جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

71 کاربر(ها) آنلاین هستند (58 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
71 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] فرجام در آزکابان

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: شنبه 4 دی 1395 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
شب سرد و طوفانیی بود ، باد ها به تندی می وزیدند و با بی رحمی. هر آنچه تمام تر ، هر چیزی را که سد راهشان میشد از بین میبردند قطرات تند باران همچون ضربات شلاق بر آن برج بلند بالا ، آن جهنم همیشه تاریک اصابت میکردند ، رعد و برق آسمان را در هم میشکافت و .
هاله ایی نقره فام در پهنای آن به جای میگذاشت.
کاراگاه داولیش با قدم های بلند سریعا طبقات پایانی برج را. طی میکرد ، پله های مارپیچ را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشت سرانجام بعد از گذشت دقایقی نسبتا طولانی و طاقت فرسا بالاخره به سلول مورد نظرش رسید .

_شب خوش کاراگاه ... امدین من رو ملاقات کنید؟ چه سعادتی !

چشمان سبز و زرد براقش حتی در آن تاریکی قابل تشخیص بود .

_این افتخار رو مدیون چی هستم کاراگاه؟
-جوری رفتار نکن که انگار بعد از گذشت سه ماه هنوز نمیدونی برای چی تحملت میکنم و اجبارا به دیدنت میام خانم بلک!

با مظلوم نمایی ساختگی رو به کاراگاه کرد .
-دوباره باید به همون سوال های تکراری پاسخ بدم؟
منتظر شد کاراگاه حرفی بزند ولی طبق انتظارش پیش نرفت ، کاراگاه کلمه ایی سخن نگفت .
-اوه بیخیال ... چند بار باید بگم؟ من و دوست های عزیزم اون شب ... فقط داشتیم خوش میگذرونیدم ، جان چند تا ماگل چه ارزشی داره؟ می خوایین. این شادی ها رو از ما بگیرید؟ نچ نچ نچ کار خوبی نیست کاراگاه .
داولیش با نفرت سر تا پای زن را برانداز کرد .
-اگر دست من بود خیلی وقت پیش تو و اون سیریوس بلک قاتل رو روانه ی اعماق جهنم میکردم یا اون یکی ... ریگولوس بلک خانوادگی جنون دارید ، دیوانه اید ، باید انقدر توی ازکابان بپوسید که ...
قهقه ی ناگهانیش باعث شد کارگاه حرفش را بخورد ، صدای خنده ی جنون آمیزش تک تک سلول های آن برج را پر کرده بود و در راهروهایش طنین می انداخت.
چند قدمی جلو امد و در معرض نور ضعیفی که از چند شمع کوچک منشا میگرفت ایستاد و این باعث شد کاراگاه به طور واضح چهره اش را ببیند ... موهای بلند تیره چهره و اندامی استخوانی، پوستی رنگ پریده، قدی نسبتا بلند و چشمان سبز و زرد .
-میدونید کاراگاه ... لباس هایی که به زندانی های اینجا میدید تن کنن به طرز عجیبی زشت و زننده هستن مسئولشون کیه؟ هوم؟

کاراگاه از شدت عصبانیت و نفرت اندامش به لرزه افتاده بود ، دستاهایش را مشت کرد و در حالی که دندان هایش بروی هم قفل شده بود رویش را از زن برگردانند .
-ما ... چیز های مهم تری داریم برای بحث تا لباس، میتونی با دادن اسم چند نفر از دوستهای عزیزت شروع کنی .

زن دهانش را باز کرد تا جواب کاراگاه داولیش را بدهد ولی ناگهان چیزی باعث شد بی اختیار دهانش را ببندد .
چشمانش گرد شد به نقطه ایی زل زد ، قادر به تکلم نبود گویی قلبش منجمد شده بود حرف های کارگاه دیگر برایش واضح و قابل فهم نبود ، سوزش خفیفی در ساعد دست چپ اش حس کرد زیر لب گفت :
_ارباب ...
لبخند تمسخر آمیزش بروی لبانش محو شد با گیجی به علامت شومش چشم دوخت ، برجسته شده بود و در استخون هایش درد میپیچید.
-باید برم کاراگاه ... باید برم ، صدام میزنه ...بخشیده نه؟
-متوجه منظورتون نمیشم خانم بلک!
-تقصیر شماست ...
-ببخشید؟
زن به طرف میله های زندان رفت و انگشتان دشنه مانندش را دور انها قفل کرد سپس با تمام توان فریاد کشید :
-منو از این جهنم بیارید بیرون ... الان ، داره صدام میزنه ...برگشته!
داولیش ترجیح داد ان زن را به حال خودش8 رها کند و هر چی سریعتر مکان رو ترک کنه بروی پاشنه های کفشش چرخید و به سمت درب خروجی حرکت کرد .
هنگام رفتن صدای زن در گوشش میپیچید.
-اگه الان کنارش نایستادم، اگه الان نمیتونم به وظیفه ام عمل کنم، اگه الان نمیتونم به پاش بیوفتم و ازش طلب ببخش کنم تقصیر شماست ... دورگهای کثیف ...تقصیر شماست .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلوینا بلک در 1395/10/4 21:51:52
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: شنبه 4 دی 1395 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-میییییییییسووووووووووووزه!
-چی میسوزه؟ چرا فریاد میزنین؟
-موهام میسوزه! حرارت سشوار خیلی زیاده.شما اصلا به فکر سلامتی موهای مشتریاتون نیستین.

