از سوت‌شان شروع شده و قصد دارند حسابی از ایجاد عذاب در میان گروه شرکت کننده‌های آفتاب سوخته لذت ببرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 05:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همه به هیجان دراومده بودن و نمیتونستن که چه آشی براشون پخته شده. اونم با نیم وجب روغن جادویی! چیزی به شروع اولین مرحله مسابقه نبود و همگی مشغول آماده شدن و گرم کردن بودن. سیریوس که دیرتر از بقیه به جزیره رسیده بود، نگاهی به اطراف کرد و مشغول پرس و جو شد:
- قضیه چیه؟ چرا همه دارن مثل سیر و سرکه میجوشن اینجا؟
- نمیدونیییی؟ لرد سیاه و سالازار تصمیم گرفتن در راستای خوش گذرونی بیشتر یه مسابقه راه بندازن به اسم «اسلیترین گیم». اولین مرحله‌شم دویدن دور کل جزیره ست!

سیریوس شمّه کارآگاهیش به کار افتاد و احساس کرد که قضیه بودار بنظر میرسه. بالاخره سیریوس یه سگ زبده هم بود که توی بو کشیدن کارش حرف نداشت. ترزا رو خبر کرد و دوتایی به سمت گودریک رفتن تا باهاش مشورت کنن:
- گودریک قضیه بوداره!
- چی بوداره سیریوس؟ من که بویی نمیفهمم!
- همین مسابقه دیگه! اسم گروه خودشونم گذاشتن روش! آقا من مشکوکم به این قضیه.
- آهان مسابقه! اره منم خیلی مشکوکم بهش.

ترزا که غرق در زیبایی های جزیره و خوش گذروندن شده بود، نگاهی عاقل اندر سفیه به سیریوس میندازه و وارد مکالمه میشه:
- بابا بیخیال سیریوس! مگه همش دنبال دوستی و دوپامین نبودی؟ این مسابقه هم دوستی هارو کلی بیشتر میکنه هم دوپامین رو!
- به هرحال من مشکوکم آقا! از اولشم این مشنگ خیلی مشکوک به ما خبر داد این سفرو!

گودریک که دید اوضاع داره بیخ پیدا میکنه و اصلا دوست نداشت ارشدای گروهش به اختلاف بخورن، به مغز متفکرش فشار اورد تا بلکه بتونه راه حلی مسالمت آمیز پیدا کنه. چیزی تا شروع مسابقه نمونده بود و باید راه حلی پیدا می‌کرد. بعد از کلی فشار به سلول‌های خاکستری مایل به قرمز مغزش، ایده‌ای به ذهنش رسید:
- شما دوتا توی مسابقه شرکت کنید و حتما برنده بشید. اینطوری هم از مسابقه عقب نموندیم، هم می‌تونیم بفهمیم نقشه‌شون چیه.
- اینقدر فشار اوردی و سرخ شدی، همین بود نقشه؟
- بی ادب! پنج دقیقه دیگه بیشتر نمونده خب. نقشه بهتری سراغ داری؟

حق با گودریک بود. زمانی باقی نمونده بود و باید سریعا تصمیم میگرفتن. سیریوس به سرعت به شکل سگ دراومد و پشت خط شروع مسابقه ایستاد. ترزا هم موهاشو از پشت بست و ژست دونده‌های المپیک به خودش گرفت. جمعیت خیلی زیادی که از نظر تعداد بی شباهت با ماراتون مشنگی نبودن، آماده شنیدن سوت شروع مسابقه بودن. در همین حین و کمی اونطرف‌تر لرد سیاه کنار سالازار روی بلندی ایستاده بود و سوت به گردن مشغول صحبت بودن:
- تا اینا برن دور جزیره رو بزنن و دوباره برگردن اینجا، کلی وقت داریم عشق و حال کنیم.
- تازه شاید نصفشونم برنگردن.
- نظرت چیه سوت رو که زدی بریم آفتاب بگیریم؟
- تازه به همراه ماساژور بابابزرگ قشنگم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 02:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار و لرد در حرکتی همزمان سرهایشان را تکان دادند و برای مهر کردن همکاریشان با هم دست دادند. چون مغز هر دو با وای فای سلولهای خاکستری بهم وصل بود، افکارشان برای هم بلوتوث میشد و دیگر نیازی به حرف زدن نبود.
لرد به سمت کلبه های ساحلی که تراکم جمعیت بالای جادوگری را داشت برگشت و سالازار هم گلرت را که ارور 404 میداد، طی یک اقدام بروسلی طور برعکس نمود تا شاید خون به قسمت ها شرور مغزش برسد و بلاخره گلرت از فکر ساحره های برزیلی و والیبال ساحلی دربیاید.

