جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار با دیدن گلرت که توپ والیبال رو روی نوک چوبدستیش می‌چرخوند، دوباره با کف دست محکم روی پیشونیش کوبید و مغز باستانیش رو کمی تکون داد.
در نتیجه این تکون دادن، سلول‌های خاکستریش هم زیر و رو شدن و سلول‌هایی که مسئولیت نفرت بیشتر از ماگل‌هارو داشتن، فعال شدن.
- گلرت!

تمرکز گلرت که حالا داشت توپ والیبال رو روی شست پاش می‌چرخوند، به هم ریخت و توپ افتاد روی شن‌های ساحل و بالا و پایین رفت و نمی‌دونیم که تا کجا رفت.

- این ورزش شوم، متعلق و ساخته دست ماگل‌هاست. چه معنایی داره اصیلان و قدرتمندانی مثل ما اصلا بازی کنیمش؟

سالازار درست می‌گفت.
- به نظرم باید والیبال و توپش رو هم بریم تبعید کنیم از جزیره.

گلرت که دستش رو زیر چونه‌ش گذاشته‌بود و مشغول تفکر بود، سرش رو به تایید تکون داد. البته که توی ذهنش داشت قلعه شنی درست می‌کرد. کارهای زیبا و جالب. حتی توی فکرش، قلعه شنی خودش از قلعه شنی همه بزرگ‌تر و خوشگل‌تر بود و به عنوان جایزه هم یه جام شنی بهش داده‌بودن که ازش آب نارگیل جاری می‌شد.

- گوشت با منه؟!

البته که نبود. ولی گوش گلرت، باهوش و زرنگ بود و خطر رو حس کرد و سریع صدا رو به مغز رسوند و رشته افکار رو از هم پاره پوره کرد، مغز هم که علامت خطر رو دیده‌بود، سریع به دهن دستور داد که جواب سالازار رو، قبل از اینکه سالازار شروع به یه سخنرانی حماسی کنه، بده.
- آره آره. همین که تو میگی قطعا بهترین کاره.

گلرت هنوزم ایده‌ای نداشت که سالازار اصلا چی گفته و فکر می‌کرد قراره قلعه شنی بسازن، یا به جادوآموزا و هر کس که از اسلیترین نیست، حکم تبعید بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
گلرت حقیقتا و عمیقا و واقعا و هرجور که بگین، والیبال می‌خواست. انگار که حامله باشه و دچار ویار شده باشه. دست خودش نبود، فقط می‌دونست که والیبال می‌خواد. پس کمی تو فکر فرو می‌ره و با روشن شدن چراغی بالای سرش، راهکارشو ارائه می‌ده.
- دقیقا نکته تو همینه سالازار! جزایر جاوایی به اندازه کافی گرم هست و وقتشه که سرد بشیم.

سالازار هم اما کوتاه بیا نبود.
- ولی الان زمستونه و باید خوش‌حال باشیم که گرم شدیم و نه سرد!

گلرت دلش می‌خواست بازم جوابی از جیبش بکشه بیرون و رو کنه. اما به جای جواب، چندین عنکبوت و خرده بیسکوییته که بیرون می‌ریزه و سالازار به همین سادگی پیروزِ ماجرا می‌شه.

گلرت در راه که داشتن می‌رفتن تا به جادوآموز دیگه‌ای برسن و به سوی خارج از جزیره هدایتش کنن، کلی فکر می‌کنه. همینطور هی فکر می‌کنه. اینقد فکر می‌کنه تا بالاخره بتونه به والیبال بازی کردنش برسه، و به خیال خودش می‌رسه. پس وایمیسه تا راهکار بعدیشو ارائه بده.
- سالازار!

سالازار که طعمه جادوآموز بعدی رو از دور دیده بود و حالا با قدم‌های محکم قصد داشت به سمتش بره، با شنیدن اسمش متوقف می‌شه.
- چیه گلرت؟ بذار یکم جزیره خلوت شه فضای بازتری برای والیبال بازی کردن داشته باشیم خب. اونم بدون مزاحمایی که هی بخوان وسطش پارازیت بندازن!

گلرت یک لحظه از بیان حرفش منصرف می‌شه. سالازار بی‌راه نگفته بود. اینطوری حتی می‌تونستن ساعت‌های بیشتری والیبال بازی کنن. ولی در اون لحظه ویار والیبال داشت و ناخودآگاه جمله بعدی به زبونش رونده می‌شه.
- نمی‌شه یه چند نفرو در حین والیبال بازی کردن دک کنیم؟

واکنش سالازار چیزی جز محکم کوبیدن بر وسط پیشونی خودش نیست. کاش می‌دونست چی شده که گلرت یهو اینقد به والیبال علاقمند شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- یک بار دیگه به شفتالوی مامان تهمت بزنی، طلاقمو ازت می گیرم.

مروپ این حرف را بعد از بررسی سریعی که از محیط اطرافش داشت، زد. اگر حرف تام درست می بود، باید آثاری از این موضوع قابل مشاهده می بود. پسرش آدمی نبود که بدون ریختن خون، زدن کروشیو و زهره ترک کردن افراد با نشان دادن صورت بدون بینی‌اش، دست به این کار بزند.

- ولی من خودم شنیدم زن! با گوش های خودم! باید حرفمو باور کنی.
- از سنت خجالت نمی کشی فال گوش وایمیستی؟ تو الان نوه داری! باید الگوی اون باشی. من تا حالا ندیدم لای در گیر کنی تا اون بچه بفهمه معنی درگیر چیه! برو! برو خجالت بکش و انقدم مزاحم من نشو. می خوام رو صورتم پوست خربزه ی یک ساله بذارم و استراحت کنم.

تام زنش را می شناخت. وقتی اینگونه جواب او را می داد یعنی دیگر نمی توانست او را قانع کند تا حرف هایش را باور کند. باید فکر دیگری می کرد تا دیر نشده. هرچه زمان پیش می رفت، افراد جزیره بوسیله ی سالازار، لرد ولدمورت و گلرت که تازه به جمع آنها اضافه شده بود، کم می شدند... و این یعنی نزدیک شدن به کروشیو های بی پایان!

تام بعد از فکر کردن به این چیز ها، به خود لرزید و بعد ترسید و بعد غلتید و بعد ری‍... ‍ق رحمت را برای چند ثانیه سر کشید و چون تلخ بود، تف کرد بیرون! از جایش بلند شد و شروع کرد به فکر کردن. آیا باید این موضوع را با دیگر موسسان هاگوارتز مطرح می کرد یا این کار زیاده روی بود؟

کمی آن طرف تر

- خب ببین سالازار! برای اینکه کارمون زودتر جلو بره، باید بریم تو کار "گود کاپ، بد کاپ"!
- کافی بود که "گ" را بگویی! باقی‌اش را خودمان می فهمیدیم.

کاستوم های پلیس پوشیدند و حرکت کردند. به گروهی از افراد آفریقایی - آمریکایی جادوگر رسیدند.
- فعالیت مشکوک! فعالیت مشکوک! بخوابید روی زمین! دستاتونو بذارید جایی که بتونم ببینمشون.

برادران سیاه پوست، هر کاری که گلرت گفته بود را کردند.

سالازار قرار بود که نقش پلیس خوب را بازی کند. ولی این وضعیت، پلیس خوب را هم بد می کرد.
- گفت بخوابید رو زمین نه اینکه بخوابید رو زمین. اجرا نکردن دستور پلیس جرمه! لطفا همکاری کنید تا به مشکل نخوریم.

برادران سیاه پوست همکاری کردند.
- خودتون رو جای پلیس جا زدین؟ گروهبان گلرت!
- قربان، بله قربان!
- دستبند بزنید باید ببریمشون کلانتری!

برادران سیاه پوست شروع به التماس کردند. آنها فقط آمده بودند که تفریح کنند. قصد نداشتند که به دردسر بیفتند.

سالازار و گلرت که به خواسته ی خود رسیدند. کمی فیلم بازی کردند که انگار گرفتن تصمیمی که قرار بود آن را مطرح کنند بسیار دشوار است.
- اگر تا پنج دقیقه ی دیگر این جزیره را ترک کردید و رفتید. از جرمتان چشم پوشی می کنیم.

برادران سیاه پوست ترک کردند.

- بیا سالازار! اینم کمک! بریم والیبال دیگه.
- تازه گرم شدیم گلرت! تازه گرم شدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1403/10/8 15:22:01
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 10:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تام دوان دوان پیش مروپ رفت.

- چی شده شوهر مامان؟ چرا اینقدر هراسونی؟
- پسرت رو پدرش دست بلند کرده! تازه می‌خواست منو فرش قرمز کنه برا خودش!

مروپ نگاهی عمیقی به تام کرد.
- پس یعنی عزیز دل مامان رو شوهر مامان دست بلند کرده؟
- اوهوم!
- و می‌خواسته فرشت کنه؟
- اوهوم!
- حتما حقت بوده دیگه!

با شنیدن این حرف غدد اشکی تام درجا خشکید.
- چی؟!
- همین که شنیدی! حتما یه کاری کردی که ناریگل مامان زدت.

تام همینطور که با خودش فکر می‌کرد که چی شد که فکر کرد که مروپ ممکنه بخواد که ازش حمایت کنه و حقو به پسر عزیز دردونه‌ش نده، مروپ رشته افکارشو پاره کرد.
- خب حالا چی کار کردی که پسر گل مامان زدت؟
- خب من... آهان!

با به یاد آوردن علت اصلی قضیه، لامپی بالای سر تام روشن شد. خب تام ماگله و نمی‌شه ازش انتظار داشت که نوک چوبدستی بالای سرش روشن بشه!

- من داشتم میومدم بهت بگم پسرمون داره بقیه رو از جزیره به در می‌کنه که منو زد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 04:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تام به صورت کاملا جدی پا می‌شه تا بره و پته مته لرد و سالازار رو برای مروپ بریزه رو آب. یک قدم می‌ره... دو قدم می‌ره... سه قدم می‌ره... وقتی به چهار قدم می‌رسه و لرد می‌بینه که تام اصلا هم شوخی نکرده و واقعا داره می‌ره که بره، از جاش بلند می‌شه و سریعا انتهای لباسشو می‌گیره تا متوقفش کنه.

ولی گویا واقعه‌ای فراتر از متوقف شدن برای تام رخ می‌ده!

چرا که تام انگار که پری در جریان باد باشه، با این حرکت لرد از پشت به عقب پرتاب می‌شه، میفته رو زمین و بله، بیهوش می‌شه! البته فقط برای چند ثانیه. وقتی چشماشو باز می‌کنه با صورت لرد مواجه می‌شه که درست بالای سرش قرار داره و با تعجب بهش زل زده.

تام با دستش لردو کنار می‌زنه و روی زمین به حالت نشسته در میاد.
- مروپ کجایی که ببینی پسرت دست رو پدرش بلند کرده!

چشمای لرد که همین الان هم از مگس‌وزن بودن پدرش گشاد شده بود، حالا با شنیدن این حرف حتی گشادتر هم می‌شه.
- ما... ما چی کار کردیم؟
- مگه نمی‌بینی رو زمین پهن شدم؟

لرد دست از تعجب کردن برمی‌داره و دست به سینه وایمیسه.
- خیر. شما رو زمین نشسته‌اید!

تام با به یاد آوردن این که چند لحظه پیش به حالت نشسته در اومده بود، گلوشو صاف می‌کنه و سعی می‌کنه دوباره اوضاع رو به نفع خودش بچرخونه.
- بله، اول منو زدی زمین، بعد حس کردی کم زدی زمین! پس خواستی بلندم کنی که این‌بار محکم‌تر بزنیم زمین تا من با زمین یکی بشم و بعنوان فرش قرمز ازم استفاده کنی و از روم رد شی و بری به نقشه‌های بعدیت برای بیرون کردن ملت از جزیره مشغول شی!

این‌بار نوبت لرد بود تا با جدیت به تام زل بزنه. به نظر میومد پیشنهاد جذابی از طرف تام ارائه شده بود. چرا تا الان به ذهن خودش نرسیده بود که با کتلت کردن یکی روی زمین، در نقش فرش می‌تونه ازش بهره ببره؟

تام که دید لرد واقعا داره این گزینه رو بررسی می‌کنه، جیغ بلندی می‌کشه و از جاش بلند می‌شه تا با بیشترین سرعتی که می‌تونه از اونجا بره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 03:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مروپ تصمیم گرفته خانواده شو برای تعطیلات ببره هاوایی و ازشون قول گرفته که تا زمانی که در تعطیلات هستن حق کشت و کشتار و کارهای شرورانه ندارن. اما وقتی به جزیره میرسن میبینن همه هاگواتز و جامعه جادوگری هم به طریقی خودشون رو به جزیره رسوندن.
لرد و سالازار که از شلوغی جزیره خسته شدن نقشه دارن همه افراد رو با روش مسالمت آمیز فراری بدن...


تام که میخواست جز به جز مکالمه را بشنود و بعدا به مروپ گزارش دهد، بیشتر خم شد و گوشش را جلو برد.
- حداقل به فکر آبروی خودت نیستی... به فکر آبروی ما باش! جدا مادر ما عاشق چی تو شد؟

تام جیغ نه چندان مردانه ایی کشید و برگشت و لرد را دید که با قیافه بسیار پوکر بالای سرش ایستاده و به او خیره شده است.
- نه ...چیزه... گوش که واینساده بودم! داشتم یکم رو درخت نخله حرکات نرمشی میزدم! اصلا فهمیدی برنامه سالازار چیه؟ اون میخواد...

لرد وسط صحبتش پرید و با همان قیافه پوکر گفت:
- زرد عقدی!
- جان؟

لرد مانند تام دو زانو نشست و با لحن شاکی طوری گفت:
- صد دفعه گفتم برو موهاتو توی اکستنشن تهران زرد عقدی کن! ما بابای بور میخواهیم!... هیکل که نداری! بر و رو هم که نداری! حداقل زرد عقدی کن که پیش مرگخوارهایمان بگوییم بابایمان خارجی است!

تام که جا خورده بود گفت:
- یعنی چی؟ چرا منو تخریب شخصیتی میکنی؟ چرا قیمه ها رو میریزی تو ماستا؟ من خوشم از زرد نمیاد خب!

لرد که انگار منتظر همین حرف بود، بشکنی زد و با ذوق گفت:
- همین دیگه! ما هم برای خودمان بابای زرد پیدا کردیم!
بعد از سر جایش بلند شد و با حضور دهان باز مانده تام، سدریک دیگوری را کشان کشان از پشت بوته ای در آورد.
- این بابای جدید ماست! زرد هم هست و بچه خوشگل هم میباشد! فقط کمی خواب است که حالا یه فکری براش میکنیم!

تام با همان حالت دو زانو پنگوئن وار به لرد و سدریک نزدیک شد و گفت:
- یعنی چی پسر گلم؟ به خاطر یک موی زرد داری منو جایگزین میکنی؟
لرد بدون توجه ادامه داد:
- خب اینم بابای قدیمی ما! سدریک!...هوی سدریک!....آقا سدریک!...یه لحظه بیدار شو! اکس ددی ما الان به شما میگوید که چقدر مادرمان میگذراد شما بخوابی! چقدر مهربان است!

سدریک با یک چشم باز پرسید:
- راست میگه؟ هرچی بخوام میخوابم؟

تام که از این مکالمه مسخره داشت سکته میکرد ، داد زد:
- اولا که مروپ مال منه! سهم منه! عشق منه!....بعدم خواب چیه؟ اصلا نمیذاره آرامش داشته باشی! ولی من باز دوسش دارم!

سدریک چشم بعدی را هم باز کرد و گفت:
- ارباب! چی میگه این؟ من اینجوری قبول نمیکنم!
لرد با لبخند گفت:
- نخیر! ما شما را جایگزین میکنیم!...مگر اینکه در جزیره نباشی!
- اخه من نمیخوام! این بابای شما...
- بابای ما را ول کن! نگرفتی؟ مگر اینکه در جزیره نباشی!

سدریک لحظه ایی مکث کرد و بعد خمیازه کشان گفت:
- خب من از اولشم میخواستم خونه بخوابم.... من برمیگردم!
بعد بلند شد و با پتو و بالشتش دور شد.

لرد که دور شدن سدریک را دید با لبخند از جایش بلند شد و گفت:
- خب اینم نفر یک ما!...خداحافظ بابا!

تام همانطور دو زانو کنار درخت نشست و به فکر فرو رفت:
- الان این مسخره بازی چی بود؟....الان چی شد؟...میرم به مروپ میگم داری چیکار میکنی پسرم!

----------------------------------------------------------------
در ابتدا از تمام جادوگرهای بی نظیری که در این سوژه همکاری میکنند، تشکر میکنم و یادآوری میکنم که برای کمک به فعال بودن سوژه برای همه، زمان رزرو پست 30 تا 45 دقیقه است و قابلیت افزایش زمان رزرو وجود نداره.

لذت ببرید و در جزیره بهتون خوش بگذره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/10/8 3:11:12
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 01:40
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
البته یه کم با خودش فکر می‌کنه و می‌گه آخه ماگل‌ها هم با توپ والیبال بیهوش نمی‌شن چه برسه به این جادوگر قوی‌بنیه‌ی اصیل کهنسال جاافتاده‌ی هم‌هیکل اوج جوانی آرنولد شوارتزنیگر! (اون نیگر نه )

خلاصه سالازار بی فوت وقت چوبدستیش رو که قبلاً از ترس مامان مروپ (الان یعنی مامان مروپ که نوه‌ی نوه‌ی نوه‌ی نوه‌ی سالازاره، برای سالازار هم مادری می‌کنه؟! ) توی بدنش قایم کرده بود بیرون می‌کشه تا اون پدر پدر پدر پدر پدر پدرسوخته‌ای رو که توپ والیبال رو زده تو سرش به سزای عملش برسونه.

- آآآآآآی نفس‌کش!!

یه نفر از دور جواب می‌ده:

- آآآآآآی پیرمرد!! توپ رو ول بده بیاد!

سالازار به طرف صدا برمی‌گرده و می‌بینه گلرت مایوپوش اون طرف ایستاده و با پوزخند بهش زل زده.

- هوی گلرت! تو چرا لختی! چرا اینقدر شیکم داری؟!
- داداش همه مثل تو بیکار نیستن صبح تا شب برن باشگاه شیش تیکه بسازن. ما بیزی‌ها شیکم داریم. اصلاً شیکم بهم میاد. توپ رو بده بیاد دارم تیم جمع می‌کنم والیبال ساحلی بزنیم

سالازار که اصلاً انتظار نداشت گلرت رو اونجا ببینه (چون شنیده بود گلرت یه سر رفته به سفر قطر برای آوردن فنر برای یه گاو نر که گیر کرده بود پشت در) ترجیح داد یه سوال دیگه بپرسه:

- حاجی ناموساً تو چجوری الان یهو برنزه شدی؟!

- سید من الان دو هفته‌س که اینجام. چشم آینده‌بینم گفته بود قراره خانواده‌های اسلیترین‌پور و اسلیترین‌زاده و اسلیترین‌علی‌گنجی برای تعطیلات پاشن بیان این جزیره. ولی فکرشم نمی‌کردم سروکله‌ی دارو دسته‌ی گریفین‌پور و هافل‌زاده و ریووندی‌ها هم پیدا بشه.

سالازار کبیر توپ رو مستقیم به قصد کوبوندن به صورت گلرت به طرفش پرتاب میکنه و جواب می‌ده:

- اینم وضعیت مایه... یعنی وضعیت ماره... همون ماری که از پونه بدش میاد ولی هر جا میره می‌بینه پونه قبل از خودش اونجاست... شِت! بچه ول کن منو. مامان این بچه کجاست بیاین ببرینش!

گلرت دست گابریل رو می‌گیره و در گوشش می‌گه:
-عمو برو دنبال لوبیاسیاه.

گبریل اول نمیره. بعد یه فکرای شومی میاد تو ذهنش و یهویی تصمیم می‌گیره بره.

گلرت با خنده به سالازار میگه:

- سید جان بیا بریم والیبال بزنیم دیگه. صبح تا حالا دنبال یارم.

- حاجی به خدا الان اولویت مهم‌تر دارم. میخوام این اضافی‌ها رو از جزیره دک کنم.

- خب باسیلیسک رو ول بده این وسط همه رو بخوره دیگه.

- نه نگرفتی چی شد. باید بدون خون خونریزی اینا رو دک کنم. کمکم کنی یه دو سه تاشون رو نگه می‌دارم بیان باهات والیبال بازی کنن.

تام داشت از پشت درخت نخلی این مکالمه رو گوش می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/10/8 2:02:07
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار بسیار مثبت‌اندیش بود و می‌دونست هرکاریو که بخواد انجام بده قطعا از پسش برمیاد. اما قصد هم نداشت که از روشای تکراری برای فراری دادن ملت استفاده کنه! بلکه دوست داشت این موقعیت رو فرصتی برای سرگرمی و به رخ کشیدن هوش سرشارش بدونه و هربار به شیوه‌ای متفاوت ملت رو از جزیره جاوایی برونه.

سالازار با رسیدن به جادوآموز که لباس سبز رنگی به تن داشت، گل و گیاه لای موهاش جاسازی کرده بود و پشتش بهش بود، دستشو جلو می‌بره تا با گذاشتن رو شونه‌ش توجهشو به خودش جلب کنه. اما جادوآموز به قدری در حال حرکت و جنب و جوش بود که سالازار هرچی تلاش می‌کنه نشونه‌گیری خوبی انجام بده و دستشو در جای درست قرار بده، موفق نمی‌شه!

سالازار که دیگه داشت اختیار از کف می‌داد، سیخونکی از پشت به کمر دختر می‌زنه و ناگهان با برگشتن دختر با چهره خندانش مواجه می‌شه. سالازار در لحظه از کرده‌ی خودش پشیمون می‌شه. شاید بهتر بود به محض رسیدن بیشتر دقت به خرج می‌داد تا از دور متوجه می‌شد این جادوآموز گابریله و انتخاب بهتری می‌کرد!

باری به هر جهت، گابریل طبق انتظار به پاچه‌ی سالازار می‌چسبه و اونو در آغوش می‌کشه.

- نکن دختر! ما برای خود ابهتی داریم!
- دیگه چی دارین؟
- وعده‌های وسوسه‌انگیز!
- واهاهاهاهای. چی هستن؟ من همــــــــه‌شونو می‌خوام!

سالازار به آرومی شروع به هل دادن گابریل می‌کنه تا کمی فاصله ازش بگیره.
- اگه همین الان از این جزیره بری، اتفاقات بسیار هیجان‌انگیزی توی زندگی برات میفته!
- مگه چیزی هیجان‌انگیزتر از ملاقات با سالازار اسلیترین هم وجود داره؟

سالازار از این سوال خوشش نیومده بود چون قادر به دادن پاسخ منفی بهش نبود! خوشبختانه یا بدبختانه همون موقع توپ والیبالی از ناکجا آباد سر می‌رسه و یکراست تو فرق سر سالازار فرود میاد که باعث می‌شه سالازار از پشت سقوط کرده و بیهوش بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1403 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- ولی حالا کو تا شب که بخوایم بریم تو اتاق بخوابیم... تا اون موقع کلی برنامه تفریحی برای این جزیره داریم.

ترزا با هیجان این را گفت و به زمین والیبال ساحلی اشاره کرد. او با شور و حرارت شروع به توضیح درباره تیم‌کشی برای بازی‌های والیبال کرد و بقیه را به جمع شدن تشویق کرد. سالازار که همیشه دنبال فرصتی برای دور شدن از جمعیت و نقشه‌کشی بود، این موقعیت را غنیمت شمرد. او با حالتی که گویی فقط یک گفتگوی عادی دارد، دست لرد ولدمورت را گرفت و هر دو به گوشه‌ای دور از بقیه رفتند.
برای لحظه‌ای، هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد. هر دو خیره به چشمان یکدیگر نگاه کردند. نیازی به کلمات نبود؛ همان برق چشمانشان کافی بود تا تمام افکار و نقشه‌های پنهان را مانند دو بلوتوث، بین مغزهایشان منتقل کند. سالازار با آرامش اما با لحن خاص خودش گفت:

- پس توام موافقی که این مسافرت همینجوری‌ش هم خوش نمی‌گذشت... حالا که اینا هم اومدن بدترم شد.
- آره پدربزرگ، ولی چیکار می‌تونیم بکنیم؟ به مامان مروپ قول دادیم که ریلکس کنیم و به فکر شکنجه و کشت‌وکشتار نباشیم. ما ممکنه هزار تا کار خوب و بد انجام بدیم، ولی بدقولی تو ذاتمون نیست.
- خب، اگه ما مستقیم باعث نشیم که برن چی؟ کاری کنیم که خودشون تصمیم بگیرن برن.

ایده سالازار، همان چیزی بود که ولدمورت نیاز داشت. یک راه برای حفظ قولش به مروپ و در عین حال بازگشت به ذات تاریک خودش. او با هیجان لبخند زد؛ شاید این نقشه حتی به او فرصتی می‌داد تا گوشه و کنار، چند تا از دانش‌آموزان هاگوارتز را هم کریشیو کند و کمی سر حال بیاید. خیلی وقت بود که به کسی کریشیو نزده بود و کم‌کم حس می‌کرد استخوان‌هایش درد گرفته. همین لحظه نگاه خشمگین مروپ از دور به سمتشان خیره شد. ولدمورت و سالازار، که نمی‌خواستند کوچک‌ترین شکی برانگیزند، از هم جدا شدند. هر کدام به سمتی رفت تا به نظر بیاید که مشغول تفریح و استراحت هستند، اما در حقیقت، ذهنشان درگیر پیاده کردن نقشه‌ای بود که سرنوشت این سفر را تغییر می‌داد. سالازار، در حالی که لبخندی شیطنت‌آمیز به لب داشت، اولین دانش‌آموز رندوم هاگوارتز را پیدا کرد و مستقیم به او گفت:
- بیا، 20 گالیون میدم همین الان از این جزیره بری بیرون.

دانش‌آموز که گویی هدیه‌ای از آسمان دریافت کرده بود، بدون لحظه‌ای درنگ پول را گرفت و با کمک سالازار از جزیره خارج شد. سالازار با دیدن موفقیت سریعش، حس پیروزی کرد. او با خونسردی به سمت دانش‌آموز بعدی رفت و با خودش گفت:
- فقط 1000 نفر دیگه رو باید راضی کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1403 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روز قبل

- بابا!

رابستن لرزید. ترسید. قبض روح شد. اون می دانست که اگر بچه، او را اینگونه صدا بزند، یعنی خواسته ی بزرگی از او دارد.

- بابا جونی!

این مدلش را حتی خود رابستن هم ندیده بود. هیچوقت نشده بود که به مرحله ی دوم برسد. یعنی این خواسته چقدر بزرگ بود؟

- بابای مهربونم!

داشت چه اتفاقی می افتاد؟ تا حالا مرحله ی قبلی تجربه نشده بود. به همین سرعت یک مرحله جلوتر رفت؟

- جون بابا؟ چی خواستن می شی؟ ,
- هیچی!

تمام شد! رابستن می دانست که دیگر کار از کار گذشته است. برای همین شل کرده و دست در دست تقدیر، ادامه داد.
- هیچی که نبودن می شه قشنگم. گفتن بشو که چی خواستن می شی.

بچه که خنده های شیطانی‌اش باعث نوت برداری شیطان از آن شده بود، راه را هموار دید و شروع کرد.
- ببین بابا! همه ی دوستام رفتن تعطیلات و هی از اونجا برام جغد می‌فرستن و تعریف می‌کنن. بعد ما تو خونه، تو این هوای سرد با یه بخاری برقی که اونم که هی برقا می‌ره و کار نمی کنه نشستیم و داریم یخ می زنیم... بیا ما هم بریم مسافرت دیگه! بریم یه جای گرم که یوقت مرلینی نکرده سرما نخوریم. باشه؟

خودتان را جای رابستن بگذارید. چه کاری از دستتان بر می آمد؟ دلتان می آمد که در این وضعیت دست رد به بچه ی خود بزنید؟ معلوم است که نه!

- نه! پول نداشتن می شیم و هزینه ی سفر زیاد بودن می شه.

مثل اینکه رابستن دلش می‌آمد... البته در خیال! دیالوگ بالا، چیزی بود که رابستن دلش می خواست به زبان بیاورد.
- هرچی تو گفتن بشی دختر کوچولوی من! حالا که خودت نظر دادن شدی، خودت هم مقصد رو انتخاب کردن شو.

بچه که از قبل می دانست جواب پدرش چیست، بروشوری از جیبش در آورد.

کمی بعد - جاوایی

- بالاخره رسیدن شدیم. چقد جای قشنگی بودن می شه. چه سکوت...
- رابستن! بچه! بالاخره اومدین.

رابستن سرش رو چرخوند و حس کرد که در هاگوارتز شعبه ی جاوایی است. تمامی اعضای سه گروه هافلپاف، گریفیندور و ریونکلاو آنجا بودند.
- دختر بابا! تو از این خبر داشتن می شدی؟
- شاید!

زمان حال

- قرار بودن می شه که با لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین تو یک اتاق بودن بشم؟ از همین الان تونستن می شم که گفتن بشم، این سفر قرار بودن می شه که تبدیل شدن بشه به بهترین سفر زندگیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1403/10/8 0:00:45