آرایشگر با عصبانیت به طرف سشوار بزرگی که سر کراب زیر آن بود رفت و حرارتش را کم کرد و زیر لب گفت:
-خب ناراحتی پاشو برو آرایشگاه مردونه. دو ساعته نشسته اینجا. طول هر موشم دو سانتی متره.

-چی دو سانتی متره؟

گوش های کراب از زیر سشوار کلاهی هم خوب کار میکردند. آرایشگر لبخندی مصنوعی زدو جواب داد:
-ناخن های مصنوعی ای که داریم براتون آماده میکنیم. کار موهاتون به زودی تموم میشه. میریم سراغ ناخن.

کراب با نارضایتی دستی به موهای کوتاه فرفری اش کشید.
-نه نه...به این زودی تموم نمیشه. من میخوام موهامو برام مدل پرنسسی درست کنین. از اونایی که همش جمع میشه بالای سر. بعد دسته دسته از کنار میریزه روی صورت. :aros:

آرایشگر داشت فکر میکرد که:"عجب گیری افتادیما!"...او مشتری های نفهم زیادی داشت.جادوگری که با قمه وارد آرایشگاه شده بود و ادعا کرده بود همه ساحره های موجود در آرایشگاه مال او هستند. سند هم داشت حتی! جادوگری که دیده نمیشد و به همین دلیل برایش فرقی نمیکرد موهایش چگونه اصلاح شود. حشره ای که همراه شناسنامه اش آمده بود و ادعا میکرد ساحره است و برای همین باید موهایش در همین آرایشگاه درست شود. اصلا هم برایش مهم نبود که مویی نداشت. فقط دو عدد شاخک داشت! همان ها را فر کرده بودند و حشره بسیار راضی از آرایشگاه رفته بود.
و بلاتریکس لسترنج!
کابوس هر آرایشگر...
به محض این که این یکی را از دور میدیدند فورا کرکره های آرایشگاه را پایین میکشیدند.

-مییییییییییییسووووووووووووووووووووزه!

-باز دیگه چی میسوزه؟ حرارتشو که کم کردم.

کراب با دو دستش دو طرف سشوار را گرفته بود و فریاد میکشید.
-خب من پوست حساسی دارم. هنوزم میسوزه. اونقدر میسوزه که فقط سرم نمیسوزه. دستامم میسوزه. مثلا الان سوزش عمیقی در ساعد دست چپم حس میکنم. بیا این لعنتی رو کمش کن. بعدم اون کاتالوگ رنگا رو بیار ببینم نوک موهامو بنفش یاسی کنم یا سبز مغزپسته ای!

آرایشگر به دنبال کاتالوگ رفت.

و کراب تا پایان روز به سشوار کلاهی، به عنوان تنها مقصر سوزش ساعد دستش نگاه کرد.


خشم لرد سیاه بعد ها گریبانگیر نوک موهای کراب میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: جمعه 3 دی 1395 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- تو چقدر خنگی دختر! بهت گفتم اجازه نداری تو مهدکودک جارو بیاری!
- آخه گم میشه!
- کی این قراضه رو می دزده!
تــــق!
ترجیح داد غیب شود. گویندالین فقط یک هفته در مهد کودک دوام آورده بود.
.
.
.
- مگه نگفتم کف تالار باید برق بزنه؟ پس این جاروی داغونت به چه درد می خوره؟

گویندالین و جارویش زیر لب غر زدند:
- این جارو داغون نیست. این اصلا برای جارو کردن نیست!

گویندالین به سختی جلوی خودش را گرفت تا طلسم مرگی حواله صاحب سالن نکند. چند لحظه بعد ساعتی که روی ستون نصب شده بود نگاه کرد. چیزی تا پایان شیفت کاری آزمایشی‌اش باقی نمانده بود.

خسته شده بود.
خسته از آوارگی.
از هر روز در یک نقطه کشور بودن.
از فرارهای پیاپی
از انجام کارهایی که هیچکدام به نتیجه نمی‌رسید.
از هر شب پرسه زدن در آسمان.
از بی ارباب بودن!

با پایان شیفت کاری، حتی به خودش زحمت نداد قانون رازداری را رعایت کند و غیب شد! هوای ابری آخرین روزهای ژوئن باعث میشد دل سخت شده گویندالین بیشتر تیره شود.
بی توجه به اینکه، دقیقا چند متر آنطرف تر زندگی در جریان است، روی جدول راه می رفت. و جارو را همراهش می کشید. بی توجه به اینکه ماگل ها چه فکری ممکن است بکنند.
البته اصلا اگر بلد بودند که فکر کنند!

- چرا بیشتر دنبالش نگشتم سیخو؟
- چون تحت تعقیب بودی.
- چرا توی آزکابان نیستم؟
- چون داشتی خونه پاترها رو بررسی می کردی.
- چرا...آخ!

از روی جدول افتاد.
- باورم نمیشه!

جاروها نمی توانند اخم کنند. حتی اگر یک جاروی سخنگو باشند.
- هر کسی از روی جدول می افته الین. تو خاص نیستی!
- اوه نه! تو نمی فهمی! باورم نمیشه! فکر کنم خیالاتی شدم.

چشم های گویندالین برق میزد.ولی در حرکاتش تردید هم دیده می شد. این پا و آن پا می کرد. انگار به احساس خودش شک کرده بود. میخواست یک بار دیگر احساسش کند. چند لحظه بعد، با هیجان بالا و پایین پرید. نشان شومش می سوخت! لباسش را بالا زد و برای چند لحظه، با لذت نشانش را تماشا کرد.
- خودشه سیخو!
- چی خودشه؟

دختر جوان فریاد زد.
- برگشته! لرد سیاه برگشته!

جاروی بیچاره وقت نکرد تعجب کند. چون فوراً همراه صاحبش غیب شده بود.
.
.
.
وسط هوا ظاهر شده بود. نمی دانست چرا اینطور شده است. اصلاً نمی دانست کجاست و چرا به این شکل، وسط زمین و هواست! ولی چه اهمیتی داشت؟ اربابش برگشته بود. آنقدر هول کرده بود که تمرکز نداشت درست روی جارو بنشیند و نزدیک یک سنگ قبر روی زمین سقوط کرد.

- به نظرت دید که زمین خوردم؟
- البته که دیدیم الین! فکر کردی ما مشکل بینایی داریم؟ کروشیو!

درد شدیدی نبود. شاید هم بود! اما شیرین ترین دردی بود که گویندالین در سال های اخیر تجربه کرده بود.

- بایست الین! تمام روز قرار نیست تو رو شکنجه کنیم!
این بهترین جمله ای بود که گویندالین می توانست بشنود! ارباب او را هم پذیرفته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/10/4 19:32:44
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: جمعه 3 دی 1395 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-باید برگردم!
-خب برگرد!
-نمیتونم آخه.
-چرا؟
-خب...نمیدونم الان کجا هستم که بخوام ازاینجا برگردم.

بانز نگاهی به اطرافش میندازه. ولی هیچ چیزی دیده نمیشه. حتی منشاء صدایی که جوابش رو میداد.

نباید هم دیده میشد. کسی که جوابش رو میداد خودش بود!

خالی...سیاه...تاریک...

-از وقتی لرد سیاه ناپدید شده تو همین وضعم. خلاء! نه دور و برم چیزی هست نه میتونم برم نه میتونم بیام. همینجوری رو هوا معلقم. گاهی فکر میکنم نکنه مرده باشم؟ ولی بعد قار و قور شکمم بهم میفهمونه که گرسنه هستم و نمردم. اونجاست که کمی از هوای خالی اطرافمو میبلعم و سیر میشم.میترسم یه روزی این هوا هم تموم بشه و چیزی برای خوردن نداشته باشم.

صدا جوابی نداد.بانز هم انتظار جواب نداشت. مدتها بود در این یکنواختی کشنده غرق شده بود. ولی اون روز فرق میکرد.اون روز با سوزش ساعد دستش از خواب پریده بود.
تو اون وضعیت هر تفاوتی یه موهبت محسوب میشد!

سعی میکنه به حالت شنا هوا رو عقب بزنه و خودشو به جلو حرکت بده.
-بابا ولم کنین. بذارین من برم. ارباب احضارم کرده. اگه نرم بیچاره میشم. بیچاره تر از اینی که الان هستم.چون حداقل اون موقع میدونم چقدر بیچاره هستم. الان نه چیزی میبینم نه حس میکنم. ولم کنین برم.

ولش نکردن!

اگه چوب دستی همراهش بود...

حباب های کوچیکی دور و برش حرکت میکردن. این حباب ها رو همیشه میدید. جریان هوا رو میبردن و میاوردن.شاید دلیل زنده بودنش همین حباب ها بود. هر روز بهش هوای نو هدیه میکردن.گرچه تا اون لحظه این هدیه رو نمیخواست. ولی الان...قضیه فرق کرده بود. فرصت دوباره ای برای جنگیدن کنار اربابش!

فقط اگه میتونست حرکت کنه...

همیشه میترسید به حباب ها زیاد نزدیک بشه. ولی این بار از روی ناچاری با انگشتش به یکی از حباب ها ضربه ای میزنه.

و ناگهان جرقه ی درخشانی زده میشه.

حباب بانز رو توی خودش میکشه...و غرق میکنه...و همراه خودش میبره.

با سرعتی شگفت انگیز!

بانز نمیتونه کاری انجام بده. خودشو به حباب میسپره.

مدتی طول میکشه تا موفق میشه وضعیت نشستنش رو درست کنه و به اطرافش نگاه کنه. ولی سرعت حباب اونقدر زیاده که نمیشه چیزی دید. فقط سایه ی مبهمی از درختایی که به سرعت از کنارشون رد میشن و خیلی هم کج و معوج به نظر میرسیدن.

فکر میکرد این وضعیت قراره تا ابد ادامه پیدا کنه...

ولی حباب ترکید!

و بانز بعد از مدتها حس جدیدی رو تجربه کرد.

سقوط!

دستاشو باز میکنه و سعی میکنه از سقوطش لذت ببره...

ولی نشد!

طولی نمیکشه که با همون سرعت با جسم نسبتا نرمی برخورد میکنه.

-بانز؟! تویی؟ چرا از آسمان نازل شدی؟ جاروت کو؟ چوب دستیت کو؟ این چه جور حضوریه؟ صاف هم افتادی رو سر پاتر. تو همواره لکه ی ننگی بودی بر دامان ارتش سیاه. برو سر جات.

این گوش نواز ترین صدایی بود که تا اون روز شنیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: جمعه 3 دی 1395 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- آآآآه!

لرد ولدمورت که به تازگی قدم از درون پاتیل بیرون گذاشته بود، به عقب برگشت. یک نفر دیگر سر از پاتیل در آورده بود.

- تو کی هستی؟ توی پاتیل ما چی کار می کردی؟
- اینجانبیم دیگر...خسپیده بودیم.
- توی پاتیل ما؟
- خیر! آآآه، مال خود خویشتن خویشمان است. نخست خویشتن یافتیمش.

شخص جدیدی که تازه از پاتیل سر در آورده بود، کمی چشمانش را بست تا نفسش جا بیاید. سپس دوباره چشمانش را باز کرد.
- اربابا شمایید، آه تسلیت عرض می نماییم.
- تسلیت، تسلیت برای چی؟

شخص، خودش را از لبه پاتیل بالا کشید و به بیرون انداخت. نفسی کشید و سپس گفت:
- من باب عزیز از کف داده تان.
- من عزیزی ندارم که بخوام از دست بدم... کی هستی و توی پاتیل ما چی کار داشتی؟
- پس در قبرگاه چه می کنید؟
- جواب سوال ما رو بده!

با صدای خشمگین لرد، همه به لرزه افتادند و موهایشان سیخ شد.

- آه، چه شگرف!
- کی هستی؟ چی کار داشتی؟

لرد با صدایی آرام و زیر این را از مرد از پاتیل بیرون آمده پرسید.

- لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی می باشیم و آن چنان که گفتیم خسپیده بودیم.

صدایش به اندازه ای که لازم بود تا باورش کنند، معصومانه بود.
- اممم، چهره ای بسیار آشنا دارید ای جناب... آه! چه حسن تصادفی لرد آ!

شاید اگر لرد ابرویی داشت، آن ها را بالا می داد. مرگخوارانش را درست به یاد نمی آورد، در طول آن پانزده سال مسائلی مهم تر از به یاد آوردن آنان داشت. اما اگر او یک مرگخوار بود، می بایست توضیح می داد که در این مدّت چه کار می کرده است؟
- موژازسلی؟... هووم، به گمونم تو رو یادم می آد. در ضمن خیلی هم کنجکاوم که بدونم در این مدّت چه چیزی مانع شد به کمک ما بیای؟

در پشت سر لرد مرگخواران آهسته با یکدیگر پچ پچ می کردند. کسی از آن ها این شخص را نمی شناخت، ممکن بود این شخص یک مرگخوار مخفی و یا ویژه باشد که لرد هیچگاه از وی برای آنان نگفته بود؟

- خیر، لرد آ، اینجانب نیز کمک بسیار نمودیم، انتهایش من جمله با این جانب و دنگی که دینگ خطاب می شود، بود. بگذریم که اینجانب رقبتی بر فروختن فخر نداریم... در این سرای گشت می زدیم که ناگاه باد سردی آمد، دیگی بود و اجاقی، درون آن خسپیدیم و سپس بیدار شده صحنه ای نامناسب مشاهده کرده و چشمان خویش بستیم. در نهایت نیز که آن صحنه رفع شد ز آب بیرون گشتیم.

لرد نگاهی به شخص انداخت و سپس با اشاره دست به او فهماند که به سمت دیگران برود. او نیز چنین کرد و در صف کنار دیگران ایستاد. مرگخواران از گوشه چشم او را برانداز کرده و بی توجه به جانوری که روی شانه اش بود، به دنگی که دینگ خطاب می شد و آخرین مرحله از کارهای لرد را انجام می داد، اندیشیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: جمعه 3 دی 1395 00:59
نمایش جزئیات
آفلاین
_خیلی پررویی.
_راهی بجز پررویی واسم باقی نذاشتن.
_طرف مرده بود. تو ککتم نگزید.
_منم مرده بودم خب. اون ککش گزید؟
_بدبخت، ارباب اونه. دون پایه تویی، کسی که ککش باس بگزه تویی. اون هزار تا مث تورو رو دس چرخونده. دوما، نمیدونم چند بار دیگه باید این جمله رو تکرار کنم تا تو نیازت برطرف بشه، طرف مرده بود. نمیتونست ککشو اینور اونور کنه. و راستشو بخوای الان که یادم اومد میبینم نمیفهمم چرا دارم درباره ارباب اینجوری حرف میزنم و میذارم تو درباره ارباب اینجوری حرف بزنی و نمیدونم چرا اصلا میذارم تو حرف بزنی. در واقع تو غلط-
_رودولف، من غلط کردم. طرف اگه برگرده، منو میکشه. اول از همه منو میکشه. قاب آویز آخرین بار دست فلچر بود و آخرین بار-

کم پیش نمی آمد که رودولف لسترنج فریاد بکشد، اما هر بار وحشت همان بار اول را به همراه داشت.
_میتونی بهم بگی آخرین بار چند سال پیش بود بلک؟!
_آم... دقیقا دوست من. چند سال پیش بود.