لرد به محض رسیدن به جمعیت جادوگری، به سمت بالکن یکی از کلبه ها رفت و مشرف به جمعیت ایستاد. نفس عمیقی کشید و یکی از نادرترین کارهای زندگی اش را انجام داد. گوشه لبهاش را به اندازه 0.7 میلیمتر بالا داد و لبخند خیلی نامحسوسی زد. او معمولا تنها به سران تاریکی چهره خندانش را نشان میداد و جلوی مرگخواران جدی و خشن بود. بهرحال نمیخواست هوا برشان دارد و فکر کنند نوشیدنی کره ایی خاصی هستند، ولی در آن موقعیت چاره ایی نبود و باید 0.7 میلیمتر را تحمل میکرد.
چوبدستی اش را بر گلویش گذاشت و صدای بلندش در محوطه پیچید:
- ام...ابر قدرت ما و پدربزرگ عزیزمان تصمیم گرفته ایم که مسابقات هیجان انگیز اسلیترین گیم را در جزیره برپا کنیم! میتوانید شرکت کنید!

لرد که انتظار هورا و فدایت شوم ملت را داشت با سکوتشان روبرو شد و وقتی به جمعیت نگاه کرد، دید همه با صورت متعحب و ترسیده به او نگاه میکنند. چشمهایش را در حدقه چرخاند و اهی کشید.
- مگه نیامدید جزیره تفریح کنید؟ مسابقه هم تفریح است دیگر!
-
- باشه بابا! نجینی خورد! هرکسی که برد من و سالازار یک آرزوشو برآورده میکنیم! هرچی که باشه!

ملت با شنیدن این حرف به ذوق آمدند و شروع به صحبت کردن با همدیگر کردند. گابریل که مثل همیشه بیش از حد ذوق داشت در حالی که بالا و پایین میپرید پرسید:
-ارباب! ارباب! مسابقه چی هست؟

لرد با حالت مرموزی گفت:
- چند مرحله مسابقه داریم که اولیش دویدن دور جزیره است! کسانی که به خط پایان نرسند امتیازی نمیگیرند! بنابراین نباید بذارین حریفانتون به خط پاین برسند! نفر اولم بیشترین امتیازو میگیره...خب...همگی حاضرن؟

رابستن بالافاصله بچه اش را به جالت کوله پشتی دراورد و اماده شد. گابریل از سر ذوق روی کله الستور پرید و هر دویشان را به زمین انداخت. ترزا گرم کن ورزشی زرشکی را از ناکجا آباد بیرون کشید و جتی مروپ هم هلوها و شفتالو ها و پرتقالهایش را زیر بغلش زد و اماده دویدن شد. بقیه افراد هم به نحوی خودشان را آمده میکردند.
اما در حالی که ملت دمپایی لا انگشتی خود را دراوردع و مشغول پوشیدن آدیداس بودند، لرد با زیرکی همه را از زیر نظر گذراند. شاید فقط او میدانست که زیر آن تیشرت های هاوایی و صورتهای افتاب سوخته، چه انسانهای حریصی قرار دارد. خیلی از این انسان های حریص همدیگر را در مسیر مسابقه حذف میکردند و این اولین قسمت نقشه او بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT