همه به هیجان دراومده بودن و نمیتونستن که چه آشی براشون پخته شده. اونم با نیم وجب روغن جادویی! چیزی به شروع اولین مرحله مسابقه نبود و همگی مشغول آماده شدن و گرم کردن بودن. سیریوس که دیرتر از بقیه به جزیره رسیده بود، نگاهی به اطراف کرد و مشغول پرس و جو شد:
- قضیه چیه؟ چرا همه دارن مثل سیر و سرکه میجوشن اینجا؟
- نمیدونیییی؟ لرد سیاه و سالازار تصمیم گرفتن در راستای خوش گذرونی بیشتر یه مسابقه راه بندازن به اسم «اسلیترین گیم». اولین مرحلهشم دویدن دور کل جزیره ست!
سیریوس شمّه کارآگاهیش به کار افتاد و احساس کرد که قضیه بودار بنظر میرسه. بالاخره سیریوس یه سگ زبده هم بود که توی بو کشیدن کارش حرف نداشت. ترزا رو خبر کرد و دوتایی به سمت گودریک رفتن تا باهاش مشورت کنن:
- گودریک قضیه بوداره!
- چی بوداره سیریوس؟ من که بویی نمیفهمم!

- همین مسابقه دیگه! اسم گروه خودشونم گذاشتن روش! آقا من مشکوکم به این قضیه.
- آهان مسابقه! اره منم خیلی مشکوکم بهش.
ترزا که غرق در زیبایی های جزیره و خوش گذروندن شده بود، نگاهی عاقل اندر سفیه به سیریوس میندازه و وارد مکالمه میشه:
- بابا بیخیال سیریوس! مگه همش دنبال دوستی و دوپامین نبودی؟ این مسابقه هم دوستی هارو کلی بیشتر میکنه هم دوپامین رو!
- به هرحال من مشکوکم آقا! از اولشم این مشنگ خیلی مشکوک به ما خبر داد این سفرو!

گودریک که دید اوضاع داره بیخ پیدا میکنه و اصلا دوست نداشت ارشدای گروهش به اختلاف بخورن، به مغز متفکرش فشار اورد تا بلکه بتونه راه حلی مسالمت آمیز پیدا کنه. چیزی تا شروع مسابقه نمونده بود و باید راه حلی پیدا میکرد. بعد از کلی فشار به سلولهای خاکستری مایل به قرمز مغزش، ایدهای به ذهنش رسید:
- شما دوتا توی مسابقه شرکت کنید و حتما برنده بشید. اینطوری هم از مسابقه عقب نموندیم، هم میتونیم بفهمیم نقشهشون چیه.
- اینقدر فشار اوردی و سرخ شدی، همین بود نقشه؟
- بی ادب! پنج دقیقه دیگه بیشتر نمونده خب. نقشه بهتری سراغ داری؟
حق با گودریک بود. زمانی باقی نمونده بود و باید سریعا تصمیم میگرفتن. سیریوس به سرعت به شکل سگ دراومد و پشت خط شروع مسابقه ایستاد. ترزا هم موهاشو از پشت بست و ژست دوندههای المپیک به خودش گرفت. جمعیت خیلی زیادی که از نظر تعداد بی شباهت با ماراتون مشنگی نبودن، آماده شنیدن سوت شروع مسابقه بودن. در همین حین و کمی اونطرفتر لرد سیاه کنار سالازار روی بلندی ایستاده بود و سوت به گردن مشغول صحبت بودن:
- تا اینا برن دور جزیره رو بزنن و دوباره برگردن اینجا، کلی وقت داریم عشق و حال کنیم.
- تازه شاید نصفشونم برنگردن.

- نظرت چیه سوت رو که زدی بریم آفتاب بگیریم؟
- تازه به همراه ماساژور بابابزرگ قشنگم.