رودولف اخم کرد. پس از چند ثانیه، دیگر حتی اخم هم نکرد. چشم هایش آتش گرفته بودند و آشکارا در میان کشتن یا نکشتن جانور روبرویش غوطه ور بود.

می دانید... رودولف چندان عقل نداشت. اما نیازی ندارد نابغه باشی تا بفهمی بلک حتی ارزش قتل هم ندارد.

رودولف چرخید، و رفت.

***


_ول کن، پتیگرو. بجای اینکه حداقل درک و فهم رو از ما دریغ کنی و ما رو عروس تلقی کنی و حاضر نباشی به پاس تمام زحماتی که این سال ها برات کشیدیم لااقل دنباله لباسمون رو رها کنی، یک بار توی کل این زندگی رقت انگیزت مفید واقع شو و تلاش کن سینوس رو از زمین جمع-

پتیگروی مصمم در جهت مفید واقع شدن، حتی نگذاشت لرد جمله اش را تمام کند. به سمت مرگخوار پهن روی زمین و جان سالم بدر برده از کروشیو پرید و این بار دنباله لباس او را گرفت.

آن سوی بیابان، اگر برای بیابان بشود "سو" تعیین کرد، سایه بلند و باریک مردی که کلاه دراز و نوک تیزش هویتش را تثبیت می کرد درست در جهت مخالف آرسینوس روی زمین پهن شده بود. اگر بشود به هاله سیاه رنگی که به سختی قابل تشخیص بود سایه گفت.

مردد بنظر میرسید. اگر بلک ها کلا چنین گزینه ای داشته باشند.

نگاهش که با یکی از جادوگرانی گره خورد که دور تا دور ارباب از آن جهان آمده شان حلقه زده بودند، متوقف شد. فکر کرد برگردد، ولی نه وقت برگشتن بود و نه جای برگشتن.

موهای بلند مشکی و تاب دارش روی شانه های لاغرش ریخته بودند. بالا تا پایین وراندازش کرد؛ نشناخت. خانواده اش پر از چهره های ناآشنا شده بود. هرکه بود، چشمان آبی روشنش از پشت ماسک چندان دوستانه بنظر نمیرسیدند.

ریگولوس بلک عنصر چندان مطلوبی نبود انگار.

بلاتریکس را نگاه کرد. وقتی نگاهش میکرد می دانست که بلاتریکس است، بدون اینکه موهایش را دیده باشد.
چشم هایش.

آرسینوس را دید که تازه موفق شده بود از زمین بلند شود، و پتیگروی بدون دست را.

پدر و پسر مو طلایی را، و رودولف عظیم الجثه را که انگار منتظر بود نگاهش کند.

چشمان کدر و خشونت بارش بلافاصله روی عنصر نه چندان مطلوب ثابت شد. ذره ای از عصبانیت آن روزش کم نشده بود انگار. هنوز هم میان کشتن و نکشتنش جنگ داشت.
_بلک.

وقتی بقیه هم برگشتند تا نگاهش کنند، پای راستش لرزید تا برگردد و برود و خودش هم نفهمید چطور جلویش را گرفت. وقتی لرد هم سرش را بالا آورد، یک قدم عقب رفت.
و قدم بعدی.
و حتی بعدی.

_ما همیشه جای مهره های از بین رفته مونو توی این دایره خالی گذاشتیم.

نفس عمیقی کشید.

_ولی سوخته هاش رو، راستش نه.

به دور تا دور دایره ی خادمان وفادارش نگاهی انداخت... انگار تا مطمئن شود بلک در آن جایی نخواهد داشت.
_بطور اتفاقی، جای شما خالی مونده.

دستش را دراز کرد تا چوبدستی اش را از پتیگرو -مهره ی نصفه نیمه- بگیرد.
_اوه و اینکه ما لطف میکنیم و تو رو به فجیع ترین نحو ممکن نمی کشیم.

کنار رودولف که ایستاد، صدای زمزمه ی آهسته اش به سختی برایش قابل تشخیص بود.
_همینم زیادیته، پررو.
_اصلا به عشق تو اومدم رودولف، مطمئن باش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1395 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه حساس، نقطه ای دیگر در دنیا:

در شهری شلوغ و آلوده از دود ماشین های مشنگی، در یک عدد رستوران درب و داغان به نام "مش دونالد و رفقا به جز ممد کبابی"، شخصی به شغل شریف آشپزی مشغول بود. این شخص، با آنکه کباب هایش را از گوشت الاغ درجه یک درست میکرد و در همبرگر هایش از ساچمه استفاده مینمود، همواره سرش در رستوران شلوغ بود و حقوقش هم از سایر آشپز های رستوران بیشتر بود.

در این روز و لحظه به خصوص، او در حالی که داشت از بطری کوچکش معجونی را به داخل غذا اضافه میکرد که آن را نرم و خوش طعم کند، ناگهان سوزشی در مچ دست چپ خود حس کرد. از شدت سوزشش کل معجون را با حواس پرتی داخل غذا اضافه کرد. اما به سرعت آن را مخلوط کرد و سپس سوت زنان ظرف غذا را برد و مقابل یک راننده تریلی، با سبیل هایی خونبار گذاشت. همین که آمد برگردد تا در آشپزخانه محو شد، راننده تریلی مذکور، کراوات کثیف و نیمه پاره اش را در دست گرفت.
- داداش اشتباه اومدی ظاهرا. ما کباب سفارش دادیم. نه سوپ! اون شالگردنو هم باز کن از صورتت... ببینم فهمیدی چی گفتم یا نه.

آشپز یک نگاه به هیکل و بازو های مشتری اش انداخت.
- درود بر شما قربان. اصلا نگران نباشید. همه چیز درست میشه. همه مشکلات هم حل میشن. این هم یه نوع کباب جدیده. مطمئنم خوشتون خواهد اومد ازش.

راننده تریلی که چندان هم قانع نشده بود، ابتدا تلاش کرد با چاقو کباب را ببرد. اما نتوانست، نتیجتا ساطوری از جیب خود بیرون کشید و باز هم تلاش کرد. اما باز هم شکست خورد. نتیجتا کباب را برداشت و به طور کامل بلعید.

- نوش جان.
- این... خیلی... :hyp:

راننده تریلی خوفناک موفق نشد صحبت خود را به اتمام برساند. اما موفق شد با کله برود داخل ظرف غذایش.

- اینم خودش یه تجربه جدیدی بود. معجون زیاد باعث سفت شدن گوشت الاغ و خوابیدن مشتری میشه.

آشپز کراواتیِ شالگردنیِ ریلکس، بدون توجه به نگاه های سنگین ملت همواره در صحنه، برگشت به آشپزخانه تا غذاهای جدیدی کشف کند و آشپزِ خوبی شود. همچنان که داشت به مواد اولیه غذا که دارای مقادیری بال مگس و پشه هم بود، معجون های رنگارنگ اضافه میکرد، ناگهان دوباره سوزش دست چپش به سراغش آمد. اینبار آستین پیراهن ساده اش را بالا زد و با دیدن علامت شوم پررنگ، چشمانش چهارتا شدند.
- به حق زیر شلواری شیش ماه شسته نشده مرلین!

آشپز معجون ساز، پس از گفتن این حرف، به آرامی به سمت زیرزمین رستوران به راه افتاد. به سمت کمد وسایل خود رفت، شالگردن را از صورت خود باز کرد، سپس نقابی نقره ای را روی صورت گذاشت، چوبدستی اش را هم برداشت و "اینسندیو" گویان، زیرزمین را به آتش کشید، پس از آن هم با صدای "پاق" بلندی غیب شد. او همیشه از خروج های هیجان انگیز خوشش می آمد!

چند ثانیه بعد، در محلی دیگر ظاهر شد. انتظار داشت صدای لرد سیاه را بشنود که میگوید:" آرسینوس؟ کروشیو بر تو باد!"، اما به جای این صدا، متوجه شد در محلی بیابانی است و خورشید هم در وسط آسمان است و نور خود را درست بر وسط فرق سرش. و البته به جای صدای لرد سیاه، صدای غرشی در فضا طنین می اندازد. آرسینوس که در واقع همان آشپز بوقیِ معجون سازِ ریلکس بود، با دیدن شیری که دارد با تعجب به او نگاه میکند، دست و پای خود را گم کرد و دوباره غیب شد.

دقیقه ای بعد:

اینبار در جایی تاریک ظاهر شد. با دیدن سنگ های قبر ایستاده در اطرافش و محیط مه گرفته، لبخندی زد و چند قدم به سمت مه رو به رویش برداشت. آنقدر جلو رفت تا دو پیکر ایستاده را دید. یکی کوتاه قد و دیگری بلند و قدرتمند.
- درود بر سرورم. اربابا، شرمنده که دیر رسیدم سرورم. ولی خب رسیدم. بسی هم خوشحالم که همه چیز درست شده و شما سالم هستید.
- سینوس؟ کروشیو! به خاطر این میزان مضاعف از خوشبینیت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1395 00:35
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

واکنش جدید خیلی شدیدتر از چیزی بود که آرسینوس و همراهانش انتظار داشتند.
مشنگ مورد تست، شروع به لرزش کرد. چشمانش در حدقه چرخید و چرخید و به شدت به بیرون پرتاب شد. پس از از دست دادن چشم، گوش هایش شروع به چرخش کرد. هر لحظه سرعتش بیشتر شد و سر انجام به پرواز در آمد.

آرسینوس پای مشنگ را گرفت و همراه او از زمین بلند شد.

تراورز فریاد کشید:
-کجا داری می ری! تو نباید تنها بمونی. ممکنه مسمومت کنن.

ولی آرسینوس مصمم بود واکنش های بعدی مشنگ را هم ببیند. برای همین با چشمانی پر از اشک برای همراهانش دست تکان داد.
-من دارم با این می رم...وصیت می کنم بعد از من باروفیو رو وزیر کنین. اونم مسموم کنین و به یاد من شاد بشین.

صدای آرسینوس هنوز به گوش می رسید. چون محاسبات مشنگ مسموم و آرسینوس اشتباه در آمده بود و سقف کافه باز نبود! در نتیجه ابتدا مشنگ سپس آرسینوس با مغز به سقف برخورد کردند و در جا متلاشی شدند.

تکه های مشنگ و آرسینوس در فضای کافه پراکنده شد و داخل غذا و نوشیدنی مشتری ها ریخت و موجبات نارضایتی آن ها را فراهم کرد.

تراورز و همراهانش از دیدن این صحنه بسیار شرمسار شدند و کافه را با نهایت سرعت و ابراز جمله هایی مبنی بر این که "آن دو منفجر شونده را هرگز نمی شناختند" ترک کردند.

.......................

سوژه جدید:


-پتی گرو؟

پیتر پتی گرو ذاتا جادوگر ترسویی بود. ولی شنیدن این صدا، حتی برای شجاع ترین جادوگران هم قابل تحمل نبود.

-کجا رو داری نگاه می کنی ابله؟ ما توی دیگیم!

پیتر وحشت زده نگاهی به دیگ انداخت. موجود عجیبی داخل مایع جوشانی شناور بود.
-بیا ما رو از این جا در بیار! ردامونم بیار. هی چشممون به خودمون میفته وحشت می کنیم.

پتی گرو اطاعت کرد.

موجود عجیب در حال پوشیدن ردا، کم کم تغییر کرد...رشد کرد. شکل گرفت.
چشمان پیتر به زمین دوخته شده بود. قطره های خون از مچ دستش به زمین جاری بود ولی جرات نمی کرد حتی جلوی خونریزی را بگیرد.
در فاصله چند قدمی، هری پاتر بیهوش و بی صدا به سنگ قبری بسته شده بود.

-دستتو بیار پتی گرو.

با عجله دست قطع شده اش را از روی زمین برداشت و به طرف لرد گرفت.
-بفرمایید سرورم.

-پتی گرو؟ این دقیقا به چه درد ما می خوره؟ اون یکی دستتو...ساعدتو...باید یارانمون رو احضار کنیم. هر جا که باشن خودشونو می رسونن.

پیتر ناامید شد. امیدوار بود دست قطع شده اش به مچش پیوند زده شود. لرد سیاه از این دست برای درست کردن معجون بازگشتش استفاده کرده بود و حالا دستش بنفش و چروکیده داشت از بین می رفت.

-علامت شومت پتی گرو!

صدای لرد سیاه بلند تر از حد معمول بود. پیتر دست را روی زمین انداخت و بی خبر از دست نقره ای رنگی که به زودی نصیبش می شد، ساعد دست دیگرش را به طرف لرد گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: جمعه 2 بهمن 1394 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت کاراگاه،تیلیالیست اعظم


علامت سوال بوجود امده در جلویشان اندک اندک بزرگ و بزرگتر میشد.
تا آنکه آنقدر بزرگ شد که در کوچه گیر کرده و راه را بسته و علاوه بر پدید اوردن ترافیک ،باعث اعتراض مردم گشته و به گوش وزارت نیز رسید.

اما به دلیل آنکه وزیر خودش آنجا حضور داشت و مردم در روز روشن،جلوی چشم وزیر داشتند از او شکایت میکردند،بنا براین موضوع را ختم نموده و خود را به ان راه که بلاخره معلوم نشد کدام راه زده و تصمیم گرفتند از یک کوچه دیگر عبور کنند.

از آن طرف کوچه ناکترن نیز به علت بی امنیتی نیز در رفت و آمد دچار مشکلاتی شد و یک سری شکایات در آنطرف شد که نویسنده الان وقت اضافه ندارد که بنشیند و همه اینهارا برایتان توضیح دهد.

همچنین کشتن،مردن،قطعه قطعه شدن،اره شدن و خورده شدن(!)ملت،به نویسنده مربوط نیست.بنابراین به ادامه توجه کنید!

سرانجام پس از آنکه علامت سوال از ناحیه بر آمدگی بالایی اش،داخل یک مغازه در آنطرف کوچه فرو رفت،ناگهان زمین به لرزه در آمد و مورگانا که از عالم زیرین میدید که کم مانده کوچه دیاگون از وسط دونصف شود و کک آنها هم نمیگزد،دلش برای زمین به رحم امده و وحی اِکو داری را از نا کجا آباد فرستاد با این مضمون:

ای ملت مرگخوار!بدانید و آگاه باشید!ما خادمی لرد سیاه را به شما عطا نمودیم و مشنگ هارا وسیله ی آزمایشات شما برای شما ارزانی داشتیم.پس هرگاه شکی در شما پدید امد، از مشنگ ها استفاده کرده و آنها را اول مورد آزمایش قرار دهید و از عمل خود مطمئن شوید.همانا الهه تاریکی آزمایش کنندگان را دوست دارد!

پس زمین لرزه ساکت گشته و وحی تمام شد.

سه مرگخوار که از پوکر فیس خارج و به حالت متفکری در آمده بودند،همچنان در آیات مورایی تامل میکردند که ارسینوس گفت:
به جای فکر کردن یکیتون بره یه مشنگ بگیره بیاره!

ـ مگه ماهیه؟

ـ اگه ماهی بود حیف بود به نظرم.

ـ ولی ماهی که نمیتونه بچشه،میتونه؟

ـ

ـ الان ماهی بهتره یا مشنگ بلاخره؟

پیش از آنکه ارسینوس بتواند فرق ماهی و مشنگ را به ریگلوس توضیح دهد،تراورز یک عدد مشنگ را که ظاهرا کاربر مهمان بود را کَت بسته اورده و در حالی که باآن روپایی میزد، انرا به طرف سه مرگخوار دیگر شوت کرد.
ـ جون به جونتون کنند،از مسئولیت در رو اید!
ـ
ـ
دو ملت دیگر به جز آرسینوس با لبخند های حجیمی مقصود خود را که معلوم نبود عذر خواهی بود یا خجالت،میرساندند،مشنگ را برداشتند و در حالی که حالت خود را به افکت سوت زدن تغییر داده بودند،داخل کافه شدند.
ارسینوس و تراورز نیز با در نظر گرفتن منطق(لنگه هم بودن)چیزی نگفتند.تنها نفسی بیرون دادند و پشت سر انها داخل کافه شدند.


در کافه:

4 مرگخوار،پس از سفارش چهار لیوان نوشیدنی کره ای،همچنان در انتظار گارسون بودند و هنوز هیچکدام از آنها سر صحبت را باز نکرده بود.

ریگلوس که مانند بمب گذار ها همه جارا میپایید،بادیدن گارسون که با سینی در دست به آنها نزدیک میشد،به ارسینوس سیخونکی زد و گفت:
پیس پیس!...ارسی؟...داره میاد!داره میاد!

نگاه همه به سمت گارسون جلب شد.

گارسون با حالتی بسیار عادی جلو امد و سینی را برروی میز گذاشت و رفت.هیچ حالت مشکوکی در او دیده نمیشد.

زیر نظر گرفتن هرجنبه ای از اوضاع،شرط اول امنیت این جلسه ی خطیر مربوط به وزارت و نظام سیاه بود.
به محض انکه مورد مشکوکی احساس میشد،آنها دیگر نمیتوانستند آنجا بمانند.

ـ خب...اول تست!

ارسینوس اینرا گفت و به تراورز اشاره کرد.

تراورز که افسون سیلنسیو را بر روی مشنگ اجرا کرده بود،موجود زبان بسته را از زیر میز بالا کشیده و یک لیوان نوشیدنی کره ای را در حلق او فرو ریخت.

همه در انتظار واکنشی جدید بودند...







افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/11/2 2:09:19
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/11/2 2:10:48
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/11/2 2:16:14
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: پنجشنبه 1 بهمن 1394 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت کاراگاه عقاب تیزپرواز


ریگولوس که کلا درحالت پوکر فیس مانده بود به تراورز نگاهی پوکر اندر پوکر انداخت و سخن پوکروارانه‎ای فرمود:
- باشه حالا که انقدر اصرار می‎کنین منم میام ولی قسم به... اهم چیزه خلاصه که یه مو از سر من کم نشه.

کل ملت حاضر:

- عه بوق بوقی ها شکلک منو بذارین سرجاش!

آرسینوس که معلوم نبود به چی می‎اندیشد کراواتش را سفت کرد و بعد از آن چیزی که به آن می‎اندیشید دست برداشت و گفت:
- خب نمی‎خوایم از اینجا بریم؟
- خب مشکل اینه که کجا بریم؟

همه دیگر به فکر فرو رفتند از آن ریگولوسی که کلا فکر نمی‎کرد تا آن آرسینوسی که هیچ‎وقت هیچ‎کس نفهمید پشت آن نقاب چه چهره‎ای نهفده است!

لی‎ لی دسته مویی قرمز را از روی صورتش کنار زد و گفت:
- خب بریم یه کافه کنار خیابون تا بتونیم هرکسی رو که رد میشه ببینیم.
- بعد یه قهوه عاشقانه...

ریگولوس که در پست قبل مدتی پیش با چهره تراورز مواجه شده بود حرفش را ناتمام گذاشت.

- خب بسه دیگه. بیایم بریم. یه کافه توی دیاگون هست میتونیم اونجا بریم.

بالاخره همه با حرف و وزیر به سمت در هجوم بردند و پس از تعارف های مشنگی از آزکابان خارج شدند.

کوچه دیاگون

- همین جاست!

دو جادوگر و یک ساحره با صدای وزیر ایستادند و به کافه‎ی رو‎به‎روی خود خیره شدند. روی سردر آن نوشته شده بود:
کافه‎ی نوشیدنی کره‌ای!

- کافه که استغرا... عاشقانه نیس جناب وزیر؟
- تراورز بیا...
- نه!

همه به سمت ریگولوس برگشتند که فریاد زده بود و او هم با همان حالت پوکرانه ادامه داد:
- اگه اون توطئه‎گر اینجا باشه چی؟ اگه بخواد تو نوشیدنی‎تون سم بریزه چی؟

هیچ‎کس از ریگولوس انتظار نداشت تا نقشه را خراب کند اما متاسفانه انگار او درست می‎گفت و حالا علامت سوال بزرگی جلوی آن ها به وجود آمده بود که نویسنده وظیفه‎ی حل آن به عهده‎ی نفر بعدی گذاشته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/11/1 16:28:13
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده